اين سر سرِ حسينه!
ارسال شده: یکشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۱, ۱:۱۳ ب.ظ
[External Link Removed for Guests]
اين سر سرِ حسينه!
چند ساعتي از شب گذشته بود كه رو كردم به بچه ها و گفتم: بلند شين برين بخوابين! فردا صبح زود بايد بيدار شين بريم همدان. روز اول عيده، بايد بريم به آقاجون و مادرجون تبريك بگيم . اگه دير بجنبين، ممكنه تخم مرغاي رنگي مادرجونو بچه هاي سحرخيز ببرن و به شما چيزي نرسه!
فاصله پايگاه هوايي تا شهر همدان بيشتر از چهل كيلومتر بود . براي ديدن پدر و مادرم و ساير فاميل ، مثل هر سال ، در اولين روز از سال نو بايد به شهر مي رفتيم و تا يكي دو روز ديد و بازديدها را انجام مي داديم و بر مي گشتيم.
بچه ها به شوق گرفتن عيدي و ديدن بچه هاي فاميل ، بدون معطلي برخاستند و به اتاق خوابشان رفتند . من هم به قصد مسواك زدن و گرفتن وضوي طهارت قبل از خواب، برخاستم و رفتم دستشويي. شير آب را باز كردم و اولين مشت آب را كه به صورت ريختم، تنم به لرزه افتاد . به هر مشكلي بود بيرون آمدم و رفتم كنار بخاري. همسرم كه اوضاع مرا ديد ، رفت و پتوها را آورد و انداخت روي من. گفت:
- زنگ بزنم اورژانس؟!
- نه، من كه مشكلي ندارم! مي رم مي خوابم، وضع ام بهتر مي شه.
- پاشو تا كمكت كنم بري اتاق خواب!
به كمك همسرم رفتم كنار بخاري اتاق خواب و با دو پتو سعي كردم خودم را آرام كنم . مي دانستم كه اين لرزش از بيماري و يا سرما نيست . دلم آشوب بود و به شدت مضطرب . بي بهانه احساس دلتنگي مي كردم و دلم مي خواست گريه كنم؛ اما نشد . سرم را
گذاشتم روي بالش و چشم ها را بستم و سعي كردم بخوابم.
چند دقيقه يا چند ساعت بود كه خوابيده بودم، نمي دانم؛ ناگهان پس از ديدن خوابي آشفته و ترسناك ، آرامش شبانه ام به هم ريخت و وحشت زده از جا برخاستم . بهت زده اطراف اتاق را پاييدم . همسرم را ديدم كه از خستگي كارهاي قبل از تحويل سال به خواب
عميقي رفته بود.
برخاستم و آرام از اتاق بيرون آمدم . رفتم به سمت اتاق خواب بچه ها و آهسته از لاي در سرك كشيدم و ديدم آنها هم مثل فرشته هاي معصوم در خواب هستند . لرزش تنم دوباره شروع شد . پتويي را برداشتم و به دور خودم پيچيدم و اطراف اتاق پذيرايي شروع كردم به قدم زدن . همين طور اتاق را از چپ به راست و از بالا به پايين قدم زدم و متر كردم . دلم آرام نگرفت . رفتم به سمت تلفن و گوشي را برداشتم و شمارة خانه حسين را گرفتم . مي دانستم كه دو روز پيش بچه هايش را فرستاده رامسر به خانه پدرش تا در تعطيلات عيد با خيال راحت بتواند به مأموريت برود.
با زنگ سوم تلفن، گوشي را برداشت و خوا بآلود گفت:
- بله، بفرماييد!
- سلام حسين جان! حالت خوبه؟!
- آقا رضا شما هستي؟!
- آره، خودمم!
- خبري شده؟! اتفاقي افتاده؟!
- نه، دلم هواتو كرده بود، مي خواستم صداتو بشنفم!
-خدا عقلت بده، پسر ! من فردا بايد بروم مأموريت، اين وقت
شبي زنگ زدي كه بگي مي خواي صداي منو بشنفي؟!
- ببين حسين جون! مي خوام چيزي بهت بگم. فقط نه نگو.
- گفتم كه خبريه كه تو اين وقت شب زنگ زدي ... بگو ببينم چه شده!
