صفحه 1 از 3

بهترین شعری که موقع تنهایی به یادت میاد

ارسال شده: پنج‌شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۵, ۴:۰۳ ب.ظ
توسط ganjineh
بهترین شعری که موقع تنهایی به یادت میاد چیه ؟

ارسال شده: جمعه ۱۲ آبان ۱۳۸۵, ۱۲:۱۳ ق.ظ
توسط njmh
من تمنا کردم که تو با من باشی

تو به من گفتی هرگز

هرگز

پاسخی سخت و درشت

و مرا غصه این هرگز کشت

ارسال شده: دوشنبه ۱۵ آبان ۱۳۸۵, ۲:۲۵ ب.ظ
توسط ramtin7162
من اگه کسي رو داشتم ديگه در به در نبودم
با غم و غربت و اندوه ديگه همسفر نبودم
اگه زخم نخورده بودم تو رو باور نميکردم
تويه اين حصار پر درد با غمت سر نميکردم

ارسال شده: جمعه ۱۹ آبان ۱۳۸۵, ۳:۱۹ ب.ظ
توسط susan
خداحافظ همين حالا،

همين حالا که من تنهام خداحافظ

به شرطي که،

بفهمي تر شده چشمام

خداحافظ کمي غمگين،

به ياد اون همه ترديد

به ياد آسموني که،

منو از چشم تو ميديد؛

اگه گفتم خداحافظ،

نه اينکه رفتنت ساده ست

نه اينکه ميشه باور کرد،

دوباره آخر جاده ست؛

خداحافظ واسه اينکه،

نبندي دل به روياها

بدوني با تو و بي تو،

همينه رسم اين دنيا

susan
:razz:

ارسال شده: جمعه ۱۹ آبان ۱۳۸۵, ۶:۰۶ ب.ظ
توسط Kingman_62
 مرا به ياد خواهي آورد
آنچنان که باران ، غبار را زا سنگ قبر کهنه اي مي شويد
تا نام فراموش گشته اي بدرخشد
از پس سالها
مرا به ياد خواهي ورد
 

ارسال شده: جمعه ۱۹ آبان ۱۳۸۵, ۶:۳۹ ب.ظ
توسط sir.mohammad
[align=justify]بهرام که گور می گرفتی همه عمر

دیدی که چگونه گور بهرام  

ارسال شده: جمعه ۱۹ آبان ۱۳۸۵, ۷:۳۷ ب.ظ
توسط osilatoria
اين دل اگر کم تندي راه دلم کم زندي
راه شدي تا نبدي اين همه گفتار مرا

ارسال شده: جمعه ۱۹ آبان ۱۳۸۵, ۱۱:۳۷ ب.ظ
توسط sohrab_poet
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم



در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد



يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت



آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ



يادم آيد : تو به من گفتي :

از اين عشق حذر كن!

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب ، آئينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!



با تو گفتم :‌

"حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پيش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"

باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!



اشكي ازشاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد،

يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

نگسستم ، نرميدم



رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

فريدون مشيري
:lol: :lol: :lol:

ارسال شده: شنبه ۲۰ آبان ۱۳۸۵, ۱:۱۵ ق.ظ
توسط jupiter4
شب بودومن بودم وشمع وغم

شب رفت وشمع سوخت و

من ماندم وغم


sohrab pet
دمت گرم داغ دلمون رو تازه کردي :sad:
:razz:

ارسال شده: شنبه ۲۰ آبان ۱۳۸۵, ۱:۵۲ ق.ظ
توسط ليلا
اين شعر بصورت ناقص يادمه:

اي دوست بيا تا غم فردا نخوريم
زين يک دم عمر به غنيمت شمريم
فردا که از اين دير کهن در گذريم
با هفت هزار سالگان سربه سريم

ارسال شده: شنبه ۲۰ آبان ۱۳۸۵, ۱۲:۴۱ ب.ظ
توسط sir.mohammad
sohrab_poet
اين بيشتر شبيه يه ديوان شعر بود

ارسال شده: شنبه ۲۰ آبان ۱۳۸۵, ۱:۰۳ ب.ظ
توسط sohrab_poet
این شعر اسمش کوچه هست و توسط فریدون مشیری سروده شده است.
کجاش شبیه دیوان هست؟
درسته یکم طولانیه ولی خداییش شعر قشنگیه .مگه نه؟ :) :)