در كمين گل سرخ

در اين بخش شهداء و ايثارگران جنگ معرفي و درباره‌ي حماسه دفاع مقدس بحث ميشود

مدیران انجمن: moh-597, شوراي نظارت, مديران هوافضا

Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 2653
تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 2612 بار
سپاس‌های دریافتی: 5561 بار
تماس:

در كمين گل سرخ

پست توسط moh-597 »

مطالب زير بر گرفته از كتاب سرگذشت‌نامه شهید سپهبد علی صیاد شیرازی فرمانده نیروی زمینی ارتش می‌باشد و به عبارتي زندگي نامه ايشان از چند ماه قبل از شروع جنگ تحميلي تا زمان شهادت مي باشد

 [External Link Removed for Guests] 

فصل اول

روز 24 مرداد 59 براي‌ فرماندهان‌ و رزمندگان‌ قرارگاه‌ شمال‌ غرب‌، روز مهمي‌ بود و از پيش‌ به‌ اين‌ روز اميدها داشتند. ماجرا از اين‌ قرار بود كه‌ همه‌ چيز حكايت‌ از حملة‌ قريب‌ الوقوع‌ ارتش‌ عراق به‌ مرزهاي‌ ايران‌ داشت‌. حالا ديگر فهميدن‌ اين‌ ماجرا فراست‌ و كياست‌ زيادي‌ نمي‌خواست‌. اگر نگوييم‌ اغلب‌ مردم‌ ايران‌، قطعاً عموم‌ اهالي‌ شهرها و استان‌هاي‌ مرزي‌ نگران‌ اين‌ توفان‌ خانمان‌سوزي‌ بودند كه‌ در راه‌ بود. از رجزخواني‌هاي‌ گستاخانة‌ حكام‌ عراق گرفته‌ تا آتش‌بازي‌ بي‌شرمانة‌ ژنرال‌هايش‌ كه‌ مردم‌ بي‌دفاع‌ روستاهاي‌ مرزي‌ ايران‌ را گلوله‌باران‌ مي‌كردند، ترديدي‌ در وقوع‌ اين‌ تجاوز باقي‌ نمي‌گذاشت‌؛ اما با اين‌ همه‌ گويا آن‌ قدر كه‌ حذف‌ رقباي‌ داخلي‌ براي‌ فرماندهي‌ نيروهاي‌ مسلح‌ ايران‌ اهميت‌ داشت‌ كه‌ در برابر آن‌، قشون‌كشي‌ دشمني‌ را كه‌ فتح‌ ايران‌ را در سرداشت‌، ناچيز مي‌ديد!
سرهنگ‌ صيادشيرازي‌ و همرزمانش‌ چاره‌ را در اين‌ ديدند تا بني‌صدر را كه‌ علاوه‌ بر رياست‌ جمهوري‌، فرماندهي‌ كل‌ قوا را هم‌ برعهده‌ داشت‌، همراه‌ مشاورانش‌ به‌ منطقه‌ دعوت‌ كنند تا از نزديك‌ آثار و نشاني‌هاي‌ اين‌ خطر بزرگ‌ را ببينند.
روز 24 مرداد آن‌ها به‌ كرمانشاه‌ آمدند. رئيس‌جمهور ابتدا براي‌ مردم‌ نگران‌ اين‌ شهر سخنراني‌ كرد و به‌ آنان‌ اطمينان‌ داد كه‌ اگر عراق يك‌ وقتي‌ چنين‌ كند در مقابل‌ آمادگي‌ نيروهاي‌ مسلح‌ ما شكست‌ چناني‌ خواهد خورد و...
سپس‌ او و همراهانش‌ در قرارگاه‌ حضور يافتند تا طول‌ و عرض‌ اين‌ ماجرا را بررسي‌ كنند. جلسه‌اي‌ با حضور فرماندهان‌ عالي‌رتبه‌ ارتش‌ و سپاه‌ تشكيل‌ شد. ابتدا سرگرد ابراهيم‌وند ركن‌ دوم‌ ستاد، اطلاعات‌ جمع‌آوري‌ شده‌ از خاك‌ عراق را گزارش‌ داد. استقرار چندين‌ لشگر در مرزها، شيوة‌ مانورهاي‌ آنان‌، نفوذ هواپيماهاي‌ شناساسي‌ و عوامل‌ اطلاعات‌ ارتش‌ عراق به‌ عمق‌ خاك‌ ايران‌ و ربودن‌ سربازان‌ و نظاميان‌ و... خبر از تك‌ نظامي‌ داشت‌.
سپس‌ سرگرد جاوداني‌، ركن‌ سوم‌ ستاد قرارگاه‌ بعداز بيان‌ مسائل‌ مربوط‌ به‌ وضعيت‌ جبهة‌ خودي‌، تحليلش‌ را ارائه‌ كرد. او در پايان‌ سخنانش‌ نتيجه‌ گرفت‌ كه‌:
ـ با توجه‌ به‌ اطلاعاتي‌ كه‌ ركن‌ دوم‌ از وضعيت‌ ارتش‌ عراق داد و با توجه‌ به‌ استعداد، تركيب‌ و گسترش‌ يگان‌هاي‌ خودي‌ و وضعيت‌ و توان‌ رزمي‌ آنان‌، عراق تا چند هفتة‌ آينده‌ تك‌ خواهد كرد!
اين‌ خبر صريح‌ افسر جوان‌ همه‌ را تكان‌ داد و لحظاتي‌ بهت‌ و سكوت‌ بر فضاي‌ سالن‌ حاكم‌ شد تا اين‌ كه‌ يكي‌ از همراهان‌ رئيس‌جمهور سكوت‌ را شكست‌ و با ناباوري‌ گفت‌: «آقاي‌ سرگرد، ممكن‌ است‌ يك‌ بار ديگر اين‌ بخش‌ آخر حرفتان‌ را تكرار كنيد!»
سرگرد بار ديگر سخنش‌ را تكرار كرد. تيمسار پرسيد: «آيا دليلي‌ هم‌ براي‌ اين‌ ادعايتان‌ داريد؟»
او مجدداً دلايلش‌ را شمرد اما تيمسار به‌ سوي‌ رئيس‌جمهور برگشت‌ و با پوزخند گفت‌: «قربان‌، آقاي‌ صياد و دوستانش‌، جوانند و ماشاءالله‌ خيلي‌ هم‌ شجاع‌ هستند، اما هنوز تجربة‌ لازم‌ را براي‌ مسؤوليت‌هايي كه‌ بهشان‌ محول‌ شده‌ ندارند. آن‌ها خيال‌ مي‌كنند همين‌ كه‌ يك‌ قرينه‌ از تك‌ ديدند پس‌ تك‌ قطعي‌ است‌ در حالي‌كه‌ ده‌ها قرينه‌ بايد وجود داشته‌ باشد تا يك‌ فرمانده‌ به‌ تحقق‌ يك‌ تك‌ نظامي‌ يقين‌ پيدا كند!»
سرگرد جاوداني‌ اجازه‌ خواست‌ و توضيح‌ داد كه‌ نه‌ يك‌ قرينه‌ بلكه‌ قراين‌ زيادي‌ براي‌ حمله‌ عراق وجود دارد. او اشاره‌ كرد به‌ تبليغات‌ راديويي‌ طرفين‌ عليه‌ يك‌ديگر، تمركز نيروهاي‌ عراقي‌ در مرز و نحوه‌ آرايش‌ و مانور آنان‌، تشديد تبادل‌ آتش‌ طرفين‌، فعاليت‌ اطلاعاتي‌ عراق در منطقه‌، اسير كردن‌ ديده‌بان‌هاي ايراني‌ در منطقه‌ ريجا براي‌ كسب‌ اطلاعات‌ و افزايش‌ فعاليت‌هاي‌ هوايي‌ و شناسايي‌ اين‌ كشور در منطقه‌ و چند مورد ديگر، اما تيمسار نپذيرفت‌ و توضيح‌ داد كه‌ اين‌ طور نيست‌ و به‌ بازديد دو هفته‌ پيش‌ خود به‌ منطقه‌ اشاره‌ كرد كه‌ چيزي‌ غير طبيعي‌ نديده‌ است‌. رئيس‌جمهور با ناراحتي‌ سخن‌ او را قطع‌ كرد و پرسيد: «حالا اگر حدس‌ اين‌ها درست‌ باشد، شما براي‌ مقابله‌ چه‌ برنامه‌اي‌ داريد؟»
او توضيح‌ داد كه‌ به‌ همين‌ منظور طرح‌ ابوذر را براي‌ يگان‌ها ابلاغ‌ كرده‌اند كه‌ در صورت‌ حملة‌ عراق وظايف‌ آن‌ها در آن‌ پيش‌بيني‌ شده‌ است‌. طبق‌ اين‌ طرح‌ در منطقه‌ شمال‌ و غرب‌، چهار لشگر از نيروي‌ زميني‌ ارتش‌ در اختيار قرارگاه‌ قرار مي‌گرفت‌. وقتي‌ كه‌ سرهنگ‌ صياد، در بارة‌ وضعيت‌ واقعي‌ اين‌ لشگرها توضيح‌ داد، معلوم‌ شد كه‌ به‌ اميد آن‌ها نمي‌توان‌ منتظر وقوع‌ حادثه‌ ماند.
لشگرهاي‌ 28 كردستان‌ و 64 ارومية‌ سخت‌ گرفتار امنيت‌ كردستان‌ و آذربايجان‌ غربي‌ بودند و اگر مي‌توانستند آرامش‌ را در آن‌ سامان‌ برقرار كنند البته‌ كه‌ كاري‌ بزرگ‌ كرده‌ بودند و توقعي‌ ديگري‌ از آنان‌ نبود. لشگر 81 كرمانشاه‌ نيز در منطقة‌ ريجا، اورامانات‌ و كامياران‌ همين‌ وظيفه‌ را داشت‌. يگان‌هايي‌ از لشگر 16 قزوين‌ هم‌ در كردستان‌ با ضدانقلاب‌ درگير بودند.
اضافه‌ بر اين‌ همة‌ اين‌ لشگرها و بلكه‌ تمام‌ نيروي‌ زميني‌، به‌ طور جدي‌ با مشكل‌ كم‌ بود نيرو مواجه‌ بودند. طرح‌ يك‌ ساله‌ كردن‌ سربازي‌ توسط‌ دولت‌ موقت‌ تمامي‌ پادگان‌ها را خالي‌ كرده‌ بود و از سوي‌ ديگر به‌ علت‌ مسائل‌ و شرايط‌ مربوط‌ به‌ انقلاب‌ و تغيير نظام‌ سياسي‌ در كشور، اغلب‌ فرماندهان‌ يگان‌هاي‌ ارتش‌ فاقد آن‌ اقتدار لازم‌ بودند تا بتوانند از نيروهاي‌ تحت‌ امرشان‌ به‌ نحو مطلوب‌ استفاده‌ كنند و در نتيجه‌ بي‌نظمي‌، افت‌ آموزش‌ و پايين‌ بودن‌ توان‌ نظامي‌ كاملاً در يگان‌ها مشهود بود.
پيشنهاد مشخص‌ قرارگاه‌، مسلح‌ كردن‌ نيروهاي‌ انقلابي‌ و بسيج‌ عمومي‌ بود.
در ادامة‌ جلسه‌ بين‌ تيمسار و يكي‌ از فرماندهان‌ بحث‌ تندي‌ صورت‌ گرفت‌ كه‌ تيمسار احساس‌ توهين‌ كرد و به‌ اعتراض‌ جلسه‌ را ترك‌ گفت‌ و اين‌ چنين‌ جلسه‌اي‌ كه‌ به‌ نتايجش‌ اميدها بسته‌ شده‌ بود تقريباً بدون‌ نتيجه‌اي‌ كه‌ بتواند در روز مبادا جلو قشون‌ عراق را سد كند، تعطيل‌ شد!
در پايان‌ جلسه‌ به‌ پيشنهاد محمد بروجردي‌ فرمانده‌ ارشد سپاه‌ در منطقه‌ قرار شد بعدازظهر رئيس‌جمهور و همراهانش‌ از پاسگاه‌هاي‌ مورد هدف‌ قرار گرفته‌ بازديد كنند.
عصر آن‌ روز رئيس‌جمهور و تعدادي‌ از همراهانش‌ با هلي‌كوپتر به‌ منطقة‌ قصرشيرين‌ رفتند. او با ديدن‌ آثار توپ‌هاي‌ عراقي‌ در روي‌ پاسگاه‌ها و و مردم‌ بي‌دفاعي‌ كه‌ مجروح‌ شده‌ بودند، گويي‌ تازه‌ درمي‌يافت‌ كه‌ قشون‌كشي‌ عراق توهم‌ نيست‌ بلكه‌ منطقه‌ در آستانة‌ جنگ‌ بزرگي‌ قرار دارد. اما اي‌ كاش‌ اين‌ حس‌ و حال‌ تا تهران‌ باقي‌ مي‌ماند!
هنگامي‌ كه‌ آنان‌ از بازديد مرز برگشتند آفتاب‌ رو به‌ غروب‌ بود اما مردم‌ مضطرب‌ قصرشيرين‌ كه‌ مي‌دانستند اگر آتش‌ جنگ‌ بر افروخته‌ شود آنان‌ قربانيان‌ روز نخستين‌اند، در فرمانداري‌ جمع‌ شده‌ بودند تا ببينند چرا مسؤولان‌ هيچ‌ تحرك‌ جدي‌اي‌ براي‌ روز مبادا ندارند. آن‌ها مي‌ديدند و مي‌شنيدند كه‌ عراقي‌ها به‌ راحتي‌ به‌ روستاهاي‌ اطراف‌ مي‌آيند و بهتر از همه‌ مي‌دانستند كه‌ در جبهة‌ خودي‌ هيچ‌ استحكامي‌ وجود ندارد و...
رئيس‌جمهور برايشان‌ سخنراني‌ كرد و وعده‌ وعيدهاي‌ فراواني‌ داد. وقتي‌ او از گفتن‌ ايستاد كه‌ ساعت‌ هشت‌ شب‌ بود و مدتي‌ از غروب‌ آفتاب‌ مي‌گذشت‌.
سرهنگ‌ صياد كه‌ از خطرات‌ پرواز در شب‌ بي‌اطلاع‌ نبود، براي‌ برگشتشان‌ اتومبيل‌ تهيه‌ ديده‌ بود:
براي‌ برگشتن‌ هم‌ ماشين‌ بود و هم‌ هلي‌كوپتر. گفتم‌: «بفرماييد سوار ماشين‌ها شويد.»
بني‌صدر گفت‌: «مگر نمي‌شود با هلي‌كوپتر برگرديم‌؟»
گفتم‌: «نمي‌شود.»
اما خلبان‌ كه‌ احتمالاً احساساتي‌ شده‌ بود، با يك‌ جسارت‌ خارج‌ از منطق‌ گفت‌: «نخير مي‌شود، من‌ مي‌توانم‌ در شب‌ پرواز كنم‌.»
همه‌ سوار هلي‌كوپتر شديم‌. رئيس‌جمهور، فرمانده‌ نيروي‌ زميني‌ ارتش‌، استاندار كرمانشاه‌، مشاور اطلاعاتي‌ رئيس‌جمهور، مرتضي‌ رضايي‌ فرمانده‌ وقت‌ سپاه‌، و چند نفر ديگر. يادم‌ است‌ براي‌ شهيد محمد بروجردي‌ جا نشد و او ماند.
هلي‌كوپتر 214 از زمين‌ بلند شد و چند لحظه‌ بعد هم‌ كبراي‌ جنگي‌اي‌ براي‌ اسكورتشان‌ برخاست‌. جماعت‌ همه‌ در خلوت‌ خود بودند. لابد به‌ روزهاي‌ وحشتناكي‌ مي‌انديشيدند كه‌ در پيش‌روي‌ ميهن‌ بود. شايد در آن‌ لحظات‌ هركسي‌ به‌ فكر چاره‌اي‌ بود و براي‌ مقابله‌ طرح‌ مي‌ريخت‌.
حدود بيست‌ دقيقه‌اي‌ اين‌ گونه‌ گذشته‌ بود و اكنون‌ آن‌ها بر فراز كوهستان‌هاي‌ اطراف‌ دالاهو بودند كه‌ ناگهان‌ علي‌ متوجه‌ شد سه‌ تا از آمپرهاي‌ خطر روشن‌ است‌. براي‌ اويي‌ كه‌ در اين‌ زمينه‌ داراي‌ اطلاعاتي‌ بود، معناي‌ روشن‌ شدن‌ اين‌ آمپرها كاملاً مفهوم‌ بود!
روشن‌شدن‌ اين‌ آمپرها نشان‌دهندة‌ اين‌ بود كه‌ هلي‌كوپتر دچار نقص‌ فني‌ شده‌ و خطر جدي‌ است‌. بايد هرچه‌ زودتر در جايي‌ مي‌نشستيم‌ و رفع‌ نقص‌ مي‌شد.
طبق‌ عادت‌، دعاي‌ فرج‌ امام‌ زمان‌ (عج‌) را خواندم‌ تا از هر خطري‌ مصون‌ باشيم‌.
به‌ مرتضي‌ رضايي‌ گفتم‌: «مثل‌ اين‌كه‌ دچار مشكل‌ شده‌ايم‌.»
بقية‌ همسفران‌ هنوز از سرنوشتي‌ كه‌ در انتظارشان‌ بود بي‌خبر بودند. در ميان‌ آن‌ كوه‌ها و تپه‌ها هيچ‌ محلي‌ براي‌ فرود آمدن‌ وجود نداشت‌.
سيستم‌ داخل‌ ناگهان‌ خاموش‌ شد و تكان‌هاي‌ غير طبيعي‌ خبر از آن‌ مي‌داد كه‌ كنترل‌ هلي‌كوپتر از دست‌ خلبان‌ها خارج‌ شده‌ است‌. سرنشينان‌ تازه‌ متوجه‌ خطر شده‌ بودند.
كنترل‌كنندة‌ بين‌ خلبان‌ها نيز قطع‌ شده‌ بود و در گوش‌ يكديگر فرياد مي‌زدند تا صداي‌ هم‌ را بشنوند. صداهاي‌ ترس‌ خوردة‌ آن‌ها حكايت‌ از جدي‌ بودن‌ خطر داشت‌. يكي‌ از آن‌ها داد مي‌زد: «من‌ بايد آن‌جا بنشينم‌.»
علي‌ به‌ جايي‌ كه‌ او اشاره‌ مي‌كرد، نگاه‌ كرد، سوسوي‌ چراغي‌ ديده‌ مي‌شد. اما او مي‌دانست‌ كه‌ اين‌ منطقه‌ در دست‌ ضدانقلاب‌ است‌ و هنور پاكسازي‌ نشده‌ است‌. همين‌ را به‌ آن‌ خلبان‌ و همراهانش‌ گفت‌. بايد يكي‌ از دو خطر را مي‌پذيرفتند.

خلبان‌ گفت‌: «هيچ‌ چاره‌اي‌ نداريم‌.» و توضيح‌ داده‌ كه‌ ورتيكو شده‌اند.
گفت‌: «با اين‌ حساب‌ پس‌ بشين‌.»
تا آن‌جا كه‌ ممكن‌ بود، هلي‌كوپتر را به‌ زمين‌ نزديك‌ كرد. هلي‌كوپتر به‌ روي‌ روستايي‌ رسيد. اما خلبان‌ به‌ نظرش‌ رسيد كه‌ در آن‌ پايين‌، آب‌ است‌ و نمي‌تواند روي‌ آن‌ بنشيند.
داشتم‌ خودم‌ را آماده‌ مي‌كردم‌ همين‌ كه‌ هلي‌كوپتر به‌ زمين‌ اصابت‌ كرد، در را باز كنم‌ و بپرم‌ بيرون‌ كه‌ ناگهان‌ هلي‌كوپتر با ضربة‌ سختي‌ به‌ زمين‌ خورد. بر اثر شدت‌ آن‌ در كنده‌ شد و من‌ در حالي‌ كه‌ سرم‌ شكافته‌ بود، تندي‌ به‌ بيرون‌ پريدم‌ و سعي‌ كردم‌ از آن‌ فاصله‌ بگيرم‌. هر آن‌، انتظار داشتم‌ هلي‌كوپتر منفجر شود. دقايقي‌ گذشت‌، خبري‌ نشد. از كساني‌ هم‌ كه‌ در آن‌ بودند خبري‌ نشد و كسي‌ بيرون‌ نيامد. فكر كردم‌ بي‌هوش‌ شده‌اند.
وقتي‌ برگشتم‌ توي‌ آن‌، ديدم‌ همه‌ خشكشان‌ زده‌ است‌ و گيج‌ شده‌اند. همه‌ را بيرون‌ كشيدم‌ و ديدم‌ الحمدلله‌ همه‌ سالمند و كسي‌ آسيب‌ جدي‌ نديده‌ است‌.
دقايقي‌ در كنار هلي‌كوپتر روي‌ زمين‌ ولو شديم‌. نمي‌دانستيم‌ در كجا هستيم‌. نگران‌ بوديم‌ كه‌ مبادا در منطقة‌ ضدانقلاب‌ باشيم‌. هلي‌كوپتر كبري‌ با مهارت‌ تمام‌ در كنارمان‌ به‌ زمين‌ نشست‌. به‌ او گفتم‌ كه‌ هر چه‌ زودتر برود و به‌ پادگان‌ اسلام‌ آباد غرب‌ خبر بدهد تا نيروي‌ كمكي‌ بيايد.
اكنون‌ كه‌ از خطر آسماني‌ نجات‌ يافته‌ بودند، فكر گرفتاري‌ در چنگال‌
ضدانقلاب‌ لحظه‌اي‌ آرامشان‌ نمي‌گذاشت‌. لقمة‌ چرب‌ و نرم‌ و پر و پيماني‌ به‌ دامن‌ دشمن‌ افتاده‌ بود! رئيس‌جمهور كشور و فرماندهان‌ عالي‌رتبه‌اي‌ كه‌ سررشتة‌ امنيت‌ نظام‌ در دستشان‌ بود و اميد مردم‌ در روزهاي‌ خطر بودند اكنون‌ در مرز اسارت‌ و نابودي‌ قرار گرفته‌ بودند و...
علي‌ در اين‌ فكرها بود كه‌ از دور سياهي‌هايي‌ ديد و فهميد عده‌اي‌ به‌ سويشان‌ مي‌آيند. كلتش‌ را به‌ دست‌ گرفت‌ پيش‌ رفت‌ و پيش‌ از اين‌ كه‌ آنان‌ برسند، با صداي‌ كشيده‌اي‌ ايست‌ داد. جماعت‌ ايستادند. از هويتشان‌ پرسيد.
معلوم‌ شد ضدانقلاب‌ نيستند، بلكه‌ از مردم‌ محلي‌اند و مي‌خواهند به‌ ما كمك‌ كنند. بايد هرچه‌ زودتر از آن‌جا دور مي‌شديم‌. پرسيديم‌: «وسيلة‌ نقليه‌ چه‌ داريد؟»
گفتند: «يك‌ تراكتور و يك‌ جيپ‌. البته‌ اگر روشن‌ شوند!»
به‌ لطف‌ خدا هر دو ماشين‌ به‌ راه‌ افتاد و ما سوار شديم‌ و پس‌ از طي‌ بيست‌ كيلومتر به‌ پاسگاه‌ روستاي‌ گهواره‌ رسيديم‌. در آن‌جا متوجه‌ شديم‌ تمام‌ اين‌ بيست‌ كيلومتر را ما در منطقة‌ آلوده‌ به‌ ضدانقلاب‌، پيموده‌ايم‌!
در پاسگاه‌ علي‌ و ديگر مجروحان‌ پانسمان‌ شدند و با پيكاني‌ كه‌ بود به‌ سوي‌ شهر حركت‌ كردند. در طول‌ راه‌ بني‌صدر كه‌ حالا از دو خطر جدي‌ نجات‌ پيدا كرده‌ بود، به‌ علي‌ مهرباني‌ها مي‌كرد و سخت‌ تحت‌ تأثير شجاعت‌ و تدبير او قرار گرفته‌ بود. اما آيا اين‌ مهرباني‌ها تا كي‌ ممكن‌ بود دوام‌ داشته‌ باشد؟
از اين‌ واقعه‌ به‌ بعد، بني‌صدر به‌ ما بيش‌تر علاقه‌مند شده‌ بود و بعد از آن‌ خيلي‌ مورد تفقد قرار مي‌داد. البته‌ من‌ هيچ‌ توجهي‌ به‌ اين‌ مسائل‌ نداشتم‌، سعي‌ مي‌كردم‌ كار خودم‌ را انجام‌ بدهم‌ و كار را پيش‌ ببرم‌.
به‌ همين‌ مناسبت‌ امام‌خميني‌ (ره‌) در پيامي‌ به‌ رئيس‌جمهور، از او و همراهانش‌ خواستند: به‌ شكرانة‌ اين‌ نعمت‌ بزرگ‌، زندگاني‌ ثانوي‌ خود را بيش‌ از پيش‌ وقف‌ خدمت‌ به‌ اسلام‌ و كشور اسلامي‌ نمايند


منبع : سايت سوره ( با تشكر از دوست خوبم فريبرز )
پاينده باد ايران زنده باد ايراني

وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]

صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 2653
تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 2612 بار
سپاس‌های دریافتی: 5561 بار
تماس:

پست توسط moh-597 »

