داستانک (داستانهای کوتاه)

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 438
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۵, ۱:۳۶ ب.ظ
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 29 بار
سپاس‌های دریافتی: 389 بار

جنسیت سوم

پست توسط جعفر طاهري »

"جنسیت سوم"
بر روی مبل، نگران با دلشوره زیاد، دستهایم را بر روی هم می مالیدم، منتظر نوبت برای رفتن نزد روانشناس معتمد پزشکی قانونی نشسته بودم. تصور می نمودم مشکلی که داشتم بدتر از سایرین در این اتاق انتظار است. خانمی در آن سوی، نگاهم می کرد. بمحض رفتن نفر جفتی به داخل مطب، پا شد آمد نزدم نشست.
برای آرامشی که واقعا لازم داشتم این گونه آغاز به سخن نمود:
کلاس دوم راهنمایی بود، با تاکسی به مدرسه می رفت.
یک روز جهت ریختن زباله به درب حیاط آمدم.
سرویس آرمیتا رسید و ایستاد. دخترم را دیدم کنار راننده نشسته بود. سلام کرد و داخل رفت. به من برخورد چرا او از میان این همه دختر، جفت راننده نشسته.
هیچی نگفتم. به ذهنم سپردم باید بیشتر مراقبت کنم.
روز بعد موقع آمدن سرویس، درب حیاط ایستادم، دوباره آرمیتا کنار دست راننده نشسته بود.
با وجود اینکه خودم خودم را می خوردم تحمل کرده و ساکت ماندم.
مجددا دیدم دوباره این موضوع تکرار شد.
این بار بعد از سلام به او پریدم. <<چرا تو فقط بغل آقای راننده می شینی؟>>
آرمیتا گفت: <<آخه اون چهار تا دختر سر نشستن کنار آقای رحیمی جر و بحث میکنن، قبول ندارن.>>
برگشتم با اخم و تشر بهش گفتم: <<شما هم‌ نباید بنشینی.>>
فردا ساعت یک ظهر، مثل شمر ذی الجوشن دم درب ایستادم. تا تاکسی رسید آرمیتا از بغل دست راننده پیاده شد، از ترس زود داخل منزل رفت. جلو رفتم، سلام کردم. از راننده خواستم نشستن کنار خود را نوبتی کند تا دخترم هفته ای یکبار نوبتش شود.
آقای رحیمی ضمن تشکر از آرمیتا گفت:<< بقیه دخترا برا جلو نشستن اذیت میکنن، آرمیتا جون اینطور نیس. دختریه که فهم و درکش بالاس.>>
داخل خانه با عصبانیت و تند برخوردی شدید با  آرمیتا صحبت کردم.
به من گفت:<< مادر برا من جلو یا صندلی پشت، زیاد فرقی نداره!>>
اما من سرش داد زده و موهایش را کشیدم. <<یعنی چه. تو چرا سر از خودی؟>>
آرمیتا همیشه برای بیرون رفتن یک کوله پشتی همراه خود می برد.
بعد از مدتی خواهر بزرگش گفت:<<مامان، آرمیتا با مانتو روسری بیرون میره، ولی لباس پسرانه زیر لباساش می پوشه، تو کوچه مانتوشو در میاره، با لباس پسرونه با دوستاتش می گرده.>>
از این حرف سخت برافروخته شده شروع به غرولند کردم. دختر بزرگم دست روی شانه ام گذاشت. <<مامان تو یه کم سخت گیری را کنار بذار، الان مده، خیلی از دخترا لباس اسپرت می پوشن.>>
از این موضوعات خیلی ناراحت بودم؛ در ذهن خود کلنجار می رفتم، خدایا شاید تربیتم درست نیست و هزاران فکر جور و ناجور دیگر...
یک سال بزرگتر شده کلاس سوم راهنمایی می رفت. امتحان نهایی از هشت صبح شروع و ساعت ده پایان می یافت.
منتظر شدم که تا ساعت یازده پیش از ظهر به خانه بیاید، ولی ساعت یک ظهر رسید. وارد سالن پذیرایی که شد با سیلی چپ و راستش کردم، گفتم: <<بگو کدوم گوری بودی، حتما پیش دوست پسرت مونده بودی.>> بر اثر سیلی صورتش قرمز شد. شروع به گریه کردن نمود، عاجزانه برگشت به سمتم. <<مامان من از  پسرها بیزارم، خودم پسرم!>>
دنیا بر سرم آوار شد. وا رفته و نشستم.
چی میگفت! نمی فهمیدم؟
<<مادر من ترنسم.>>
دهنم باز ماند. تاکنون این کلمه را نشنیده بودم. گفتم: <<چی میگی بی صاحاب؟>> <<از بابا سوال کن. اون برات توضیح میده.>>
این جوری شد که من نیز همراه کل خانواده، بعدا کمکش کردم تا تطبیق با هویت اصلی خود را پیدا کند و کمی از رنجهایش آسوده گردد.
امروز به پیشنهاد فرزندم که عمل کرده و اینک شناسنامه، نام و مدارکش به پسر تغییر داده شده، برای زدودن افکار مغشوش بازمانده در دوران گذر از بحران، نزد روانشناس آمده ام. <<خانم آیا با تعریف این ماجرا، کمی از آلام شما کاسته شد؟>> پاسخ دادم. <<بله، متشکرم.>>
فاطمه امیری کهنوج
سال ۱۴۰۳
داستانهای فاطمه امیری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 438
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۵, ۱:۳۶ ب.ظ
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 29 بار
سپاس‌های دریافتی: 389 بار

