صفحه 1 از 1

خاطرات سرتیپ خلبان آزاده "محمد علی کیانی"

ارسال شده: یک‌شنبه ۱۷ خرداد ۱۳۸۸, ۸:۱۸ ق.ظ
توسط moh-597
 خاطرات سرتیپ خلبان آزاده "محمد علی کیانی"
قسمت اول
 
 [External Link Removed for Guests] 


شب عاشورای 1364 بود. سرهنگ سرما خوردگی خفیفی داشت . آن شب نامش در ذخیره سوم بود و فرصت داشت تا کمی استراحت کند. در حال استراحت بود که سرگرد فتاحی او را به خود آورد و به او گفت:
- محمد آقا! از شما خواهشی دارم.
سرهنگ گفت:
- بفرمایید
- می دانی که ما روز عاشورا نذری داریم ... اگر ممکنه شما به جای من "آلرت" بمانی بعداً جبران می کنم.
سرهنگ فوراً پذیرفت زیرا می دانست او فرزند معلولی دارد و شاید آن نذر برای شفای فرزندش بود . او اسمش را به جای سرگرد فتاحی نوشت و فتاحی با خیال راحت راهی منزلش شد.
صبح روز بعد سرماخوردگی اش شدت یافته بود اما به روی خود نمی آورد. ساعت 7 صبح بود و او مشغول خوردن صبحانه بود که تلفن پایگاه زنگ خورد و با او کار داشتند. گوشی را برداشت و گفت:
- بفرمایید
- جناب سروان کیانی؟
- بله خودم هستم.
- فرمانده گردان با شما کار دارند لطفاً هر چه زودتر تشریف بیاورید.
جناب سرگرد ساجدی فرمانده گردان بود . وقتی خودش را به او رساند، جناب سرگرد ساجدی به او گفت:
- کیانی، امروز دو پرواز آزمایشی داریم. باید سریع آماده شوی.
هر چند که حال مساعدی نداشت اما پذیرفت.
دو پرواز آزمایشی را انجام داد. ساعت 5/12 ظهر بود که به سمت گردان برای آلرت در حال حرکت بود که باز هم جناب ساجدی صدایش کرد.
- جناب کیانی ... یک ماموریت برون مرزی پیش آمده تمایل داری بروی؟
اشکالی در پذیرفتن نمی دید به همین دلیل پذیرفت. تا زمان پرواز چند ساعتی باقی مانده بود به همین دلیل به منزل رفت و مشغول جمع آوری وسایل شخصی اش بود که همسرش گفت:
- باز هم ماموریت؟!
- چیز مهمی نیست اولین باری نیست که به ماموریت می روم . ممکن است یک روز یا شاید بیشتر طول بکشد.
چشم های نگران همسرش او را به یاد خواب دیشبش انداخت. او خواب دیده بود که بالای کوهی ایستاده و همسرش در پایین کوه است . تلاش هر دویشان برای رسیدن به هم بی فایده بود و حتی صدایشان به گوش هم نمی رسید ...

حرکت به سمت دزفول

به پایگاه بازگشت . او و جناب فلاحی هم پرواز بودند . فلاحی از استاد خلبانان نیروی هوایی بود که رشادت های زیادی در جنگ از خود نشان داده بود. مقدمات کار فراهم شد و ساعت 6 بعد از ظهر به سمت دزفول به پرواز در آمدند.
پایگاه دزفول از جمله پایگاه های نیروی هوایی بود که که در منطقه جنوب نقش زیادی در حملات هوایی به خاک دشمن و مناطق جنگی داشت. برای تقویت بنیه دفاعی این پایگاه و بالا بردن توان عملیاتی آن، از پایگاه های دیگر از انواع هواپیماهای جنگنده "اف- 5" و " اف- 4" به آن جا مامور می شدند و از همان جا ماموریت های برون مرزی انجام می شد و یا با پرواز بر فراز منطقه، نیروهای سطحی دشمن را که رفته رفته در حال پیشروی به درون خاک میهن اسلامی مان بودند، سرکوب می کردند.
آن روز به همین دلیل سرهنگ و دوستانش به آن جا می رفتند تا چند روزی را در آن پایگاه بمانند و از آن جا در ماموریت های جنگی که طرح عملیاتی آنها از قبل ریخته شده بود، شرکت کنند.
نیروهای عراقی با پیشرفته ترین ادوات نظامی در سطح منطقه گسترش یافته بودند و روز به روز خود را به شهر شوش و دزفول نزدیک می کردند. گرگ و میش هوا بود که هواپیمای شان به پایگاه دزفول رسید . فرمانده پایگاه و تنی چند از معاونان ایشان به استقبال شان آمده بودند و بلافاصله آنها را به پست فرماندهی (اتاق جنگ) هدایت کردند . چهار نفر بودند . سروان فلاحی و کیانی با یک هواپیما و جناب نجفی و جناب فضل اللّه امینی هم با هواپیمای دیگر.

توجیهات قبل از پرواز انجام شد

پس از صرف شام، به اتاق جنگ رفتند تا در جریان نقشه عملیات قرار بگیرند . جناب سرگرد بقایی انتظار ورود آنان را می کشید. در پروازی که قرار بود انجام شود او به علت آشنایی اش با منطقه "لیدر" دسته پروازی بود.
"بریف" که توجیه خلبانان شرکت کننده در هر عملیاتی است و از ضروری ترین مراحل عملیات است، در نیمه های شب باید انجام می شد. زیرا در صبح زود باید پرواز می کردند . لیدر دسته با اطلاعات دقیق و بیشتری که از عملیات داشت دیگر شرکت کنندگان را توجیه و به خوبی جزئیات عملیات را تشریح کرد.
جلسه توجیه به پایان رسیده بود. همراه با دیگر همرزمان به سوی محل استراحت رفتند. با خنده به امینی گفت:
- فضل اللّه مطمئن باش فردا شب مهمان حوریان بهشتی هستیم.
او در جوابش گفت:
- زیاد صابون به دلت نزن ... بادمجون بم آفت نداره.
کیانی احساس مبهمی از غم و شادی در وجودش احساس می کرد. خیالات جورواجور او را احاطه کرده بودند. از خوابی که دیده بود و تعبیرش را نمی دانست می هراسید.
اذان صبح بود که از خواب بیدار شد. وضو گرفت و به نماز ایستاد. احساس می کرد آخرین نماز است. دلش نمی خواست به پایان برسد. انگار خدا را با را تمام وجودش احساس می کرد. [External Link Removed for Guests] 