علي‌، بي‌خبر از آن‌چه‌ كه‌ در تهران‌ مي‌گذشت‌، شب‌ و روز آرام‌ بي‌قرار براي‌ آزادسازي‌ شهرهاي‌ ميهن‌ اسلامي‌ مي‌كوشيد. مدام‌ از اين‌ پادگان‌ به‌ آن‌ پادگان‌ و از شهري‌ به‌ شهري‌ سفر مي‌كرد، به‌ شناسايي‌ مي‌رفت‌، جلسه‌ مي‌گذشت‌، طرح‌ مي‌ريخت‌ و اجرايش‌ مي‌كرد و... مگر اين‌ همه‌ كار فرصت‌ مي‌داد كه‌ او به‌ آن‌ چه‌ كه‌ در مركز مي‌گذشت‌ بينديشد؟ در همان‌جايي‌ كه‌ منافقان‌ و حاسدان‌ در ساحل‌ امن‌ و آسايش‌ نشسته‌ بودند و براي‌ اويي‌ كه‌ ماه‌ها از خانه‌ و خانواده‌ بي‌خبر بود و با آسايش‌ و استراحت‌ وداع‌ كرده‌ بود، نسخه‌ها مي‌پيچيدند!
همه‌ چيز از آن‌ روز آغاز شد كه‌ يك‌ افسر گمنام‌ توانست‌ سرنخ‌ كلاف‌ در هم‌ پيچيدة‌ كردستان‌ را پيدا كند و به‌ پشتوانة‌ ايمان‌ و شجاعتش‌ و به‌ همت‌ گروه‌ گروهي‌ از جوانان‌ انقلابي‌ از ارتش‌ و سپاه‌ يكي‌ پس‌ از ديگري‌ شهرهاي‌ از دست‌ رفتة‌ كردستان‌ را به‌ زير پرچم‌ جمهوري‌ اسلامي‌ در آورد. بدخواهان‌ نظام‌ كه‌ به‌ سرانجام‌ غائله‌ كردستان‌ اميدها داشتند، اكنون‌ مي‌ديدند مسأله‌ سرانجام‌ ديگري‌ پيدا مي‌كند و اميدهايشان‌ نااميد مي‌شود، پس‌ بايد كاري‌ مي‌كردند!
بهانه‌ها از هنگامي‌ آغاز شد كه‌ او بي‌توجه‌ به‌ نظرات‌ مقامات‌ تهران‌نشين‌، تعدادي‌ از فرماندهان‌ لشكرهاي‌ تحت‌ امر قرارگاهش‌ را عوض‌ كرد. همين‌ بهانه‌اي‌ شد تا توطئه‌ها و شايعات‌ عليه‌اش‌ شدت‌ بگيرد و اما او بي‌خبر از اين‌ همه‌ به‌ آزادسازي‌ سردشت‌ مي‌انديشيد!
سردشت‌ همة‌ اميد ضدانقلاب‌ و حاميانش‌ بود. شهري‌ مرزي‌ كه‌ آنان‌ را به‌ عراق پيوند زده‌ بود. مقر فرماندهي‌ ضدانقلاب‌ در كردستان‌ در آن‌جا بود. در آن‌جا نيز تنها، پادگان‌ شهر در دست‌ نيروهاي‌ جمهوري‌ اسلامي‌ بود و يك‌ گردان‌ از تيپ‌ هوابرد، از آن‌ حفاظت‌ مي‌كرد. عمليات‌ جابه‌جايي‌ گردان‌ها هشتصد نفري‌ تنها از طريق‌ هوا و توسط‌ هلي‌كوپترهاي‌ هوانيروز انجام‌ مي‌شد كه‌ خود كاري‌ بسيار مشكل‌ و پرهزينه‌اي‌ بود و چند روز پيش‌ از اين‌ دشمن‌ يكي‌ از آن‌ها را به‌ زمين‌ انداخته‌ بود و... اما آن‌ چيزي‌ كه‌ امروز اهميت‌ پاكسازي‌ سردشت‌ را صد چندان‌ كرده‌ بود، احتمال‌ آغاز جنگ‌ و حملة‌ عراق بود.
نهايتاً قرار شد پاكسازي‌ جادة‌ 60 كيلومتري‌ بانه‌ به‌ سردشت‌ توسط‌ يكي‌ از گردان‌هاي‌ تيپ‌ هوابرد به‌ فرماندهي‌ سرگرد آريان‌ صورت‌ بگيرد و قرارگاه‌ پشتيباني‌ كند. سرگرد علي‌رغم‌ مخالفت‌ مشاورانش‌ اين‌ مأموريت‌ را پذيرفت‌.
در يكي‌ از روزهاي‌ نيمة‌ دوم‌ شهريور، گردان‌ به‌ همراه‌ تعدادي‌ از پاسداران‌، با تجهيزات‌ كامل‌ از پادگان‌ سنندج‌ راه‌ افتاد و از شهرهاي‌ ديواندره‌ و سقز گذشت‌ و به‌ بانه‌ رسيد. علي‌ در كرمانشاه‌ بود اما باز هم‌ دل‌ ناآرامش‌ به‌ تشويش‌ افتاد و او را نگران‌ كرد. به‌ بانه‌ آمد. وقتي‌ رسيد كه‌ ستون‌ به‌ طرف‌ سردشت‌ به‌ راه‌ افتاده‌ بود. هنوز مدتي‌ از آمدنش‌ نمي‌گذشت‌ كه‌ خبر رسيد كاروان‌ در گردنة‌ كوخان‌ به‌ كمين‌ افتاده‌ است‌.
به‌ همراه‌ تعدادي‌ از پاسداران‌ با هلي‌كوپتر خود را به‌ محله‌ حادثه‌ رساند. و اين‌ آغاز يك‌ جنگ‌ واقعي‌ هشت‌ روزه‌ بود! هشت‌ روز طاقت‌فرسا مملو از لحظه‌هاي‌ مرگ‌ و زندگي‌ و صحنه‌هاي‌ زشت‌ و زيبا!
از لحظه‌اي‌ كه‌ پايش‌ به‌ زمين‌ رسيد و منطقه‌ را از نظر گذراند دريافت‌ كه‌ نيروهايش‌ در بدحادثه‌اي‌ گرفتار شده‌اند، نه‌ راه‌ پيش‌ دارند و نه‌ راه‌ پس‌. و تعجب‌ كرد كه‌ چطور توانسته‌اند تا الان‌ تاب‌ بياورند. دشمن‌ به‌ سرتاسر ستون‌ كاملاً اشراف‌ داشت‌ و همة‌ راه‌هاي‌ گريز را بسته‌ بود. چند تا از خودروها در ميان‌ جاده‌ در آتش‌ مي‌سوختند. چارچرخ‌ بيش‌تر خودروها پنچر شده‌ بود و در جا ميخكوب‌ مانده‌ بودند. مي‌ديد مهماتي‌ را كه‌ براي‌ تهيه‌اش‌ زحمت‌ها كشيده‌ بودند، در آتش‌ مي‌سوخت‌ و تركش‌هاي‌ گلوله‌ها به‌ اطراف‌ مي‌افتاد.
در زير آتش‌ بي‌امان‌ دشمن‌، با دلي‌ پراز درد اما ظاهري‌ آرام‌ و باصلابت‌، از ميان‌ اين‌ همه‌ و از كنار پيكرهاي‌ شهيدان‌ و ناله‌هاي‌ مجروحان‌ گذشت‌ و به‌ فرماندهي‌ رسيد. كنترل‌ نيروها از دست‌ آنان‌ خارج‌ شده‌ بود و كسي‌ به‌ كسي‌ نبود.
به‌ چاره‌انديشي‌ نشستند. از بالاي‌ ارتفاعات‌ و از پشت‌ درختان‌ آتش‌ مي‌باريد و او بيش‌تر نگران‌ دو تريلي‌ پراز مهماتي‌ بود كه‌ در ميانشان‌ بودند و اگر آتش‌ مي‌گرفتند...
خبر رسيد مجروحي‌ از دشمن‌ را پيدا كرده‌اند. يك‌ پايش‌ از مچ‌ قطع‌ شده‌ بود و تنها به‌ پوستي‌ آويزان‌ بود. ترس‌ از مرگ‌ بيچاره‌اش‌ كرده‌ بود و به‌ تقلا افتاده‌ بود. التماس‌ كرد: «به‌ من‌ رحم‌ كنيد و از مرگ‌ نجاتم‌ دهيد. كمكتان‌ مي‌كنم‌...» و به‌ جيبش‌ اشاره‌ كرد كه‌ نقشه‌ كمين‌ در آن‌جا بود!
وقتي‌ جيبش‌ را گشتيم‌ نقشة‌ كمين‌ را پيدا كرديم‌. در ميان‌ درختچه‌ها و بوته‌ها سنگرهاي‌ گود كنده‌ بودند كه‌ تا سينة‌ نيروهايشان‌ مي‌رسيد.
آن‌طور كه‌ معلوم‌ بود طرح‌ كمينشان‌ خيلي‌ دقيق‌ و حساب‌ شده‌ بوده‌. با اين‌ طرح‌، ستون‌ بايد در همان‌ ساعت‌ اول‌ منهدم‌ مي‌شد، اما رشادت‌ بچه‌ها باعث‌ شده‌ بود آن‌ها آن‌گونه‌ كه‌ مي‌خواستند موفق‌ نشوند.
متوجه‌ شد بيش‌تر قدرت‌ آتش‌ دشمن‌ در بالاي‌ ارتفاعي‌ است‌ كه‌ در كنار جاده‌ است‌. تصميم‌ گرفت‌ آن‌ را بگيرد. طرحي‌ ريخت‌ و دسته‌اي‌ از نيروهاي‌ ورزيدة‌ ستون‌ را با خود به‌ آن‌ سو برد. نبردشان‌ تا غروب‌ طول‌ كشيد و آنان‌ هنگام‌ اذان‌ مغرب‌ آن‌ ارتفاع‌ را تصرف‌ كردند. شب‌ را در ميان‌ نيروهايش‌ در آن‌ بالا ماند و مواضع‌ دفاعي‌ خود را مستحكم‌ كردند. شب‌ پر تشويشي‌ را پشت‌ سر گذاشتند. دشمن‌ به‌ راحتي‌ نمي‌خواست‌ موقعيتش‌ را از دست‌ بدهد ولي‌ با نقشه‌اي‌ كه‌ علي‌ ريخت‌، تا صبح‌ نصيبش‌ تنها شكست‌ بود و تعدادي‌ كشته‌.
نيمه‌هاي‌ شب‌ بود كه‌ متوجه‌ شدم‌ صداي‌ زنگوله‌ مي‌آيد. احساس‌ كردم‌ بايد كلكي‌ در كار باشد. دفاع‌ را قوي‌تر كرديم‌. همه‌ بيدار و هوشيار منتظر ماندند. صداي‌ گله‌ نزديك‌تر كه‌ شد ناگهان‌ يك‌ گلولة‌ آرپي‌جي‌ به‌ طرف‌ سنگرمان‌ شليك‌ شد. سريع‌ شروع‌ كرديم‌ به‌ پاسخ‌ دادن‌ به‌ آتش‌ آن‌ها. مقداري‌ كه‌ تيراندازي‌ كرديم‌، چون‌ مهماتمان‌ كم‌ بود، گفتم‌: «ديگر كسي‌ تيراندازي‌ نكند.»
تيراندازي‌ ما كه‌ قطع‌ شد، دشمن‌ خيال‌ كرد، مهمات‌ ما تمام‌ شده‌ است‌. به‌ مواضع‌ ما نزديك‌تر شدند و هر چه‌ آرپي‌جي‌ شليك‌ كردند، ما پاسخشان‌ را نداديم‌ تا واقعاً مطمئن‌ شوند، مهمات‌ ما ته‌ كشيده‌ است‌. خوب‌ كه‌ جلو آمدند، گفتم‌: «مهلتشان‌ ندهيد، آتش‌ كنيد!»
بچه‌ها شديدترين‌ آتش‌ را روي‌ آن‌ها ريختند. درگيري‌ خيلي‌ شديد شد اما توانستيم‌ با ايمان‌ كامل‌ مقاومت‌ كنيم‌ و ارتفاع‌ را تا صبح‌ حفظ‌ كنيم‌. در آن‌ درگيري‌ ما فقط‌ چهار مجروح‌ داديم‌ اما دشمن‌ تلفات‌ زيادي‌ متحمل‌ شد.
روز دوم‌ را هم‌ در گردنه‌ كوخان‌ ماندند تا اين‌ كه‌ ستون‌ دوباره‌ سازماندهي‌ شد و آماده‌ حركت‌ به‌ سوي‌ سردشت‌. صبح‌ روز سوم‌ وقتي‌ كه‌ ستون‌ مي‌خواست‌ حركت‌ كند، هلي‌كوپتر آمد دنبالش‌ تا برگردد به‌ قرارگاه‌. گفتني‌ها را به‌ سرگرد فرمانده‌ ستون‌ گفت‌. با آنان‌ خداحافظي‌ كرد و به‌ سوي‌ هلي‌كوپتر رفت‌ تا سوار شود. ديد چهره‌ها نگرانند و چشم‌هاي‌ غم‌انگيز سربازان‌ و درجه‌ داران‌ به‌ او خيره‌ است‌. معني‌ اين‌ نگاه‌ها كاملاً مفهوم‌ بود. يعني‌ كه‌ نرو، ما را تنها نگذار!
در درونش‌ بازهم‌ ميان‌ عقل‌ و دل‌ نبردي‌ در گرفت.‌ او نتوانست‌ دل‌ را مجاب‌ كند و چشم‌ از اين‌ نگاه‌هاي‌ ملتمس‌ برگرداند. ناگهان‌ پا سست‌ كرد و برگشت‌ و گفت‌: «بچه‌ها، من‌ هم‌ با شما مي‌مانم‌!»
قطره‌هاي‌ اشك‌ برگونه‌ها غلتيد و شور و شوق همه‌ ستون‌ را فرا گرفت‌.
روز سوم‌ بي‌خطر گذشت‌. آن‌ روز آن‌ها طول‌ يك‌ درة‌ عميق‌ را پيمودند تا رسيدند به‌ ابتداي‌ پيچ‌ خطرناكي‌ كه‌ در سرراهشان‌ بود. در انتهاي‌ اين‌ پيچ‌ روستاي‌ دل آرزان‌ بود، نامي‌ كه‌ آن‌ روز براي‌ آنان‌ اهميت‌ پيدا كرده‌ بود و رسيدن‌ به‌ آن‌ برايشان‌ مانند رؤيا بود!
صبح‌ روز چهارم،‌ ورودشان‌ به‌ آن‌ پيچ‌ مخوف‌ همراه‌ شد با درگيري‌ سنگين‌. يكي‌ از دو تريلي‌ مهمات‌ در دم‌ هدف‌ قرار گرفت‌ و منفجر شد. گلوله‌هاي‌ كه‌ از بالاي‌ ارتفاعات‌ به‌ سويشان‌ مي‌باريد از يك‌ سو و تركش‌هاي‌ موادي‌ كه‌ از روي‌ تريلي‌ منفجر مي‌شد از ديگر سوي‌ عرصه‌ را در آن‌ درة‌ باريك‌ و وحشتناك‌ چنان‌ تنگ‌ كرده‌ بود كه‌ رهايي‌ از آن‌ بعيد به‌ نظر مي‌رسيد اما سرهنگ‌ صياد با قدرت‌ تمام‌ ستون‌ را كنترل‌ كرد. رزمندگان‌ تحت‌ امرش‌ در دوستون‌ پياده‌ از روي‌ يال‌هاي‌ قله‌هاي‌ اطراف‌ قدم‌ به‌ قدم‌ جنگيدند و پيش‌ آمدند تا رسيدند به‌ روستا، اما اين‌ پايان‌ كار نبود. همين‌ كه‌ به‌ آستانة‌ روستا رسيدند اين‌ بار دشمن‌ از روستا به‌ استقبالشان‌ آمد و چنان‌ آتش‌ پرحجمي‌ به‌ رويشان‌ گشود كه‌ سابقه‌ نداشت‌.
تصميم‌گيري‌ مشكل‌ بود. اگر روستا را زير آتش‌ مي‌گرفتند پس‌ تكليف‌ مردم‌ بي‌گناه‌ و كودكان‌ معصوم‌ چه‌ مي‌شد؟ و اگر دست‌ روي‌ دست‌ مي‌گذاشت‌، چيزي‌ از ستون‌ باقي‌ نمي‌ماند! فرصت‌ براي‌ چون‌ و چرا نبود اگر به‌ زودي‌ تصميم‌ منطقي‌ نمي‌گرفت‌ كنترل‌ نيروها را از دست‌ مي‌داد. پس‌ دل‌ را به‌ دريا زد و فرمان‌ آتش‌ به‌ روستا را داد.
وقتي‌ كه‌ آتش‌ دشمن‌ خوابيد وارد روستا شدند. اثري‌ از اهالي‌ نبود. خانه‌ها همه‌ خالي‌ بودند و كلون‌ها كشيده‌ شده‌. معلوم‌ شد كه‌ روستا از پيش‌ خالي‌ بوده‌ و تنها دشمن‌ از پوشش‌ آن‌ به‌ عنوان‌ جان‌پناه‌ استفاده‌ مي‌كرده‌ است‌. خدا را شكر كردند كه‌ خون‌ بي‌گناهي‌ را نريخته‌اند. هر چند شرعاً معذور بودند. اكنون‌ وقت‌ آن‌ بود كه‌ اجساد شهدا و مجروحان‌ را به‌ عقب‌ منتقل‌ كنند. منتظر ماندند تا هلي‌كوپترها برسند.
و از اين‌جا به‌ بعد جنگ‌ سخت‌تر شد. ضدانقلاب‌ و حاميانش‌ اهميت‌ رسيدن‌ اين‌ كاروان‌ به‌ سردشت‌ را خوب‌ مي‌فهميدند و باتمام‌ توان‌ مي‌كوشيدند كه‌ اين‌ اتفاق نيفتد.
از دل‌ آرزان‌ به‌ بعد ما روزي‌ يك‌ كيلومتر بيش‌تر نمي‌توانستيم‌ حركت‌ كنيم‌. هر لحظه‌ در حال‌ مقابله‌ با كمين‌ها بوديم‌. شوخي‌ نبود يك‌ ستون‌ قوي‌ نظامي‌ مي‌خواست‌ به‌ سردشت‌ برود و دشمن‌ هم‌ سعي‌ مي‌كرد هر طوري‌ كه‌ هست‌ مانع‌ آن‌ شود و به‌ آن‌ تلفات‌ وارد كند. غذايمان‌ فقط‌ نان‌ خشك‌ و پنير و كنسرو بود. بعد از دل‌آرزان‌ به‌ طرف‌ روستاي‌ «بي‌كش‌» رفتيم‌ و پس‌ از پاكسازي‌ مسير آن‌جا به‌ سمت‌ «داش‌ساوين‌» رفتيم‌. دو روز ستون‌ در آن‌جا ماندگار شد كه‌ طي‌ آن‌ چندين‌ شهيد و مجروح‌ داديم‌. ستون‌ هر ساعت‌ ضعيف‌تر مي‌شد و نيروهايش‌ از دست‌ مي‌رفت‌.
كاروان‌ خسته‌ و مجروح‌ به‌ سوي‌ سردشت‌ كشيده‌ مي‌شد كه‌ ناگهان‌ اتومبيل‌ها ايستادند و از كشيدن‌ شدن‌ ناگهاني‌ ترمزها دل‌ها ريخت‌ و گلنگدن‌ بعضي‌ از تفتگ‌ها كشيده‌ شد. سرهنگ‌ گوشي‌ بي‌سيم‌ به‌ دست‌، نگران‌ به‌ جلو دويد. هر لحظه‌ انتظار انفجار مهيبي‌ را داشت‌ و... به‌ سرستون‌ كه‌ رسيد هيچ‌ خبري‌ نبود. به‌ راننده‌ تانك‌ گفت‌: «چرا ايستاده‌اي‌؟»
گفت‌: «مي‌ترسم‌.»
او هم‌ ترسيد. اين‌ نخستين‌ بار بود كه‌ كسي‌ از نيروهايش‌ با چنين‌ صراحتي‌ از ترس‌ سخن‌ مي‌گفت‌. علي‌ ترسيد كه‌ اين‌ روحيه‌ در ديگران‌ هم‌ سرايت‌ كند و قبح‌ ترس‌ ريخته‌ شود و مي‌دانست‌ كه‌ آن‌ روز پايان‌ كارشان‌ است‌. پس‌ با او صحبت‌ كرد و كوشيد روحيه‌اش‌ را ترميم‌ كند و تشويقش‌ كرد راه‌ بيفتد و... اما درجه‌دار جوان‌ نپذيرفت‌ و گفت‌: «احساس‌ مي‌كنم‌ در كمينم‌ نشسته‌اند و هر لحظه‌ انتظار دارم‌ گلولة‌ آرپي‌جي‌اي‌ منهدمم‌ كند!»
مهربانانه‌ برايش‌ از واقعيت‌ مرگ‌ و زندگي‌ گفت‌ اما فايده‌اي‌ نبخشيد و جواب‌ شنيد: «جناب‌ سرهنگ‌، اگر راست‌ مي‌گويي‌ خودت‌ بيفت‌ جلو!»
گفت‌: «عزيزم‌، من‌ حرفي‌ ندارم‌ اما مي‌دانيد كه‌ من‌ فرمانده‌ و راهبر اين‌ ستون‌ هستم‌، اگر اتفاقي‌ براي‌ من‌ بيفتد همة‌ شما متلاشي‌ مي‌شويد.» اما فشار يك‌ هفته‌ نبرد بي‌امان‌ و عفريت‌ ترس‌ مشاعر جوان‌ را چنان‌ از كار انداخته‌ بود كه‌ حاضر بود تن‌ به‌ هر تنبيهي‌ بدهد اما از ادامة‌ اين‌ كار معاف‌ شود.
چاره‌اي‌ نبود. نهايتاً توكل‌ بر خدا كرد و همراه‌ بي‌سيم‌چي‌اش‌ در كنار تانك‌ اسكورپين‌ به‌ راه‌ افتاد.
ساعتي‌ چنين‌ گذشت‌ و با گام‌هاي‌ آهسته‌ و كند پيش‌ رفتند تا اين‌ كه‌ خبر رسيد بين‌ ابتدا و انتهاي‌ ستون‌ فاصلة‌ زيادي‌ افتاده‌ است‌. ناچار بايد به‌ عقب‌ بر مي‌گشت‌. به‌ سرستون‌ دستور داد: «آهسته‌ برويد تا من‌ ته‌ ستون‌ را حركت‌ دهم‌ و با شما هماهنگشان‌ كنم‌.» اما آنان‌ نشنيدند. حال‌ كه‌ خيال‌ مي‌كردند در 12 كيلومتري‌ سردشت‌ هستند، مي‌خواستند هرچه‌ زودتر به‌ آن‌جا برسند و از اين‌ كابوس‌ نجات‌ پيدا كنند. پس‌ همين‌ كه‌ چشم‌ او را دور ديدند بر سرعتشان‌ افزودند. غافل‌ از اين‌ كه‌ خطر در روستاي‌ داش‌ساوين‌ در كمينشان‌ است‌!
سرهنگ‌ حالا به‌ انتهاي‌ ستون‌ رسيده‌ بود. دادش‌ درآمده‌ بود كه‌ چرا عقب‌ مانده‌ايد و با بقية‌ هماهنگ‌ نيستيد. ناگهان‌ صداي‌ رگباري‌ كه‌ از دوردست‌ها آمد قلبش‌ را ريخت‌. به‌ دنبال‌ آن‌، صداهاي‌ مهيب‌ و انفجارهاي‌ ديگر كه‌ در ميان‌ كوه‌ها مي‌پيچيدند، برايش‌ شكي‌ باقي‌ نگذاشت‌ كه‌ ستون‌ كمين‌ خورده‌ است‌. دويد تا خود را به‌ محل‌ درگيري‌ برساند.
دشمن‌ كه‌ در كمين‌ بود، وقتي‌ فاصلة‌ طولاني‌ سرستون‌ با ته‌ ستون‌ را ديده‌ بود، از فرصت‌ استفاده‌ كرده‌ بود تا عجولانه‌ سرستون‌ را زير آتش‌ خود بگيرد و براي‌ اين‌ كار چه‌ جايي‌ بهتر از منطقة‌ داش‌ساوين‌!
آه‌ از نهاد علي‌ بلند شد. او اين‌ منطقه‌ را خوب‌ مي‌شناخت‌. به‌ ياد اولين‌ حادثه‌اي‌ افتاد كه‌ او را به‌ كردستان‌ كشاند. حادثة‌ شهادت‌ 52 پاسدار اصفهاني‌. اكنون‌ بعداز يازده‌ ماه‌ بازهم‌ دشمن‌ در اين‌ منطقه‌ كمين‌ زده‌ بود!
انتخاب‌ دشمن‌ حرف‌ نداشت‌. دشمن‌ ضمن‌ اين‌ كه‌ بر همة‌ جاده‌ تسلط‌ داشت‌، از همه‌ طرف‌ راه‌ هم‌ راه‌ فرار داشت‌ و اما آنان‌ كه‌ در جاده‌ گرفتار شده‌ بودند اصلاً جايي‌ براي‌ تحرك‌ نداشتند. جاده‌ پيچ‌ در پيچ‌ بود و اطرافش‌ سينه‌كش‌ كوه‌ و درخت‌زار.
و همين‌ نيروها را چنان‌ غافل‌گير كرده‌ بود كه‌ حتي‌ نمي‌توانستند از جان‌پناهاي‌ طبيعي‌ هم‌ كه‌ در اطرافشان‌ بود، استفاده‌ كنند. به‌ راحتي‌ هدف‌ قرار مي‌گرفتند و به‌ زمين‌ مي‌افتادند. تعدادي‌ گيج‌ شده‌ بودند و بي‌هيچ‌ تحركي‌ به‌ زمين‌ زمين‌ چسبيده‌ بودند و گويي‌ هيچ‌ روحيه‌ و اميدي‌ براي‌ نجات‌ ندارند. و در اين‌ ميان‌ آني‌ كه‌ به‌ جايي‌ نمي‌رسيد فريادها و دستورهاي‌ سرهنگ‌ صيادشيرازي‌ بود!
من‌ هم‌ در يك‌ لحظه‌ با تفكر اين‌ كه‌ امكان‌ دارد ما را شهيد نكنند و سعي‌ كنند به‌ اسارت‌ بگيرند، كمي‌ خودم‌ را باختم‌، كم‌كم‌ داشتم‌ مأيوس‌ مي‌شدم‌ كه‌ ديدم‌ يكي‌ از بچه‌هاي‌ سپاه‌ به‌ نام‌ «فتح‌الله‌ جعفري‌» كه‌ الان‌ از فرماندهان‌ ردة بالاي‌ سپاه‌ است‌ و آدم‌ مخلص‌ و واردي‌ است‌، با تبسم‌ خاصي‌ كه‌ براي‌ من‌ در آن‌ اوضاع‌ واحوال‌ خيلي‌ عجيب‌ بود، نگاهم‌ مي‌كند. بالهجة‌ اصفهاني‌ رو به‌ من‌ گفت‌: «برادر شيرازي‌، من‌ تا به‌ حال‌ شما را در اين‌ وضعيت‌ نديده‌ بودم‌!»
گفتم‌: «مگر نمي‌بيني‌ نيروها هيچ‌ آمادگي‌ ندارند و بلد نيستند درست‌ بجنگند. همين‌طور مي‌ايستند تا گلوله‌ مي‌خورند. هر چه‌ به‌ آن‌ها مي‌گويم‌ اين‌ كار را بكنيد، آن‌جا نرويد، اصلاً گيج‌ هستند و كُپ‌ كرده‌اند... »
با همان‌ تبسم‌ گفت‌: «برادرجان‌، ناراحت‌ نباش‌ بالاخره‌ چند تا فشنگ‌ داريم‌ و تا آخرش‌ مي‌زنيم‌ و ديگر هرچه‌ خدا خواست‌، آن‌ مي‌شود!»
با اين‌ حرف‌ انگار پتكي‌ به‌ سر من‌ زده‌ باشند، خودم‌ را يافتم‌. به‌ خود نهيب‌ زدم‌ كه‌: تو مگر براي‌ خدا نمي‌جنگي‌؟ پس‌ چرا ياد خدا نمي‌كني‌؟ همان‌جا ذكر و شكر خداوند را به‌جا آوردم‌ و روحيه‌ام‌ را باز يافتم‌.
با اين‌ تذكري‌ كه‌ از زبان‌ يك‌ همرزم‌ شنيده‌ بود، چنان‌ دلش‌ قوت‌ گرفت‌ كه‌ ديگر دشمن‌ و آتشش‌ را هيچ‌ مي‌انگاشت‌ و حتي‌ به‌ ذهنش‌ رسيد بايد آن‌ها را به‌ محاصره‌ در آورد و نگذارد فرار كنند. طرح‌ عمليات‌ به‌ ذهنش‌ رسيد. بايد از دو سو به‌ تپه‌ها حمله‌ مي‌كردند. طرحش‌ را با سرگرد آريان‌ در ميان‌ گذاشت‌. پسنديد و با شجاعت‌ فرماندهي‌ يكي‌ از گروه‌هاي‌ عمل‌ كننده‌ را به‌ عهده‌ گرفت‌. گروه‌ ديگر را هم‌ سرهنگ‌ خودش‌ پذيرفت‌. اما كو نيرو!
تنها چهار نفر حاضر شدند با او به‌ حمله‌ بروند. بقية‌ چنان‌ به‌ زمين‌ چسبيده‌ بودند كه‌ گويي‌ اصلاً التماس‌هاي‌ او را نمي‌شنيدند! وقتي‌كه‌ از آنان‌ نااميد شد، تصميم‌ گرفت‌ با همان‌ چهار نفر به‌ فتح‌ تپه‌ برود. ياعلي‌ گفتند و به‌ راه‌ افتادند اما هنوز چند قدمي‌ بيش‌تر نرفته‌ بودند كه‌ صداي‌ تكبير شنيدند و ديدند تعدادي‌ از جا برخاسته‌اند و به‌ طرفشان‌ مي‌آيند.
الله‌ اكبر گويان‌ به‌ راه‌ افتادند. نعره‌هاي‌ تكبير همان‌قدر كه‌ به‌ آنان‌ نيرو مي‌داد دل‌ دشمن‌ را نيز خالي‌ مي‌كرد و قدرت‌ ايستادگي‌ را از او مي‌گرفت‌. به‌ راحتي‌ تپه‌ها را فتح‌ كردند. بدون‌ اين‌ كه‌ با دشمن‌ درگير شده‌ باشند. چنان‌ نيرويي‌ گرفته‌ بودند كه‌ اگر نبود آن آفتاب‌ رو به‌ غروب‌، مي‌توانستند تا خود سردشت‌ ضدانقلاب‌ را دنبال‌ كنند!
با همان‌ روحيه‌، تكبيرگويان‌ تپه‌ها را بالا رفتيم‌. وقتي‌ بالاي‌ بلندترين‌ تپه‌ رسيديم‌، آتش‌ دشمن‌ قطع‌ شد و پا به‌ فرار گذاشت‌. آن‌جا بود كه‌ باورم‌ شد كه‌ اگر از اول‌ به‌ خدا توكل‌ مي‌كردم‌ و با دل‌ شكسته‌ به‌ درگاهش‌ روي‌ مي‌آوردم‌، به‌ امدادمان‌ مي‌آمد و...
پيغامي‌ از دشمن‌ به‌ دستش‌ رسيد. نوشته‌ بودند: «سرهنگ‌ صيادشيرازي‌، ما با پنج‌ هزار چريك‌ شما را محاصره‌ كرده‌ايم‌ در حالي‌ كه‌ تو حتي‌ صد نفر هم‌ سرباز سالم‌ و جنگنده‌ نداري‌. اگر تسليم‌ نشويد ما صبح‌ بر سرتان‌ خواهيم‌ ريخت‌ و سرهاي‌ بريده‌ خودت‌ و سربازانت‌ را براي‌ خميني‌ خواهيم‌ فرستاد!»
يارانش‌ ديدند كه‌ سرهنگ‌ با خواندن‌ اين‌ پيام‌ پيشاني‌اش‌ را به‌ روي‌ خاك‌ كنارة‌ سنگر گذاشت‌ و خدايش‌ را شكر كرد. ستوان‌ ناصر آراسته‌ ، با تعجب‌ علت‌ سجدة‌ شكرش‌ را پرسيد. گفت‌: «چرا شكر نكنم‌؟ مگر نه‌ اين‌ است‌ كه‌ ما در اين‌ كوه‌ و بيابان‌ها دنبال‌ دشمن‌ دين‌ خدا مي‌گرديم‌ تا زمين‌ را از لوث‌ وجودش‌ پاك‌ سازيم‌؟ مهماتمان‌ كه‌ كم‌ است‌ نيروهايمان‌ هم‌ آموزش‌ درست‌ حسابي‌ ندارند و آن‌قدر خسته‌ شده‌اند كه‌ توان‌ تو كوه‌ها دويدن‌ را ندارند! حالا كه‌ آن‌ها‌ خودشان‌ مي‌خواهند هزارتا هزارتا به‌ جنگمان‌ بيايند و ما حداكثر استفاده‌ را از گلوله‌هايمان‌ بكنيم‌ بايد خوشحال‌ باشيم‌ و خدا را شكر كنيم‌!
يارانش‌ از اين‌ روحيه‌، روحيه‌ گرفتند و براي‌ رسيدن‌ دشمن‌ لحظه‌شماري‌ كردند.
شب‌ آمده‌ بود و سكوت‌ عارفانه‌اش‌ منطقه‌ را فرا گرفته‌ بود. علي‌ آن‌ شب‌ را با شهيدان‌ و مجروحان‌ گذراند. مجروحاني‌ كه‌ درد امانشان‌ را بريده‌ بود اما سعي‌ مي‌كردند صدايشان‌ را فرو بخورند تا فرماندهشان‌ ناله‌ها و ضجه‌هايشان‌ را نشنود. آن‌ شب‌ همنوا با آنان‌ درختان‌ زخمي‌ اطراف‌ جاده‌ هم‌ تا صبح‌ سوختند.
سرانجام‌ صبح‌ آمد. به‌ زحمت‌ توانستند در آن‌ منطقة‌ درخت‌زار جايي‌ را براي‌ فرود هلي‌كوپتر پيدا كنند. زخمي‌ها و اجساد شهدا به‌ عقب‌ فرستاده‌ شد. اما ستون‌ ماند تا ترميم‌ شود. در اين‌ چند روز بيش‌ از هفتاد شهيد داده‌ بودند و نزديك‌ 150 مجروح‌ به‌ عقب‌ فرستاده‌ شده‌ بود. بقيه‌ نيز آن‌ قدر ضعيف‌ شده‌ بودند كه‌ به‌ عقيده‌ سرهنگ‌، اگر يك‌ گروه‌ چهل‌ نفري‌ دست‌ از جان‌ شسته‌ به‌اشان‌ حمله‌ مي‌كرد، به‌ راحتي‌ همه‌ ستون‌ را منهدم‌ مي‌ساخت‌! با قرارگاه‌ تماس‌ گرفت‌ و دستور داد نيرو برايشان‌ فرستاده‌ شود. همان‌ روز صبح‌ 60 نفر نيروي‌ تازه‌ نفس‌ به‌ ياريشان‌ آمدند. همگي‌ از سپاه‌ قم‌ و اراك‌ بودند و روحية‌ بسيار خوبي‌ داشتند. علي‌ هميشه‌ از آنان‌ با خاطرات‌ خوب‌ ياد مي‌كرد.
فراز و فرود پي‌ در پي‌ هلي‌ كوپترها باعث‌ شد تا دشمن‌ گراي‌ فرودگاهشان‌ را به‌ دست‌ آورد و زير آتش‌ بگيرد.
دشمن‌ گراي‌ آن‌جا را گرفته‌ بود و همين‌ كه‌ هلي‌كوپتر مي‌آمد، با خمپارة‌ 120، آن‌جا را مي‌زد. اين‌ نشانه‌ گيري‌هاي‌ دقيق‌ دشمن‌ براي‌ ما خيلي‌ عجيب‌ بود و نشان‌ مي‌داد كه‌ ديده‌بان‌ و خدمة‌ آن‌ از نيروهاي‌ با سابقة‌ نظامي‌ هستند.
نشست‌ و برخاست‌ هلي‌كوپترها بيش‌تر از چند ثانيه‌ طول‌ نمي‌كشيد، كه‌ در اين‌ چند ثانيه‌ مهمات‌ را پياده‌ مي‌كردند و مجروحين‌ و شهدا را برمي‌داشتند. در همين‌ لحظة‌ كوتاه‌ هم‌ سريع‌ گلولة‌ خمپاره‌ مي‌آمد.
يك‌ بار در حالي‌ كه‌ هلي‌كوپتر را هماهنگ‌ مي‌كردم‌ تا بنشيند، ناگهان‌ ديدم‌ خمپاره‌اي‌ به‌ سويش‌ آمد. از وحشت‌، چشمانم‌ را بستم‌. صداي‌ انفجار كه‌ برخاست‌، احساس‌ كردم‌ هلي‌كوپتر و نيروهاي‌ داخل‌ آن‌ تكه‌تكه‌ شدند. چشم‌هايم‌ را كه‌ باز كردم‌، باتعجب‌ ديدم‌ هلي‌كوپتر در هواست‌. بي‌سيم‌ كه‌ زدم‌ با خوشحالي‌ گفتند: «برادر صياد، ما سالميم‌. هلي‌كوپتر آبكش‌ شده‌ ولي‌ هيچ‌ آسيبي‌ به‌ كسي‌ يا دستگاه‌هاي‌ حساس‌ وارد نشده‌. ما رفتيم‌ خداحافظ‌!» خمپاره‌ درست‌ پايين‌ آن‌ خورده‌ بود.
لحظه‌ به‌ لحظه‌ شدت‌ آتش‌ دشمن‌ بيش‌تر مي‌شد. گلوله‌هاي‌ خمپاره‌ لحظه‌اي‌ آرامشان‌ نمي‌گذاشتند. خمپاره‌اي‌ درست‌ وسط‌ تريلي‌ مهمات‌ باقي‌مانده‌ خورد و آن‌ را منهدم‌ كرد. گراي‌ خمپاره‌ها چنان‌ دقيق‌ بود كه‌ براي‌ سرهنگ‌ و دوستانش‌ ترديدي‌ باقي‌ نماند كه‌ نظاميان‌ متخصص‌ و باسابقه‌اي‌ آن‌ها را هدايت‌ مي‌كنند. حالا آنان‌ يقين‌ داشتند كه‌ نه‌ با يك‌ مشت‌ شورشي‌ كم‌ آشنا به‌ اصول‌ نظامي‌، بلكه‌ با نخبگان‌ فراريان‌ ارتش‌ شاهنشاهي‌ روبه‌رو هستند.
محل‌ استقرار قبضه‌هاي‌ خمپارة‌ دشمن‌ را پيدا كردند. روي‌ ارتفاع‌ بلندي‌ بود به‌ نام‌ جات‌راوين‌. بايد آن‌جا را فتح‌ مي‌كردند. گروهي‌ را آماده‌ كرد و به‌ همراه‌ سروان‌ شهرام‌فر به‌ سوي‌ آن‌ ارتفاع‌ حمله‌ كردند. شب‌ آمده‌ بود و بازهم‌ بايد شبي‌ را روي‌ كوه‌ مي‌گذراند. از نظر آموخته‌هاي‌ نظامي‌اش‌ اصولاً شركت‌ مستقيم‌ وبي‌مهابت‌ او در حمله‌ها كار درستي‌ نبود اما با فشار طافت‌فرساي‌ كه‌ در اين‌ يك‌ هفته‌ به‌ ستون‌ وارد شده‌ بود، ديگر كسي‌ برايش‌ باقي‌ نمانده‌ بود! بيش‌تر نيروهاي‌ رزمي‌اشان‌ از كار افتاده‌ بودند و نيروهاي‌ مانده‌ عمدتاً از رسته‌هاي‌ زرهي‌ و توپخانه‌ بودند.
شب‌ سردي‌ بود. هيچ‌ وسيله‌اي‌ براي‌ گرم‌ كردن‌ به‌ همراه‌ نداشتند مگر سنگرهايي‌ كه‌ از دشمن‌ مانده‌ بود. مي‌دانستند كه‌ دشمن‌ به‌ سراغشان‌ خواهد آمد. پس‌ دستور دفاع‌ دورتادور داد.
ساعت‌ 3 نيمه‌ شب‌ بود كه‌ متوجه‌ شديم‌ صداي‌ زنگوله‌ مي‌آيد. درست‌ مثل‌ كوخان‌. بعدش‌ صداي‌ بع‌بع‌ گوسفند آمد. گلة‌ گوسفند بود ولي‌ مطمئن‌ بودم‌ كه‌ در ميانشان‌ ضدانقلاب‌ پناه‌ گرفته‌ است‌. در بالاي‌ ارتفاع‌ فشنگ‌ براي‌ دفاع‌ كم‌ داشتيم‌. گفته‌ بودم‌، حتي‌الامكان‌ تيراندازي‌ نكنند تا دشمن‌ نزديك‌ شود. اين‌ تجربة‌ بسيار خوبي‌ بود كه‌ از نبرد كوخان‌ داشتيم‌.
بي‌سيم‌ها را خاموش‌ كرديم‌ تا سكوت‌ كامل‌ برقرار شود. هر چه‌ نزديك‌تر شدند، ما عكس‌العمل‌ نشان‌ نداديم‌. يك‌ آرپي‌جي‌ به‌ طرفمان‌ شليك‌ كردند كه‌ باز هم‌ ما سكوت‌ كرديم‌. گذاشتيم‌ تا باز نزديك‌تر شوند. در انتظار عجيبي‌ به‌سر مي‌برديم‌. جواني‌ كه‌ محافظ‌ و رانندة‌ من‌ بود، ناگهان‌ دست‌ برد و تفنگ‌ ژ-3 قنداق كوتاه‌ من‌ را برداشت‌ و بدون‌ اجازة‌ من‌ به‌ طرفشان‌ رگبار بست‌. بقيه‌ هم‌ كه‌ گويي‌ منتظر يك‌ چنين‌ فرصتي‌ بودند، شروع‌ كردن‌ به‌ تيراندازي‌. تا خواستم‌ جلوشان‌ را بگيرم‌ ديگر دير شده‌ بود. تير بود كه‌ به‌ طرف‌ ضدانقلاب‌ زده‌ مي‌شد.
آن‌ها حتي‌ فرصت‌ نكردند تيراندازي‌ كنند. سريع‌ عقب‌ نشستند. مثل‌ هميشه‌ زخمي‌ها و جنازه‌هايشان‌ را هم‌ با خود برده‌ بودند، ولي‌ از خون‌هايي‌ كه‌ به‌ زمين‌ ريخته‌ شده‌ بود، مي‌شد فهميد اولاً خيلي‌ به‌ ما نزديك‌ شده‌ بوده‌اند ثانياً تلفات‌ زيادي‌ داده‌اند.
از اين‌ حملة‌ ضدانقلاب‌ برايشان‌ تعدادي‌ گوسفند غنيمت‌ ماند. هفتاد، هشتاد رأس‌. تعدادي‌ از آن‌ها زخمي‌ شده‌ بودند وجان‌ مي‌كندند. نگذاشت‌ حرام‌ شوند دستور داد حلالشان‌ كردند. و بعد گفت‌: «همة‌ گله‌ را پايين‌ ببريد. بچه‌ها در اين‌ هفته‌ غيراز نان‌ خشك‌ و پنير چيزي‌ نخورده‌اند، بايد شكمي‌ از عزا دربياورند!»
صبح‌ فردا، هنگامي‌ از آن‌ بالا پايين‌ آمد كه‌ براي‌ حفاظت‌ جاده‌ پايگاهي‌ زده‌ بودند كه‌ تا كيلومترها تمام‌ جاده‌ را زير نظر داشت‌ و حالا ديگر باقي‌ماندة‌ راه‌ را مي‌شد با خيال‌ آسوده‌تري‌ پيمود و وارد سردشت‌ شد. سردشت‌، همان‌ شهري‌ كه‌ نه‌ ماه‌ پيش‌ همراه‌ دكتر چمران‌ زماني‌ آن‌جا را به‌ دستور دولت‌ موقت‌، ترك‌ كردند كه‌ همه‌ چيز در دست‌ خودشان‌ بود و داشتند براي‌ هميشه‌ طومار ضدانقلاب‌ مسلح‌ را در كردستان‌ در هم‌ مي‌پيچيدند اما نگذاشتند! آيا بازهم‌ بوي‌ توطئه‌ نمي‌آمد؟
آماده‌ ورود به‌ شهر مي‌شدند كه‌ از قرارگاه‌ اطلاع‌ دادند رئيس‌جمهور براي‌ بازديد به‌ منطقه‌ آمده‌ است‌ و بايد برگردي‌ به‌ كرمانشاه‌.
خورشيد تازه‌ غروب‌ كرده‌ بود كه‌ هلي‌كوپتر حامل‌ سرهنگ‌ صياد به‌ كرمانشاه‌ رسيد. او تنها فرصت‌ كرده‌ سري‌ به‌ سقز بزند و لباس‌ خاك‌ و خوني‌ و مندرسش‌ را با يك‌ دست‌ لباس‌ رزم‌ بسيجي‌ عوض‌ كند. پرسنل‌ قرارگاه‌ با ديدن‌ او تكبير گفتند و براي‌ سلامتي‌اش‌ صلوات‌ فرستادند. او معني‌ اين‌ را نفهميد و بي‌خبر از همه‌ چيز به‌ اتاق جلسه‌ رفت‌.
رئيس‌جمهور، نخست‌وزير و تعدادي‌ از مشاوران‌ نظامي‌ رئيس‌جمهور و فرمانده‌هان‌ عالي‌ رتبه‌ در آن‌جا بودند. سرهنگ‌ خوشحال‌ از اين‌ كه‌ حامل‌ خبر خوشي‌ است‌ با صميميت‌ تمام‌ به‌ سوي‌ بني‌ صدر خيز برداشت‌ تا او را بغل‌ كند و ببوسد اما واكنش‌ او بسيار سرد و رسمي‌ بود. و تنها پرسيد: «ستون‌ چه‌ شد؟»
ـ الحمدلله‌ نجات‌ پيدا كرد و رسيد.
رئيس‌جمهور كه‌ گويي‌ انتظار شنيدن‌ اين‌ خبر را نداشت‌ با تعجب‌ پرسيد: «نجات‌ پيدا كرد؟» و بي‌درنگ‌ اضافه‌ كرد: «چقدر تلفات‌ داديد؟»
ـ تا اين‌جا حدود هفتاد شهيد داده‌ايم‌ و صد و پنجاه‌ تا مجروح‌.
بني‌صدر وا رفت‌. گويي‌ همة‌ اخباري‌ كه‌ در اين‌ باره‌ شينده‌ بود متفاوت‌ بود با اين‌ چيزي‌ كه‌ سرهنگ‌ صياد مي‌گفت‌. او تمام‌ تصميمات‌ و حرف‌هايي‌ را كه‌ براي‌ اين‌ جلسه‌ آماده‌ كرده‌ بود براساس‌ همان‌ اخبار بود كه‌ حالا صحتشان‌ تكذيب‌ شده‌ بود!
محمدعلي رجايي‌ نخست وزير، صياد را به‌ آغوش‌ كشيد و غرق بوسه‌ كرد. از خوشحالي‌ كه‌ در چشمان‌ او بود، علي‌ تازه‌ فهميد كه‌ از خيلي‌ چيزها بي‌خبر است‌!
يكدفعه‌ تكاني‌ خورد. تا آن‌ موقع‌ زياد شنيده‌ بودم‌ كه‌ اگر كسي‌ بخواهد واقعاً و مخلصانه‌ خدمت‌ كند، نمي‌گذارند و دايم‌ پشت‌ سرش‌ برايش‌ مي‌زنند و...، اما فكر نمي‌كردم‌ براي‌ مايي‌ كه‌ جانمان‌ را به‌ كف‌ دست‌ گرفته‌ بوديم‌ و داشتيم‌ با ضدانقلاب‌ مي‌جنگيديم‌ هم‌، بزنند!
آن‌قدر از ما خبرچيني‌ كرده‌ بودند و پشت‌ سر مان‌ بدگفته‌ بودند كه‌ بني‌صدر آمده‌ بود تا با من‌ برخورد تندي‌ كند و از فرماندهي‌ بركنارم‌ كند. مدام‌ به‌ گوش‌ او خوانده‌ بودند:
ـ صياد شيرازي‌ همه‌ را به‌ كشتن‌ داده‌ است‌! ستون‌ تار و مار شده‌ و همة‌ نيروها به‌ اسارت‌ دشمن‌ در آمده‌اند..!
او از شنيدن‌ خبر رسيدن‌ ستون‌ به‌ سردشت‌، چنان‌ تعجب‌ كرد كه‌ ديگر ساكت‌ شد و هيچ‌ چيز نپرسيد. گويي‌ ديگر هيچي‌ براي‌ گفتن‌ نداشت‌. تازه‌ فهميدم‌ آن‌ تكبير بچه‌ها هنگام‌ ورود من‌ براي‌ چه‌ بوده‌ است‌. آن‌ها مي‌خواسته‌اند در برابر بدخواهان‌ از من‌ پشتيباني‌ كنند.
اين‌ آغاز رسمي‌ اختلاف‌ او و بني‌صدر بود كه‌ توسط‌ بعضي‌ از عناصر نظامي‌ تهران‌نشين‌ تدارك‌ ديده‌ شده‌ بود. هر چند در ابتداي‌ امر اين‌ اختلافات‌ و موضع‌گيري‌ها شخصي‌ به‌ نظر مي‌رسيد اما به‌ زودي‌ مشخص‌ شد كه‌ غير از اين‌ است‌، بلكه‌ اختلاف‌ ميان‌ دو بينش‌ و دو جبهه‌ است‌ كه‌ آن‌ زمان‌ در سطح‌ كشور جريان‌ داشت‌. يكي‌ از اين‌ دو ديدگاه‌، كه‌ به‌ نام‌هاي‌ ليبرال‌ و خط‌ نفاق شناخته مي‌شد، در مقابل‌ دشمن‌ خارجي‌ كاملاً سازش‌پذير بود و در ادارة‌ كشور اعتقادي‌ به‌ نيروي‌ خودي‌ و قدرت‌ اسلام‌ نداشت‌ بلكه‌ پيشرفت‌ در همه‌ چيز را تنها در گرو تخصص‌ مي‌ديد. صاحبان‌ اين‌ ديدگاه‌ به‌ شدت‌ از روي‌ كار آمدن‌ نيروهاي‌ انقلابي‌ هراسان‌ بودند. بني‌صدر محور صاحبان‌ اين‌ ديدگاه‌ بود. براي‌ همين‌ هم‌ اختلاف‌ او با مجلس‌ و نخست‌وزير بر سر انتخاب‌ كابينه‌ ماه‌ها طول‌ كشيد و نهايتاً هم‌ بعضي‌ از وزارتخانه‌ها بي‌وزير ماند.
اما ديدگاه‌ مقابل‌ اين‌ گروه‌ كه‌ بعدها خط‌ امام‌ نام‌ گرفت‌، كاملاً به‌ توانايي‌ اسلام‌ در ادارة‌ كشور اعتقاد داشتند و با انديشة‌ التقاطي‌ مبارزه‌ مي‌كردند و تخصص‌ را همراه‌ با تعهد مي‌خواستند.
در تابستان‌ 59 كه‌ سرهنگ‌ صياد و تعدادي‌ از نيروهاي‌ انقلابي‌ در كردستان‌ مي‌جنگيدند، در تهران‌ اين‌ دو خط‌ رو در روي‌ هم‌ جبهه‌ گرفته‌ بودند و آن‌چه‌ كه‌ در اين‌ ميان‌ فراموش‌ شده‌ بود، دشمن‌ خارجي‌ بود كه‌ مرزهاي‌ كشور را تهديد مي‌كرد. روابط‌ عمومي‌ قرارگاه‌ مانند ديگر سازمان‌ها و ارگان‌هاي‌ انقلابي‌ كه‌ در آن‌ زمان‌ رايج‌ بود در اين‌ زمينه‌ اعلاميه‌اي‌ صادر كرد. برادر اميني‌ از پرسنل‌ سپاه‌ متن‌ اين‌ اعلامية‌ را نوشت‌ و در آن‌ ضمن‌ گوشزد كردن‌ خطر دشمن‌ داخلي‌ و خارجي‌ همه‌ را به‌ وحدت‌ دعوت‌ كرد و از روحانيت‌ متعهد دفاع‌ نمود.
مخالفان‌ سرهنگ‌ صياد، همين‌ را به‌ عنوان‌ دليل‌ پشتيباني‌ او و قرارگاهش‌ از جناح‌ مقابل‌ بني‌صدر و طرفداري‌ از دكتر بهشتي‌ قلمداد كردند و به‌ وسوسة‌ او پرداختند. او كه‌ تا آن‌ روز از صياد دفاع‌ مي‌كرد و در برابر فشار فرماندهان‌ ارتش‌ و مشاورانش‌ براي‌ برداشتن‌ او مقاومت‌ مي‌كرد، حالا ديگر به‌كلي‌ نظرش‌ برگشت‌ و تصميم‌ به‌ عزلش‌ گرفت‌!
اين‌جا اولين‌ جايي‌ بود كه‌ موضع‌گيري‌ها را شروع‌ كردم‌. ديگر چاره‌اي‌ نداشتم‌. عليه‌ من‌ تاخته‌ بودند و نسبت‌ به‌ نحوة‌ خدمتگزاري‌ من‌ و تمام‌ رزمندگاني‌ كه‌ با من‌ كار كرده‌ بودند، بي‌انصافي‌ و بي‌عدالتي‌ كرده‌ بودند. تشكيلات‌ مقدسي‌ در قرارگاه‌ بود؛ اولين‌ تلفيق‌ برادران‌ ارتش‌ و سپاه‌ با فرماندهي‌ واحد. كار مي‌كرديم‌ و كار هم‌ خوب‌ جلو مي‌رفت‌. هر كاري‌ مي‌كرديم‌، برايمان‌ تجربة‌ جديد بود. چيزهايي‌ را كه‌ در كتاب‌ها خوانده‌ و عمل‌ نكرده‌ بوديم‌، در آن‌جا عمل‌ مي‌شد و جواب‌ مي‌داد خودمان‌ هم‌ روز به‌ روز نسبت‌ به‌ عمليات‌ اميدوارتر مي‌شديم‌. اين‌ ديدار نقطة‌ عطفي‌ شد. آن‌قدر بدگويي‌ كرده‌ بودند كه‌ مرا بركنار شده‌ مي‌دانستند. بني‌صدر هنگامي‌ كه‌ مي‌خواست‌ برود، گفت‌: بيا تهران‌ كارت‌ دارم‌.
گفتم‌: فعلاً نمي‌توانم‌ منطقه‌ را ول‌ كنم‌. حداقل‌ چند روزي‌ طول‌ مي‌كشد.
قبول‌ كرد چند روز بعد بروم‌ به‌ تهران‌.
اين‌ اتفاق در 22 شهريور 1359 افتاد يعني‌ 9 روز قبل‌ از حملة‌ گستردة‌ عراق به‌ ايران‌.
سرهنگ‌ صيادشيرازي‌ بعد از رفتن‌ رئيس‌جمهور و همراهانش‌، به‌ دارساوين‌ برگشت‌ و به‌ طرح‌ريزي‌ و برنامه‌ پرداخت‌. تا اين‌ كه‌ چند روز بعد نيمه‌هاي‌ شب‌ به‌ سوي‌ سردشت‌ به‌ راه‌ افتادند و هنگامي‌ كه‌ دشمن‌ در خواب‌ بود از پل‌ ربط‌ گذشتند و بدون‌ درگيري‌ شديدي‌ وارد شهر سردشت‌ شدند. مردم‌ روي‌ سكوها و بام‌ها ايستاده‌ بودند و‌ ستون‌ نيرومندي‌ را نظاره‌ مي‌كردند كه‌ وارد شهر شده‌ بود و با قدرت‌ پيش‌ مي‌رفت‌. ستوان‌ جواني‌ روي‌ تانك‌ قرآن‌ مي‌خواند: اذا جاء نصرالله‌ و الفتح‌. و رأيت‌ الناس‌ يدخلون‌ في‌ دين‌ الله‌ افواجا.
ناگهان‌ هم‌ او گفت‌: كجايند آناني‌ كه‌ مي‌گفتند اگر سردشت‌ سقوط‌ كند زنان‌ ما برما حرام‌ خواهد شد...
سرهنگ‌ نگذاشت‌ حرفش‌ تمام‌ شود. داد زد: «چه‌ مي‌گويي‌، آقا؟» و به‌ او تاخت‌:
ـ برادر، تو كه‌ به‌ اين‌ زيبايي‌ قرآن‌ مي‌خوني‌ اين‌ چه‌ جمله‌اي‌ بود كه‌ بر زبانت‌ آمد؟ ما تا وقتي‌ كه‌ مي‌توانيم‌ با زبان‌ خدا حرف‌ بزنيم‌ چرا بايد نيتمان‌ را با كلام‌ جاهلانه‌اي‌ آلوده‌ كنيم‌!