داداشی

پست توسط جعفر طاهري »

"داداشی"
سال آخر دبیرستانش بود. هر روز صبح "شاداب" با موهای رنگ کرده، صورتی آرایش شده با مانتو و شلوار اتو کشیده، همراه فرشته ی بدون آرایش، با مانتو و شلوار کهنه پارسال، به اتفاق هم به مدرسه می‌رفتند.
هر دو همسن و سال بودند؛ وقتی که آنها را مقایسه می کردم و می دیدم "شاداب" خندان و تمیز و آراسته، با "فرشته" عبوس شلخته من هم قدم می شدند، غمی روی دلم می نشست.
چون احساس می کردم مادر سخت گیری هستم به خود لعنت می فرستادم.
"کیمیا" دختر بزرگم خرم آباد دانشجو بود، وقتی به هر مناسبتی که تعطیلی پیش می آمد خودش را به خانه می رساند، همگی از دیدنش شاد می شدیم.
یک روز او را به خلوت کشیدم. <<کیمیا جان، فرشته رو ببر آرایشگاه، تا دستی به سر و صورتش بکشن، بگو موهایش رو رنگ کنن.>>
کیمیا با تعجب نگاهم کرد.‌<<براش رژ لب آبکی و ریمل اوردم، میخوام بهش بدم. مامان میگما قبلا اینطور فکر نمی کردی.>>
خنده ای زد و رفت.
کیمیا روز بعد به همراه فرشته به آرایشگاه رفتند، وقتی برگشتند
گفتم : <<اهه، ای که هنوز سیبیل هاش تو دهنشه.>>
کیمیا با عصبانیت اخم در ابروهایش انداخت. <<موهایشو پسرونه زد، اصلا صورتشو اصلاح نکرد.>>
دوباره حالم گرفته شد. انگاری این بچه حاضر نبود مثل سایر دخترها قشنگ باشد. چندی بعد فرشته از مدرسه که آمد به من گفت: <<ماما، ناظم گفته مادرتو بیار مدرسه، حالا برای چی نمیدونم؟>> <<دخترم روزی که کلاس ریاضی داری میام، دوشنبه زنگ دوم.>>
تا روز موعود دل در دلم نمانده بود، چرا بدون این که علت را بگویند، من را به مدرسه فرا خوانده بودند.
در آنجا ناظم گفت: <<خانم طاووسی، دخترت وقتی از مدرسه خارج میشه، مقنعه و مانتوشو در میاره، بارها دیدیم لباس پسرونه به تن داره، در ضمن تو مدرسه حرفهای لاتی چرت زیاد میزنه، نمره انضباطش با اینجور رفتارها خوب نمیشه ها.>>
سری تکان دادم. <<چشم خانم ناظم، حتما باهاش حرف میزنم. میگما اجازه هست برم درس ریاضیشو بپرسم؟>>
جواب داد. <<وقتش که شد بفرما.>>
نزدیک تایم پایان درس، درب ورودی کلاس را زدم، آقای مبارکه در را باز کرد، بعد از سلام گفتم: <<آقا مادر فرشته طاووسی هستم.>>
تبسم بر لبان آقای مبارکه نشست. <<آهان داداشی.>>
