نگاهي به نمايش فرزند نوشته يون فوسه
ارسال شده: یکشنبه ۱۶ مهر ۱۳۸۵, ۹:۲۹ ب.ظ
تئاتر - نگاهي به نمايش فرزند نوشته يون فوسه به كارگرداني سيمين اميريان در قالب يك يادداشت از پژمان پروازي:
عليرغم چاپ آثار نمايشي «يون فوسه»، او در ميان مخاطبان عام تئاتر همچنان ناشناخته و گمنام است.
از اين رو ميگوييم عام، چون مراكز دانشگاهي و حرفهاي تئاتر نسبت به اين نويسنده تا حدي آشنايي دارند، ليكن اين شناخت جامع و كامل نيست.
از آنجا كه ابزار يك نويسنده نوشتههاي او و كلماتي است كه به كار ميبرد، شايد بتوان گفت بهترين راه شناخت فوسه، نمايشنامههاي اوست؛ وقتي با زبان تئاتر سخن ميگويي چه فرقي ميكند اهل كجا باشي؟ مهم داشتن انديشهاي است كه بتوان آن را از طريق ساختار و مفاهيم درام بيان كرد؛ كاري كه فوسه انجام ميدهد و بر آن تسلط كافي دارد. شخصيتهاي او از اجتماع پيرامونش گرفته شدهاند و بسيار طبيعي، صميمي و نزديكند، اما هميشه داستانهايش با تلخي توأم است و سرانجامي اينچنين دارد. در نمايشنامه «شب آوازهايش را ميخواند» مرد جواني كه به انتظار چاپ شدن نمايشنامه در خانه نشسته و صبر ميكند، در مقابل چالشهاي به وجود آمده و همسري كه خيانت ورزيده، چارهاي جز خودكشي نميبيند- در نمايشنامه فرزند هم با همين مسأله منتها به شكل ديگر مواجهيم- فرزند بازميگردد بدون هيچ زاد و توشه و سرانجام پي كار خود ميرود بيآنكه به پدر و مادر خود وقعي بگذارد و اينجا سئوال مطرح ميشود كه به راستي كدام فرزند؟!
شخصيتهاي نمايشنامه(مادر، پدر، پسر و همسايه) را ميتوان به خوبي از فحواي كلمات پيدا كرد- پيرزن و پيرمرد همسايه به قدمت سالخوردگي آن دو، تنها بازمانده روستايي هستند كه جواناناش در جستجوي كار و يافتن آيندهاي بهتر به شهر كوچ كردهاند- اين دو ماندهاند و درد تنهايي و قصههايي كه از زبان مرد همسايه روايت ميشود- در حالي كه آن دو نميدانند به راستي پسرشان كجاست و چه ميكند، مرد همسايه از دزدي و زندان رفتن او خبر داده، اما پدر و مادر دوست ندارند كه اين گفته درست باشد- پسر باز ميگردد و در اثناي كشمكش ميان او و مرد همسايه در جهت رد يا تأييد گفتههايش، باعث مرگ وي ميشود(هر چند همسايه دچار عارضه قلبي هم بوده)، ولي چون دادرسي ندارد خيلي زود پيرمرد عهدهدار خاموش كردن تنها چراغ روشن يك خانه در دهكده ميشود و پسر به دنبال سرنوشت خويش در پي كسب و كار و حرفهاش ميرود- او در تمام مدت غيبتش از خانه با گروهي از دوستان به عنوان نوازندگان دورهگرد از شهري به شهر ديگر ميرفتهاند تا شايد بتوانند ارتزاق كنند.
اميريان در مقام كارگردان نمايش، از سبك و ساختار فوسه متابعت ميكند و مؤلفههاي صحنه، بازيها و ديگر فاكتورهاي نمايش، طبيعت گرايانه(رئال) و داراي ساختار روايي است. در واقع فرزند ملودرامي است كه كشمكش در آن از نوع فرد با اجتماع بوده كه تعليق درميان كنش و واكنشهاي صحنهاي نقش چنداني ندارد. اساسيترين پرسش اين است كه آيا فرزند دوباره باز خواهد گشت؟ و اين كه او كجاست؟ چه ميكند؟ و آيا خبر حبس او درست است يا نه؟ به تمام اين سؤالات در طول پروسه اجرا پاسخ داده ميشود. نقطه اوج جايي است كه يون و مرد همسايه درگير ميشوند و سرانجام همه چيز به حالت نخست باز ميگردد.
اگر بن انديشه(تم) را «بحران بي هويتي» بدانيم، موضوع را شايد بتوان چنين تفسير كرد كه فقر و بيكاري باعث بحران بيهويتي شده و بنيان خانوادهها را تهديد ميكند.
اميريان هوشمندانه ضمن وفاداري به متن، آن را با حال و هوا و شرايط اجتماعي مخاطبان وفق ميدهد و برخي تغييرات را اعمال ميكند. به عنوان نمونه در متن نمايشنامه مرد همسايه با خود شراب ميآورد تا به بهانه بازگشت پسر جشن مختصري برپا كنند كه در اجرا نوعي كالباس جاي آن را ميگيرد، يا بعضي از كلمات غير ضروري به تناسب حذف شده كه چنين انديشهاي جاي تقدير دارد.
سيمين اميريان را كه پيشتر با كارهاي عروسكي و ترجمه نمايشنامه در اين عرصه به ياد داريم، اينك در صحنه تئاتر انديشهورز به خوبي ظاهر شده و اثر مطلوبي را از خود بر جاي ميگذارد كه اگر بگوييم مدتها ميتواند بر ذائقه جان باقي بماند، شايد بيراه نباشد. همان طور كه ذكر آن رفت، «بحران بي هويتي بشر امروز» پيامي است كه اين كارگردان از انديشههاي فوسه در چارچوب نمايش به ذهن مخاطب متبادر ميكند، فاصله نسلها از يكديگر به بهانه زنده ماندن، نهايت كلامي است كه «فرزند» براي بينندهاش به ارمغان ميآورد.
