دکتر ابوترابی
ارسال شده: پنجشنبه ۹ شهریور ۱۳۹۱, ۳:۲۱ ب.ظ
[FONT=B Nazanin]فرزند شهیدِ دکتر [FONT=B Nazanin] [FONT=B Nazanin]عملیات «رمضان» در پیش بود. دكتر ابوترابی مدت زیادی در منطقه ماندده بود و سردار «كاظمی» اصرار داشت كه دكتر به مرخصی برود. بالاخره دكتر كه اطاعت از دستورات فرمانده را بر خود واجب میدانست، قبول كرد كه برود. لباس بسیج را از تنش درآورد و آمادهی رفتن شد كه یكی آمد و گفت: دكتر! دم سنگر كسی میخواهد شما را ببیند.
[FONT=Times New Roman,serif]
[FONT=B Nazanin]دكتر بیرون رفت. پسرش «مجید» بود. دكتر خبر داشت كه او میخواهد به جبهه بیاید. با مهربانی نگاهش كرد، صورتش را بوسید و گفت: خب! چه خبر بابا؟ [FONT=Times New Roman,serif]
[FONT=B Nazanin]مجید همینطور كه سرش پایین بود، گفت: بابا من دارم اعزام میشوم به خط، عملیات در پیش است، گفتم پیش از رفتن بیایم و شما را ببینم.
[FONT=Times New Roman,serif]
[FONT=B Nazanin]دكتر گفت: خیر است انشاءالله. خیلی هم خوب كردی آمدی پسرم.
[FONT=Times New Roman,serif]
[FONT=B Nazanin]این را گفت و سكوت كرد و به صورت تنها پسرش خیره ماند. دلش میخواست مجید هم به چشمانش نگاه كند، اما او همچنان سرش پایین بود. دكتر احساس كرد مجید عمداً به چشمهای او نگاه نمیكند. میترسید مبادا جذبهی پدر و فرزندی باعث شود به او بگوید نرو پسرم. اما میشد اضطراب و عجله را در رفتار مجید حس میكرد.
[FONT=Times New Roman,serif]
[FONT=B Nazanin]دكتر دست روی شانهی مجید گذاشت و گفت: برو پسرم! به خدا میسپارمت.
[FONT=Times New Roman,serif]
[FONT=B Nazanin]مجید كه رفت، دكتر همچنان نگاهش میكرد، آنقدر جلوی در سنگر ایستاد تا او سوار ماشین شد و رفت. [FONT=B Nazanin]با رفتن مجید، دیگر اصرارهای احمد كاظمی هم برای اینكه دكتر به مرخصی برود، بیفایده بود. شب عملیات رمضان، مجروحان زیادی را به اورژانس آوردند. دكتر ابوترابی آنها را وارسی میكرد، بالای سر مجروحانی كه صورتشان كاملاً خونی بود میرفت و با دقت نگاهشان میكرد؛ معلوم بود كه نگران تنها پسرش است.
[FONT=Times New Roman,serif]
[FONT=B Nazanin]یك شب و یك روز از عملیات گذشت. دكتر ابوترابی در سنگری با آیتالله «ایزدی»، امامجمعه نجفآباد مشغول صحبت بود كه دو نفر وارد شدند. سه بار جلو آمدند و نزدیك دكتر نشستند، ولی بدون اینكه كلمهای حرف بزنند، بلند شدند و بیرون رفتند، تا اینكه دكتر به آنها گفت: اتفاقی افتاده؟ شماها چیزی میخواهید به من بگویید؟ [FONT=Times New Roman,serif]
[FONT=B Nazanin]یكی از آنها گفت: بله. [FONT=Times New Roman,serif]
[FONT=B Nazanin]دكتر رو به او نشست و با دلهره گفت: بگو! پسرم چیزیش شده؟ [FONT=Times New Roman,serif]
[FONT=B Nazanin]جوان كه از سؤال ناگهانی دكتر دستپاچه شده بود، بدون فكر كردن، سریع جواب داد: بله! آقا مجید زخمی شده است.
[FONT=Times New Roman,serif]
[FONT=B Nazanin]دكتر صاف نشست و قرص و محكم گفت: این بازیها چیست درمیآورید؟ رك و راست به من بگویید چه اتفاقی برای او افتاده، شهید شده؟ [FONT=Times New Roman,serif]
[FONT=B Nazanin]جوان از آرامش، قدرت و صراحت دكتر، قوت قلب گرفت و گفت: بله آقای دكتر!
[FONT=Times New Roman,serif]
[FONT=B Nazanin]دكتر برخاست و از سنگر بیرون رفت. چند لحظهای بیرون ماند، دوباره برگشت و گفت: میخواهم جنازهاش را ببینم.
[FONT=Times New Roman,serif]
[FONT=B Nazanin]آنها دكتر را نزدیك خط مقدم، به معراج شهدا و كانتینرهایی كه بدن شهدا داخل آنها بودند، بردند. چند دقیقه بین شهدا گشتند تا اینكه یك جنازه را روی خاك، روبهروی دكتر قرار دادند و گفتند: این پیكر آقا مجید شماست.