دوباره گفتم: << مادر فرشته! آقا میشه بگید درسش چجوره؟>>
کمی مکث کرد و به چشمان متعجب من نگاه کرد.
<<ما بهش میگیم داداشی، نگاه کن، نیمکت آخر تنها نشسته. درس ریاضیش ای بدک نیست، متوسط رو به پایینه.>>
در راه خانه در ذهنم کلمه داداشی را چندین بار تکرار کردم، خدایا آن دو تا دخترهایم در مدرسه مشکلی نداشتند. چرا رفتار فرشته غیر عادی هست.
ساعت یک ظهر از مدرسه به خانه آمد.
سوال کردم. <<این چه حرفهایی بود که خانم ناظم بمن زد، از خجالت سرم را بلند نکردم. راستی بگو داداشی یعنی چی؟>>
مقنعه را از سرش بیرون آورد، متوجه شدم موهای جلوی رنگ شده اش را قیچی کرده، در ضمن موهای پشت سرش کوتاه و پسرانه بودند.
با تنش و فشار عصبی داد زدم. << بی صاحاب داداشی یعنی چی؟ بگو به من داداشی چیه. چرا آقای مبارکه بمن گفت به تو میگن داداشی. چرا آخر کلاس تنها میشینی؟>>
فرشته رنگش را باخته بود. << مادر آرام باش؛ من جسمم دخترونه اما روحیاتم پسرونیه.>>
دستم را بلند کردم که توی دهانش بزنم. <<درست حرف بزن. دختریه احمق.>>
<<مامان من یه اف تو امم.>>
از این حرفی که نمی فهمیدم دهانم هاج واج باز ماند.
خونم به جوش آمده بود. دلم می خواست با دستهایم خفه اش کنم.
اشک ریزان جلو آمد گفت: <<دیگه از پنهان کاری خسته شدم.
مادر جان، باید در اینترنت سرچ کنی، مطالب و فیلم ترنس ها رو بخونی، نگاه کنی، تا مرا درک کنی. لطفا کمکم کنید، تو جامعه خیلی ضربه و بر چسب ناجور خورده ام. میخوام تا بیشتر از این له و نابود یا معتاد و فراری یا دست به خودکشی نزده ام، دستمو بگیرید.>>
پاهایم سست شد. تمام روز توان انجام هیچ کاری را نداشتم. آن شب با افراد خانواده مشورت کردم.
عاقبت بنا به پیشنهاد فرشته مجاب شدیم همگی نزد مشاور برویم، آنگاه توانستیم با کمک روانشناسان کمیسیون پزشکی قانونی، فرشته را با عمل های متعدد جراحی به هویت اصلیش برگردانیم.
فاطمه امیری کهنوج
سال ۱۴۰۳
داستانهای فاطمه امیری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 438
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۵, ۱:۳۶ ب.ظ
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 29 بار
سپاس‌های دریافتی: 389 بار

سپهری

پست توسط جعفر طاهري »

