منتظر درمان هاي معجزه آسا نباشيد
ارسال شده: سهشنبه ۲۶ تیر ۱۳۸۶, ۱۱:۳۱ ق.ظ
درمان هاي معجزه آسا
... بالاخره انتظار به پايان رسيد. يک فکر بکر، مدت کوتاهي تلاش و حالا موفقيت با يک ابتکار و با مختصري خلاقيت توانسته راه حل نهايي بيماري ام اس را کشف کند. حالا مي رود جايزه خود را از جشنواره مي گيرد بعد شهرت و بعد..... بقيه کار آسان است. ديگر لازم نيست سال هاي طولاني در مطب بنشيند و تک تک مريض ببيند و به درد دل تک تک آنها گوش بدهد. بيماران هم از اين همه رفت و آمد خلاص مي شوند. مردم و دولت براي اين جور عمل ها بهتر پول مي دهند تا براي مريض ديدن. راه حل هرکاري فقط در يک فکر بکر است و خلاص.
اي کاش اين معجزه که بسياري از بيماران و پزشکان در انديشه آن هستند و دولت هم براي آن حساب باز مي کند، به سرعت رخ مي داد. آن وقت شايد بسياري از آنان به زندگي واقعي خود بازمي گشتند و درمي يافتند که پس از وقوع معجزه، باز هم زندگي گيرهايي دارد، اما متاسفانه معجزات اگرچه قطعاً وجود دارند اما به ندرت رخ مي دهند.
اين که بسياري از بيماران بخصوص بيماران مزمن و صعب العلاج روزگار خود را در کنار راديو و تلويزيون و در کندوکاو اينترنت به دنبال خيري يا معجزه اي مي گذرانند، دور از انتظار نيست، اما همين را هم پزشکان بايد به چالش بپردازند. واقعيت اين است که بسياري از اين بيماران اوقاتي را به اميدي واهي از دست مي دهند که في الواقع از بهترين سال هاي عمر آنان است. و از اين پس بيماري بيش از آنچه بود، پيش خواهد رفت. در اينجا نقش کسي که پذيرفته در همه حال کمک کننده باشد، آن است که به بيمار در پذيرفتن تقدير خود ياري رساند و به او در گذران بقيه عمر با نقيصه اي محتوم ياري رساند و البته اولين و مهم ترين کار در اين جهت اطمينان از تشخيص و محتوم بودن آن است. اين کار نيازمند دانش و شجاعتي قابل توجه است. دروغگويي صرف يا اميدواري پوچ بيمار را تنها به سوي همان کيمياگري فرساينده سوق خواهد داد. از آن بيش، طبيب بايد عميقاً دريابد که سلامتي کامل و خالص، يعني آن چيزي که بسياري از مردم تا دستيابي به آن، به زندگاني خود دستور توقف داده اند توهمي بيش نيست وگرنه عمر آدمي حداکثر به سده اي بسنده نمي کرد. طبيب بايد دريابد که نه تنها سلامتي بلکه هر مطلق ديگري در اين جهان به دست نخواهد آمد. اين تنها وعده اي ا ست محتوم به صالحان در دنيايي ديگر. پس چون عارفي که از پوچي به پيکار مي رسد، بايد در اين دنياي مالامال از مرض و بلا، شادي و زندگي استخراج کند، که يعني اگر چنين است خوشا امروز و هرچند روزي که دانش طب توان بخشيدن دارد غنيمت، و في الواقع معجزه واقعاً موجود هم همين زندگي و شادي است در گردابه بلا، عرفاني است بر سر بازار نه در خرابات،
به نظر مي رسد پزشکان ما مي خواهند ميان بر بزنند. مي خواهند از مس طلا استخراج کنند. به نظر مي رسد پزشکان، تحقيقات در مورد راه حل هاي قطعي را بيشتر مي پسندند. جراحي را بر داخلي ترجيح مي دهند وکارهاي بزرگ، اعمال درخشان، اعمال ابتکاري و اولين ها را بيشتر مي پسندند تا رنج روزانه تقسيم بلا با مريض. و به نظر مي رسد اين ترجيح نه يک اختلاف سليقه صرف بلکه از نوعي نگرش عميق تر که نه فقط در پزشکي که در ادبيات و حتي سياست هم نقش دارد، ريشه گرفته باشد. مثلاً وقتي که ما در بسياري مسائل ابتدايي و روزمره مغز و اعصاب اشکالات جدي داريم، وقتي نوتواني در بسياري از قسمت ها در کار ما اساساً وجود خارجي ندارد، وقتي هيچ مرکز مناسبي براي نگهداري از بيماران مبتلا به آلزايمر و