داستانک (داستانهای کوتاه)

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 424
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۵, ۱:۳۶ ب.ظ
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 29 بار
سپاس‌های دریافتی: 389 بار

زادگاه

پست توسط جعفر طاهري »

زادگاه
بعد از سالها برای اولین بار، وقتی بدون خانواده، تک و تنها، شیب تند و پیچ پایان جاده آسفالته را رد کردم، در آن دره که نوک درختان فقط دیده می شد، نمای روستای زادگاه، پیش چشمان مشتاق و منتظرم، پیدا شد.
حس تعلق به این نقطه به ظاهر مخفی دور افتاده، آرامش مطلوبی را در پس یک گریه بی اشک، در من ایجاد کرد.
خوشبختانه انتهای مسیر ماشین رو، پارکینگ محصور شده با دیوار، اجازه ورود اتوموبیل به بخش مسکونی که در حاشیه رودخانه بود را نمی داد.
به این صورت ده، همچنان تا حدودی بکر و دچار آسیب کمتری از ظواهر تمدن متضاد با طبیعت می گردید.
میان یک "پراید" و یک "جیپ" روباز زهوار درفته جا پیدا کرده و پارک کردم. پیاده به راه افتادم، در انتهای دیوار پارکینگ از محل مال رو که اینک برای عابرین سنگفرش شده بود، به سمت نهر بزرگی که از رودخانه منشعب و باغهای بالا دست را آبیاری میکرد رفتم.
پل معلق لرزان روی نهر، با طنابهای کنفی و الوارهای چوبی در کف، اینک وجود نداشت. به جای آن پل جدید با نبشی های فولادی درست شده بود.
میان پل ایستادم‌، جریان تند آب را نگاه کردم.
*<< -حسن، تلو خدا میوختم. ایقده پلو تکو نده. - احمد زیر پاتو نگا کن، از درزای چوب شلپی میفتی تو آب. - حسن قور قوریا میخولنم، تکون نده. - طنابو سفت بگیر بچه ننه، میخوام تاب بازیت بدم. مگه تو پشه ای قورباغه بخوردت. - حسن مگه ننه ای نگف تاداشی اذیه نکن.>>*
با وجود اینکه هر بار برادرم روی پل لرزان، زهره ترکم میکرد، اما باز بدنبال او راه می افتادم.
ارتفاع پل کم بود، اما آن موقع بنظرم می رسید فاصله تخته های کف تا نهر خیلی زیاد است.
با آدرسی که از مادر پرسیده بودم وارد کوچه ایی شدم که منتهی به رودخانه می شد. منزل ما انتهای کوچه سمت چپ و در نزدیکی پل بزرگ فلزی و روی تپه قرار داشت.
بجز چند زن که بغل درگاه خانه ایی نشسته بودند، دو مرد عابر جوان چپ چپ نگاهم کردند. نه آنها من را شناختند و نه من آنها را.
حاشیه رودخانه برای جلوگیری از سیل با سنگ و سیمان، دیوارچین شده بود. به چپ پیچیدم. با تعجب متوجه شدم منزل گل و خشتی ما، روی بلندی آن تپه وجود نداشت. محوطه بالای تپه خالی از خانه بود. منزلهای بلوکی و آجری مثل سایر نقاط ده، برای رفت و آمد بدون زحمت و دردسر، بر زمین هموار قرار داشتند.
به بالای تپه رفتم. روستا و باغهای دو سمت رودخانه و شالیزار پائین دست کامل دیده می شدند.
به زمین زیر پایم خیره شدم. خرابه های دیوارهای فرو ریخته دیده می شد. شاید جائی ایستاده بودم که زمانی اتاق پدرم بود. یک تکه سنگ دراز عمودی فرو رفته در خاک، چند متر دورتر از خرابه قرار داشت.
ما بجز این خانه، نه باغ و نه زمینی برای کشت و زرع نداشتیم. پدرم غریبه ای بود که همراه با زنش برای کارگری در مزارع و باغها، به این روستا آمد. بعدها منزل دو اتاقه اش را روی این تپه لم یزرع که صاحبی نداشت با دستهای خودش ساخت. من و برادر بزرگترم اینجا بدنیا آمدیم.
*<< صدای شیون مادرم نیمه شب همه ما را از خواب بیدار کرد. پدرم مرده بود. برق نور فانوس های در دست اهالی روستا را در چشمان بهت زده آنها می دیدم. برادرم همراه مادر زاری می کرد. گیج و پریشان، به چشمانی که به من دوخته شده بودند نگاه می کردم. کدخدا پتویی روی پدرم کشید و مادر را از او دور کرد. تابوت را که داخل اتاق آوردند، فهمیدم پدرم مرده. - حسن بابا مرده؟ آب بینی و اشکش را با آستین پیراهنش پاک کرد. - مگه کوری. چرا گریه نمی کنی؟ - گریه ام نمیاد. حسن ممکنه زنده بشه؟ - نه نمیشه.>>*
چند روز بعد، با مختصر اثاثیه ای که داشتیم رفتیم "مراغه" منزل دائی. مادرم برای خرجی، منزل مردم را رفت و روب می کرد یا قالی آنها را می شست. حسن هم دستفروشی می کرد.
*<<- ننه انگاری دیگه زیر ناخونانت شل و گلای نشا کاری برنج رو در نمی یاری؟ - نه قربون پسرم، خاک و خل مثل گل، زیر ناخن نمیره.>>*
درب منزلی اطراف تپه را زدم، پرسیدم. <<بزرگ این آبادی چه کسی هست؟>> وقتی زنگ درب حیاط منزل "بیلگین" را فشردم، پیرمرد خودش در را به رویم باز کرد. پس از معرفی که چه کسی هستم، بلافاصله والدینم را شناخت.
بر پشت دستش زد و آهی کشید. << احمد آقا، حتما مادرت و شما سختی زیادی کشیدین.>>
خانواده اش با چای و نان شیرینی محلی از من پذیرائی کردند. خواسته ام را که خرید زمین بالای تپه بود به ایشان گفتم. با تعجب رو به من کرد. << -زمین بالای تپه مال هیچکس نیست. اگر هم صاحبی داشته باشه مالکش، پدر مرحوم شمایه. قبر پدرتو رو تپه دیدی؟ - بله دیدم.>>
توصیه مادرم من را به زادگاهم کشاند. دلش میخواست بعد از مرگ، نزد شوهرش به خاک سپرده شود. دختر و پسرم و همچنین همسرم نمی توانستند علت چنین خواسته ای را درک کنند. به همین علت همراه آنها به روستا نیامدم.
برای پذیرایی و برخورد خوب، تشکر و خداحافظی کردم.
مجددا کنار تپه رفتم. با نگاه به آن تکه سنگ که نشان محل دفن پدر بود در ذهن مجسم نمودم.
*<<-آقایان کارگران محترم، لطفا نیازی به تراشیدن برای صاف کردن زمین نیست. مقداری خاک اگر از پای تپه بردارید، جای دو مقبره هموار خواهد شد. پایه های سر پناه را با کمی فاصله قرار بدهید. تمایل دارم بجای استفاده از سفال، گنبد با کاشی آبی روی سر پناه باشد. لطفا هنگام نصب سنگهای پدر و مادر، لزومی به کندن تکه سنگ نشان قبر قدیمی پدر نیست.>>*
تصمیم گرفتم پس از پایان کار مقبره والدین، وقتی مادر فوت کرد، خانواده من و برادرم را با آوردن جنازه ننه به این محل، غافلگیر و متحیر کنم.
*<<- یادت میاد میوردمت رو پل طنابی، زهره ات رو آب میکردم. میگما هنوز میترسی قور قوریا بخورنت؟ - با این پل آهنی چون نمیلرزه نه‌. حسن میخوام تلافی کنم. پسرت احسان رو میارم لنگاشو از پل رو نهر آویزون میکنم. احسان عموجان، از رو تپه پیش مامان بزرگ و آقا بزرگ بدو بیا بریم پیش نهر. - آمو بزال بیام پیشت. بلیم ماهی بگلیم.>>*
جاده برای من ناشناس و پر پیچ و خم بود. لازم بود قبل از تاریکی به شهر برگردم.
فاطمه امیری کهنوج
۱۴۰۲
داستانهای فاطمه امیری کهنوج
New Member
پست: 7
تاریخ عضویت: جمعه ۲۱ بهمن ۱۴۰۱, ۵:۱۲ ب.ظ

Re: داستانک (داستانهای کوتاه)

پست توسط karimii »

سلام . نکاتی رو برای کسانی که دنبال طلاق هستن براب شما میگم . ما کلا دو‌مدل طلاق داریم ، طلاق توافقی و طلاق یکطرفه ‌.
طلاق توافقی زمانی هست که زوجین بر سر همه چیز توافق میکنن و رضایت به طلاق دارن .
امام طلاق یک طرفه ، یکی از طرفین رضایت به طلاق نداره و یا اطلاعی نداره . یادتون نره نود نه درصد طلاق های ایران در نهایت به توافقی خطم میشه . تفاوتش اینه که مدتی سر کله هم میزنن و زمانی که خسته شدن توافقی جدا میشم . خدا قوت کریمی هستم [External Link Removed for Guests] . اگه سوالات حقوقی داشتید به وبسایت ما سر بزنید پاسخ ما رایگان هست .
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 424
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۵, ۱:۳۶ ب.ظ
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 29 بار
سپاس‌های دریافتی: 389 بار