پرواز به سمت هدف

بعد از خواندن نماز، خلبانان به طرف اتاق تجهیزات پروازی رفته و با تحویل گرفتن وسایل، صبحانه مختصری خورده و به طرف آشیانه های هواپیماها به راه افتادند . قبل از کیانی، جناب بقایی که قرار بود لیدر دسته باشد آمده بود.
هواپیماهای آنها که از نوع " اف- 4" بود و به دوازده بمب 500 پوندی مسلح شده بودند، هیبت عجیبی به خود گرفته بودند. در حالی که آرام و بی حرکت در زیر سقف آشیانه استقرار پیدا کرده بودند، ولی هیکل مخوف آنها دل هر بیننده ای را می لرزاند چه رسد به این که بر فراز هدف ظاهر شوند.
کیانی و جناب فلاحی به طرف هواپیما رفتند و درون کابین جا گرفتند. نجفی و امینی نیز درون آشیانه منتظر بودند تا چنان چه برای هواپیمای آنها مشکلی پیش بیاید، بلافاصله جایگزین آنها شوند. هواپیما را روشن کردند. خوشبختانه همه چیز طبیعی به نظر می رسید و هیچ مشکلی که مانع پرواز باشد مشاهده نشد.
لیدر، هواپیمای ریز جثه اش را که کمی کوچک تر از هواپیمای آنها بود به سوی باند هدایت کرد و در ابتدای باند متوقف شد. آنها نیز با فاصله پشت سر او آماده پرواز شدند.
با خیزشی سریع در آسمان جای گرفتند. مسیری که در جلسه توجیه لیدر دسته مشخص کرده بود، در پیش گرفتند. ماموریت باید در سکوت مطلق رادیویی صورت می گرفت. هر دو هواپیما باید از تماس رادیویی پرهیز می کردند مگر در حالت خیلی اضطراری.
به علت اهمیت ماموریت، رادار منطقه را نیز در جریان نگذاشته بودند. همین امر باعث شده بود تا پس از برخاستن آنها از باند و کمی پیشروی به سوی مرز، نیروهای خودی در خطوط مرزی به سوی آنها تیر اندازی کنند. ولی چون لیدر، منطقه را به خوبی می شناخت مسیر را طوری انتخاب کرده بود که تیر اندازی آنها خطری برای آنها نداشته باشد. در این ماموریت هدایت دسته پروازی بر روی هدف، کنترل و نظارت فاکتورهای پروازی (سمت، ارتفاع، سرعت هواپیما و ردیابی موشک های دشمن) و در صورت امکان اخلال در سیستم راداری دشمن به عهده کیانی بود.

هدف در هم کوبیده شد

محمد رادار هواپیما را روشن کرده بود. فلاحی با مهارتی خاص کنترل هواپیما را بر عهده داشت و برای این که از دید رادارها دشمن درامان باشند، تا نزدیکی های هدف باید در ارتفاع پست (کم تر از 30 متر بالای زمین) پرواز می کردند. از مرز رد شدند و برای این که به دکل های برق در خاک دشمن اصابت نکنند، کمی هواپیما را بالا کشیدند.
چهار دقیقه بود که از مرز عبور کرده و نزدیکی های هدف رسیده بودند. نیروگاه برق حارثیه را که در شمال شرقی شهر بصره بود و اهمیت زیادی برای دشمن داشت، باید منهدم می کردند. یک لحظه برجک های نیروگاه را دید. بلافاصله به لیدر گفت:
- هدف 15 درجه سمت چپ در فاصله 15 مایلی .
- بله دارم می بینم. الآن حالت می گیرم.
از قدرت "پس سوز" استفاده کردند. سرعت هواپیما چیزی حدود 1000 کیلومتر در ساعت بود و بی مهابا به سمت هدف پیش می رفتند. همه چیز برای انجام عملیات آماده بود . تا آن لحظه سکوت رادیویی بین آنها و هواپیمای لیدر رعایت شده بود. ساعت 40/6 صبح بود که بالای هدف رسیده بودند. در این حالت لیدر برای حفظ روحیه دسته شروع به گفتن شعارهای انقلابی کرد و مرتب فریاد می زد:
- اللّه اکبر ... لا اله الا اللّه یا اباالفضل یا حسین ... لعنت بر صدام ...
ناگهان لیدر گفت:
- روی هدف هستیم. بمب ها را می ریزیم و به سرعت به سمت راست گردش می کنیم.
دسته پروازی طبق برنامه عمل کرد و بمب های شان را روی هدف ریختند. هواپیمای فانتوم حدود 5 کیلومتر جلو رفت و سپس گردشی به سمت راست را شروع کرد. در این حال کیانی چشمش به چراغ اخطار که روشن شده بود افتاد . وقتی خوب بررسی کرد متوجه شد موتور راست هواپیما خاموش شده و گویا موشک به هواپیما اصابت کرده بود . فلاحی را صدا زد و گفت:
- موتور راست از بین رفته ، مواظب باش. [External Link Removed for Guests] 


