داستانک (داستانهای کوتاه)

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 427
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۵, ۱:۳۶ ب.ظ
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 29 بار
سپاس‌های دریافتی: 389 بار

چازگ-قسمت هشتم

پست توسط جعفر طاهري »

چازگ - قسمت هشتم
بر روی تخت دراز کشیدم.  طی مدتی که در خوابگاه تن فروشان بودم اگر نیاز به نظافت سالن یا اطراف آن وجود نداشت، مخفیانه چند بار به پشت پاویون رفته و محل را برای امکان فرار بررسی کرده بودم. انتهای درختان به دیوار خشت و گلی بلندی ختم می شد که مجزا کننده این محل با ملک مجاور بود. همسایه بالای دیوار تکه های شیشه را فرو کرده می خواست کسی وارد باغ آنها نشود. چند صندوق چوبی نوشابه کوکا کولا پراکنده در اطراف وجود داشت. با استفاده از سه صندوق تقریبا سالم یکبار برای فرار تلاش کردم. انگشتان دستم بسختی به لبه دیوار رسید. صندوقها را در گودالی زیر انبوهی از برگهای ریخته شده پنهان نمودم. شبهایی که فرصت رفتن نزدیک دیوار باغ را داشتم، با یک لاشه سنگ خاک کنار آبگیر درختان را کنده، پای دیوار می ریختم. 
برای مخفی نمودن و پوشاندن کپه خاک، در پایان خاک برداری، شاخه برگ شکسته بر روی آن قرار می دادم.  یکشب صندوقها را روی تل خاکی گذاشته و از آن بالا رفتم.
تیزی شیشه ها اجازه نمی داد بر روی دیوار بروم.
با کوبیدن سنگ، شروع به خورد کردن شیشه ها کردم. کمی از محل عبور بر روی دیوار پاکسازی شد. پارس مداوم سگ نگهبان باغ را از دور شنیدم. بدون توجه کماکان شیشه ها را شکستم. صدای سگ که بیشتر شد فهمیدم شخصی زنجیر آن را باز کرده است.
ساکت و بی حرکت ایستادم. در آن تاریکی که حتی ماه نیز در آسمان نبود به سختی بین درختان، نگهبان قدبلند باغ را همراه سگ دید. سرم را پائین آوردم. همزمان با صدای نکره فحاشی نگهبان، سگ نیز بلندتر از قبل واق واق کرد.
می دانستم اگر سریع صندوقها و تل خاکی را پنهان نکنم، از طرف نوچه های رحیم گرگ، دچار دردسر بدی می شوم.
شب بعد برای بررسی وضعیت شیشه ها، کنار دیوار رفتم.
احتمالا آن شب، تاریکی اجازه نداده بود نگهبان ببیند شیشه های روی دیوار را شکسته اند. هنوز مقداری شیشه تیز برنده، سد راه فرارم بود. در فرصتی دیگر چند تایی را تا شکستم، صدای سگ بلند شد. مجبور به دست کشیدن شدم. وسایل را در زیر درختان جاسازی کرده و به سالن برگشتم.
این عمل را چند بار دیگر تکرار کردم، حساسیت سگ نگهبان به شنیدن صدا کم و از پارس کردن افتاد. شبهای بعد یکی دوبار سگ را که آزاد و در آن طرف دیوار پرسه می زد دیدم. نگاهم می کرد و ساکت بود.
وقتی بلندی تل به اندازه کافی گردید، واقعا نمی دانستم با پریدن به باغ مجاور، چه اتفاقاتی گریبانگیرم خواهد شد.
کپه خاکی و صندوقها، تمام امیدم برای رهایی از ماندن در جهنم هرزگی بود.
اینک با رسیدن به لحظات دلهره آور پایان نجابت، خطر پریدن به باغ مجاور را بجان می خریدم. از تخت پا شده و به درگاه آمدم. شاید این فرصت را هرگز دیگر بدست نمی آوردم.
کنج چپ ساختمان خوابگاه، مردی که سعی می نمود پیدا نباشد سایه اش بر زمین دیده می شد. از کلاه شاپویی که داشت متوجه شدم "ابی" است.
حتما "رحیم"  محض احتیاط سپرده بود ابی چشم بر پاویون نبندد.
داخل که رفتم در را پشت سرم بستم. پنجره رو به باغ را باز کردم.
"ابی" نمی‌توانست رفتن من را از پشت پنجره ببیند. به محض اینکه آماده برای پریدن بودم، صدای قدمهای ورود شخصی از پشت سر را شنیدم.
پنجره را بستم، به روبرو نگاه کردم.
«به به حوری بهشتی. گل اندام خانم، با صحبتهایی که اونا کردن واقعا میبینم بیش از اینا ارزششو داری. غنچه خانم ناز نازی. ترگل ورگل دست نخورده. باکره خانم دوست داشتنی. بیشتر از اونی که تعریفت کردن، دل ربا و دل نشینی. تو عشقی جیگر خانم. قربون اون شکل ماهت. تجسم لمس بدن مرمریت از همین الان دل پیرمردی مثل منو صیقل میده. بزار اول از همه خوب بوت کنم. اوف چه نازی. بوی عطر تنت قلبمو به تپش انداخته. ناز ناز خانم، جیگرم، تا سکته نکردم بیا بغلم آرومم کن.»