چازگ-قسمت اول

پست توسط جعفر طاهري »

چازگ - قسمت اول 
با همسرم در حال پیاده روی بودیم که به پل انتهای شهر رسیدیم. سگی از زیر پل خارج شد، پارس کنان به سرعت بسوی ما آمد، از ترس سمت چپ همسرم رفتم. سگ همچنان پارس می کرد، دو دستش را بر زمین گذاشت و دمش را بشدت تکان داد. از کنارش که رد شدیم ساکت بلند شد، پاچه شلوار شوهرم را گرفت و کشید.
«زن چته؟ نترس، صبر کن بزار ببینم این سگه چی میخواد نشونم بده!»
سگ سعی کرد تا ما را به زیر پل هدایت کند. صدای ناله ضعیفی بگوشمان رسید. 
«تو همین جا رو پل وایسا، تا برم ببینم اون زیر چه خبره!»
وقتی بدنبال سگ پایین رفت لحظه ایی بعد مرا صدا کرد تا به کمکش بروم.
با همدیگر دختری زخمی و مفلوک را از آن محل کثیف بلند نموده، به کنار جاده برای بردن با ماشینهای عبوری آوردیم. همسرم با دیدن این وضع با ناراحتی پرسید. «خانم چه کسی این بلا رو سرتون اورده؟ چطوری شما رو به اینجا کشونده؟»
«آقا نوچه های رحیم گرگ. اونا تا میتونستن زدنم.  برا خلاص شدن پرتم کردن انداختنم اینجا. فکر می کردن مردم. بخاطر ضعف، نای پا شدنو راه رفتنو نداشتم. خواست خدا بود که بواسطه این حیون پیدام کنین. بقیه حرفامو تو بیمارستان بهتون میگم.» 
آشغال های چسبیده به لباس مردانه اش را پاک کردم. یک ماشین کرایه کار ایستاد. ما را تا بیمارستان مرکزی شهر رساند.
پس از گچ گرفتن ساعد دست و ساق پای شکسته اش به دستور سر پرستار، بیمار را در اتاقی که فقط یک تخت در آن وجود داشت، خواباندیم.
خانم پرستاری یک برگه بدستم داد. «لطفا اسم و فامیل مجروح و نسبت خودتون با اون رو بنویسید.» گفتیم که او را نمی شناسیم، زیر یک پل پیدایش کردیم. 
«خب لازمه قبل از اینکه زنگ بزنم مامور شهربانی بیاد، مشخصات خود و همسرتان با آدرس منزل رو در این دفتر بنویسید و امضا کنید.»
پس از ثبت آدرس و نام، همسرم در سالن پذیرش ماند. به بخش زنان برگشتم و روی صندلی بغل تخت او نشستم. اسم مستعارش چازگ و هیجده ساله بود.
بعد از وصل کردن سرم و تزریق دارو وقتی پرستار رفت، درخواست کرد نزد او بنشینم. چازگ این چنین با من حرف زد و درد دل کرد:
سال آخر دبیرستان، ساعت یک ظهر از کلاس درس به منزلمان که داخل کوچه بن بستی بود برمی گشتم. تا سر کوچه رسیدم، ماشینی ایستاد. وقتی خواستم از بغل آن رد شوم، در عقب ماشین باز شد و سد راهم گردید. دو مرد دست و پایم را گرفته و با وجود مقاومت، کشان کشان مرا بین خودشان روی صندلی عقب انداخته و محصور کردند. آنها با فشار به سر و تنم مرا به شدت کف ماشین خواباندند. زانوهایشان را بر روی گردن و کمرم گذاشتند. مرد قلچماق کنار راننده که ظاهراً رئیسشان بود دستور حرکت را داد. یکی از مردان بشدت با پا روی گردنم فشار میداد و با دست جلوی دهانم را گرفته بود، چاقوی ضامن داری از جیبش درآورد زیر گلویم گذاشت. «اگر صدات در اومد حلقومت رو میبرم. شنفتی چی گفتم.»
دقایقی بعد که آن مرد دست از روی دهانم برداشت. اشک ریزان خواهش کردم زانویش را از روی گردنم که مهره هایش داشت می‌شکست و درد تحمل ناپذیری را به من وارد می کرد، بردارد. پاهایش را مثل مرد کناری اینبار روی کمرم گذاشت.
گرفتار چهار مرد در ماشینی شده بودم که با سرعت زیاد به مقصد نامعلومی حرکت می کرد.
لوازم داخل کیفم را که با کشمکش زیپ آن باز شده بود، میدیدم.
از اینکه لحظاتی قبل، امنیت و آرامشی داشتم که آنرا حس و درک نمی نمودم، افسوس خوردم.
التماس کردم اذیتم نکنند. گفتم هر مقدار پول میخواهند، حتما پدرم برای آزادیم به آنها می دهد. بدنم از ترس به رعشه افتاده و می لرزیدم. گفتم به خانواده ام رحم کنید، اگر منزل نروم پدر و مادر، خواهر و برادرم دیوانه می شوند.
حرفها و التماسهایم هیچ اثری در چهره خبیث مردانی که اینک می توانستم ببینم نگذاشت.
سرعت ماشین کم شد و از مسیر آسفالته خارج گردید.  وارد جاده شوسه  شده بودیم. یک چادر مشکی از داشبرد درآوردند و انداختند رویم.
هوای خنک نشان می داد که میان کوچه باغها هستیم.
راننده به بغل دستیش گفت: «خان، میگما این دختره خیلی قشنگه. بکر و رودست نداره. بگمونم گرگ پول خوبی واسش بمون بده.»
خان محلش نگذاشت و جوابشو نداد. ماشین ایستاد، چند بوق مخصوص زد. بعد از کمی معطلی صدای چفتک درها که برای ورود ماشین باز می شدند را شنیدم. صدای زنی بگوشم رسید. «خوش خبر باشین. با دست پر اومدین؟» 
خان جواب زن را نداد، پرسید. «میگما رحیم گرگ هستش؟»
ادامه دارد
فاطمه امیری کهنوج
سال ۱۴۰۲
آخرین ويرايش توسط 2 on جعفر طاهري, ويرايش شده در 0.
داستانهای فاطمه امیری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 424
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۵, ۱:۳۶ ب.ظ
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 29 بار
سپاس‌های دریافتی: 389 بار

چازگ-قسمت دوم

پست توسط جعفر طاهري »