هواپیما مورد اصابت قرار گرفت

سرعت زیاد هواپیما باعث شده بود تا اصابت موشک دشمن را که به سمت راست زده بود، حس نکنند. تعدادی تیر فشنگ در مسلسل هواپیما برای شان باقی مانده بود که ترجیح دادند با آن نیروهای دشمن را به رگبار ببندند . در حال شلیک بودند که موشک دوم نیز به هواپیما اصابت کرد . بر اثر برخورد موشک دوم، سیستم کنترل فرامین از کار افتاد و هواپیما به حالت صعود در آمد و به سرعت در حال صعود بود. با این که مورد اصابت دشمن قرار گرفته بودند ولی بر خلاف این که به سمت پایین برود، در حال اوج گرفتن بودند . هر دو سخت در تلاش بودند تا هواپیما را کنترل کنند اما کاری از دست شان بر نمی آمد چون فرامین عمل نمی کرد. هیچ یک قصد پریدن از هواپیما را نداشتند و می خواستند هواپیما را هر طور شده به خاک میهن بازگردانند. سرهنگ کیانی احساس کرد. خطر سقوط نزدیک است به همین دلیل از طریق رادیوی هواپیما با صدای بلند فریاد زد:
- فلاحی دستگیره صندلی را بکش! ایجکت!..ایجکت...
سه بار این جمله را تکرار کرد و بعد از آن دستش را به دستگیره صندلی پران برد تا آن را بکشد. ولی به علت وارد آمدن بیش از حد معمولِ فشار "جی"، دستش قادر به این کار نبود . فلاحی هم بعد از شنیدن صدای او از رادیو در صدد کشیدن دستگیره صندلی پران بود . با کشیدن دستگیره در یک چشم به هم زدن هر دو به بیرون پرتاب شدند. کیانی دیگر چیزی متوجه نشد زیرا هنگام پریدن چترش به صورتش اصابت کرد و حالت گیجی اش را تشدید کرده بود. زمانی به خود آمد که در هوا معلق بود . در حالی که چترش باز شده بود و به آرامی در حال فرود بود، زیر پایش را نگاه کرد. هواپیما زمین خورده بود و به تلّی از آتش مبدل شده بود. کمی آن طرف تر نیز تاسیسات نیروگاه در شعله های آتش می سوخت و انفجارهای پی در پی حکایت از هدف گیری درست آنها داشت. از پایین به سمت شان تیراندازی می شد و آنها بی دفاع چون سیبلی به این طرف و آن طرف می رفتند.
چهره معصوم همسرش که با پریشان حالی بدرقه اش می کرد هر لحظه جلوی چشمانش بود. چهره خیالی فرزندش که دو ماه به تولدش مانده بود، غمی را به جانش انداخته بود که تا عمق استخوانش نفوذ می کرد. یک آن به فکر فلاحی افتاد. هر چند با فاصله کمی پس از او پریده بود ولی او را کنار خود احساس نکرده بود . وقتی متوجه شد نزدیک به اوست آرام تر شد. جهت باد باعث شده بود تا به هم نزدیک شوند و چترهای شان در هم گره بخورد. بند چتر فلاحی دور گردنش پیچید و در هر لحظه راه تنفسش را مسدود می کرد. به هر زحمتی بود بند را از گردنش جدا کرد و چند متری از هم فاصله گرفتند. باد از سمت غرب به شرق می وزید و در حالی فرود می آمد که درست روی لاشه مشتعل هواپیما قرار گرفته بود. با کمک بند چتر کمی مسیر را تغییر داد و با فاصله چند متر در کنار هواپیما به آرامی فرود آمد. دیدن لاشه مشتعل هواپیمایی که تا چند لحظه قبل چون عقابی تیز بال بر قلب دشمن یورش برده بود و نیروگاه را به تلی از آتش و دود تبدیل کرده بود، ولی اکنون در حال سوختن بود، دلش را به درد آورد.
کمی آن طرف تر فلاحی نیز فرود آمده بود و فاصله اش با هواپیما کم بود. چون با پشت به زمین اصابت کرده بود، از درد کمر رنج می برد. هر لحظه ممکن بود هواپیما منفجر شود؛ از این رو به سرعت بند چترش را باز کرد و به طرف فلاحی دوید و او را که قادر به حرکت نبود از کنار هواپیما دور کرد. وقتی از زمین برخاست بسیار ناراحت بود و درد کمر او را رنج می داد. مرتب می گفت:
- محمد! تو فرار کن منتظر من نباش!
سرهنگ کیانی گفت:
- در خاک دشمن هستیم کجا فرار کنم؟ مگر نیروهای عراقی را ندیدی که به طرف مان تیر اندازی می کردند؟ الآنه که سر و کله شون پیدا بشه. بیا تا لااقل به طرف خاکریز برویم.

در دستان دشمن

در حال رفتن به سمت خاکریز بودند که دیدند چند نفر نیروی عراقی با دو دستگاه خودرو وانت در حال آمدن به طرف آنها هستند. یک افسر و چند سرباز مسلح بودند و در حالی که اسلحه های شان را به سمت آنها نشانه گرفته بودند مرتب فریاد می زدند: " هند آپ" دست ها بالا!
جای هیچ گونه عکس العملی نبود سرباز عراقی به تفتیش لباس های شان مشغول شد. سپس هر کدام از آنها را سوار خودرویی کردند ...
کلیه مدارک مهم از جمله کارت شناسایی اش را درون ساکش در دزفول گذاشته بود. پس از سقوط نیز برخی مدارک پروازی از جمله نقشه عملیات آن روز را که ممکن بود دست عراقی ها بیفتد، زیر خاک پنهان کرده بود.
او و فلاحی را پشت هر یک از وانت ها قرار دادند و به طرف مقر فرماندهی نیروهای عراقی که پادگان در نزدیکی سپاه سوم این کشور بود حرکت دادند.
سروان عراقی که از افسران نیروی زمینی بود، جلو نشسته بود . هر از گاهی به عقب برمی گشت و به آنها نگاه می کرد. بعد از این که چند کیلومتر جلوتر رفتند به مقر یکی از گردان های عراقی رسیدند . فلاحی هم از درد کمر رنج می برد و هم سر درد زیادی داشت. دشمن برای این که به نیروهای خود روحیه بدهد، دست به یک حرکت نمایشی زد و بلافاصله اعلام کردند تا تمام افراد گردان در محل مناسبی تجمع کنند. او را در محل مرتفعی قرار دادند تا سربازان و افراد مستقر در گردان به خوبی بتوانند تماشایش کنند. خیلی عادی و خونسرد و در حالی که سرش را تکان می داد به آنها نگاه می کرد. بعد از آن که افراد حاضر در گردان خوب نگاه شان کردند و هلهله و شادی نمودند دوباره آنها را سوار خودرو کردند و به قصد بردن به هنگ حرکت شان دادند. وقتی به هنگ رسیدند افسری قوی هیکل جلو آمد. خیلی آرام و به دور از هر گونه خشونتی پرسید:
- ایرانی؟
کیانی با بی میلی جواب داد:
- بله انتظار داشتی کجایی باشم؟
چیزی نگفت. سپس شروع کرد به تفتیش بدنی . ساعت مچی اش را باز کرد و در جیب لباس پروازش گذاشت. مدادی هم داشت که آن را هم در جیبش گذاشت. فلاحی را نیز تفتیش کرد و سپس هر دوشان را به داخل ساختمان هنگ برد. داخل اتاقی شدند که چند تن از فرماندهان بلند پایه هنگ نشسته بودند. سکوت ناخوشایندی بر فضای اتاق حاکم بود. کمی به آنها خیره شدند و سرانجام یکی از فرماندهان جلو رفت و از سرهنگ کیانی پرسید:
- اسمت چیه؟
- محمد علی کیانی
سرش را به طرف سایر فرماندهان برگرداند و گفت:
- شیعه است.
پی برده بود که ماندن شان در این مکان نیز منتفی است و ممکن است آنها را از این جا نیز به جای دیگری ببرند. چرا که سوال ها زیاد عمیق و اطلاعاتی نبود و تنها به سوال های شناسایی که به گفتن نام و مشخصات و نوع هواپیما خلاصه می شد، بسنده می کردند. آنها را به یک ستوان و یک سرباز عراقی سپردند تا مجدداً تفتیش شوند. یکی از آنها ساعت مچی اش را از جیب لباس پروازش در آورد و داخل جیب خودش سُر داد.
پانزده دقیقه بدون هر گونه خشونتی در هنگ سپری شد و از محتوای کلام آنها و طرز برخوردشان متوجه شد قرار است آنها را به مکان دیگری ببرند. دست ها و چشم های شان را بستند و سوار یک ماشین کرده و حرکتشان دادند.


