دين و فلسفه
ارسال شده: پنجشنبه ۱۲ آذر ۱۳۸۸, ۹:۲۱ ب.ظ
هم سخني دين و فلسفه
اين مقاله، تلخيص، تشريح و بازنويسي مقاله " فلسفه و دين " نوشته[FONT=Times New Roman] . E. Smith (اي اسميت) دايره المعارف دين به سرپرستي ميرچا الياده است.
مقدمه
در طول تاريخ فلاسفه از دو جنبه سعي در تشخيص پديده هاداشته اند. اول از طريق تلاش براي آگاهي از کلي ترين خصوصيت هر موجود ازکثرت و وحدت، هويت و اختلاف و فعل و انفعال. اين همان ديدگاهي در فلسفهاست که با علم مشترک است و در قرون هفدهم و هجدم " فلسفه طبيعي " ناميدهشد و امروزه ميدان عمل خويش را به علم واگذار کرده است[FONT=Times New Roman].
اما در ديدگاهي ديگر فلسفه جستجوي پاسخ در برابر حيرت انسان را بر عهده داشت. حيرت در مورد هستي اشياء، حيرت در برابر علل وجود ممکنات و سوال از اينکه چه نيرويي باعث وجود حرکت در کليت جهان است.
فلسفه در اين ديدگاه داراي حوزه هاي عمل مشترک با دينميباشد. اين اشتراک حوزه عمل و شبيه بودن اهداف دين و فلسفه ( که هر دو بهنوعي تلاش در تبيين جهان و تعيين علل غايي آن دارند ) گاه باعث رقابت، گاهباعث همياري و گاه باعث طرد يکي از اين دو بوده است. البته در اينجا لازماست به تفاوت فيلسوف و متفکر ديني اشاره شود.
فيلسوف و متفكر ديني در جايگاه باور به خدا اختلاف دارند.خدا و وجود وي براي يک دين دار مساله اي اوليه است که از طريق قبول آنميتوان به پاسخ هاي سوالات مطرح شده رسيد در حالي که براي يک فيلسوف اثباتوجود خدا آخرين قدمي است که پس از حل بسياري مسائل ديگر، بايد برداشتهشود. يک متفكر ديني با خدا شروع ميکند و يک فيلسوف ، فلسفه اش را با خدا پايان ميدهد[FONT=Times New Roman].
براي بررسي وضعيت همراهي دين و فلسفه بايد توجه کرد کهاکثر اديان جهان از شرق برخواسته اند و در آغاز پيدايش اين دين ها، فلسفهاي منسجم در اين مناطق موجود نبوده. لذا در شرقابتدا اديان پا به عرصه هستي گذاشته اند و بعد بر اساس باورهاي ديني،فلسفه هايي متناسب توسط متفکريني که با فلسفه غرب آشنا شده بودند، تدوينشده است.
مثلا کلمنت اسکدراني ( وفات حوالي 215 ميلادي ) فلسفه ايمسيحي بر پايه افکار نوافلاطونيان بنا کرد ، کاري که در جهان اسلام توسطابونصر فارابي انجام شد[FONT=Times New Roman].
اما در جهان غرب، وضع کاملا به عکس شرق بود. اولينديدارهاي جهان غرب با اديان بزرگ شرقي، 500 سال بعد از وفات سقراط بود ودر اين هنگام فلسفه در غرب کاملا ريشه دوانده، جاي پاي خود را محکم کردهبود. اين فلسفه کهن سال، خود را با ديني جوان روبرو ميديد که مدعي جهانبيني جديدي بود و فلسفه را به مبارزه ميطلبيد[FONT=Times New Roman].