سکته مغزي و... نداريم، وقتي در درمان سکته مغزي حاد راه درازي در پيش داريم، وقتي سازماندهي جمعي مناسبي براي بسياري از زمينه ها نداريم، وقتي پيش و بيش از همه آنها هيچ بانک اطلاعاتي قابل قبولي در مورد ميزان شيوع بيماري هاي مختلف نداريم، در واقع ماشيني را سواريم که نه عقربه بنزين دارد و نه سرعت سنج. وقتي به مغز دست مي زنيم بدون آنکه نگاه خود را به ابزارهاي مدرن نظارت واقعاً موجود (مانيتورينگ) مجهز کرده باشيم و... ناگهان مي شنويم که معجزه بزرگي در کشور ما رخ داده و داريم ضايعات نخاعي را به نحو«معجزه آسايي» درمان مي کنيم و به شدت تعجب مي کنيم. به راستي اين سوال مطرح است که آيا ما نيازمند ابتکارات جديديم يا نيازمند هضم پيشرفت هاي جديدي که اخيراً رخ داده اند؟ آيا بدون جذب و به کارگيري بهينه تکنولوژي روز دنيا امکان پيشتر بردن آن موجود است؟ آيا به راستي ما به مبتکر نياز داريم يا محقق؟ آيا به پزشک معمولي و وظيفه شناس که کار و تحقيق و تدريس خود را به درستي انجام دهد، بيشتر نيازمنديم يا پزشکي که تخم دوزرده مي کند؟ روشن است که در اينجا نقد من از اين ديد کيمياگرانه متوجه مسوولان يا حتي پزشکاني که درگير چنين پروژه هايي هستند، نيست بلکه منظور بيشتر کاويدن ريشه هايي است در ذهنيت همه ما، که بستر چنين رويکرد هايي قرار مي گيرند. کاوش در ريشه هايي که باعث مي شوند ما هيچ کدام مهره هاي درست و قابل اطميناني براي دستگاه پيچيده جامعه خود نباشيم، درست به اين دليل که هرکدام مهره هايي درشت تر از ميزان لازم به شمار مي رويم؛ مهره هايي که هيچ کدام حوصله اي براي رنج مداوم و گريزناپذيري که نامش زندگي است، ندارند. راستي چرا ما همه در کارهاي فردي افراد بسيار برجسته اي هستيم، ولي همگي با هم مجموعه موفقي را تشکيل نمي دهيم؟
در حال حاضر پيشرفت هاي تکنولوژيک، صرفاً حاصل تلاش طولاني و وقت گير جمع کثيري از دانشمندان است که هرکدام نقش خود را چون يک سلول ايفا مي کنند و بدون چنين سلسله مراتبي و بدون وجود چنين سنت هاي تحقيقاتي اي اساساً نامي از تحقيق نمي توان به ميان آورد. موضوع تنها اين نيست که جامعه و رسانه ها در انتظار نتيجه اين معجزات، يعني مقبوليت بين المللي نمي مانند و انتظار عمومي براي معجزه هر حادثه اي را به گمان معجزه، در بوق و کرنا مي کند. مشکل بزرگ تر آن است که پزشکان هم در انتخاب بين دو راه، راه حل برق آسا و معجزه آميز را در برابر راه حل هاي صبورانه تر، اما درست تر برمي گزينند. از همه بدتر آنکه مردم ما از نظر ذهني آمادگي آن را دارند که براي هر کار عملي اي، مبالغ قابل توجهي بپردازند، اما يک معاينه پزشکي و يک کار فکري پيچيده که به طور صادقانه اي منجر به هيچ تجويزي نشود، درخور هيچ پرداختي نخواهد بود. پس اين نگاه معجزه گرانه چيزي نيست که عده اي با نياتي خاص در ما ايجاد کرده باشند، بخشي از تصورات پزشکي دوران ماست که به چالش کشيدن آن تمامي توان سازماندهي شده يک جامعه يعني دولت را مي طلبد.
به نظر مي رسد اين بي حوصلگي تنها منحصر به پزشکي ما نيست در زندگي اجتماعي نيز اين بي حوصلگي رخ مي نمايد. از يک سو در مسائل اجتماعي بدون در نظر گرفتن شرايط و امکانات تاريخي همه چيز را (خوب يا بد) به گردن فرد و ابتکارات فردي مي گذاريم (چه محکوم کنيم و چه تحسين) و از سوي ديگر حوصله درک و تامل يک روند تاريخي را که ذهن ما هم بخش جدايي ناپذير آن است، نداريم. انتظار تغييرات برق آسا و ناپخته اجتماعي، صورت ديگري از همان تلقي معجزه آميز ما از بيماري و مداوا و تحقيقات است.
