داستانک (داستانهای کوتاه)

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 433
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۵, ۱:۳۶ ب.ظ
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 29 بار
سپاس‌های دریافتی: 389 بار

جنسیت سوم

پست توسط جعفر طاهري »

"جنسیت سوم"
بر روی مبل، نگران با دلشوره زیاد، دستهایم را بر روی هم می مالیدم، منتظر نوبت برای رفتن نزد روانشناس معتمد پزشکی قانونی نشسته بودم. تصور می نمودم مشکلی که داشتم بدتر از سایرین در این اتاق انتظار است. خانمی در آن سوی، نگاهم می کرد. بمحض رفتن نفر جفتی به داخل مطب، پا شد آمد نزدم نشست.
برای آرامشی که واقعا لازم داشتم این گونه آغاز به سخن نمود:
کلاس دوم راهنمایی بود، با تاکسی به مدرسه می رفت.
یک روز جهت ریختن زباله به درب حیاط آمدم.
سرویس آرمیتا رسید و ایستاد. دخترم را دیدم کنار راننده نشسته بود. سلام کرد و داخل رفت. به من برخورد چرا او از میان این همه دختر، جفت راننده نشسته.
هیچی نگفتم. به ذهنم سپردم باید بیشتر مراقبت کنم.
روز بعد موقع آمدن سرویس، درب حیاط ایستادم، دوباره آرمیتا کنار دست راننده نشسته بود.
با وجود اینکه خودم خودم را می خوردم تحمل کرده و ساکت ماندم.
مجددا دیدم دوباره این موضوع تکرار شد.
این بار بعد از سلام به او پریدم. <<چرا تو فقط بغل آقای راننده می شینی؟>>
آرمیتا گفت: <<آخه اون چهار تا دختر سر نشستن کنار آقای رحیمی جر و بحث میکنن، قبول ندارن.>>
برگشتم با اخم و تشر بهش گفتم: <<شما هم‌ نباید بنشینی.>>
فردا ساعت یک ظهر، مثل شمر ذی الجوشن دم درب ایستادم. تا تاکسی رسید آرمیتا از بغل دست راننده پیاده شد، از ترس زود داخل منزل رفت. جلو رفتم، سلام کردم. از راننده خواستم نشستن کنار خود را نوبتی کند تا دخترم هفته ای یکبار نوبتش شود.
آقای رحیمی ضمن تشکر از آرمیتا گفت:<< بقیه دخترا برا جلو نشستن اذیت میکنن، آرمیتا جون اینطور نیس. دختریه که فهم و درکش بالاس.>>
داخل خانه با عصبانیت و تند برخوردی شدید با  آرمیتا صحبت کردم.
به من گفت:<< مادر برا من جلو یا صندلی پشت، زیاد فرقی نداره!>>
اما من سرش داد زده و موهایش را کشیدم. <<یعنی چه. تو چرا سر از خودی؟>>
آرمیتا همیشه برای بیرون رفتن یک کوله پشتی همراه خود می برد.
بعد از مدتی خواهر بزرگش گفت:<<مامان، آرمیتا با مانتو روسری بیرون میره، ولی لباس پسرانه زیر لباساش می پوشه، تو کوچه مانتوشو در میاره، با لباس پسرونه با دوستاتش می گرده.>>
از این حرف سخت برافروخته شده شروع به غرولند کردم. دختر بزرگم دست روی شانه ام گذاشت. <<مامان تو یه کم سخت گیری را کنار بذار، الان مده، خیلی از دخترا لباس اسپرت می پوشن.>>
از این موضوعات خیلی ناراحت بودم؛ در ذهن خود کلنجار می رفتم، خدایا شاید تربیتم درست نیست و هزاران فکر جور و ناجور دیگر...
یک سال بزرگتر شده کلاس سوم راهنمایی می رفت. امتحان نهایی از هشت صبح شروع و ساعت ده پایان می یافت.
منتظر شدم که تا ساعت یازده پیش از ظهر به خانه بیاید، ولی ساعت یک ظهر رسید. وارد سالن پذیرایی که شد با سیلی چپ و راستش کردم، گفتم: <<بگو کدوم گوری بودی، حتما پیش دوست پسرت مونده بودی.>> بر اثر سیلی صورتش قرمز شد. شروع به گریه کردن نمود، عاجزانه برگشت به سمتم. <<مامان من از  پسرها بیزارم، خودم پسرم!>>
دنیا بر سرم آوار شد. وا رفته و نشستم.
چی میگفت! نمی فهمیدم؟
<<مادر من ترنسم.>>
دهنم باز ماند. تاکنون این کلمه را نشنیده بودم. گفتم: <<چی میگی بی صاحاب؟>> <<از بابا سوال کن. اون برات توضیح میده.>>
این جوری شد که من نیز همراه کل خانواده، بعدا کمکش کردم تا تطبیق با هویت اصلی خود را پیدا کند و کمی از رنجهایش آسوده گردد.
امروز به پیشنهاد فرزندم که عمل کرده و اینک شناسنامه، نام و مدارکش به پسر تغییر داده شده، برای زدودن افکار مغشوش بازمانده در دوران گذر از بحران، نزد روانشناس آمده ام. <<خانم آیا با تعریف این ماجرا، کمی از آلام شما کاسته شد؟>> پاسخ دادم. <<بله، متشکرم.>>
فاطمه امیری کهنوج
سال ۱۴۰۳
داستانهای فاطمه امیری کهنوج
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”