شروع اختلاف
شايد به طريقي منطقي بتوان شروع فلسفه منسجم و دستگاه مندرا از تفکرات سقراط و سپس شاگردان و جانشينان وي ( افلاطون و ارسطو )دانست. اين فلسفه در مورد حوزه هايي که دين در آن ها بحث ميکند، نظرات خاصخود را داشت اما هنگامي که دين با فلسفه ارسطويي روبرو شد، مشکلي به وجودنيامد و حتي به اعتقاد بسياري، همکاري و همفکري خوب و گسترده اي نيز ميان اين دو برقرار شد :
فلسفه پايه هاي دين را استحکام ميبخشيد و دين هم به نوبهخود مسائل، افق هاي تازه و سرزمين هايي بکر براي تاخت و تاز فلسفه به وجودمي آورد. ( براي مثال ارسطو سالها قبل از اديان توحيدي خداوند را " محرک نامتحرک " ميدانست که کمک بزرگي براي پيشرفت اديان بود و در مقابل دين با اعتقاد کلامي " خلق " جهان، مباحث فلسفي حادث بودن يا قديم بودن جهان را به روي فيلسوفان باز ميکرد[FONT=Times New Roman] )
اما ماجرا به همين صورت ادامه نيافت. در قرن 18 ( و اوائلقرن 19 ) فيلسوف ايده آليست آلماني ( ايمانوئل کانت) به گفته ويل دورانت "اروپا را از خواب دلبستگي به اصول مسلّمه بيدار کرد ". وي با انتشار کتاب "نقد عقل محض"در سال 1781 به نقد توانايي عقل انسان براي رسيدن به نتايج منطبق باواقعيت پرداخت. کانت در اين کتاب به تعيين حدود عملکرد ذهن مي پردازد واموري را که توانايي تجربه آن را نداريم و عقل را در تحليل امور في نفسهجهان ( که ميتوانند خارج از ذهن ما موجود باشند ) ناتوانخواند. در کنار اين کتاب طرز فکر علمي اثباتي ( پوزيتيويستي ) که در تلاشبراي تعيين صدق / کذب گزاره ها از طريق بدست آوردن قوانين عام و جهان شمولبود نيز تقريبا در همه مجامع علمي، روش مرسوم و حتي تنها روش مورد قبولبود. اين تجربه گرايي تلاش ميکرد در حوزه هاي ديني نيز رسوخ کند و ميدانيمکه مثبت گرايي روش شناسيک تنها يک معيار براي ارزشگذاري پديده ها ميشناسد:
تجربه حسي ! و واضح است که هيچ يک از ( يا اگر با تسامح سخن بگوييم بسياري از ) گزاره هاي ديني خارج از تجربه حسي قرار دارند[FONT=Times New Roman].
پس جدايي از آن جا آغاز شد که کانتعقل محض را ناتوان از تحليل پديده هاي جهان طبيعي دانست و از طرف ديگرمثبت گرايي با تاکيد صريح بر اصالت تجربه حسي، تلاش کرد دين هاي سنتي رااز حوزه عقل، به بيرون براند.
اما متفکرين ديني و فلاسفه نيز بيکار ننشستند و از طرفمختلفي تلاش کردند همسخني دين و فلسفه را تحليل نمايند. بيشترين اين تلاشها را ميتوان در سه دسته کلي قرار داد .
<!-- / message --> <!-- sig -->
اين مقاله، تلخيص، تشريح و بازنويسي مقاله " فلسفه و دين " نوشته[FONT=Times New Roman] . E. Smith (اي اسميت) دايره المعارف دين به سرپرستي ميرچا الياده است.
مقدمه
در طول تاريخ فلاسفه از دو جنبه سعي در تشخيص پديده هاداشته اند. اول از طريق تلاش براي آگاهي از کلي ترين خصوصيت هر موجود ازکثرت و وحدت، هويت و اختلاف و فعل و انفعال. اين همان ديدگاهي در فلسفهاست که با علم مشترک است و در قرون هفدهم و هجدم " فلسفه طبيعي " ناميدهشد و امروزه ميدان عمل خويش را به علم واگذار کرده است[FONT=Times New Roman].
اما در ديدگاهي ديگر فلسفه جستجوي پاسخ در برابر حيرت انسان را بر عهده داشت. حيرت در مورد هستي اشياء، حيرت در برابر علل وجود ممکنات و سوال از اينکه چه نيرويي باعث وجود حرکت در کليت جهان است.
فلسفه در اين ديدگاه داراي حوزه هاي عمل مشترک با دينميباشد. اين اشتراک حوزه عمل و شبيه بودن اهداف دين و فلسفه ( که هر دو بهنوعي تلاش در تبيين جهان و تعيين علل غايي آن دارند ) گاه باعث رقابت، گاهباعث همياري و گاه باعث طرد يکي از اين دو بوده است. البته در اينجا لازماست به تفاوت فيلسوف و متفکر ديني اشاره شود.
فيلسوف و متفكر ديني در جايگاه باور به خدا اختلاف دارند.خدا و وجود وي براي يک دين دار مساله اي اوليه است که از طريق قبول آنميتوان به پاسخ هاي سوالات مطرح شده رسيد در حالي که براي يک فيلسوف اثباتوجود خدا آخرين قدمي است که پس از حل بسياري مسائل ديگر، بايد برداشتهشود. يک متفكر ديني با خدا شروع ميکند و يک فيلسوف ، فلسفه اش را با خدا پايان ميدهد[FONT=Times New Roman].