برداشتی آزاد از عقابان دربند

هرگونه برداشت و استفاده از این مطلب منوط به ذکر منبع و نام نویسنده می باشد
ادامه دارد

Re: خاطرات سرتیپ خلبان آزاده "محمد علی کیانی"

ارسال شده: شنبه ۲۰ تیر ۱۳۸۸, ۸:۲۴ ق.ظ
توسط moh-597
 خاطرات سرهنگ خلبان آزاده "محمد علی کیانی" (بخش دوم)  
  از این که به مقصد رسیدند، دستشان را گرفتند و از ماشین پیاده کردند. چون چشمانشان بسته بود جایی را نمی دیدند. بعد از عبور از راهرو و راه پله پیچ در پیچ داخل اتاقی شدند. چشمانشان را باز کردند. سرهنگ سرش را به اطراف چرخاند. داخل اتاق فرمانده پایگاه هوایی بود. فرمانده پایگاه از جا برخاست و در حالی که لبخند کمرنگی روی لبانش بود به طرفشان آمد.
دستور داد تا دست هایشان را باز کردند. بلافاصله گروه فیلم برداری که از قبل آماده شده بود شروع به فیلم برداری کرد. فرصت را غنیمت شمرد و برای این که نشان دهد از اسیر شدنش هیچ هراسی در دل ندارد، دست هایش را بالا گرفته بود و لبخند می زد.
فیلم برداری تمام شد. دوباره دست ها و چشمانشان را بستند و آنها را سوار ماشین کردند و به طرف هلی کوپتری که برای بردن آنها آماده پرواز بود، بردند. از مکالمه خلبان هلی کوپتر متوجه شد که عیب باطری دارد و قادر به پرواز نیست. با هلی کوپتر دیگری آنها را به یکی از پایگاه های هوایی در آن حوالی بردند و با یک هواپیمای جت فالکون به طرف بغداد به پرواز در آمدند.
وقتی روی صندلی هواپیما نشست شخصی را کنارش احساس کرد . دستی به صورتش کشید و گفت: حزب اللّه؟
چیزی نگفت. دوباره تکرار کرد:
- حزب اللّه حشیش می کشی؟
سرهنگ در جوابش گفت:
- سیگار هم نمی کشم چه رسد به حشیش!
- حتماً مشروب می خوری؟
- ارزانی خودت. به من نمی سازد.
مرتب اراجیف می گفت تا او را عصبانی کند ...
در بغداد فرود آمدند. از هواپیما پیاده شان کردند و به طرف ماشینی که برای بردنشان آمده بود بردند. پس از طی مسافتی ماشین جلوی ساختمانی متوقف شد. پیاده شان کردند و وارد ساختمان شدند. پس از بالا رفتن از چند پله و راه پله داخل اتاقی شدند.
سرو صداهای تصنعی و گاهی سکوت محض، رفت و آمدهای مشکوک که شاید برای خالی کردن دل آنها و ایجاد وحشت بود، از شگردهایی بود که مرتب علیه آنها استفاده می کردند.

بازجویی مجدد در استخبارات

آنها را در اتاقی قرار دادند و بعد از یک ساعت آمدند و چشمانشان را باز کردند. شخصی که خود را سرهنگ معرفی می کرد وارد شد. سرهنگ کیانی قبل از هر چیز از او ساعت را پرسید. ولی اعتنایی نکرد. احساس گرسنگی می کرد. سرهنگ با انگلیسی دست و پا شکسته ای پرسید:
- غذا خورده ای؟
- نه
- اگر به سوال هایم خوب جواب دهی غذای خوب به تو می دهیم.
چیزی نگفت. دوباره پرسید:
- مگر نمی خواهی غذا بخوری؟
- نه کمی آب بدهید.
خود را به راهی زد که گویی چیزی نشنیده است. پرسید: کجا بودی؟
منظورش این بود که کجا خدمت کرده ای. سرهنگ کیانی گفت:
- بندر عباس.
- بندر عباس چند تا هواپیما دارد؟
- آمار دقیق را نمی دانم ولی روز 31 شهریور در آسمان 18 فروند هواپیما دیدم که رژه هوایی رفتند.
- این شد آمار؟
- بیشتر از این نمی دانم.
- خب اسامی خلبان ها را بگو.
سکوت کرد و چیزی نگفت. سعی می کرد تا حد امکان پاسخ هایش گنگ باشد. سرهنگ کمی جلوتر آمد و دوباره گفت:
- اسامی خلبان ها را بگو.
چند اسم ساختگی سر هم کرد و تحویلش داد. دوباره گفت:
- نام فرمانده پایگاه را بگو.
نام فرمانده قبلی پایگاه را به او گفت تا کمی از شک و دو دلی اش که در چهره اش موج می زد بکاهد . خودش هم در آن زمان علاوه بر پرواز، افسر اطلاعات پایگاه بندر عباس هم بود. سرهنگ در ادامه بازجویی پرسید:
- وقتی "آلرت" می ماندی چند موشک می بستی؟
بستگی به آمادگی داشت.
- افسر اطلاعات عملیات پایگاه کیست؟
سوالی را که از آن واهمه داشت پرسید. خودش را نباخت و گفت:
- سروان فنی حسنی.
- همه چیز را می دانیم.
این حرفش شک و تردید را نسبت به این که آیا واقعا می داند که او خود، افسر اطلاعات پایگاه است بیشتر کرد. منتظر عکس العمل او بود که در گفته های بعدی اش عنوان کند. ولی بر خلاف انتظارش پرسید:
- آیا می دانی دوستِ خلبانت مرده؟
برای لحظه ای دلش فرو ریخت و با خود گفت نکند فلاحی بر اثر سقوط ناراحتی اش بیشتر شده و همان منجر به مرگش شده باشد . بلافاصله پرسید:
- دوست خلبانم چرا مرد؟
- از خوشی!
- منظورت چیست؟
- زیرِ شکنجه جان داد.
خود را بی اعتنا نشان داد . سرهنگ گفت:
- شنیده ام چهار فروند هواپیما از لیبی به ایران آمده ، همین طوره؟
- من هیچ اطلاعی ندارم.
- چطور دوستت خبر داره ولی تو بی خبری؟
- کدام دوستم؟ همان که مرده؟
- قبل این که بمیرد گفت.
- اگر می گفت چرا شکنجه شد و چرا زیرِ شکنجه مرد؟
- هیچ چیز نگفت و از این که خودش را لو داد عصبانی شد و از اتاق بیرون رفت.
چند دقیقه بعد سربازی به اتفاق سرهنگ وارد شدند و غذا برایش آوردند. ساعت 5/5 عصر بود و تا آن موقع هیچ چیز نخورده بود. با احتیاط قاشق را پر کرد و داخل دهانش گذاشت. سرهنگ گفت:
- نترس داخلش سم نریختیم. بخور غذای خودمان است.
یکی دو قاشق دیگر خورد و آن را کنار زد. سرهنگ پرسید:
- شیعه هستی یا سنی؟
- چه فرقی می کند شیعه و سنی هر دو مسلمانند. مهم این است که هر دو خدای واحد کتاب واحد و پیغمبر واحد دارند...
گفت: مگر در کشور شما شیعه و سنی تضاد ندارند؟
- خیر هر دو فرقه از حقوق یکسان برخوردارند.
- پس شیعه هستی؟ نه؟
- بله.
- بمب شیمیایی دارید؟
- تا جایی که من اطلاع دارم رئیس جمهور ما، در نماز جمعه گفته ما اگر بخواهیم می توانیم بسازیم . اما من تا به حال جایی ندیده ام.
- پس تو چه خلبانی هستی که از هیچ چیز اطلاع نداری؟
- راستش را بخواهی جناب سرهنگ من در حال بازنشستگی از نیروی هوایی بودم . به همین دلیل اطلاعات زیادی از این گونه مسائل ندارم، زیاد هم علاقه به دانستنش نداشتم.
لیوانی آب از روی میز برداشت و از جایش بلند شد.
ساعت کمی از 9 گذشته بود که او را به اتاق دیگری بردند. یک تخت و تشک، چند صندلی و یک عکس تمام قد از صدام حسین تنها وسایل داخل آن بود.
کمی روی تخت دراز کشید تا استراحت کند. در سکوت اتاق به یاد همسرش افتاد. فکر می کرد تا حالا به او گفته اند که هواپیمایم را زده اند و او می داند که من یا شهید و یا اسیر شده ام.
آن روز لیدر دسته ( جناب بقایی) هواپیمای آنها را دید ولی کاری از دستش ساخته نبود. خودش هم در تیررس پدافند هوایی دشمن بود و ممکن بود او نیز مورد هدف قرار گیرد. به ناچار بازگشته بود و شرح ماجرا را برای خانواده و دوستانش گفته بود.
از جایش برخاست و کنجکاوانه همه جای اتاق را وراندار کرد. یک تکه کاغذ مچاله شده در کنار پایه تخت نظرش را جلب کرد. با سرعت آن را برداشت و بازش کرد. بخشی از یک کاغذ اداری بود که روی آن نوشته شده بود: " استخبارات جویّه العراقیه"
تازه فهمید که جایی که آنها را آورده اند " اطلاعات نیروی هوایی عراق" است.
یازده روز در آن جا بود، ولی جز بازجوها با کسی تماس نداشت.
سخت تحت نظر بود. حتی برای رفتن به دستشویی و یا گرفتن وضو نگهبانی تعقیبش می کرد. روزها از پس هم می آمدند و می رفتند و بازجویی برنامه روزانه اش شده بود.
روزی در حال بازجویی با همان سرهنگ در اتاق بود که به یکباره در باز شد و تیمساری وارد شد. سرهنگ احترامی گذاشت و به سرعت از اتاق بیرون رفت. تیمسار عراقی مانند فشفشه بالا و پایین می پرید و از خشم چهره اش گلگون بود. به زبان انگلیسی گفت:
- کیانی تو دروغگوی بزرگی هستی.
دستش به صندلی نزدیکش رفت و آن را به سمتش پرتاب کرد. با واکنشی سریع برخاست و صندلی با او برخورد نکرد. تیمسار فریاد زد:
- بشین.
ادامه داد:
- تو سرهنگ هستی ولی خودت را سروان معرفی کرده ای؟ دروغگو...
با مشت به سینه اش کوبید . نقشه ای را جلوی سرهنگ گذاشت و مرتب می خواست تا اطلاعات دقیق تری راجع به آن بگیرد. ولی سرهنگ خودش را به بی خبری می زد. تیمسار با تمسخر گفت:
- برو، تو آدم بی سوادی هستی!!!
از اتاق خارج شد.
چند لحظه بعد سرهنگ وارد شد و گفت:
- ببخشید! این تیمسار کمی عصبانی است شما ناراحت نشوید.
در دلش گفت:
- تمام کارهایتان فیلم است. مطمئن باشید که نم پس نمی دهم.

