غم و انتظار
ارسال شده: پنجشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۵, ۷:۳۵ ق.ظ
باز من ماندم و تنهايي و اشكي گرم و يك قلم !
غم ، همدم ديرين من ، در ميان چشمانم حلقه ميزند و خطوط پيشاني ام را به يكديگر نزديكتر ميكند ولي نميگذارم ورق سفيد دفترم را نمناك كند !
آه ، امروز همه چيز براي اشك ريختن براي تو مهياست .
دست به قلم كه شدم ، شنيدم كه ميخواند :
بارون رو قلب شيشه ها ، هي جا ميذاره رد پا
مثل تو كه تو قلب من ، پا رو گذاشتي بي صدا
هنوز وقتي بارون ميآد ، دلم عشق تو رو ميخواد
ميگم به هر قطره بارون ، بگين به ديدنم بياد
و بعد ، موسيقي باران عشق بود كه مينواخت و اين قلب من بود كه ميسوخت و همه چيز را در ذهنم به يكديگر ميدوخت !
و زنگ ساعتم كار را تمام كرد !
زنگي كه تنظيمش كرده بودم تا يادآورم باشد .
يادآور آن لحظه هاي زيبايي كه در راه بودند .
يادآور آن لحظه هايي كه ... ، آن لحظه هايي كه توصيفي برايشان نتوان كرد !
و شنيدن صداي دلرباي تو چقدر دلكش و زيباست .
انديشه تو ، تخيل را در ذهنم به بار مينشاند و من مست ميشوم از اين رهگذر !
از اين رهگذر كه خيال وهم انگيزت را در جان ميپرورم !
ولي به خود مي آيم !
من مانده ام و دفتري خيس و خطوطي در هم كه دلنوشته هايي از بغض غم آلودم را بر دوش ميكشد !
آه ، وقتي كه برايت اشك ريختم ، چگونه در خود شكستم .
به ستاره ها خيره شدم و اشك ريختم .
صداي هق هق گلويم را شنيدم و شنيدم صداي ترك هاي قلبم را !
آه ، تو نبودي كه ببيني چگونه در جان خود ميپيچم و ميسوزم و ميگريم !
به نفس نفس هاي دل عاشقم سوگند ، آنقدر گريسته ام كه صورتم ديگر تاب اشكهاي گرمم را ندارد !
بايد اشكم را تند پاك كنم تا سوزش صورتم مرا از خيال مه آلودت جدا نكند !
روزم را با اندوه به پايان ميبرم و مينويسم برايت تا يادگاري باشد از لحظه هاي پر تب و تابم !
تا يادگاري باشد از درد دستانم كه هميشه يادگار بغضي بوده كه فرو خورده ام !
امروز همه را مينگريستم ولي آنچه را كه ميخواستم ، نميديدم !
چهره معصوم و دلبرانه ات را ميان گونه هاي همه آناني جستجو كردم كه نگاهم ميكردند و ميگذشتند !
ولي هيچيك آني نبودند كه آنه من باشند !
چه بگويم از شبي كه در اندوهي بگذرد از فراق .
و نباشد خيال وصالي تا مرهمي باشد براي سيل سرشكي كه درمينوردد همه بنيان وجودم را !
و چه بگويم از لحظه اي كه آخرين شعله هاي اميد قلبم سرد شد و فروخفت .
و صبرم را ديدم كه دستي بر شانه ام كشيد و گفت برو ، ديگر نخواهد آمد !
و ديدم فروريختن تصور قدمهاي نازنينت كه نزديك و نرديك تر ميشوند تا تو را در آغوش من بيفكنند !
ولي لرزش زانوانم راست ميگفت !
تصور آمدنت ديگر محال بود و من بايد ميرفتم !
ولي چگونه ؟!
چگونه ميشايد از جايي گذشت كه تو را ميبايد ديد ؟!
چگونه شايسته است و بايسته ، گذشتن از آن خياباني كه ديگر يادگار توست ؟!
و ميگذرم ...
ولي گل سرخي را چه كنم كه در دستانم ميلرزد و شرمنده نگاه خيره ام به انتهاي يك كوچه است ؟!
با او چه كنم ؟!
به يادت ، در همين جا بيفكنم تا يادگاري باشد از عشق ؟!
يا با خود همراه كنم و صورتم را بر تيغ هايش بگذارم و خون بگريم ؟!
تحمل جدايي اش را كه ندارم چون يادگاري است از تو !
پس با خود مي آورمش !
راستي ، ميخواهي ببيني اش ؟
ميخواهي سرخي اش را به تماشا بنشيني ؟
پس ببین و خوب ببین تا نامم را هم ببینی بر آن برگه های زیرین .
آري ، سرخي اش را ببين تا تو را يادآور سرخي چشمانم باشد و مرا تصور سرخي گونه هايت !
ولي نه سرخي او ، نه چشمهاي من و نه گونه هاي تو ، مرا به ماندن نميخوانند !