- باور كن هيچ خبري نشده ... مي خواستم بگم اگه مي شه بلن شو و يه كم اسفند واسه خودت دود كن!
- ديوونه شدي رضا؟ ! اين وقت شبي منو بيدار كردي و حالا هم مي گي بلن شو اسفند براي خودت دود كن.
- راستش هرجا كه مي رم، صحبت توست . يكي مي گه عجب مرد شجاعيه اين حسين ماوريك، اون يكي مي گه حسين ماوريك
نه، قاتل اوزا، بعضي ها هم مي گن صدام عهد كرده وقتي دستش به حسين مارويك رسيد، ببرتش در خليج فارس و در هم ون جايي كه
داغ اوزاها را به جگر صدام گذاشته، نقره داغش كنه!
مي ترسم حسودا و ناجنس ها چشم زخمت بزنن!
- نه، واقعاً مغزت تكون خورده ! ببينم شب از تخت نيفتادي؟ !
سرت به جايي نخورده؟ ! ها فكر كنم اين شب عيدي زيادي آجيل و تنقلات خوردي، نكنه رودل كردي؟! مي خواي بيام ببرمت اورژانس؟!
- نه، حالم خوبه . فقط مي خواستم خاطرم جمع بشه كه تو هم خوب هستي.
- فهميدي كه حالم خوبه . خدا بهت عقل بده . برو بخواب و بذار ما هم بخوابيم!
- پس فعلاً خداحافظ.
گوشي را كه گذاشتم، كمي آرام شدم و لرزش بدنم هم كمتر شد. اين پا و اون پا مي كردم كه بروم بخوابم يا ... كه صداي اذان از
بلندگوي مسجد پايگاه در فضا پيچيد . پتو را از روي شانه ام برداشتم و گذاشتم روي صندلي اتاق پذيرايي و رفتم براي وضو گرفتن . نماز
صبح را كه بجا آوردم، چند صفحه اي هم قرآن خواندم تا هوا كم كم روشن شد . سجاده و قرآن را سرجايشان گذاشتم و كتري آب را پر
كردم و روي اجاق گاز قرار دادم. رفتم پتو را برداشتم و انداختم روي دوشم و رفتم كنار پنجره اتاق پذيرايي نشستم . آفتاب كم كم از افق
خودش را بالا مي كشيد و اشعه نوراني اش در گوشه گوشه پايگاه جلوه گر بود . نگاهم به قنديل هايي كه از شيرواني ساختمان مقابل
آويزان بودند، دوخته شد . منظره جالب و زيبايي بود . به صداي قل قل كتري برخاستم . رفتم و شعله گاز را خاموش كردم . دلم
نمي خواست بساط صبحانه آماده شود . نمي خواستم حتي همسر و فرزندانم صبح زود از خواب بيدار شوند . آمدم دوباره كنار پنجره
نشستم.
وحشت و هراس خواب ديشب دوباره به سراغم آمد . پريشان و نگران برخاستم و رفتم سراغ تلفن . شماره آلرت را گرفتم و به صداي
آن طرف خط گفتم:
- سلام، صبح بخير ! حسين خلعتبري را صدا كن ؛ بگو رضا كارت داره.
- آقا رضا ! همين چن دقيقه پيش سفيراي نامرد صدام با سه فروند هواپيماي ميگ روسي مي خواستن آرامش مردم رو به هم
بزنن كه با اعلام خطر و آماده باش، حسين با عيسي محمدزاده رفتن كه يه حالي به خلبان هاي عراقي بدن!
با شنيدن اين خبر حالم دگرگون شد . گوشي تلفن از دستم افتاد و بي اختيار از روي صندلي سريدم روي فرش و دوباره لرزيدم .
بي دليل شروع كردم آرام به گريستن و ضجه زدن . همسرم هراسان بيدار شد و آمد و گفت:
- چه خبر شده آقا رضا؟!
- هيچي، خبري نيس.... دلم گرفته!
-روز اول سال! راستي تلفن چرا رو زمينه؟!
رفت سراغ تلفن و آن را برداشت . گوشي قطع شده بود و فقط صداي بوق ممتد از آن شنيده مي شد.
- با كي صحبت كردي؟! به كجا زنگ زدي؟!
- به پايگاه. مي خواستم با حسين صحبت كنم.