ورود به زندان وزارت دفاع عراق

یک روز ماشینی که تمام شیشه های آن پوشیده شده بود به محل استخبارات آمد. او و فلاحی را سوار کردند و به زندان وزارت دفاع بردند. چند روزی بود فلاحی را ندیده بود. دلش می خواست بداند که در این مدت چه بر او گذشته است؟ فلاحی هنوز کمرش درد می کرد. از حال و روزش مشخص بود که او را به دکتر نبرده بودند. به زندان وزارت رسیدند. دوباره هر یک را به سلول انفرادی بردند...
دو ماه از ورودشان می گذشت. در بلاتکلیفی به سر می بردند. طبق "قرارداد ژنو" بایستی با اسرا رفتار مناسبی داشته باشند ولی نیروهای عراقی همه چیز را زیر پا گذاشته بودند. روزی یکی از افسران عراقی که درجه اش سرگرد بود به نام "مظهر" داخل سلول شد و چند برگ کاغذ جلوی او گذاشت و گفت:
- کیانی! هر چه از نیروی هوایی ایران می دانی بنویس! اما سعی کن درست بنویسی و مثل بازجویی های قبلی ات طفره نروی.
سرهنگ کیانی کاغذ ها را گرفت و شروع به نوشتن کرد.
" آیا می دانید یک هواپیمای میگ و یا اف- 4 که سقوط می کند چقدر قیمت دارد؟ و با پول آن چه کارهای خدماتی می توان انجام داد؟ هر دو کشور مسلمان وارد جنگی شده اند که ثروت ملی شان دارد به یغما می رود و در شعله ی اتش این جنگ می سوزند. آیا نباید فکر این سرمایه ها بود؟..."
بدون این که به موضوع اصلی بپردازد به ملامت و سرزنش جنگ و عواقب آن پرداخته بود. سرگرد مظهر مطالب را خواند و با ناراحتی گفت:
- این حرفا چیه نوشتی؟ از تو نخواسته بودم که موعظه کنی!
در جوابش گفت:
- بیش از این چیزی نمی دانم . عقیده ام را نوشته ام.
- عقیده ات را برای خودت نگه دار. مثل این که فراموش کردی اسیری و هر چه از تو بخواهند باید همان را بنویسی.
- این عقیده شماست. پس بهتر است شما هم عقیده تان را برای خودتان نگه دارید. من هر چه بدانم می نویسم. قبلاً در بازجویی ها گفته ام که من چون در حال بازنشستگی بودم تمایل زیادی به کسب اطلاعات محرمانه نیروی هوایی از خود نشان نمی دادم.
از همان شب در نزدیکی های سلولش صدای ضجه و فریاد به گوش می رسید. این سر و صداها از ساعت 9 شب شروع می شد و تا پاسی از شب ادامه داشت. ابتدا فکر می کرد کسی را شکنجه می کنند تا از او اطلاعات بگیرند اما خوب که دقت کرد پی برد نوار ضبط صوت است. فهمید این هم یکی از شگردهای آنها برای فرو ریختن دل آنان ست.
در مدتی که در وزارت دفاع زندانی بود مهر یکی از نگهبان ها به دلش نشسته بود و احساس خوبی نسبت به او داشت. جوانی خوش رو و مودب بود. نامش " علی " بود. فهمیده بود که علی شیعه است. او نیز نسبت به سرهنگ کیانی احساس خوبی داشت. روزی علی آمد و گفت:
- می خواهی حمام کنی؟
پیشنهاد خوبی بود زیرا تا آن روز حتی حق حمام نداشت. گفت:
- بله ولی وسایل حمام ندارم.
علی رفت و چند لحظه بعد بازگشت. یک حوله و پیجامه ای مندرس برایش آورد. سرهنگ حمام کرد و به سلول بازگشت.
از روزی که به آن جا آمده بود از فلاحی خبر نداشت. از علی پرسید:
- سروان فلاحی که با من به این جا آوردند همین جاست؟
با احتیاط گفت:
- بله همین سلول نزدیک شماست.
- کمرش شکسته بود آیا او را به بیمارستان بردند؟
- نه.
از یک سو شاد شد چون نزدیک فلاحی بود و از طرفی ناراحت چون پی برد که او هنوز درد می کشد.