مشخص شد تنها راه باقیمانده برای من، مدارا با پیرمرد و اطمینان دادن به "ابی" برای ترک پست نگهبانی بود.
تا نزدیکش رفتم قاپیدم و محکم بغلم کرد.
«اسمت چیه خوشکل خانم، گفتن چازگی. میگما با هیچکی همخوابه که نشدی؟»
حرف هایش را با تکان دادن سر تائید کردم که درست به او گفته اند.
«آفرین دختر گل خوب. یالا حالا یکم برام برقص. با زبون خودت بگو امشب تا دم دمای صبح مال منی؟»
با شرم گفتم: «مال توام»
لبه تخت نشست. آنچه را می دید تن دختری بود که می توانست عطش شهوتش را سیراب نماید. جسمم را با پول خریده، روان آزرده ام برای او پشیزی نمی ارزید. از چشمانش مشخص بود در دنیای تک بعدی احساس خودش سیر می کرد، برایش تفاوتی نداشت عاقبت بد من، توسط او رقم می خورد. التماس و درخواست نجات به او بی فایده و دردسر آفرین می شد. فی الفور نقشه ایی در ذهن طرح نمودم.
«آقا مشروب با مزه داریم. اول بزار یه جام خوشگوار روح از تن جدا کن برات بریزم. میخوام اول درنگ و مشنگ بشی بعد واست برقصم.»
لیوان را پر کردم. از در نیمه باز پاویون، کنج خوابگاه دیده می شد. سرخی آتش سر سیگار "ابی" را دیدم. با چشم و ابرو، همراه نگاه مجدد به بیرون، پیرمرد را از وضع موجود آگاه کردم.
«آقا، اون بیرون یه مزاحم داریم.»
«اه. تف بش. راست میگی؟ کدوم خر دگوری مزاحممه. اه از این گنده لاتای پدرسگ. یعنی که پول دادم جای دنج و خلوت باشم. مگه اینا خرفت گیر اوردن. پفیوزای مادر به خطا.»
«آقا لطف کنین به بهانه بستن در، بفهمه که شما یهویی دیدینش. ردش کنین بره. یه جوری که فکر نکنه من دیدمش و ازتون خواستم. اون گوشه چپ ساختمون کلاه شاپو سرشه. تو رو خدا دهن به دهن باش نزاری. اونوقت وانمود میکنه که داره میره، اما دوباره بر میگرده یه جا دیگه وایمیسه.»
گیلاس عرق را لاجرعه سر کشید. نصفه لیمو را انداخت در دهان. پا شد در را باز کرد، تو درگاه ایستاد.
«اوهوی الاغ، میگما چرا اینجا وایسادی؟ زاغ سیاه کیو میزنی؟ میخوای برم به رحیم بگم پوستتو غلفتی بکنه. یالا گورتو از اینجا گم کن. یعنی مرض داشتم جایی بیام آقا بالاسر داشته باشم. کی بت گفته چشات لای خشتکم باشه.»
بر خلاف تصورم با قلدری و پرخاش با ابی شروع به حرف زدن کرد.
کت پیرمرد را کشیدم، برگشت نگاهم کرد. با اشاره به جیب شلوارش و تکان دادن دو انگشت مثل وقتی که اسکناس می شمارند، به او حالی نمودم بجای دعوا، بهتر است انعام بدهد.
«هی، هی پسر با توام، پاشو بیا از آمو جرینگی بگیرو برو. دیگه پاتو ای نزدیکیا نزار. قربون اون لنگای درازت، بزن از اینجا برو، نمیخوام دیگه ریخت و قیافتو امشب ببینم.»
با صدای قدمهای ابی که به درگاه نزدیک می شد، پیرمرد با یک مشت پول در دست به سمت او رفت.
«ببخشین آقا، قصدم مزاحمت نبود. من میخوام این دختره چون تازه کاره یه وقتی صدمه ای بهت نزنه.»
«صدمه! چی میگی آمو. انگاری مخت تاب داره؟ شاید تو بهم صدمه لطمه بزنی، نه اون. دسته گل بی خاریه. گل نرگسه. گل نرگس نرمو نازکو لطیف.»
پیرمرد حرفی را به ابی آرام گفت و هر دو بلند خندیدند.
از درز در نگاه کردم، اسکناسها را در جیب کاپشن ابی گذاشت.
«ممنون آقا، میشه یه لطفی کنی به هیچکی بعدا نگی اینجا رو ترک کردم. آقا خاطرت جمع جمع، ای دوربرا تا صب نمی‌بینیم. برو کیفو حالشو ببر.»
بعد نزدیکتر آمد و به پیرمرده گفت: « آقا میگما مطمئنی نمیخوای اون دور دورا وایسم؟»
پیرمرد با دست روی شانه های ابی زد.
«انگاری حرف حالیت نمیشه! گفتم که بزن برو. نزار درو واز کنم ببینمت. اگه دوباره چشمم بت خورد، سر رحیم هوار میشم پولمو پس می گیرم. بزار هر غلطی میخوام کنم، بالاسری نداشته باشم. فهمیدی چی گفتم؟»  
«آره. چشم، گوش بفرمانیم آقا.» 
یک بسته ساندویچ از جیب کتش در آورد و به دست ابی داد. پولدار پست فطرت در را بست و آمد کنارم نشست.
ادامه دارد
فاطمه امیری کهنوج
سال ۱۴۰۲
آخرین ويرايش توسط 1 on جعفر طاهري, ويرايش شده در 0.
داستانهای فاطمه امیری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 427
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۵, ۱:۳۶ ب.ظ
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 29 بار
سپاس‌های دریافتی: 389 بار