"سپهری"
مهین دختری غرق در رویا که با شعرهای سهراب سپهری، روزهای تکراری خود را در ابتدای سن بلوغ، در شهری کوچک می گذراند.
مازیار در عنفوان جوانی در همسایگی مهین، بر خلاف سایر همسالان که در کوچه ها فنگ بازی، توپ بازی یا با ورق پاسور بازی می کردند، دائم الورود به کتابخانه عمومی شهر بود. این پسر با آن سن کم، علاوه بر خواندن رمانهای نویسندگان برتر، از فروید، هگل، برتراند راسل، کتابهای فلاسفه یونان را نیز می خواند.
مهین آشفته حال و شوریده از اشعار ناب ساده و روان سهراب که بر خلاف شعرهای سعدی و نظامی گنجوی، سخت در مغز فرو می رفتند، شادمان کتاب شعر نیمه خوانده اش را در دالان خانه به مازیار داد.
هنگام خلوت برای خواندن در پی بخت بد، صفحه خاصی از کتاب سهراب، مانند فال حافظ برای تمتع از شعر که او نمی خواند و دوست نداشت، باز شد.
شعری با مضمون عاشقانه بود. چند بار شعر را مزه مزه خواند.
دل در دلش نماند تا غروب، نامه ایی محترمانه که اظهار عشق با واژگانی پر طراوت و خوشبو همچون ارائه دسته گل زیبا به مهین بود نوشت، در آن تاریکی که رنگ سرخ رخسارش نهان می نمود، در کتاب نهاد و به مهین داد.
متعجب پرسید: <<میدونم تند خون هستی، اما چه زود خوندیش؟!>>
تاپ تاپ، تلوپ تلوپ قلب اجازه پاسخ را نداد بجز تکان دادن سر، برای تائید خواندن تمام کتاب. فقط آن شعر که می گوید آب را گل نکنید... بجز شعر عاشقانه خوانده شده بود. پاسخ نامه با تحویل کتاب ده دقیقه بعد: << مازیار جان تو برایم مثل برادرم حمید رضا هستی.>>
حساب کار دستم آمد. باید هوس برانگیخته نابهنگام برای دختر همسایه که تا دیروز راحت پا در منزل ما می گذاشت در قلبم می کشتم. مازیار شد همان مازیار خوب قبلی یا به عبارتی برادر مهین.
بعدها دختر همسایه به خوبی و خوشی ازدواج کرد به شهر دیگری رفت. روزی بر حسب اتفاق مهین را با یک دختربچه در دست، در آن شهر دیدم. دوست تخسی همراهم بود. از او جدا شدم تا اگر مهین می توانست و می خواست، علاوه بر سلام، لحظاتی هم صحبتش شوم. چهره اش با دیدنم باز و خندان شد. پنج دقیقه ایی جویای حال و احوال، تقدیر روزگار همدیگر شدیم که بیشتر از آن می توانست باشد، مصلحت دانستم که نباشد.
پس از برگشت، دوست تخس که فهمید دختر همسایه قدیمی ام بوده گفت:<< از دور نگاهتون می کردم، راحت با تو می خندید، دستت رو گرفته بود. با وجود داشتن شوهر هنوز چشمش دنبالته!>>
در جوابش صادقانه گفتم: << اشتباه میکنی، مهین خواهرمه.>>
فاطمه امیری کهنوج
سال ۱۴۰۳
داستانهای فاطمه امیری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 438
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۵, ۱:۳۶ ب.ظ
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 29 بار
سپاس‌های دریافتی: 389 بار

گوارا

پست توسط جعفر طاهري »