چازگ - قسمت دوم
زن رحیم گرگ با صدای کشدار و نفرت انگیز پاسخ داد «بگاز برو تو. آررره هستش، نشئه تریاکه. میگم خنگول خان، هیکل بزرگ کردی قد یه نخود مغز نداری! اینجا رئیس منم، رحیم چه خریه. جاکه رحیم بیاد در رو واکنه،  ننه قمر که مه باشم، باهاس همه کارا رو کنم. نگاش کن رو صندلی زیر درخت چنار نشسته، بلانسبت میخواد رفت و اومدنای الاغا رو بپایه! اما طفلی تو چرته، مفش آویزون دماغشه.»
داخل حیاط زنه چادر را از رویم کشید. دستمو گرفت از ماشین پیاده ام کرد. 
کمر، دست و پا و گردنم بخاطر فشار پا و مچاله بودن کف ماشین، درد میکرد و دولا دولا راه میرفتم.
«خان میگما نمیتونستی دسته گل رو با پاهای این دو نکره، اینجور له و لورده نکنی؟»
«شغال خانم حرفا عجیب میزنی! مگه میشه بگیم آبجی بفرما مثل آدم بشین تا ببریمت خرابخونه!»
راننده زبان باز کرد و به زن رحیم گرگ با خنده گفت: «خانم جان، باکره و دست اوله، یه راست از در کمپانی اوردیمش، اگه یه خورده خاکی و پامال شده برا خاطر خفه خون گرفتن و جیغ نزدن بوده.»
آن زن که می‌گفت رئیسم و نام مستعارش شغال بود، دستم را گرفت، مرا به سمت ورودی بدون درب ساختمانی مستطیل شکل و دراز که روبروی درب حیاط بود برد. در اطراف راهروی ساختمان تعدادی اتاق قرار داشت. زنی میانسال با سطل آب و جاروب، در حال رفت و روب بود. 
خانم رئیس با نهیب و تشر او را از ساختمان خارج کرد، دستور داد سریع برود اسمال را از کوچه صدا کند بیاید. ته راهروی سمت راست تخته کوب شده بود. انتهای راهرو سمت چپ، توالتها قرار داشتند.
منتظر در راهرو برای آمدن اسمال از ترس می لرزیدم. مردی قوی هیکل آمد، با فرو کردن میله آهنی سر کج داخل سوراخ تخته، آنرا کشید و به دیوار تکیه داد و رفت.  اتاق ته راهرو آشکار شد.
زن شیطان صفت، من را به سمت اتاقی که فرش نداشت و شبیه سلول بازداشتی ها بود برد. 
تا از او خواهش کردم رها و آزادم کند، کیفم را بداخل پرت کرد؛ چنگ زد موهایم را گرفت و با دست دیگرش ناگهان بیرحمانه هلم داد، محکم بر کف سیمانی اتاق افتادم، پیشانیم زخمی شد. هنگام رفتن در را به رویم بست، با کلیدی که در جیب لباسش داشت آن را قفل کرد.
برای مدت کوتاهی گیج و درازکش بر زمین افتاده و نای بلند شدن نداشتم. پا شدم نشستم. رد باریک خون گرم از بالای ابرویم بر گونه ام می چکید. به پشت سرم نگاه کردم؛  روشنائی نور روز از پنجره کوچک طاقچه دار دیده می شد. 
یک حلبی بزرگ خالی روغن نباتی برای سطل آشغال داخل اتاق دیدم. آن را برداشتم وارونه کرده بر رویش رفتم. از پنجره به حیاط نگاه کردم.  
مرد قلچماق که سر گروه آدم ربایان بود همراه سه مرد دیگر، مطیع و سربزیر ایستاده بودند.  پس از اینکه رحیم یک بسته اسکناس بدستش داد، خان نگاهی به پولها انداخت و اخم کرد. ظاهرا از مبلغ دریافتی ناراضی بود.  مردک مفنگی با مشت تهدیدش کرد؛ صدایش را می شنیدم که مجابشان مینمود. «این پول از سرتون زیاده، بهتره چونه نزنی، زودتر برید گورتون رو گم کنین. اگه پلیسها ردتون زده باشن ممکنه اینجا بیان دچار دردسر بشید.» 
خان عصبانی شد. دهان به لیچار گویی باز کرد. رفیقهایش او را سوار ماشین کردند و رفتند.  
چاره ائی بجز گریه کردن برای تسکین غم سنگین نشسته بر سینه ام نداشتم. به فکر ناراحتی خانواده که اینک درمانده و مستأصل، ابتدا با خجالت سراغ تک تک فامیل و بعد به شهربانی مراجعه می‌نمودند، بودم.
حدود دو ساعت بعد کلید داخل قفل در چرخید. رحیم با موهای سفید ژولیده همراه زنش که یک استکان در دست داشت داخل آمدند. خانم استکان را لبه پنجره نهاد؛ آه کشان با عزیزم گفتن دستمال نمدارش را بر پیشانی و ابرویم کشید تا خونهای خشک شده را پاک کند.
گیس بافته ام را با دستش محکم نگهداشته بود تا جلوی عکس العملم برای پس زدن محبت ریاکارانه اش را بگیرد.
گرگ پیر با چشمانی که بسختی باز می شد نگاهی خیره به سر تا پایم انداخت.  «زن اذیتش نکن. کفریم نکن. اگه نه یه لقد میزنم تو شکمت روده هاتو میریزم بیرونا.» بعد رحیم خندید. «میگما، چشای پر سورمتو واکن ببین عجب آهویی برامون گرفتن! صد برابر پولی که براش دادیم می ارزه.» 
زن از رفتارش مشخص بود که رو در رو از گرگ مفنگی سخت واهمه دارد بهمین علت پس رفت و نگاهی چاپلوسانه با لبخند به رحیم انداخت. شغال استکان را از طاقچه برداشت و آمد پیشم نشست، موهایم را نوازش کرد.
مایع قهوه ایی را که تلخ مزه بود، بزور در حلقومم ریخت.
رحیم با فریاد به سمت راهرو داد زد« هی زنیکه سبزه قبا،  بیا کیف و کتاباشو ببر بنداز زیر تخته های انباریمون، یه جور باشه اگه پاسبون یا مفتش اومد نبینه.»
شغال ابروهاشو برایم بالا انداخت و با نگاهی دلسوزانه مستقیم در چشمانم نگاه کرد. «عزیزم بعد از این خوش میگذرونی، دیگه غصه درس نخوندن و ترس امتحان دادنم نداری، دفتر و کیف هم بکارت نمیاد.»
زنی حدود بیست ساله که براستی مثل پرنده سبز قبا، لباسهای رنگین تنش و موهایش سرخ و زرد و سبز بود، بدون یک کلام حرف زدن بداخل اتاق خزید، آمد و کیفم را برداشت. در آستانه درب، شغال دستور بردنم به دستشویی را به سبزه قبا داد. التماسشان کردم آسیبی به من نرسانند. گفتم هر مقدار  پول به خان داده اند، میدانم با ثروتی که داریم، پدرم چند برابر آنرا دارد که به آنها بدهد تا راضی شوند. از آنها خواستم اگر اجازه بدهند نامه ایی با دستخطم که پدرم آنرا می شناسد می‌نویسم و محلی را مشخص کنند تا برایشان پول را بیاورد. گفتم می توانید پس از دریافت پول، چشمانم را ببندید و در کنار جاده رهایم کنید. شغال دستی به موهایش که روی پیشانیش ولو شده و ریخته بود کشید سپس لبخند تمسخر آمیزی بر لبانش نقش بست. «دختر خوشگل حیف نیس چشای زیباتو ببندیم، مه یکی که دلم نمیاد، رحیم آقا تو چشاشو میبندی؟»
گرگ با دستای چروکیده اش محکم سر شانه هایم زد «نه چرا ببندم، بزار واسه خودش دنیا رو ببینه، مگه دلش میخواد کور باشه؟» 
خواهش و تمنا و گریه هایم بی تاثیر بود. آن شبه آدمها وقتی اتاق را با بردن قوطی حلبی ترک کردند، سبزه قبا با لیوانی آب برگشت و آنرا بدستم داد.
«آبو بخور تا تلخی طعم تریاک از رو زبونت بره.» گلویم از بغض خشک شده بود. بسختی با وجود تشنگی زیاد، آب را جرعه جرعه نوشیدم.
وقتی سبزه قبا به ته کریدور مقابل که دستشوئی قرار داشت می بردم، گرگ را از درگاه ورودی راهرو بدون درب دیدم.  زیر سایه درخت بر روی صندلی، مقابل منقلی با قوری چینی، کنار چماقی که به تنه درخت تکیه داشت، خواب و بیدار نشسته بود.
پس از برگشت به اتاق، سبزه قبا برایم ناهار آورد. با وجود گرسنگی لب به غذا نزدم.
با از راه رسیدن غروب و تاریکی، کلید چراغ برق راهرو را زدند. باریکه نوری از زیر در کمی اتاق را روشن می کرد. 
نیم ساعتی گذشت، سبزه قبا انگار که با عطر دوش گرفته بود با آرایشی غلیظ و لباسی تن نما و چسبان،  دو پتو و یک بالشت برایم آورد.
«باکره خانم، میبینم که یه گوشه نشسی، هنوز داری گریه می‌کنی! چرا غذاتو نخوردی؟ میخوای با لجبازی، غیظ شغال رو در بیاری! می‌دونی درد شکستن استخوانای انگشت پات با چماق گرگ پیر، وقتی شغال  بیاردش اینجا، چقد عذاب آورو کشندس؟» 
«خانم بخدا غذا از گلوم پایین نمیره. میل برا خوردن ندارم. خانم ترا خدا یه کاری کن نجاتم بدی. خانم دروغ نمیگم بابام پولداره، تا آخر عمر جیبت بی پول نمی‌مونه.»
«هیس. دردسر برام درست نکن. میخوای اونا با کتک زدنم خونین مالینم کنن، میخوای یه جنازه ازم درست کنن؟ برا مردن یا زنده موندن، خود دانی. پات که حالا به اینجا رسیده از این به بعد کسی بفکرت نیست. یالا پاشو ببرمت دستشویی تخلیه کنی.» 
ظرف غذایم را از زمین برداشت. «اینا رو میریم یواشکی میریزیم توالت. یه وقت نگی که نخوردی ها.»
«خانم اگه میتونی بهم بگو عاقبتم چی میشه؟ چرا منو تو اتاق بی چراغ حبس کردن؟»
«ساکت شو، قرار نیس باهات حرف بزنم. بسه دیگه نق نزن. بیچارم نکن. بعد خودت میفهمی برا چی اینجا هستی!»
وقتی به زندانم برگشتم، درب را قفل کرد و رفت. کف اتاق سیمانی سرد بود، پتوها و بالشت را که از دیدن و بوی کریه شان حالم بهم می خورد، بناچار بعنوان زیرانداز و رو انداز پهن کردم.
بعلت خستگی و گیجی مخدر تریاک که بخوردم داده بودند، دراز کشیده و سرم را بر متکا گذاشتم. اشکهایم تنها مونسی بودند که بالشت را خیس میکردند.
ادامه دارد
فاطمه امیری کهنوج
۱۴۰۲
داستانهای فاطمه امیری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 424
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۵, ۱:۳۶ ب.ظ
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 29 بار
سپاس‌های دریافتی: 389 بار

چازگ-قسمت سوم

پست توسط جعفر طاهري »