[External Link Removed for Guests]
پاينده باد ايران زنده باد ايراني

وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]

صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 2653
تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 2612 بار
سپاس‌های دریافتی: 5561 بار
تماس:

پست توسط moh-597 »

فصل سوم

به‌ تهران‌ آمده‌ بودند، سرهنگ‌ و تعدادي‌ از فرماندهانش‌. اما دلشان‌ در منطقه‌ بود و لحظه‌شماري‌ مي‌كردند هرچه‌ زودتر عافيت‌نشينان‌ پايتخت‌ تكليفشان‌ را روشن‌ كنند و برگردند ميان‌ دوستان‌ و يارانشان‌ و...
دو روزي‌ گذشت‌ اما خبر از جلسه‌ نشد. و اين‌ زماني‌ بود كه‌ چشم‌ همة‌ دنيا به‌ مرزهاي‌ ايران‌ و عراق معطوف‌ شده‌ بود و گوش‌ها منتظر شنيدن‌ آغاز رسمي‌ جنگ‌ بودند. زيرا شب‌ گذشته‌ صدام‌حسين‌ رئيس‌جمهور عراق قرارداد الجزاير را پاره‌ كرده‌ بود و اعلام‌ كرده‌ بود ما براي‌ گرفتن‌ حقوقمان‌ از راه‌هاي‌ ديگري‌ اقدام‌ خواهيم‌ كرد!
سرهنگ‌ صياد از اين‌ همه‌ وقت‌كشي‌ دادش‌ درآمد:
ـ ما توي‌ جبهه‌ كار داريم‌، عمليات‌ داريم‌، اگر با ما كاري‌ نداريد، وقت‌ ما را بي‌خودي‌ تلف‌ نكنيد ...
سرانجام‌ جلسه‌ تشكيل‌ شد. در يك‌ طرف‌ ميز بني‌صدر بود و چند نفر از مشاوران‌ و نظاميان‌ مورد اعتمادش‌ و طرف‌ ديگر سرهنگ‌ صيادشيرازي‌ و تعدادي‌ از فرماندهان‌ منطقه‌ از ارتش‌ و سپاه‌. البته‌ آن‌ روز همه‌ گمنام‌.
به‌ اشارة‌ رئيس‌جمهور مشاورانش‌ جلسه‌ را شروع‌ كردند. هر يك‌ گزارشي‌ از عملكرد قرارگاه‌ غرب‌ دادند كه‌ به‌ نظر سرهنگ‌ غير واقعي‌ بود و آن‌ها اخبارشان‌ را از منابع‌ قابل‌ اعتمادي‌ نگرفته‌ بودند. عمدة‌ بحث‌ بر سر ستون‌كشي‌ به‌ سردشت‌ بود. در ارزيابي‌ آن‌ها اين‌ كار اشتباه‌ بود و نبايد اين‌ قدر تلفات‌ برمي‌ داشت‌. معلوم‌ بود كه‌ اطلاعات‌ درستي‌ از منطقه‌ ندارند و نگاه‌ آنان‌ به‌ توانايي‌ ضدانقلاب‌ همان‌ نگاه‌ سال 58 است‌ كه‌ خيلي‌ به‌ جنگ‌ وارد نبودند!
كم‌كم‌ يكي‌ از آن‌ها از دايرة‌ انصاف‌ فراتر رفت‌ و هرچه‌ را كه‌ صياد و دوستانش‌ موفقيت‌ مي‌پنداشتند او با ريشخند ضعف‌ و شكست‌ قلمداد كرد. مدتي‌ كه‌ اين‌ گونه‌ گذشت‌، يكي‌ از فرماندهان‌ منطقه‌ كنترلش‌ را از دست‌ داد.
شهيد كاظمي‌ كسي‌ نبود كه‌ بنشيند تا آن‌ها هرچه‌ دلشان‌ مي‌خواهد بگويند. يك‌ جرأت‌ و جسارت‌ خاصي‌ داشت‌. او آن‌زمان‌ هم‌ فرماندار پاوه‌ بود و هم‌ فرمانده‌ سپاه‌ آن‌جا. سرانجام‌ صبرش‌ تمام‌ شد و با همان‌ لحن‌ جنوب‌ شهري‌، گفت‌: «شما چي‌ مي‌گويد؟ اين‌ حرف‌ها چيه‌ كه‌ مي‌زنيد؟ همه‌اتان‌ داريد بي‌تقوايي‌ مي‌كنيد و حرف‌هاي‌ غير واقع‌ مي‌زنيد ...»
مشاور رئيس‌جمهور حرف‌ او را قطع‌ كرد و رو به‌ بني‌صدر گفت‌: «آقاي‌ رئيس‌جمهور، اول‌ از آقاي‌ صياد شيرازي‌ بپرسيد اين‌ آقايان‌ كي‌ هستند؟ مگر ما نگفته‌ بوديم‌ كه‌ فقط‌ خودش‌ و رئيس‌ ستاد قرارگاه‌ به‌ جلسه‌ بيايند؟»
بني‌صدر گفت‌: «بله‌. آقاي‌ صياد شيرازي‌ توضيح‌ بدهيد كه‌ اين‌ها كي‌ هستند كه‌ همراه‌ خود آورده‌ايد؟»
البته‌ اين‌ طور نبود كه‌ مشاوران‌ نظامي‌ رئيس‌جمهور ناصر كاظمي‌، محمد بروجردي‌ و ديگر فرماندهان‌ منطقه‌ را نشناسند، بلكه‌ منظور ديگري‌ داشتند كه‌ علي‌ آن‌ را خوب‌ فهميد و بعد از معرفي‌ مختصر همكارانش‌، با قاطعيت‌ گفت‌:« اين‌ها همكاران‌ نزديك‌ من‌ هستند. هروقت‌ كه‌ عذر بنده‌ را از جلسه‌ خواستيد، اين‌ها هم‌ مي‌روند!»
بني‌صدر اوضاع‌ را كه‌ اين‌ طور ديد خود پا درمياني‌ كرد و گفت‌ ايرادي‌ ندارد آن‌ها مي‌توانند در جلسه‌ بمانند و از سرهنگ‌ خواست‌ از خودشان‌ دفاع‌ كنند. سرگرد خرسندي‌، رئيس‌ ستاد قرارگاه‌، با زبان‌ نظامي‌ و با دلايل‌ محكم‌ و مدارك‌ غير قابل‌ انكار جواب‌ آن‌ها را داد، سپس‌ بعضي‌ از فرماندهان‌ نيز سخنان‌ كوتاهي‌ گفتند.
بني‌صدر گفت‌: «بگذاريد ببينيم‌ خود آقاي‌ صياد شيرازي‌ چه‌ مي‌گويد.»
من‌ خيلي‌ از جلسه‌ دلم‌ خون‌ شده‌ بود. حرف‌هاي‌ مشاورين‌ بني‌صدر بدجوري‌ ناراحتم‌ كرده‌ بود. آن‌ها را آن‌قدر پرت‌ مي‌دانستم‌ كه‌ نمي‌توانستم‌ در برابرشان‌ دفاعي‌ بكنم‌. از همان‌جا بود كه‌ همة‌ اميدم‌ از بني‌صدر به‌ عنوان‌ رئيس‌جمهوري‌ اسلامي‌ قطع‌ شد. آن‌ روز در آن‌جا جمله‌اي‌ گفتم‌ كه‌ بعدها ميان‌ مسؤولان‌ مملكتي‌ دهان‌ به‌ دهان‌ گشت‌ و معروف‌ شد.
اول‌، دعاي‌ امام‌ زمان‌ (عج‌) را خواندم‌، سپس‌ گفتم‌: آقاي‌ رئيس‌جمهور، خيلي‌ عذر مي‌خواهم‌ كه‌ اين‌ صحبت‌ را مي‌كنم‌. در جلسه‌اي‌ به‌ اين‌ مهمي‌ كه‌ براي‌ حفظ‌ امنيت‌ نظام‌ جمهوري‌ اسلامي‌ در اين‌جا تشكيل‌ شده‌ است‌، يك‌ بسم‌الله‌ گفته‌ نشد و يك‌ آية‌ قرآن‌ خوانده‌ نشد. من‌ آن‌قدر اين‌ جلسه‌ را ناپاك‌ و آلوده‌ مي‌بينم‌ كه‌ احساس‌ مي‌كنم‌ وجود خودم‌ نيز از اين‌ جلسه‌ آلوده‌ مي‌شود. چاره‌اي‌ ندارم‌ كه‌ يكراست‌ از اين‌جا به‌ قم‌ بروم‌ و با زيارت‌ آن‌جا احساس‌ كنم‌ كه‌ تزكيه‌ و پاك‌ شده‌ام‌.
سكوت‌ عجيبي‌ بر جلسه‌ حكمفرما شده‌ بود. حرف‌هاي‌ آقايان‌ باعث‌ شده‌ بوده‌ تا من‌ با آن‌ جسارت‌ با رئيس‌جمهور حرف‌ بزنم‌. البته‌ من‌ نمي‌خواستم‌ به‌ يك‌ شخصيت‌ مملكتي‌ اهانت‌ كنم‌، بلكه‌ احساس‌ خودم‌ را از آن‌ جلسه‌ بيان‌ كردم‌.
گفتم‌: «بايد به‌ شما بگويم‌ كه‌ ما داريم‌ آن‌جا مي‌جنگيم‌. هيچ‌كس‌ قبلاً در آن‌جا نمي‌جنگيد، اما ما حالا داريم‌ مي‌جنگيم‌. خب‌، جنگ‌كردن‌ با دشمن‌ شهيد دارد، تلفات‌ دارد. اگر نخواهيم‌ با دشمن‌ رو در رو بجنگيم‌، بايد مثل‌ قبل‌ در پادگان‌ها در محاصرة‌ دشمن‌ قرار بگيريم‌ و كاري‌ نكنيم‌. ما خودمان‌ هم‌ اسلحه‌ به‌دست‌ مي‌گيريم‌ و لباس‌ رزم‌ بر تن‌ مي‌كينم‌ و مي‌جنگيم‌. من‌ اسمم‌ هست‌ كه‌ سرهنگم‌ ولي‌ همگام‌ با سربازان‌ مي‌جنگم‌. به‌ لطف‌ خدا ما ايستاده‌ايم‌. ما ستون‌ نيروها را با آن‌ سختي‌ و مشكلات‌ به‌ مقصد رسانديم‌ و از ضدانقلاب‌ نترسيديم‌. البته‌ به‌ شما آمار غلط‌ داده‌اند، اما اگر يادتان‌ باشد، ما از شما تقاضاي‌ هزار قبضه‌ تفنگ‌ كرده‌ايم‌، اما شما هنوز در لجستيك‌، ما را تأمين‌ نكرده‌ايد. آن‌وقت‌ چنين‌ انتظارات‌ زيادي‌ از ما داريد!»
مسألة‌ خيلي‌ عجيبي‌ كه‌ پس‌ از صحبت‌هاي‌ من‌ اتفاق افتاد اين‌ بود كه‌ بني‌صدر در جلسه‌ گفت‌: «من‌ تازه‌ دارم‌ معني‌ لجستيك‌ را مي‌فهمم‌.»
هيچ‌كس‌ ديگر نتوانست‌ بعد از ما حرفي‌ بزند. همة‌ پاسخ‌ها را داده‌ بوديم‌.
جلسه‌، بعد از چهار ساعت‌ پايان‌ يافت‌ و من‌ يكراست‌ به‌ قم‌ رفتم‌ براي‌ زيارت‌ و تطهير.
هنوز سرهنگ‌ صياد و دوستانش‌ به‌ منطقه‌ نرسيده‌ بودند كه‌ سرهنگ‌ عطاريان‌ با گروهي‌ از افسران‌ ستادي‌ و عملياتي‌ به‌ كرمانشاه‌ آمدند. حكمي‌ از رئيس‌جمهور داشت‌ كه‌ او را به‌ فرماندهي‌ قرارگاه‌ غرب‌ منصوب‌ كرده‌ بود. سرهنگ‌ صيادشيرازي‌ هم‌ بايد مجدداً به‌ سنندج‌ برمي‌گشت‌. بهانه‌اشان‌ تهديد عراق بود و كوشش‌ براي‌ تقويت‌ جبهة‌ غرب‌. اتفاقاً 24 ساعت‌ بعد با بمباران‌ فرودگاه‌هاي‌ چند شهر بزرگ‌ و لشگركشي‌ گستردة‌ عراق به‌ مرزهاي‌ ايران‌، جنگ‌ رسماً آغاز شد و فرماندهي‌ جديد هيچ‌ برنامه‌اي‌ براي‌ مقابله‌ نداشت‌. از قضا آن‌ روز براي‌ سرهنگ‌ صياد يك‌ گردان‌ نيرو از لشكر 77 خراسان‌ آمده‌ بود. به‌ درخواست‌ سرهنگ‌ عطاريان‌، او آن‌ گردان‌ را در اختيار قرارگاه‌ گذاشت‌. متأسفانه‌ گردان‌ 110 با تمام‌ نيروهاي‌ خوبي‌ كه‌ داشت‌، در برابر هجوم‌ عراق منهدم‌ شد. فرمانده‌ و بيش‌تر افراد آن‌ شهيد شدند. بعدها كه‌ خيانت‌ سرهنگ‌ عطاريان‌ ثابت‌ شد و وابستگي‌ او به‌ كشور همساية‌ شمالي‌ لو رفت‌، حتي‌ براي‌ افراد خوش‌بين‌ نيز معلوم‌ شد كه‌ بني‌صدر و مشاورانش‌ با انتخاب او مرتكب‌ اشتباه‌ بزرگي‌ شده‌اند كه‌ قابل‌ توجيه‌ نيست‌. مخصوصاً اين‌ كه‌ معلوم‌ شد آتش‌بيار تمامي‌ توطئه‌هاي‌ عليه‌ صياد هم‌ او بوده‌ است‌!

حضور مجدد سرهنگ‌ صياد در فرماندهي‌ سنندج‌ خيلي‌ طول‌ نكشيد. با آغاز جنگ‌ همة‌ چشم‌ها به‌ جبهه‌ها بود. هرچند غيرت‌ و ايثار نيروهاي‌ مسلح‌ و مردم‌ باعث‌ شده‌ بود، اوضاع‌ آن‌چنان‌ كه‌ حاكم‌ عراق مي‌خواست‌ بر وفقِ مرادش‌ نباشد و برخلاف‌ پيش‌بيني‌هاي‌ او و حاميانش‌ با مقاومت‌هاي‌ شگفت‌آوري‌ روبه‌رو شوند، اما براي‌ اهل‌ فن‌ كاملاً محرز بود كه‌ اين‌ وضع‌ خيلي‌ دوام‌ نخواهد داشت‌ و عراق اغلب‌ شهرهاي‌ سرراهش‌ را تسخير خواهد كرد؛ زيرا فرماندهي‌ نيروهاي‌ مسلح‌ ايران‌ هيچ‌ برنامة‌ منطقي‌ براي‌ مقابله‌ نداشت‌. طبيعي‌ است‌ كه‌ در چنين‌ وضعي‌ فكر و ذهن‌ همة‌ نيروهاي‌ وفادار به‌ نظام‌ و كشور مانند صياد، به‌ جنگ‌ باشد.
در محور مريوان‌ و پنجوين‌ كه‌ در قلمرو فرماندهي‌ او بود، آن‌ها مي‌توانستند به‌ جنگ‌ عراق بروند. نظرش‌ را به‌ فرماندهان‌ جديد قرارگاه‌ اعلام‌ كرد و حتي‌ تاكيد كرد كه‌ غير از اجازه‌، از آنان‌ هيچ‌ انتظاري‌ براي‌ نيرو و... ندارد. اما جوابي‌ نيامد. خيلي‌ منتظر نماند. فرصت‌ دست‌ روي‌ دست‌ گذاشتن‌ نبود. براي‌ بازپس‌گيري‌ مناطق‌ اشغالي‌ غرب‌، طرحي‌ ريخت‌ به‌ نام‌ والعاديات‌ كه‌ مبتني‌ بود به‌ تركيبي‌ از نيروهاي‌ سپاه‌ و ارتش‌. از بني‌صدر وقت‌ خواست‌ تا مستقيماً طرحش‌ را با او در ميان‌ بگذارد. ساعت‌ 5/6 صبحي‌ در قرارگاه‌ جنگ‌ در جنوب‌ به‌ او وقت‌ دادند. سوار هلي‌كوپتر شد و تا شب‌ خودش‌ را به‌ دزفول‌ رساند. قرارگاه‌ در زيرزمين‌ كارخانه‌ لاستيك‌ سازي‌ بود. تا پاسي‌ از شب‌ طرحش‌ را نوشت‌. صبح‌ در سرميز صبحانه‌ موفق‌ شد چند دقيقه‌اي‌ رئيس‌جمهور را ببيند. بني‌صدر طرح‌ را از او گرفت‌ به‌ يكي‌ از مشاورانش‌ داد و گفت‌ خبرت‌ مي‌كنيم‌.
اما هر چه‌ منتظر شد، خبري‌ نيامد تا اين‌ كه‌ بعدها از طريق‌ آدمي‌ بيگانه‌ به‌ جنگ‌ و نظام‌، كه‌ سابقة آشنايي‌ با او داشت‌، شنيد طرحش‌ رد شده‌ است‌!
حالا داشت‌ باور مي‌كرد، بدون‌ اين‌ كه‌ او را از جنگ‌ و نبرد معذور بدارند، عملاً كنارش‌ گذاشته‌اند و دستش‌ را بسته‌اند! اما صياد كسي‌ نبود كه‌ ميدان‌ را خالي‌ كند و تسليم‌ شود. بيكار ننشست‌. حالا تمام‌ سرماية‌ او در منطقه‌ ارتباط‌ و دوستي‌اش‌ با نيروهاي‌ سپاه‌ بود كه‌ خوشبختانه‌ از نظر سازماني‌ موقعيتي‌ داشتند كه‌ قرارگاه‌ غرب‌ خيلي‌ نمي‌توانست‌ برايشان‌ مانع‌ ايجاد كند. بايد از اين‌ فرصت‌ استفاده‌ مي‌كرد. طرحي‌ ريخت‌ براي‌ آموزش‌ و سازماندهي‌ سپاه‌ در شرايط‌ جنگي‌ و به‌ دوست‌ قديمي‌اش‌ يوسف‌ كلاهدوز داد كه‌ حالا قائم‌مقام‌ فرماندهي‌ كل‌ سپاه‌ بود. به‌ زودي‌ نخستين‌ گروه‌ پاسداران‌ در منطقة‌ كردستان‌ آموزش‌ ديدند. گرداني‌ بود به‌ فرماندهي‌ برادر فروغي‌ كه‌ بعدها در جبهة‌ جنوب‌ شهيد شد. اين‌ دوره‌ در پادگان‌ موجش‌ برگزار شد كه‌ قبلاً آموزشگاه‌ ضدانقلاب‌ بود و بعداز آزادسازي‌، چند ماه‌ پيش‌ از اين‌ اردوي‌ دانشجويان‌ دانشكدة‌ افسري‌ برگزار شده‌ بود و حالا علي‌ خبر داشت‌ كه‌ تعدادي‌ از آنان‌ مظلومانه‌ در خرمشهر به‌ شهادت‌ رسيده‌اند!
براي‌ تكميل‌ طرح‌ سازماندهي‌ سپاه‌ به‌ منطقة‌ سرپل‌ ذهاب‌ رفت‌ تا با آقاي‌ آذربن‌ مشورت‌ كند. او كه‌ از نيروهاي‌ انقلابي‌ ارتش‌ بود، فرماندهي‌ سپاه‌ آن‌جا را هم‌ به‌ عهده‌ داشت‌. آن‌ها در برابر يورش‌ عراقي‌ها بسيار خوب‌ مقاومت‌ كرده‌ بودند و جبهه‌اشان‌ يكي‌ از فعال‌ترين‌ خطوط‌ جنگ‌ بود.
آقاي‌ آذربن‌ همان‌ افسري‌ بود كه‌ زمستان‌ 58 مجمع‌ نيروهاي‌ متعهد ارتش‌ را متوجه‌ مرزهاي‌ ايران‌ و عراق كرد و همين‌ مسأله‌ باعث‌ شد كه‌ صيادشيرازي‌ و فرماندهان‌ سپاه‌ اصفهان‌ طرح‌ كنترل‌ مرزهاي‌ غرب‌ كشور را به‌ رئيس‌جمهور بدهند كه‌ نهايتاً به‌ پاكسازي‌ كردستان‌ انجاميد!
آن‌ شب‌ تا ساعت‌ 5/12 با آقاي‌ آذربن‌ دربارة‌ آن‌ طرح‌ جلسه‌ داشتيم‌. در نهايت‌ به‌ يك‌ نتيجة‌ خوب‌ رسيديم‌. وقتي‌كه‌ رفتم‌ بخوابم‌، خيلي‌ احساس‌ خوشي‌ و سرحالي‌ داشتم‌. طوري‌كه‌ دلم‌ مي‌خواست‌ بنشينم‌ و تا صبح‌ دربارة‌ آن‌ طرح‌ فكر كنم‌.
ساعت‌ سه‌ بامداد بود كه‌ از خواب‌ برخاستم‌ و با حال‌ خوش‌ و نشاط‌انگيزي‌ كه‌ داشتم‌، تمام‌ مطالبي‌ را كه‌ دربارة‌ آن‌ طرح‌ در ذهنم‌ بود، روي‌ كاغذ نوشتم‌. ساعتي‌ بعد كه‌ هنوز هوا تاريك‌ بود، به‌ طرف‌ سنندج‌ راه‌ افتاديم‌. جاده‌ در زير آتش‌ عراقي‌ها بود. چون‌ ديد داشتند، مجبور بوديم‌ با نور چراغ‌هاي‌ كوچك‌ ماشين‌ حركت‌ كنيم‌.
هنوز از دروازة‌ ورودي‌ سرپل‌ ذهاب‌ خارج‌ نشده‌ بوديم‌، كه‌ ديدم‌ ماشيني‌ از مقابل‌، با سرعت‌ در آن‌ سمت‌ جاده‌ كه‌ مسير حركت‌ ما بود، مي‌آيد. باوجود مهارتي‌ كه‌ رانندة‌ ما داشت‌، نتوانستيم‌ كاري‌ كنيم‌ و با آن‌ شاخ‌به‌ شاخ‌ شديم‌. من‌ همان‌جا از شدت‌ درد بي‌هوش‌ شدم‌. وقتي‌كه‌ چشم‌ باز كردم‌، در هلي‌كوپتري‌ بودم‌ كه‌ من‌ را از كرمانشاه‌ به‌ تهران‌ مي‌برد. قنداق اسلحه‌اي‌ كه‌ در دستم‌ بود، پايم‌ را بدجوري‌ له‌ كرده‌ بود. آن‌ لحظه‌ احساس‌ كردم‌ قطع‌ شده‌ است‌. استخوان‌ پاي‌ چپم‌ كاملاً متلاشي‌ شده‌ بود و پا از مچ‌ به‌ حالت‌ قطع‌ و له‌ درآمده‌ بود. لگن‌ هم‌ شكسته‌ بود و سر و صورتم‌ نيز جراحاتي‌ برداشته‌ بود.
بدن‌ بي‌هوش‌ او را ابتدا به‌ كرمانشاه‌ منتقل‌ كردند. هيچ‌ هواپيمايي‌ به‌ تهران‌ پرواز نداشت‌. يكي‌ از خلبانان‌ هوانيروز كه‌ با او همكاري‌ داشت‌، گفت‌: «من‌ جناب‌ سرهنگ‌ را با هلي‌كوپتر به‌ تهران‌ مي‌رسانم‌.»
وقتي‌ او را به‌ بيمارستان‌ ارتش‌ رساندند، دوستانش‌ در تهران‌ خبر را شنيده‌ بودند و در تدارك‌ كارهاي‌ او بودند. آن‌ روز چهارشنبه‌ بود و تا شنبه‌ امكان‌ هيچ‌ عملي‌ نبود. اگر دست‌ روي‌ دست‌ مي‌گذاشتند، قطع‌ شدن‌ پاي‌ او حتمي‌ بود!
به‌ همت‌ همانان‌ و يكي‌ از پزشكان‌ بيمارستان‌ تهران‌ كلينيك‌، مقدمات‌ عمل‌ در آن‌جا برايش‌ مهيا شد.
وقتي‌ من‌ را در بيمارستان‌ ارتش‌ بستري‌ كردند، روز چهارشنبه‌ بود. پزشك‌ها مانده‌ بودند كه‌ با پايم‌ چه‌ كنند. گفتند كه‌ روز شنبه‌ شوراي‌ پزشكي‌ تشكيل‌ مي‌دهيم‌ تا دراين‌باره‌ تصميم‌ بگيريم‌. يعني‌ تا دوـ سه‌ روز با من‌ كاري‌ نداشتند. رگ‌ سياتيك‌ در معرض‌ قطع‌شدن‌ بود. بدجوري‌ درد مي‌كشيدم‌ و به‌ خودم‌ مي‌پيچيدم‌.
عصر بود كه‌ پزشكي‌ خوش‌اخلاق وارد اتاق شد و گفت‌: «من‌ از طرف‌ آقاي‌ ناطق‌ نوري‌ مأموريت‌ دارم‌ كه‌ آقاي‌ صياد شيرازي‌ را ببرم‌.»
با تعجب‌ گفتم‌: «شما مرا به‌ كجا مي‌خواهيد ببريد؟ اين‌جا بيمارستان‌ خودمان‌ است‌.»
گفت‌: «تا اين‌ها تصميم‌ بگيرند، خيلي‌ دير مي‌شود. من‌ دستور دارم‌ شما را به‌ بيمارستان‌ مخصوص‌ ببرم‌.»
دكتر موفق‌ شد مجوز خروج‌ او را از بيمارستان‌ ارتش‌ بگيرد و شبانه‌ به‌ بيمارستان‌ تهران‌ كلينيك‌ منتقل‌ كند. صبح‌ فردا او را به‌ اتاق عمل‌ بردند و دكتر سميعي‌ از جراحان‌ مجرب‌ تهران‌ صياد را عمل‌ كرد.
علي‌ وقتي‌ به‌ هوش‌ آمد، متوجه‌ كسي‌ در كنارش‌ شد كه‌ با صداي‌ محزون‌ و حال‌ عارفانه‌اي‌ دعايي‌ را زمزمه‌ مي‌كرد. لحظاتي‌ دل‌ و جان‌ به‌ آن‌ نداي‌ روح‌بخش‌ داد. وقتي‌ چشم‌ باز كرد، دنبال‌ صاحب‌ صدا گشت‌. آقاي‌ رجايي‌ نخست‌وزير در كنارش‌ نشسته‌ بود.
خيلي‌ برايم‌ عجيب‌ بود. او تنهاي‌ تنها بود. حتي‌ محافظ‌ هم‌ نداشت‌. پزشكان‌ و پرستاران‌ متوجه‌ آمدنش‌ نشده‌ بودند و نمي‌دانستند كه‌ نخست‌وزير در بيمارستان‌ است‌.
مدتي‌ پهلوي‌ من‌ ماند و با هم‌ به‌ گفت‌وگو پرداختيم‌. هنگامي‌ كه‌ مي‌خواست‌ برود، دعايي‌ خواند، صورتم‌ را بوسيد و رفت‌. يك‌ بار نيز آقاي‌ خامنه‌اي‌ به‌ ملاقاتم‌ آمد و دو ساعت‌ پيشم‌ ماند. در آن‌ دو ساعت‌، كلي‌ دربارة‌ اوضاع‌ كردستان‌ با ايشان‌ كه‌ نمايندة‌ امام‌ در شوراي‌ عالي‌ دفاع‌ بود، صحبت‌ كردم‌.
او با بيكاري‌ ميانه‌اي‌ نداشت‌. در بيمارستان‌ هم‌ از كردستان‌ غافل‌ نبود. به‌ پيشنهاد آيت‌الله‌ خامنه‌اي‌ تصميم‌ گرفت‌ از آن‌چه‌ كه‌ در اين‌ چند ماه‌ در آن‌جا اتفاق افتاده‌ است‌، مردم‌ را آگاه‌ كند. نقشة‌ منطقه‌ را به‌ اتاقش‌ زد و هر روز ميزبان‌ خبرنگاران‌ بود كه‌ تازه‌ از خواب‌ بيدار شده‌ بودند و مي‌آمدند از كردستان‌ گزارش‌ تهية‌ كنند. هنگام‌ مصاحبه‌ لباس‌ رزم‌ مي‌پوشيد و مي‌كوشيد درد را پنهان‌ كند تا كسي‌ نفهمد او در بيمارستان‌ است‌.
حالم‌ خوب‌ نبود. شب‌ها بيش‌تر از يك‌ ساعت‌ خوابم‌ نمي‌برد. سه‌ عمل‌ جراحي‌ رويم‌ انجام‌ دادند تا اين‌كه‌ توانستند وضع‌ آشفته‌ام‌ را سامان‌ بدهند. يك‌ روز خبرنگاران‌ تلويزيون‌ آمدند تا مصاحبه‌ كنند. با اين‌كه‌ حالم‌ خوب‌ نبود، روي‌ ديوار اتاقم‌ نقشه‌اي‌ را از كردستان‌ چسباندم‌، لباس‌ پلنگي‌ پوشيدم‌ و بر روي‌ يك‌ چهارپاية‌ معمولي‌ نشستم‌ و به‌ صورت‌ كامل‌ اوضاع‌ و احوال‌ آن‌جا را شرح‌ دادم‌. مردم‌ كه‌ تا آن‌ زمان‌ كردستان‌ را از دست‌رفته‌ مي‌پنداشتند، شنيدن‌ حرف‌هاي‌ من‌ برايشان‌ جالب‌ بود. بعد از اين‌، راه‌ به‌ راه‌ خبرنگاران‌ مطبوعات‌ مي‌آمدند تا مصاحبه‌ كنند. با اين‌كه‌ حالم‌ اصلاً خوب‌ نبود، اما تنها براي‌ شرح‌ كارهايي‌ كه‌ در آن‌جا شده‌ بود، مي‌پذيرفتم‌.
بيش‌تر از بيست‌وپنج‌ روز نتوانست‌ بيمارستان‌ را دوام‌ بياورد. كارهاي‌ ناتمام‌ زياد داشت‌ و بايد مي‌رفت‌. محسن‌ رفيق‌دوست‌ كه‌ مسؤول‌ تداركات‌ سپاه‌ بود، آمبولانس‌ مدرني‌ در اختيارش‌ گذاشت‌ كه‌ آن‌ قدر امكانات‌ داشت‌ كه‌ مي‌شد در آن‌ حتي‌ فرماندهي‌ كرد و به‌ وظايف‌ خود رسيد. اين‌ آمبولانس‌ را سپاه‌ به‌ تازگي‌ وارد كشور كرده‌ بود.
او با تني‌ مجروح‌ اما دلي‌ پراز اميد به‌ كردستان‌ برگشت و مورد استقبال‌ با شكوه‌ نيروهاي‌ انقلابي‌ و پرسنل‌ ارتش‌، سپاه‌ و استانداري‌ قرار گرفت‌، ولي‌ دولتش‌ مستعجل‌ بود و چند هفته‌ بعد با قلبي‌ مجروح‌ برگشت‌! گويا مخالفانش‌ انتظار برگشت‌ او را نداشتند، وقتي‌ ديدند كه‌ او آمده و همچنان‌ در تعقيب‌ ضدانقلاب‌ است‌، كمر همت‌ بستند تا براي هميشه به‌ خدمتش‌ پايان‌ دهند!
سرهنگ‌ صياد وقتي‌ وحدت‌ حاكم‌ بر نيروهاي‌ در منطقه‌ را ديد، درد را فراموش‌ كرد و تصميم‌ گرفت‌ هرچه‌ زودتر كار كردستان‌ را يكسره‌ كند. گويي‌ خود مي‌دانست‌ كه‌ اين‌ اوضاع‌ پايدار نخواهد ماند!
از همة‌ شهرهاي‌ كردنشين‌ ايران‌، تنها دو شهر بوكان‌ و اشنويه در اشغال‌ ضدانقلاب‌ باقي‌مانده‌ بود كه‌ از نظر جغرافيايي‌ هر دو متعلق‌ به‌ استان‌ آذربايجان‌ غربي‌ بودند و خارج‌ از قلمرو مأموريت‌ او. اما همت‌ والاي‌ او هيچ‌ حد و مرزي‌ براي‌ خدمت‌ نمي‌شناخت‌ و روح‌ پر تلاطمش‌ هنگامي‌ آرام‌ مي‌گرفت‌ كه‌ ذره‌اي‌ از خاك‌ ايران‌ در اشغال‌ هيچ‌ دشمني‌ نمي‌ماند. پس‌ تصميم‌ گرفت‌ به‌ سراغ‌ بوكان‌ بروند كه‌ اولاً به‌ علت‌ هم‌ مرزيش‌ با شهرستان‌ سقز در دسترسشان‌ بود، و ديگر اين‌ كه‌، اطلاعات‌ رسيده‌ به‌ ستاد آن‌ها حاكي‌ از آن‌ بود كه‌ بعداز بيرون‌ كردن‌ دشمن‌ از شهرهاي‌ ديگر، اكنون‌ اين‌ شهر كوچك‌ مركز فرماندهي‌ ضدانقلاب‌ شده‌ است‌.
با فرمانده‌ لشكر 64 اروميه‌ و فرمانده‌ سپاه‌ مياندوآب‌ تماس‌ گرفته‌ شد تا در جلسه‌اي‌ همديگر را ببينند. براي‌ شركت‌ در اين‌ جلسه‌ به‌ مياندوآب‌ رفت‌. سرهنگ‌ زكيايي‌ و برادر صوفي‌ از اين‌ عمليات‌ استقبال‌ كردند و قرار شد آن‌ها از محور مياندوآب‌ و نيروهاي‌ تحت‌ امر سرهنگ‌ صياد هم‌ از محور سقز حمله‌ كنند.
وقتي‌ برگشت‌ حرف‌هايي‌ شنيد، اما اهميتي‌ نداد. شايعات‌ حكايت‌ از آن‌ داشت‌ كه‌ ستاد كردستان‌ به‌ زودي‌ منحل‌ خواهد شد و... اما اين‌ حرف‌ و حديث‌ها خيلي‌ هم‌ بي‌پايه‌ نبود! چند روز بعد در گرماگرم‌ كار، نامه‌اي‌ از نيروي‌ زميني‌ رسيد به‌ دستش‌.
نامه‌اي‌ آمد كه‌ به‌ من‌ ابلاغ‌ شد: قرارگاه‌ را به‌هم‌ بزنم‌ و به‌ عنوان‌ مشاور فرمانده‌ لشكر كردستان‌، در امر عمليات‌ نامنظم‌، كار كنم‌. يعني‌ مسؤوليت‌ من‌ از فرماندهي‌ منطقه‌ كرمانشاه‌ و كردستان‌، محدود به‌ كردستان‌ شد، سپس‌ از آن‌جا هم‌ محدود به‌ مشاوره‌ شد. تمام‌ يگان‌هايي‌ را كه‌ تحت‌ اختيار من‌ بود، از كنترل‌ من‌ درآوردند. البته‌ همة‌ اقداماتي‌ كه‌ ما انجام‌ داده‌ بوديم‌، درست‌ بود. مي‌توانم‌ بااطمينان‌ بگويم‌ كه‌ همه‌اش‌ از روي‌ صداقت‌ و اخلاص‌ بود. باورم‌ نمي‌شد كه‌ در جمهوري‌ اسلامي‌، وقتي‌ يك‌ عده‌ دارند مخلصانه‌ و بي‌ريا مي‌جنگند و هيچ‌ توقعي‌ از كسي‌ ندارند، با دست‌ خالي‌ هم‌ مي‌جنگند و كارها را به‌ لطف‌ خدا پيش‌ مي‌برند، آن‌ قدر مورد عنايت‌ نباشند كه‌ حداقل‌ بتوانند خدمت‌شان‌ را ادامه‌ بدهند!
سنندج‌، مريوان‌، ديواندره‌، سقز، بانه‌ و سردشت‌ در دست‌ ضدانقلاب‌ بود و آزاد شد، محورها دست‌ ضدانقلاب‌ بود كه‌ در تأمين‌ ما قرار گرفت‌ و عمليات‌ ادامه‌ پيدا كرد، سلطه‌اي‌ كه‌ ضدانقلاب‌ در منطقه‌ داشت‌، از بين‌ رفته‌ و كم‌كم‌ داشتيم‌ ضدانقلاب‌ را در روستاها هم‌ دنبال‌ مي‌كرديم‌. حالا يكدفعه‌ بايد تشكيلات‌ را به‌ هم‌ مي‌زديم‌، در حالي‌ كه‌ هنوز كار تمام‌ نشده‌ بود!
علي‌ اكنون‌ چه‌ بايد مي‌كرد؟ طبيعي‌ است‌ او به‌ عنوان‌ يك‌ نظامي‌ بايد فرمان‌ را اجرا كند. اين‌ درست‌. اما از سوي‌ ديگر او آن‌ قدر باهوش‌ بود كه‌ متوجه‌ خيانتي‌ باشد كه‌ در شرف‌ وقوع‌ بود. 14 ماه‌ پيش‌ را به‌ ياد داشت‌ كه‌ در ركاب‌ دكتر مصطفي‌ چمران‌ داشتند به‌ غائله‌ كردستان‌ پايان‌ مي‌دادند كه‌ ناگهان‌ آن‌ فرمان‌ از دولت‌ موقت‌ رسيد و آن‌ها مجبور شدند از سردشت‌ برگردند. و بعد بر سر كردستان‌ آن‌ آمد كه‌ آمد! 8 ماه‌ پيش‌ او و دوستانش‌ هنگامي‌ كه در زير باران‌ گلوله‌هاي‌ خمپاره‌، از هوا خود را به‌ فرودگاه‌ سنندج‌ انداختند، كسي‌ فكر نمي‌كرد كردستان‌ باز به‌ حاكميت‌ دولت‌ مركزي‌ درآيد. با محوريت‌ او فرزندان‌ مخلص‌ ايران‌ اسلامي‌ مخلصانه‌ همه‌ ناملايمات‌ را به‌ جان‌ خريده‌ بودند و در مدت‌ كوتاهي‌ كاري‌ كرده‌ بودند كارستان‌. تا كردستان‌ به‌ امروز برسد خون‌هاي‌ پاك‌ فراواني‌ ريخته‌ شده‌ بود و جوانان‌ زيادي‌ آسيب‌ ديده‌ بودند حالا كه‌ زمان‌ آن‌ رسيده‌ بود كه‌ براي‌ هميشه‌ مسألة‌ كردستان‌ حل‌ شود و طومار ضدانقلاب‌ در هم‌ پيچيده‌ شود، بازهم‌ دستور رسيده‌ بود كه‌ رها كنيد!
آيا اگر او بي‌چون‌ و چرا اين‌ فرمان‌ را مي‌پذيرفت‌، براي‌ فرداي‌ تاريخ‌ و در برابر خون‌هاي‌ پاك‌ دوستان‌ و سربازانش‌ جواب‌ قانع‌ كننده‌اي‌ داشت‌؟ بايد تصميمي‌ مي‌گرفت‌ و گرفت‌!
يادم‌ مي‌آيد كه‌ براي‌ اين‌ مطلب‌ نماز خواندم‌. وضو گرفتم‌ و نماز حاجت‌ خواندم‌. در سه‌ جمله‌ جواب‌ اين‌ كه‌ نوشته‌ بودند قرارگاه‌ را تحويل‌ بدهم‌، نوشتم‌: «ما به‌ دستور مركز آمديم‌ و به‌ دستور مركز خواهيم‌ رفت‌. بايد شوراي‌ عالي‌ دفاع‌ دستور بدهد تا ما برويم‌ و گرنه‌ همين‌جا هستيم‌ چون‌ كارمان‌ تمام‌ نشده‌ است‌.»
اين‌ جاست‌ كه‌ باز شخصيت‌ واقعي‌ صيادشيرازي‌ همة‌ پيرايه‌ها را در هم‌ مي‌تند و نمايان‌ مي‌شود. او باز پسر زيادخان‌ مي‌شود كه‌ براي‌ شاه‌ آن‌ نامة‌ جسورانه‌ را نوشت‌ و با سرنوشت‌ خود آن‌ بازي‌ را كرد! او باز همان‌ ستوان‌ گمنام‌ و بي‌كسي‌ مي‌شود كه‌ وقتي‌ فرماندة لشكر كرمانشاه‌ به‌ او بي‌احترامي‌ كرد، به‌ خاطر عزت‌ نفسش‌ قيد همه‌ چيز را زد و با ركن‌ دو لشكر آن‌ برخوردي‌ را كرد كه‌ كرد! او همان‌ سروان‌ مركز آموزش‌ توپخانة‌ اصفهان‌ مي‌شود كه‌ براي‌ احقاق حقش‌ سرلشكر ناجي‌ را به‌ استيصال‌ واداشت‌!
اما در آن‌ سو، از اين‌ پاسخ‌ شگفت‌زده‌ شدند. به‌ نظر آن‌ها صيادشيرازي‌ با دست‌ خود كار خود را تمام‌ كرده‌ بود! حالا مسير براي‌ حذف‌ او هموار شده‌ بود.
علي‌ اگر به‌ جاي‌ اين‌ جواب‌، شوراي‌ عالي‌ دفاع‌ را متوجه‌ ماجرا مي‌كرد، نتيجة‌ بهتري‌ مي‌گرفت‌. در آن‌جا كساني‌ مانند آيت‌الله‌ خامنه‌اي‌، حجت‌الاسلام‌ هاشمي‌رفسنجاني‌، دكتر چمران‌ و... بودند كه‌ در سر مسائل‌ مربوط‌ به‌ امنيت‌ انقلاب‌ با او هم‌ عقيده‌ بودند و قطعاً در برابر تصميم‌ غير‌منطقي‌ نيروي‌ زميني‌ از او دفاع‌ مي‌كردند.
به‌ هر تقدير پاسخ‌ او به‌ نيروي‌ زميني‌ از نظر ارتش‌ تمّرد و سرپيچي‌ از فرمان‌ محسوب‌ مي‌شد. براي‌ مخالفانش‌ اين‌ سند گران‌قميتي‌ نه‌ تنها براي‌ خارج‌ كردنش‌ از صحنه‌ كه‌ حتي‌ براي‌ محاكمة‌ نظامي‌ بود. نامه‌ را به‌ ضميمة‌ توضيحات‌ و تفاسير خود به‌ بني‌صدر رساندند و او نيز مستقمياً به‌ امام‌ رساند تا پيشاپيش‌ دست‌ شوراي‌ عالي‌ دفاع‌ را ببندد.
امام‌ صيادشيرازي‌ را نمي‌شناختند و چون‌ مسؤوليت‌ فرماندهي‌ كل‌ قوا را به‌ بني‌صدر تفويض‌ كرده‌ بودند، طبيعي‌ بود خيلي‌ از مسائل‌ مربوط‌ به‌ كردستان‌ مطلع‌ نباشند. پس‌ فرمودند: «با ايشان‌ طبق‌ مقررات‌ رفتار كنيد.»
اعضاي‌ متعهد شوراي‌ دفاع‌ وقتي‌ از ماجرا خبردار شدند، به‌ امام‌ مراجعه‌ كردند و خواستار تجديد نظر در اين‌ باره‌ شدند اما ايشان‌ نپذيرفتند. ايشان‌ براي‌ مقررات‌ و قوانين‌ اهميتي‌ قايل‌ بودند و حاضر نبودند در اين‌ باره‌ از هيچ‌ تخلفي‌ چشم‌پوشي‌ كنند.
حكم‌ بركناري‌ سرهنگ‌ صياد و اخراجش‌ از منطقه‌، پيش‌ از اين‌ كه‌ به‌ دست‌ خودش‌ برسد، در همة‌ منطقه‌ پخش‌ شد؛ حتي‌ نسخه‌اي‌ هم‌ به‌ پرسنل‌ آشپزخانة‌ لشكر 28 رسيد!
و علي‌ آن‌ روز بي‌خبر از اين‌ همه‌ به‌ مياندوآب‌ رفته‌ بود تا فرمانده‌ تيپ‌ و گردان‌ عمل‌ كننده‌ از لشكر 64 را نسبت‌ به‌ عمليات‌ توجيه‌ كند!
در آن‌ جلسه‌ من‌ روي‌ ويلچر نشسته‌ بودم‌ و داشتم‌ صحبت‌ مي‌كردم‌. نقشه‌ را نشان‌ دادم‌. گفتم‌: اين‌ منطقه‌ شماست‌ و مأموريت‌ شما اين‌ است‌ كه‌ برويد طرح‌ريزي‌ كنيد و آماده‌ شويد. بعد مي‌آيم‌ طرحتان‌ را مي‌بينم‌.
ديدم‌ فرمانده‌ گردان‌ عمل‌ كننده‌ با حالت‌ حجب‌ و حيا نگران‌ است‌ و مي‌خواهد چيزي‌ بگويد، ولي‌ عقب‌ مي‌اندازد. پرسيدم‌: تو چه‌ مي‌خواهي‌ بگويي‌؟
گفت‌: حقيقتاً يك‌ نامه‌ آمده‌ كه‌ در منطقه‌ شما هيچ‌كاره‌ هستيد و هيچ‌ مسؤوليتي‌ نداريد. حالا شما اين‌ دستور را به‌ ما مي‌دهيد. ما نمي‌دانيم‌ چكار كنيم‌؟
فرمانده‌ تيپ‌ خيلي‌ ناراحت‌ شد و با يك‌ حالت‌ عصبانيت‌ گفت‌: صحبت‌ نكن‌، حرف‌ نزن‌.
نگو او هم‌ مي‌دانسته‌ ولي‌ روي‌ احترامي‌ كه‌ داشته‌ و مي‌دانسته‌ كه‌ بچه‌ها چه‌ خدماتي‌ كرده‌اند و من‌ هم‌ جزو آن‌ها بودم‌، چيزي‌ نگفته‌. حتي‌ شنيدم‌ وقتي‌ بيرون‌ رفته‌ بود، بگو مگويي‌ رخ‌ داده‌، اصلاً مي‌خواسته‌ فرمانده‌ گردان‌ را بزند كه‌ تو چه‌ جرأتي‌ كردي‌ اين‌ حرف‌ را زدي‌ اين‌ها را من‌ گفتم‌. تو چرا جلو جمع‌ گفتي‌.
البته‌ در آن‌جا خودم‌ را نگه‌ داشتم‌ و گفتم‌: اشكال‌ ندارد. من‌ هم‌ الان‌ دستور اجرا به‌ شما ندادم‌. گفتم‌ فعلاً برويد طرح‌ريزي‌ كنيد.
اين‌ طوري‌ توجيه‌ كردم‌ كه‌ آبروي‌ همه‌ حفظ‌ شود!...
ديدم‌ وضعيت‌ خيلي‌ خراب‌ شد. البته‌ قبل‌ از آمدن‌ به‌ منطقه‌ يك‌ هماهنگي‌ ضمني‌ با آيت‌الله‌ خامنه‌اي‌ داشتم‌. ايشان‌ واقعاً پشتيبان‌ من‌ بود و راهنمايي‌هايشان‌ خيلي‌ اثر داشت‌. تماس‌ گرفتم‌ و گفتم‌ كه‌ وضيعيت‌ به‌ اين‌جا رسيده‌ و نامه‌ را همه‌ جا پخش‌ كرده‌اند كه‌ هيچ‌كاره‌ام‌، باز هم‌ بمانم‌ يا نه‌؟
ايشان‌ فرمود: ديگر درنگ‌ نكن‌ و آن‌جا نمان‌. سريع‌ منطقه‌ را ترك‌ كن‌.
آمبولانس‌ روبه‌ تهران‌ ايستاده‌ بود و آمادة‌ حركت‌. فرماندهان‌ ستاد با ناباوري‌ رفتن‌ صيادشيرازي‌ را مي‌ديدند. يعني‌ همه‌ چيز تمام‌ شد؟ آمدنش‌ را به‌ ياد داشتند؛ در آن‌ روزهاي‌ نااميدي‌ و حرمان‌، جواني‌ آمده‌ بود سر تا پا شور و اميد. به‌ هر جا كه‌ پايش‌ رسيده‌ بود، افسردگي‌ و انفعال‌ را زدوده‌ بود و دل‌هاي‌ مرده‌ را زنده‌ كرده‌ بود و... فرماندهي‌ را طور ديگري‌ معنا كرده‌ بود و در دل‌ها جا گرفته‌ بود... سربازي‌ عزت‌ پيدا كرده‌ بود. عشق‌ وطن‌ و رزمندگي‌ براي‌ خدا و شهادت‌ در دل‌ها جا گرفته‌ بود... اين‌ همه‌ در كم‌تر از هشت‌ ماه‌ اتفاق افتاده‌ بود. حالا با ديدن‌ او كه‌ داشت‌ با ويلچر خود را به‌ آمبولانس‌ مي‌رساند، دل‌ها آتش‌ گرفته‌ بود و تنها آه‌ حسرت‌ از سينه‌ها بيرون‌ مي‌آمد و لب‌ها گزيده‌ مي‌شد. هرچه‌ كه‌ بود مي‌دانستند با رفتن‌ صياد ديگر كردستان‌ جاي‌ ماندن‌ نيست‌. پس‌ تكليف‌ چيست‌؟
ـ جناب‌ سرهنگ‌، بچه‌ها مي‌گويند، حالا تكليف‌ ما چيه‌؟ آيا برگرديم‌ به‌ شهرهاي‌ خودمان‌...
نگذاشت‌ حرف‌ سرگرد تركان‌ تمام‌ شود. با قاطعيت‌ يك‌ فرمانده‌ گفت‌: احمد، به‌ بچه‌ها بگو، هيچ‌ كس‌ حق‌ ندارد كردستان‌ را ترك‌ كند، من‌ روزي‌ باز خواهم‌ گشت‌ و كارمان‌ را ادامه‌ خواهيم‌ داد!
لحظاتي‌ بعد در زير بارش‌ نم‌نم‌ باران‌، او از سنندج‌ خارج‌ شد و رفت‌ اما راست‌ گفته‌ بود، هشت‌ ماه‌ بعد باز او به‌ كردستان‌ برگشت‌. با عزت‌ تمام‌ و در فضايي‌ بسيار دلپذير!