و من بايد بروم !
و چه زيباست شرح اين لحظه كه گفت : ميروم و ميميرم و مي آسايم ، از عشق !
و من بي اعتنا به دستان لرزان قلبم كه ميخواست پاهايم را ببندد تا بمانند ، رفتم !
هنوز چنگ زدن قلبم را به پنجره اي كه از آن دور ميشدم ، احساس ميكنم !
وه ، كه تصور آن لحظه هم ديوارهاي قلبم را در هم ميفشرد و روح ناآرامم را در خود ميفسرد !
ميداني كه فرصت چنداني ندارم !
فرصتي براي درآغوش كشيدن و بوييدن و بوسيدنت !
فرصتي براي در دست گرفتن دستهاي گرم و صميمانه ات !
و فرصتي براي زندگي !
تو باش و بجاي من و با خاطرات من زندگي كن !
به خاطر همه خاطرات زيبايي كه در كنار هم بوديم ، زندگي كن !
به خاطر دلهره اولين بوسه داغ و آرامي كه بر گونه هاي سرخت به يادگار گذاشتم ، زندگي كن !
تو را حتما به آخرين جشن تولدم دعوت خواهم كرد !
با خودت برايم دسته گلي بياور !
سرخ سرخ !
سرخ تر از چشمانم ، اگر يافتي !
و در آن هنگامه ، من هديه تولد هستم !
آري ، من خود هديه اين جشن خواهم بود !
و كيست كه مرا هديه دهد ؟
كداميك از شما مرا هديه خواهيد داد ؟
كداميك مرا هديه خواهيد داد به خاك ؟!!
آري ، در آخرين جشن تولدم ، مرا به خاك هديه خواهند داد !
و من آخرین جشن تولدم را به افتخار تو ، زیر خاک میگیرم !
و من منتظرم !
منتظر قدمهاي نازنينت كه شايد بيايي !
بيا و ببين و بايست بر خاكي كه چشمان خونين و هق هق قلبم را براي هميشه در خود پنهان خواهد كرد !
بيا تا از روزنه تابوت ، ببينمت و عطر گل سرخ را ببويم که چه خوش گفت :
قربان وفاتم ، به وفاتم گذري كن ! تا بوت مگر بشنوم از رخنه تابوت !
میدانی آخرین جمله دلنوشته ام بر یک برگ خیس و مرطوب از اشک چشمم چیست ؟
میخواهی بدانی ؟
نوشته ام : بعد از ظهر یک روز غمگین ، یادگاری برای انتظــــــــــار !!!
غم ، همدم ديرين من ، در ميان چشمانم حلقه ميزند و خطوط پيشاني ام را به يكديگر نزديكتر ميكند ولي نميگذارم ورق سفيد دفترم را نمناك كند !
آه ، امروز همه چيز براي اشك ريختن براي تو مهياست .
دست به قلم كه شدم ، شنيدم كه ميخواند :
بارون رو قلب شيشه ها ، هي جا ميذاره رد پا
مثل تو كه تو قلب من ، پا رو گذاشتي بي صدا
هنوز وقتي بارون ميآد ، دلم عشق تو رو ميخواد
ميگم به هر قطره بارون ، بگين به ديدنم بياد
و بعد ، موسيقي باران عشق بود كه مينواخت و اين قلب من بود كه ميسوخت و همه چيز را در ذهنم به يكديگر ميدوخت !
و زنگ ساعتم كار را تمام كرد !
زنگي كه تنظيمش كرده بودم تا يادآورم باشد .
يادآور آن لحظه هاي زيبايي كه در راه بودند .
يادآور آن لحظه هايي كه ... ، آن لحظه هايي كه توصيفي برايشان نتوان كرد !
و شنيدن صداي دلرباي تو چقدر دلكش و زيباست .
انديشه تو ، تخيل را در ذهنم به بار مينشاند و من مست ميشوم از اين رهگذر !
از اين رهگذر كه خيال وهم انگيزت را در جان ميپرورم !
ولي به خود مي آيم !
من مانده ام و دفتري خيس و خطوطي در هم كه دلنوشته هايي از بغض غم آلودم را بر دوش ميكشد !
آه ، وقتي كه برايت اشك ريختم ، چگونه در خود شكستم .
به ستاره ها خيره شدم و اشك ريختم .
صداي هق هق گلويم را شنيدم و شنيدم صداي ترك هاي قلبم را !
آه ، تو نبودي كه ببيني چگونه در جان خود ميپيچم و ميسوزم و ميگريم !
به نفس نفس هاي دل عاشقم سوگند ، آنقدر گريسته ام كه صورتم ديگر تاب اشكهاي گرمم را ندارد !
بايد اشكم را تند پاك كنم تا سوزش صورتم مرا از خيال مه آلودت جدا نكند !
روزم را با اندوه به پايان ميبرم و مينويسم برايت تا يادگاري باشد از لحظه هاي پر تب و تابم !