چازگ - قسمت سوم
هراس و اضطراب وصف نشدنی بدام افتادن در تله تیره روزی، آرامشم را سلب نموده، اثر تریاک را خنثی، اجازه خواب عمیق را از من می‌ربود.
با تکان خوردن بی اختیار پای بی قرارم، انگار به گودالی عمیق افتاده، سراسیمه هر بار از خواب بر می خواستم. 
حرفهای چندش آور رکیک، توام با قهقهه مستانه زن یا مردی در راهرو که شنیده می شد، برای من پیام آور تلخ مصیبت آینده بی سرانجام پیش رو بود.  
عاقبت با شنیدن اعلام تعطیلی به مشتریان، در پی سکوتی که پس از عبور نیمه شب رخ داد، همانند سایر زنان، من نیز چون اشباح فراموش شده، بخواب رفتم.
با صدای کلید که در قفل در می‌چرخید، چشمانم باز شدند. نگاهی به ساعت مچی انداختم. هوا روشن و ده صبح را نشان میداد.
عفریته زن رحیم بود با همان استکان در دستش. سبزه قبا همراه سینی چای و نان و پنیر پشت سرش داخل آمد. زن پست سیرت با دو انگشت انتهای فکم را مثل گازانبر فشار داد و آب تریاک تلخ را بخوردم داد و رفت.
برای گریز از چندش تلخی بر زبانم، چای شیرین را لاجرعه سر کشیدم.
«اگه میخوای بیهوش نشی نان و پنیر را حتما بخور.»
از سبزه قبا پرسیدم: «چرا اینو بخوردم میده؟»
«اگه دهنتو ببندی هیچی نگی، واست میگم. مثه من که آلاخون والاخون بودمو با پای خودم اومدم اینجا از اینا بخوردم ندادن. اینا برا دخترایی که بزور بلند میکنن میارنشون، باید کاری کنن تا دیگه برنگردن خونشون یا نتونن برا ضعفی که دارن فرار کنن!»
بخاطر رفع طعم تلخ تریاک با وجود اینکه گرسنگی را حس نمی کردم نان و پنیر را خوردم. سبزه قبا که برای دستشوئی ‌بردم درب اتاقهای داخل راهرو باز بودند. زنی جوانتر از زن روز قبل، در حال نظافت و تعویض ملافه ها بود. آن چه که در اتاقها بصورت مشترک دیده می شد، تخت‌ خوابهای دو نفره با رخت آویز پایه دار و لامپی در سقف و دیوار اتاقها مزین به پوستر هنرپیشگان نیمه برهنه با آیینه ای میخ کوب شده که روبروی آن رفه گچی لوازم آرایش قرار داشت.
هنگام برگشت مقابل ورودی راهرو بدون در ایستادیم، رحیم زیر درخت چنار نبود. سبزه قبا مشغول صحبت با زن نظافتچی شد، توانستم نگاهی به حیاط بیندازم. پشت محل نگهبانی گرگ، بنایی در پس درختان انبوه وجود داشت، احتمالا محل خواب و استراحت زنان بدکاره بود.
بغل درب حیاط، منزلی با پنجره هایی مشرف به ساختمان ما و حیاط
دیده می شد.
بخاطر نوشیدن آب تریاک سرم گیج میرفت. بدنم کرخت و زبانم هنگام حرف زدن سنگین شده و نمی‌توانستم بدون کشدار کردن کلمات حرف بزنم.  
قبل از اینکه سبزه قبا از اتاق برود دوباره التماسش کردم.
«خانم جان، متوجه شدم بجز نظافتچی داخل راهرو کسی تو حیاط نیس.  اگه منو فراری بدی پدرم ترا از این محل درت میاره. هر چقد پول ازش درخواست کنی میدونم اونقد بهت میده تا راضی شی.»
«اسمت چیه دختر سر زبون دار نترس؟»
«مادرم به زبون محلی بهم میگه چازگ»
«چازگ معنی هم داره؟»
«آره. یعنی گل بوته توله.»
«فک می‌کنی بعدش که پای آژان اینجا واشه منو قهرمان نجات تو میکنن؟ کور خوندی! اینا دمار از روزگارم در میارن. عزیزم بهتره آروم باشی تا استخوناتو یه وقت نشکنن، حیفه ای نامردا بزنن چلاقت کنن.»
«تو خوبی. آدم خوب هر جا که باشه بازم ذاتش پاکه. اگه بزاری یه دفه می‌دوم از در حیاط میرم بیرون.»
«دختر خانم همی الانم صاف و درست نمی تونی راه بری!  داخل کوچه باغا تا پاتو گذاشتی،  اسمال  یا ابی، مزد بگیراشونو می بینی که سر کوچه نشستن. اونا میپرسن؛ آی خانم با ناز میری. آی خانم کجا میری؟ دیگه واست بگم پلیس هم اگه بخواد بیاد اونا گرگ رو زودی خبر میکنن. با ای ورق تخته، اتاقتو جوری میپوشونن که کسی نمی فهمه پشتش یه دره. یا لنگاتو میگیرن میبرن میندازنت تو سرداب پر از موش سرایداری. صدای آهنگ بلندگو هم نمیزاره جیغ ویغات شنیده بشه. گیریم اون آژانها سمج بشن بخوان دنبالت بگردن. خانما مفتکی میکشنو میبرنشون اتاق پاویون، برا حال مجانی. پلیسا کیفور و مشتلق تو جیب، از در حیاط میزنن بیرون! از هر کی هم بپرسن میگه از اینجا تا قبر آ آ آ. ما تو رو ندیدیم که ندیدیم.» 
پس از رفتن سبزه قبا گیجی نگذاشت هوشیار بمانم، تا بعد از ظهر که شغال همراه دستیارش با سینی غذا و استکان در دست آمدند و با زدن بر شانه ام بیدارم کردند، درازکش بودم.
«پاشو بنزینتو بزن. یالا دهنتو واکن تا دندوناتو نریختم تو حلقت.»
«خانم ترا خدا ولم کنین. اگه از این تلخیا بهم ندین قول میدم حرف شنتون باشم.»
عفریته خندید و دستی بر موهایم کشید.
«عزیزم دختر ناز گلم، کاری باهات نداریم که بخوای حرف شنو باشی! یه پنج شش روزی اینجا مهمون ما هستی تا پول از بابات بگیریم. با شوهرم حرف زدم، فکرامون کردیم، بهتره باباتو تلکه کنیم تا تو رو بخوایم اینجا نگه داریم. ارزششو نداره یه عروسک پولدار که میشه باباشو تیغ زد تو خراب چالمون داشته باشیم. خب حالا دهنتو واکن اینو بریزم تو شکمت. تلخه اما آرومت می‌کنه. ‌خوابت میبره غصه هم نمیخوری. برا ما هم بهتره تا راحت به پولمون برسیم. جیگرم از این به بعد به بابات بستگی داره، اگه سریع پولو بده، تو هم زودتر مرخص می شی. تا پیش ما هستی خیالت تخت تخت باشه هیچکس دست بهت نمیزنه. دختر اومدی شاد شنگول، دختر میری رقصون.»
نگاهی برای اطمینان به سبزه قبا انداختم. او با اشاره به استکان و لبخندی که دلگرمم می نمود، آنگاه با گفتن به من فهماند. «مشکلی نیست، بهتره بخوریش.  به زودی پس از دریافت پول از پدرت آزاد می شی. خانم رئیس قولش قوله. آدم فرستادن تا با خونوادت حرف بزنن.»
سپس نزدیک آمد گونه ام را نوازش کرد، نیشگونی از گردنم گرفت و دو انگشتش را بوسید. 
«چازگ بلا گرفته، تو مثل همه پولدارا خوش شانسی. رفتی از اینجا یادم کنی ها.» 
برای من تلخی محتوای استکان، با شنیدن حرفهای امیدوار کننده، این بار کمتر از دفعات پیشین بود.
ادامه دارد
فاطمه امیری کهنوج
۱۴۰۲
داستانهای فاطمه امیری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 424
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۵, ۱:۳۶ ب.ظ
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 29 بار
سپاس‌های دریافتی: 389 بار

رمضون غوله

پست توسط جعفر طاهري »