ادامه دارد ....
پاينده باد ايران زنده باد ايراني

وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]

صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 2653
تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 2612 بار
سپاس‌های دریافتی: 5561 بار
تماس:

پست توسط moh-597 »

فصل چهارم
سرهنگ‌ صيادشيرازي‌ به‌ تهران‌ كه‌ رسيد، فهميد درجه‌اش‌ از سرهنگ‌ تمامي‌ به‌ سرگردي‌ تنزل‌ كرده‌ و از نيروي‌ زميني‌ نيز اخراج‌ شده‌ است‌ و بايد خود را به‌ دژبان‌ ستاد مشترك‌ ارتش‌ معرفي‌ كند.
با اين‌ شرايط‌، همه‌ چيز قابل‌ تحمل‌ بود ولي‌ از نيروي‌ زميني‌ رفتن‌، خيلي‌ مشكل‌ بود. هم‌ علاقه‌ داشتم‌ در نيروي‌ زميني‌ بمانم‌ و هم‌ اين‌ كه‌ مطلب‌ را گران‌ مي‌دانستم‌. مگر چه‌ كرده‌ بودم‌ كه‌ مرا از نيروي‌ زميني‌ بيرون‌ كنند؟
با آقاي‌ خامنه‌اي‌ مشورت‌ كردم‌ كه‌ تا اين‌جا همه‌ چيز را تحمل‌ كردم‌، اين‌ يكي‌ را نمي‌توانم‌ تحمل‌ كنم‌. چه‌ معني‌ دارد كه‌ مرا از نيروي‌ زميني‌ اخراج‌ مي‌كنند؟
ايشان‌ با خونسردي‌ فرمودند: مسأله‌اي‌ نيست‌. با حوصله‌ و خونسردي‌ اين‌ را هم‌ اجرا كن‌ و خودت‌ را به‌ ستاد مشترك‌ معرفي‌ كن‌.
صبح‌ فردا خود را به‌ دژباني‌ ستاد رساند و در حالي‌ كه‌ به‌ عصا تكيه داده‌ بود، براي‌ آجوداني‌ آن‌جا احترام‌ به‌جا آورد و گفت‌: «سرگرد صيادشيرازي‌ هستم‌. در خدمت‌ شمايم‌ هر امري‌ كه‌ بفرماييد. البته‌ تا چند ماه‌ استراحت‌ پزشكي‌ دارم‌.»
برخوردها تحقيرآميز‌ و اهانت‌بار بود، اما تحمّل‌ كرد. سعي‌ كرد فراموش‌ كند كه‌ روزي‌ سرهنگ‌ بوده‌ و فرماندهي‌ سه لشگر و منطقه‌اي‌ را به‌ عهده‌ داشته‌ است‌!
گفتند تا روزي‌ كه‌ مرخصي‌ات‌ تمام‌ شود، بايد شنبه‌هاي‌ هر هفته‌ خودت‌ را به‌ اين‌جا معرفي‌ كني‌. پذيرفت‌ و اجازة‌ مرخصي‌ خواست‌.
او و استراحت‌ نسبتي‌ باهم‌ نداشتند. به‌ زودي‌ مراجعاتش‌ آن‌ قدر زياد شد كه‌ نياز به‌ دفتري‌ پيدا كرد. آيت‌الله‌ امامي‌كاشاني‌، مدير مدرسة‌ عالي‌ شهيد مطهري‌، در آن‌جا حجره‌اي‌ در اختيارش‌ گذاشت‌ و جواني‌ به‌ نام‌ محمدجعفر نصراصفهاني‌ به‌ رتق‌ و فتق‌ امورش‌ پرداخت‌. خيلي‌ از شخصيت‌هاي‌ انقلابي‌ به‌ ديدارش‌ آمدند. هر شب‌ يكي‌ از مساجد تهران‌ ميزبانش‌ بود تا براي‌ مردم‌ مؤمن‌ و انقلابي‌ سخنراني‌ كند. محور بيش‌تر سخنراني‌هايش‌ كردستان‌ بود و عمليات‌هايي‌ كه‌ در آن‌جا صورت‌ گرفته‌ بود. هيچ‌ به‌ سرگذشت خود و نا مهرباني‌هايي‌ كه‌ در حقش‌ شده‌ بود، اشاره‌ نمي‌كرد و اين‌ سفارشي‌ بود كه‌ آيت‌الله‌ دكتر بهشتي‌ به‌ او كرده‌ بود. علي‌ هميشه‌ از ديدار با ايشان به‌ عنوان‌ يكي‌ از نكات‌ مهم‌ زندگي‌اش‌ در آن‌ روزها ياد مي‌كرد. آيت‌الله‌ بهشتي‌ كه‌ در آن‌ ايام‌ عملاً رياست‌ قوة‌ قضاييه‌ را به‌ عهده‌ داشت‌ ، به‌ علت‌ روشن‌بيني‌ و هوش‌ سرشاري‌ كه‌ داشت‌ زودتر از ديگران‌ متوجه‌ انحراف‌ و مقاصد بني‌صدر و ليبرال‌ها شده‌ بود. حزب‌ جمهوري‌ اسلامي‌ كه‌ به‌ رهبري‌ او فعاليت‌ مي‌كرد، مهم‌ترين‌ سدي‌ بود كه‌ در مقابل‌ آنان‌ ايستاده‌ بود و مانع‌ پيشرفت‌ كارها آن‌ گونه‌ كه‌ آنان‌ مي‌خواستند، بود. طبيعي‌ است‌ كه‌ در چنان‌ شرايطي‌ اكثر تبليغات‌ جبهة‌ مخالف‌ كه‌ از قضا تعهدي‌ هم‌ براي‌ رعايت‌ انصاف‌ و تقوا نداشتند، عليه‌ دكتر بهشتي‌ باشد. به‌ گونه‌اي‌ كه‌ وقتي‌ چند ماه‌ بعد او توسط‌ همانان‌ و به‌ دست‌ منافقان‌ به‌ شهادت‌ رسيد، امام‌ خميني‌ (ره‌) شهادت‌ او را در مقابل‌ مظلوميتش‌ كوچك‌ و ناچيز شمردند. در چنين‌ اوضاع‌ و احوالي‌ وقتي‌ كه‌ صياد به‌ ديدار او مي‌رود، تمام‌ توصية‌ او حفظ‌ حرمت‌ رئيس‌جمهور است‌!
نيم‌ ساعت‌ تمام‌ ايشان‌ فقط‌ به‌ من‌ نصيحت‌ مي‌كردند. خيلي‌ براي‌ من‌ جالب‌ و آموزند بود. ايشان‌ گفتند: حواستان‌ باشد كه‌ الان‌ در رسانه‌ها و افكار مردم‌ اين‌ طور تلقي‌ شده‌ است‌ كه‌ شما مخالف‌ بني‌صدر هستيد و از شما مي‌خواهند بهره‌برداري‌ كنند. من‌ از شما مي‌خواهم‌ كه‌ وقتي‌ در مجالس‌ و مراسم‌ مساجد سخنراني‌ مي‌كنيد فقط‌ به‌ كارها و عمليات‌هايي‌ كه‌ در كردستان‌ انجام‌ داده‌ايد بپردازيد و اقدامات‌ انجام‌ شده‌ را بگوييد. اگر اصرار كردند راجع‌به ‌بني‌صدر صحبت‌ كنيد، شما هيچ‌ چيز نگوييد. خيلي‌ كه‌ اصرار كردند و علت‌ بركناريتان‌ را پرسيدند، بگوييد با من‌ طبق‌ قانون‌ و مقررات‌ عمل‌ شد و حضرت‌ امام‌ چون‌ مقيد به‌ قانون‌ هستند، من‌ هم‌ موردي‌ نوشته‌ بودم‌ كه‌ قانوناً اشكال‌ داشت‌ و طبق‌ قانون‌ با من‌ برخورد شد و هيچ‌ مسأله‌اي‌ نيست‌ و باز كارمان‌ را ادامه‌ خواهيم‌ داد.
براي‌ من‌ خيلي‌ عجيب‌ بود. شهيد بهشتي‌، كسي‌ كه‌ خود قطب‌ مخالفت‌ با بني‌صدر محسوب‌ مي‌شد، مرا اين‌ گونه‌ نصيحت‌ مي‌كرد تا عليه‌ رئيس‌جمهور وقت‌ مطلبي‌ نگويم‌ كه‌ حالتي‌ بشود و خصومت‌ مردم‌ عليه‌ او برانگيخته‌ شود. تقواي‌ شهيد بهشتي‌ خيلي‌ مرا تحت‌ تأثير قرار داد. اتفاقاً در مساجد كه‌ براي‌ سخنراني‌ مي‌رفتم‌ بيش‌تر سؤال‌ها در بارة‌ بني‌صدر بود كه‌ من‌ از كنار آن‌ رد مي‌شدم‌ و طبق‌ توصية‌ شهيد بهشتي‌ فقط‌ به‌ شرح‌ عمليات‌ها و اقدامات‌ انجام‌ شده‌ مي‌پرداختم‌. بحث‌ در بارة‌ عمليات‌ها هم‌ به‌ حدي‌ داغ‌ بود كه‌ همه‌ را تحت‌تأثير قرار دهد.
همة‌ نيروهاي‌ انقلابي‌، مخصوصاً مسؤولان‌ سپاه‌ كه‌ اهميت‌ صياد را مي‌فهميدند، به‌ دنبال‌ راهي‌ بودند تا او دوباره‌ به‌ منطقه‌ برگردد. شايد به‌ خواهش‌ آنان‌ بود كه‌ چهار امام‌ جمعة‌ شهيد و تعدادي‌ ديگر از علماي‌ بزرگ‌ خدمت‌ امام‌ رسيدند و خواستار برگشتن‌ صيادشيرازي‌ به‌ منطقه‌ شدند ولي‌ حضرت‌ امام‌ با همة‌ احترامي‌ كه‌ به‌ آنان‌ قائل‌ بودند، خواهششان‌ را نپذيرفتند زيرا اين‌ طور امور به‌ رئيس‌جمهور مربوط‌ مي‌شد و ايشان‌ تمايلي‌ نداشتند در كار او دخالت‌ كنند. بعدها كه‌ صياد به‌ حكمت‌ اين‌ برخورد امام‌ با ايشان‌ آشنا شدند، به‌ ايشان‌ حق‌ دادند.
آقاي‌ هاشمي‌رفسنجاني‌ هم‌ از كساني‌ بود كه‌ به‌ همين‌ منظور به‌ حضور امام‌ رفت‌. او رئيس‌ مجلس‌ و از اعضاي‌ شوراي‌ عالي‌ دفاع‌ بود. او وقتي‌ كه‌ بي‌نتيجه‌ از ملاقات‌ ايشان‌ برگشت‌ تصميم‌ گرفت‌ وقت‌ ملاقاتي‌ براي‌ خود صيادشيرازي‌ از امام‌ بگيرد تا امام‌ از زبان‌ خود او مسائل‌ كردستان‌ را بشنوند.
من‌ با لباس‌ چريكي‌ و عصا به‌ دست‌ خدمت‌ ايشان‌ رسيدم‌. تا وارد شدم‌ و كنار ايشان‌ نشستم‌، حضرت‌ امام‌ با اظهار محبت‌ فرمودند: «پايتان‌ چه‌ شده‌؟» و احوالم‌ را پرسيد. در كل‌ هفده‌ دقيقه‌ خدمت‌ امام‌ بودم‌ كه‌ شانزده‌ دقيقه‌ را من‌ صحبت‌ كردم‌ و قضاياي‌ كردستان‌ را براي‌ ايشان‌ شرح‌ دادم‌ و در نهايت‌ ايشان‌ در يك‌ دقيقه‌ صحبت‌ فرمودند: «همان‌ طوري‌ كه‌ مي‌دانيد نمايندة‌ من‌ در ارتش‌ آقاي‌ بني‌صدر است‌. ايشان‌ چند لحظة‌ ديگر مي‌آيند اين‌جا، شما هم‌ همين‌جا باشيد و در جلسه‌ مطالبتان‌ را بيان‌ كنيد.»
من‌ هم‌ با صداقتي‌ كه‌ داشتم‌ گفتم‌: «حضرت‌ امام‌، ما هرچه‌ اشكال‌ داريم‌ از وجود ايشان‌ است‌. ايشان‌ نه‌ فكر نظامي‌ دارد و نه‌ مشاورين‌ درست‌ و حسابي‌ دور و برش‌ را گرفته‌اند. در نتيجه‌ ما اصلاً نسبت‌ به‌ ايشان‌ مشكل‌ داريم‌.»
حضرت‌ امام‌ وقتي‌ ديدند من‌ اين‌ چنين‌ با صراحت‌ مطالب‌ را گفتم‌، فرمودند: «خيلي‌ خب‌، پس‌ شما مي‌خواهيد برويد، من‌ خودم‌ تذكر مي‌دهم‌.»
اين‌ كه‌ تذكر حضرت‌ امام‌ چه‌ بود و بني‌صدر چقدر به‌ آن‌ توجه‌ كرد و چگونه‌ توجيه‌ كرد، اطلاعاتي‌ در دست‌ نيست‌ اما هر چه‌ كه‌ بود امام‌ شوراي‌ عالي‌ دفاع‌ را مأمور رسيدگي‌ به اين‌ موضوع‌ كرد. در غياب‌ بني‌صدر كه‌ در مسافرت‌ بود، شورا به‌ رياست‌ آيت‌الله‌ خامنه‌اي‌ كه‌ نماينده‌ امام‌ در آن‌جا بودند، تشكيل‌ جلسه‌ داد. صياد نيز براي‌ شركت‌ در جلسه‌ دعوت‌ شده‌ بود.
موضوع‌ جلسه‌ طرح‌ والعاديات‌ بود. همان‌ طرحي‌ كه‌ او براي‌ آزادسازي‌ مناطق‌ اشغالي‌ غرب‌ داده‌ بود و مبتني‌ بر تلفيق‌ نيروهاي‌ ارتش‌ و سپاه‌ بود. او مفصلاً در بارة‌ اين‌ طرح‌ توضيح‌ داد اما سه‌ نفر از مشاوران‌ رئيس‌جمهور و فرماندهان‌ ارتش‌ با آن‌ مخالفت‌ كردند و گفتند شدني‌ نيست‌. برعكس‌ شهيد محمد منتظري‌ و سيد علي‌اكبر پرورش‌ نمايندگان‌ مجلس‌ در شوراي‌ عالي‌ دفاع‌، از طرح‌ والعاديات‌ دفاع‌ كردند. صياد در جواب‌ مخالفان‌ كه‌ معتقد بودند اجرا شدني‌ نيست‌، گفت‌: راست‌ مي‌گوييد، شما نمي‌توانيد اين‌ طرح‌ را اجرا كنيد، اما من‌ مي‌توانم‌ و روحية‌ چنين‌ كاري‌ را دارم‌!
معلوم‌ بود كه‌ دو جوّ فكري‌ حاكم‌ است‌. يكي‌ نيروهاي‌ حزب‌اللهي‌ در صحنه‌، كه‌ موافق‌ ما بودند و ديگري‌ چهره‌هاي‌ متخصص‌ كه‌ بيش‌تر مخالف‌ بودند.
نهايتاً شورا به‌ اجراي‌ طرح‌ والعاديات‌ رأي‌ داد و فرداي‌ آن‌ روز فرماني‌ به‌ دستش‌ رسيد كه‌ به‌ او اعلام‌ شده‌ بود از طرف‌ شوراي‌ عالي‌ دفاع‌ با درجة‌ سرهنگ‌ تمامي‌ به‌ عنوان‌ فرمانده‌ منطقة‌ غرب‌ منصوب‌ شده‌ است‌ و هر چه‌ سريع‌تر بايد به‌ منطقه‌ برگردد و طرح‌ والعاديات‌ را اجرا كند.
البته‌ اين‌ فرمان‌ هرگز اجرا نشد، زيرا وقتي‌ كه‌ بني‌صدر از ماجرا خبردار شد آن‌ را توطئه‌اي‌ عليه‌ خود پنداشت‌. به‌ حضور امام‌ رفت‌ و خواهان‌ دستوري‌ براي‌ ملغاي‌ اين‌ فرمان‌ شد. امام‌ نيز در 25 اسفند 59 در يك‌ پيام‌ مهم‌ ده‌ ماده‌اي‌ كه‌ دستورالعمل‌ در بارة‌ مسائل‌ مختلف‌ امنيتي‌ بود، در ماده‌ 5 آن‌ مرقوم‌ داشتند: «مسائل‌ دفاع‌ در شورا مطرح‌ و رسيدگي‌ مي‌شود و پس‌ از تصويب‌، تصميم‌ اجرا با فرماندهي‌ كل‌ قواست‌ و قواي‌ مسلح‌ بايد اوامر ايشان‌ را اجرا نمايند.»
بعضي‌ حوادث‌ ظاهراً شخصي‌ است‌ ولي‌ عملاً در سطح‌ حكومت‌ و مردم‌ جور ديگري‌ شكل‌ مي‌گيرد. پيام‌ امام‌ همه‌ را كلافه‌ كرده‌ بود، چون‌ حضرت‌ امام‌ بالاترين‌ اختيارات‌ را به‌ بني‌صدر داد كه‌ هيچ‌ كس‌ حكمتش‌ را نمي‌دانست‌. در اين‌ قسمت‌ درسي‌ را كه‌ از حضرت‌ امام‌ مي‌گيريم‌، براي‌ همة‌ تاريخ‌ قابل‌ استفاده‌ است‌. بعدها حوادثي‌ كه‌ رخ‌ داده‌ بود جمع‌بندي‌ كردم‌ فهميدم‌ كه‌ اين‌ درس‌، درس‌ عميق‌ و مهمي‌ است‌. وقتي‌ كه‌ آن‌ بزرگواران‌ شهيد، شهداي‌ محراب‌، دسته‌ جمعي‌ خدمت‌ حضرت‌ امام‌ رفته‌ بودند كه‌ صيادشيرازي‌ زحمت‌كش‌ است‌، درجه‌اش‌ را گرفته‌اند و از كار بركنارش‌ كرده‌اند و ما خواهش‌ مي‌كنيم‌ دستور دهيد كه‌ دوباره‌ روي‌ كار بيايد، حضرت‌ امام‌ با آن‌ها هيچ‌ بحثي‌ نفرموده‌ بودند. فقط‌ با دست‌ اشاره‌ كردند كه‌ ايشان‌ با صراحت‌ تمرد كرده‌.
اين‌ خيلي‌ مهم‌ است‌. آن‌ آثار به‌ اصطلاح‌ جرم‌ كه‌ خدمت‌ حضرت‌ امام‌ رسيده‌ بود، ايشان‌ به‌ شكل‌ قانوني‌ و رسمي‌ تصميم‌گيري‌ كرده‌ بودند. همان‌ را فرموده‌ بود و چيز ديگري‌ نفرموده‌ بود. من‌ هم‌ رفتم‌ خدمتشان‌، حضرت‌ امام‌ اقدام‌ عملي‌ كردند؛ البته‌ آن‌ هم‌ به‌ شكل‌ قانوني‌. گفته‌ بودند بدهيد به‌ شوراي‌ عالي‌ دفاع‌ رسيدگي‌ كند. آن‌ها هم‌ رسيدگي‌ كردند.
در اين‌ ماجرا، اين‌ درس‌ را گرفتيم‌ كه‌ اگر نظام‌ و حكومتي‌ بخواهد استوار بماند و حاكميت‌ و ثباتش‌ برقرار باشد، رهبري‌، مسؤولين‌ و همة‌ كساني‌ كه‌ مي‌خواهند زير پوشش‌ حكومت‌ كار كنند، بايد مقيد به‌ مقررات‌ و قانون‌ باشند. حالا ممكن‌ است‌ قانون‌ نقص‌ هم‌ داشته‌ باشد ولي‌ پايبند بودن‌ به‌ همين‌ مقررات‌ ناقص‌، بهتر است‌ تا اين‌ كه‌ به‌ چيزي‌ پايبند نباشد.
عزيزاني‌ مثل‌ شهيد «صدوقي‌»، شهيد «دستغيب»‌ و شهيد «مدني»‌ پيش‌ حضرت‌ امام‌ خيلي‌ ارزش‌ داشتند. چهره‌هايي‌ بودند كه‌ همه‌ مي‌دانيم‌، از عزيزترين‌ چهره‌ها پيش‌ حضرت‌ امام‌ بودند. سابقه‌، شخصيت‌ و نقششان‌ در انقلاب‌ مشخص‌ بود ولي‌ حضرت‌ امام‌ با قاطعيت‌ فرموده‌ بودند كه‌ ايشان‌ تمرد كرده‌. يعني‌ در مقابل‌ تمرد نمي‌شود اغماض‌ كرد. معنايش‌ اين‌ نبود كه‌ حرف‌ آن‌ها را قبول‌ نمي‌كردند، بلكه‌ معنايش‌ اين‌ بود كه‌ بايد پايبند قانون‌ بود. اين‌ ريشة‌ تذكر برادرانه‌ و ناصحانة‌ شهيد بهشتي‌ بود. اين‌ بر من‌ خيلي‌ مؤثر بود. به‌ طوري‌ كه‌ به‌ خاطر ندارم‌، بعداز آن‌ ماجرا، به‌ سادگي‌ دست‌ به‌ قلم‌ ببرم‌ و مطلبي‌ بنويسم‌ كه‌ در آن‌ آثار تمرد، طغيان‌ و بي‌بند و باري‌ نسبت‌ به‌ قانون‌ و اين‌ چيزها باشد. ممكن‌ است‌ نظري‌ نسبت‌ به‌ قانوني‌ داشته‌ باشم‌ ولي‌ تا روزي‌ كه‌ قانون‌ عوض‌ نشده‌، خود را مقيد به‌ اجرا مي‌دانم‌. اين‌ درس‌ براي‌ همة‌ ما لازم‌ بود.
وقتي‌ كه‌ بني‌صدر گمان‌ مي‌كرد همة‌ درها را به‌ روي‌ صيادشيرازي‌ بسته‌ است‌ تا او نتواند در جنگ‌ دخالتي‌ داشته‌ باشد، او از در ديگري‌ وارد شد كه‌ روح‌ بني‌صدر و مشاورانش‌ هم‌ خبردار نشد!
علي‌ طرحي‌ به‌ شوراي‌ عالي‌ سپاه‌ داد و اعلام‌ آمادگي‌ كرد تا واحد طرح‌ و عمليات‌ سپاه‌ را راه‌اندازي‌ كند. براي‌ اين‌ كه‌ خبر به‌ بيرون‌ درز نكند، پيشنهاد كرد اين‌ كار به‌ نام‌ آقاي‌ رحيم‌ صفوي‌ باشد. در حالي‌ كه‌ آن‌ زمان‌ آقارحيم‌ در جبهة‌ دارخوين‌ بود ولي‌ آن‌ قدر با صياد هماهنگ‌ و همرأي‌ بود كه‌ نيازي‌ به‌ حضورش‌ نباشد.
به‌ زودي‌اتاق جنگ‌ در يكي‌ از ساختمان‌هاي‌ خيابان‌ پاسداران‌، تشكيل‌ شد و براي‌ تعدادي‌ از نيروهاي‌ سپاه‌ دورة‌ يك‌ ماهه‌اي‌ آموزش‌ نقشه‌خواني‌ و مسائل‌ مربوط‌ به‌ شناسايي‌ و طرح‌ و عمليات‌ توسط‌ تعدادي‌ از اساتيد ارتشي‌ برقرار شد. در كنار اين‌ بيش‌تر وقت‌ صياد به‌ طرح‌ و بررسي‌ عملياتي‌ بود تا بتوانند آبادان‌ را از محاصره‌ در بياورند. اين‌ فرمان‌ امام‌ بود كه‌ در ديدار با فرماندهان‌ سپاه‌ فرموده‌ بودند: «بايد محاصرة‌ آبادان‌ شكسته‌ شود.» خود براي‌ شناسايي‌ همراه‌ تيمي‌ به‌ منطقه‌ رفت‌. البته‌ مخفيانه‌ و در لباس‌ بسيجي‌. بيش‌ از 330 درجه‌ از پيرامون‌ آبادان‌ در تسلط‌ دشمن‌ بود و تنها ميان‌ دو رود بهمنشير و اروند فضايي‌ بود كه‌ دشمن‌ نفوذ كم‌تري‌ بر آن‌ داشت‌.
علي‌ در اين‌ مأموريت‌ تا نزديك‌ترين‌ خطوط‌ دشمن‌ پيش‌ رفت‌ و نقاط‌ آسيب‌ و قوت‌ آن‌ها را در محورهاي‌ مختلف‌ ديد و به‌ دنبال‌ راهي‌ براي‌ نفوذ گشت‌. نتيجة‌ اين‌ سفر نهايتاً طرحي‌ شد براي‌ شكستن‌ محاصرة‌ آبادان‌. آن‌ را نوشت‌ و به‌ شوراي‌ عالي‌ سپاه‌ داد. پيشنهاد كرده‌ بود براي‌ اجراي‌ اين‌ طرح‌، عمليات‌ مشتركي‌ بين‌ سپاه‌ و ارتش‌ صورت‌ گيرد. او وحدت‌ اين‌ دو نيرو را در كردستان‌ از نزديك‌ تجربه‌ كرده‌ بود و در آن‌ معجزه‌اي‌ مي‌ديد كه‌ متأسفانه‌ فرماندهان‌ عالي‌ جنگ‌ اعتقادي‌ به‌ آن‌ نداشتند. طبيعي‌ بود كه‌ اجراي‌ اين‌ طرح‌ تا روزي‌ كه‌ ساية‌ تفكرات‌ بني‌صدري‌ بر سر نيروهاي‌ مسلح‌ باشد، ممكن‌ نشود. هرچند در آن‌ ايام‌ براي‌ خيلي‌ از نيروهاي‌ انقلابي‌، رسيدن‌ چنين‌ روزي‌ بسيار دور مي‌نمود؛ ولي‌ تقدير چيز ديگري‌ بود و آن‌ روز بسيار زود فرا رسيد!
بني‌صدر و همفكرانش‌ در جنگ‌ خيلي‌ زود به‌ بن‌بست‌ رسيدند، اما براي‌ سرپوش‌ گذاشتن‌ به‌ اين‌ شكست‌ به‌ اختلافات‌ داخلي‌ دامن‌ زدند، كه‌ سرانجام‌ برخلاف‌ آن‌ چه‌ خود پيش‌بيني‌ مي‌كردند، باعث‌ سرنگوني‌اشان‌ شد.
عصر روز بيستم خرداد 1360 نامة‌ كوتاهي‌ از امام‌ خميني‌، از راديو منتشر شد كه‌ همه‌ را شگفت‌زده‌ كرد. نامه‌ اين‌ بود:


بسم‌ الله‌ الرحمن‌ الرحيم‌
ستاد مشترك‌ نيروهاي‌ مسلح‌ جمهوري‌ اسلامي‌ ايران‌، آقاي‌ ابوالحسن‌ بني‌صدر از فرماندهي‌ نيروهاي‌ مسلح‌ بركنار شده‌اند.