- اتفاقي براي حسين افتاده؟!
- نه، حالش خوبه، با عيسي رفته مأموريت!
- پس اين چه بازيه كه تو در آورده اي؟!
- ولم كن ، اين قدر سؤال پيچم نكن.
به صداي ما بچه ها هم از خواب بيدار شدند و آمدند . همسرم برخاست و رفت آشپزخانه تا بساط صبحانه را آماده كند . حال و حوصله حرف زدن نداشتم . دوباره به قنديل هاي آويزان از شيرواني خيره شدم . حالا ديگر آفتاب بالا آمده بود و حرارت هرچند ضعيف و بهاريش باعث شده بود قطرات آب قنديل ها به اطراف ساختمان بچكند. بچه ها با سر و صدا و شادي هاي كودكانه مي خواستند كه
هرچه زودتر برويم خانه پدربزرگ. بهانه كردم و گفتم:
بچه ها! ديشب هوا سرد بوده، ماشين يخ زده؛ بايد صبر كنين تا آفتاب گرم تر بشه و ماشين روشن شه.
-اگه دير بريم، ديگه تخم مرغ رنگي به ما نمي رسه!
-اگه نرسيد، به مادرجون مي گم دوباره براي شما رنگ كنه.
حوصله سؤال و جواب نداشتم . برخاستم و رفتم به سمت اتاق خواب. همسرم هم كه حال و روزم را ديد، بچه ها را به آشپزخانه
خواند و گفت:
- پدر تون حالش خوب نيس . كمي حوصله كنين تا بهتر بشه . اون وقت باهم به همدان مي ريم!
با دعوت مريم، بي ميل رفتم كنار ميز غذاخوري . يك ليوان چاي با يكي دو لقمه نان و پنير خوردم و برخاستم رفتم . طاقت
نياوردم و دوباره شماره تلفن آلرت را گرفتم . گوشي را كه برداشتند، صداي گريه و ضجه بود كه از آن سوي خط به گوشم رسيد . قبل از
آنكه كسي جوابم را بدهد، گوشي از دستم افتاد . زانوهايم به شدت مي لرزيد. ديگر زبانم بند آمده بود و نمي توانستم چيزي بگويم .
همسرم به سرعت آمد و زيربغلم را گرفت. گفت:
-چي شده رضا؟! اتفاقي افتاده؟!
- نمي دونم!
گوشي را برداشت . از صداي گريه كسي كه آن طرف خط بود، فهميد كه هواپيماي ديگري سقوط كرده و خلباني به شهادت رسيده است . بدون اينكه حرفي بزند، رفت و لباس نظامي ام را آورد و گفت:
- زود باش! بپوش و برو آلرت. ببين كي شهيد شده.
- حسين! حسين با عيسي اين ساعت بالا بودن.
- نفوس بد نزن مرد ! خدا نكنه . حسين چيزي بشه . زبونتو گاز بگير. اون جوونه، بچه اش هنوز خيلي كوچيكه....
لباس هايم را پوشيدم و رفتم به گردان پروازي . وقتي رسيدم، ديدم كه بچه ها مثل برادر مرده ها ضجه مي زنند و حسين حسين
مي كنند. فهميدم كه خوابم تعبير شده و حسين خلعتبري پر پرواز درآورده و پريده . فرمانده پايگاه و ساير مسئولان هم آمده بودند . از
بچه ها پرسيدم:
- كي و كجا سقوط كرده؟!
- چن دقيقه پيش هواپيما شون در حوالي كردستان ، بعد از اينكه ميگ 23 عراق ر و شكار كرده بود، تو ارتفاع 35 هزار پايي شكار آر40
يه ميگ 25 شده و نزديكاي سقز قبل از اينكه حسين موفق به خروج اضطراري از هواپيما بشه، به زمين برخوردكرده....
- از عيسي چه خبر؟!
- عيسي موفق به خروج اضطراي شده؛ اما از حال و روزش خبر نداریم.
رفتم سراغ فرمانده پايگاه گفتم:
- جناب سرهنگ ! اجازه بدين با چن تا از سربازا و عوامل پروازي، با خودرو به كردستان بريم . همونجايي كه هواپيما سقوط
كرده است...!