"رمضون غوله"
هنوز دبستانی نبودم، تقریبا شش سال داشتم. بعضی روزها برای دیدن فامیل، یا برای خریدهای غیر مایحتاج، از ماهشهر به منطقه منازل شرکت نفت که به آن "کواترا" یا ناحیه صنعتی می گفتند، همراه مادر به بازار آنجا می رفتم. وسیله رفت و آمد مردم، سه دستگاه سواری بعلاوه دو دستگاه مینی بوس "او ام" ایتالیایی کهنه بود.
اغلب افراد بی بضاعت یا کسانی که وقت کافی داشتند، ترجیح می دادند بین ماهشهر و کواترا، پیاده تردد کنند.
شاگرد یکی از مینی بوسها، جوانی سیه چرده هیکلی، با موهایی شلال و بلند که روی پیشانیش را می پوشاند تا یک چشم نابینایش دیده نشود، همواره باعث ترس من بعنوان یک غول که دختربچه ها را در خفا می خورد، می گردید.
از بخت بد، هر بار که قصد رفتن یا برگشتن را داشتیم، نوبت مینی بوس رمضون سهم ما می شد.
پشت چادر مادرم پنهان می شدم تا از چشم رمضون غوله، دور و در امان بمانم.
مینی بوس زهوار در رفته پوسیده درب و داغون، روکش چرمی اغلب صندلی هایش پاره بود. دسته های چوبی صندلی، برای جوانان همیشه عاشق، همچون نقش دفتر خاطرات، محلی شده بود که نام معشوق را بر آن حک می نمودند. به محض ورود به مینی بوس، بوی بدی به مشامم می خورد. خصوصا اول صبح، حالت تهوع می گرفتم، موتور کنار صندلی راننده، بجز صدای زیاد وحشتناک، بطرز عجیبی بوی گازوئیل می داد.
نمی دانم چرا هر بار رمضون با آن هیبت و چشم نابینا در پس موهایش را می دیدم، می ترسیدم و به لرزه می افتادم.
در هوای گرم شرجی، ته مینی بوس، بغل مادر می نشستم، خود را پشت چادر پنهان کرده و با یک چشم، زیر زیرکی به رمضون که روی درپوش موتور مقابل مسافران می نشست نگاه میکردم.
وقتی او زبانش را برایم در می آورد، روی صورتم را با چادر پوشانده و تا مقصد، دیگر به او نگاه مستقیم نمی کردم.
زمانی که رمضون پا می شد و نزدیک می آمد تا کرایه ها را بگیرد، خود را زیر چادر مادر مچاله نموده تا دیده نشوم.
مادر می گفت: <<اوف دختر وروجک، ایقده خودتو به من نچسبون، اوف از تو که مثل سریشی، یه خرده اون ورتر بشین.>>
خلاصه این شده بود کابوس کودکی من. با خود این گونه فکر میکردم. <<می دانم عاقبت یک روز رمضون، ناغافل من را از زیر چادر بیرون می کشد، گوشت و استخوانم را نپخته جلوی مادر و مسافرها می جود و میخورد!>>
سالها از آن زمان گذشت، ازدواج کردم. روزی کامیون اسباب کشی در کوچه ما، اثاثیه خانواده تازه واردی را خالی می کرد. خانواده رمضون بود که با زن و دو فرزندش، همسایه ما می شدند. چندی بعد با همسرش که خانمی ظریف و مهربان بود، دوست شدم.
روزی دل به دریا زدم و به زن رمضون با خنده گفتم: <<خانم من از بچگی همیشه یه ترسی از شوهرت داشتم. احساس میکردم با این هیکل و قیافه ای که داره، باید خیلی بی رحم و خونخوار باشه.>>
<<خانم اشتباه میکردی! اتفاقا رمضون اهل دعوا و درگیری و مجادله نیست. بر اثر بیماری در کودکی یک چشمشو از دست داده. بر خلاف اندام تنومندش، مردی بسیار با قلب مهربان، دل رحیم، خونواده دوسته. میدونی برا من و بچه هام چیزی کم نمی گذاره. مهر و محبتش رو هر کی بشناسدش میفهمه و میدونه بیشتر از بقیه مرداست.>>
گفتم:<<من فکر میکردم رمضون یه غولیه که بچه ها رو میخوره.>>
خانم رمضان خندید و ما دوستان خوبی برای هم شدیم.
چند سالی از همسایه بودن ما گذشت. تا این که به محل دیگری نقل و مکان کردیم.
متاسفانه پارسال شنیدم رمضان به رحمت خدا رفته، خیلی ناراحت شدم. به ذهنم آمد. <<ما در کودکی عقل مان به چشممان هست.>>
روحش شاد.
فاطمه امیری کهنوج
سال ۱۴۰۲
داستانهای فاطمه امیری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 424
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۵, ۱:۳۶ ب.ظ
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 29 بار
سپاس‌های دریافتی: 389 بار

خیالات کودکانه

پست توسط جعفر طاهري »

"خیالات کودکانه"
آرمان کلاس اولی هر روز که از مدرسه می آمد، حرفهای میزد؛ که مادرش شاخ در می آورد و نمی دانست، آیا دروغ میگوید یا خیال بافی میکند!
«مامان از دهن معلم ما آتیش بیرون میزنه. بهت نگفتم معاون مدرسه ته حیاط یه اتاقکی داره که یه کلیدشم پیش منه، تو اتاقک ده تا گربه نگهداری میکنه. میدونستی مدیر اجازه داده فقط من به سیستم کامپیوتر مدرسه دسترسی داشته باشم.»
یا حرفهای عجیبی مثل این:
«مامانی راستی میدونی شبها لوازم منزل و اسباب بازیهام با من حرف میزنن! بعضیاشون هم تو اتاقها در حال رفت و اومدن هستن.»
«آرمان تو رو خدا بسه دیگه،‌ اینقده بلوف نزن یا دروغ نگو.»
مادر از این وضعیت حرف زدن پسرش سخت نگران بود. فکر می کرد
نکند که بچه اش دچار بیماری روحی شده، شاید لازم باشد روزی او را نزد روانشناس ببرد. با این وجود بر حسب گرفتاریهایش اهمال کرد. مدتها گذاشت تا آرمان به کلاس دوم رفت؛ ولی دست از این حرفهای نامربوط و غیر واقعی برنمی داشت!
همین امر موجب آشفتگی بیشتر افکار مادر شد.
بالاخره یک روز که فرصت داشت به همراه آرمان نزد روانشناس کودک رفتند. با ورود به مطب، پیش دکتر که نشستند، دکتر از آرمان خواست به اتاق انتظار برگردد و تا زمانی که صدایش نکرده آنجا بنشیند.
مادر خلاصه ایی از قضایای پیش آمده را برای دکتر تعریف کرد.
«خانم پسر شما هیچ اشکالی نداره‌؛ نه تنها بچه شما، بلکه اغلب کودکان همزاد پنداری در ذهن خود می پرورانند. لازم است بدانید‌ مرتبا روزانه از این دسته کودکان با والدین شان به مطبم مراجعه میکنن، این کودکان آنچه در خیالاتشان میگذرد، به زبان می آورند، این حرفها از نظر آنها دروغ نیست‌. کمی که بزرگتر شدن، بهتر میشن‌‌‌. در ضمن این یه حالت طبیعیه. ولی شما بدون سختگیری و با حوصله باید راه درست حرف زدن را به آرمان آموزش بدهید تا آرام آرام متوجه اشتباه خودش بشه. آنوقت اینگونه افکار ها را به زبان نیاورده و ترک کنه.»
سپس از مادر خواست آرمان را صدا کند داخل بیاید و خودش بیرون بماند. آرمان با سلام وارد مطب شد. دکتر از پشت میز بلند شد، با لبخند کنارش روی صندلی بغل دست او نشست. «آرمان جون، میدونی وقتی حرفهای عجیب غریب میزنی بیشتر بخاطر اینه که شما تصاویر عجیبی رو در انیمیشن ها دیده ای، یا در موبایل یا جایی تو کتابها خونده ای، یا یه همکلاسی برات تعریف کرده. پسر خوبم، دیگه کمتر از این حرفها که واقعیت ندارن و خیالی و چاخان هستن بگو. چون دوستات و دیگران که در اطرافت هستن، نسبت به گفته های تو به اشتباه می افتن! پس سعی کن دنبال واقعیت گویی باشی، نه اینکه تخیلاتی که تو مخت میگذره را بگویی که از واقعیت به دورند.»
دکتر این بار مادر آرمان را صدا زد. «پسر شما هر چه بزرگتر بشه، واقعیت های زندگی را بهتر متوجه میشه. کودکان در سنین پایین همزاد پنداری دارند‌؛ پس نگران نباش.»
با گذشت زمان آرمان هر چه به کلاس بالاتر می رفت؛ نسبت به زندگی و واقعیتهای آن آگاه تر می شد.
کودک قصه ما حالا به درجات بالایی از علم و دانش رسیده و در جامعه به فرد مفید و واقع گرا تبدیل شده است.
فاطمه امیری کهنوج
سال 1402
داستانهای فاطمه امیری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 424
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۵, ۱:۳۶ ب.ظ
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 29 بار
سپاس‌های دریافتی: 389 بار

شیرین کاری

پست توسط جعفر طاهري »

"شیرین کاری"
یک روز دوستم به همراه دو فرزندش بعنوان مهمان به خانه ما آمدند.
من و بچه هایم از دیدنشان خوشحال شدیم.
بعد از سلام و احوالپرسی و خیلی حرفها، تصمیم گرفتم دمپختی پر ملات با گوشت گوسفند درست کنم.
تمام کارهای پخت و پز را انجام داده و درب قابلمه را با پارچه دمکنی پوشانده و برای دم کشیدن بر روی شعله اجاق گذاشتم.
کمتر از یک ساعت غذا آماده شد.
سفره را پهن و سالاد همراه مخلفات را بر آن چیدم. قابلمه را کنار دستم که همگی دور هم جمع بودیم گذاشتم.
دیس بزرگی پلویی را بسمت خود کشیده تا با کفگیر غذا را در آن بکشم. سر قابلمه را برداشتم.
وای خدای من، پارچه دمکنی که از الیاف پلاستیکی بود جزغاله شده و از داخل به در دیگ چسبیده و تکه هایی از آن نیز روی برنجها افتاده بود.
با تعجب از این خطا، زبانم بند آمده بود. تکه های سوخته روی دمپخت را برداشتم و گوشه ی سفره گذاشتم.
ناگهان همه بچه ها گفتند:
- ما ای غذاهه که با پارچه پختی رو نمی خوریم!
هر چه اصرار از من، انکار از آنها و از کنار سفره پراکنده شدند.
بالاخره با کلی خجالت برای ناهار دوستم و بچه ها، تخم مرغ به خوردشان دادم .
کمی از آن دمپخت را با پررویی تمام بخاطر این که از بگی نیفتم خوردم. بقیه غذا که مملو از گوشت بود شب به خورد پدر خانواده دادم. او می خورد و دائم میگفت: <<به به زن، چقده گوشت تو این دمپختک بار گذاشتی! اما نمیدونم چرا بوی پلاستیک میده. نکنه ته دیگش سوخته؟ >>
من در اتاق بچه ها پنهان شده و سکوت کرده و در دل، غش غش می خندیدم.
این خاطره غذا با دمکنی سوخته را همیشه به یاد دارم.
فاطمه امیری کهنوج
سال ۱۴۰۲
داستانهای فاطمه امیری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 424
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۵, ۱:۳۶ ب.ظ
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 29 بار
سپاس‌های دریافتی: 389 بار

چازگ-قسمت چهارم

پست توسط جعفر طاهري »