روح‌الله‌ الموسوي‌ الخميني‌
ده‌ روز بعد نيز نمايندگان‌ مجلس‌ شوراي‌ اسلامي‌ رأي‌ به‌ عدم‌ كفايت‌ سياسي‌ بني‌صدر دادند و براي‌ هميشه‌ از صحنة‌ سياسي‌ كشور كنار انداخته‌ شد. او اگر مي‌خواست‌ مي‌توانست‌ بماند زيرا امام‌ در سخنراني‌اي‌ گفتند اگر توبه‌ كند، عذرش‌ را مي‌پذيرد. اما او چنين‌ نكرد و سرانجام‌ بسيار بدي‌ پيدا كرد. يك‌ ماه‌ بعد وقتي‌ كه‌ با لباس‌ و آرايش‌ زنانه‌ دست‌ در دست‌ مسعود رجوي‌ با هواپيمايي‌ كه‌ خلبان‌ محمدرضا شاه‌ ربوده‌ بود، از ايران‌ فرار كردند، عملاً به‌ عنوان‌ شريك‌ جرم‌ سازمان‌ مجاهدين‌ خلق‌ در جنايت‌هايي‌ شد كه‌ در آن‌ روزها انجام‌ شده‌ بود. جناياتي‌ مانند انفجار بمب‌ در دفتر حزب‌ جمهوري‌ اسلامي‌ و شهادت‌ بيش‌ از هفتاد و دو تن‌ از مديران‌ عالي‌رتبة‌ نظام‌، ترور و كشتار مردم‌ انقلابي‌ و زنان‌ و مردان‌ بي‌گناه‌ در بمب‌گذاري‌هاي‌ خيابان‌ها و ...
با عزل‌ بني‌صدر، محمدعلي‌ رجايي‌ نخست‌وزير او، از سوي‌ مردم‌ به‌ عنوان‌ رئيس‌جمهور انتخاب‌ شد. او برخلاف‌ رئيس‌جمهور پيشين‌ از ميان‌ طبقات‌ مستضعف‌ جامعه‌ برخاسته‌ بود و در راه‌ به‌ ثمر رساندن‌ انقلاب‌ اسلامي‌ سال‌هاي‌ زيادي‌ زندان‌هاي‌ طاغوت‌ را تحمل‌ كرده‌ بود و در زير شكنجه‌هاي‌ مأموران‌ ساواك‌ از خود مقاومت‌هاي‌ شگفت‌انگيزي‌ نشان‌ داده‌ بود. او فردي‌ خودساخته‌ بود و از نزديك‌ با مرام‌ و انديشة‌ گروه‌هاي‌ مختلف‌ آشنا بود. رجايي‌ عميقاً به‌ كارايي‌ اسلام‌ اعتقاد داشت‌. طبيعي‌ است‌ كه‌ در چنين‌ شرايطي‌ نيروهاي‌ متعهد ميدان‌ بيش‌تري‌ براي‌ كار و خدمت‌ پيدا كنند و فضايي‌ غير از آن‌ چه‌ كه‌ قبلاً بود بر كشور حاكم‌ شود.
علي‌ صيادشيرازي‌ از كساني‌ بود كه‌ آقاي‌ رجايي‌ از او براي‌ كابينه‌اش‌ دعوت‌ به‌ همكاري‌ كرد. وزيري‌ وزارت‌ دفاع‌ به‌ او پيشنهاد شد اما او نپذيرفت‌. مدتي‌ بعد بازهم‌ آقاي‌ رجايي‌ او را خواست‌. اين‌ بار پيشنهاد كرد مجدداً به‌ غرب‌ كشور برگردد و فرماندهي‌ آن‌جا را به‌ عهده‌ بگيرد. رئيس‌جمهور توضيح‌ داد كه‌ دو شهر اشنويه‌ و بوكان‌ دست‌ ضدانقلاب‌ است‌ و عراق مي‌تواند از اين‌ طريق‌ رخنه‌اي‌ ايجاد كند و مشكلاتي‌ جديدتري‌ براي‌ كشور به‌ وجود آورد، اگر تا حالا از اين‌ ناحيه‌ غافل‌ بوده‌ و مزاحمتي‌ برايمان‌ ايجاد نكرده‌، تنها از لطف‌ خداست‌. بنابراين‌ بايد هر دو شهر آزاد شوند.
علاوه‌ بر نيروهاي‌ سپاه‌ و ژاندارمري‌ منطقه‌، دو لشكر 28 و 64 و تيپ‌ 30 گرگان‌ در اختيار او قرار مي‌گرفت‌. صياد پرسيد اين‌ قرارگاه‌ از نظر سازماني‌ زيرمجموعة‌ كجاست‌؟ شنيد: «نيروي‌ زميني‌.»
به‌ فكر فرو رفت‌ و براي‌ جواب‌ دادن‌ فرصت‌ خواست‌. ترديد داشت‌ بتواند با مسؤولان‌ نيروي‌ زميني‌ به‌ راحتي‌ كار كند و مانند سابق‌ آزادي‌ عمل‌ داشته‌ باشد. مي‌ترسيد باز اختلافات‌ شروع‌ شود و آن‌ خاطرات‌ تلخ‌ مجدداً زنده‌ شود.
فكرم‌ به‌ جايي‌ نرسيد. با اين‌ كه‌ مدت‌ها از رفتن‌ به‌ پست‌ وزارت‌ دفاع‌ كه‌ خالي‌ بود طفره‌ مي‌رفتم‌، ديدم‌ بهتر است‌ از بين‌ وزارت‌ دفاع‌ و رفتن‌ به‌ آن‌جا، وزارت‌ دفاع‌ را انتخاب‌ كنم‌ كه‌ نگويند هيچ‌ مسؤوليتي‌ قبول‌ نكرده‌ام‌. گفتم‌: صلاح‌ اين‌ بيش‌تر است‌. جايي‌ است‌ كه‌ مي‌توانم‌ صاحب‌ تدبير باشم‌ و استقلالي‌ براي‌ ابتكاراتي‌ كه‌ به‌ نظرم‌ مي‌رسد، داشته‌ باشم‌. نيروهاي‌ مؤمني‌ را هم‌ كه‌ مي‌شناسم‌، بياورم‌ تا با من‌ كار كنند.
همين‌ را پيشنهاد كردم‌. شهيد رجايي‌ فرمودند: نه‌، بهتر است‌ همان‌ مأموريت‌ را بپذيريد.
باز هم‌ تقاضا كردم.‌ فكر كنم‌ جلسه‌ سومي‌ كه‌ آمدم‌ ـ هر جلسه‌ بيشتر از يك‌ ساعت‌ طول‌ مي‌كشيد ـ شهيد باهنر نيز به‌ عنوان‌ نخست‌وزير حضور داشت‌. آقاي‌ رجايي‌ گفت‌: مطلبي‌ كه‌ ما مي‌گوييم‌، آن‌ را با حضرت‌ امام‌ در ميان‌ گذاشتيم‌. ايشان‌ نظر مساعد دارند كه‌ برويد اين‌ مأموريت‌ را انجام‌ دهيد.
اين‌ را كه‌ فرمود، ناخودآگاه‌ از جا بلند شدم‌. از نظر روحي‌ براي‌ خودم‌ خيلي‌ جالب‌ بود كه‌ بي‌اختيار بلند شدم‌. گفتم‌: چرا نفرموديد كه‌ اين‌ را به‌ حضرت‌ امام‌ گفته‌ايد و ايشان‌ عنايت‌ دارند كه‌ اين‌ كار انجام‌ شود؟ اگر فرموده‌ بوديد، همان‌ اول‌، با توكلي‌ كه‌ دارم‌، مي‌رفتم‌ و انجام‌ مي‌دادم‌.
چهل و هشت ساعت‌ مهلت‌ گرفتم‌ كه‌ بروم‌ مشهد زيارتي‌ بكنم‌. هميشه‌ قبل‌ از مأموريت‌هاي‌ واگذاري‌، به‌ مرقد مطهر حضرت‌ رضا (ع‌) مي‌رفتم‌. چون‌ از آن‌ توسلاتي‌ كه‌ پيدا كرده‌ بودم‌، خيلي‌ بهره‌ برده‌ بودم‌.
برخلاف‌ آن‌ چه‌ كه‌ مي‌پنداشت‌، وقتي‌ براي‌ هماهنگي‌ به‌ دفتر فرماندهي‌ نيرو رفت‌، تيمسار ظهيرنژاد او را به‌ گرمي‌ پذيرفت‌ و همچنان‌كه‌ از صداقت‌ او انتظار مي‌رفت‌ گفت‌: «آقاي‌ صياد، تمامي‌ برخوردهايي‌ كه‌ با شما شد و حوادثي‌ كه‌ منجر به‌ آن‌ مسائل‌ شد، زير سر اين‌ سرهنگ‌ عطاريان‌ بود. همه‌اش‌ او در بارة‌ شما چيزهايي‌ مي‌گفت‌ و ما فكر مي‌كرديم‌ درست‌ مي‌گويد.» آن‌ روز سرهنگ‌ عطاريان‌ هنوز به‌ عنوان‌ يك‌ سرهنگ‌ خوش‌برخورد در ميانة‌ كار بود و هنوز سر و سرش‌ با حزب‌ توده‌ و شوروي‌ برملا نشده‌ بود!
تيمسار قول‌ داد در اين‌ مأموريت‌ از هر نظر او را پشتيباني‌ خواهد كرد. سرهنگ‌ صياد تنها خواهش‌ كرد كه‌ اجازه‌ بدهد فرماندهان‌ آن‌ دو لشكر را خود انتخاب‌ كند. تيمسار گفت‌: «هر كسي‌ را كه‌ مي‌خواهيد معرفي‌ كن‌.»

[External Link Removed for Guests]

ادامه دارد .....
پاينده باد ايران زنده باد ايراني

وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]

صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 2653
تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 2612 بار
سپاس‌های دریافتی: 5561 بار
تماس:

پست توسط moh-597 »

فصل پنجم

اما علي‌ اين‌ فصل‌ را با تنهايي‌ آغاز كرد. وقتي‌ كه‌ به‌ منطقه‌ رفت‌ چنان‌ خود را تنها ديد كه‌ اگر نبود دستور امام‌، شايد ترديد مي‌كرد و كار را شروع‌ نكرده‌ رها مي‌كرد!
كم‌ نبودند كساني‌ كه‌ براي‌ بودن‌ در كنار صياد، سر از پا نمي‌شناختند. همة‌ جوانان‌ مؤمن‌ كه‌ جان‌ را براي‌ ياري‌ دين‌ خدا به‌ دست‌ گرفته‌ بودند در سيما و كردار او آرزوهاي‌ خود را مي‌ديدند و برايش‌ عشق‌ مي‌ورزيدند. فرماندهي‌ كه‌ شجاعت‌ و سرنترسي‌ جوانان‌ را داشت و تدبير و دورانديشي‌ پيران‌ را. و نيز بودند كساني‌ كه‌ تجربه‌ و تخصص‌ داشتند اما حاضر نبودند خود را به‌ دردسر بيندازند و پا به‌ پاي‌ او بجنگند. دورة‌ قبلي‌ او در كردستان‌ نشان‌ داده‌ بود آدمي‌ است‌ سخت‌كوش‌ و اهل‌ خطر. فرماندهي‌ كه‌ در خطرناك‌ترين‌ صحنه‌ها حضور مي‌يافت‌، طبيعي‌ است‌ از فرماندهان‌ زير دستش‌ هم‌ همين‌ انتظار را داشته‌ باشد. بنابراين‌ همكاري‌ با صياد يعني‌ خداحافظي‌ با راحتي‌ و آسايش‌ و استقبال‌ از خطر!
به‌ كسي‌‌ پيشنهاد فرماندهي‌ لشكر 64 اروميه‌ را داد، نه‌ تنها استقبال‌ نكرد بلكه‌ پيش‌ فرمانده‌ نيرو رفت‌ و به‌ دست‌ و پايش‌ افتاد تا او را از اين‌ مخمصه‌ نجات‌ دهد!
روزي‌ كه‌ در مراسم‌ صبحگاه‌ لشكر 28 براي‌ معارفة‌ خود و فرمانده‌ جديد آن‌ لشكر شركت‌ كرده‌ بود، به‌ شدت‌ تنها بود وغم‌ غربت‌ سراسر وجودش‌ را فراگرفته‌ بود. بايد او را فرمانده‌ ارشدش‌ به‌ يگان‌هاي‌ زير دستش‌ معرفي‌ مي‌كرد نه‌ اين‌ كه‌ خودش‌، انتصاب‌ خودش‌ به‌ فرماندهي‌ منطقه‌ را به‌ آنان‌ خبر مي‌داد! و بدتر از اين‌ فرمانده‌ جديد لشكر در مرخصي‌ بود و نتوانسته‌ بود به‌ مراسم‌ برسد. كلافه‌ و سر درگم‌ به‌ جايگاه‌ رفت‌. ناگهان‌ اتفاقي‌ افتاد كه‌ روحية‌ او را ترميم‌ كرد و با جسارت‌ و شجاعت‌ مأموريتش‌ را انجام‌ داد.
معلوم‌ نيست‌ كه‌ آقاي‌ آذربن‌ در چهرة‌ درهم‌ رفتة‌ دوستش‌ علي‌ چه‌ ديد كه‌ در گوش‌ او آيه‌اي‌ را زمزمه‌ كرد و او را از تنهايي‌ در آورد: «لاتخافا، انني‌ معكما اسمع‌ و اري‌. نهراسيد من‌ خود با شما هستم‌ و مي‌شنوم‌ و مي‌بينم‌.»
آن‌ هنگام‌ كه‌ موسي‌ و برادرش‌ هارون‌ از سوي‌ پروردگارشان‌ مأمور شدند به‌ سوي‌ فرعون‌ بروند و او را به‌ خدا بخوانند، موسي‌ به‌ خدايش‌ گفت‌: ما مي‌ترسيم‌ كه‌ او بر ما پيشدستي‌ و يا گردنكشي‌ كند. پروردگارش‌ فرمود: نهراسيد من‌ خود با شما هستم‌ و مي‌شنوم‌ و مي‌بينم‌.
اين‌ آيه‌ به‌ من‌ انگيزه‌ داد. وقتي‌ كه‌ گفت‌، تبسمي‌ زدم‌ و رفتم‌ پشت‌ تريبون‌ و شروع‌ به‌ صحبت‌ كردم‌. من‌ به‌ فرمان‌ آقاي‌ رئيس‌جمهور و تصويب‌ نيروي‌ زميني‌ مسؤوليت‌ منطقه‌ را بر عهده‌ گرفته‌ام‌. امروز مراسم‌ را براي‌ معرفي‌ فرمانده‌ جديد لشكر آماده‌ كرديم‌. چون‌ ايشان‌ در استراحت‌ بودند، گذاشتم‌ بعد از استراحت‌ بيايند. بنابراين‌، تا آمدن‌ ايشان‌ شخصاً اين‌ لشكر را هدايت‌ خواهم‌ كرد.
يكي‌ از فرماندهان‌ را به‌ عنوان‌ جانشين‌ خود معرفي‌ كرد و بي‌درنگ‌ پرواز كرد به‌ طرف‌ اروميه‌. متأسفانه‌ كسي‌ كه‌ قول‌ داده‌ بود فرماندهي‌ لشكر 64 را قبول‌ كند، نيامده‌ بود. اما با همان‌ روحيه‌اي‌ كه‌ از كلام‌ وحي‌ گرفته‌ بود، به‌ پشت‌ ميكرفون‌ رفت‌ و بعداز‌ معرفي‌ خودش‌ به‌ عنوان‌ فرماندهي‌ منطقه‌، اعلام‌ كرد فرماندهي‌ اين‌ لشكر تا زماني‌ كه‌ فرمانده‌ جديد تعيين‌ شود با خود ايشان‌ است‌. سرهنگ‌ اميري‌ فرمانده‌ يكي‌ از تيپ‌ها را به‌ عنوان‌ جانشين‌ خود تعيين‌ كرد و لشكر را به‌ او سپرد و رفت‌ به‌ سوي‌ مراغه‌ كه‌ تيپ‌ 30 در آن‌جا اردو زده‌ بود. چنان‌ سر تا پا نشئة‌ خدمت‌ بود كه‌ اگر لازم‌ بود فرماندهي‌ آن‌ تيپ‌ را هم‌ خود به‌ عهده‌ مي‌گرفت‌!
اگر آدمي‌ در سنگرهاي‌ اسلام‌ قرار بگيرد، خداوند هم‌ او را ياري‌ مي‌كند و به‌ او جسارت‌، شجاعت‌ و تهور مي‌دهد. حالتي‌ مي‌دهد كه‌ احساس‌ مي‌كند همه‌ چيز رو به‌ راه‌ است‌. اين‌ از شدت‌ توكل‌ به‌ خداست‌ كه‌ به‌ عنوان‌ يك‌ نعمت‌ نازل‌ مي‌شود.
البته‌ اين‌ها را كه‌ مي‌گويم‌، نه‌ اين‌ كه‌ خداي‌ ناكرده‌ مدعي‌ باشم‌ خيلي‌ مخلصم‌. ولي‌ به‌ كارم‌ و به‌ انقلاب‌ عشق‌ داشتم‌ و دلم‌ مي‌خواست‌ هر كاري‌ كه‌ از دستم‌ بر مي‌آيد، انجام‌ دهم‌. اين‌ را مي‌توانم‌ اطمينان‌ بدهم‌ كه‌ مايل‌ به‌ انجام‌ هركاري‌ كه‌ از دستم‌ برآيد، بودم‌. حالا به‌ من‌ گفته‌ بودند برو اين‌ كار را بكن‌، رفتم‌ اين‌ كار را بكنم‌. مي‌گفتند فقط‌ با يك‌ تفنگ‌ جنگ‌ كن‌، مي‌رفتم‌ و جنگ‌ مي‌كردم‌. مسأله‌اي‌ نبود. مهم‌ اين‌ بود كه‌ ببينم‌ تكليف‌ چيست‌.
اما بازگشت‌ دوبارة‌ سرهنگ‌ صياد شيرازي‌، حال‌ و هواي‌ ديگري‌ در منطقه‌ ايجاد كرده‌ بود. كساني‌ كه‌ عشق‌ خدمت‌ داشتند و او را مي‌شناختند، به‌ اميد روزهاي‌ خوبي‌ كه‌ در پيش‌ مي‌ديدند، با همة‌ وجود آمادة‌ همكاري‌ با او بودند. فرمانده‌ سپاه‌ اروميه‌ كه‌ خود از ارادتمندان‌ سرهنگ‌ بود و در روزگار غربتش‌ به‌ همراه‌ ديگر فرماندهان‌ سپاه‌ براي‌ چنين‌ بازگشتي‌ بسيار كوشيده‌ بودند، حالا با تمام‌ وجود اعلام‌ همكاري‌ كرده‌ بود. زمينه‌ از هر حيث‌ براي‌ كار فراهم‌ بود و بايد هر چه‌ زودتر آمادة‌ كار و زار مي‌شدند. اين‌ را سرهنگ‌ در ديدار با امام‌ جمعه‌ بيشتر فهميد.
ملاحسني‌ خود مستقلاً تعدادي‌ تفنگدار داشت‌ كه‌ در تمام‌ حوادث‌ كردستان‌ تحت‌ فرماندهي‌ خود او كار كرده‌ بودند و حاضر نبودند زير بليت‌ هيچ‌يك‌ از ارگان‌ها و تشكيلات‌ رسمي‌ كشور بروند. آقاي‌ حسني‌ وقتي‌ سرهنگ‌ صياد را ديد، گفت‌ براي‌ كمك‌ به‌ او از هيچ‌ كوششي‌ دريغ‌ نخواهد كرد. سرهنگ‌ از فرصت‌ استفاده‌ كرد و پيشنهاد داد كه‌ نيروهايش‌ را در اختيار او بگذارد. ملا بي‌درنگ‌ گفت‌: «باشد!» تفنگ‌ خود را هم‌ آورد جلو او گذاشت‌ و گفت‌: «ما مي‌خواهيم‌ با ضدانقلاب‌ بجنگيم‌ و ريشة‌ آن‌ها را بكنيم‌. حالا كه‌ سركار هم‌ با اين‌ سوابق‌ درخشانت‌ براي‌ اين‌ كار آمده‌ايد، ما با تمام‌ وجود آماده‌ايم‌ تحت‌ فرمان‌ شما وظيفه‌امان‌ را انجام‌ بدهيم‌.»
علي‌ به‌ زودي‌ فهميد بودنش‌ در اروميه‌ لازم‌تر است‌ تا سنندج‌.
وضع‌ امنيتي‌ اروميه‌ خيلي‌ خراب‌ بود. از محدودة‌ شهر كه‌ خارج‌ مي‌شديد، چه‌ از منطقه‌ دربند، چه‌ از منطقة‌ درة‌ قاسملو و چه‌ از جادة‌ مهاباد، همه‌ جا بعداز فاصلة‌ كوتاهي‌، آخر حد تأمين‌ ما بود. از آن‌جا به‌ بعد، از شمال‌، جادة‌ قوشچي‌ شب‌ها ناامن‌ بود. از غرب‌، جاده‌ سرو تا مرز تركيه‌ ناامن‌ بود. اصلاً امنيتي‌ نبود. بعضي‌ وقت‌ها صداي‌ خمپارة‌ ضدانقلاب‌ به‌ گوش‌ مي‌رسيد. بعضي‌ وقت‌ها هم‌ به‌ داخل‌ شهر خمپاره‌ مي‌انداختند. وضع‌ نگران‌ كننده‌ بود. اغلب‌ نيروهاي‌ نظامي‌ را هم‌ در مدخل‌ درة‌ شهدا (قاسملو) مستقر كرده‌ بودند. يك‌ عده‌شان‌ را هم‌ چيده‌ بودند توي‌ جادة‌ خوي‌ و قوشچي‌. خيلي‌ از نيروها هرز رفته‌ بودند و وضعيت‌ بدي‌ بود.
اعتمادي‌ كه‌ همة‌ گروه‌هاي‌ مختلف‌ در آذربايجان‌ غربي‌ به‌ او داشتند، سرماية‌ گران‌قيمتي‌ بود كه‌ بايد از آن‌ براي‌ ايجاد وحدت‌ در ميان‌ نيروهاي‌ موجود در آن‌جا و ايجاد امنيت‌ استفاده‌ مي‌كرد. اما سنندج‌ چنان‌ در دستش‌ بود كه‌ از راه‌ دور هم‌ مي‌توانست‌ امور را هدايت‌ كند. براي‌ همين‌ تصميم‌ گرفت‌ قرارگاهش‌ را در اروميه‌ تشكيل‌ دهد. همان‌ قرارگاهي‌ كه‌ بعدها به‌ نام‌ حمزه‌ سيدالشهدا نام‌ گرفت‌ و فرماندهي‌ جنگ‌ در شمال‌ و غرب‌ با آن‌ بود.
در غياب‌ چند ماهه‌اش‌ تعدادي‌ از نيروهايش‌ از منطقه‌ رفته‌ بودند. آن‌ها را از شهرهايشان‌ فرا خواند. هنوز يك‌ هفته‌اي‌ از تشكيل‌ قرارگاهش‌ نمي‌گذاشت‌ كه‌ ديد جواني‌ به‌ ديدارش‌ آمده‌ است‌. او خود را مهدي‌ باكري‌ معرفي‌ كرد. فرمانده‌ عمليات‌ سپاه‌ اروميه‌ بود. گفت‌: «ما آمادة‌ عمليات‌ هستيم‌.»
توضيح‌ داد كه‌ آن‌ها آمادگي‌ دارند با همكاري‌ نيروهاي‌ بارزاني‌، از محور ديزج‌ عمليات‌ آزادسازي‌ اشنويه‌ را شروع‌ كنند. آنان‌ از آن‌ محور در دو مرحله‌ به‌ اشنويه‌ مي‌رسيدند.
خيلي‌ خوشحال‌ شدم‌ از اين‌ كه‌ آمادگي‌ عمليات‌ وجود دارد و هنوز وارد نشده‌ايم‌، اين‌ها آمادة‌ عمليات‌ هستند. گفتم‌: پنج‌ شش‌ روز بيش‌تر نيست‌ كه‌ وارد منطقه‌ شده‌ام‌. اصلاً توي‌ اين‌ منطقه‌ نبوده‌ام‌. نه‌ منطقه‌ را مي‌شناسم‌ و نه‌ مي‌دانم‌ نيروها كجا هستند. قبول‌ كنيد كه‌ هنوز زود است‌ بخواهم‌ اين‌ عمليات‌ را انجام‌ بدهم‌.
گفت‌: فقط‌ شما به‌ ما اجازه‌ بدهيد، ما شروع‌ كنيم‌.
گفتم‌: بالاخره‌ شما از آن‌ محور مي‌آييد. دو سه‌ تا محور هم‌ آن‌ طرف‌تر داريم‌. بايد از محورهاي‌ ديگر هم‌ فعاليتي‌ انجام‌ شود. بايد نيروها را هماهنگ‌ كنيم‌ تا عمليات‌ انجام‌ شود. اگر تنها برويد و گير كنيد، ما نمي‌توانيم‌ كمكتان‌ كنيم‌.
گفت‌: بسيار خوب‌.
واقعاً صحنة‌ بسيار جالبي‌ بود كه‌ فرمانده‌ منطقه‌ از فرماندهان‌ ردة‌ پايين‌ترش‌ اجازه‌ بگيرد كه‌ به‌ من‌ فرصت‌ بده‌ تا آماده‌ شوم‌ و همپاي‌ شما باشم‌. حالت‌هاي‌ آن‌ موقع‌ اين‌طور بود. گفتم‌: به‌ ما فرصت‌ بده‌. خيلي‌ دوست‌ دارم‌ كه‌ اين‌ حالت‌ را نگه‌داريد چون‌ دنبال‌ همين‌ هستيم‌.
پرسيد: چقدر؟
گفتم‌: چهار پنج‌ روز فرصت‌ بده‌ كه‌ بتوانم‌ منطقه‌ را بشناسم‌ و ببينم‌. بالاخره‌ مسؤوليت‌ با من‌ است‌.
ايشان‌ گفت‌: اشكالي‌ ندارد.
در اين‌ مدت‌ او موفق‌ شد تسلط‌ بيش‌تري‌ به‌ منطقه‌ و نيروهايش‌ بيابد. از آسمان‌ منطقه‌ مورد نظر براي‌ عمليات‌ را شناسايي‌ كرد و برايش‌ طرح‌ ريخت‌. حمله‌ بايد از سه‌ محور انجام‌ مي‌شد. نيروهاي‌ سپاه‌ و كردهاي‌ بارزاني‌ به‌ فرماندهي‌ برادر باكري‌ بايد از منطقة‌ زيوه‌ حمله‌ مي‌كردند و نيروهاي‌ ژاندارمري‌ از جادة‌ نقده‌ ـ اشنويه‌ و نيروهاي‌ منتخب‌ لشكر 64 نيز محور جلديان‌ ـ صوفيان‌ بايد به‌ آنان‌ مي‌پيوستند.
عمليات‌ سه‌ روز طول‌ كشيد. نيروهاي‌ سپاه‌ به‌ راحتي‌ در همان‌ شب‌ اول‌ به‌ دروازة‌ اشنويه‌ رسيدند، اما نيروهاي‌ عمل‌ كننده‌ در دو محور ديگر به‌ مشكل‌ برخوردند. در اين‌ عمليات‌ سرهنگ‌ صياد خود با هلي‌كوپتر در ميان‌ محورها مي‌گشت‌ و آنان‌ را هدايت‌ مي‌كرد. با اصلاحي‌ كه‌ در طرح‌ انجام‌ داد، بخشي‌ از نيروهاي‌ برادر باكري‌ از محور ديگري‌ هم‌ وارد عمل‌ شدند تا اين‌ الحاق بين‌ نيروها انجام‌ گرفت‌ و شهر در روز سوم‌ آزاد شد.
اكنون‌ وقت‌ آن‌ بود كه‌ سرهنگ‌ صياد و فرماندهانش‌ براي‌ گزارش‌ اين‌ پيروزي‌ به‌ ديدار آقاي‌ رجايي‌ بيايند و به‌ او اطمينان‌ بدهند كه‌ ديگر نگران‌ نفوذ ارتش‌ عراق از آن‌ منطقه‌ نباشد، اما افسوس‌ كه‌ اين‌ ديدار صورت‌ نگرفت‌. در همان‌ ايام‌ رجايي‌ و باهنر بر اثر بمبي‌ كه‌ يكي‌ از عناصر وابسته‌ به‌ سازمان‌ مجاهدين‌ خلق‌ در اتاق جلسه‌اشان‌ گذاشته‌ بود، سوختند و به‌ خدا رسيدند.
بوكان‌ اكنون‌ تنها شهر كردنشين‌ كشور بود كه‌ همچنان‌ گرفتار سلطه‌ ضدانقلاب‌ بود. اگر اين‌ شهر آزاد مي‌شد ارتباط‌ دو استان‌ كردستان‌ و آذربايجان‌ غربي‌ بعد از دو سال‌ دو باره‌ برقرار مي‌شد. پيش‌ از اين‌، در روزگار حاكميت‌ بني‌صدر سرهنگ‌ صياد مصمم‌ به‌ فتح‌ آن‌ شهر شده‌ بود كه‌ از كار بركنار شد و عجيب‌ اين‌ كه‌ در همة‌ اين‌ مدت‌ جانشينان‌ او حتي‌ اين‌ شهر كوچك‌ را هم‌ نتوانسته‌ بودند آزاد كنند!
براساس‌ همان‌ طرح‌ قبلي‌ سرهنگ‌ صياد از دو محور مياندوآب‌ و سقز به‌ بوكان‌ حمله‌ مي‌شد. قرارگاه‌ عمليات‌ در كنار سدي‌ در جادة‌ مياندوآب‌ به‌ بوكان‌ تشكيل‌ شد تا به‌ منطقه‌ عمليات‌ نزديك‌تر باشد. گرداني‌ از تيپ‌ سقز از جنوب‌ وارد عمل‌ شد و نيروهاي‌ تيپ‌ گرگان‌ به‌ همراه‌ تعدادي‌ از نيروهاي‌ سپاه‌ هم‌ از محور مياندوآب‌ شروع‌ كردند.
اتفاقاً چند روز پيش‌ از اين‌ عمليات‌، عمليات‌ ديگري‌ هم‌ در جنوب‌ شروع‌ شده‌ بود. عمليات‌ ثامن‌الائمه‌ (ع‌) براي‌ شكستن‌ محاصرة‌ آبادان‌. اين‌ نخستين‌ عمليات‌ بزرگ‌ ايران‌ در جبهة‌ جنگ‌ با عراق بود. هر چند سرهنگ‌ صياد در آن‌جا نبود ولي‌ در پيروزي‌ آن‌ عمليات‌ نقش‌ مؤثري‌ داشت‌، زيرا طرح‌ اولية‌ اين‌ حمله‌ از او بود.
عمليات‌ شروع‌ شد. نيروهاي‌ سقز با كم‌ترين‌ مشكلي‌ به‌ ارتفاعات‌ مسلط‌ به‌ بوكان‌ رسيدند اما نيروهاي‌ مياندوآب‌ در ميانة‌ راه‌ به‌ مشكل‌ برخوردند و درگيري‌ سختي‌ بين‌ آنان‌ و ضدانقلاب‌ درگرفت‌. حدود ظهر سرهنگ‌ صياد خودش‌ را با موتور به‌ محل‌ درگيري‌ رساند. به‌ نيروها نظم‌ و انضباطي‌ بخشيد. وقتي‌ ديد نيروهايش‌ آن‌ قدر بي‌احتياطند كه‌ حتي‌ توپ‌ها را به‌ خط‌ اول‌ جنگ‌ آورده‌اند، دادش‌ درآمد و دستور داد هر چه‌ سريع‌تر توپ‌ها و توپچي‌ها را نجات‌ دهند. در زير گلوله‌هاي‌ دشمن‌ اين‌ كار انجام‌ گرفت‌ و او به‌ نقطة‌ ديگري‌ رفت‌. آن‌ روز و در آن‌ لحظه‌ هيچ‌ كس‌ نمي‌دانست‌ كه‌ اين‌ سرهنگ‌ در لباس‌ بسيجي‌ كه‌ آرام‌ و قرار ندارد و در زير آتش‌ بي‌امان‌ دشمن‌، پشت‌ ترك‌ محافظ‌ سابق‌ قاسملو ، هر لحظه‌ از نقطه‌اي‌ به‌ نقطة‌ ديگري‌ سر مي‌كشد، فرمانده‌ نيروي‌ زميني‌ ارتش‌ جمهوري‌ اسلامي‌ ايران‌ است‌! حتي‌ خودش‌ هم‌ نمي‌دانست‌!
جريان‌ از اين‌ قرار بود كه‌ بعداز عمليات‌ پيروز ثامن‌الائمه‌، در برگشت‌ تعدادي‌ از فرماندهان‌ عالي‌رتبة‌ جنگ‌ به‌ تهران‌ هواپيمايشان‌ سقوط‌ كرد و همگي‌ به‌ شهادت‌ رسيدند. فرماندهاني‌ مانند تيسمار ولي‌ فلاحي‌، رئيس‌ ستاد مشترك‌ ارتش‌، تيمسار سيدموسي‌ نامجو، وزير دفاع‌، تيمسار فكوري‌ فرمانده‌ سابق‌ نيروي‌ هوايي‌، سردار يوسف‌ كلاهدوز قائم‌ مقام‌ سپاه‌ و محمد جهان‌آرا فرمانده‌ سپاه‌ خرمشهر.
حجت‌الاسلام‌ ري‌شهري‌ از طرف‌ شوراي‌ دفاع‌ مأمور شد براي‌ جايگزيني‌ تيسمار فلاحي‌ با تعدادي‌ افسران‌ انقلابي‌ ارتش‌ مشورت‌ كند. آن‌ روز صبح‌ در آن‌ جلسه‌ اولين‌ كسي‌ كه نامش‌ به‌ زبان‌ها آمد، سرهنگ‌ صياد شيرازي‌ بود. يكي‌ از همرزمان‌ سرهنگ‌ نظر ديگري‌ داشت‌. او كه‌ مي‌دانست‌ صياد بيشتر مرد رزم‌ است‌ تا رياست‌، پيشنهاد كرد؛ تيمسار ظهيرنژاد به‌ رياست‌ ستاد مشترك‌ منصوب‌ شود و سرهنگ‌ صياد براي‌ فرماندهي‌ نيروي‌ زميني‌. آقاي‌ ري‌شهري‌ نيز از اين‌ نظر دفاع‌ كرد و بعد معلوم‌ شد نظر شوراي‌ عالي‌ دفاع‌ هم‌ همين‌ بوده‌ است‌. صياد آن‌ روز جوان‌ترين‌ فردي‌ بود كه‌ به‌ چنين‌ سمت‌ مهمي‌ منصوب‌ مي‌شد. مسؤوليتي‌ كه‌ سال‌هاي‌ پيش‌ سرلشگر پيري‌ برايش‌ پيش‌بيني‌ كرده‌ بود! تيمسار يوسفي‌ در پشت‌ سر ستوان‌ علي‌ صياد شيرازي‌ گفته‌ بود: «نام‌ اين‌ آدم‌ را به‌ خاطر بسپاريد. من‌ در ناصية‌ اين‌ جوان‌ آن‌قدر لياقت‌ مي‌بينم‌ كه‌ اگر بخت‌ يارش‌ باشد و از شر حاسدان‌ در امان‌ بماند، روزي‌ فرمانده‌ نيروي‌ زميني‌ ارتش‌ ايران‌ شود!»
حجت‌الاسلام‌ هاشمي‌ رفسنجاني‌ كه‌ در نبود رئيس‌جمهور ، رياست‌ شوراي‌ عالي‌ دفاع‌ را به‌ عهده‌ داشت‌، در نامه‌اي‌ به‌ امام‌ نوشت‌:
محضر شريف‌ فرمانده‌ كل‌قوا حضرت‌ امام‌خميني (مدظله‌العالي)‌. با توجه‌ به‌ انتصاب‌ تيمسار ظهيرنژاد به‌ سمت‌ رياست‌ ستاد مشترك‌ ارتش‌ جمهوري‌ اسلامي‌ ايران‌، به‌ موجب‌ تصويب‌ شوراي‌ عالي‌ دفاع‌ در جلسة‌ فوق‌العادة‌ نهم‌ مهر ماه‌ 1360، بر اساس‌ بند (د) اصل‌ 110 قانون‌ اساسي‌، جناب‌ سركار سرهنگ‌ علي‌ صياد شيرازي‌، فرمانده‌ عمليات‌ شمال‌ غرب‌، به‌ عنوان‌ فرمانده‌ نيروي‌ زميني‌ ارتش‌ جمهوري‌ اسلامي‌ ايران‌، خدمت‌ حضرت‌ عالي‌ پيشنهاد مي‌گردد.
امام‌ در ذيل‌ نامة‌ او موافقتشان‌ را اعلام‌ كردند و اين‌ مهم‌ترين‌ خبر ساعت‌ 14 روز نهم‌ مهر بود. خبري‌ كه‌ مردم‌ نگران‌ ايران‌ را كه‌ بعداز حادثة‌ سقوط‌ هواپيماي‌ فرماندهان‌ سخت‌ نگران‌ جنگ‌ و جبهه‌ها بودند، از نگراني‌ به‌ در آورد.
اما سرهنگ‌ صياد، انتصابش‌ را ديرتر از همة‌ مردم‌ ايران‌ فهميد. او آن‌ روز تا شب‌ مشغول‌ جنگ‌ با ضدانقلاب‌ بود. به‌ همت‌ او مقاومت‌ ضدانقلاب‌ در آن‌ محور درهم‌ شكست‌ و نيروهاي‌ اسلام‌ توانستند غروب‌ به‌ آستانة‌ شهر بوكان‌ برسند. اكنون‌ همة‌ نيروها از هر دو سو منتظر فرمان‌ او براي‌ حمله‌ به‌ شهر بودند، اما او گفت‌: «تا فردا صبح‌ كسي‌ حق‌ ندارد به‌ سوي‌ شهر تيري‌ بيندازد.»
هر چند اين‌ فرصت‌ باعث‌ مي‌شد ضدانقلاب‌ از تاريكي‌ شب‌ استفاده‌ كند و به‌ نقطة‌ ديگري‌ بگريزد، اما در عوض‌ شهر بدون‌ درگيري‌ جدي‌ و آسيب‌ ديدن‌ افراد بي‌گناه‌ پاكسازي‌ مي‌شد. سرهنگ‌ بعداز توجيه‌ اين‌ نظر به‌ فرماندهانش‌ به‌ سوي‌ قرارگاه‌ برگشت‌.
عمليات‌ را متوقف‌ كردم‌ و شب‌ به‌ قرارگاه‌ برگشتم‌. ديدم‌ همه‌ دارند تبريك‌ مي‌گويند. گفتم‌: ان‌شاءالله‌ فردا كار تمام‌ مي‌شود، هنوز تمام‌ نشده‌. فردا الحاق انجام‌ مي‌شود.
گفتند: نه‌، شما فرماندة‌ نيروي‌ زميني‌ شده‌ايد.
ناخودآگاه‌ غم‌ و كراهتي‌ در قلبم‌ احساس‌ كردم‌. با شنيدن‌ اين‌ كه‌ شده‌ام‌ فرمانده‌ نيروي‌ زميني‌ ارتش‌، احساس‌ غم‌ به‌ من‌ دست‌ داد.
ريشه‌ يابي‌ كردم‌ كه‌ اين‌ غم‌ از چيست‌؟ غم‌ را از فشار مسؤوليت‌ و سنگيني‌اش‌ و ناتواني‌ خودم‌ براي‌ اجراي‌ آن‌ ديدم‌. اگر بخواهيم‌ تمام‌ حساب‌ها را به‌ خدا برسانيم‌، آدم‌ براي‌ انجام‌ وظيفه‌ و هر تكليفي‌ كه‌ انجام‌ مي‌دهد، مورد بازخواست‌ قرار مي‌گيرد.
عجيب‌ تحت‌فشار قرار گرفتم‌. احساس‌ كردم‌ كه‌ خدايا، ما همين‌ طوري‌ داشتيم‌ كار مي‌كرديم‌، تازه‌ با اين‌ فشار و سختي‌، توي‌ دور افتاده‌ بوديم‌ كه‌ بتوانيم‌ ميدان‌ را بفهميم‌ و احساس‌ تسلط‌ كنيم‌. هنوز اين‌ كار تمام‌ نشده‌، كار سخت‌تر از آن‌ روي‌ دوشم‌ گذاشتي‌!
علي‌ فرداي‌ آن‌ روز را هم‌ در منطقه‌ ماند. كار پاكسازي‌ بوكان‌ و استقرار نيرو در آن‌جا تا نزديك‌ غروب‌ طول‌ كشيد. غروب‌ به‌ اروميه‌ برگشت‌ تا به‌ تهران‌ برود. بايد خود را به‌ جلسة‌ شوراي‌ عالي‌ دفاع‌ آن‌ شب‌ مي‌رساند. فرصت‌ هيچ‌ كاري‌ نداشت‌ حتي‌ لباس‌ رزمش‌ را هم‌ عوض‌ نكرد با همان‌ لباس‌ خاكي‌ رنگي‌ كه‌ هيچ‌ درجه‌اي‌ روي‌ شانه‌اش‌ نبود و خود آن‌ را لباس‌ بسيجي‌ ناميده‌ بود، به‌ سوي‌ تهران‌ به‌ راه‌ افتاد. تو هواپيما يادش‌ آمد كه‌ ژ.3 قنداق تاشويي‌اش‌ هم‌ در دستش‌ است‌

[External Link Removed for Guests]
پاينده باد ايران زنده باد ايراني

وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]

صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 2653
تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 2612 بار
سپاس‌های دریافتی: 5561 بار
تماس:

پست توسط moh-597 »