چازگ-قسمت نهم

پست توسط جعفر طاهري »

چازگ- قسمت نهم 
جام مشروب خالی را با عشوه و رقص از دست پیرمرد گرفتم. دست آزاد دیگرم را قاپید و من را به سینه خود چسباند.
بوی تند نفس گیر الکل، مشامم را آزار می داد. مثل ماهی از میان دستهای چمبره زده اش گریختم و محتویات شیشه عرق را دوباره در جام ریختم.
کتش را در آورد به جا رختی آویخت.
دو دکمه بالای پیراهنش را باز کردم و بر روی زانویش نشستم.
برای جلب اعتماد او را بوسیدم.
«جان چازگ اول ازت میخوام دو لیوان رو یهو سر بکشی.»
«چرا؟»
«میخوام برات جوری لخت برقصم که حس کنی ساقی یه حوریه، تو هم ساغر بدست تو بهشتی.»
تلخی جام اول و دوم را با ماست و خیار از دهانش پس گرفتم.
با صدای آهنگی که از بلندگوی محل کار زنان بدکاره پخش می شد، رقص را شروع کردم. 
هنگامی که وانمود به در آوردن لباس نمودم، اشتیاقش را برای بغل کردن با درخواست برای نوشیدن جامی دیگر و فرصت خلاص شدن، فرو نشاندم.
اینک چهار لیوان عرق خورده بود. دستهایش را گرفتم که پا شود با من برقصد. کمی که رقصید، اثر گیجی مشروب با تلو تلو خوردنش برایم محرز شد. با نوک انگشتان پا بطری آبجو شکسته زیر تخت را لمس کردم. به محض خم شدن به قصد برداشتن بطری، دستهایش را به دور کمرم حلقه زد تا خود را به من بچسباند.
گلدان روی رفه را دیدم. سعی کردم بسمت آن بروم. با چرخشی سریع من را روی تخت انداخت. 
در منگنه دست و پاهایش گرفتار شدم. وحشیانه شروع به بوسیدنم کرد.
راه خلاصی را در حیله ای یافتم.
«آقا کمی مهلت بده، الان به خواستت میرسی. بذار لباستو مرتب در بیارم  به جا رختی آویزون کنم. نمیخوای که لباسات کثیف بشه؟» 
ابتدا عکس العملی نشان نداد، اما بعد قبول کرد. پیراهن را از تنش در آوردم و سمت جا رختی رفتم.
سرش پائین و مشغول باز کردن سگک کمربند شلوارش بود.
گلدان سفالی را سریع از طاقچه برداشته به شدت به شقیقه اش کوبیدم.
با گفتن آخی کوتاه، درازکش بر تخت افتاد. قطرات خون از پیشانی پیرمرد بر روی ملحفه می ریخت.  کفشهایم را پوشیدم و پنجره پاویون را باز کردم تا بسمت معبر گریزگاه خود بروم.
لباس خواب تنم بود و هوا سرد. دسته در پاویون را آرام پایین دادم. میخواستم به خوابگاه رفته و لباس مناسب سرما پیدا کنم. از درز در نگاهی به بیرون انداختم. سایه نشسته "ابی"  این بار، سمت راست خوابگاه بسختی دیده می شد. هولکی در را بستم. شلوار پیرمرد را از تنش بیرون کشیده و همراه پیراهنش پوشیدم. پاچه های شلوار را تا و کتش را در میان درختان و در حال رفتن به تن کردم.
از شدت ترس و تاریکی زیاد، چنان دستپاچه شده بودم که محل اختفای صندوقها را نیافتم. دلهره اعضای بدنم را به لرزه انداخت. خوشبختانه
لحظاتی که گذشت چشمانم به نور کم محیط، خو گرفت.
مسیر صحیح به سمت درختی که صندوقها زیر آن پنهان شده بودند را پیدا کردم.
موزیک برای لحظاتی قطع شد. حتی با پاورچین راه رفتن، خس و خاشاک زیر درختان با صدای زیاد زیر پاهایم می شکستند.
مجبور شدم تا شروع آهنگ بعدی صبر کنم. می دانستم "ابی" گوشهای تیز دارد. دست در جیب بغل کت کردم، یک بسته اسکناس داخل آن بود. در جیب پهلو، ساندویچی لای کاغذ قرار داشت که بوی سوسیس می داد. 
خوشبختانه ریتم تند آهنگ بعدی، مشکل خطر سکوت را رفع کرد.
با وجود کت و پیراهن، تیزی شیشه های ریز بر سر دیوار، دست و سینه ام را زخمی کرد.
برای ورود به باغ همسایه، پائین پریدم. تیغ بوته های وحشی تمشک، کف دستها و صورتم  را خراش داد.
یواش یواش از کنار دیوار به درون درختان باغ رفتم. کورسوی چراغ روبروی ساختمان میان باغ، گاهی از لابلای شاخه ها دیده می شد.
جلوتر که رفتم، سگ زنجیر شده به پایه آهنی چراغ برق را دیدم. 
نشسته بود و ساکت سمت من نگاه می کرد. بوی بدنم را حس کرده بود. وحشت کردم که اگر پارس کند سرایدار بیاید، چه بکنم و چه بگویم.
از لای درختان خارج شدم. سگ بلند شد و دمش را تکان داد. احتمالا  بخاطر تکرار رفتن به پای دیوار، بوی من برایش آشنا و بی خطر و امن محسوب می گردید.
چراغ اتاقهای ساختمان خاموش بودند. شاید سرایدار خواب یا بیرون باغ برای انجام کاری رفته بود. 
قبل از این اتفاق، وقتی منزل پدربزرگ به روستا می رفتم، با سگها مشکلی برای تماس نداشتم. نزدیک سگ نگهبان رفتم، سوسیسهای لای نان ساندویچ را به خوردش دادم. زنجیر بسته به پایه را باز کردم. سگ رام، بدنبالم آمد.
بی سرو صدا دنبال مسیر خروج به کوچه می گشتم؛ سگ متوجه شد؛ زنجیر را که گرفته بودم به آن سمت کشاند.
کلون پس شده چوبی، نشان می داد درب باغ از بیرون قفل است. 
از بد شانسی به خود لعنت فرستادم. در را که هل دادم باز شد.
حتما سرایدار در همین نزدیکی داخل کوچه باغی ایستاده بود.  
به چپ و راست نگاه کردم، در آن تاریکی کسی دیده نمی شد.
سگ را همراه خود به بیرون بردم.
ادامه دارد
فاطمه امیری کهنوج
سال ۱۴۰۲
آخرین ويرايش توسط 4 on جعفر طاهري, ويرايش شده در 0.
داستانهای فاطمه امیری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 427
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۵, ۱:۳۶ ب.ظ
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 29 بار
سپاس‌های دریافتی: 389 بار

