جنازه ای که مال من نیست
ارسال شده: سهشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۵, ۱۰:۴۲ ق.ظ
یک روز آمدند سرمان كلاه خود گذاشتند . نیزه و سپر دستمان دادند . به دشمن اشاره کردند و فرمان حمله دادند . ما فقط جنگیدیم . طوری که اگر به دشمن اشاره نمی کردند ، حتی ممکن بود یکدیگر را بکشیم . خیلی زود دشمن را کشتیم . همه شان را بدون اینکه حتی یک نفر از ما زخمی شود . کمی بعد خود را توی یک دشت بزرگ یافتیم .... در میان انبوه جنازه ها .
اول نمی دانستیم با این همه جنازه که همه شان را خودمان کشته بودیم چه کنیم .... اما به سرعت به نتیجه رسیدیم . همه جنازه ها را روی زمین کنار هم خواباندیم . بعد از اولین جناه شروع کردیم از چاه آب کشیدیم . شستیمش . و در پارچه سفیدی که یکی از سربازان توی خورجین داشت پیچاندیمش . بعد قبری درست به اندازه قبرش کندیم و او را با احترام دفن کردیم .
یکی از سربازان که دعا بلد بود از خدا برایش طلب آمرزش کرد . بعد سنگ روی خاکش گذاشتیم . خواستیم اسمش را روی سنگ حک کنیم که یادمان آمد اسمش را نمی دانیم . چاره ای نبود باید اسمی برایش انتخاب می کردیم . هر کس چیزی می گفت . اما خیلی زود فهمیدیم که جنازه به اندازه کافی هست که هر کس بتواند یک اسم برای جنازه اش انتخاب کند . برای همین همه سرباز ها اسم خودشان را به عنوان هدیه به جنازه ها تقدیم کردند و روی سنگ قبرشان نوشتند .
حالا هر کس یک جنازه داشت که اسم خودش را روي سنگ قبرش نوشته بود . یک جنازه که مال خودمان بود . سهم خودمان بود از این جنگ من یک جنازه جوان انتخاب کردم . آنقدر جوان که ریشش سبز نشده با موهای بلند و چانه ای استخوانی – هر چند همه موهایم ریخته و ریش حنایی ام از دو وجب گذشته .
وقتی کارمان تمام شد به دور و برمان نگاه کردیم ...توی یک گورستان واقعی ایستاده بودیم .
اول کمی ترسیديم . اما وقتی باز اسمهای خودمان را دیدیم . احساس آرامش کردیم .
وقتی برگشتیم هیچ کس جلوی دروازه های شهر به استقبالمان نیامده بود . اما وقتی جلوتر رفتیم مجسمه های یادبودمان را توی میدان شهر دیدیم : من خودم را پیدا کردم : موهای بلند و چانه ای استخوانی . آنقدر جوانم که ریشم هنوز سبز نشده .
سيروس عوضوردي
اول نمی دانستیم با این همه جنازه که همه شان را خودمان کشته بودیم چه کنیم .... اما به سرعت به نتیجه رسیدیم . همه جنازه ها را روی زمین کنار هم خواباندیم . بعد از اولین جناه شروع کردیم از چاه آب کشیدیم . شستیمش . و در پارچه سفیدی که یکی از سربازان توی خورجین داشت پیچاندیمش . بعد قبری درست به اندازه قبرش کندیم و او را با احترام دفن کردیم .
یکی از سربازان که دعا بلد بود از خدا برایش طلب آمرزش کرد . بعد سنگ روی خاکش گذاشتیم . خواستیم اسمش را روی سنگ حک کنیم که یادمان آمد اسمش را نمی دانیم . چاره ای نبود باید اسمی برایش انتخاب می کردیم . هر کس چیزی می گفت . اما خیلی زود فهمیدیم که جنازه به اندازه کافی هست که هر کس بتواند یک اسم برای جنازه اش انتخاب کند . برای همین همه سرباز ها اسم خودشان را به عنوان هدیه به جنازه ها تقدیم کردند و روی سنگ قبرشان نوشتند .
حالا هر کس یک جنازه داشت که اسم خودش را روي سنگ قبرش نوشته بود . یک جنازه که مال خودمان بود . سهم خودمان بود از این جنگ من یک جنازه جوان انتخاب کردم . آنقدر جوان که ریشش سبز نشده با موهای بلند و چانه ای استخوانی – هر چند همه موهایم ریخته و ریش حنایی ام از دو وجب گذشته .
وقتی کارمان تمام شد به دور و برمان نگاه کردیم ...توی یک گورستان واقعی ایستاده بودیم .
اول کمی ترسیديم . اما وقتی باز اسمهای خودمان را دیدیم . احساس آرامش کردیم .
وقتی برگشتیم هیچ کس جلوی دروازه های شهر به استقبالمان نیامده بود . اما وقتی جلوتر رفتیم مجسمه های یادبودمان را توی میدان شهر دیدیم : من خودم را پیدا کردم : موهای بلند و چانه ای استخوانی . آنقدر جوانم که ریشم هنوز سبز نشده .
سيروس عوضوردي