چازگ - قسمت چهارم
با خراش دادن دیوار برای شمارش، پنجاه و هفت روز از اسارتم در آن اتاق نیمه تاریک می گذشت، هیچ خبری از آزادی نبود. همه حرفها دروغ  و فریبی بودند برای رام کردن. بجز موقع غذا آوردن یا رفتن به دستشوئی، با آب تریاک، دائم نشئه یا خواب و خمار، بر پتو افتاده و تار عنکبوتهای سقف را نگاه می کردم.
بیچاره پروانه یا حشره ائی که در تار ظریف و چسبنده به دام می افتاد، با هر تقلا برای نجات، بخش دیگری از بدنش را گرفتار تارها می نمود. جانور بد منظر شوم، وقتی می دید حشره از خستگی دیگر قادر به تکان خوردن نیست، سراغ به بند کشیده اش می آمد. برای خوردن ابتدا از چشم و سر و مغز، جائی که بیشترین درد را دارد، شروع میکرد. می فهمیدم از فشار آرواره های تیز و برنده عنکبوت، حشره در آن حالت نزع جیغ می کشید. پاهای به رعشه افتاده اش را چنان تکان میداد که دایره تار مرگبار،  به لرزش و رقص می افتاد. صدایش را چون از جنسش نبودم نمی شنیدم. 
احساس می کردم در این مکان من نیز، چنین وضعیتی دارم. حتما هیچکس نمی خواهد التماسهای همه روزه ام را برای آزادی، بشنود.
 سر و تنم از کثیفی و حمام نکردن به خارش افتاده و این بار پتو بود که از بوی بد تن من، متعفن تر از قبل می گردید.
از روز بیست و نهم برای سرکشی و خدمت جهت رفع حوائج،  بجز سبزه قبا و شغال، زنان دیگری پیف پیف گویان ‌دست بر دماغ، نزدم می آمدند.
با وجود این که هیچگونه ابراز ترحم از زبان آنها جاری نمی شد، اما چهره شان گویای دلسوز نظاره گری بود که توان کمک را بخاطر بدردسر نیفتادن، نداشت. کورسوی امیدی داشتم که باعث می گردید، مدام تمنا برای رهائی نمایم. آنها اغلب بی توجه به خواسته و اظهار این که در قبال فراری دادن پول خوبی از جانب پدر می گیرند، فقط زهر خندی تحویلم می دادند.
طی این مدت سه بار جلوی شیشه پنجره از بیرون پوشانده شد و صدای کشیده شدن ورق تخته ایی که داخل راهرو جلوی درب اتاق می گذاشتند، به گوشم رسید. احتمالا این عمل از طرف ایادی گرگ، برای خنثی کردن تلاشی بود برای یافتن من از طرف خانواده که هر بار با پیگیری پلیس انجام می گردید.
رخوت حاصل مواد مخدری که همه روزه به خوردم می دادند، قدرت بدنی من را کاهش و با وجود این شرایط جسمی، ربایندگان مبادرت به بستن دست و پا و زدن نوار چسب بر دهانم نموده، اجازه اینکه بتوانم محل خود را برای یابندگان آشکار کنم زایل می نمودند.
زندانم در محلی قرار داشت که با از راه رسیدن غروب، توسط پخش صوت آهنگهای کوچه بازاری را در بلندگوی حیاط راه می انداختند. آمدن مردان هوسباز زن طلب برای  خوشگذرانی، سکوت خوب روزهایش را که به آن عادت کرده بودم، با نجوهای رکیک چندش آور آمیختگی مردان و زنان، هرگاه شکسته می شد، رنجشی وصف ناپذیر، روحم را تسخیر می نمود. اگر در چنین مواقعی وسیله ایی برای قتل خود داشتم، قطعا از خودکشی ابا نمی کردم.
ظهر روز پنجاه و هشتم، زنی حدود سی ساله که موهایش را رنگ زرد می زد و به او "بلوند" می گفتند، درب بازداشتگاهم را باز کرد.  کیسه پارچه ایی که  لوازمی داخل آن بود در دستش داشت. اشاره کرد بلند شوم. انگشتم را گرفت و برای اولین بار به بیرون خرابکده و به حیاط برد.
«رنگ و روت زرد شده. از چرک و کثافت بوی گندت عقم میگیره. اهه حال آدمو بهم میزنی. چربی پوستت لباساتو براق کرده. اتاق همیشه تاریکت بوی تند شاش میده.»
«چکنم خانم گناهو تقصیرم چیه؟»
«دختریه لجباز، گناهت رام نشدنته. صاحب عشرکتده می ترسه مامور بیاد اینجا چاک دهنتو وا کنی.»
«یعنی میگی نگم دزدیدنم! بمونم برا گرگ و شغال، تن فروشی کنم صدام در نیاد؟»
بلوند تف غلیظی روی خاک انداخت. با غیظ نگاهم کرد.
«خفه خون بگیر نجیب خاتون. اگه جیکت در نمیومد، زودتر از اینا میفرستادنت پیشمون. چس مثغال قدته اما خیلی زبون دراز هستی، حق دارن زیادی زندونت کردن،  میبرمت حموم. تو این کیسه لباسو شامپو صابونو لیف هست. یه ساعت حموم در اختیارته، خوب خودتو بسابو بشور. لباساتو میکنی میندازی سطل آشغال. بعد شستشو، لباسای نوی تو کیسه رو میپوشی، حالیت شد چی گفتم.»
از اینکه می توانستم هوای خوشبو را تنفس کرده، نور خورشید و فضای بیرون را ببینم و قرار بود بزودی در حمام خود را تمیز، از زجر خارش سر و تن خلاص شوم، حس خوبی داشتم.
از داخل اتاقهای منزل سرایدار، نزدیک درب ماشین رو، رحیم و زنش، با پنجره هائی مشرف به حیاط که پرده آنها را پس کشیده بودند، هر گونه رفت و آمد را می توانستند کنترل کنند. "شغال" چشمانش را به شیشه چسبانده بود و مرا می پائید. میز و صندلی خانم رئیس برای حساب کتاب با مشتریان، تکیه به دیوار سرایداری قرار داشت.
چند متر آن طرفتر مقابل میز، زیر درخت چنار، صندلی رحیم و منقلی که قوری چینی چسب و بست زده رویش بود را می دیدم. 
بطرف ساختمانی که قبلا در پشت درختان دیده بودم رفتیم.
«هی گل توله، بعد حمام تخت خوابت را در سالن خوابگاه نشونت میدم. گوشتو وا کن بفهم چی میگم، سعی کن با کسی دهن بدهن نزاری تا خانما عقده شونو روت خالی نکنن. اگه سرت تو لاک خودت نباشه، لت و پارت میکنن. مواظب حرف زدنت پیش سبزه قبا باش. کثافت خوش قیافه، 
جاسوس گول زنک موذی گرگ و شغاله.»
علاوه بر دو باب توالت در سرویس بهداشتی، دو حمام نیز جنب خوابگاه و بیرون ساختمان قرار داشت.
به حمام که نزدیک می شدیم، پشت خوابگاه زنان بدکاره، ساختمان کوچک سنگ نمای پاویون، برای مشتریان خاص و پولدار را دیدم. در پس پاویون، انبوهی از درختان بی ثمر تا دیوار باغ همسایه مجاور دیده می شدند.
ادامه دارد
فاطمه امیری کهنوج
۱۴۰۲
داستانهای فاطمه امیری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 424
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۵, ۱:۳۶ ب.ظ
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 29 بار
سپاس‌های دریافتی: 389 بار

چازگ-قسمت پنجم

پست توسط جعفر طاهري »