"گوارا"
از شهرستان که اهواز می رفتیم منزل دایی قدرت، اگر اتفاقا نوبت هفتگی ماشین انگلیسی "واکسهال" که با همکارش شریکی خریده در پارکینگ منازل کارگری شرکتی کارون به اقبال ما می خورد؛ شب که می شد، دایی زنش را با بچه های کوچکتر ول می کرد، آنگاه ما و سایر بچه های بزرگترش را می برد یه دکه روبروی کارخونه پپسی کولا که الان نمیدونم کجا واقع شده بود. در بازکن که سر بطری می انداختند، با تالاپ پر صدای باز شدن درب شیشه، پس زدن بخشی از کف در بینی ما، آی خدا چقدر با حال بود. یک دنیا طعم بی نظیر برای ما برادران که شاید در سال دو یا سه بار نصیبمان نوشابه می شد. اینک هیچ بیانی هرگز قابل وصف آن حالت گوارا نیست.
باور می کنید برای من معنی "گوارا" مترادف حباب گازهایی بود که به سق دهان می چسبید و خروج گاز از بینی توام با آروغ، چنان از آن شبهای به یاد ماندنی کیفور می شدم که میتوانم برای درک آن حالت، مثال مستی را در نیمه شب با عبور روی خط کشی وسط خیابانی خلوت که حکم قرق امن برایش را دارد، بزنم. چه لذتی داشت نور پایه های گلوپهای مهتابی رنگ در پس درختان تاریک بیعار خیابان نیمه تاریک نزدیک آن دکه.
ذره ذره زمان را با نوشابه می چشیدم. در برگشت به منزل، آنجا که میدان تره بار بود و پیچ تندی راه حصیر آباد را از کارون شرکتی جدا می کرد، دایی با سرعتی که داشت، صدای جیغ لاستیکها را در می آورد. می گفت: <<بچه ها ما دستیار کارگاه "مایک هامر" هستیم، داریم میریم دزدها را دستگیر کنیم.>> در منزل بچه ها به مادرشان می گفتند. <<مامان دوباره بابا پلیسی روند، تندی پیچید، لاستیکای ماشین جیغ کشیدن.>> زن دایی چشمهایش را از عصبانیت بچه صفت بودن شوهرش گرد می کرد، داد می زد. <<مش قددددررررت.>>
فاطمه امیری کهنوج
سال ۱۴۰۳
داستانهای فاطمه امیری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 438
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۵, ۱:۳۶ ب.ظ
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 29 بار
سپاس‌های دریافتی: 389 بار

آرزوهای بر باد رفته

پست توسط جعفر طاهري »

در گذشته نه چندان دور و حتی هم اینک، بخت دختران روستاهای کم جمعیت که با فاصله از جوامع بزرگتر هستند، بسختی گشوده می گردید.
این داستان، درد دل مختصر شده یکی از آن دختران است. غروبهای غم انگیز و رنجهای بی پایان نداشتن زوج تا دم مرگ؛ گرچه برای شنونده ای که نمی تواند تصور آن موقعیت مکانی را داشته باشد، شرح ماجرا دارای جلوه ای ساده و کم اهمیت می نماید، اما در حقیقت تلاشی است از سوی دختران، با کورسوئی از امید در پهنای زمان بی انتها، برای گذران روزمرگی آنان که فراموش شده دیار پرت هستند.