چازگ-قسمت دهم

پست توسط جعفر طاهري »

چازگ- قسمت دهم 
میان کوچه باغها دنبال مسیر منتهی به جاده گشتم. در آن سیاهی شب هر سمتی را که رفتم به بن بستی برخورد کردم که به درب ورود به باغی ختم می شد.
تغییر جهت دادم. ظاهرا می بایست از مقابل درب محل رحیم گرگ می گذشتم.
پاورچین پاورچین از کنار دیوار باغها تا نزدیکی خرابکده پیش چند اتوموبیل پارک شده رفته و ایستادم. نور چراغ سر در حیاط، آن محل را روشن نموده و گاهی شخصی غریبه سرک می کشید که او را می دیدم. زنجیر متصل به گردنبند سگ را باز کردم، به سگ با اشاره حالی نمودم که به باغ برگردد. اطاعت کرد و رفت. 
برای دیده نشدن توسط رهگذران، به بن بست مقابل رفته و بر زمین نشسته  تکیه به دیوار دادم. اگر کسی به قصد تعدی نزدیکم می گردید، حتما بی محابا زنجیر را محکم بر فرق سرش می زدم. روشنایی لامپ ماشینی که نزدیک می شد، باعث گردید سریع به عقب و کنج کوچه بخزم. حدسم درست بود. مسیر جاده از مقابل باغ رحیم عبور می کرد.
اتوموبیل پارک کرد، وقتی سه مرد از آن پیاده شدند مورد استقبال کسی که مدام سرک می کشید قرار گرفته همراه هم وارد حیاط شدند. 
صدای آهنگ کم شد، پس درب حیاط را بسته بودند.
 زنجیر را به دور مچ دستم پیچاندم، تا اگر لازم شد از آن برای دفاع استفاده کنم.
می فهمیدم جثه کوچکم در لباس مردانه زار می زند و ممکن است توجه کسی را جلب کند. کفش زنانه ام را با باز کردن تای پاچه شلوار، پوشاندم.
یقه کت را بالا کشیده و با قدمهای تند به راه افتادم. هنگام عبور از مقابل خرابکده، صورتم را سمت دیگر گرفتم. 
بمحض عبور و پا گذاشتن به تاریکی، شروع به دویدن کردم. چند دقیقه بعد نور چراغ خودرویی که از جاده به مسیر خاکی می پیچید، راه آسفالته را آشکار کرد. پشت بوته ایی خارج از راه شوسه پنهان شدم. ماشین با سرعت سمت کوچه باغها رفت، گرد و خاک پشت سرش را بر جا گذاشت
بر روی آسفالت نمی فهمیدم کدام مسیر را برای رفتن باید انتخاب کنم.
ظاهرا سمت چپ، آسمان کمی از نور چراغهای شهر که دیده نمی شدند روشن بود. 
لبه جاده با گامهای بلند طی مسیر می نمودم. کفشهایم کف تخت و برای راه رفتن مناسب بود.
هر گاه نور چراغ اتوموبیل یا کامیونی از دور دیده می شد بخاطر عدم اعتماد در بخش خاکی رفته و می نشستم تا رد شود.
قصد داشتم برای نجات، پیاده خود را به شهر رسانده، به اولین پاسگاه یا شهربانی بروم.
صدای زوزه شغالها در بیابان اطراف جاده، من را به وحشت وجود گرگ انداخت. 
سلاح زنجیری را که شاید قادر به استفاده از آن نبودم، محکم در دست می فشردم.
مسیر ناهموار اجازه دیدن چراغهای شهر را گرفته و علاوه بر آن، اطراف نیز نشانی از نور آبادی یا منزلی نداشت.
ترس از گرگ، توهم وجود آن در اطرافم را تشدید می نمود. به نظرم می آمد  گله ایی از گرگها در پشت سر همراهم می آمدند.
وقت از نیمه شب رد شده و بندرت ماشینی از جاده می گذشت.
صدای چک چک پاهایی را شنیدم، حیوانی شبیه گرگ با سرعت خود را به من رساند.
در حال غش کردن متوجه شدم سگ نگهبان است. ضعف ترس ناگهانی به قوت تبدیل گردید. سگ انگار متوجه شده بود نیاز به حمایت دارم، به جای ماندن در باغ، ترجیح داد که من را پیدا و همراهم باشد.
اثر رعب و اضطراب با وجود این حیوان با وفا، از من زائل گردید.
سپیده دم آفتاب نزده، نزدیک پلی که من را یافتید، رسیدم. دو موتور سوار که با چراغ خاموش ناغافل از پشت سر می آمدند، ناگهان ایستادند و من را احاطه نموده و با چماق بر سگ و بعد به دست و بدن من ضربه زدند؛ اسمال و ابی بودند.
دستم را بر فرق سرم گذاشتم. التماس اسمال کردم با چماق من را نزند. ابی با میله آهنی به قصد کشتن به سمتم هجوم آورد. تا روی پل دویدم. میله را به پاهایم زد و هلم داد. از بالای پل به پائین سرنگون و بیهوش شدم. 
حتما آنها در آن تاریکی تصور کردند که مرده ام. زباله های موجود در  دهانه پل، شدت ضربه را کاسته بودند.
هنگامی که در حالت کما در آنجا بودم، احتمالا تنها یاور من همان سگ، با نگهبانی دادن اجازه خورده شدنم توسط شغالها را گرفته بود.
دقایقی بعد از اتمام ماجرایی که چازگ تعریف کرد، مامور شهربانی وارد بیمارستان شد؛ در مقابل پرستاران چند سوال از من و شوهرم پرسید سپس به سراغ چازگ رفت.
با تکان دادن دست برای چازگ و دیدن لبخند او که از مصیبتی ناگوار نجات یافته بود، خداحافظی کرده و به اتفاق همسرم به منزل برگشتیم.
پایان
فاطمه امیری کهنوج
سال ۱۴۰۲
آخرین ويرايش توسط 2 on جعفر طاهري, ويرايش شده در 0.
داستانهای فاطمه امیری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 427
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۵, ۱:۳۶ ب.ظ
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 29 بار
سپاس‌های دریافتی: 389 بار