چازگ - قسمت پنجم
آنقدر بی خیال فارغ از وقایع مشغول تمیز کردن خود بودم که متوجه گذشت زمان نشدم. با صدای اخطار بلوند، شیر آب دوش را بسته و لباس تنم کردم. از اینکه چنین لباسهای نیمه عریان را می پوشیدم از خودم بدم می آمد.
وارد خوابگاه شدم، چشمان هشت زن بمن دوخته شد. 
«خانما اونائی که نمیشناسن چازگ را نیگاه کنن. بره خوشگل تر و تمیز ترگل ورگل ما»
"طلا"، خانمی که قبلا مرا در زندانم چند بار دیده و برایم غذا آورده بود نزدیک آمد، دستم را از "بلوند" جدا کرد. 
«دخترا، همسایه بغل تختی، رفیقم چازگ را ببینین چقده نازه! یالا دخمل بیا بنشین زمین پا سفره، باهامون غذاتو بخور.»
"بلوند" تخت خواب و کمد لباسم را در سالن نشانم داد. هر چند نفر دور یک سینی غذا نشسته و خوراکی که ابی لنگ دراز با موتور از رستوران آورده بود را می خوردند. "سوگل" برایم کنار سینی جا باز کرد و نشاندم.
 "سبزه قبا" استکان آب تریاک را جلو چشمانم تکان داد و کنار پنجره نزدیک تختم گذاشت.
«چازگ خانم، برا ترک اعتیادت از حالا به بعد، هر روز مقدار تریاک کمتری از روز قبل بهت میدیم. اینطوری برا پاک شدن اذیت نمیشی. اگه بخوای یه دفعه ترک کنی، خماریو استخون درد بکشی، مختاری. وظیفه "سوگله" برات استکان تریاکتو بیاره.»
بعد از صرف غذا، برای چرت بعد از ظهر، وقتی همه روی تخت هایشان دراز کشیدند، آن دو زنی که نظافتچی بودند با هم درگوشی حرف زدند و نزد من که بر روی تخت نشسته بودم آمدند.
از سن و سال نسبتا بالاتر از بقیه و لباسهایشان مشخص بود دیگر آنچنان که باید، پذیرای مشتریان مرد نیستند. آن که بزرگتر بود دهانش را برای نشنیدن حرفهایش توسط دیگران، تا لاله گوشم جلو آورد.
«چازگ ببین چی بت می گیم، بین خودمون باید بمونه، از حالا تا شب شروع کارت، تمیز کردن اینجا و پاویون، توالت، حمام کار توئه. شبا که خانوما از خوابگاه میرن بیرون،  شروع به نظافت می کنی، اگه سبزه قبا یا گرگ و شغال اینطرفا اومدن، تو چیکار می کنی؟»
«نمیدونم خانوم!»
«اونوقت دست به سیاه و سفید نمی زنی، وانمود کن داری اطرافتو نیگا می کنی. نباید کهنه یا جاروی نظافت رو دستت ببینن. حالیت شد؟ سرتو مثه گاو نندازی پائین، چند دیقه یبار یه نیگا کن تا بفهمی یهو بالا سرت نیان. فرض که ندیدی اومدن، بگو خودت خواستی بیکار نباشی. حالیت شد یا جور دیگه ایی حالیت کنیم؟»
«آره، چشم.»
«اگه احمق بشی چاک دهنتو واکنی لومون بدی، موقع خاموشی ما میدونیم تو.»
برای زهر چشم گرفتن، اشاره کرد دست آن خانم دیگر را ببینم. رفیقش چاقوی ضامن داری که دسته اش تو آستین و تیغه براق آن کف دستش بود را نشانم داد.
"آهو" که هنوز نخوابیده و داشت ما را نگاه می کرد، با انگشت بشکن زد.
«هی چه مرگتونه پچ پچ می کنین! هیس بذارین کپه مرگمون بذاریم.»
قبل از نشستن آفتاب، زمانی که هنوز چراغ برق را روشن نکرده بودند با آمدن گرگ به سالن و چند بار کف زدن با دستش، خانمها از تختهایشان پا شدند تا برای حمام یا آرایش آماده شوند. نگاه خیره تند و تیز گرگ، لحظاتی بر من افتاد، سرش را به بالا و پائین تکان داد، همزمان ابروهای پر پشت سفیدش را که بالا برد، چین بیشتری بر پیشانیش افتاد.
«خوبه. خوبه. به به چشمتون روشن، می بینم  گل بی همتای ما رو اوردین تو خوابگاه. حواستون باشه خاراش نره تو تنتون. وای بحالتون اگه برگاشو بریزین. نبینم یه وقت کبودی یا خط رو پوستش افتاده باشه. شنفتین چی گفتم؟ نشنیدم، دوباره بگم.»
پس از شنیدن بله از زنان بدکاره نزدیکم آمد، در چهره اش لبخند رضایت نبود، مملو از عصبانیتی توام با موفقیت دیر بدست آمده، بشکل شکست دیده می شد. 
 «لعنت به تو دختر آدم پولدار. سابقه نداشت یه ضعیفه ایقد معطلمون کنه. بابات دیگه کدوم الاغیه که ول کنمون نمی شد. هر بار که مامور دنبالت اومد، همه سولاخ سنبه ها رو گشتن، اون آژانا پیدات نکرده، تیغمون زدن و رفتن! پفیوز الدنگ، می دونی خیلی خرج انداختی رو دسم.»
زبانم در سق، بند و دیگر قادر به التماس از شخصی که با محروم ترین قشر، یعنی تن فروشان ارتزاق می کرد، نبود.
اینک می فهمیدم جایگاه اجتماعی و نام شغل این گرگ نامرد، چنان مشمئز کننده هست که بعنوان فحش مورد استفاده نا اهلان قرار می گیرد.
با خروج همه از خوابگاه، محل لوازم تنظیف را پیدا نموده و شروع بکار کردم. آیا می بایست تقدیر ناشایسته خود را بپذیرم و دست از مقاومت بردارم؟
 بعنوان یک انسان آزاد، بهره کشی جنسی، بدترین نوع بردگی برایم محسوب می شد.‌ به این صورت درد جانکاه روان، قابل قیاس با زخم تن نبود.
همه اندوخته های نجابت که توسط سرشت مادر با آموزه های اخلاق نیکوی جامعه آموخته بودم، در چنین شرایطی که هویتم را دستخوش سخره دیگران قرار می داد، چنان بی ارزش می نمود که هم اینک بازگوئی برای شما که ناجی من در نمردن زیر آن پل هستید، نمی تواند توصیف کاملی برای درک همدردی، بمنظور کاهش رنج باشد.
ادامه دارد
فاطمه امیری کهنوج
۱۴۰۲
داستانهای فاطمه امیری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 424
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۵, ۱:۳۶ ب.ظ
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 29 بار
سپاس‌های دریافتی: 389 بار

چازگ-قسمت ششم

پست توسط جعفر طاهري »

چازگ - قسمت ششم 
بر اثر زندانی شدن در اتاقی تاریک و رنجی که طی اسارت کشیدم، گونه های صورتم تو رفته، استخوان دنده ها از زیر بدن تکیده ام آشکار شده بودند.
بنا به دستور خانم رئیس، اسمال گردن کلفت یا ابی لنگ دراز، خوراک ویژه که گوشت بیشتری نسبت به غذای سایرین داشت به من می دادند.
با کورسوئی امید برای رهایی، تمایل نداشتم سریع فربه و آماده به کار مورد نظر آنها شوم، ولذا با وجود نظارت سبزه قبا و دیگران، تا فرصتی برای رد گم کردن نگاه ناظرین پیش می آمد، همه گوشتها را نمی خوردم و مخفیانه به نظافت چیها که بغل دستم پای سفره می نشستند، می رساندم. 
متاسفانه علی رغم میلم، با وجود حمام و نور آفتاب و غذاها، چندی بعد آب به زیر پوست چروکیده ام افتاد. ناگفته نماند در تسریع بازگشت بدنم به وضعیت قبل، ترک اعتیاد و شام خوب شبانه نیز بی تاثیر نبود.
هنگام شام شب، چون تحت دید اسمال یا ابی قرار داشتم، مجبور بودم تمام غذا را در حلقومم بریزم.
برای تحویل و مراقبت خوردن غذا، وقتی "ابی" لنگ دراز می آمد، ناراحت می شدم، چون مدام ورد زبانش لیچار و هرزه گویی بود. اگر گرگ پیر نابهنگام به ما سر نمی زد، احتمال دست درازی او نیز وجود داشت.
بر خلاف گفتار و رفتار بد ابی، آقا اسمال، حداقل شخصیت نجیب یک مرد را در آن موضع ناجور داشت. 
وقتی اظهار صمیمیت و دلسوزیش را نسبت به خود شنیدم، جرئت کرده و از او علت کار کردن برای رحیم را پرسیدم؛ بد سرپرستی، اعتیاد در نوجوانی و درماندگی برای یافتن شغل و محل خواب، او را در مسیر گنداب نهاده و اینک مثل یک روسیاه، قادر به بازگشت در جامعه سالم نبود.
چون نشانه های ظاهری فرد ابله را نداشت، یکی از شبها برای پر کشیدن از حصار تن فروشان، با تمنا و ابراز ناراحتی، همراه تشویق برای دریافت پاداش از پدرم، خواستم کمکم کند.  ناگهان چهره اش برافروخته و همه عقده های نداری و محرومیتهای شخصیتی که به زعم خودش نمی توانست آن را بازسازی کند، در او به شکل مردی غضبناک بروز نمود، با عصبانیت و خشم دست رد بر سینه ام زد. 
طبیعی بود که بدون وجود شرایط مطلوب، نمی توانست سالها راه کج رفته اش را اصلاح کند. خوی قهار خشن، اینک با ذات پاک او در افتاده و بر آن با گذر زمان غلبه کرده، نمی گذاشت نیک سیرتی او بروز نماید. 
بعد از آن ماجرا خواستم که فقط او برایم شام بیاورد تا از رفتار سادیسمی ابی لنگ دراز در امان باشم، خوشبختانه قبول کرد.
در این همنشینی فهمیدم که با نرخ بالا در اختیار فردی متمول، بکارت خود را در پاویون از دست خواهم داد.
چه رنج آور است که با دلسوزی بدون اعتماد بنفس، هم صحبت شوی که می تواند دست تو را بگیرد و همراه خود از باتلاق خارج نماید؛  نظاره گر و شنونده ایی با احساس، اما بی تفاوت برای عملکرد خواسته عقلانیش باشد. 
تنبیهات گزنده روحی، اسمال را به دره ایی عمیق افکنده بود و مانند رود گل آلود خروشان، گریزی به بیرون و فراخنای دشت آزاد نداشت. او نیز هر آن کس را در مقابلش می دید، با خشم می ربود و غرق در خود می کرد.
ادامه دارد
فاطمه امیری کهنوج
۱۴۰۲
داستانهای فاطمه امیری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 424
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۵, ۱:۳۶ ب.ظ
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 29 بار
سپاس‌های دریافتی: 389 بار

چازگ-قسمت هفتم

پست توسط جعفر طاهري »