[FONT=Times New Roman,serif]
[FONT=B Nazanin]جنازه سر نداشت. رگهای گلویش پیدا بودند. دكتر دوزانو روی زمین نشست و به جیب لباس مجید كه خونی بود، خیره شد. روی یك تكه پارچه سیاه كوچك، نوشته شده بود مجید ابوترابی. خم شد و رگهای گلوی مجید را بوسید.
[FONT=Times New Roman,serif]
[FONT=Times New Roman,serif]
[FONT=B Nazanin]دكتر بیرون رفت. پسرش «مجید» بود. دكتر خبر داشت كه او میخواهد به جبهه بیاید. با مهربانی نگاهش كرد، صورتش را بوسید و گفت: خب! چه خبر بابا؟ [FONT=Times New Roman,serif]
[FONT=B Nazanin]مجید همینطور كه سرش پایین بود، گفت: بابا من دارم اعزام میشوم به خط، عملیات در پیش است، گفتم پیش از رفتن بیایم و شما را ببینم.
[FONT=Times New Roman,serif]
[FONT=B Nazanin]دكتر گفت: خیر است انشاءالله. خیلی هم خوب كردی آمدی پسرم.
[FONT=Times New Roman,serif]
[FONT=B Nazanin]این را گفت و سكوت كرد و به صورت تنها پسرش خیره ماند. دلش میخواست مجید هم به چشمانش نگاه كند، اما او همچنان سرش پایین بود. دكتر احساس كرد مجید عمداً به چشمهای او نگاه نمیكند. میترسید مبادا جذبهی پدر و فرزندی باعث شود به او بگوید نرو پسرم. اما میشد اضطراب و عجله را در رفتار مجید حس میكرد.
[FONT=Times New Roman,serif]
[FONT=B Nazanin]دكتر دست روی شانهی مجید گذاشت و گفت: برو پسرم! به خدا میسپارمت.
[FONT=Times New Roman,serif]
[FONT=B Nazanin]مجید كه رفت، دكتر همچنان نگاهش میكرد، آنقدر جلوی در سنگر ایستاد تا او سوار ماشین شد و رفت. [FONT=B Nazanin]با رفتن مجید، دیگر اصرارهای احمد كاظمی هم برای اینكه دكتر به مرخصی برود، بیفایده بود. شب عملیات رمضان، مجروحان زیادی را به اورژانس آوردند. دكتر ابوترابی آنها را وارسی میكرد، بالای سر مجروحانی كه صورتشان كاملاً خونی بود میرفت و با دقت نگاهشان میكرد؛ معلوم بود كه نگران تنها پسرش است.
[FONT=Times New Roman,serif]
[FONT=B Nazanin]یك شب و یك روز از عملیات گذشت. دكتر ابوترابی در سنگری با آیتالله «ایزدی»، امامجمعه نجفآباد مشغول صحبت بود كه دو نفر وارد شدند. سه بار جلو آمدند و نزدیك دكتر نشستند، ولی بدون اینكه كلمهای حرف بزنند، بلند شدند و بیرون رفتند، تا اینكه دكتر به آنها گفت: اتفاقی افتاده؟ شماها چیزی میخواهید به من بگویید؟ [FONT=Times New Roman,serif]
[FONT=B Nazanin]یكی از آنها گفت: بله. [FONT=Times New Roman,serif]
[FONT=B Nazanin]دكتر رو به او نشست و با دلهره گفت: بگو! پسرم چیزیش شده؟ [FONT=Times New Roman,serif]
[FONT=B Nazanin]جوان كه از سؤال ناگهانی دكتر دستپاچه شده بود، بدون فكر كردن، سریع جواب داد: بله! آقا مجید زخمی شده است.
[FONT=Times New Roman,serif]
[FONT=B Nazanin]دكتر صاف نشست و قرص و محكم گفت: این بازیها چیست درمیآورید؟ رك و راست به من بگویید چه اتفاقی برای او افتاده، شهید شده؟ [FONT=Times New Roman,serif]
[FONT=B Nazanin]جوان از آرامش، قدرت و صراحت دكتر، قوت قلب گرفت و گفت: بله آقای دكتر!
[FONT=Times New Roman,serif]
[FONT=B Nazanin]دكتر برخاست و از سنگر بیرون رفت. چند لحظهای بیرون ماند، دوباره برگشت و گفت: میخواهم جنازهاش را ببینم.
[FONT=Times New Roman,serif]
[FONT=B Nazanin]آنها دكتر را نزدیك خط مقدم، به معراج شهدا و كانتینرهایی كه بدن شهدا داخل آنها بودند، بردند. چند دقیقه بین شهدا گشتند تا اینكه یك جنازه را روی خاك، روبهروی دكتر قرار دادند و گفتند: این پیكر آقا مجید شماست.
[FONT=Times New Roman,serif]
[FONT=B Nazanin]جنازه سر نداشت. رگهای گلویش پیدا بودند. دكتر دوزانو روی زمین نشست و به جیب لباس مجید كه خونی بود، خیره شد. روی یك تكه پارچه سیاه كوچك، نوشته شده بود مجید ابوترابی. خم شد و رگهای گلوی مجید را بوسید.
[FONT=Times New Roman,serif]