ميزانس با توجه به فضاي موجود از قواعد رايج پيروي كرده و در پيشبرد روايت سهم بسزايي دارد- گويي همه چيز داراي نظم و قاعده و سامان بوده و كارگردان چيزي را از قلم نينداخته است- استفاده از برخي تمهيدات مثل نورپردازيهاي موضعي و تكنيك تلفيق سايه در ارائه سبك و اجرا، تجربه كافي اميريان را نشان ميدهد. با وجود تفكيك صحنهها به كمك نور، تأكيد كارگردان به وضوح جزئيات به وسيله ريتم، موسيقي و فضاسازي را نميتوان ناديده انگاشت، چرا كه يك چنين ويژگي، به بالا رفتن و كشش سطح درام كمك مطلوبي دارد.
در واقع ارائه شيوه و متد خاص به كار گرفته شده، بيننده را بيش از پيش در فضاي اصلي نمايش قرار ميدهد و حتي ميتواند همراه با پيرمرد و پيرزن در خاطرات و رؤياهاي آنان شريك شود. ريتم كار مناسب با كاراكترهاي بازي است و به هيچ عنوان مدت زمان شصت دقيقهاي كار خستهكننده به نظر نميرسد.
در خصوص بازيها بايد گفت حسين محباهري در نقش همسايه توانسته نشان دهد كه همچنان از توانمندي و شايستگي لازم در اين عرصه برخوردار است، هر چند در متن نمايشنامه اين مرد شخصيت مفيد محسوب ميشود كه وظيفه پيشبرد كليت داستان را بر عهده دارد، اما محب اهري با شايستگي در نقش يك پروتاگونيست ظاهر شده و نشان ميدهد حضورش تا چه اندازه در تعيين سرنوشت داستان مؤثر است. بهتر بود به جاي بازيگر شخصيت فرزند از بازيگري توانمندتر با ميميك صورت متناسب استفاده ميشد كه از خلاقيتهاي بيشتري هم برخوردار باشد. بازيگر اين نقش تنها به لحاظ فيزيكي از جثه مناسبي برخوردار بوده و در انسجام بخشي به كار نقش چنداني ندارد.
پريسا مقتدي در نقش خودش درخشيده و با قرار گرفتن در قالبها توانمندياش را در عرصه بازيگري به منصه ظهور رسانده، هر چند او در عرصه هنر تئاتر داراي سوابق بازيگري نيز هست. كار دژاكام نيز اگرچه با بازي خوبش در تلهتئاتر ببرگراز دندان را از ياد نميبريم. هر چند با شرايط فضا، ريتم كار و شخصيت پدر در اين نمايش همخوان است، اما از او كه خود كارگردان و بازيگر با سابقه است توقع ميرفت تا صحنه را به نفع خود تغيير دهد كه متأسفانه اينچنين نيست.
از ويژگيهاي ديگر اين نمايش بايد به طراحي چشمنواز صحنه اشاره كرد. استفاده از المانهاي منطبق با ظرفيت ذاتي نمايشنامه بسيار مدبرانه است. عمق بخشيدن به كار، بعد دادن به فضاي اجرا، استفاده از پلههاي ورودي به سالن پذيرايي و نزديكي در خروجي به محل نشستن تماشاگران و يا حتي دكور آشپزخانه اين بخش از كار را در حد مطلوبي نشان ميدهد. تكتك اجزا و عناصر صحنه در خدمت بازيها قرار دارند و عنصري كه باعث كنديكار باشد يا سرعت آن را تغيير دهد مشاهده نميشود. لباسها مناسب با وضعيت اجتماعي و سني شخصيتها در نظر گرفته شده، هر چند بهتر بود فرزند در طول اقامت كوتاه مدتش و به خصوص در زمان استراحت، لباس متفاوتي را به تن ميكرد. سبك و شيوه نورپردازي هنرمندانه بوده، لطايف زيادي را به فضاي نمايش هديه ميكند. آنجا كه سايهها هم به عنوان عضوي از نمايش حضور پيدا ميكنند و خاطرهها جنبه عيني و ملموس مييابد، از برجستهترين كاربردهاي نور ميتوان محسوب كرد.
در نمايش فرزند، چندان از افكت بهره گرفته شده و به جز برخي موارد جزيي كه غالبترين آن شايد صداي بوق اتوبوس است كه با نورش اتاق زن و مرد را روشن ميكند، نكته چشمگيري وجود نداشته باشد. صداي باز و بسته شدن در، راه رفتنها و حتي صداي وزش باد ميتوانست كمك مؤثري به فضاسازي بكند. در عوض موسيقي از جايگاه مطلوبي برخوردار است و نظر به نوع صحنه و ويژگيهاي آن كاربرد خودش را دارد و يك تناسب يك به يك با ريتم كار و موسيقي مشاهده ميشود. در بحث صدا، اگر بخواهيم گفتار را نيز منظور نماييم، در مجموع اتفاق خاصي كه از آن به عنوان كار جديد يا عمل خلاقانه بخواهيم ياد كنيم مشاهده نميشود و معمول نمايشهاي ديگر است.
در يك جمعبندي ميتوان «فرزند» را اثري موفق ارزيابي كرد كه در آثار متأخر و در ميان ترجمههايي از درامنويسان خارجي توانسته جاي خود را به خوبي باز كند و حكايت از پختگي و تجربه گروه اجرايي آن داشته، ما را بر آن واميدارد تا باز هم منتظر چنين كارهايي باشيم.