مهجر بند اعدامی های زندان الرشید

روز جمعه بود که او را بیرون بردند. فلاحی را نیز از سلولش بیرون برده بودند. هر دو را سوار ماشین کردند و به مقصد نامعلومی حرکت دادند. وقتی به مقصد رسیدند فهمیدند که زندان الرّشید در حومه بغداد و نزدیک کاظمین است.
هر دوشان را در یک سلول انداختند و نگهبان دو تخته پتو یک پارچ آب و یک سطل برایشان آورد. نگهبان توضیح داد که سطل برای ادرار است.
سرهنگ کیانی پرسید:
- چرا با ما این گونه رفتار می کنید؟ مگر می شود در این سلول تنگ و تاریک سر کرد؟ پس قرار داد"ژنو" چه می شود؟ همه آنها کشک است؟
نگهبان فراد زد:
- صحبت نباشد.
درِ سلول را به هم کوبید ورفت. چند روز از اقامتشان در آن سلول می گذشت که تصمیم گرفتند کمی کنکاش کنند و بفهمند آن جا کجاست؟ زندان جدید " الرّشید" بود که به گفته نگهبانان تا کاظمین ده دقیقه فاصله داشت.
" مهجر" نام بندی بود که آنها در آن جا بودند. مجرمینی که قرار بود اعدام شوند را به این محل می آوردند و در همان جا به نوبت به جوخه اعدام می سپردند.
درون مهجر راهرویی بود که حدوداً بیست سلول یک و نیم در دو متر داشت. که در دو طرف راهرو قرار داشتند. دیوارها به ارتفاع چهار متر قد کشیده بود و سقف آن نیز از پلیت های آهن پوشیده شده بود که همین امر باعث می شد تابستان های گرم و زمستان های سرد داشته باشد. دیوارها تا سقف امتداد نیافته بود بلکه مقداری فضای خالی داشت و همین امر باعث می شد تا زندانیان بتوانند با سلول های همجوار خود ارتباط برقرار کنند.
چند روزی از اقامتشان در زندان مهجر گذشته بود که دو نفر عراقی را به بند آنها آوردند. یکی از آنها دکتر بود و دیگری مهندس و افسرِ گاردِ ویژه.
به دلیل این که زندانیان مهجر یکدست نبودند و ترکیبی از اسرای ایرانی و زندانیان عراقی بودند، شرایطی به وجود آمده بود که در برقراری ارتباط باید جانب احتیاط را رعایت می کردند زیرا ممکن بود عواملی نفوذی از سوی رژیم عراق وارد زندان کرده باشند تا از اسرای ایرانی حرف بکشند.
دکتر و مهندس عراقی علاقه زیادی برای هم کلام شدن با آ نها از خود نشان می دادند تا این که یک روز دکتر از سرهنگ کیانی پرسید:
- شما پناهنده اید؟
سرهنگ در جوابش گفت:
- نه خلبانیم و اسیر شده ایم.
کم کم ارتباطشان با آن دو بیشتر می شد تا این که فهمیدند آنها نیز مورد غضب رژیم بعث قرار گرفته اند . روزی دکتر برایش تعریف کرد:
- عموی من جزو یکی از سازمان های اسلامی داخل عراق است. چون محل اختفای او را به رژیم بعث نگفته ام مرا به زندان آوردند.
مهندس عراقی که افسر گارد ویژه بود و کاملاً به زبان انگلیسی مسلط بود نیز گفت:
- قرار بود حمله ای به نیروهای ایران بکنیم من از این کار سرباز زدم و با فرمانده ام درگیر شدم و با سیلی به گوش او نواختم به همین دلیل زندانی شدم.
روزی سرهنگ متوجه شد که در سلول بغلی یک ایرانی است. شب که شد چند بار بغلی را صدا زد تا این که او متوجه شد . سرهنگ پس از صحبت با او فهمید که ستوان دوم نیروی زمینی به نام احمدی است. او قبل از آنها اسیر شده بود. از او پرسید:
این جا چه کار می کنی؟
- برای بازجویی آمده ام.
- چرا این جا؟
- زندان مهجر حکم ترمینال را دارد. اسرایی را که می خواهند بازجویی کنند و یا به بیمارستان ببرند، این جا می آورند. تا زمانی که کارشان تمام شود این جا می مانند و سپس آنها را به اردوگاه بر می گردانند.
- آیا ممکن است به اردوگاه برگردی؟
- بله
- اگر به اردوگاه برگشتی به دوستان خلبانمان بگو که کیانی و فلاحی خلبانان " اف- 4 " در مهجر زندانی هستند.


هرگونه برداشت و استفاده از این مطلب منوط به ذکر منبع و نام نویسنده می باشد
ادامه دارد  

Re: خاطرات سرتیپ خلبان آزاده "محمد علی کیانی"

ارسال شده: چهارشنبه ۶ آبان ۱۳۸۸, ۸:۱۲ ق.ظ
توسط moh-597
 خاطرات سرتیپ خلبان آزاده "محمد علی کیانی"
قسمت پایانی
 
 [External Link Removed for Guests] 