تابلو

پست توسط جعفر طاهري »

تابلو
روی کاناپه نشستم، چشمم به تابلو ی نصب شده به دیوار اتاق پذیرایی خیره شد.
نقاشی روی تابلو را سالها پیش مادرم کشیده بود. دورنمایی از چند درخت سپیدار بلند، کنار جویباری در جنگل. انتهای تصویر، شلوغی شاخه های درهم درختان سبز، نمایانگر انبوه پوشش گیاهان متنوعی بود که درون خود، کلبه چوبی کوچکی را مخفی می نمودند.
مسیر جویبار با پیچ وخم از ناکجا آباد شروع، از میان این جنگل قاب گرفته عبور می کرد.  نور خورشید به موجهای نیمه خروشان غلتان، بر سنگهای کف آن می تابید. باز تاب تلالو نور، چشم نواز بنظر می رسید. دو تخته سنگ بزرگ به رنگ آجری با گواش کشیده بود.
پس از صرف ناهار، بدون اطلاع به خانواده، امیر دستم را گرفت و از حیاط پشتی که به جنگل ختم می شد، همراه خود کشان کشان برد. از میان جویبار با پاچه شلوارهای بالا زده، به دل جنگل رفتیم. 
پیچکها را پس زده وارد کلبه چوبی شدیم. صدای نفسهای به شماره افتاده اش را به وضوح می شنیدم. 
از مقابل در کلبه برای بوسیدنم تا کنار رفت، مثل آهویی گریز پا به سمت منزل فرار کردم.
امیر پس از تعقیب شکارش، آنرا با بازوانش قاپید.   
روی دو تخته سنگ کنار جویبار نشستیم. کف پاهای ما را آب سرد می کرد.  وجود نور خورشید ساق پاهایم را گرم و حس خوش آیندی را تجربه می کردم‌.  به چشمهای من زل زده بود. گویی جز من، منظره دیگری پیش رویش نبود. از نگاه تیز گرمش می گریختم.
«مریم تو رو خدا به چشمهایم نگاه کن تا جرقه عشق را در چشمانت ببینم.»
با عشوه  تبسمی برایش رد کردم.
«مریم این سوال منو جواب بده، بگو ببینم مرا دوست داری؟»
گوشش را نزدیک دهانم آورد. دقایقی از در هم نشکستن سکوتم گذشت.
فقط زمزمه گوشنواز گذر آب شنیده می شد.
 آنگاه آب دهانم را قورت داده به آرامی گفتم: «بله.»
ناگهان از روی تخته سنگ به پائین جهید و مانند فنر در آب بالا و پایین پرید. من را خیس آب کرد!   روی تخته سنگ آمد، شاخه درختی را گرفت، با تمام زورش آن را تا نزدیک من پایین آورد! شاخه شکست. من جیغی کشیدم. «امیر چه میکنی؟»
«بذار فشار خودمو خالی کنم. بذار خوشحالیمو همه بدونن.» 
مادر روی شانه ام زد. «مریم، مریم حواست کجاست؟ چقدر صدایت زدم، گویا اصلا در این عالم نبودی! قهوه درست کنم میخوری؟»  سرم را به علامت بله تکان دادم. 
آهی کشیدم؛ یادم آمد که چند سال است که امیر آسمانی شده، دلتنگش بودم، سرم را بالا گرفتم، با دستم بوسی برایش به آسمان فرستادم.
فاطمه امیری کهنوج
1402
داستانهای فاطمه امیری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 427
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۵, ۱:۳۶ ب.ظ
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 29 بار
سپاس‌های دریافتی: 389 بار

تقدیر

پست توسط جعفر طاهري »