"آرزوهای بر باد رفته"
آن روز قبل از ظهر که آمد، لباس‌هایش را از تن بیرون آورد. از ذوق و شوق، لباسهایی را که بوی تند عرق می‌دادند، من را حالی به حالی کرد. برای شستن، زیر بغلم آنها را جمع کردم.
بسوی حوضک حیاط که شیر آبی در آن تعبیه شده بود رفتم. لباسها را در تشت زیر آب گذاشتم، با صابون معطر لوکس، از سر رضایت با عشق رختها را چنگ زده، در ذهن رویاهایی می‌بافتم؛ این بار دیگر ولش نمی کنم، هر طور شده او را در دامی که برایش گسترانده ام نگه می دارم.
لباس ها را پس از آبکشی، چلاندم.
با تکان محکمی که لباسها صاف بمانند؛ روی طناب انداختم.
از لا به لای رخت ها با نیم نگاهی پسر دایی را که نزد برادرم نشسته بود دید زدم.
زن خود را اخیرا طلاق داده بود، خوشحال بودم بسوی ما آمده است. با خود شرط بستم؛ حتما این بار بعنوان همسر من را انتخاب می کند.
سنم از چهل و پنج گذشته بود؛ فکر می کردم اینک موقع پاداش صبورهایم رسیده است.
نهاری با مرغ و چلو با چاشنی مهر و محبت آماده کردم.
لباسهای خشک شده را به آرامی از روی طناب برداشتم؛ تا کرده زیر رختخوابهای اتاق آخر برای رفع چروک گذاشتم.
صدای اذان بلند شد، پدر و مادر به اتفاق خواهرم از سر زمین کشاورزی آمدند.
ظروف نهار را در سفره چیده، همراه مخلفات گذاشتم.
از شادی در پوست نمی گنجیدم، بطوریکه میل بخوردن غذا نداشتم؛ فقط می خواستم ساعتها عیسی را نگاه کنم.
آرزو داشتم آنچه را که منتظرش بودم، در خلوت به پدرم بگوید.
پس از این که بعد از ظهر چای و شیرینی خوردیم. عیسی رو به من گفت:<<دختر عمه جان، پاشو برو لباسها را بیار، می خوام برم.>>
دلم هری ریخت، چقدر ماندنش زود تمام شد، چاره ای نداشتم. لباسهای تا خورده را بدستش دادم. <<پسر دایی، ببخشین، تو روستامون اتو نیست.>> در پی نگاه عمیقش با لبخندی که به من زد، دنیایم دگرگون شد.
لباسهایش را پوشید، به سمت ماشینش رفت.
به اتفاق خانواده با کاسه آبی بدست، برای بدرقه اش رفتیم.
در دل هر چه دعا بلد بودم، خواندم. از ما خداحافظی گرفت، به امید این که سالم برود و زودتر برگردد، آب را پشت سرش ریختم.
به محض حرکت، غمی سنگین بر دلم نشست. تا زمانی که ماشین از دیدرس ناپدید شد، در کوچه ایستادم.
روزها فکر و ذکرم شده بود یاد و خاطرات سه بار دیدار معمولی عیسی، دیگر مادر و خواهرم قضیه را می دانستند که من پسر دایی را دوست دارم.
ایام نبودنش را شمارش می کردم. دو ماهی از این موضوع گذشت.
یک روز غروب ماشینی با گرد و خاک درب خانه مان توقف کرد. با مادرم خود را به ماشین رساندم.
پسر فامیل پیاده شد، ضمن احوالپرسی کارت جشن عروسی خواهرش را بدست مادر داد!
مادرم کارت دعوت را گرفت.‌
<<خاله همگی شب پنجشنبه دعوتید به عروسی عیسی.>>
حالم بد شد، سرم گیج رفت، سریع به داخل حیاط رفتم. جلوی چشمانم همه چیز تار شد.
آه از این دنیا که با بعضی ها سر جنگ دارد.
امروز که کنار شیر آب نشسته ام، صدای دور ساز و دهل عروسی همسایه ای را می شنوم؛ شصت سالگی خود را با آرزوهای بر باد رفته، بدون حضور هیچ مهمانی کنار حوضک، جشن گرفته ام.
فاطمه امیری کهنوج
سال ۱۴۰۳
داستانهای فاطمه امیری کهنوج
Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 438
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۵, ۱:۳۶ ب.ظ
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 29 بار
سپاس‌های دریافتی: 389 بار

پدر

پست توسط جعفر طاهري »