  ماه از اسارتشان گذشته بود که ازهاری و وزیری دو تن از خلبانان " اف – 4 " که در اردوگاه صلاح الدین به سر می بردند، توسط همان افسر نیروی زمینی از وجود آنها در زندان مهجر باخبر شدند. در نامه ای که به خانواده هایشان می نویسند خبر سلامتی آنها را به خانواده آنها رساندند.
همسر سرهنگ کیانی نامه ای در چند خط و یک قطعه عکس از دخترش "حورا" که دو ماه پس از اسارتش به دنیا آمده بود، به آدرس ازهاری برایش فرستاده بود. ازهاری نیز پیغام داده بود که نامه رسیده اما هنوز نتوانسته بود آن را به سرهنگ برساند.
سلول آنها روبه روی در ورودی بود و نزدیک توالت. به همین دلیل از سوراخ های در همه چیز را زیر نظر داشت.
روزی متوجه شد تازه واردی وارد بند می شود. طبق عادت پشت در رفت و از سوراخ نگاه کرد. ایرانی بود. بلافاصله نام خودش و فلاحی را گفت و منتظر عکس العمل او شد. سرگردی از نیروی زمینی بود. با شنیدن نام او و فلاحی سر جایش میخکوب شد. در حالی که چشمش را از نگهبانی که کمی دورتر بود بر نمی داشت گفت:
- نامه و عکس شما پیش من است. آنها را در توالت پیش سیفون می گذارم.
صبر کرد تا مدتی از رفتن آن سرگرد نیروی زمین بگذرد تا سر حوصله بتواند نامه را جا سازی کند. سپس با چند ضربه محکم به در سلول کوبید. نگهبان آمد و با تندی گفت:
- چته چرا این قدر سرو صدا می کنی؟
- دستشویی دارم.
- الآن در را باز می کنم.
درِ سلول باز شد . سرهنگ هیجان زده بود. به خودش مسلط شد و وارد دستشویی شد. در یک چشم به هم زدن نامه را برداشت، زیر پیراهنش پنهان کرد و به سلولش بازگشت.
هر چند برایش سخت بود اما باید تا شب صبر می کرد. باید نامه را تا شب پنهان می کرد. برای فلاحی قلاب گرفت و او نامه را در بالای دیوار سلول گذاشت.
شب از نیمه گذشته بود که نامه را آورد و شروع به خواندن کرد. از این که همسرش فرزند سالمی به دنیا آورده بود خدا را شکر کرد. با دیدن عکس دخترش گویی تمام خستگی چند ماه اسارت از تنش بیرون رفت.
امید به زندگی در دلش زبانه کشید زیرا احساس کرد کسی انتظارش را می کشد.
بلافاصله در زیر همان نامه جواب را نوشت. فردا صبح نامه را در جایی که با سرگرد قرار گذاشته بود قرار داد. او نیز نامه را فرستاد و پس از چندی به دست همسرش رسیده بود.
زمستان شده بود و آنها لباس گرم نداشتند. بعضی از شب ها از فرط سرما تا صبح نمی خوابیدند. چندین بار لباس خواسته بودند اما مخالفت شده بود.
سرهنگ به در سلول کوبید . نگهبان با چشمان پف کرده آمد و گفت:
- چه می خواهی؟
- سرد است ... یا لباس گرم بدهید یا پتو.
- سربازهای خمینی آمده اند بمباران کرده اند حالا لباس هم می خواهند...
چند ماه بعد سرهنگ و فلاحی متوجه شدند که سالروز تولد صدام است و تمام سربازان مشغول جشن و پایکوبی هستند. به همین دلیل تصمیم گرفتند که با خودکارهایی که از عراقی ها گرفته بودند روی قوطی های تاید بنویسند.

نوشتن ممنوع

ساعت از 10 شب گذشته بود و آنها همچنان مشغول نوشتن بودند. برای یک لحظه متوجه شد کسی از سوراخ در نگاهشان می کند. با دستپاچگی در حال جمع و جور کردن بودند که ستوان یار عراقی به نام " نایب زاهد کریم" درِ سلول را باز کرد و پرسید: چه کار می کنید؟
- هیچی
- یا اللّه لخت شو.
خودش جلو آمد و لباس هایش را در آورد. خودکار را پیدا کرد و پرسید:
- این را از کجا آوردی؟
- ایران.
گفت ایران تا فکر نکند از نگهبان ها گرفته است. زیرا ممکن بود برای آنها بد بشود و دیگر نتواند چیزی از آنها بگیرد. با مشت و لگد به جانش افتاد و با همان وضعیت لخت، کشان کشان او را به طرف اتاق افسر نگهبان بردند. چشم ها و دست هایش را بستند و هر کس از راه می رسید مشت و لگدی حواله اش می کرد. آن شب پس از این که کتک مفصلی خورد برای تنبیه بیشتر پتویش را نیز از او گرفتند.
دور نگه داشتن آنها از نیروهای صلیب سرخ باور را در آنها ایجاد کرده بود که ممکن است هیچ گاه به اردوگاه نروند و همچنان مفقودالاثر باقی بمانند. تمام دلخوشی اش این بود که توسط ازهاری هر چند وقت یک بار با خانواده اش از طریق نامه ارتباط برقرار می کرد.
یک روز نگهبان آمد و گفت: حمام...حمام...
کمی غیر عادی بود. با خودش گفت حتماً خبری شده...
از سلول بیرون آمدند و پشت سر نگهبان به راه افتادند. از او پرسید: چی شده؟ چرا ما را به حمام می برند؟
- صلیب سرخ می خواهد شما را ببیند.
این خوشایند ترین خبری بود که در آن مدت می شنیدند.

صلیب سرخ

چند روزی بود که " ورزدار" و " علمی" دو تن از خلبانان " اف- 5 " را که بعد از آنها اسیر شده بودند، به زندان مهجر آورده بودند. علمی در سلول آنها بود و آن روز با هم به حمام رفتند. پس از استحمام لباس نو آوردند و به هر کدام یک دست دادند سپس آنها را داخل اتاقی بردند که میوه و شیرینی روی میز چیده شده بود!
هر سه نفرشان را دور میز نشاندند و پذیرایی مفصلی کردند. مدت مدیدی بود که رنگ میوه و شیرینی را ندیده بودند. پس از پذیرایی دو نفر وارد اتاق شدند و خودشان را ماموران صلیب سرخ معرفی کردند. یکی از آنها پرسید:
- انگلیسی بلدید؟
- بله بلدیم.
هنوز چند جمله بین آنها رد و بدل نشده بود که سرگردی عراقی سراسیمه وارد اتاق شد و یکراست به طرف سرهنگ کیانی رفت. در حالی که دستش را گرفته بود و از پشت میز بلند می کرد با ماموران صلیب سرخ گفت:
- شما باید با کسان دیگر صحبت کنید. اینها نیستند.
بدنشان به یکباره یخ کرد و همه چیز به هم خورد. آن سه نفر را با عجله از اتاق بیرون کردند و به سلول هایشان بازگرداندند.
تا مدتی سکوت بین آنها حکمفرما بود. پس از گذشت دقایقی هر سه به هم نگاه کردند و زدند زیر خنده.
برایشان بد نشده بود حمام کرده بود، لباس نو گیرشان آمده بود و هم دلی از عزا در آورده بودند!
کنجکاو شده بودند که بدانند ماموران چه کسانی را قرار بود ببینند؟ بعدها فهمیدند که چند تن از اسیران ایرانی در اردوگاه، یکی از ایرانی ها را که برای عراقی ها جاسوسی می کرده کشته بودند آنها را به زندان مهجر منتقل کرده و آن روز ماموران صلیب سرخ آمده بودند تا با آنها صحبت کنند و علت این کارشان را بپرسند. بعداً توانستند آن سه ایرانی را ببینند. به آنها گفتند:
- اگر دفعه بعد صلیب سرخ آمد بگویید که ما چند تن از خلبانان ایرانی در این زندان هستیم. بگویید که آن سه نفری را که آوردند تا شما با آنها صحبت کنید خلبان بودند.
آنها گفته بودند اما صلیبی ها اهمیتی نداده بودند.
نه تنها عراقی ها مفاد قراردادهای بین المللی در خصوص جنگ و اسرا را رعایت نمی کردند بلکه آنهایی نیز که داعیه نظارت بر اجرای این قوانین را داشتند، زیاد بی طرف نبودند و آگاهانه آب به آسیاب دشمن می ریختند.
شرایط زندان رفته رفته غیر قابل تحمل می شد. وضع بهداشت، هوای گرم، غذای نامناسب...
مدتی بعد بیماری گال به سراغ او و فلاحی آمد، البته قبل ازآن که وضعشان وخیم شوند با داروی دکتر بهبود یافتند.
پس از چند روز نگهبانان آنها را به بند دیگری بردند. جای نسبتا ًبدی نبود. از جای قبلی کمی بزرگ تر بود و امکانات بهتری هم داشت. حمام و دستشویی داشت و این خود عامل مهمی در بهبود وضعیت بهداشتشان شد.
بهترین حسن اتاق جدید اوقات هواخوری بود که تا آن روز از آنها دریغ کرده بودند. پس از مدتی تصمیم گرفتند که دست به شورش بزنند تا شاید آنها را به صلیب سرخ معرفی کنند. پس از مشورت به این نتیجه رسیدند که فلاحی و نجفی اقدا م به اعتصاب غذا کنند. این حربه نه تنها کارگر نبود بلکه پس از 48 ساعت فلاحی و نجفی را بردند و سخت تنبیه کردند.