- گفتم دو دستگاه خودرو مناسب آماده كنن . شما هم بجنبين و زودتر حركت كنين.
اين سر سرِ حسينه!
چند ساعتي از شب گذشته بود كه رو كردم به بچه ها و گفتم: بلند شين برين بخوابين! فردا صبح زود بايد بيدار شين بريم همدان. روز اول عيده، بايد بريم به آقاجون و مادرجون تبريك بگيم . اگه دير بجنبين، ممكنه تخم مرغاي رنگي مادرجونو بچه هاي سحرخيز ببرن و به شما چيزي نرسه!
فاصله پايگاه هوايي تا شهر همدان بيشتر از چهل كيلومتر بود . براي ديدن پدر و مادرم و ساير فاميل ، مثل هر سال ، در اولين روز از سال نو بايد به شهر مي رفتيم و تا يكي دو روز ديد و بازديدها را انجام مي داديم و بر مي گشتيم.
بچه ها به شوق گرفتن عيدي و ديدن بچه هاي فاميل ، بدون معطلي برخاستند و به اتاق خوابشان رفتند . من هم به قصد مسواك زدن و گرفتن وضوي طهارت قبل از خواب، برخاستم و رفتم دستشويي. شير آب را باز كردم و اولين مشت آب را كه به صورت ريختم، تنم به لرزه افتاد . به هر مشكلي بود بيرون آمدم و رفتم كنار بخاري. همسرم كه اوضاع مرا ديد ، رفت و پتوها را آورد و انداخت روي من. گفت:
- زنگ بزنم اورژانس؟!
- نه، من كه مشكلي ندارم! مي رم مي خوابم، وضع ام بهتر مي شه.
- پاشو تا كمكت كنم بري اتاق خواب!
به كمك همسرم رفتم كنار بخاري اتاق خواب و با دو پتو سعي كردم خودم را آرام كنم . مي دانستم كه اين لرزش از بيماري و يا سرما نيست . دلم آشوب بود و به شدت مضطرب . بي بهانه احساس دلتنگي مي كردم و دلم مي خواست گريه كنم؛ اما نشد . سرم را
گذاشتم روي بالش و چشم ها را بستم و سعي كردم بخوابم.
چند دقيقه يا چند ساعت بود كه خوابيده بودم، نمي دانم؛ ناگهان پس از ديدن خوابي آشفته و ترسناك ، آرامش شبانه ام به هم ريخت و وحشت زده از جا برخاستم . بهت زده اطراف اتاق را پاييدم . همسرم را ديدم كه از خستگي كارهاي قبل از تحويل سال به خواب
عميقي رفته بود.
برخاستم و آرام از اتاق بيرون آمدم . رفتم به سمت اتاق خواب بچه ها و آهسته از لاي در سرك كشيدم و ديدم آنها هم مثل فرشته هاي معصوم در خواب هستند . لرزش تنم دوباره شروع شد . پتويي را برداشتم و به دور خودم پيچيدم و اطراف اتاق پذيرايي شروع كردم به قدم زدن . همين طور اتاق را از چپ به راست و از بالا به پايين قدم زدم و متر كردم . دلم آرام نگرفت . رفتم به سمت تلفن و گوشي را برداشتم و شمارة خانه حسين را گرفتم . مي دانستم كه دو روز پيش بچه هايش را فرستاده رامسر به خانه پدرش تا در تعطيلات عيد با خيال راحت بتواند به مأموريت برود.
با زنگ سوم تلفن، گوشي را برداشت و خوا بآلود گفت:
- بله، بفرماييد!
- سلام حسين جان! حالت خوبه؟!
- آقا رضا شما هستي؟!
- آره، خودمم!
- خبري شده؟! اتفاقي افتاده؟!
- نه، دلم هواتو كرده بود، مي خواستم صداتو بشنفم!
-خدا عقلت بده، پسر ! من فردا بايد بروم مأموريت، اين وقت
شبي زنگ زدي كه بگي مي خواي صداي منو بشنفي؟!
- ببين حسين جون! مي خوام چيزي بهت بگم. فقط نه نگو.
- گفتم كه خبريه كه تو اين وقت شب زنگ زدي ... بگو ببينم چه شده!
- باور كن هيچ خبري نشده ... مي خواستم بگم اگه مي شه بلن شو و يه كم اسفند واسه خودت دود كن!