تا يادگاري باشد از درد دستانم كه هميشه يادگار بغضي بوده كه فرو خورده ام !
امروز همه را مينگريستم ولي آنچه را كه ميخواستم ، نميديدم !
چهره معصوم و دلبرانه ات را ميان گونه هاي همه آناني جستجو كردم كه نگاهم ميكردند و ميگذشتند !
ولي هيچيك آني نبودند كه آنه من باشند !
چه بگويم از شبي كه در اندوهي بگذرد از فراق .
و نباشد خيال وصالي تا مرهمي باشد براي سيل سرشكي كه درمينوردد همه بنيان وجودم را !
و چه بگويم از لحظه اي كه آخرين شعله هاي اميد قلبم سرد شد و فروخفت .
و صبرم را ديدم كه دستي بر شانه ام كشيد و گفت برو ، ديگر نخواهد آمد !
و ديدم فروريختن تصور قدمهاي نازنينت كه نزديك و نرديك تر ميشوند تا تو را در آغوش من بيفكنند !
ولي لرزش زانوانم راست ميگفت !
تصور آمدنت ديگر محال بود و من بايد ميرفتم !
ولي چگونه ؟!
چگونه ميشايد از جايي گذشت كه تو را ميبايد ديد ؟!
چگونه شايسته است و بايسته ، گذشتن از آن خياباني كه ديگر يادگار توست ؟!
و ميگذرم ...
ولي گل سرخي را چه كنم كه در دستانم ميلرزد و شرمنده نگاه خيره ام به انتهاي يك كوچه است ؟!
با او چه كنم ؟!
به يادت ، در همين جا بيفكنم تا يادگاري باشد از عشق ؟!
يا با خود همراه كنم و صورتم را بر تيغ هايش بگذارم و خون بگريم ؟!
تحمل جدايي اش را كه ندارم چون يادگاري است از تو !
پس با خود مي آورمش !
راستي ، ميخواهي ببيني اش ؟
ميخواهي سرخي اش را به تماشا بنشيني ؟
پس ببین و خوب ببین تا نامم را هم ببینی بر آن برگه های زیرین .
آري ، سرخي اش را ببين تا تو را يادآور سرخي چشمانم باشد و مرا تصور سرخي گونه هايت !
ولي نه سرخي او ، نه چشمهاي من و نه گونه هاي تو ، مرا به ماندن نميخوانند !
و من بايد بروم !
و چه زيباست شرح اين لحظه كه گفت : ميروم و ميميرم و مي آسايم ، از عشق !
و من بي اعتنا به دستان لرزان قلبم كه ميخواست پاهايم را ببندد تا بمانند ، رفتم !
هنوز چنگ زدن قلبم را به پنجره اي كه از آن دور ميشدم ، احساس ميكنم !
وه ، كه تصور آن لحظه هم ديوارهاي قلبم را در هم ميفشرد و روح ناآرامم را در خود ميفسرد !
ميداني كه فرصت چنداني ندارم !
فرصتي براي درآغوش كشيدن و بوييدن و بوسيدنت !
فرصتي براي در دست گرفتن دستهاي گرم و صميمانه ات !
و فرصتي براي زندگي !
تو باش و بجاي من و با خاطرات من زندگي كن !
به خاطر همه خاطرات زيبايي كه در كنار هم بوديم ، زندگي كن !
به خاطر دلهره اولين بوسه داغ و آرامي كه بر گونه هاي سرخت به يادگار گذاشتم ، زندگي كن !
تو را حتما به آخرين جشن تولدم دعوت خواهم كرد !
با خودت برايم دسته گلي بياور !
سرخ سرخ !
سرخ تر از چشمانم ، اگر يافتي !
و در آن هنگامه ، من هديه تولد هستم !
آري ، من خود هديه اين جشن خواهم بود !
و كيست كه مرا هديه دهد ؟
كداميك از شما مرا هديه خواهيد داد ؟
كداميك مرا هديه خواهيد داد به خاك ؟!!
آري ، در آخرين جشن تولدم ، مرا به خاك هديه خواهند داد !
و من آخرین جشن تولدم را به افتخار تو ، زیر خاک میگیرم !
و من منتظرم !
منتظر قدمهاي نازنينت كه شايد بيايي !
بيا و ببين و بايست بر خاكي كه چشمان خونين و هق هق قلبم را براي هميشه در خود پنهان خواهد كرد !
بيا تا از روزنه تابوت ، ببينمت و عطر گل سرخ را ببويم که چه خوش گفت :
قربان وفاتم ، به وفاتم گذري كن ! تا بوت مگر بشنوم از رخنه تابوت !
میدانی آخرین جمله دلنوشته ام بر یک برگ خیس و مرطوب از اشک چشمم چیست ؟
میخواهی بدانی ؟
نوشته ام : بعد از ظهر یک روز غمگین ، یادگاری برای انتظــــــــــار !!!