انتقال به زندان دیگر

مدتی گذشت روزی دست ها و چشم هایشان را بستند و سوار ماشین کردند. پس از نیم ساعت حرکت، ماشین را متوقف کردند. سرهنگ کیانی، علمی، نجفی و فلاحی را وارد ساختمان کردند و چشم هایشان را باز کردند. وارد حیاط کوچکی شدند، تعدادی اسیر که قیافه هایشان برای آنها آشنا بود به آنها زل زده بودند. خوب که دقت کردند تعدادی از دوستان خلبانشان را دیدند که تا آن روز تصور می کردند شهید شده اند. محمودی، رضا احمدی، سلمان، حدادی...
کمی به همدیگر زل زده بودند . آنها نیز به استقبالشان آمدند. هر چند انتقال آنها از قفس به قفس دیگری بود ولی لااقل این حسن را داشت که تعداد زیادی از دوستانشان را یک جا دیدند و از سلامتی آنها باخبر شدند.

پذیرش قطعنامه

آتش بس اعلام و قطعنامه 598 از سوی ایران نیز پذیرفته شده بود. خبرش را از رادیویی که به صورت مخفی در آسایشگاه نگهداری می کردند و از نگهبانان عراقی کش رفته بودند، شنیدند.
با پذیرش این قطعنامه رفتار عراقی ها تغییر کرده بود. روزی مسئول زندان آمد و گفت:
- اگر تلویزیون می خواهید برایتان بیاوریم.
با مشورت بچه ها به این نتیجه رسیدند که در آن اوضاع تلویزیون فقط فیلم های مبتذل پخش می کند و با اخبار سراسر دروغین روحیه بچه ها را تخریب می کند بنابراین گفتند:
- اگر ممکن است یک یخچال یا کولر به ما بدهند.
آنها نیز پذیرفتند.

آزادی نزدیک است

نزدیک به دو سال از پذیرش قطعنامه گذشته بود هر چند اوضاع بهتر از قبل شده بود ولی بی خبری وناامیدی از آزادی رنجشان می داد. روزی بلندگوهای زندان پشت سر هم اطلاعیه می دادند و مرتب از صدام تمجید می کردند . سرودهای عربی پخش می شد و آنها نمی دانستند علت این شادی چیست؟
تا این که یکی از مسئولان زندان داخل آسایشگاه شد و خیالشان را راحت کرد. او گفت علت این شادی توافق مبادله اسرا از سوی دو کشور است. باور کردنی نبود.
دو دستگاه اتومبیل وارد محوطه زندان شد. همه آنها را سوار کردند و به سمت پادگان بعقوبه حرکت دادند. آن جا محل تجمع اسرایی بود که قرار بود مبادله شوند. شب، ماموران صلیب سرخ آمدند و آنها را ثبت نام کردند . صبح زود به طرف مرز حرکتشان دادند.
به مرز خسروی رسیدند. بوی عطر وطن مشامشان را نوازش می داد. نا خودآگاه اشک روی گونه هایشان جاری شد. به پادگان اسلام آباد و از آن جا به کرمانشاه انتقالشان دادند. هموطنان انتظارشان را می کشیدند . احساس خستگی چندین ساله با دیدن این همه شور و شعف یکباره از تنشان خارج شد.

دیدار پس از سال ها

با هواپیمای " سی- 130" نیروی هوایی آنها را از کرمانشاه به تهران منتقل کردند. بین زمین و آسمان از طریق بی سیم هواپیما او را صدا کردند. همسرش با برج مراقبت تماس گرفته بود و آنها نیز به درون هواپیما انتقال داده بودند. از طریق بی سیم با همسرش صحبت کرد و خبر سلامتی اش را به او داد.
وارد فرودگاه مهرآباد شدند. جمعیت استقبال کننده جلوی در ازدحام کرده بودند. اتوبوس ها آماده بودند تا آنها را سوار کنند. که یک دفعه صدایی او را متوجه جمعیت کرد:
- محمد... محمد...
وقتی نگاه کرد همسرش وبرادر همسرش را دید. دختر کوچکی را روی دستشان بلند کرده بودند و به او نشان می دادند . فهمید که حورا دخترش است.
باید چند روزی در قرنطینه می ماندیم. پس از دو روز به طرف ستاد نیروی هوایی حرکتشان دادند. استقبال با شکوهی از آنها به عمل آمد.
با اسپند و گل و گلاب او را به منزلش بردند. دور تا دور اتاق بستگان و دوستانش نشسته بودند . از گوشه اتاق یکی صدا زد:
- برای سلامتی آزادگان سرافرازمان صلوات!
پس از فروکش طنین صلوات جمع، یکی دیگر صدا زد:
- برای شادی روح بلند امام(ره) و ارواح طیبه شهدا بخوانید فاتحه مع الصلواه!


برداشتی آزاد از عقابان دربند

هرگونه برداشت و استفاده از این مطلب منوط به ذکر منبع و نام نویسنده می باشد
پایان