صفحه 1 از 1

کاش می توانستی ،

ارسال شده: دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۸۵, ۶:۲۱ ب.ظ
توسط pejman
همیشه از این که چون خورشید پشت ابربودی و روشنایی عشقم ازاندک نور تو بوده خشنود بودم ، چشمانت را در چشمان خود نمی دیدم امّا زمین تیره و تار در مقابل چشمانت آینه بود و همواره انعکاس زیبایی آن ها را می نگریستم...تو خورشید بودی و من آفتابگردان چشمان تو؛ تو نتوانستی از میان این همه آفتابگردان مرا بشناسی ، تو همه را از یک دریچه نگریستی ، آنان را که بود و نبودت برایشان تفاوتی نمی کرد و با هر سوسویی می گشتند با من یکی دانستی با منی که فقط با دیدن روی تو سر از خاک بر می داشتم ...تو آن عقابی بودی که روزگاری بر فراز این کوه پر زدی ، تو مرا دیوانه ی صدای بال هایت کردی ، لحظه ای از کویم گذر کردی و باز هم ره به سوی آسمان بردی ؛ با آمدنت بهاری بودم و با رفتنت خزانی ، هیچ گاه بهار من دقایقی بیش طول نکشید ، رفتی امّا صدای بال هایت در گوشم پیچید...تو محبوبه ی شب بودی و من بلبل باغ همسایه ؛ شبی که برای اوّلین بار عطر تو خواب را از سرم می پراند ، صدای خود را در شب رها کردم ، سپیده که زد صدایی برایم نمانده بود ، همه ی گل ها مرا بیگانه می نگریستند ، آن ها نمی دانستند که بی تو نایی در حنجره ندارم . کاش ! ای کاش می توانستی؛ می توانستی تنها لحظه ای ، جای من باشی ...