"تقدیر"
نوزده ساله بودیم، چهار نفر همکلاسی در امتحانات نهضت سواد آموزی شرکت کردیم، چندی بعد اعلام کردند بعنوان معلم پذیرفته شدید.
اول مهر ماه با ماشین لندرور به روستای گرگر خوزستان با کلی خوراکی همراه وسایل برای بیتوته کردن رفتیم.
در خانه شورای ده سکنی گزیدیم.
اتاقی که به ما دادند بزرگ بود، در گوشه اش تختی سیمی که معمولا در حیاط می گذارند قرار داشت.
با فرشته پایین روی زمین می خوابیدیم.
پریسا و شهین روی آن تخت می خوابیدند. روزها به سر کلاس درس می رفتیم، شبها دور هم جمع می شدیم، چون معلم تازه کار بودیم کلی از شیرین کارها و اشتباهات خودمان و شاگردان می گفتیم، می خندیدیم و ریسه می رفتیم. با مشارکت هم مواد غذایی را درست کرده و می خوردیم. برای تفریح به دیدن رودخانه جراحی و ایستگاه راه آهن می رفتیم.
از شنبه تا چهارشنبه در روستا تدریس داشته، پنج شنبه صبح ساعت ده، لندرور با راننده دنبال ما می آمد. اولین بار بود از خانواده جدا شده بودیم، غربت و امکانات کم، خصوصا پخت غذا سخت می گذشت.
آرام آرام به این وضع عادت کردیم.
یک ماه به عید مبعث مانده بود.
شبی پریسا سر حرف را باز کرد. 《دخترا قراره بزودی عقد کنم.》همگی خوشحال شدیم. شهین پرسید. 《اسم آقا دوماد نگفتی؟》پس از این که پریسا اسم خواستگارش را گفت، همه با هم دست زده و مکرر می گفتیم شهریار شهریار شهریار.
نباید زیاد سر صدا می کردیم، بچه های صاحب خانه به طرفمان می آمدند، محفل ما را بهم می زدند به گوش شاگردان می رساندند‌.
خلاصه عید مبعث فرا رسید.
پریسا اعلام کرد. 《بچه ها همتون برا عقدم دعوتید.》
شهین رو به ما گفت: 《 شش بعدازظهر سر کوچه منزل پریسا جمع می شیم تا به اتفاق هم وارد مجلس عقد بشیم.》
ساعت موعد رسید، جوانهای زمان انقلاب بودیم، با چادر و روسری وارد مجلس شدیم. ورود ما با آن وضعیت کمی تو ذوق مهمانهای درجه یک که لباس آزاد پوشیده بودند خورد. راستی نگفتم، خواهر داماد با ما همکلاس بود و در روستای دیگری درس می داد. القصه بماند که خانمها چپ چپ به ما نگاه می کردند، از پوشش ما راضی نبوده و حال نمی کردند.
عروس مثل ماه شده بود، دست در دست داماد وارد شد. اسفند دود کرده و نقل و شیرینی روی سرشان می ریختند.
مراسم عقد کنان توسط حاج آقای اجراء شد. نوبت به عکس انداختن رسید،
از ما قبل از سایرین خواستند که عکس بیندازیم!
ما سه نفر پشت صندلیهای عروس و داماد قرار گرفتیم، البته من درست پشت سر داماد ایستاده بودم.
پذیرایی سر دستی از ما شد. خودمان فهمیدیم، زود مجلس جشن را ترک کرده و رفتیم.
روز بعد همگی به روستا برای تدریس رفتیم. با شروع فصل بارندگی رودخانه جراحی طغیان کرد. یک هفته راه بسته شد، به شهر و خانه هایمان نمی توانستیم برویم.
شهریار با موتور آن طرف رودخانه آمده بود. روستاییان به ما خبر دادند.
او جویای احوال همسرش پریسا بود.
پریسا من را صدا زد.《کیمیا، بیا بریم لب رودخونه تا شهریار ببینه سالمم.》
قبول کردم با او رفتم. من و پریسا برای شهریار دست تکان دادیم. متقابلا او از آن طرف برای ما دستش را تکان می داد. فاصله اجازه نمی داد صدا به صدا برسد.
سال بعد که برای تدریس به گرگر رفتیم، متوجه شدیم پریسا نگران و ناراحت است. او هنوز ازدواج نکرده‌ بود.
از روی کنجکاوی فرشته علت را پرسید. در کمال حیرت شنیدیم پریسا گفت: 《شهریار قرار دادی شرکته، فهمیدم احتمال داره اونو اخراج کنن.
برا من بهترین خواستگارها پیدا میشه، درخواست طلاق توافقی دادم.》
ما خیلی ناراحت شدیم ولی این تصمیم آن دو نفر بود.
بالاخره پریسا از شهریار جدا شد!
من با پریسا نسبت به بقیه دخترها صمیمی تر بودم. ولی هیچ وقت از او علت واقعی جدایی را سوال نکردم.
در شهر معلم آموزش پرورش شدم. با ستاره خواهر شهریار که ازدواج کرده بود در یک مدرسه تدریس می کردیم.
خواستگاری برای من آمد، به ستاره گفتم:《اینبار خونواده اجبارم کردن که باید حتما ازدواج کنم. شاید به این خواستگار آخری علیرغم میلم جواب بله بدم.》
آن شب ستاره خانه پدرش رفت، در جمع داستان اجبار ازدواج من را بازگویی کرد.
شهریار به خواهرش گفت:《بذار من هم کیمیا را ببینم، شاید خوشم اومد ازش خواستگاری کردیم.》 ستاره رو به برادرش می‌گوید. 《کیمیا دوست صمیمی پریسایه.》
شهریار جواب داد. 《دیدندش چه اشکال داره؟》
سه سال از طلاق شهریار و پریسا می گذشت. شهریار بلافاصله به خواستگاری آمد، من را پسندید.
الان ۳۸ سال از آن ایام می گذرد. اگر آن روز که عکس می گرفتیم کسی پیش گویی می کرد و می گفت: 《عروسی که جفت دوماد نشسته زنش نمی شه، اون دختر خانمی که بالا سرشون ایستاده در آینده زنش میشه.》 کسی حرفشو باور نمی کرد.
بعد از عقدم یک بار پریسا را دیدم، تبریک گفت. دیگر هرگز او را ندیدم.
فاطمه امیری کهنوج
سال ۱۴۰۲
داستانهای فاطمه امیری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 427
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۵, ۱:۳۶ ب.ظ
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 29 بار
سپاس‌های دریافتی: 389 بار

دو درد

پست توسط جعفر طاهري »