براي بررسي وضعيت همراهي دين و فلسفه بايد توجه کرد کهاکثر اديان جهان از شرق برخواسته اند و در آغاز پيدايش اين دين ها، فلسفهاي منسجم در اين مناطق موجود نبوده. لذا در شرقابتدا اديان پا به عرصه هستي گذاشته اند و بعد بر اساس باورهاي ديني،فلسفه هايي متناسب توسط متفکريني که با فلسفه غرب آشنا شده بودند، تدوينشده است.
مثلا کلمنت اسکدراني ( وفات حوالي 215 ميلادي ) فلسفه ايمسيحي بر پايه افکار نوافلاطونيان بنا کرد ، کاري که در جهان اسلام توسطابونصر فارابي انجام شد[FONT=Times New Roman].
اما در جهان غرب، وضع کاملا به عکس شرق بود. اولينديدارهاي جهان غرب با اديان بزرگ شرقي، 500 سال بعد از وفات سقراط بود ودر اين هنگام فلسفه در غرب کاملا ريشه دوانده، جاي پاي خود را محکم کردهبود. اين فلسفه کهن سال، خود را با ديني جوان روبرو ميديد که مدعي جهانبيني جديدي بود و فلسفه را به مبارزه ميطلبيد[FONT=Times New Roman].
شروع اختلاف
شايد به طريقي منطقي بتوان شروع فلسفه منسجم و دستگاه مندرا از تفکرات سقراط و سپس شاگردان و جانشينان وي ( افلاطون و ارسطو )دانست. اين فلسفه در مورد حوزه هايي که دين در آن ها بحث ميکند، نظرات خاصخود را داشت اما هنگامي که دين با فلسفه ارسطويي روبرو شد، مشکلي به وجودنيامد و حتي به اعتقاد بسياري، همکاري و همفکري خوب و گسترده اي نيز ميان اين دو برقرار شد :
فلسفه پايه هاي دين را استحکام ميبخشيد و دين هم به نوبهخود مسائل، افق هاي تازه و سرزمين هايي بکر براي تاخت و تاز فلسفه به وجودمي آورد. ( براي مثال ارسطو سالها قبل از اديان توحيدي خداوند را " محرک نامتحرک " ميدانست که کمک بزرگي براي پيشرفت اديان بود و در مقابل دين با اعتقاد کلامي " خلق " جهان، مباحث فلسفي حادث بودن يا قديم بودن جهان را به روي فيلسوفان باز ميکرد[FONT=Times New Roman] )
اما ماجرا به همين صورت ادامه نيافت. در قرن 18 ( و اوائلقرن 19 ) فيلسوف ايده آليست آلماني ( ايمانوئل کانت) به گفته ويل دورانت "اروپا را از خواب دلبستگي به اصول مسلّمه بيدار کرد ". وي با انتشار کتاب "نقد عقل محض"در سال 1781 به نقد توانايي عقل انسان براي رسيدن به نتايج منطبق باواقعيت پرداخت. کانت در اين کتاب به تعيين حدود عملکرد ذهن مي پردازد واموري را که توانايي تجربه آن را نداريم و عقل را در تحليل امور في نفسهجهان ( که ميتوانند خارج از ذهن ما موجود باشند ) ناتوانخواند. در کنار اين کتاب طرز فکر علمي اثباتي ( پوزيتيويستي ) که در تلاشبراي تعيين صدق / کذب گزاره ها از طريق بدست آوردن قوانين عام و جهان شمولبود نيز تقريبا در همه مجامع علمي، روش مرسوم و حتي تنها روش مورد قبولبود. اين تجربه گرايي تلاش ميکرد در حوزه هاي ديني نيز رسوخ کند و ميدانيمکه مثبت گرايي روش شناسيک تنها يک معيار براي ارزشگذاري پديده ها ميشناسد:
تجربه حسي ! و واضح است که هيچ يک از ( يا اگر با تسامح سخن بگوييم بسياري از ) گزاره هاي ديني خارج از تجربه حسي قرار دارند[FONT=Times New Roman].
پس جدايي از آن جا آغاز شد که کانتعقل محض را ناتوان از تحليل پديده هاي جهان طبيعي دانست و از طرف ديگرمثبت گرايي با تاکيد صريح بر اصالت تجربه حسي، تلاش کرد دين هاي سنتي رااز حوزه عقل، به بيرون براند.
اما متفکرين ديني و فلاسفه نيز بيکار ننشستند و از طرفمختلفي تلاش کردند همسخني دين و فلسفه را تحليل نمايند. بيشترين اين تلاشها را ميتوان در سه دسته کلي قرار داد .
<!-- / message --> <!-- sig -->