- ديوونه شدي رضا؟ ! اين وقت شبي منو بيدار كردي و حالا هم مي گي بلن شو اسفند براي خودت دود كن.
- راستش هرجا كه مي رم، صحبت توست . يكي مي گه عجب مرد شجاعيه اين حسين ماوريك، اون يكي مي گه حسين ماوريك
نه، قاتل اوزا، بعضي ها هم مي گن صدام عهد كرده وقتي دستش به حسين مارويك رسيد، ببرتش در خليج فارس و در هم ون جايي كه
داغ اوزاها را به جگر صدام گذاشته، نقره داغش كنه!
مي ترسم حسودا و ناجنس ها چشم زخمت بزنن!
- نه، واقعاً مغزت تكون خورده ! ببينم شب از تخت نيفتادي؟ !
سرت به جايي نخورده؟ ! ها فكر كنم اين شب عيدي زيادي آجيل و تنقلات خوردي، نكنه رودل كردي؟! مي خواي بيام ببرمت اورژانس؟!
- نه، حالم خوبه . فقط مي خواستم خاطرم جمع بشه كه تو هم خوب هستي.
- فهميدي كه حالم خوبه . خدا بهت عقل بده . برو بخواب و بذار ما هم بخوابيم!
- پس فعلاً خداحافظ.
گوشي را كه گذاشتم، كمي آرام شدم و لرزش بدنم هم كمتر شد. اين پا و اون پا مي كردم كه بروم بخوابم يا ... كه صداي اذان از
بلندگوي مسجد پايگاه در فضا پيچيد . پتو را از روي شانه ام برداشتم و گذاشتم روي صندلي اتاق پذيرايي و رفتم براي وضو گرفتن . نماز
صبح را كه بجا آوردم، چند صفحه اي هم قرآن خواندم تا هوا كم كم روشن شد . سجاده و قرآن را سرجايشان گذاشتم و كتري آب را پر
كردم و روي اجاق گاز قرار دادم. رفتم پتو را برداشتم و انداختم روي دوشم و رفتم كنار پنجره اتاق پذيرايي نشستم . آفتاب كم كم از افق
خودش را بالا مي كشيد و اشعه نوراني اش در گوشه گوشه پايگاه جلوه گر بود . نگاهم به قنديل هايي كه از شيرواني ساختمان مقابل
آويزان بودند، دوخته شد . منظره جالب و زيبايي بود . به صداي قل قل كتري برخاستم . رفتم و شعله گاز را خاموش كردم . دلم
نمي خواست بساط صبحانه آماده شود . نمي خواستم حتي همسر و فرزندانم صبح زود از خواب بيدار شوند . آمدم دوباره كنار پنجره
نشستم.
وحشت و هراس خواب ديشب دوباره به سراغم آمد . پريشان و نگران برخاستم و رفتم سراغ تلفن . شماره آلرت را گرفتم و به صداي
آن طرف خط گفتم:
- سلام، صبح بخير ! حسين خلعتبري را صدا كن ؛ بگو رضا كارت داره.
- آقا رضا ! همين چن دقيقه پيش سفيراي نامرد صدام با سه فروند هواپيماي ميگ روسي مي خواستن آرامش مردم رو به هم
بزنن كه با اعلام خطر و آماده باش، حسين با عيسي محمدزاده رفتن كه يه حالي به خلبان هاي عراقي بدن!
با شنيدن اين خبر حالم دگرگون شد . گوشي تلفن از دستم افتاد و بي اختيار از روي صندلي سريدم روي فرش و دوباره لرزيدم .
بي دليل شروع كردم آرام به گريستن و ضجه زدن . همسرم هراسان بيدار شد و آمد و گفت:
- چه خبر شده آقا رضا؟!
- هيچي، خبري نيس.... دلم گرفته!
-روز اول سال! راستي تلفن چرا رو زمينه؟!
رفت سراغ تلفن و آن را برداشت . گوشي قطع شده بود و فقط صداي بوق ممتد از آن شنيده مي شد.
- با كي صحبت كردي؟! به كجا زنگ زدي؟!
- به پايگاه. مي خواستم با حسين صحبت كنم.
- اتفاقي براي حسين افتاده؟!