فصل ششم

به‌ مجلس‌ كه‌ رسيد مدتي‌ از شروع‌ جلسة‌ شورا مي‌گذشت‌. احساس‌ كرد در آن‌ تميزي‌ راه‌ روهاي‌ ساختمان‌، اوضاع‌ لباس‌ و سر و وضعش‌ خيلي‌ به‌ذوق مي‌زند. مدتي‌ درنگ‌ كرد كه‌ به‌ دانشكدة‌ افسري‌ برگردد لباس‌ مناسب‌تري‌ بپوشد اما ناگهان‌ تصميم‌ گرفت‌ با همان‌ هيأت‌ و تركيب‌ داخل‌ اتاق شود. به‌ هر حال‌ مملكت‌ در حال‌ جنگ‌ بود بايد همه‌ اين‌ را درك‌ مي‌كردند. اتفاقاً تعدادي‌ از فرماندهان‌ لشكرهاي‌ عمل‌ كننده‌ در عمليات‌ اخير هم‌ در آن‌جا بودند و نسبت‌ به‌ انتصاب‌ او شاكي‌ بودند و فرماندهي‌ نيرو را فراتر از قد و قامت‌ او مي‌دانستند! بعضي‌ از آن‌ها بر خلاف‌ آداب‌ و رسوم‌ ارتش‌ و نظام‌، حتي‌ نتوانستند ناخشنودي‌ خود را از اين‌ مسأله‌ در حضور سران‌ كشور پنهان‌ كنند.
رفتيم‌ در جلسه‌. در آن‌جا مسؤولين‌ حضور داشتند. چهار فرمانده‌ لشكر ارتش‌ هم‌ در جلسه‌ بودند. وقتي‌ وارد شدم‌، با خود گفتم‌: با اين‌ها چگونه‌ برخورد كنم‌. چون‌ سن‌ و سالشان‌ از من‌ بالاتر بود و من‌ عملاً سرگرد بودم‌. درست‌ است‌ به‌ من‌ سرهنگي‌ موقت‌ داده‌ بودند ولي‌ در ارتش‌ فرهنگ‌ درجه‌ مطرح‌ است‌. حتي‌ يك‌ روز ارشديت‌ هم‌ حرف‌ است‌ و يكي‌ كه‌ نسبت‌ به‌ ديگري‌ ارشدتر است‌، احساس‌ امتياز مي‌كند، چه‌ برسد به‌ اين‌ كه‌ چند سال‌ ارشدتر باشد و دوره‌هاي‌ بيش‌تري‌ ديده‌ باشد!
چهار فرماده‌ لشكر در آن‌جا بودند كه‌ اين‌ چهار تا، به‌ صورت‌ طبيعي‌، درجه‌هايشان‌ سرهنگي‌ بود. بعضي‌ از آن‌ها در سطح‌ بازنشستگي‌ بودند. اول‌ فكر كردم‌ كه‌ با اين‌ چهار نفر چكار كنم‌ تا در اولين‌ برخورد از من‌ دوري‌ نكنند. درجه‌ نداشتم‌ و با تفنگ‌ هم‌ بودم‌. رفتم‌ داخل‌. تصميم‌ گرفتم‌ به‌ همة‌ آن‌ها سلام‌ كنم‌؛ برخلاف‌ مقررات‌ ارتش‌ كه‌ بايد به‌ فرمانده‌ سلام‌ بدهند. گفتم‌: سلام‌ مي‌كنم‌؛ درجه‌ كه‌ ندارم‌، حالا كي‌ به‌ كي‌ است‌!
سلام‌ كردم‌ و چهار تا جواب‌ گرفتم‌. چهار جواب‌ كه‌ از نظر رواني‌، به‌ اين‌ ترتيب‌ بود: يكي‌ جواب‌ سلام‌ را خيلي‌ محبت‌آميز داد؛ كه‌ من‌ با شما دوست‌ هستم‌. آن‌ شخص‌، زماني‌ كه‌ در كردستان‌ بودم‌، لشكرش‌ تحت‌ امرم‌ بود و من‌ او را منصوب‌ كرده‌ بودم‌. در نتيجه‌، با سابقة‌ دوستي‌ جواب‌ سلامم‌ را داد و احساس‌ محبت‌ كرد.
يك‌ فرمانده‌ آمد سلام‌ كرد. در چهره‌اش‌ نگاه‌ كردم‌. حدود پنجاه‌ و سه‌ يا چهار سال‌ داشت‌؛ شهيد سرتيپ‌ «نياكي»‌ فرمانده‌ «لشكر 92 زرهي‌ اهواز». او آن‌ قدر مقيد به‌ قوانين‌ و مقررات‌ نظامي‌ بود كه‌ چون‌ فرمانده‌ نيرو بودم‌، طبق‌ مقررات‌ جواب‌ سلام‌ مرا داد. احترام‌ نظامي‌ محكم‌ ولي‌ خشك‌ به‌ جا آورد. در آن‌ جواب‌ سلام‌، محبت‌ قلبي‌ نبود. چون‌ نظامي‌ بود، طبق‌ مقررات‌ به‌ وظيفه‌اش‌ عمل‌ كرد. يعني‌ به‌ خودش‌ قبولانده‌ بود كه‌ بايد جواب‌ سلام‌ را با احترام‌ نظامي‌ محكم‌ بدهد.
سومين‌ چهره‌، با يك‌ حالت‌ تحقير و حالتي‌ كه‌ برايش‌ خيلي‌ سخت‌ بود، دستش‌ را دراز كرد و دستي‌ داد. در آن‌ نه‌ آثار محبت‌ بود و نه‌ انضباط‌ نظامي‌.
چهارمي‌ به‌ من‌ پشت‌ كرد و نگاهش‌ را به‌ آن‌ طرف‌ چرخاند. خودش‌ را زد به‌ اين‌ كه‌ اصلاً مرا نديده‌. معلوم‌ بود كه‌ در درونش‌ جنگي‌ برپا است‌ و برايش‌ سخت‌ است‌ حتي‌ جواب‌ سلام‌ مرا بدهد. كه‌ احساس‌ كند من‌ فرمانده‌ جديد نيروي‌ زميني‌ شده‌ام‌ و او احساس‌ كند موظف‌ است‌ به‌ عنوان‌ يكي‌ از فرماندهان‌ لشكر، احترام‌ نظامي‌ اعمال‌ كند. او اعتنايي‌ نكرد.
همة‌ اين‌ها در يك‌ لحظه‌ رخ‌ داد؛ ولي‌ براي‌ من‌ پاية‌ خوبي‌ بود. اولين‌ بهره‌برداري‌ كه‌ از اين‌ صحنه‌ كردم‌، گفتم‌: آقايان‌ فرماندهان‌ لشكرها، فردا تشريف‌ بياورند دفتر من‌.
بايد زودتر در انتصابات‌ تجديدنظر مي‌كردم‌ و مي‌ديدم‌ چه‌ كساني‌ با من‌ كار مي‌كنند. پرسيدند: كي‌ بياييم‌؟
گفتم‌: شما و شما ساعت‌ شش‌، شما و شما ساعت‌ هفت‌.
آن‌ها را بر مبناي‌ برخوردشان‌ طبقه‌بندي‌ كردم‌. روحية‌ اولي‌ و دومي‌ آهنگي‌ داشت‌ كه‌ حس‌ كردم‌ مي‌توانيم‌ باهم‌ همكاري‌ كنيم‌. با دو نفر ديگر بايد جداگانه‌ صحبت‌ مي‌كردم‌ تا از نظر رواني‌ تداخل‌ پيدا نكند.
فردا صبح‌ سپيده‌ سر نزده‌، فرمانده‌ جديد نيرو در لويزان‌ در دفتر كارش‌ بود. تا او به‌ تهران‌ برسد، تعدادي‌ از دوستانش‌ ستادي‌ تشكيل‌ داده‌ بودند و بعضي‌ كارهاي‌ مقدماتي‌ را انجام‌ داده‌ بودند.
شايد علي‌ در آن‌ لحظه‌ روزي‌ را به‌ ياد آورد كه‌ براي‌ اولين‌ بار به‌ اين‌جا آمده‌ بود. تيمسار اويسي‌ فرمانده‌ نيرو او را به‌ خاطر موفقيتش‌ در آمريكا، به‌ حضور خواسته‌ بوده‌. علي‌ از كرمانشاه‌ خود را به‌ تهران‌ رسانده‌ بود، اما سه‌ روز پياپي‌ از صبح‌ تا غروب‌، پشت‌ در اتاقِ تيمسار ماند تا فقط‌ چند لحظه‌ او را ببيند!
ساعت‌ شش‌ صبح‌ سرهنگ‌ لطفي‌ و سرهنگ‌ نياكي‌ آمدند. همچنان‌ كه‌ پيش‌بيني‌ مي‌كرد مشكلي‌ براي‌ همكاري‌ با او نداشتند. به‌ دستور فرمانده‌ جديد نيرو برگشتند بر سر يگان‌هايشان‌، لشكرهاي‌ 16 و 92. سپس‌ دو فرمانده‌ بعدي‌ آمدند. گفت‌: «آقايان‌، شما كم‌ و بيش‌ با وضعيت‌ و روحيات‌ من‌ آشنا هستيد، اوضاع‌ جنگ‌ و جبهه‌ها را هم‌ مي‌دانيد. آيا حاضريد با من‌ همكاري‌ كنيد؟»
همان‌ كسي‌ كه‌ روز قبل‌ اعتنا نكرده‌ بود، در يك‌ جمله‌ گفت‌: براي‌ حضرت‌ امام‌ چه‌ اشكال‌ داشت‌ درجة‌ سرتيپي‌ به‌ شما بدهد و بعد از يكي‌ ـ دو ماه‌، يك‌ درجة‌ سرتيپي‌ هم‌ به‌ ما بدهد؛ به‌ عنوان‌ اين‌ كه‌ در جبهه‌ زحمت‌ كشيديم‌ و كار كرديم‌.
ديدم‌ اصلاً ماية‌ صحبت‌ او با سؤال‌ من‌ فرق مي‌كند. جلسه‌ شايد يك‌ ساعت‌ و نيم‌ طول‌ كشيد. گفتم‌: خيلي‌ عذر مي‌خواهم‌، مطلبم‌ چيز ديگري‌ است‌.
خدا كمك‌ كرد چيزهايي‌ به‌ زبان‌ آوردم‌. چيزهايي‌ مانند اين‌ كه‌: من‌ به‌ دنبال‌ كار هستم‌ و اصلاً دنبال‌ اين‌ نيستم‌ كه‌ درجه‌ يا مقام‌ بگيرم‌. ما تمام‌ حواسمان‌ به‌ اين‌ است‌ كه‌ جلوي‌ دشمن‌ را بگيريم‌. حالت‌ روحي‌ ما اين‌ است‌ كه‌ در التهاب‌ بيرون‌ راندن‌ دشمن‌ هستيم‌. شما چيزهايي‌ مي‌گوييد كه‌ من‌ نمي‌فهمم‌ ـ از نظر نظامي‌ مي‌فهمم‌، چون‌ نظامي‌ هستم‌ ـ ولي‌ در اين‌ زمان‌، اين‌ روحيه‌ را ندارم‌. اصلاً اين‌ صحبت‌ها را نكنيد.
هماني‌ كه‌ اعتنايي‌ نكرده‌ بود، گفت‌: اجازه‌ بدهيد من‌ بروم‌ و در ستاد مشترك‌ كار كنم‌. نمي‌توانم‌ اين‌جا كار كنم‌.
گفتم‌: با احترام‌ شما را مي‌فرستم‌.
ديگري‌ كه‌ معتدل‌تر بود، گفت‌: اگر خواستيد من‌ با شما كار مي‌كنم‌.
مايل‌ نبودم‌ كه‌ او كار كند. سابقه‌اش‌ را پرسيده‌ بودم‌. رغبتي‌ براي‌ انجام‌ مأموريت‌ در جبهه‌ نداشت‌. به‌ سرعت‌ او را عوض‌ كردم‌ و سرهنگ‌ حسني‌ سعدي‌ را به‌ عنوان‌ فرمانده‌ لشكر 21 حمزه‌ معرفي‌ كردم‌ كه‌ خيلي‌ خوب‌ به‌ كار چسبيد.
بعد از آن‌ جلسه‌ سرهنگ‌ صياد در نخستين‌ روز كاريش‌ در فرماندهي‌ نيرو، به‌ خوزستان‌ رفت‌ تا از نزديك‌ منطقة‌ عملياتي‌ ثامن‌لائمه‌ (ع‌) و رزمندگان‌ لشكر 77 خراسان‌ را كه‌ در اين‌ عمليات‌ شركت‌ كرده‌ بودند، ببيند.
در همين‌ سفر به‌ دزفول‌ رفت‌ و از قرارگاه‌ مقدم‌ نيروي‌ زميني‌ در جنوب‌ بازديد كرد. اين‌ قرارگاه‌ در كارخانه‌ لاستيك‌ سازي‌ و در عمق‌ 14 متري‌ زمين‌ بود. از نظر امنيتي‌ فوق‌العاده مستحكم‌ و مطمئن‌. اما او آن‌جا را نپسنديد. در ديدار با اعضاي‌ ستاد و افسران‌ عملياتي‌، دو چيز گفت‌. اول‌ اين‌ كه‌ تا دو روز ديگر اين‌ قرارگاه‌ بايد به‌ اهواز منتقل‌ شود. معتقد بود كه‌: «حضور هر چه‌ نزديك‌تر قرارگاه‌ فرماندهي‌ با يگان‌هاي‌ در خط‌، علاوه‌ بر بالا بردن‌ روحية‌ رزمندگان‌، سبب‌ مي‌گردد كه‌ فرمانده‌، اطلاعات‌ دقيقي‌ از جبهه‌ و وضعيت‌ يگان‌هاي‌ رزمي‌ داشته‌ باشد و ارتباط‌ نزديك‌تري‌ هم‌ با رزمندگان‌ ايجاد نمايد.»
ديگر اين‌ كه‌ آن‌ روز، از آنان‌ براي‌ عمليات‌ آينده‌ طرح‌ خواست‌ و با اين‌ تأكيد كه‌: «از اين‌ به‌ بعد عمليات‌ با مشاركت‌ كامل‌ سپاه‌ پاسدارن‌ انقلاب‌ اسلامي‌، از مرحلة‌ طرحريزي‌ تا اجرا بوده‌ و سپاه‌ پاسدارن‌ با بسيج‌ نيروهاي‌ مردمي‌ قادر به‌ تهية‌ نيروي‌ مورد نياز براي‌ اجراي‌ عمليات‌ آفندي‌ وسيع‌ مي‌باشد و لذا با تهية‌ توان‌ رزمي‌ كافي‌ كه‌ از مشاركت‌ نيروهاي‌ مردمي‌ و ارتش‌ به‌ دست‌ مي‌آيد، اجراي‌ عمليات‌ آفندي‌ وسيع‌ و قاطع‌ بر عليه‌ دشمن‌ امكان‌پذير مي‌گردد.»
سرهنگ‌ صياد نام‌ اين‌ تركيب‌ را ادغام‌ مقدس‌ گذاشته‌ بود. او به‌ اين‌ طرح‌ بسيار اعتقاد داشت‌ و رمز موفقيت‌ نيروهاي‌ مسلح‌ جمهوري‌ اسلامي‌ ايران‌ را بر دشمن‌ در آن‌ مي‌دانست‌. او پيش‌ از اين‌ در كردستان‌ اين‌ وحدت‌ را تجربه‌ كرده‌ بود و معجزة‌ آن‌ را ديده‌ بود. لذا بعداز آن‌ هر گاه‌ كه‌ سخن‌ از طرحي‌ براي‌ مقابله‌ با ارتش‌ عراق به‌ ميان‌ مي‌آمد روي‌ اين‌ تركيب‌ تأكيد مي‌كرد و مي‌كوشيد در طرح‌هايش‌ آن‌ را بگنجاند. او هنگامي‌ براي‌ شكست‌ حصر آبادان‌ پيشنهاد عمليات‌ مشترك‌ ارتش‌ و سپاه‌ را كرد كه‌ هيچ‌ يك‌ از فرماندهان‌ عالي‌رتبه‌ ارتش‌ نمي‌توانستند آن‌ را بپذيرند. آن‌ها كه‌ خود عمدتاً از دوستان‌ و وفاداران‌ نظام‌ جمهوري‌ اسلامي‌ بودند، به‌ كارآيي‌ نيروهاي‌ مردمي‌ و سپاه‌ و بسيج‌ باور نداشتند و مي‌گفتند در اين‌ صورت‌ به‌ يار نرسيده‌ از ديار هم‌ باز خواهيم‌ ماند! منظورشان‌ اين‌ بود كه‌ وجود نيروهاي‌ مردمي‌ و پاسداران‌ در ميان‌ ارتش‌، باعث‌ خواهد شد نيروهاي‌ ارتشي‌ هم‌ از كارآيي‌ بيفتند و بي‌نظمي‌ بر آن‌ها حاكم‌ شود. اما عمليات‌ ثامن‌الائمه‌ كه‌ با حضور يگان‌هاي‌ لشكر 77 خراسان‌ و 15 گردان‌ از سپاه‌ انجام‌ شد، درستي‌ اعتقاد سرهنگ‌ صياد را به‌ اثبات‌ رساند. در اين‌ عمليات‌ براي‌ نخستين‌ بار در عمر يك‌ سالة‌ جنگ‌، پيروزي‌ بزرگي‌ نصيب‌ ايران‌ شد.
اقدام‌ مهم‌ ديگر سرهنگ‌ صياد، ايجاد تغييرات‌ در رده‌هاي‌ بالاي‌ فرماندهي‌ در نيروي‌ زميني‌ بود. اين‌ كار بسيار سخت‌ و حساسي‌ بود. هنوز به ياد داشت كه يك‌ سال‌ پيش‌ به‌ علت‌ تغيير دو فرمانده‌ لشكر در منطقه‌ كردستان‌، چنان‌ مورد انتقاد قرار گرفت‌ كه‌ نهايتاً منجر به‌ عزلش‌ شد، اما اين‌ بار نيز او از آن‌ تجربة‌ تلخ‌ نهراسيد و با شجاعت‌ تمام‌ جوانان‌ انگيزه‌دار و لايق‌ را در سمت‌هاي‌ بالاي‌ فرماندهي‌ گمارد و نتيجه‌ هم‌ گرفت‌. اما استفاده‌ از نيروهاي‌ جوان‌ به‌ معني‌ ناسپاسي‌ از تجارب‌ متخصصان‌ سن‌ و سال‌دار نبود. بزرگان‌ نيروي‌ زميني‌، يكي‌ از عوامل‌ موفقيت‌هاي‌ سرهنگ‌ صياد را احترام‌ به‌ تخصص‌ و تجارب‌ ريش‌سفيدان‌ فن‌ مي‌دانند.
هنوز بيست‌ روزي‌ از فرماندهي‌ او نمي‌گذشت‌ كه‌ قرارگاه‌ عمليات‌ نيروي‌ زميني‌ در جنوب‌، مركز تجمع‌ استادان‌ بزرگ‌ جنگ‌ شد. به‌ دستور سرهنگ‌، دانشكدة‌ فرماندهي‌ و ستاد (دافوس‌) موقتاً تعطيل‌ شد و استادان‌ دانشمند آن‌ به‌ جبهه‌ آمدند تا در ستاد فرماندهي‌ تجارب‌ علمي‌ خود را در عمل‌ پياده‌ كنند. نخستين‌ مأموريت‌ آنان‌ طرح‌ريزي‌ ده‌ عمليات‌ بزرگ‌ بود.
اكنون‌ همة‌ چشم‌ها به‌ جبهه‌ها دوخته‌ شده‌ بود و مردم‌ سخت‌ در انتظار شنيدن‌ اخبار پيروزي‌هاي‌ ارتش‌ و سپاه‌ اسلام‌ بودند. و سرهنگ‌ صيادشيرازي‌ در يك‌ آزمون‌ مهم‌ تاريخي‌ قرار گرفته‌ بود. آيا او مي‌توانست‌ از اين‌ آزمون‌ سرافراز بيرون‌ بيايد و نامش‌ در تاريخ‌ ايران‌ به‌ نيكي‌ بماند؟
پاينده باد ايران زنده باد ايراني

وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]

صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 2653
تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 2612 بار
سپاس‌های دریافتی: 5561 بار
تماس:

پست توسط moh-597 »

فصل هفتم

به‌ ابتكار سرهنگ‌ صياد، قرارگاه‌ مشترك‌ ارتش‌ و سپاه‌ برپا شد. در ابتداي‌ جلسه‌ سرهنگ‌ خود قرآن‌ خواند و سپس‌ فرماندهان‌ حاضر با او دعاي‌ فرج‌ را زمزمه‌ كردند. اكنون‌ او به‌ يكي‌ از آرزوهاي‌ بزرگش‌ دست‌ يافته‌ بود و به‌ آيندة‌ اين‌ وحدت‌ كه‌ سفارش‌ هميشگي‌ امام‌ بود، بسيار خوشبين‌ بود و نيز بسيار نگران‌. اما هر چه‌ كه‌ بود به‌ خدا توكل‌ كرد و در اين‌ راه‌ پيشقدم‌ شد.
در اين‌ جلسات‌ هميشه‌ نگران‌ بوديم‌ كه‌ اگر بچه‌هاي‌ سپاه‌ و ارتش‌ را تنها بگذاريم‌، ممكن‌ است‌ روي‌ اختلاف‌ فرهنگ‌هايي‌ كه‌ دارند، به‌ صورت‌ داغ‌ باهم‌ درگير شوند. اين‌ بود كه‌ سعي‌ مي‌كرديم‌ من‌ و برادر رضايي‌ روي‌ جلسات‌ اشراف‌ داشته‌ باشيم‌. هميشه‌ در جلسات‌ حضور داشتيم‌. دو وزنه‌ بوديم‌ كه‌ همه‌ توجه‌ داشتند و رعايت‌ حال‌ را مي‌كردند.
اكنون‌ نوبت‌ كارزار بود. او در ابتداي‌ انتصابش‌ قول‌ حملة‌ بزرگي‌ را به‌ ملت‌ داده‌ بود. حالا ديگر همة‌ چشم‌ها به‌ جبهه‌ها بود. بعداز عمليات‌ ثامن‌الائمه‌، انتظارات‌ مردم‌ و مسؤولان‌ از نيروهاي‌ مسلح‌ بيش‌تر شده‌ بود. حالا كه‌ آبادان‌ از محاصره‌ درآمده‌ بود، آزادي‌ خرمشهر خواستة‌ بزرگ‌ آنان‌ بود. اما آيا امكانات‌ لازم‌ براي‌ اين‌ كار فراهم‌ بود؟
تنها راه‌ پيدا كردن‌ هدف‌، توجه‌ به‌ اصل‌ صرفه‌جويي‌ در قواست‌. نيروهايمان‌ كم‌ بود. نيروي‌ ارتش‌ پشت‌ خاكريزها بودند و معمولاً در هر تك‌ فرمانده‌ مجاز نيست‌ با نيروهايي‌ كه‌ در خط‌ دارد، تك‌ را انجام‌ دهد. ممكن‌ است‌ كه‌ تك‌ نگيرد و پيشروي‌ درست‌ انجام‌ نشود، در نتيجه‌، هم‌ خط‌ از دست‌ مي‌رود و هم‌ نيروها. خطر هم‌ هست‌ كه‌ دشمن‌ پيشروي‌ كند. اين‌ يك‌ ريسك‌ خطرناك‌ بود.
در آن‌ موقع‌ تنها نيرويي‌ كه‌ مي‌توانست‌ آزاد در دست‌ ما باشد ـ آن‌ هم‌ نه‌ آزادي‌ كه‌ با اطمينان‌ آن‌ را عقب‌ بياوريم‌. بلكه‌ بايد نزديك‌هاي‌ خط‌ مي‌بود كه‌ اگر يك‌ موقع‌ گير كرديم‌، از آن‌ استفاده‌ كنيم‌ ـ يك‌ تيپ‌ زرهي‌ از لشكر 92 بود؛ به‌ اضافه‌ حدود سه‌ تيپ‌ از بچه‌هاي‌ سپاه‌. سه‌ تيپي‌ كه‌ بچه‌هاي‌ سپاه‌ داشتند، تازه‌ تشكيل‌ و تازه‌ كار بود. يعني‌ تا آن‌ موقع‌ تجربة‌ تيپي‌ نداشتند. اولين‌ بار بود كه‌ مي‌خواستند از گردان‌ به‌ تيپ‌ ارتقا سازمان‌ دهند. تعدادي‌ هم‌ گردان‌ مستقل‌ داشتند...
طبيعي‌ است‌ كه‌ با چهار تيپ‌ نيرو نمي‌شد براي‌ آزادي‌ خرمشهر عمليات‌ كرد. بنابراين‌ بايد دنبال‌ منطقه‌اي‌ مي‌گشتند كه‌ نيروي‌ كم‌تري‌ ببرد و نتيجة‌ بيش‌تري‌ داشته‌ باشد. اين‌ منطقه‌ را در جبهة‌ مياني‌ خوزستان‌ يافتند. منطقه‌اي‌ به‌ پهناي‌ شمال‌ و جنوب‌ رودخانة‌ كرخه‌ و به‌ عمق‌ تا آن‌ سوي‌ تنگة‌ چزابه‌. اين‌ منطقه‌ داراي‌ ويژگي‌هايي‌ بود كه‌ نظر كارشناسان‌ را به‌ خود جلب‌ كرد. اول‌ اين‌ كه‌، شهر بستان‌ در اين‌ مسير بود و آزاد مي‌شد. در اين‌ صورت‌ اين‌ نخستين‌ شهري‌ بود كه‌ از اشغال‌ آزاد مي‌شد و از نظر تبليغاتي‌ و سياسي‌ در جهان‌ قابل‌ توجه‌ بود و در داخل‌ نيز مي‌توانست‌ روحية‌ مردم‌ را بالا ببرد و نيروهاي‌ تازه‌ نفسي‌ را به‌ جبهه‌ها گسيل‌ كند. گذشته‌ از اين‌ چون‌ منطقه‌ داراي‌ تپه‌هاي‌ رملي‌ و شن‌هاي‌ رواني‌ بود، به‌ طور طبيعي‌ پراكندگي‌ بين‌ نيروهاي‌ دشمن‌ وجود داشت‌. بنابراين‌ حتي‌ با نيروهاي‌ كمي‌ كه‌ ايران‌ داشت‌ نيز مي‌شد عمليات‌ كرد.
علاوه‌ بر اين‌ها اگر عمليات‌ كربلاي‌ 1 موفق‌ مي‌شد، دو دستاورد نظامي‌ بزرگ‌ ديگري‌ هم‌ داشت‌. دشمن‌ اگر تا مرز عقب‌ رانده‌ مي‌شد، ارتباط‌ زميني‌اش‌ با نيروهاي‌ جبهة‌ شمالي‌ و جنوبي‌اش‌ قطع‌ مي‌شد و اين‌ براي‌ عمليات‌ بعدي‌ و مخصوصاً براي‌ عمليات‌ آزادسازي‌ خرمشهر بسيار مؤثر بود، زيرا تا نيروهاي‌ جبهة‌ شمالي‌ به‌ كمك‌ نيروهاي‌ جبهة‌ جنوب‌ بيايند، بايد از داخل‌ خاك‌ عراق دور مي‌زدند كه‌ خود اين‌ چند روزي‌ زمان‌ مي‌برد.
ديگر اين‌ كه‌ تنها راه‌ ورود دشمن‌ به‌ خاك‌ ايران‌ در اين‌ منطقه‌، تنگة‌ چزابه‌ بود اگر اين‌ تنگه‌ حفظ‌ مي‌شد، دشمن‌ پشت‌ باتلاق هورالعظيم‌ گير مي‌كرد و در نتيجه‌ لشكر 92 زرهي‌ تماماً و دو تيپ‌ از لشكر 16 و نيز تعدادي‌ از نيروهاي‌ سپاه‌ كه‌ فعلاً در اين‌ جبهه‌ مشغول‌ پدافند بودند، كاملاً آزاد مي‌شدند تا براي‌ حمله‌هاي‌ بعدي‌ در دست‌ فرماندهان‌ باشند.
اما همة‌ اين‌هايي‌ كه‌ برشمرده‌ شد، هنگامي‌ به‌ دست‌ مي‌آمد كه‌ اين‌ عمليات‌ با موفقيت‌ انجام‌ مي‌شد و به‌ تمام‌ اهدافش‌ مي‌رسيد. ولي‌ به‌ عقيدة‌ تعدادي‌ از متخصصان‌، عمليات‌ در جبهه‌اي‌ با اين‌ وسعت‌، كار ساده‌اي‌ نبود. زيرا قبل‌ از اين‌ هم‌ فرماندهان‌ پيشين‌ ارتش‌ متوجه‌ اهميت‌ اين‌ منطقه‌ شده‌ بودند و چند بار بخت‌ خود را آزموده‌ بودند ولي‌ به‌ موفقيت‌ چشمگيري‌ دست‌ نيافته‌ بودند.
طراحان‌ عمليات‌ نظامي‌ مي‌گويند، حمله‌ به‌ مواضع‌ دشمن‌ به‌ دو صورت‌ رخنه‌اي‌ يا تك‌ از روبه‌رو و احاطه‌اي‌ يا نفوذ به‌ عقبه‌ دشمن‌ صورت‌ مي‌گيرد. در طرح‌ اولي‌ كه‌ «با تك‌ به‌ مواضع‌ مستحكم‌ پدافندي‌ دشمن‌ و شكافتن‌ و ايجاد رخنه‌ در آن‌ها به‌ سوي‌ هدف‌هاي‌ تعيين‌ شدة‌ نهايي‌ پيشروي‌ صورت‌ مي‌گيرد» لازمة‌ موفقيت‌، داشتن‌ امكانات‌ و تجهيزاتي‌ حداقل‌ دو برابر دشمن‌ روبه‌روست. اما در دومي‌ لزوماً اين‌ طور نيست‌ زيرا: «اجراي‌ مانور احاطه‌اي‌ برعليه‌ دشمن‌ و تك‌ به‌ جناح و عقبة‌ او سبب‌ از هم‌ پاشيدگي‌ سريع‌ نيرو و سيستم‌ فرماندهي‌ و سقوط‌ مواضع‌ دشمن‌ شده‌ و نتايج‌ درخشان‌ و چشمگير و موفقيت‌آميز را به‌ بار مي‌آورد.»
طبيعي‌ است‌ كه‌ طرح‌ مانور احاطه‌اي‌ بر مانور رخنه‌اي‌ ترجيح‌ دارد و اصولاً «هر فرمانده‌ و طراح‌ عملياتي‌ در موقع‌ طرح‌ريزي‌ عمليات‌ همواره‌ در صدد پيدا كردن‌ راهي‌ براي‌ تهديد جناح‌ و عقبه‌ دشمن‌ و كسب‌ پيروزي‌ سريع‌ و قابل‌ اطميناني‌ به‌ همين‌ طريق‌ است‌ و به‌ اين‌ خاطر طرفين‌ درگير همواره‌ توجه‌ خاصي‌ به‌ برقراري‌ تأمين‌ جناح‌ و عقبة‌ خود داشته‌ و اقداماتي‌ مبذول‌ مي‌دارند تا پهلوها و عقبة‌ خود را از گزند دسترسي‌ خصم‌ مصون‌ و محفوظ‌ دارند.»
اما به‌ گمان‌ فرماندهان‌ در اين‌ منطقه‌ راهي‌ براي‌ نفوذ به‌ عقبه‌ و جناح‌ دشمن‌ وجود نداشت‌ لذا براي‌ اين‌ عمليات‌ ناچار مانور تك‌ از روبه‌رو را برگزيده‌ بودند.
تيمسار فلاحي‌ از فرماندهاني‌ بود كه‌ به‌ ارزش‌ اين‌ منطقه‌ واقف‌ بود و تصميم‌ به‌ عمليات‌ در اين‌ جبهه‌ داشت‌ و تا روز شهادتش‌ نيز از اين‌ كار نااميد نبود. پيش‌ از عمليات‌ ثامن‌الائمه‌ (ع‌) در 11 شهريور 60 عملياتي‌ به‌ همين‌ منظور شروع‌ شد. در اين‌ حمله‌ سه‌ تيپ‌ از ارتش‌، دو گردان‌ از گروه‌ جنگ‌هاي‌ نامنظم‌ شهيد چمران‌ و يك‌ گردان‌ از سپاه‌ شركت‌ داشتند. اين‌ عمليات‌ شكست‌ خورد و تلفات‌ سنگيني‌ به‌ بار آورد، تنها نتيجة‌ آن‌ دست‌ يافتن‌ به‌ يك‌ تپة‌ رملي‌ كوچكي‌ بود كه‌ بعدها تپه‌ سبز نام‌ گرفت‌. نيروهاي‌ خودي‌ وقتي‌ به‌ بالاي‌ اين‌ تپه‌ رسيدند توانستند آن‌ سوي‌ خاكريز دشمن‌ را ببينند. مهندسي‌ رزمي‌ دشمن‌ با مهارتي‌ قابل‌ تحسين‌ از تلفيق‌ موانع‌ طبيعي‌ و مصنوعي‌، سد رعب‌انگيز و نفوذ ناپذيري‌ را خلق‌ كرده‌ بود كه‌ رسيدن‌ به‌ آن‌ سويش‌ را غير ممكن‌ مي‌ساخت‌.