* متخصص مغز و اعصاب
... بالاخره انتظار به پايان رسيد. يک فکر بکر، مدت کوتاهي تلاش و حالا موفقيت با يک ابتکار و با مختصري خلاقيت توانسته راه حل نهايي بيماري ام اس را کشف کند. حالا مي رود جايزه خود را از جشنواره مي گيرد بعد شهرت و بعد..... بقيه کار آسان است. ديگر لازم نيست سال هاي طولاني در مطب بنشيند و تک تک مريض ببيند و به درد دل تک تک آنها گوش بدهد. بيماران هم از اين همه رفت و آمد خلاص مي شوند. مردم و دولت براي اين جور عمل ها بهتر پول مي دهند تا براي مريض ديدن. راه حل هرکاري فقط در يک فکر بکر است و خلاص.
اي کاش اين معجزه که بسياري از بيماران و پزشکان در انديشه آن هستند و دولت هم براي آن حساب باز مي کند، به سرعت رخ مي داد. آن وقت شايد بسياري از آنان به زندگي واقعي خود بازمي گشتند و درمي يافتند که پس از وقوع معجزه، باز هم زندگي گيرهايي دارد، اما متاسفانه معجزات اگرچه قطعاً وجود دارند اما به ندرت رخ مي دهند.
اين که بسياري از بيماران بخصوص بيماران مزمن و صعب العلاج روزگار خود را در کنار راديو و تلويزيون و در کندوکاو اينترنت به دنبال خيري يا معجزه اي مي گذرانند، دور از انتظار نيست، اما همين را هم پزشکان بايد به چالش بپردازند. واقعيت اين است که بسياري از اين بيماران اوقاتي را به اميدي واهي از دست مي دهند که في الواقع از بهترين سال هاي عمر آنان است. و از اين پس بيماري بيش از آنچه بود، پيش خواهد رفت. در اينجا نقش کسي که پذيرفته در همه حال کمک کننده باشد، آن است که به بيمار در پذيرفتن تقدير خود ياري رساند و به او در گذران بقيه عمر با نقيصه اي محتوم ياري رساند و البته اولين و مهم ترين کار در اين جهت اطمينان از تشخيص و محتوم بودن آن است. اين کار نيازمند دانش و شجاعتي قابل توجه است. دروغگويي صرف يا اميدواري پوچ بيمار را تنها به سوي همان کيمياگري فرساينده سوق خواهد داد. از آن بيش، طبيب بايد عميقاً دريابد که سلامتي کامل و خالص، يعني آن چيزي که بسياري از مردم تا دستيابي به آن، به زندگاني خود دستور توقف داده اند توهمي بيش نيست وگرنه عمر آدمي حداکثر به سده اي بسنده نمي کرد. طبيب بايد دريابد که نه تنها سلامتي بلکه هر مطلق ديگري در اين جهان به دست نخواهد آمد. اين تنها وعده اي ا ست محتوم به صالحان در دنيايي ديگر. پس چون عارفي که از پوچي به پيکار مي رسد، بايد در اين دنياي مالامال از مرض و بلا، شادي و زندگي استخراج کند، که يعني اگر چنين است خوشا امروز و هرچند روزي که دانش طب توان بخشيدن دارد غنيمت، و في الواقع معجزه واقعاً موجود هم همين زندگي و شادي است در گردابه بلا، عرفاني است بر سر بازار نه در خرابات،
به نظر مي رسد پزشکان ما مي خواهند ميان بر بزنند. مي خواهند از مس طلا استخراج کنند. به نظر مي رسد پزشکان، تحقيقات در مورد راه حل هاي قطعي را بيشتر مي پسندند. جراحي را بر داخلي ترجيح مي دهند وکارهاي بزرگ، اعمال درخشان، اعمال ابتکاري و اولين ها را بيشتر مي پسندند تا رنج روزانه تقسيم بلا با مريض. و به نظر مي رسد اين ترجيح نه يک اختلاف سليقه صرف بلکه از نوعي نگرش عميق تر که نه فقط در پزشکي که در ادبيات و حتي سياست هم نقش دارد، ريشه گرفته باشد. مثلاً وقتي که ما در بسياري مسائل ابتدايي و روزمره مغز و اعصاب اشکالات جدي داريم، وقتي نوتواني در بسياري از قسمت ها در کار ما اساساً وجود خارجي ندارد، وقتي هيچ مرکز مناسبي براي نگهداري از بيماران مبتلا به آلزايمر و سکته مغزي و... نداريم، وقتي در درمان سکته مغزي