"دو درد"
من سال آخر دبیرستان و خواهرم بزرگم ترم دوم دانشگاه بود. از پدر قول گرفته بودم اگر در امتحانات دیپلم نمرات خوب بگیرم خانواده ما را به مشهد ببرد. با معدل عالی مدرسه ام تمام شد. روزی پدرم از کار وقتی به منزل آمد در میان جمع خانواده به مادر گفت:《خانم تصمیم دارم در‌‌ چند روز آینده "هما" و "مینا" را به پابوس امام رضا ببرم. فقط منتظرم دانشگاه مینا تعطیل بشه.》خواهرم با تعجب از پدر پرسید.《مگه قرار نیست همگی بریم؟》به جای او مادر پاسخ داد.《 نه دختر گلم، قراره دایی "حمزه" بیاد بندر، من اینجا میمونم تا یه کارهایی واسه خواستگاری براش انجام بدم. نمیتونم فعلا باهاتون سفر بیام. انشالا قسمت باشه سالهای دیگه. "محسن" هم کوچکیه دست و پاگیرتون میشه، اگه بخواین ببرینش ذله میشین. من با برادرتون در خونه میمونم، شما دخترا همراه بابا برید. انشالا زیارتتون قبول حق باشه.خوشتون بگذره. نمیخواد واسه خرید سوغاتی تو دردسر و زحمت بیفتین. بابا خودش میدونه چی برا من و محسن بیاره.》احتمالا به خاطر خرج و مخارج، مادر با پدر توافق کرده و این حرف را برای نیامدن به ما گفت.
دانشگاه مینا هم به پایان رسید.
پدر بلیط های هواپیما را گرفت. ما خیلی خوشحال بودیم. وسایل خود را جمع کرده و چمدان ها را بستیم. روز موعود فرا رسید، همراه پدر با تاکسی به فرودگاه بندر عباس رفتیم.
بلیط ها به دست، چمدان ها را تحویل قسمت بار دادیم. قوی سفید بال بزرگ با سه موتور جت در انتظارمان بر زمین نشسته بود. بعد از یک ساعت تاخیر سوار پرنده شدیم.
صندلیهای محل نشستن ما آخر هواپیما بود. من و خواهرم یک ردیف جلوتر از بابا قرار داشتیم. از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدیم!
با غرش موتورها هواپیما سرعت گرفت و چرخها از آسفالت جدا شد و به پرواز در آمد. دقایقی بعد وقتی به ارتفاع تعیین شده رسیدیم، مهمانداران شروع به پذیرایی از ما مسافران کردند. دیدن شهرهای بزرگ بین راه از پنجره و در آن ارتفاع که کوچک بنظر می رسیدند لذت خاص پرواز را به ما می چشاند. عاقبت با دیدن بارگاه امام رضا هواپیما به سمت فرودگاه مشهد چرخید. موقع نشستن تایر چرخ جلو ترکید.
هواپیما از کنترل خلبان بر باند خارج و منحرف شد و به موانع اطراف خورد. وقتی از تکانهای شدید و صدا و حرکت افتاد، دود سیاه زیادی کابین را فرا گرفت. ناگهان در بخش میانی هواپیما آتش دیده شد.
در حالیکه هر لحظه نفس کشیدن سخت و ناممکن می گردید پدر سریع پاشد، با دست پاچگی و عجله دست من و به اصطلاح خواهرم را گرفت و کشان کشان ما را از درب اضطراری هواپیما به بیرون و منطقه امن رساند.
بدنه هواپیما همینطور در حال سوختن و هر لحظه شعله هایش بیشتر می گردید.
او یک دفعه متوجه شد که دست مینا در دستش نبوده بلکه دست دختر یکی از مسافران را گرفته است!
پدر برای نجات خواهرم خواست به طرف درب هواپیما برود اما با مامورین آتش نشان روبرو شد، بخاطر عدم امکان ورود و مرگ، اجازه به پدر داده نشد.
عزیزان ما داخل هواپیمای در حال سوختن گرفتار دود و خفگی شده بودند. افراد نجات یافته زخمی و سالم جیغ و داد میزدند و یا با فریاد اسم همراهان و خانواده خود را صدا می کردند.
صحنه پر تنش دلخراشی بود. دیگر رفتن به زیارت منتفی شد. بعد از بردن مسافران به هتل با اتوبوس به سمت بندر عباس حرکت کردیم . در راه برگشت مانند سایر افراد عزیز از دست داده، پدر ضجه می زد و با بی تابی آه و ناله می نمود، من نیز در کنار او گریه می کردم. به خانه رسیدیم غوغایی برپا شد، مادر بر سر و رویش چنگ زده و مویه کنان نام دخترش را صدا می زد.
برای خواهرم مراسم ترحیم برگزار شد. دختری با کلی آرزو در عنفوان جوانی در زیر خاک خوابید. خیلی سخت و زجرآور بود. دایی حمزه نه برای خواستگاری بلکه برای خاکسپاری خواهر زاده اش آمد. برای من و مادر، مدتهای مدیدی هر روز یاد و خاطرات مینا بر زبان جاری می شد. ولی پدر ساکت با چشمهایی غمگین، بیشتر از ما دائم یاد دخترش را در ذهن خود زمزمه وار مرور می نمود. افسردگی پیوسته کار دستش داد و باعث شد که پدر عاقبت عقلش را از دست بدهد. به علت این که قادر نبود به سر کارش برود اخراج گردید. با این پریشانی و آشفتگی در چهره و پوشش و رفتار، دیگر نمی توانست به کوچه و خیابان برود چون همه عاقلها به او می گفتند دیوانه!
خانه نشین و دچار عزلت گردید.
حالا درد روحی ما دو تا شده بود. پدر بیماری روانی گرفته، مینا هم در قبرستان قرار داشت. اینک همه مراقب پدر بودیم که کسی او را که درد جانکاهی داشت آزار ندهد. آن سالهای تلخ برای خانواده ما به کندی و خیلی سخت و ناگوار گذشت. از دست دادن عزیز نوجوان، پریشانی پدری که داشتیم اما انگار نداشتیم.
******************
۱۰ شهریور ۱۳۸۵ هواپیمای توپولوف۱۵۴ از فرودگاه بندرعباس برخاسته و در فرودگاه مشهد هنگام نشستن بر اثر ترکیدن لاستیک چرخ جلو، از باند منحرف و پس از خوردن به موانع آتش می گیرد. این هواپیما حامل ۱۴۸ مسافر بود. در این سانحه ۲۸ نفر کشته و ۵۰ نفر زخمی شدند.
در داستان اسامی واقعی را تغییر داده ام.
فاطمه امیری کهنوج
سال ۱۴۰۲
داستانهای فاطمه امیری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 427
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۵, ۱:۳۶ ب.ظ
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 29 بار
سپاس‌های دریافتی: 389 بار