"پدر"
روزی در بزرگسالی مادر برای من گفت: <<در دو ماهگی پدرتو از دست دادی.>> بعدها فهمیدم او با رنج و مرارت های زیاد، به واسطه مهارت در کار مامای خانگی، گاهی توام با بی پولی های مکرر به علت نبود زائو، یا عدم اعتماد غریبه ها به ماما بودنش، با کار کردن در منزل مردم، چند فرزندش را بسختی بزرگ کرده بود.
زمانی که برای زایمان زائوها می رفت، گاهی سه چهار روز به خانه بر نمی گشت. هنگام آمدن با مقداری گوشت نذری، یک کله قند، کمی شیرینی مشکل گشا، دو سه متر پارچه گل دار "کودری" به خانه می آمد.
خسته بود، خیلی خسته، چون در آن چند روز به کمک کردن مادر و نوزاد و کار منزل آنها می پرداخت و زحمت فراوانی می کشید.
به همراه برادرانم جواد و حمید و مجید که چهارده ساله بود درخانه می ماندم.
مادرم گفته بود، مجید حکم پدرت را دارد، هر شخصی از تو سوال کرد پدرت کیست؟ بگو مجید پدرم هست. با اینکه کوچک بودم، حسی نهفته در درون داشتم، نمی توانستم به داداش مجید، پدر بگویم.
به کلاس اول رفتم. گاه گداری بچه ها از پدرانشان حرف می‌زدند. آنگاه که از من سوال می‌کردند چرا تو چیزی از پدرت برای ما تعریف نمی کنی؟ ابتدا حرفی برای گفتن نداشتم. وقتی محاصره شده و می پرسیدند. <<پدر داری؟>> جواب می دادم. << آره.>> و داستانی سر هم کرده، برای خلاصی از آن وضعیت تحویلشان می دادم. همیشه دلم می خواست مجید مانند پدر بقیه بچه ها درب حیاط مدرسه به دنبالم بیاید، ولی این اتفاق هرگز نیفتاد.
روزی برای درس خواندن به خانه دوستم رفتم.
بتول نمره املایش بیست شده بود. پدرش از سرکار که آمد، جلوی او رفت، نمره اش را نشانش داد. پدر نوازشش کرد، روی سرش دست کشید، لپ بتول را بوسید. آن روز برای یک لحظه، عمیقا کمبود پدر را با بور شدن در مقابل آنها و قلبم احساس کردم.
بزرگتر شده کلاس چهارم بودم. به علتی با بتول داخل حیاط مدرسه جر و بحثمان شد. بتول با صدا بلند فریاد زد. <<آهای بچه ها، میدونین سحر پدر نداره، به دروغ به برادرش میگه پدر. این حرف رو بابام بهم گفته، سحر یتیمه.>>
خیلی از حرف و خنده اش ناراحت شدم، بطوری که با عصبانیت چنگ به موهای بتول زدم.
ناظم مدرسه که با خبر شد آمد. هر دو ما را بیرون دفتر نگه داشت. موضوع را ابتدا از بتول پرسید. پاسخ داد که موهایش را کشیده ام.
رو به من سوال کرد. <<چرا اینکار رو کردی؟>> گفتم: <<خانم اجازه، به من میگه تو بی پدری. اما من پدر دارم!>> خانم ناظم سرش را برای تائید تکان داد. <<در پرونده تو نوشته شده یتیمی، مگه یادت رفته نزدیک عید که میشه از طرف خیرین، کفش و لباس بهت میدیم.>>
ابتدا سرم را پایین انداختم، بعد که یاد حرف مادرم افتادم، سینه سپر کرده با جرئت گفتم. <<نه اینطور نیست خانم! مادرم میگه اینا جایزه برا درس خوندنم هست که به من میدین.>> ناظم برای نفی پس از گفتن نچ، سرش را به چپ و راست تکان داد، سپس دستهای ما را گرفت. <<دخترا یالا صورت هم رو ببوسین، سریع برید سر کلاس درس.>>
وقایع آن روز کامل به یادم مانده، دلم خیلی گرفت. متوجه شدم با بقیه تفاوت دارم. برای اولین بار فهمیدم پدر ندارم، تاکنون هر چه از اطرافیانم شنیده بودم بخاطر ملاحظه، دروغ محض بود.