يك‌ خط‌ پدافندي‌ طولاني‌ و مستحكم‌ از دامنه‌هاي‌ رملي‌ كوه‌ ميشداغ‌ در شمال‌ كرخه‌ شروع‌ مي‌شد و در حاشية‌ جنوبي‌ كرخه‌ به‌ رودخانة‌ نيسان‌ مي‌رسيد:
«متجاوز، در شمال‌ كرخه‌ از كنارة‌ رودخانه‌ در حوالي‌ آبادي‌ جابر همدان‌ به‌ خط‌ مستقيم‌ رو به‌ شمال‌ تا تپه‌ ماهورهاي‌ رملي‌ غير قابل‌ عبور دامنة‌ ميشداغ‌، يك‌ خاكريز ديوار مانند به‌ ارتفاع‌ 5/2 متر و عرض‌ بيش‌ از 3 متر كه‌ خط‌ آن‌ كاملاً كوبيده‌ و محكم‌ شده‌ بود، به‌ وجود آورده‌ و در داخل‌ آن‌ سنگرهاي‌ جنگ‌افزار انفرادي‌ و اجتماعي‌ و پناهگاه‌ نفرات‌ را به‌ صورت‌ چسبيده‌ و مرتبط‌ به‌ هم‌ احداث‌ نموده‌ بود كه‌ به‌ كيسه‌هاي‌ شن‌ و الوار تيرآهن‌ و نبشي‌هاي‌ ضخيم‌ و سطحه‌هاي‌ فلزي‌ مسقف‌ و محكم‌ شده‌ بودند. با فاصلة‌ هر 100 متر، يك‌ سكوي‌ آتش‌ براي‌ تانك‌ يا نفربرهاي‌ حامل‌ موشك‌ ماليوتكا در پشت‌ اين‌ خاكريز تهية‌ گرديده‌ بود. طول‌ اين‌ خاكريز كه‌ از جنوب‌ به‌ مانع‌ رودخانه‌اي‌ كرخه‌ و از شمال‌ به‌ زمين‌هاي‌ رملي‌ متكي‌ مي‌گرديد، حدود 6 كيلومتر بود و در انتها يعني‌ در زمين‌هاي‌ رملي‌ با يك‌ زاوية‌ تقريباً 70 درجه‌ به‌ سمت‌ غرب‌ پيچيده‌ و در حدود 5/2 الي‌ 3 كيلومتر ديگر در امتداد و چسبيده‌ به‌ تپه‌ ماهورهاي‌ رملي‌ ادامه‌ مي‌يافت‌ كه‌ طبعاً اين‌ قسمت‌ براي‌ برقراري‌ تأمين‌ در پهلوي‌ شمالي‌ تهيه‌ گرديده‌ بود.
اين‌ خاكريز كه‌ به‌ خاطر شكل‌ آن‌ به‌ خاكريز عصا موسوم‌ شده‌ توسط‌ يگان‌هاي‌ پياده‌ و مكانيزة‌ دشمن‌ و با تانك‌ و انواع‌ جنگ‌افزارهاي‌ انفرادي‌ ضد زره‌ به‌ صورت‌ متراكم‌ اشغال‌ و پدافند مي‌گرديد. استعداد اين‌ نيروها به‌ بيش‌ از يك‌ تيپ‌ تقويت‌ شده‌ بالغ‌ مي‌شد. از اين‌ خاكريز تا شهر بستان‌ كه‌ مسافتي‌ نزديك‌ 20 كيلومتر بود دشمن‌ براي‌ سازمان‌ دادن‌ پدافند در عمق‌، خاكريزهاي‌ عرضي‌ و طولي‌ متعدد ديگري‌ نيز كه‌ به‌ صورت‌ مواضع‌ پدافندي‌ آرايش‌ يافته‌ بودند ايجاد نموده‌ بود تا هرگونه‌ رخنه‌ و نفوذ را به‌ اين‌ منطقه‌ از شرق به‌ غرب‌ يا از شمال‌ به‌ جنوب‌ كنترل‌ و خنثي‌ نمايد.
نيروهاي‌ متجاوز عراقي‌ در جلوي‌ خاكريز مقدم‌ موسوم‌ به‌ عصا، ميدان‌ ميني‌ به‌ عرض‌ 200 متر از انواع‌ مين‌هاي‌ ضد نفر، ضد تانك‌، جهنده‌ و روشن‌ كننده‌ كه‌ در سراسر طول‌ خاكريز به‌ صورت‌ پيوسته‌اي‌ ادامه‌ داشت‌، ايجاد كرده‌ و جلوي‌ ميدان‌ مين‌ و خاكريز مزبور با كشيدن‌ رشته‌ سيم‌هاي‌ خاردار حلقه‌اي‌ و عمودي‌ مانع‌ ديگر ايجاد كرده‌ بودند. اين‌ ميدان‌ مين‌ با آتش‌ تيربارهاي‌ سنگين‌ و جنگ‌افزارهاي‌ سبك‌ ضد زره‌ كه‌ در سنگرهاي‌ مسقف‌ داخل‌ خاكريز قرار داشتند، پوشيده‌ مي‌شد. به علاوه‌ در جلوي‌ ميدان‌ مين‌ ياده‌ شده‌ كه‌ به‌ صورت‌ منظم‌ بود، يك‌ ميدان‌ مين‌ نامنظم‌ به‌ عرض‌ 100 متر ايجاد گرديده‌ بود. مواضع‌ اصلي‌ پدافندي‌ دشمن‌ در ساحل‌ جنوبي‌ كرخه‌ در امتداد خاكريز عصا و با همان‌ ويژگي‌ها و مشخصات‌ و حتي‌ مستحكم‌تر از آن‌ احداث‌ شده‌ بود...»
خلاصه‌ اين‌ كه‌ عراقي‌ها در خاك‌ ايران‌ دژي‌ پيرامون‌ خود ساخته‌ بودند كه‌ خيال‌ مي‌كردند در پناه‌ آن‌ مي‌توانند براي‌ هميشه‌ آسوده‌ خاطر باشند و تا روزي‌ كه‌ خود بخواهند در خاك‌ ايران‌ بياسايند!
حال‌ در چنين‌ اوضاعي‌ فرماندهان‌ ارشد ارتش‌ و سپاه‌ مي‌خواستند دوباره‌ در اين‌ منطقه‌ عمليات‌ كنند و از قضا به‌ جز حمله‌ از روبه‌رو راهي‌ ديگري‌ هم‌ به‌ ذهنشان‌ نمي‌رسيد. جلسات‌ در ميان‌ موج‌هاي‌ ترديد و اميد برگزار مي‌شد.
«تعدادي‌ از طراحان‌ عملياتي‌ معتقد بودند كه‌ به‌ فرض‌ شكستن‌ و ساقط‌ كردن‌ خطوط‌ مقدم‌ پدافندي‌ دشمن‌، به‌ علت‌ عدم‌ وجود نيروي‌ تازه‌ نفس‌ براي‌ استفاده‌ از موفقيت‌ تأمين‌ هدف‌هايي‌ در عمق‌ و كسب‌ يك‌ برتري‌ ارزندة‌ نظامي‌ براي‌ خودي‌، مقدور نبوده‌ و به‌ علت‌ خستگي‌ و تلفات‌ وارده‌ به‌ نيروها تكا‌ور ادامة‌ عمليات‌ و پيشروي‌ بيش‌تر ممكن‌ نيست‌ و خلاصه‌ اين‌ كه‌ نتيجة‌ عمليات‌ حداكثر چيزي‌ بيش‌ از يك‌ پيشروي‌ چند كيلومتري‌ و تصرف‌ يكي‌ دو خاكريز از دشمن‌ بيش‌تر نخواهد بود...»
اما انتظار مسؤولان‌ و مردم‌ از سرهنگ‌ صياد و ديگر فرماندهان‌ بزرگ‌ بيش‌تر از اين‌ بود و آنان‌ در واقع‌ خواهان‌ حمله‌هايي‌ بودند كه‌ به‌ زودي‌ سرنوشت‌ كلي‌ جنگ‌ و جبهه‌ها را رقم‌ بزنند.
در قرارگاه‌ بازهم‌ دنبال‌ راه‌هاي‌ ميانبر گشتند. آن‌چه‌ كه‌ مسلم‌ بود در معبر جنوبي‌ كرخه‌ اميدي‌ به‌ دست‌ يافتن‌ به‌ عقبة‌ دشمن‌ نبود و اما در معبر شمالي‌ به‌ عقيده‌ بعضي‌ها از جمله‌ فرماندهان‌ سپاه‌ مي‌شد چنين‌ روزنه‌اي‌ را يافت‌. سپاه‌ معتقد بود مي‌تواند 9 گردان‌ پياه‌ از نيروهاي‌ بسيجي‌ را در قالب‌ يك‌ تيپ‌ از ميان‌ رمل‌ها عبور دهد.
به‌ اين‌ اميد، گروه‌هاي‌ شناسايي‌ فعاليت‌هاي‌ خود را زيادتر كردند. آنان‌ هفته‌هاي‌ متوالي‌ در شرايط‌ طاقت‌فرساي‌ بيابان‌هاي‌ خوزستان‌ و طوفان‌هاي‌ شن‌، با پاي‌ پياده‌ در دل‌ رمل‌هاي‌ داغ‌ و سوزان‌ به‌ شناسايي‌ پرداختند.
برادران‌ سپاه‌ پيشنهاد كردند كه‌ مي‌خواهيم‌ با برادران‌ ارتش‌ به‌ شناسايي‌ برويم‌. بچه‌هاي‌ سپاه‌ معتقد بودند كه‌ مي‌شود حمله‌ كرد و ارتشي‌ها مي‌گفتند: عمق‌ عمليات‌ زياد است‌ و نمي‌شود.
از اين‌ نگران‌ بوديم‌ كه‌ اگر اين‌ها باهم‌ به‌ شناسايي‌ بروند، اختلاف‌ سن‌ و اختلاف‌ روحيه‌ دارند و ممكن‌ است‌ در راه‌ گرفتاري‌ پيش‌ بيايد. برادر غلامعلي‌ رشيد مسؤول‌ عمليات‌ سپاه‌ و سرتيپ‌ شهيد نياكي‌ فرمانده‌ لشكر 92 زرهي‌ اهواز گفتند: باهم‌ مي‌رويم‌ شناسايي‌.
با چند نفر ديگر رفتند و بعد از دو سه‌ روز برگشتند. ما نگران‌ بوديم‌ كه‌ اين‌ها گزارش‌ تلخ‌ بدهند. احتياط‌ كرديم‌ و گفتيم‌: جدا جدا گزارش‌ بدهيد.
اول‌ سرتيپ‌ شهيد نياكي‌ آمد. ايشان‌ حدود 58 سال‌ داشت‌. آمد گزارش‌ بدهد. با حالت‌ متحير، چشمانش‌ گرد شده‌ بود. مدام‌ مي‌گفت‌: جناب‌ سرهنگ‌، من‌ مطمئنم‌ كه‌ پيروز مي‌شويم‌.
گفتم‌: خوب‌، چه‌ شده‌؟ موضوع‌ چيست‌؟
گفت‌: من‌ مطمئنم‌.
چند بار اين‌ را تكرار كرد. پرسيدم‌: چه‌ ديدي‌؟
گفت‌: اين‌ برادرها ما را يك‌ جاهايي‌ بردند كه‌ اصلاً آن‌جاها را نديده‌ بوديم‌. درست‌ قلب‌ و پشت‌ دشمن‌ است‌. جاهاي‌ آسيب‌پذير است‌. ما اگر با نيروي‌ كم‌ ـ چون‌ نيروهايمان‌ كم‌ است‌ ـ حمله‌ كنيم‌، دشمن‌ همان‌جا كارش‌ تمام‌ است‌.
خوشحالي‌ در قلبم‌ افتاده‌ بود. حالت‌ خودم‌ را مي‌گويم‌. خوشحالي‌ به‌ اين‌ خاطر نبود كه‌ جايي‌ پيدا شده‌ و مي‌توان‌ عمليات‌ را انجام‌ داد، بلكه‌ بيش‌تر به‌ اين‌ خاطر بود كه‌ خداوند تفضل‌ كرده‌ و حالا كه‌ اولين‌ بار است‌ داريم‌ براي‌ خدا مي‌جنگيم‌، اين‌ چهره‌هاي‌ قديمي‌ ارتش‌ اين‌طور آماده‌ مي‌شوند و اظهار اميدواري‌ مي‌كنند. اين‌ها، جدا از تخصص‌ و علم‌ و دانشي‌‌ كه‌ داشتند ـ همة‌ درجات‌ تحصيلي‌ را گذارنده‌ و خيلي‌ مسلط‌ بودند. مسائل‌ علمي‌ و نظامي‌ هميشه‌ جلوي‌ چشم‌ آن‌ها بود ـ حالا آن‌ مسائل‌ كنار رفت‌ و اين‌ اميدواري‌ در قلبش‌ آمد كه‌ مي‌توانيم‌ پيروز شويم‌. و بعد، نكته‌ مهم‌تر، پيوند قلبي‌ با بچه‌هاي‌ سپاه‌ در اين‌ رفت‌ و برگشت‌ بود. بر مبناي‌ همين‌ اظهارات‌، اين‌ اميدواري‌ پيش‌ آمد كه‌ پيوند ارتشي‌ها با بچه‌هاي‌ سپاه‌ قوي‌تر بشود.
نوبت‌ به‌ برادر رشيد رسيد. ديدم‌ ايشان‌ هم‌ متحير است‌. به‌ جاي‌ اين‌ كه‌ گزارش‌ بدهد، اولين‌ جمله‌اي‌ كه‌ گفت‌ اين‌ بود: من‌ ديگر به‌ اين‌ برادران‌ ارتشي‌ ايمان‌ آوردم‌.
پرسيدم‌: چه‌ شده‌؟
گفت‌: رفتيم‌ شناسايي‌، حقيقتاً شناسايي‌ سختي‌ بود و فكر مي‌كردم‌ اين‌ها نمي‌توانند با ما بياند. سن‌ و سالشان‌ بالاست‌ و مي‌برند. اين‌ها همه‌جا آمدند. خودمان‌ خسته‌ شده‌ بوديم‌. برگشتيم‌. چون‌ خسته‌ بوديم‌ يك‌ شب‌ يك‌ جايي‌ مانديم‌. صبح‌ زود، نماز خوانديم‌ و خوابيديم‌. نور و حرارت‌ آفتاب‌ مرا بيدار كرد. چشم‌هايم‌ را به‌ زور باز كردم‌ و ديدم‌ يكي‌ دارد ورزش‌ مي‌كند. ديدم‌ سرهنگ‌ نياكي‌ است‌ كه‌ دارد ورزش‌ مي‌كند. عجيب‌ بود ما حالش‌ را نداشتيم‌ برخيزيم‌ ولي‌ ايشان‌ ورزش‌ مي‌كرد. اصلاً حالتي‌ بود كه‌ گفتم‌ اي‌ بابا، ما هنوز اين‌ها را نشناختيم‌.
هر دو گزارش‌، جدا از آن‌ مسألة‌ گزارش‌ عملياتي‌، براي‌ ما خيلي‌ معنا داشت‌. اين‌ صحنه‌ خيلي‌ دلچسب‌ و درس‌دهنده‌ بود.
پيشنهاد سپاه‌ در طرح‌ عمليات‌ گنجانده‌ شد. بايد تيپ‌ مزبور به‌ طور مخفيانه‌ در منطقة‌ رملي‌ نفوذ مي‌كرد و همزمان‌ با عمليات‌ به‌ شكل‌ تك‌ رخنه‌اي‌ در جنوب‌ كرخه‌ و محورهاي‌ ديگر، آنان‌ نيز دشمن‌ را غافلگير مي‌كردند و به‌ قلب‌ و عقبة‌ دشمن‌ مي‌تاختند و بعد از انهدام‌ توپخانه‌، خود را به‌ تنگة‌ چزابه‌ مي‌رساندند تا مانع‌ از رسيدن‌ نيرو و تجهيزات‌ شوند.
اما بعد از بررسي‌هاي‌ بيشتر‌، موفقيت‌ اين‌ تيپ‌ مورد ترديد قرار گرفت‌. زيرا آنان‌ بعداز هشت‌ كيلومتر پياده‌روي‌ در منطقة‌ رملزار، و بعد از گذر از ميدان‌هاي‌ مين‌ و موانع‌ ديگر، بايد با دشمن‌ درگير مي‌شدند و پس‌ از موفقيت‌ و انهدام‌ توپخانه‌، اين‌ بار بايد يازده‌ كيلومتر ديگر مي‌پيمودند تا به‌ تنگة‌ چزابه‌ برسند و آن‌جا را نيز تصرف‌ كنند و... بر فرض‌ موفقيت‌ در همة‌ اين‌ موارد، آيا بعد از حدود بيست‌ كيلومتر راهپيمايي‌ و جنگ‌ و درگيري‌، براي‌ آنان‌ رمقي‌ مي‌ماند كه‌ وقتي‌ دشمن‌ پاتك‌ مي‌زد بتوانند تنگه‌ را حفظ‌ كنند؟
بعضي‌ از ارتشي‌ها استفاده‌ از يك‌ گردان‌ تانك‌ را بهترين‌ وسيله‌ براي‌ اجراي‌ اين‌ مأموريت‌ مي‌دانستند. آن‌ها فكر مي‌كردند اگر بشود تانك‌ها را از رمل‌ها گذراند، موفقيت‌ اين‌ گردان‌ بسيار زياد است‌. اما اولاً، به‌ هيچ‌وجه‌ نمي‌شد تانك‌ها را از ميان‌ آن‌ رملزار گذراند، حتي‌ با استفاده‌ از سطحه‌هاي‌ فلزي‌. ثانياً، هيچ‌ تضميني‌ وجود نداشت‌ در هنگام‌ اين‌ نقل‌ و انتقالات‌ دشمن‌ متوجه‌ نشود و عمليات‌ لو نرود. ثالثاً، در صورت‌ عقب‌نشيني‌ هيچ‌ راهي‌ براي‌ نجات‌ تانك‌ها وجود نداشت‌.
اما از دل‌ اين‌ راه‌ها و بن‌بست‌ها، ناگهان‌ جادة‌ پيروزي‌ بيرون‌ آمد كه‌ هر دو نظر را تأمين‌ مي‌كرد. پشتيباني‌ جنگ‌ جهاد سازندگي‌، اعلام‌ كرد كه‌ مي‌توانند با حداكثر سرعت‌، جاده‌اي‌ در ميان‌ رمل‌ها بسازند. جاده‌اي‌ مستحكم‌ كه‌ هم‌ خودروهاي‌ سبك‌ بتوانند به‌ سرعت‌ بگذرند و هم‌ تانك‌ها و ادوات‌ سنگين‌. اين‌ كار آن‌ قدر باور ناپذير و افسانه‌اي‌ به‌ نظر مي‌رسيد كه‌ آن‌ روز هيچ‌ يك‌ از بزرگان‌ اين‌ پيشنهاد را جدي‌ نگرفتند و لابد تنها براي‌ اين‌ كه‌ سنگي‌ در تاريكي‌ انداخته‌ باشند، پذيرفتند و گفتند: «درست‌ كنيد»!
سابقة‌ كار با جهادگران‌ را از كردستان‌ داشتيم‌... در جنوب‌ هم‌ وقتي‌ كار مي‌خواستند، كاري‌ نداشتيم‌ كه‌ به‌ آن‌ها بدهيم‌. خودشان‌ پيشنهاد كردند: چون‌ آن‌ محوري‌ را كه‌ شناسايي‌ كرديد، همة‌ مسير رملي‌ است‌، اگر مايل‌ باشيد ما مي‌توانيم‌ تا نزديكي‌هاي‌ دشمن‌ در شن‌هاي‌ روان‌ جاده‌ درست‌ كنيم‌.
كار بسيار سختي‌ بود. با خود گفتم‌: بگذاريم‌ كار كنند.
هيچ‌ اميدواري‌ نداشتيم‌ به‌ اين‌ كه‌ بتوانند كارشان‌ را تمام‌ كنند.
از صبح‌ فردا، 80 كاميون‌ كمپرسي‌ به‌ راه‌ افتادند تا از آن‌ سوي‌ ارتفاعات‌ الله‌اكبر خاك‌ رس‌ بياورند روي‌ رمل‌ها بريزند تا توسط‌ ماشين‌هاي‌ مختلف‌ راه‌ سازي‌، پخش‌ و كوبيده‌ شود. اما طبيعت‌ سرناسازگاري‌ داشت‌. هر روز صبح‌ كه‌ آفتاب‌ طلوع‌ مي‌كرد، مي‌ديدند كه‌ شن‌هاي‌ روان‌، ساخته‌هايشان‌ را پوشانده‌ است‌ و گويي‌ هيچ‌ كاري‌ نكرده‌اند. با عزم‌ راسخي‌ كه‌ داشتند به‌ اين‌ نيز فايق‌ آمدند. با گوني‌ها پراز خاك‌ و شن‌ و ديوارهاي‌ حصيري‌ سد محكمي‌ ايجاد كردند كه‌ ديگر از طوفان‌هاي‌ شن‌ هم‌ كاري‌ ساخته‌ نبود. آن‌ها بي‌وقفه‌ كار مي‌كردند و چيزي‌ نمي‌گفتند.
اما درست‌ در همان‌ ايام‌ سرهنگ‌ صياد روزهاي‌ سختي‌ را مي‌گذراند. او قول‌ عمليات‌ در ماه‌ محرم‌ را داده‌ بود. انتظار همگان‌ اين‌ بود كه‌ حمله‌ در روز عاشورا صورت‌ بگيرد اما حالا ماه‌ رو به‌ پايان‌ بود و آنها مشكل‌هاي‌ فراوان و جدي‌ بر سر راه‌ داشتند. آن‌ها حتي‌ مهمات‌ كافي‌ براي‌ يك‌ حمله‌ را هم‌ نداشتند. در روزگار فرماندهي‌ بني‌صدر براي‌ سد پيشروي‌ دشمن‌ بيشتر از همه‌ از توپخانه‌ استفاده‌ شده‌ بود و حالا‌ زاغه‌ها خالي‌ بودند. سرهنگ‌ كه‌ خود افسر توپخانه‌ بود، اهميت‌ آتش‌ پشتيباني‌ را در حمله‌ بهتر از همه‌ مي‌فهميد اما با اين‌ حال‌ در برابر استدلال‌هاي‌ منطقي‌ متخصصان‌ اين‌ كار، ايستادگي‌ مي‌كرد و حتي‌ يك‌ بار در پاسخ‌ گزارش‌ لشكر 16 زرهي‌ در اين‌ باره‌ نوشت‌: «كمبود مهمات‌ مهم‌ نيست‌. خدا با ماست‌ و من‌ هم‌ با شما هستم‌.» بار ديگر ناخودآگاه‌ در جواب‌ يكي‌ از افسران‌ قرارگاه‌ گفت‌: «مهمات‌ در راه‌ است‌.» لحظاتي‌ بعد خود از اين‌ وعده‌اي‌ كه‌ داده‌ بود، جا خورد و به‌شدّت‌ نگران‌ شد. او كسي‌ نبود به‌ زبانش‌ دروغ‌ جاري‌ شود. اما بعدها كه‌ در بخشي‌ از عمليات‌ توپخانه‌هاي‌ دشمن‌ به‌ دستشان‌ افتاد، فهميد كه‌ آن‌ وعده‌ از كسي‌ ديگري‌ بوده‌ كه‌ به‌ زبان‌ او جاري‌ شده‌ است!
با فرمانده‌ سپاه‌ سفري‌ به‌ غرب‌ كردند تا شايد از آن‌جا كاري‌ بكنند. نتيجه‌اي‌ نگرفتند. خبر رسيد در جنوب‌ عراقي‌ها تكي‌ زده‌اند و تپه‌اي‌ را تصرف‌ كرده‌اند. اخبار اين‌ واقعه‌ در ميان‌ نيروهاي‌ خودي بازتاب‌ خوبي‌ نداشت‌. طوري‌ كه‌ در كرمانشاه‌ خويشتن‌داريش‌ را از دست‌ داد. بر سر تعدادي‌ از نيروهاي‌ خودي‌ كه‌ او را به‌ باد انتقاد گرفته‌ بودند، داد زد.
اين‌ كار و حملة‌ محدود دشمن‌ هر چند ناچيز بود ولي‌ توانست‌ از نظر روحي‌ بر ما تأثير بگذارد. ما به‌ كرمانشاه‌ رفتيم‌. متأسفانه‌ در آن‌جا تعدادي‌ از نيروهاي‌ مؤمن‌ دور ما را گرفتند و شروع‌ كردند به‌ بازخواست‌ كردن‌. حرف‌هاي‌ عجيبي‌ مي‌زدند و تضعيف‌ روحيه‌ مي‌كردند. مي‌گفتند چرا اين‌ گونه‌ ساكت‌ نشسته‌ايد، چرا عمليات‌ نمي‌كنيد؟ ما پس‌ چكار مي‌كنيم‌؟ و از اين‌ قبيل‌ حرف‌هاي‌ سرد. هر چه‌ گفتيم‌ تا ما بخواهيم‌ شكل‌ بگيريم‌ و درست‌ عمل‌ بكنيم‌ يك‌ مقدار وقت‌ مي‌برد و همه‌ شب‌ و روز دارند تلاش‌ مي‌كنند، قبول‌ نمي‌كردند. فقط‌ مي‌گفتند الان‌ حوادث‌ مهمي‌ پيش‌ آمده‌، تپه‌ 120 را گرفته‌اند...
با ناراحتي‌ گفتم‌: اگر دشمنان‌ مي‌دانستند كه‌ ما دوستاني‌ چون‌ شما داريم‌، دست‌ از دشمني‌ بر مي‌داشتند. اين‌ چه‌ حرف‌هايي‌ است‌ كه‌ مي‌زنيد؟ تپه‌ 120، تپة‌ كوچك‌ رملي‌ است‌ تأثير زيادي‌ در جبهه‌ ندارد كه‌ آن‌جا را عراق گرفته‌ باشد. جنگ‌ همين‌ است‌ عقب‌نشيني‌ و پيشروي‌ دارد...
براي ديدار با آيت‌الله صدوقي به يزد رفتند. به اتفاق آن پير روحاني كه در آستانة پيوستن به ملكوت اعلي بود به مشهد رفتند تا از امام‌ رضا (ع‌) استمداد بجويند. وقتي‌ كه‌ برگشتند خبر رسيد: «جاده‌ آماده‌ است‌ مي‌توانيد، بازديد كنيد.»
آن‌ روز جمعه‌ ششم‌ آذر بود و تنها دو هفته‌ از شروع‌ كار جهادگران‌ مي‌گذشت‌. آن‌چه‌ كه‌ در برابر چشمان‌ فرماندهان‌ جنگ‌ قرار داشت‌ غرورانگيز بود. عميقاً درك‌ كردند كه‌ در برابر عزم‌ بلند انسان‌ مؤمن‌ ايراني‌، هيچ‌ سدي توان‌ ايستادن‌ ندارد و ايمان‌ آوردند كه‌ پيروزي‌ دست‌ يافتني‌ است‌ ودرنگ‌ ديگر جايز نيست‌:
جاده‌اي‌ محكم‌ به‌ طول‌ هفت‌ كيلومتر از تپة‌ سبز شروع‌ مي‌شد و از دل‌ تپه‌هاي‌ رملي‌ مي‌گذشت‌ تا مي‌رسيد به‌ چند كيلومتري‌ خاكريز دشمن‌. بعد از اين‌ ديگر زمين‌ سفت‌ بود و وسايل‌ نقلية‌ به‌ راحتي‌ مي‌توانستند تردد كنند. براي‌ جلوگيري‌ از ريزش‌ احتمالي‌ كناره‌هاي‌ جاده‌، هزاران‌ كيسه‌ شن‌ در ارتفاع‌ بلندي‌ چيده‌ شده‌ بود. در هر صدمتر فانوس‌هاي‌ كوچكي‌ به‌ دستك‌هاي‌ چوبي‌ يا آهني‌ آويخته‌ شده‌ بود تا شب‌هنگام‌ رزمندگان‌ مسير را گم‌ نكنند.
اين‌ جاده‌ را كه‌ ديدم‌ همان‌ حالتي‌ كه‌ به‌ سرتيپ‌ شهيد نياكي‌ (در شناسايي‌ با بچه‌هاي‌ سپاه‌) دست‌ داده‌ بود كه‌ پيروز هستيم‌، به‌ ما هم‌ دست‌ داد. جاده‌ مثل‌ پل‌ پيروزي‌ بود. در همان‌ محوري‌ بود كه‌ مي‌خواستيم‌ برويم‌. جاي‌ خوبي‌ بود براي‌ حمله‌. به‌ اين‌ دليل‌ كه‌ دشمن‌ فكر كرده‌ بود از جناح‌ چپ‌ او، به‌ علت‌ رملي‌ بودن‌، نمي‌توانيم‌ پيشروي‌ كنيم‌.
جاده‌ درست‌ شده‌ بود و معني‌اش‌ اين‌ بود كه‌ تنها با نيروي‌ پياده‌ حمله‌ نمي‌كنيم‌، بلكه‌ پشت‌ سر پياده‌ نظام‌ تانك‌ هم‌ مي‌تواند برود، نفربر و امكانات‌ پشتيباني‌ مي‌تواند راه‌ بيفتد و خيلي‌ از مسائل‌ ديگر.
ظهر بود. اول‌ وقت‌، نماز خوانديم‌. يكي‌ از سرداران‌ جلو ايستاد و نماز با حالي‌ كنار جاده‌ خوانديم‌ كه‌ براي‌ من‌ نماز شكر بود. چون‌ احساس‌ كردم‌ خداوند براي‌ ما مدام‌ مسير را هموار مي‌كند. در عمليات‌ نقش‌ اين‌ جاده‌ به‌ اندازة‌ چند لشكر بود.
اما دشمن‌ از آن‌چه‌ كه‌ در جبهة‌ مقابلش‌ مي‌گذشت‌، بي‌خبر نبود. اتفاقاً آن‌ روز كه‌ فرماندهان‌ جنگ‌ ايران‌ در جادة‌ پيروزي‌ به‌ نماز ايستاده‌ بودند، نامه‌اي‌ فوري‌ و‌ سرّي‌، به‌ امضاي‌ سرتيپ‌ ستاد ضياءالدين‌ جمال‌ صالح‌ فرمانده‌ منطقة‌ شيب‌، به‌ يگان‌هاي‌ عراقي‌ ارسال‌ شد:
«ادارة‌ كل‌ اطلاعات‌ نظامي‌ ارتش‌ داراي‌ اطلاعاتي‌ مي‌باشد كه‌ حاكي‌ از قصد دشمن‌ براي‌ هجوم‌ به‌ منطقة‌ بستان‌ و هويزه‌ مي‌باشد.»
اطلاعات‌ دشمن‌ آن‌ قدر دقيق‌ بود كه‌ حتي‌ «درخواست‌ سازمان‌ هلال‌ احمر منطقه‌اي‌ خوزستان‌ از سازمان‌ هلال‌ احمر تهران‌ به‌ منظور ارسال‌ آمبولانس‌ به‌ اهواز»، «تغيير مكان‌ پاسگاه‌ فرماندهي‌ لشكر 16 زرهي‌ به‌ منطقه‌ جلو در ابوحميظه‌»، «لغو مرخصي‌ و ذخيره‌ كردن‌ مهمات‌» در آن‌ لشكر و «درخواست‌ واگذاري‌ ماسك‌ ضد گاز» هم‌ از چشم‌ جاسوسانش‌ پنهان‌ نمانده‌ بود.
اين‌ سند كه‌ بعد از عمليات‌ در سنگرهاي‌ عراقي‌ پيدا شد، ثابت‌ مي‌كند كه‌ عراقي‌ها حداقل‌ از اجراي‌ يك‌ تك‌ در شمال‌ و جنوب‌ كرخه‌ و زمان‌ اجراي‌ آن‌ آگاهي‌ تقريباً صحيحي‌ داشته‌اند. آن‌ها حتي‌ نام‌ عمليات‌ را كه‌ آن‌ روزها در ميان‌ فرماندهان‌ خودي‌، كربلاي‌ 1 بود، مي‌دانسته‌اند!
خوشبختانه‌ آن‌چه‌ كه‌ از چشم‌ آن‌ها پنهان‌ مانده‌ بود، جادة‌ تازه‌ احداث‌ و نحوة‌ عمل‌ در منطقة‌ رملزار بود.