کلبه

پست توسط جعفر طاهري »

" کلبه"
چند روزی از عقد من با فرشید می‌ گذشت، یک روز که او به خانه ما آمد گفت: 《زهره جون پدربزرگم کلبه‌ای در جنگلهای شمال داره، میخوای چهارشنبه که از کار اومدم بیام تا دو روزی رو با هم به اونجا بریم، برا گپ و گفتو صفا؟》پس از پاسخ مثبت من، روز موعود فرشید به دنبالم آمد‌ . چند سال پیش مادرم را بر اثر بیماری از دست داده بودم، با مشورت پدر گفت:《 تو دیگه زن عقدی اون هستی، با هم برید خوش باشید.》
عصر چهارشنبه با ماشین شخصی از کرج به سمت شمال راه افتادیم، در بین راه نان سنگک به همراه دوغ محلی و کمی تنقلات خریدیم.
علاوه بر آن چند تخم مرغ و یک بسته جوجه زعفرانی آماده نیز تهیه کردیم. آن شب پس از صرف شام در رستوران، به کلبه که در حاشیه شهر کوچکی کنار جنگل قرار داشت رسیدیم. لوازم کامل برای استراحت در آنجا موجود بود. فرشید یخچال را که به برق زد مواد غذایی را در آن گذاشتم. اسفند ماه و هنوز هوا کمی سرد بود. آتش شومینه را راه انداخته و از هر دری با هم صحبت ‌کردیم.
از آینده روشن خود و فرزندانمان می‌گفتیم و شادمان با صدای بلند می خندیدیم. سرم را روی شانه فرشید گذاشته بودم که خوابم برد.《زهره پاشو برو سرجایت بخواب.》
روز بعد قبل از ظهر، گشتی به دور و اطراف زدیم سپس برای درست کردن غذا به کلبه برگشتیم. نهار جوجه کباب خوردیم.
عصر به طرف جوی آب میان مزرعه رفتیم، پاهایمان را در آب گذاشتیم، کمی همدیگر را خیس کردیم.
درختان هنوز در خواب زمستانی بودند، خشک و عریان به نظر می رسیدند.
شوهرم گفت:《برویم کلبه شام املت درست کنیم و بخوریم.》
به کلبه رسیدیم، من مشغول سرخ کردن گوجه فرنگی ها شدم.
فرشید دوش گرفت. شام که خوردیم کتری را روی اجاق گذاشتم.
هر دو در کنار هم لم داده بودیم. ناگهان از بیرون کسی فرشید را صدا زد.
《فرشید، فرشید، آقا فرشید.》
او به بیرون رفت و درب را بست.
بیست دقیقه ای گذاشت خبری از همسرم‌ نشد، به موبایلش زنگ زدم، گوشی اش روی لبه مبل بود.
با نگرانی توام با ترس در را گشوده سرم را بیرون بردم. چندین بار اسم همسرم را صدا زده و تکرار کردم که کجائی، هیچ جوابی نشنیدم.
درب را بسته با گوشی به پدر زنگ زدم، قضیه را گفتم، پدر گفت نگران نباش با برادرت الان بسویت حرکت می کنیم.
من که دل توی دلم نبود، فکرم هزار راه می رفت، وحشت عجیبی داشتم، ناراحت و دل تنگ فرشید شده بودم.
پدر به اتفاق برادرم قبل از روشنایی رسیدند، کمی دور اطراف را وارسی کردند. بی نتیجه زانو غم به سینه گرفته روی مبل نشستند.
چای آماده کردم، برایشان ریختم تا بخورند، بابا گفت:《موقع اذان به پدر فرشید زنگ‌ میزنم، موضوع رو بهش میگم.》
هر سه نفر از ناراحتی خوابمان نمی برد.
پدرم زنگ زد داستان را به پدر فرشید گفت.
پدر شوهرم فریاد زد.《ای وامصیبتا، چرا بی خبر و تنها به اونجا رفتن؟ خودمو میرسونم.》
اضطراب و بی خوابی، مزید بر علت بی تابی من شده بود.
پدر فرشید با پسرش آمدند. همگی بدنبال فرشید در جنگل و حتی کنار جوی آبی که روز قبل رفته بودیم را گشتیم.
انگاری فرشید آب شده توی زمین رفته بود!
به پلیس خبر دادیم. از من سوالاتی شد ولی سرنخی پیدا نکردند.
به همراه پدر و برادرم به کرج برگشتیم.
پدر همسرم آنجا ماند تا با پلیس از دشمنانی که فکر می کرد دارند، پرس و سوال و جستجو کنند. بعدها چند بار پلیس آگاهی من را خواست، سوالاتی را پرسیدند. بالاخره هیچ نتیجه ای گرفته نشد.
متاسفانه همسرم چندین سال است که ناپدید شده، من بر سر دو راهی مانده ام، آیا برای همیشه منتظر فرشید بمانم، یا دنبال تشکیل زندگی جدیدی بروم.
فاطمه امیری کهنوج
سال ۱۴۰۳
داستانهای فاطمه امیری کهنوج
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”