- نه، حالش خوبه، با عيسي رفته مأموريت!
- پس اين چه بازيه كه تو در آورده اي؟!
- ولم كن ، اين قدر سؤال پيچم نكن.
به صداي ما بچه ها هم از خواب بيدار شدند و آمدند . همسرم برخاست و رفت آشپزخانه تا بساط صبحانه را آماده كند . حال و حوصله حرف زدن نداشتم . دوباره به قنديل هاي آويزان از شيرواني خيره شدم . حالا ديگر آفتاب بالا آمده بود و حرارت هرچند ضعيف و بهاريش باعث شده بود قطرات آب قنديل ها به اطراف ساختمان بچكند. بچه ها با سر و صدا و شادي هاي كودكانه مي خواستند كه
هرچه زودتر برويم خانه پدربزرگ. بهانه كردم و گفتم:
بچه ها! ديشب هوا سرد بوده، ماشين يخ زده؛ بايد صبر كنين تا آفتاب گرم تر بشه و ماشين روشن شه.
-اگه دير بريم، ديگه تخم مرغ رنگي به ما نمي رسه!
-اگه نرسيد، به مادرجون مي گم دوباره براي شما رنگ كنه.
حوصله سؤال و جواب نداشتم . برخاستم و رفتم به سمت اتاق خواب. همسرم هم كه حال و روزم را ديد، بچه ها را به آشپزخانه
خواند و گفت:
- پدر تون حالش خوب نيس . كمي حوصله كنين تا بهتر بشه . اون وقت باهم به همدان مي ريم!
با دعوت مريم، بي ميل رفتم كنار ميز غذاخوري . يك ليوان چاي با يكي دو لقمه نان و پنير خوردم و برخاستم رفتم . طاقت
نياوردم و دوباره شماره تلفن آلرت را گرفتم . گوشي را كه برداشتند، صداي گريه و ضجه بود كه از آن سوي خط به گوشم رسيد . قبل از
آنكه كسي جوابم را بدهد، گوشي از دستم افتاد . زانوهايم به شدت مي لرزيد. ديگر زبانم بند آمده بود و نمي توانستم چيزي بگويم .
همسرم به سرعت آمد و زيربغلم را گرفت. گفت:
-چي شده رضا؟! اتفاقي افتاده؟!
- نمي دونم!
گوشي را برداشت . از صداي گريه كسي كه آن طرف خط بود، فهميد كه هواپيماي ديگري سقوط كرده و خلباني به شهادت رسيده است . بدون اينكه حرفي بزند، رفت و لباس نظامي ام را آورد و گفت:
- زود باش! بپوش و برو آلرت. ببين كي شهيد شده.
- حسين! حسين با عيسي اين ساعت بالا بودن.
- نفوس بد نزن مرد ! خدا نكنه . حسين چيزي بشه . زبونتو گاز بگير. اون جوونه، بچه اش هنوز خيلي كوچيكه....
لباس هايم را پوشيدم و رفتم به گردان پروازي . وقتي رسيدم، ديدم كه بچه ها مثل برادر مرده ها ضجه مي زنند و حسين حسين
مي كنند. فهميدم كه خوابم تعبير شده و حسين خلعتبري پر پرواز درآورده و پريده . فرمانده پايگاه و ساير مسئولان هم آمده بودند . از
بچه ها پرسيدم:
- كي و كجا سقوط كرده؟!
- چن دقيقه پيش هواپيما شون در حوالي كردستان ، بعد از اينكه ميگ 23 عراق ر و شكار كرده بود، تو ارتفاع 35 هزار پايي شكار آر40
يه ميگ 25 شده و نزديكاي سقز قبل از اينكه حسين موفق به خروج اضطراري از هواپيما بشه، به زمين برخوردكرده....
- از عيسي چه خبر؟!
- عيسي موفق به خروج اضطراي شده؛ اما از حال و روزش خبر نداریم.
رفتم سراغ فرمانده پايگاه گفتم:
- جناب سرهنگ ! اجازه بدين با چن تا از سربازا و عوامل پروازي، با خودرو به كردستان بريم . همونجايي كه هواپيما سقوط
كرده است...!
- گفتم دو دستگاه خودرو مناسب آماده كنن . شما هم بجنبين و زودتر حركت كنين.