حاد راه درازي در پيش داريم، وقتي سازماندهي جمعي مناسبي براي بسياري از زمينه ها نداريم، وقتي پيش و بيش از همه آنها هيچ بانک اطلاعاتي قابل قبولي در مورد ميزان شيوع بيماري هاي مختلف نداريم، در واقع ماشيني را سواريم که نه عقربه بنزين دارد و نه سرعت سنج. وقتي به مغز دست مي زنيم بدون آنکه نگاه خود را به ابزارهاي مدرن نظارت واقعاً موجود (مانيتورينگ) مجهز کرده باشيم و... ناگهان مي شنويم که معجزه بزرگي در کشور ما رخ داده و داريم ضايعات نخاعي را به نحو«معجزه آسايي» درمان مي کنيم و به شدت تعجب مي کنيم. به راستي اين سوال مطرح است که آيا ما نيازمند ابتکارات جديديم يا نيازمند هضم پيشرفت هاي جديدي که اخيراً رخ داده اند؟ آيا بدون جذب و به کارگيري بهينه تکنولوژي روز دنيا امکان پيشتر بردن آن موجود است؟ آيا به راستي ما به مبتکر نياز داريم يا محقق؟ آيا به پزشک معمولي و وظيفه شناس که کار و تحقيق و تدريس خود را به درستي انجام دهد، بيشتر نيازمنديم يا پزشکي که تخم دوزرده مي کند؟ روشن است که در اينجا نقد من از اين ديد کيمياگرانه متوجه مسوولان يا حتي پزشکاني که درگير چنين پروژه هايي هستند، نيست بلکه منظور بيشتر کاويدن ريشه هايي است در ذهنيت همه ما، که بستر چنين رويکرد هايي قرار مي گيرند. کاوش در ريشه هايي که باعث مي شوند ما هيچ کدام مهره هاي درست و قابل اطميناني براي دستگاه پيچيده جامعه خود نباشيم، درست به اين دليل که هرکدام مهره هايي درشت تر از ميزان لازم به شمار مي رويم؛ مهره هايي که هيچ کدام حوصله اي براي رنج مداوم و گريزناپذيري که نامش زندگي است، ندارند. راستي چرا ما همه در کارهاي فردي افراد بسيار برجسته اي هستيم، ولي همگي با هم مجموعه موفقي را تشکيل نمي دهيم؟
در حال حاضر پيشرفت هاي تکنولوژيک، صرفاً حاصل تلاش طولاني و وقت گير جمع کثيري از دانشمندان است که هرکدام نقش خود را چون يک سلول ايفا مي کنند و بدون چنين سلسله مراتبي و بدون وجود چنين سنت هاي تحقيقاتي اي اساساً نامي از تحقيق نمي توان به ميان آورد. موضوع تنها اين نيست که جامعه و رسانه ها در انتظار نتيجه اين معجزات، يعني مقبوليت بين المللي نمي مانند و انتظار عمومي براي معجزه هر حادثه اي را به گمان معجزه، در بوق و کرنا مي کند. مشکل بزرگ تر آن است که پزشکان هم در انتخاب بين دو راه، راه حل برق آسا و معجزه آميز را در برابر راه حل هاي صبورانه تر، اما درست تر برمي گزينند. از همه بدتر آنکه مردم ما از نظر ذهني آمادگي آن را دارند که براي هر کار عملي اي، مبالغ قابل توجهي بپردازند، اما يک معاينه پزشکي و يک کار فکري پيچيده که به طور صادقانه اي منجر به هيچ تجويزي نشود، درخور هيچ پرداختي نخواهد بود. پس اين نگاه معجزه گرانه چيزي نيست که عده اي با نياتي خاص در ما ايجاد کرده باشند، بخشي از تصورات پزشکي دوران ماست که به چالش کشيدن آن تمامي توان سازماندهي شده يک جامعه يعني دولت را مي طلبد.
به نظر مي رسد اين بي حوصلگي تنها منحصر به پزشکي ما نيست در زندگي اجتماعي نيز اين بي حوصلگي رخ مي نمايد. از يک سو در مسائل اجتماعي بدون در نظر گرفتن شرايط و امکانات تاريخي همه چيز را (خوب يا بد) به گردن فرد و ابتکارات فردي مي گذاريم (چه محکوم کنيم و چه تحسين) و از سوي ديگر حوصله درک و تامل يک روند تاريخي را که ذهن ما هم بخش جدايي ناپذير آن است، نداريم. انتظار تغييرات برق آسا و ناپخته اجتماعي، صورت ديگري از همان تلقي معجزه آميز ما از بيماري و مداوا و تحقيقات است.
* متخصص مغز و اعصاب