برادر بزرگم زیاد اهل کار نبود ولی جواد که از برادرهای دیگرم کوچکتر بود، سخت تلاش می‌کرد کمک خرج خانه باشد.
روزی من با مادر و خاله دور هم نشسته بودیم، گفتم: <<خیلی دلم میخواد پدرمو تو خواب ببینم.>>
خاله با شوخی جوابم داد. <<عزیزم تو که پدرتو ندیدی. اگه اونو تو خوابت ببینی فکر میکنی رفیق مادرته.>> کلی بابت این حرف با هم خندیدیم.
بالاخره برادرانم یکی یکی ازدواج کردند و رفتند تا نوبت به من رسید. همیشه خیلی دلم می خواست سر مزار پدرم که دور از دسترس بود بروم.
چند بار به همسرم گفتم خیلی دوست دارم سر قبر پدرم بروم. جوابش این بود. <<والا میدونی اون منطقه خصوصا قبرستون قدیمیشو من بلد نیستم.>>
هر دو برادرانم حمید و مجید جای مزار پدرم را بصورت حضوری نه آدرسی، بلد بودند.
تا اینکه یک سال ایام عید، به مناسبت دیدار اقوام، به روستای همجوار زادگاه پدرم که در همان محل تولدش دفن شده بود، به جنوب رفتیم.
چهل ساله بودم. سه بچه داشتم، از جواد خواستم ما را به محل قبر پدر ببرد. به اتفاق برادرم جواد همراه خانم و فرزندانش، با ماشین های خود حرکت کردیم.
ده سال قبل از آن روز، جواد با کمک حمید، سنگ قبر پدر را پیدا و مرمت کرده بود.
پس از خروج از جاده آسفالته، میان کوچه باغهای زیادی رد شدیم، بعد از عبور در مسیر شنی رودخانه ای فصلی، وقتی به پشت دیوار باغ بزرگی رسیدیم، تپه ایی در مقابل نمایان شد.
بر روی تپه، قبرستان قدیمی رها شده قرار داشت.
از ماشین‌ها پیاده شدیم. ابتدا جواد همراه همسرم از تپه بالا رفت، وقتی ما نیز به آنها پیوستیم، با دست اشاره به دامنه آن سمت تپه که سنگ قبر سفیدی داشت کرد. همسرم جلوی بقیه را گرفت تا ابتدا من آنجا بروم.
شیب دامنه تپه، سرعتم را برای رسیدن دو چندان کرد.
رسیدم، بر خاک نشستم. مشخصات روی سنگ قبر را خواندم.
بجز نامش، نام خانوادگی ما یکی بود.
غریبه ایی ساکن و ساکت با سالها دوری، ناگهان محرم اسرار و آشناتر از هر شخص که می شناختم شد.
گویا ندایی از او به من می گفت: <<بلاخره اومدی سحر. کوچولوی من، چه بزرگ شدی. من باباتم دختر عزیزم.>>
خوشحال برای دیدنش و ناراحت برای غربتش.
نشستم کلی گریه کردم. درد دلم در سینه نهان نماند و آغاز شد. <<بابا چرا بد موقع آسمونی شدی رفتی؟ میدونی با رفتنت مادر
تا آخرین رمق درخانه های مردم کار کرد. این چه مریضی بود که نه فقط خودت، بلکه زن و بچه ات را بیچاره کرد. دیدی پسر بزرگت راه خلاف رو پیش گرفت. دیدی مصیبت نبودنت چه کارها با ما کرد. دیدی...>>
بچه هایم آمدند، کنارم اشک می ریختند، با گوشت و استخوان من می‌دانستم رکن اصلی خانواده برای بچه ها، پدر و مادر هستند.
همسرم روی مزار را که خراب شده بود شست. برادرم قول داد سنگ قبر را عوض کند. این کار را بعدها انجام داد.
همسرم گفت:<< ببین بیشتر قبرها با زمین صاف شدن ولی قبر پدرت و چند تا دیگه هنوز موندن. خواست خدا بوده که قبر بابات رو از نزدیک ببینی.>>
دیگر بعد از آن بخاطر فاصله شهرم، هرگز نتوانستم به آنجا بروم.
روحش شاد.
فاطمه امیری کهنوج
سال ۱۴۰۳
داستانهای فاطمه امیری کهنوج
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”