چازگ - قسمت هفتم 
آن روز شغال بلافاصله بعد از صرف ناهار به خوابگاه آمد، با صدای تیزش داد زد. «اوهی خانما لاله مون بگیرین. مگه حموم زنونه راه انداختین. صداتونو ببرین. بشنفین چی می گم. امروز قبل از همه چازگ تشریف میبره حمام. آهای "بلوند" نیگام کن. گوشاتو وا کن، می خوام برا امشب حسابی ترگل ورگلش کنی.»
 یک بسته که بعدا فهمیدم لباس خواب است را به "آهو " داد و رفت.
از پچ پچ خانمها فهمیدم اولین شب بدبختی من تا ساعاتی دیگر آغاز می شود.
از مدتی پیش موقع تمیز کردن اطراف ساختمان پاویون، کارهایی برای فرار به باغ مجاور انجام داده و ضمنا یک بطری آبجو ته شکسته، زیر بوته ایی پنهان کرده بودم.
می خواستم اگر "ابی" به قصد دست درازی اذیتم کند، با استفاده از تیزی بطری او را منصرف نمایم.
چنین جرئتی در حالت عادی نداشتم، اما بر اساس غریزه می دانستم اگر شرایط بد شود و فرصت داشته باشم، احتمالا با از جان گذشتگی مثل هر زنی برای حفظ شرافتم تلاش خواهم کرد.
هنگام رفتن به حمام، به سرعت پشت ساختمان خوابگاه رفته از فاصله دور سریع به آن بوته نگاه انداختم، بخشی از بطری را در بازتاب نور خورشید دیدم.
موقع شستشوی سر و تن، توام با اشک ریختن، نمی دانستم آیا می توانم طرح آنچه را که در ذهن ریخته ام، اجرا نمایم.  
در مدت اسارت، احساس انتقام و گریز، بخشی از رویای خشن شبانه ام را تشکیل می داد.
بطری شکسته، تنها سلاحی بود که می توانست چشم یا گلوی رحیم گرگ و زن پست فطرت او را مجروح کند، یا شریان حیات ماندگاری آنها را گسسته نماید.
زمان برای من سرعت گرفته بود. نباید آثار خشم و عصیان خود را عیان می نمودم. تمام فرصتهایم برای خودکشی، بخاطر تمایل به ادامه زندگی، ظاهرا از دست رفته بود. این نیاز را امید واهی برای نجات بوجود آورده، اجازه واقعیت فکر کردن به حیات نکبت بار پیش رو، از من گرفته شده بود. 
با فرا رسیدن بحران نهایی در پس انتظاری طولانی،  مسبب کنترل اختیارم برای آرامش در این وضعیت شده، من را به خواب عمیق بعد از حمام فرو برد.
«پاشو چازگ،  بسه مفت خوردن و خوابیدن، بگیر بشین، میخوام آرایشت کنم.» این صدای بلوند بود که من را از بستر بلند کرد.
"طلا" نزدیک شد، نگاهی به من و بلوند انداخت. «عزیزم می بینی چقد رام شده، دیگه ترسی از ایستادن پشت سر این قاطر چموش نداریم!»   
"سوگل" عطر به تن و گردنم ریخت، چشمکی به خانمها زد و اسم آن آقا را بلند گفت. نزدیکم آمد نیشگونم گرفت. «چازگ یه امشبو خوش برخورد باش. اخلاق بد تو دامن ما رو هم می گیره، آدمی که واست اومده دس دلباز مایه داره،  یادت بمونه، دسخوش پیرمرده رو که گرفتی، سهم ما رو فراموش نکن.»
"آهو" دستی به موهای تافت زده ام زد. «ای وای، ای دختره از بخت بدش افتاده با اون پیر پاتیل!» طلا زبان باز کرد. «همچی پیرو شکسته پکسته هم که می گی نیس. لامصب سگ زوره. اون دفه که اومد همخوابم شد، انعام خوبی تو کیفم گذاشت. طرف سی چهل تا کارگر تو کارگاهش داره. پولش از پارو بالا میره. این من بودم که پیشنهادش دادم، یه دختر واسش داریم.»
بلوند کمان ابروها را بالا انداخت. «خب خوبه، حالا معلوم شد واسه من هم که دختر اومدم اینجا، تو برا این پیر سگ پاگشایی کردی؟»
طلا خندید. «زر زیادی میزنی زردک خانم. نکنه از بس حشیش کشیدی فیوز مخت پریده. میگما انگاری یادت رفته من بعد تو اومدم عشرتکده.»
از پنجره خوابگاه نظافتچی ها که برای تمیز کردن پاویون می رفتند را دیدم.
سبزه قبا همراه شغال خانم آمدند داخل سالن. سبزه قبا نگاه موشکافانه و دقیقی به سر و تنم انداخت. اشاره کرد سر پا بایستم. بسته لباس خواب را باز کرد و با چسباندن سر شانه های آن به بازوانم، رو به شغال کرد. «خانم رئیس فیت فیتشه. چسبون و اندازه تنشه. عیب و ایرادی نداره.» شغال چون چشمانش درست نمی دید، نیاز به تائید دستیارش داشت. وسط سالن دست به کمر پرسید. «دخترا اوضاعش چطوره؟ مثه سگ نیس که طرفو گاز بگیره؟»
تقریبا همه در پاسخ سوال زن رحیم گرگ گفتند: «نه مشکلی نیست. خانم عقل تو کلش اومده» سوگل  چانه ام را برای دیدن صورتم بالا آورد. «خانم از من بشنو، چازگ هیچ ایرادی نداره. انگاری از همی الان مثه خرگوش سفید برفی فقط یه بغل گرم میخواد.»
بلوند خندید. «بغل پیریه مگه گرمه؟» آهو به من چشمک زد و جوابش را آرام در گوش من داد.  «جیب پر پولش گرمه.» سوگل با حسودی آشکار رو به این و آن کرد گفت: «خانم کاش منو جای چازگ غالبش میکردین. نیگام کنین، خوشکلترش نیستم؟ هیچکی اینجا سر و صورت هیکلمو نداره.»   
طلا در گوشش حرفی زد، اخم کرد و خفه خون گرفت.
مثل بره قربانی گرفتار زبان زنانی شده بودم که دیگر حس آزادی و زندگی شرافتمندانه را متاسفانه درک نمی کردند.
آفتاب فرو نشست، خانمها جلوی آینه شروع کردند به آرایش. به بهانه دستشویی رفتم بیرون. هوا بقدری تاریک شده بود که از پنجره خوابگاه دیده نشوم. بطری ته شکسته را از بغل بته برداشته و زیر آجری کنار پله ورودی پاویون گذاشته و برگشتم داخل.
پس از رفتن همه، سبزه قبا آمد. روبروی تختم ایستاد، نگاه عمیقی به چشمانم انداخت. اثری از خشم یا نم اشک و التماس ندید.
لباس خواب را تنم کرد. چراغ درگاه و اتاق پاویون خاموش بود. وقتی خواست دستم را بگیرد تا به آنجا ببرد، آرام به زیر دستش زدم. «خانم خودم راهو بلدم. نمیخواد نگران باشی. سهمیه دسخوش رو میزارم زیر تشک. برش که داشتی نصفش مال خودت. سهم منو جلو خانما بهم نده، چون ازم میگیرنش.» پشت سرش راه افتادم. «عجب. چرا قبلش عقل تو مخت نیومد؟» «خریت بود خانم. فکر می کردم اگه برگردم خونمون قبولم دارن.» «گل توله خوبه بلاخره فهمیدی اینجا خونته، نه پیش اونا که با مدرسه رفتنت عاقبت آبرشونو بردی.» کلید چراغ درگاه و اتاق را روشن کرد. بجز تختخوابی تمیز، توالت نیز داخل آنجا قرار داشت. «خانم میشه یه لیوان مشروب برام بیاری.»
با تعجب نگاهم کرد. «مگه قبلا خوردی؟» جوابش را دادم. «آره، یکی از خانما که اسمشو نبایس بگم چند باری بهم داده.»
«خوبه خوبه، تریاکی نشدی، الکلی نشی. الان میرم یه بطری درصد بالا اونم از نوع خوبشو با دو لیوان میارم. گوش کن بهتره برا بوی دهنت، اول بزاری مشتریمون دو سه پیک بخوره. بعد تو بزن بالا.»
«چشم خانم. منظور حرفتو فهمیدم. نبایس دهنم بو بده.»
«ببین چازگ، طرف خرپول و دست دلبازه، بجز پول ژتونش که گیر رحیم گرگ میاد، تو بایس براش ناز کنی، سعی کن خوب تیغش بزنی. دسخوشی که بهت میده بین خودم و خودت بمونه. به هیچکس نگو پول بهت داد. حتی شغال اگه ام الپرسیتو کرد هم نگو.»
«نه نمیگم. پولا رو میزارم زیر اون گلدونه رو طاقچه. ممکنه نظافتچی ها قبل تو بیان تشکو بخوان مرتب کنن، ببیننش.»
«آفرین دختر، تو راست میگی. خب من میرم میوه و مزه عرق رو بیارم. مشتری خوش سلیقه دختر پسند ما، یه ساعت دیگه پیداش میشه.»
به محض رفتن سبزه قبا، از پائین پله درگاه، بطری آبجو شکسته که مثل خنجر چند سر بود، به زیر تخت منتقل کردم.
ادامه دارد
فاطمه امیری کهنوج
سال ۱۴۰۲
داستانهای فاطمه امیری کهنوج
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”