صفحه 1 از 1

محمد علي صادقي ( يغما)

ارسال شده: یک‌شنبه ۱۴ اسفند ۱۳۸۴, ۹:۳۵ ب.ظ
توسط ARMIN
محمد علي صادقي ( يغما)
خوشنويس . نويسنده و شاعر معاصر .
در سال 1330 در شهر کوچک خاش به دنيا آمد. تحصيلات ابتدايي و متوسطه را در کرمان طي کرد و در سال 1349 به دانشگاه تهران راه يافت و در رشته کارشناسي ادبيات فارسي فارغ التحصيل شد. در سال 1362 از انجمن خوش نويسان ايران مدرک ممتازي خوشنويسي را اخذ کرد. تخلص ايشان يغما است.
کارنامه هنري او : تصحيح و مقابله و خوشنويسي آثار متعددي از ادب فارسي از جمله : ديوان حافظ . رباعيات مولانا . رباعيات خيام و گلستان سعدي ..... است. کتاب دلم را برايت سرودم گزيده اشعار اين شاعر است. ايشان همچنين کتاب قرآن مجيد را نيز با خط خودشان خوش نويسي کرده اند که به گفته خودشان هفت سال اين کار به طول انجاميد.
من قصد دارم بعضي از اشعار ايشان را برايتان بنويسم.

ارسال شده: یک‌شنبه ۱۴ اسفند ۱۳۸۴, ۹:۳۷ ب.ظ
توسط ARMIN
دلم هواي تو دارد . به باد گفتم : گفت :
پيام سبز تو را با بهار . خواهم گفت
دلم هواي تو دارد. به کوه گفتم :گفت :
سرود درد تو را استوار خواهم گفت
دلم هواي تو دارد . به ابر گفتم: گفت :
پيام عشق تو را اشکبار خواهم گفت
دلم هواي تو دارد . به کوچه گفتم: گفت :
ز سوز و ساز تو در هر کنار خواهم گفت
دلم هواي تو دارد . به لاله گفتم: گفت :
حديث رنج تو را داغدار خواهم گفت
دلم هواي تو دارد . به چشمه گفتم: گفت :
که جوش عشق تو را بي قرار خواهم گفت
دلم هواي تو دارد . به رود گفتم : گفت:
نواي شوق تو در سبزه زار خواهم گفت
دلم هواي تو دارد . به عشق گفتم : گفت :
که التهاب دلت را به يار خواهم گفت

ارسال شده: یک‌شنبه ۱۴ اسفند ۱۳۸۴, ۱۰:۰۳ ب.ظ
توسط Mahdi1944
آرمين,
آرمين جان زيبا بود
ممنون :D

ارسال شده: دوشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۴, ۵:۵۰ ب.ظ
توسط ARMIN
چه ميشد
چه ميشد اگر مهربان مي شديم
فداي هم از عمق جان مي شديم
چه مي شد که چون کودکان بهر هم
صميمانه شيرين زبان مي شديم
چه ميشد اگر مثل پروانه ها
به لطف نسيمي جوان مي شديم
چه ميشد اگر مثل آئينه ها
مصفا دل و خوش زبان مي شديم
چه مي شد سر سفره ي عاشقي
دلي ساده را ميزبان مي شديم
براي دل مرغکي در قفس
چه مي شد اگر آسمان مي شديم
چه مي شد که نجوا کنان چون نسيم
نوازشگر اين و آن مي شديم
چه مي شد که در ما دروغي نبود
چه مي شد اگر يکزبان مي شديم

ارسال شده: دوشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۴, ۵:۵۱ ب.ظ
توسط ARMIN
پرسش
تو چه در سر داري؟
از من آئينه به نرمي پرسيد !
من در انديشه
که از آينه پنهان سازم
راز دل داگي و شيدايي
و نمي دانستم
عشق چون خورشيدي
در فراسوي نگاهم پيداست....

ارسال شده: چهارشنبه ۱۷ اسفند ۱۳۸۴, ۱:۳۴ ب.ظ
توسط ARMIN
تنهايي
هيچکس با من نيست
که صميميت دستانم را در يابد
و مرا درک کند

هيچکس با من نيست
که دم پنجره تنهايي بنشيند
و تماشاگر غم بارش باران باشد
من همان مرغک غمگينم در کنج قفس
که تمام سخنش تنهايي است
من چنان شاپرکي محزونم
که باندازۀ تنهايي خود غمگينست

بال هايم زخمي است
آه اي دست نوازشگر باد
تو در آغوشم گير

تشنه ي پروازم
پر کشيدن به سر کاج بلند
و کجاهاي پر از سبزه و گل
آه.....

نوشيدن شبنم چه حلاوت دارد
در فضايي که پر از رايحه ي داووديست