[External Link Removed for Guests]
پاينده باد ايران زنده باد ايراني

وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]

صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 2653
تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 2612 بار
سپاس‌های دریافتی: 5561 بار
تماس:

پست توسط moh-597 »

فصل هشتم

به‌ ابتكار سرهنگ‌ صياد، قرارگاه‌ مشترك‌ ارتش‌ و سپاه‌ برپا شد. در ابتداي‌ جلسه‌ سرهنگ‌ خود قرآن‌ خواند و سپس‌ فرماندهان‌ حاضر با او دعاي‌ فرج‌ را زمزمه‌ كردند. اكنون‌ او به‌ يكي‌ از آرزوهاي‌ بزرگش‌ دست‌ يافته‌ بود و به‌ آيندة‌ اين‌ وحدت‌ كه‌ سفارش‌ هميشگي‌ امام‌ بود، بسيار خوشبين‌ بود و نيز بسيار نگران‌. اما هر چه‌ كه‌ بود به‌ خدا توكل‌ كرد و در اين‌ راه‌ پيشقدم‌ شد.
در اين‌ جلسات‌ هميشه‌ نگران‌ بوديم‌ كه‌ اگر بچه‌هاي‌ سپاه‌ و ارتش‌ را تنها بگذاريم‌، ممكن‌ است‌ روي‌ اختلاف‌ فرهنگ‌هايي‌ كه‌ دارند، به‌ صورت‌ داغ‌ باهم‌ درگير شوند. اين‌ بود كه‌ سعي‌ مي‌كرديم‌ من‌ و برادر رضايي‌ روي‌ جلسات‌ اشراف‌ داشته‌ باشيم‌. هميشه‌ در جلسات‌ حضور داشتيم‌. دو وزنه‌ بوديم‌ كه‌ همه‌ توجه‌ داشتند و رعايت‌ حال‌ را مي‌كردند.
اكنون‌ نوبت‌ كارزار بود. او در ابتداي‌ انتصابش‌ قول‌ حملة‌ بزرگي‌ را به‌ ملت‌ داده‌ بود. حالا ديگر همة‌ چشم‌ها به‌ جبهه‌ها بود. بعداز عمليات‌ ثامن‌الائمه‌، انتظارات‌ مردم‌ و مسؤولان‌ از نيروهاي‌ مسلح‌ بيش‌تر شده‌ بود. حالا كه‌ آبادان‌ از محاصره‌ درآمده‌ بود، آزادي‌ خرمشهر خواستة‌ بزرگ‌ آنان‌ بود. اما آيا امكانات‌ لازم‌ براي‌ اين‌ كار فراهم‌ بود؟
تنها راه‌ پيدا كردن‌ هدف‌، توجه‌ به‌ اصل‌ صرفه‌جويي‌ در قواست‌. نيروهايمان‌ كم‌ بود. نيروي‌ ارتش‌ پشت‌ خاكريزها بودند و معمولاً در هر تك‌ فرمانده‌ مجاز نيست‌ با نيروهايي‌ كه‌ در خط‌ دارد، تك‌ را انجام‌ دهد. ممكن‌ است‌ كه‌ تك‌ نگيرد و پيشروي‌ درست‌ انجام‌ نشود، در نتيجه‌، هم‌ خط‌ از دست‌ مي‌رود و هم‌ نيروها. خطر هم‌ هست‌ كه‌ دشمن‌ پيشروي‌ كند. اين‌ يك‌ ريسك‌ خطرناك‌ بود.
در آن‌ موقع‌ تنها نيرويي‌ كه‌ مي‌توانست‌ آزاد در دست‌ ما باشد ـ آن‌ هم‌ نه‌ آزادي‌ كه‌ با اطمينان‌ آن‌ را عقب‌ بياوريم‌. بلكه‌ بايد نزديك‌هاي‌ خط‌ مي‌بود كه‌ اگر يك‌ موقع‌ گير كرديم‌، از آن‌ استفاده‌ كنيم‌ ـ يك‌ تيپ‌ زرهي‌ از لشكر 92 بود؛ به‌ اضافه‌ حدود سه‌ تيپ‌ از بچه‌هاي‌ سپاه‌. سه‌ تيپي‌ كه‌ بچه‌هاي‌ سپاه‌ داشتند، تازه‌ تشكيل‌ و تازه‌ كار بود. يعني‌ تا آن‌ موقع‌ تجربة‌ تيپي‌ نداشتند. اولين‌ بار بود كه‌ مي‌خواستند از گردان‌ به‌ تيپ‌ ارتقا سازمان‌ دهند. تعدادي‌ هم‌ گردان‌ مستقل‌ داشتند...
طبيعي‌ است‌ كه‌ با چهار تيپ‌ نيرو نمي‌شد براي‌ آزادي‌ خرمشهر عمليات‌ كرد. بنابراين‌ بايد دنبال‌ منطقه‌اي‌ مي‌گشتند كه‌ نيروي‌ كم‌تري‌ ببرد و نتيجة‌ بيش‌تري‌ داشته‌ باشد. اين‌ منطقه‌ را در جبهة‌ مياني‌ خوزستان‌ يافتند. منطقه‌اي‌ به‌ پهناي‌ شمال‌ و جنوب‌ رودخانة‌ كرخه‌ و به‌ عمق‌ تا آن‌ سوي‌ تنگة‌ چزابه‌. اين‌ منطقه‌ داراي‌ ويژگي‌هايي‌ بود كه‌ نظر كارشناسان‌ را به‌ خود جلب‌ كرد. اول‌ اين‌ كه‌، شهر بستان‌ در اين‌ مسير بود و آزاد مي‌شد. در اين‌ صورت‌ اين‌ نخستين‌ شهري‌ بود كه‌ از اشغال‌ آزاد مي‌شد و از نظر تبليغاتي‌ و سياسي‌ در جهان‌ قابل‌ توجه‌ بود و در داخل‌ نيز مي‌توانست‌ روحية‌ مردم‌ را بالا ببرد و نيروهاي‌ تازه‌ نفسي‌ را به‌ جبهه‌ها گسيل‌ كند. گذشته‌ از اين‌ چون‌ منطقه‌ داراي‌ تپه‌هاي‌ رملي‌ و شن‌هاي‌ رواني‌ بود، به‌ طور طبيعي‌ پراكندگي‌ بين‌ نيروهاي‌ دشمن‌ وجود داشت‌. بنابراين‌ حتي‌ با نيروهاي‌ كمي‌ كه‌ ايران‌ داشت‌ نيز مي‌شد عمليات‌ كرد.
علاوه‌ بر اين‌ها اگر عمليات‌ كربلاي‌ 1 موفق‌ مي‌شد، دو دستاورد نظامي‌ بزرگ‌ ديگري‌ هم‌ داشت‌. دشمن‌ اگر تا مرز عقب‌ رانده‌ مي‌شد، ارتباط‌ زميني‌اش‌ با نيروهاي‌ جبهة‌ شمالي‌ و جنوبي‌اش‌ قطع‌ مي‌شد و اين‌ براي‌ عمليات‌ بعدي‌ و مخصوصاً براي‌ عمليات‌ آزادسازي‌ خرمشهر بسيار مؤثر بود، زيرا تا نيروهاي‌ جبهة‌ شمالي‌ به‌ كمك‌ نيروهاي‌ جبهة‌ جنوب‌ بيايند، بايد از داخل‌ خاك‌ عراق دور مي‌زدند كه‌ خود اين‌ چند روزي‌ زمان‌ مي‌برد.
ديگر اين‌ كه‌ تنها راه‌ ورود دشمن‌ به‌ خاك‌ ايران‌ در اين‌ منطقه‌، تنگة‌ چزابه‌ بود اگر اين‌ تنگه‌ حفظ‌ مي‌شد، دشمن‌ پشت‌ باتلاق هورالعظيم‌ گير مي‌كرد و در نتيجه‌ لشكر 92 زرهي‌ تماماً و دو تيپ‌ از لشكر 16 و نيز تعدادي‌ از نيروهاي‌ سپاه‌ كه‌ فعلاً در اين‌ جبهه‌ مشغول‌ پدافند بودند، كاملاً آزاد مي‌شدند تا براي‌ حمله‌هاي‌ بعدي‌ در دست‌ فرماندهان‌ باشند.
اما همة‌ اين‌هايي‌ كه‌ برشمرده‌ شد، هنگامي‌ به‌ دست‌ مي‌آمد كه‌ اين‌ عمليات‌ با موفقيت‌ انجام‌ مي‌شد و به‌ تمام‌ اهدافش‌ مي‌رسيد. ولي‌ به‌ عقيدة‌ تعدادي‌ از متخصصان‌، عمليات‌ در جبهه‌اي‌ با اين‌ وسعت‌، كار ساده‌اي‌ نبود. زيرا قبل‌ از اين‌ هم‌ فرماندهان‌ پيشين‌ ارتش‌ متوجه‌ اهميت‌ اين‌ منطقه‌ شده‌ بودند و چند بار بخت‌ خود را آزموده‌ بودند ولي‌ به‌ موفقيت‌ چشمگيري‌ دست‌ نيافته‌ بودند.
طراحان‌ عمليات‌ نظامي‌ مي‌گويند، حمله‌ به‌ مواضع‌ دشمن‌ به‌ دو صورت‌ رخنه‌اي‌ يا تك‌ از روبه‌رو و احاطه‌اي‌ يا نفوذ به‌ عقبه‌ دشمن‌ صورت‌ مي‌گيرد. در طرح‌ اولي‌ كه‌ «با تك‌ به‌ مواضع‌ مستحكم‌ پدافندي‌ دشمن‌ و شكافتن‌ و ايجاد رخنه‌ در آن‌ها به‌ سوي‌ هدف‌هاي‌ تعيين‌ شدة‌ نهايي‌ پيشروي‌ صورت‌ مي‌گيرد» لازمة‌ موفقيت‌، داشتن‌ امكانات‌ و تجهيزاتي‌ حداقل‌ دو برابر دشمن‌ روبه‌روست. اما در دومي‌ لزوماً اين‌ طور نيست‌ زيرا: «اجراي‌ مانور احاطه‌اي‌ برعليه‌ دشمن‌ و تك‌ به‌ جناح و عقبة‌ او سبب‌ از هم‌ پاشيدگي‌ سريع‌ نيرو و سيستم‌ فرماندهي‌ و سقوط‌ مواضع‌ دشمن‌ شده‌ و نتايج‌ درخشان‌ و چشمگير و موفقيت‌آميز را به‌ بار مي‌آورد.»
طبيعي‌ است‌ كه‌ طرح‌ مانور احاطه‌اي‌ بر مانور رخنه‌اي‌ ترجيح‌ دارد و اصولاً «هر فرمانده‌ و طراح‌ عملياتي‌ در موقع‌ طرح‌ريزي‌ عمليات‌ همواره‌ در صدد پيدا كردن‌ راهي‌ براي‌ تهديد جناح‌ و عقبه‌ دشمن‌ و كسب‌ پيروزي‌ سريع‌ و قابل‌ اطميناني‌ به‌ همين‌ طريق‌ است‌ و به‌ اين‌ خاطر طرفين‌ درگير همواره‌ توجه‌ خاصي‌ به‌ برقراري‌ تأمين‌ جناح‌ و عقبة‌ خود داشته‌ و اقداماتي‌ مبذول‌ مي‌دارند تا پهلوها و عقبة‌ خود را از گزند دسترسي‌ خصم‌ مصون‌ و محفوظ‌ دارند.»
اما به‌ گمان‌ فرماندهان‌ در اين‌ منطقه‌ راهي‌ براي‌ نفوذ به‌ عقبه‌ و جناح‌ دشمن‌ وجود نداشت‌ لذا براي‌ اين‌ عمليات‌ ناچار مانور تك‌ از روبه‌رو را برگزيده‌ بودند.
تيمسار فلاحي‌ از فرماندهاني‌ بود كه‌ به‌ ارزش‌ اين‌ منطقه‌ واقف‌ بود و تصميم‌ به‌ عمليات‌ در اين‌ جبهه‌ داشت‌ و تا روز شهادتش‌ نيز از اين‌ كار نااميد نبود. پيش‌ از عمليات‌ ثامن‌الائمه‌ (ع‌) در 11 شهريور 60 عملياتي‌ به‌ همين‌ منظور شروع‌ شد. در اين‌ حمله‌ سه‌ تيپ‌ از ارتش‌، دو گردان‌ از گروه‌ جنگ‌هاي‌ نامنظم‌ شهيد چمران‌ و يك‌ گردان‌ از سپاه‌ شركت‌ داشتند. اين‌ عمليات‌ شكست‌ خورد و تلفات‌ سنگيني‌ به‌ بار آورد، تنها نتيجة‌ آن‌ دست‌ يافتن‌ به‌ يك‌ تپة‌ رملي‌ كوچكي‌ بود كه‌ بعدها تپه‌ سبز نام‌ گرفت‌. نيروهاي‌ خودي‌ وقتي‌ به‌ بالاي‌ اين‌ تپه‌ رسيدند توانستند آن‌ سوي‌ خاكريز دشمن‌ را ببينند. مهندسي‌ رزمي‌ دشمن‌ با مهارتي‌ قابل‌ تحسين‌ از تلفيق‌ موانع‌ طبيعي‌ و مصنوعي‌، سد رعب‌انگيز و نفوذ ناپذيري‌ را خلق‌ كرده‌ بود كه‌ رسيدن‌ به‌ آن‌ سويش‌ را غير ممكن‌ مي‌ساخت‌.
يك‌ خط‌ پدافندي‌ طولاني‌ و مستحكم‌ از دامنه‌هاي‌ رملي‌ كوه‌ ميشداغ‌ در شمال‌ كرخه‌ شروع‌ مي‌شد و در حاشية‌ جنوبي‌ كرخه‌ به‌ رودخانة‌ نيسان‌ مي‌رسيد:
«متجاوز، در شمال‌ كرخه‌ از كنارة‌ رودخانه‌ در حوالي‌ آبادي‌ جابر همدان‌ به‌ خط‌ مستقيم‌ رو به‌ شمال‌ تا تپه‌ ماهورهاي‌ رملي‌ غير قابل‌ عبور دامنة‌ ميشداغ‌، يك‌ خاكريز ديوار مانند به‌ ارتفاع‌ 5/2 متر و عرض‌ بيش‌ از 3 متر كه‌ خط‌ آن‌ كاملاً كوبيده‌ و محكم‌ شده‌ بود، به‌ وجود آورده‌ و در داخل‌ آن‌ سنگرهاي‌ جنگ‌افزار انفرادي‌ و اجتماعي‌ و پناهگاه‌ نفرات‌ را به‌ صورت‌ چسبيده‌ و مرتبط‌ به‌ هم‌ احداث‌ نموده‌ بود كه‌ به‌ كيسه‌هاي‌ شن‌ و الوار تيرآهن‌ و نبشي‌هاي‌ ضخيم‌ و سطحه‌هاي‌ فلزي‌ مسقف‌ و محكم‌ شده‌ بودند. با فاصلة‌ هر 100 متر، يك‌ سكوي‌ آتش‌ براي‌ تانك‌ يا نفربرهاي‌ حامل‌ موشك‌ ماليوتكا در پشت‌ اين‌ خاكريز تهية‌ گرديده‌ بود. طول‌ اين‌ خاكريز كه‌ از جنوب‌ به‌ مانع‌ رودخانه‌اي‌ كرخه‌ و از شمال‌ به‌ زمين‌هاي‌ رملي‌ متكي‌ مي‌گرديد، حدود 6 كيلومتر بود و در انتها يعني‌ در زمين‌هاي‌ رملي‌ با يك‌ زاوية‌ تقريباً 70 درجه‌ به‌ سمت‌ غرب‌ پيچيده‌ و در حدود 5/2 الي‌ 3 كيلومتر ديگر در امتداد و چسبيده‌ به‌ تپه‌ ماهورهاي‌ رملي‌ ادامه‌ مي‌يافت‌ كه‌ طبعاً اين‌ قسمت‌ براي‌ برقراري‌ تأمين‌ در پهلوي‌ شمالي‌ تهيه‌ گرديده‌ بود.
اين‌ خاكريز كه‌ به‌ خاطر شكل‌ آن‌ به‌ خاكريز عصا موسوم‌ شده‌ توسط‌ يگان‌هاي‌ پياده‌ و مكانيزة‌ دشمن‌ و با تانك‌ و انواع‌ جنگ‌افزارهاي‌ انفرادي‌ ضد زره‌ به‌ صورت‌ متراكم‌ اشغال‌ و پدافند مي‌گرديد. استعداد اين‌ نيروها به‌ بيش‌ از يك‌ تيپ‌ تقويت‌ شده‌ بالغ‌ مي‌شد. از اين‌ خاكريز تا شهر بستان‌ كه‌ مسافتي‌ نزديك‌ 20 كيلومتر بود دشمن‌ براي‌ سازمان‌ دادن‌ پدافند در عمق‌، خاكريزهاي‌ عرضي‌ و طولي‌ متعدد ديگري‌ نيز كه‌ به‌ صورت‌ مواضع‌ پدافندي‌ آرايش‌ يافته‌ بودند ايجاد نموده‌ بود تا هرگونه‌ رخنه‌ و نفوذ را به‌ اين‌ منطقه‌ از شرق به‌ غرب‌ يا از شمال‌ به‌ جنوب‌ كنترل‌ و خنثي‌ نمايد.
نيروهاي‌ متجاوز عراقي‌ در جلوي‌ خاكريز مقدم‌ موسوم‌ به‌ عصا، ميدان‌ ميني‌ به‌ عرض‌ 200 متر از انواع‌ مين‌هاي‌ ضد نفر، ضد تانك‌، جهنده‌ و روشن‌ كننده‌ كه‌ در سراسر طول‌ خاكريز به‌ صورت‌ پيوسته‌اي‌ ادامه‌ داشت‌، ايجاد كرده‌ و جلوي‌ ميدان‌ مين‌ و خاكريز مزبور با كشيدن‌ رشته‌ سيم‌هاي‌ خاردار حلقه‌اي‌ و عمودي‌ مانع‌ ديگر ايجاد كرده‌ بودند. اين‌ ميدان‌ مين‌ با آتش‌ تيربارهاي‌ سنگين‌ و جنگ‌افزارهاي‌ سبك‌ ضد زره‌ كه‌ در سنگرهاي‌ مسقف‌ داخل‌ خاكريز قرار داشتند، پوشيده‌ مي‌شد. به علاوه‌ در جلوي‌ ميدان‌ مين‌ ياده‌ شده‌ كه‌ به‌ صورت‌ منظم‌ بود، يك‌ ميدان‌ مين‌ نامنظم‌ به‌ عرض‌ 100 متر ايجاد گرديده‌ بود. مواضع‌ اصلي‌ پدافندي‌ دشمن‌ در ساحل‌ جنوبي‌ كرخه‌ در امتداد خاكريز عصا و با همان‌ ويژگي‌ها و مشخصات‌ و حتي‌ مستحكم‌تر از آن‌ احداث‌ شده‌ بود...»
خلاصه‌ اين‌ كه‌ عراقي‌ها در خاك‌ ايران‌ دژي‌ پيرامون‌ خود ساخته‌ بودند كه‌ خيال‌ مي‌كردند در پناه‌ آن‌ مي‌توانند براي‌ هميشه‌ آسوده‌ خاطر باشند و تا روزي‌ كه‌ خود بخواهند در خاك‌ ايران‌ بياسايند!
حال‌ در چنين‌ اوضاعي‌ فرماندهان‌ ارشد ارتش‌ و سپاه‌ مي‌خواستند دوباره‌ در اين‌ منطقه‌ عمليات‌ كنند و از قضا به‌ جز حمله‌ از روبه‌رو راهي‌ ديگري‌ هم‌ به‌ ذهنشان‌ نمي‌رسيد. جلسات‌ در ميان‌ موج‌هاي‌ ترديد و اميد برگزار مي‌شد.
«تعدادي‌ از طراحان‌ عملياتي‌ معتقد بودند كه‌ به‌ فرض‌ شكستن‌ و ساقط‌ كردن‌ خطوط‌ مقدم‌ پدافندي‌ دشمن‌، به‌ علت‌ عدم‌ وجود نيروي‌ تازه‌ نفس‌ براي‌ استفاده‌ از موفقيت‌ تأمين‌ هدف‌هايي‌ در عمق‌ و كسب‌ يك‌ برتري‌ ارزندة‌ نظامي‌ براي‌ خودي‌، مقدور نبوده‌ و به‌ علت‌ خستگي‌ و تلفات‌ وارده‌ به‌ نيروها تكا‌ور ادامة‌ عمليات‌ و پيشروي‌ بيش‌تر ممكن‌ نيست‌ و خلاصه‌ اين‌ كه‌ نتيجة‌ عمليات‌ حداكثر چيزي‌ بيش‌ از يك‌ پيشروي‌ چند كيلومتري‌ و تصرف‌ يكي‌ دو خاكريز از دشمن‌ بيش‌تر نخواهد بود...»
اما انتظار مسؤولان‌ و مردم‌ از سرهنگ‌ صياد و ديگر فرماندهان‌ بزرگ‌ بيش‌تر از اين‌ بود و آنان‌ در واقع‌ خواهان‌ حمله‌هايي‌ بودند كه‌ به‌ زودي‌ سرنوشت‌ كلي‌ جنگ‌ و جبهه‌ها را رقم‌ بزنند.
در قرارگاه‌ بازهم‌ دنبال‌ راه‌هاي‌ ميانبر گشتند. آن‌چه‌ كه‌ مسلم‌ بود در معبر جنوبي‌ كرخه‌ اميدي‌ به‌ دست‌ يافتن‌ به‌ عقبة‌ دشمن‌ نبود و اما در معبر شمالي‌ به‌ عقيده‌ بعضي‌ها از جمله‌ فرماندهان‌ سپاه‌ مي‌شد چنين‌ روزنه‌اي‌ را يافت‌. سپاه‌ معتقد بود مي‌تواند 9 گردان‌ پياه‌ از نيروهاي‌ بسيجي‌ را در قالب‌ يك‌ تيپ‌ از ميان‌ رمل‌ها عبور دهد.
به‌ اين‌ اميد، گروه‌هاي‌ شناسايي‌ فعاليت‌هاي‌ خود را زيادتر كردند. آنان‌ هفته‌هاي‌ متوالي‌ در شرايط‌ طاقت‌فرساي‌ بيابان‌هاي‌ خوزستان‌ و طوفان‌هاي‌ شن‌، با پاي‌ پياده‌ در دل‌ رمل‌هاي‌ داغ‌ و سوزان‌ به‌ شناسايي‌ پرداختند.
برادران‌ سپاه‌ پيشنهاد كردند كه‌ مي‌خواهيم‌ با برادران‌ ارتش‌ به‌ شناسايي‌ برويم‌. بچه‌هاي‌ سپاه‌ معتقد بودند كه‌ مي‌شود حمله‌ كرد و ارتشي‌ها مي‌گفتند: عمق‌ عمليات‌ زياد است‌ و نمي‌شود.
از اين‌ نگران‌ بوديم‌ كه‌ اگر اين‌ها باهم‌ به‌ شناسايي‌ بروند، اختلاف‌ سن‌ و اختلاف‌ روحيه‌ دارند و ممكن‌ است‌ در راه‌ گرفتاري‌ پيش‌ بيايد. برادر غلامعلي‌ رشيد مسؤول‌ عمليات‌ سپاه‌ و سرتيپ‌ شهيد نياكي‌ فرمانده‌ لشكر 92 زرهي‌ اهواز گفتند: باهم‌ مي‌رويم‌ شناسايي‌.
با چند نفر ديگر رفتند و بعد از دو سه‌ روز برگشتند. ما نگران‌ بوديم‌ كه‌ اين‌ها گزارش‌ تلخ‌ بدهند. احتياط‌ كرديم‌ و گفتيم‌: جدا جدا گزارش‌ بدهيد.
اول‌ سرتيپ‌ شهيد نياكي‌ آمد. ايشان‌ حدود 58 سال‌ داشت‌. آمد گزارش‌ بدهد. با حالت‌ متحير، چشمانش‌ گرد شده‌ بود. مدام‌ مي‌گفت‌: جناب‌ سرهنگ‌، من‌ مطمئنم‌ كه‌ پيروز مي‌شويم‌.
گفتم‌: خوب‌، چه‌ شده‌؟ موضوع‌ چيست‌؟
گفت‌: من‌ مطمئنم‌.
چند بار اين‌ را تكرار كرد. پرسيدم‌: چه‌ ديدي‌؟
گفت‌: اين‌ برادرها ما را يك‌ جاهايي‌ بردند كه‌ اصلاً آن‌جاها را نديده‌ بوديم‌. درست‌ قلب‌ و پشت‌ دشمن‌ است‌. جاهاي‌ آسيب‌پذير است‌. ما اگر با نيروي‌ كم‌ ـ چون‌ نيروهايمان‌ كم‌ است‌ ـ حمله‌ كنيم‌، دشمن‌ همان‌جا كارش‌ تمام‌ است‌.
خوشحالي‌ در قلبم‌ افتاده‌ بود. حالت‌ خودم‌ را مي‌گويم‌. خوشحالي‌ به‌ اين‌ خاطر نبود كه‌ جايي‌ پيدا شده‌ و مي‌توان‌ عمليات‌ را انجام‌ داد، بلكه‌ بيش‌تر به‌ اين‌ خاطر بود كه‌ خداوند تفضل‌ كرده‌ و حالا كه‌ اولين‌ بار است‌ داريم‌ براي‌ خدا مي‌جنگيم‌، اين‌ چهره‌هاي‌ قديمي‌ ارتش‌ اين‌طور آماده‌ مي‌شوند و اظهار اميدواري‌ مي‌كنند. اين‌ها، جدا از تخصص‌ و علم‌ و دانشي‌‌ كه‌ داشتند ـ همة‌ درجات‌ تحصيلي‌ را گذارنده‌ و خيلي‌ مسلط‌ بودند. مسائل‌ علمي‌ و نظامي‌ هميشه‌ جلوي‌ چشم‌ آن‌ها بود ـ حالا آن‌ مسائل‌ كنار رفت‌ و اين‌ اميدواري‌ در قلبش‌ آمد كه‌ مي‌توانيم‌ پيروز شويم‌. و بعد، نكته‌ مهم‌تر، پيوند قلبي‌ با بچه‌هاي‌ سپاه‌ در اين‌ رفت‌ و برگشت‌ بود. بر مبناي‌ همين‌ اظهارات‌، اين‌ اميدواري‌ پيش‌ آمد كه‌ پيوند ارتشي‌ها با بچه‌هاي‌ سپاه‌ قوي‌تر بشود.
نوبت‌ به‌ برادر رشيد رسيد. ديدم‌ ايشان‌ هم‌ متحير است‌. به‌ جاي‌ اين‌ كه‌ گزارش‌ بدهد، اولين‌ جمله‌اي‌ كه‌ گفت‌ اين‌ بود: من‌ ديگر به‌ اين‌ برادران‌ ارتشي‌ ايمان‌ آوردم‌.
پرسيدم‌: چه‌ شده‌؟
گفت‌: رفتيم‌ شناسايي‌، حقيقتاً شناسايي‌ سختي‌ بود و فكر مي‌كردم‌ اين‌ها نمي‌توانند با ما بياند. سن‌ و سالشان‌ بالاست‌ و مي‌برند. اين‌ها همه‌جا آمدند. خودمان‌ خسته‌ شده‌ بوديم‌. برگشتيم‌. چون‌ خسته‌ بوديم‌ يك‌ شب‌ يك‌ جايي‌ مانديم‌. صبح‌ زود، نماز خوانديم‌ و خوابيديم‌. نور و حرارت‌ آفتاب‌ مرا بيدار كرد. چشم‌هايم‌ را به‌ زور باز كردم‌ و ديدم‌ يكي‌ دارد ورزش‌ مي‌كند. ديدم‌ سرهنگ‌ نياكي‌ است‌ كه‌ دارد ورزش‌ مي‌كند. عجيب‌ بود ما حالش‌ را نداشتيم‌ برخيزيم‌ ولي‌ ايشان‌ ورزش‌ مي‌كرد. اصلاً حالتي‌ بود كه‌ گفتم‌ اي‌ بابا، ما هنوز اين‌ها را نشناختيم‌.
هر دو گزارش‌، جدا از آن‌ مسألة‌ گزارش‌ عملياتي‌، براي‌ ما خيلي‌ معنا داشت‌. اين‌ صحنه‌ خيلي‌ دلچسب‌ و درس‌دهنده‌ بود.
پيشنهاد سپاه‌ در طرح‌ عمليات‌ گنجانده‌ شد. بايد تيپ‌ مزبور به‌ طور مخفيانه‌ در منطقة‌ رملي‌ نفوذ مي‌كرد و همزمان‌ با عمليات‌ به‌ شكل‌ تك‌ رخنه‌اي‌ در جنوب‌ كرخه‌ و محورهاي‌ ديگر، آنان‌ نيز دشمن‌ را غافلگير مي‌كردند و به‌ قلب‌ و عقبة‌ دشمن‌ مي‌تاختند و بعد از انهدام‌ توپخانه‌، خود را به‌ تنگة‌ چزابه‌ مي‌رساندند تا مانع‌ از رسيدن‌ نيرو و تجهيزات‌ شوند.
اما بعد از بررسي‌هاي‌ بيشتر‌، موفقيت‌ اين‌ تيپ‌ مورد ترديد قرار گرفت‌. زيرا آنان‌ بعداز هشت‌ كيلومتر پياده‌روي‌ در منطقة‌ رملزار، و بعد از گذر از ميدان‌هاي‌ مين‌ و موانع‌ ديگر، بايد با دشمن‌ درگير مي‌شدند و پس‌ از موفقيت‌ و انهدام‌ توپخانه‌، اين‌ بار بايد يازده‌ كيلومتر ديگر مي‌پيمودند تا به‌ تنگة‌ چزابه‌ برسند و آن‌جا را نيز تصرف‌ كنند و... بر فرض‌ موفقيت‌ در همة‌ اين‌ موارد، آيا بعد از حدود بيست‌ كيلومتر راهپيمايي‌ و جنگ‌ و درگيري‌، براي‌ آنان‌ رمقي‌ مي‌ماند كه‌ وقتي‌ دشمن‌ پاتك‌ مي‌زد بتوانند تنگه‌ را حفظ‌ كنند؟
بعضي‌ از ارتشي‌ها استفاده‌ از يك‌ گردان‌ تانك‌ را بهترين‌ وسيله‌ براي‌ اجراي‌ اين‌ مأموريت‌ مي‌دانستند. آن‌ها فكر مي‌كردند اگر بشود تانك‌ها را از رمل‌ها گذراند، موفقيت‌ اين‌ گردان‌ بسيار زياد است‌. اما اولاً، به‌ هيچ‌وجه‌ نمي‌شد تانك‌ها را از ميان‌ آن‌ رملزار گذراند، حتي‌ با استفاده‌ از سطحه‌هاي‌ فلزي‌. ثانياً، هيچ‌ تضميني‌ وجود نداشت‌ در هنگام‌ اين‌ نقل‌ و انتقالات‌ دشمن‌ متوجه‌ نشود و عمليات‌ لو نرود. ثالثاً، در صورت‌ عقب‌نشيني‌ هيچ‌ راهي‌ براي‌ نجات‌ تانك‌ها وجود نداشت‌.
اما از دل‌ اين‌ راه‌ها و بن‌بست‌ها، ناگهان‌ جادة‌ پيروزي‌ بيرون‌ آمد كه‌ هر دو نظر را تأمين‌ مي‌كرد. پشتيباني‌ جنگ‌ جهاد سازندگي‌، اعلام‌ كرد كه‌ مي‌توانند با حداكثر سرعت‌، جاده‌اي‌ در ميان‌ رمل‌ها بسازند. جاده‌اي‌ مستحكم‌ كه‌ هم‌ خودروهاي‌ سبك‌ بتوانند به‌ سرعت‌ بگذرند و هم‌ تانك‌ها و ادوات‌ سنگين‌. اين‌ كار آن‌ قدر باور ناپذير و افسانه‌اي‌ به‌ نظر مي‌رسيد كه‌ آن‌ روز هيچ‌ يك‌ از بزرگان‌ اين‌ پيشنهاد را جدي‌ نگرفتند و لابد تنها براي‌ اين‌ كه‌ سنگي‌ در تاريكي‌ انداخته‌ باشند، پذيرفتند و گفتند: «درست‌ كنيد»!
سابقة‌ كار با جهادگران‌ را از كردستان‌ داشتيم‌... در جنوب‌ هم‌ وقتي‌ كار مي‌خواستند، كاري‌ نداشتيم‌ كه‌ به‌ آن‌ها بدهيم‌. خودشان‌ پيشنهاد كردند: چون‌ آن‌ محوري‌ را كه‌ شناسايي‌ كرديد، همة‌ مسير رملي‌ است‌، اگر مايل‌ باشيد ما مي‌توانيم‌ تا نزديكي‌هاي‌ دشمن‌ در شن‌هاي‌ روان‌ جاده‌ درست‌ كنيم‌.
كار بسيار سختي‌ بود. با خود گفتم‌: بگذاريم‌ كار كنند.
هيچ‌ اميدواري‌ نداشتيم‌ به‌ اين‌ كه‌ بتوانند كارشان‌ را تمام‌ كنند.
از صبح‌ فردا، 80 كاميون‌ كمپرسي‌ به‌ راه‌ افتادند تا از آن‌ سوي‌ ارتفاعات‌ الله‌اكبر خاك‌ رس‌ بياورند روي‌ رمل‌ها بريزند تا توسط‌ ماشين‌هاي‌ مختلف‌ راه‌ سازي‌، پخش‌ و كوبيده‌ شود. اما طبيعت‌ سرناسازگاري‌ داشت‌. هر روز صبح‌ كه‌ آفتاب‌ طلوع‌ مي‌كرد، مي‌ديدند كه‌ شن‌هاي‌ روان‌، ساخته‌هايشان‌ را پوشانده‌ است‌ و گويي‌ هيچ‌ كاري‌ نكرده‌اند. با عزم‌ راسخي‌ كه‌ داشتند به‌ اين‌ نيز فايق‌ آمدند. با گوني‌ها پراز خاك‌ و شن‌ و ديوارهاي‌ حصيري‌ سد محكمي‌ ايجاد كردند كه‌ ديگر از طوفان‌هاي‌ شن‌ هم‌ كاري‌ ساخته‌ نبود. آن‌ها بي‌وقفه‌ كار مي‌كردند و چيزي‌ نمي‌گفتند.
اما درست‌ در همان‌ ايام‌ سرهنگ‌ صياد روزهاي‌ سختي‌ را مي‌گذراند. او قول‌ عمليات‌ در ماه‌ محرم‌ را داده‌ بود. انتظار همگان‌ اين‌ بود كه‌ حمله‌ در روز عاشورا صورت‌ بگيرد اما حالا ماه‌ رو به‌ پايان‌ بود و آنها مشكل‌هاي‌ فراوان و جدي‌ بر سر راه‌ داشتند. آن‌ها حتي‌ مهمات‌ كافي‌ براي‌ يك‌ حمله‌ را هم‌ نداشتند. در روزگار فرماندهي‌ بني‌صدر براي‌ سد پيشروي‌ دشمن‌ بيشتر از همه‌ از توپخانه‌ استفاده‌ شده‌ بود و حالا‌ زاغه‌ها خالي‌ بودند. سرهنگ‌ كه‌ خود افسر توپخانه‌ بود، اهميت‌ آتش‌ پشتيباني‌ را در حمله‌ بهتر از همه‌ مي‌فهميد اما با اين‌ حال‌ در برابر استدلال‌هاي‌ منطقي‌ متخصصان‌ اين‌ كار، ايستادگي‌ مي‌كرد و حتي‌ يك‌ بار در پاسخ‌ گزارش‌ لشكر 16 زرهي‌ در اين‌ باره‌ نوشت‌: «كمبود مهمات‌ مهم‌ نيست‌. خدا با ماست‌ و من‌ هم‌ با شما هستم‌.» بار ديگر ناخودآگاه‌ در جواب‌ يكي‌ از افسران‌ قرارگاه‌ گفت‌: «مهمات‌ در راه‌ است‌.» لحظاتي‌ بعد خود از اين‌ وعده‌اي‌ كه‌ داده‌ بود، جا خورد و به‌شدّت‌ نگران‌ شد. او كسي‌ نبود به‌ زبانش‌ دروغ‌ جاري‌ شود. اما بعدها كه‌ در بخشي‌ از عمليات‌ توپخانه‌هاي‌ دشمن‌ به‌ دستشان‌ افتاد، فهميد كه‌ آن‌ وعده‌ از كسي‌ ديگري‌ بوده‌ كه‌ به‌ زبان‌ او جاري‌ شده‌ است!
با فرمانده‌ سپاه‌ سفري‌ به‌ غرب‌ كردند تا شايد از آن‌جا كاري‌ بكنند. نتيجه‌اي‌ نگرفتند. خبر رسيد در جنوب‌ عراقي‌ها تكي‌ زده‌اند و تپه‌اي‌ را تصرف‌ كرده‌اند. اخبار اين‌ واقعه‌ در ميان‌ نيروهاي‌ خودي بازتاب‌ خوبي‌ نداشت‌. طوري‌ كه‌ در كرمانشاه‌ خويشتن‌داريش‌ را از دست‌ داد. بر سر تعدادي‌ از نيروهاي‌ خودي‌ كه‌ او را به‌ باد انتقاد گرفته‌ بودند، داد زد.
اين‌ كار و حملة‌ محدود دشمن‌ هر چند ناچيز بود ولي‌ توانست‌ از نظر روحي‌ بر ما تأثير بگذارد. ما به‌ كرمانشاه‌ رفتيم‌. متأسفانه‌ در آن‌جا تعدادي‌ از نيروهاي‌ مؤمن‌ دور ما را گرفتند و شروع‌ كردند به‌ بازخواست‌ كردن‌. حرف‌هاي‌ عجيبي‌ مي‌زدند و تضعيف‌ روحيه‌ مي‌كردند. مي‌گفتند چرا اين‌ گونه‌ ساكت‌ نشسته‌ايد، چرا عمليات‌ نمي‌كنيد؟ ما پس‌ چكار مي‌كنيم‌؟ و از اين‌ قبيل‌ حرف‌هاي‌ سرد. هر چه‌ گفتيم‌ تا ما بخواهيم‌ شكل‌ بگيريم‌ و درست‌ عمل‌ بكنيم‌ يك‌ مقدار وقت‌ مي‌برد و همه‌ شب‌ و روز دارند تلاش‌ مي‌كنند، قبول‌ نمي‌كردند. فقط‌ مي‌گفتند الان‌ حوادث‌ مهمي‌ پيش‌ آمده‌، تپه‌ 120 را گرفته‌اند...
با ناراحتي‌ گفتم‌: اگر دشمنان‌ مي‌دانستند كه‌ ما دوستاني‌ چون‌ شما داريم‌، دست‌ از دشمني‌ بر مي‌داشتند. اين‌ چه‌ حرف‌هايي‌ است‌ كه‌ مي‌زنيد؟ تپه‌ 120، تپة‌ كوچك‌ رملي‌ است‌ تأثير زيادي‌ در جبهه‌ ندارد كه‌ آن‌جا را عراق گرفته‌ باشد. جنگ‌ همين‌ است‌ عقب‌نشيني‌ و پيشروي‌ دارد...
براي ديدار با آيت‌الله صدوقي به يزد رفتند. به اتفاق آن پير روحاني كه در آستانة پيوستن به ملكوت اعلي بود به مشهد رفتند تا از امام‌ رضا (ع‌) استمداد بجويند. وقتي‌ كه‌ برگشتند خبر رسيد: «جاده‌ آماده‌ است‌ مي‌توانيد، بازديد كنيد.»
آن‌ روز جمعه‌ ششم‌ آذر بود و تنها دو هفته‌ از شروع‌ كار جهادگران‌ مي‌گذشت‌. آن‌چه‌ كه‌ در برابر چشمان‌ فرماندهان‌ جنگ‌ قرار داشت‌ غرورانگيز بود. عميقاً درك‌ كردند كه‌ در برابر عزم‌ بلند انسان‌ مؤمن‌ ايراني‌، هيچ‌ سدي توان‌ ايستادن‌ ندارد و ايمان‌ آوردند كه‌ پيروزي‌ دست‌ يافتني‌ است‌ ودرنگ‌ ديگر جايز نيست‌:
جاده‌اي‌ محكم‌ به‌ طول‌ هفت‌ كيلومتر از تپة‌ سبز شروع‌ مي‌شد و از دل‌ تپه‌هاي‌ رملي‌ مي‌گذشت‌ تا مي‌رسيد به‌ چند كيلومتري‌ خاكريز دشمن‌. بعد از اين‌ ديگر زمين‌ سفت‌ بود و وسايل‌ نقلية‌ به‌ راحتي‌ مي‌توانستند تردد كنند. براي‌ جلوگيري‌ از ريزش‌ احتمالي‌ كناره‌هاي‌ جاده‌، هزاران‌ كيسه‌ شن‌ در ارتفاع‌ بلندي‌ چيده‌ شده‌ بود. در هر صدمتر فانوس‌هاي‌ كوچكي‌ به‌ دستك‌هاي‌ چوبي‌ يا آهني‌ آويخته‌ شده‌ بود تا شب‌هنگام‌ رزمندگان‌ مسير را گم‌ نكنند.
اين‌ جاده‌ را كه‌ ديدم‌ همان‌ حالتي‌ كه‌ به‌ سرتيپ‌ شهيد نياكي‌ (در شناسايي‌ با بچه‌هاي‌ سپاه‌) دست‌ داده‌ بود كه‌ پيروز هستيم‌، به‌ ما هم‌ دست‌ داد. جاده‌ مثل‌ پل‌ پيروزي‌ بود. در همان‌ محوري‌ بود كه‌ مي‌خواستيم‌ برويم‌. جاي‌ خوبي‌ بود براي‌ حمله‌. به‌ اين‌ دليل‌ كه‌ دشمن‌ فكر كرده‌ بود از جناح‌ چپ‌ او، به‌ علت‌ رملي‌ بودن‌، نمي‌توانيم‌ پيشروي‌ كنيم‌.
جاده‌ درست‌ شده‌ بود و معني‌اش‌ اين‌ بود كه‌ تنها با نيروي‌ پياده‌ حمله‌ نمي‌كنيم‌، بلكه‌ پشت‌ سر پياده‌ نظام‌ تانك‌ هم‌ مي‌تواند برود، نفربر و امكانات‌ پشتيباني‌ مي‌تواند راه‌ بيفتد و خيلي‌ از مسائل‌ ديگر.
ظهر بود. اول‌ وقت‌، نماز خوانديم‌. يكي‌ از سرداران‌ جلو ايستاد و نماز با حالي‌ كنار جاده‌ خوانديم‌ كه‌ براي‌ من‌ نماز شكر بود. چون‌ احساس‌ كردم‌ خداوند براي‌ ما مدام‌ مسير را هموار مي‌كند. در عمليات‌ نقش‌ اين‌ جاده‌ به‌ اندازة‌ چند لشكر بود.
اما دشمن‌ از آن‌چه‌ كه‌ در جبهة‌ مقابلش‌ مي‌گذشت‌، بي‌خبر نبود. اتفاقاً آن‌ روز كه‌ فرماندهان‌ جنگ‌ ايران‌ در جادة‌ پيروزي‌ به‌ نماز ايستاده‌ بودند، نامه‌اي‌ فوري‌ و‌ سرّي‌، به‌ امضاي‌ سرتيپ‌ ستاد ضياءالدين‌ جمال‌ صالح‌ فرمانده‌ منطقة‌ شيب‌، به‌ يگان‌هاي‌ عراقي‌ ارسال‌ شد:
«ادارة‌ كل‌ اطلاعات‌ نظامي‌ ارتش‌ داراي‌ اطلاعاتي‌ مي‌باشد كه‌ حاكي‌ از قصد دشمن‌ براي‌ هجوم‌ به‌ منطقة‌ بستان‌ و هويزه‌ مي‌باشد.»
اطلاعات‌ دشمن‌ آن‌ قدر دقيق‌ بود كه‌ حتي‌ «درخواست‌ سازمان‌ هلال‌ احمر منطقه‌اي‌ خوزستان‌ از سازمان‌ هلال‌ احمر تهران‌ به‌ منظور ارسال‌ آمبولانس‌ به‌ اهواز»، «تغيير مكان‌ پاسگاه‌ فرماندهي‌ لشكر 16 زرهي‌ به‌ منطقه‌ جلو در ابوحميظه‌»، «لغو مرخصي‌ و ذخيره‌ كردن‌ مهمات‌» در آن‌ لشكر و «درخواست‌ واگذاري‌ ماسك‌ ضد گاز» هم‌ از چشم‌ جاسوسانش‌ پنهان‌ نمانده‌ بود.
اين‌ سند كه‌ بعد از عمليات‌ در سنگرهاي‌ عراقي‌ پيدا شد، ثابت‌ مي‌كند كه‌ عراقي‌ها حداقل‌ از اجراي‌ يك‌ تك‌ در شمال‌ و جنوب‌ كرخه‌ و زمان‌ اجراي‌ آن‌ آگاهي‌ تقريباً صحيحي‌ داشته‌اند. آن‌ها حتي‌ نام‌ عمليات‌ را كه‌ آن‌ روزها در ميان‌ فرماندهان‌ خودي‌، كربلاي‌ 1 بود، مي‌دانسته‌اند!
خوشبختانه‌ آن‌چه‌ كه‌ از چشم‌ آن‌ها پنهان‌ مانده‌ بود، جادة‌ تازه‌ احداث‌ و نحوة‌ عمل‌ در منطقة‌ رملزار بود.
پاينده باد ايران زنده باد ايراني

وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]

صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 2653
تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 2612 بار
سپاس‌های دریافتی: 5561 بار
تماس:

پست توسط moh-597 »

فصل نهم


آن‌ شب‌، شبي‌ كه‌ قرار بود عمليات‌ شروع‌ شود، با بارش‌ باران‌ آغاز شد. باران‌ در باور انسان‌ مؤمن‌، نماد رحمت‌ الهي‌ و نشانة‌ بشارت‌ است‌. همة‌ فرماندهان‌ كه‌ آن‌ لحظات‌ چشم‌ و دل‌ به‌ آسمان‌ داشتند، اين‌ را به‌ فال‌ نيك‌ گرفتند. هر چه‌ كه‌ بود باعث‌ مي‌شد دشمن‌ از فعل‌ و انفعالات‌ رزمندگان‌ ايراني‌ غافل‌ بماند. اما وقتي‌ كه‌ بارش‌ باران‌ شدت‌ گرفت‌ و چند ساعتي‌ گذشت‌ و بند نيامد، عموماً نگران‌ شدند. نگران‌ اين‌ كه‌ نيروها مسير را گم‌ كنند و يا منطقه‌ باتلاق شود و تانك‌ها قدرت‌ تحرك‌ نداشته‌ باشند و...
ساعتي‌ بعد همة‌ نيروها در پشت‌ خاك‌ريز دشمن‌ منتظر فرمان‌ حمله‌ بودند و باران‌ هم‌چنان‌ مي‌باريد. هنوز اندكي‌ به‌ ساعت‌ 30 دقيقة‌ بامداد مانده‌ بود كه‌ ناگهان‌ در دوردست‌ها صداي‌ غرش‌ توپ‌ها و غريو موشك‌ها با رعد و برق درهم‌ پيچيدند. طبق‌ دستور فرماندهي‌ عمليات‌، توپخانة‌ لشكر 16 منطقه‌اي‌ را در جنوب‌ اهواز، زير آتش‌ گرفته‌ بود. آن‌ها مأموريت‌ داشتند چنان‌ جهنمي‌ براي‌ نيروهاي‌ بعثي‌ بسازند كه‌ گمان‌ كنند حملة‌ ايران‌ از آن‌جا صورت‌ خواهد گرفت‌ و به‌كلي‌ از منطقة‌ كرخه‌ غافل‌ شوند.
و پنج دقيقة‌ بعد، فرمان‌ حمله‌ صادر شد. رزمندگان‌ با فرياد الله اكبر به‌ خاكريز دشمن‌ زدند. در قرارگاه‌ كربلا لحظات‌ براي‌ سرهنگ‌ صياد و دوستانش‌ به‌ سختي‌ مي‌گذشت‌. هيچ‌ پيامي‌ از بي‌سيم‌ها رد و بدل‌ نمي‌شد. فكر اين‌ كه‌ اگر نيروهاي محور جنوب‌ نتوانند از موانع‌ و خاكريز عصا شكل‌ بگذرند، تصور اين‌ كه‌ نيروهاي‌ محور شمال‌ موفق‌ نشوند به‌ عقبة‌ دشمن‌ رخنه‌ كنند و صدها اگرهاي‌ ديگر آرام‌ و قرار را از آنان‌ گرفته‌ بود. بي‌شك‌ سربازاني‌ كه‌ در آن‌ نيمه‌شب‌ زير آتش‌ بي‌امان‌ دشمن‌ مي‌كوشيدند پيش‌ بروند، حال‌ و روز بهتري‌ از فرماندهان‌ ارشدشان‌ داشتند كه‌ مسؤوليت‌ جان‌ جوانان‌ مردم‌ به‌ عهده‌اشان‌ بود.
چهل‌ دقيقه‌ اين‌ گونه‌ گذشت‌، بسيار سنگين‌ و نفس‌گير. تا اين‌ كه‌ نخستين‌ پيام‌ از لشكر 16 مخابره‌ شد. گفتند خاكريز دشمن‌ شكافته‌ شده‌ و الان‌ نيروهاي‌ بسيجي‌ از روي‌ آن‌ سرازيرند. آن‌ها از محور جنوب‌ وارد عمل‌ شده‌ بودند. بارقه‌اي‌ از اميد در دل‌ها تابيد اما هيچ‌ خبري‌ از محور شمال‌ نبود. تا اين‌ كه‌ در ساعت‌ يك‌ و 38 دقيقه‌ خبر هيجان‌ انگيزي‌ از بي‌سيم‌ تيپ‌ 3 لشكر 92 شنيده‌ شد: «خاكريز عصا شكل‌ از شمال‌ شكسته‌ شد.» دو دقيقة‌ بعد همان‌ صدا اعلام‌ كرد يك‌ گردان‌ بسيجي‌ به‌ داخل‌ مواضع‌ دشمن‌ نفوذ كرد. اين‌ اخبار هم‌چنان‌ ادامه‌ داشت‌. ساعتي‌ بعد نيروهاي‌ سپاه‌ به‌ خاكريز دوم‌ عراقي‌ها رسيدند و چند دقيقة‌ بعد خبر سقوط‌ گردان‌هاي‌ توپخانة‌ 152 و 130 م‌م‌. دشمن‌ اشك‌ شوق را از ديدگان‌ فرماندهان‌ جاري‌ كرد. عراقي‌ها در اين‌ جبهه‌ كاملاً غافلگير شده‌ بودند طوري‌ كه‌ صبح‌ روز 8 آذر خورشيد هنگامي‌ دميد كه‌ بسيجيان‌ اصفهاني‌ و تانك‌هاي‌ ارتش‌ در تنگة‌ چزابه‌ به‌ آخرين‌ اهداف‌ خود رسيده‌ بودند. نيروهاي‌ وحشت‌زدة‌ بعثي‌ براي‌ نجات‌ جانشان‌ خود را به‌ باتلاق‌هاي هورالعظيم‌ مي‌انداختند!
اما بر خلاف‌ محور شمال‌ از محور جنوب‌ هيچ‌ خبر اميدبخشي‌ نمي‌آمد. دشمن‌ در اين‌ جبهه‌ كاملاً آماده‌ و نفوذناپذير ايستاده‌ بود. طوري‌ كه‌ تا پايان‌ آن‌ روز پيشروي‌ در اين‌ محور كم‌تر از 5 كيلومتر بود. در اين‌ محور جنگ‌ بي‌امان‌ صورت‌ گرفته‌ بود و هر دو طرف‌ تلفات‌ زيادي‌ داده‌ بودند.
محور جنوب‌، تلاش‌ و پشتوانه‌اي‌ براي‌ عمليات‌ محسوب‌ مي‌شد. تلاش‌ اصلي‌ ما از شمال‌ بود و تلاش‌ و پشتيباني‌ آن‌ها از پايين‌. دشمن‌ سه‌ خاكريز داشت‌. بچه‌ها خاكريزهاي‌ اول‌ و دوم‌ را گرفتند ولي‌ در خاكريز سوم‌ بريدند. توان‌ از دست‌ رفت‌ و عصر شد. تا جايي‌ كه‌ كه‌ فرماندهي‌ آن‌ محور را احضار كرديم‌؛ برادرمان‌ عزيز جعفري‌ از سپاه‌ و سركار سرهنگ‌ جمشيدي‌ فرمانده‌ تيپ‌ يكم لشكر 16 زرهي‌. در حين‌ اين‌كه‌ برايشان‌ مي‌گفتيم‌: اگر امشب‌ تك‌ نكنيد، وقت‌ تلف‌ مي‌شود، از خستگي‌ و فرسودگي‌ به‌ خواب‌ رفتند. بعد هم‌ كه‌ رفتند، ديده‌ بودند بچه‌هاي‌ خودشان‌ در خط‌ خوابيده‌اند. عراقي‌ها هم‌ در خط‌ خوابيده‌ بودند. شب‌ دوم‌ در محور پايين‌ يك‌ گلوله‌ هم‌ شليك‌ نشد. از زور خستگي‌ و فرسودگي‌، دو طرف‌ از پا درآمده‌ بودند.
آن‌ شب‌ ستاد تبليغات‌ جنگ‌ خبر عمليات‌ را به‌ اطلاع‌ مردم‌ ايران‌ رساند. نام‌ عمليات‌ طريق‌ القدس‌ اعلام‌ شد. به‌ دستور سرهنگ‌ صياد، به‌ دلايل‌ امنيتي‌ تلويزيون‌ هيچ‌ فيلمي‌ از صحنة‌ عمليات‌ را پخش‌ نكرد. مردم‌ كه‌ از اين‌ دستور اطلاعي‌ نداشتند، از تلويزيون‌ حسابي‌ شاكي‌ شدند و به‌ مقامات‌ بالاتر اعتراض‌ كردند. جالب‌ اين‌ كه‌ راديو عراق، منكر عظمت‌ اين‌ عمليات‌ شد و آن‌ را جزئي‌ و شكست‌خورده‌ خواند!
اما روز دوم‌ عمليات‌ يك‌ اتفاق مهم‌ افتاد و در ياد مردم‌ ماند و آن‌ها را به‌ خيابان‌ها و مساجد كشاند. تعدادي‌ از نيروهاي‌ سپاه‌ كه‌ از محور شمالي‌ عمل‌ كرده‌ بودند، به‌ طرف‌ شهر بستان‌ حركت‌ كردند. ديگر رمقي‌ براي‌ عراقي‌ها نمانده‌ بود كه‌ بيش‌تر از يكي‌ ـ دو ساعت‌ مقاومت‌ كنند. بنابراين‌ حدود ظهر آزادي‌ شهر، به‌ قرارگاه‌ كربلا اعلام‌ شد. اين‌ خبر وقتي‌ از راديو ايران‌ اعلام‌ شد، شادي‌ و خوشحالي‌ سراسر ايران‌ را برگرفت‌. مهم‌ نبود كه‌ اكثر شنوندگان‌ اسم‌ شهري‌ به‌ نام‌ بستان‌ را نخستين‌ بار بود كه‌ مي‌شنيدند، بلكه‌ مهم‌ اين‌ بود كه‌ يكي‌ از شهرهاي‌ اشغال‌ شدة‌ ايران‌ آزاد شده‌ بود و اين‌ نويد بخش‌ آزادي‌ ديگر شهرهاي‌ در بند اسارت‌ بود. حالا همة‌ ايران‌ براي‌ آزادي‌ خرمشهر لحظه‌شماري‌ مي‌كردند.
فرداي‌ آن‌ روز تعدادي‌ از مسؤولان‌ كشوري‌ و خبرنگاران‌ داخلي‌ و خارجي‌ براي‌ ديدن‌ بقاياي‌ بستان‌ وارد آن‌جا شدند تا راديو بغداد نتواند منكر شود. اما بعثي‌ها از آن‌ لحظه‌اي‌ كه‌ سقوط‌ شهر را باور كردند وحشي‌گريشان‌ گل‌ كرد و با هواپيما و توپخانه‌ به‌ جان‌ خانه‌هاي‌ گلي‌ بستاني‌ها افتادند.
از نظر طراحان‌ عمليات‌، مأموريت‌ در شمال‌ كرخه‌ صد در صد موفق‌ ارزيابي‌ مي‌شد و آنان‌ به‌ كلية‌ اهداف‌ خود رسيده‌ بودند. اما در جنوب‌ كرخه‌ اين‌ گونه‌ نبود و جنگ‌ بي‌امان‌ از هر دو سو ادامه‌ داشت‌ و هيچ‌ پيشرفت‌ قابل‌توجهي‌ براي‌ نيروهاي‌ خودي‌ به‌ دست‌ نيامده‌ بود. جز اين‌ كه‌ يكي‌ از يگان‌ها خودش‌ را تا نزديكي‌ پل‌ سابله‌ كشانده‌ بود. در هر صورت‌ با اين‌ وضعيت‌ اميدي‌ هم‌ به‌ رسيدن‌ به‌ اهداف‌ مورد نظر نبود.
سپاه‌ معتقد بود، عمليات‌ را در اين‌ جبهه‌ تمام‌ شده‌ تلقي‌ كنند و براي‌ عمليات‌ بعدي‌ دنبال‌ راه‌ كار ديگري‌ باشند. بيش‌تر پرسنل‌ سپاه‌ را نيروهاي‌ داوطلب‌ مردمي‌ تشكيل‌ مي‌دادند كه‌ اغلب‌ مأموريت‌ سه‌ ماهه‌شان‌ تمام‌ شده‌ بود و بايد برمي‌گشتند به‌ خانه‌ و كاشانه‌شان‌. طبيعي‌ است‌ كه‌ تا آمدن‌ نيروهاي‌ تازه‌نفس‌ ديگر، مدت‌ها طول‌ مي‌كشيد.
«روز 10 / 9 / 60 از سوي‌ سپاه‌ پاسداران‌ پيشنهاد گرديد كه‌ ختم‌ عمليات‌ كربلاي‌ 1 اعلام‌ شود.
اين‌ پيشنهاد مورد موافقت‌ فرمانده‌ نزاجا قرار نگرفت‌. زيرا اگر چه‌ بستان‌ و منطقة‌ شمالي‌ سابله‌ به‌ دست‌ قواي‌ ايران‌ افتاده‌ و دست‌ آوردهاي‌ عمليات‌ تاكنون‌ بسيار درخشان‌ بود، اما يك‌ نقطه‌ ضعف‌ هم‌ وجود داشت‌ كه‌ با عدم‌ دسترسي‌ به‌ كلية‌ اهداف‌ از پيش‌ طرح‌ريزي‌ شده‌، منطقة‌ پدافندي‌ نيروهاي‌ خودي‌ وسيع‌تر شده‌ و نياز به‌ اختصاص‌ نيروي‌ بيش‌تري‌ به‌ اين‌ منطقه‌ نسبت‌ به‌ قبل‌ از آغاز عمليات‌ بود لذا عدم‌ موافقت‌ فرمانده‌ نيروي‌ زميني‌ ارتش‌ با پيشنهاد ارائه‌ شده‌ يك‌ تصميم‌ منطقي‌ و اصولي‌ بود.»
در اين‌جا صحنة‌ نگران‌ كننده‌اي‌ پيش‌ آمد كه‌ اين‌ها را معمولاً بيان‌ نكرده‌ام‌. من‌ بين‌ قرارگاه‌ تاكتيكي‌ مركزي‌ و قرارگاه‌ آن‌ طرف‌ دهلاويه‌ رفت‌ و آمد مي‌كردم‌. بيش‌تر در قرارگاه‌ جنوب‌ پيش‌ بچه‌هاي‌ سپاه‌ بودم‌ تا وضعيت‌ را داشته‌ باشم‌. يكدفعه‌ بحثي‌ درگرفت‌ به‌ اين‌ معني‌ كه‌ بچه‌هاي‌ سپاه‌ گفتند: چون‌ توانمان‌ بريده‌، ديگر نمي‌توانيم‌ جلوتر برويم‌. بنابراين‌، همين‌ جا وضعيت‌ را نگه‌داريم‌ و به‌ فكر عمليات‌ بعدي‌ باشيم‌؛ آن‌ هم‌ در جاي‌ ديگر.
ما مُصر بوديم‌ كه‌ اين‌ عمليات‌ بايد تمام‌ شود و به‌ اين‌ شكل‌ قابل‌ قبول‌ و قابل‌ نگهداري‌ نيست‌. ما عمليات‌ كرديم‌ تا اصل‌ صرفه‌جويي‌ در قوا انجام‌ شود ولي‌ الان‌ بدتر بايد قوا بگذاريم‌ تا بتوانيم‌ اين‌ را نگه‌داريم‌. بايد كلي‌ خاكريز بزنيم‌ تا بتوانيم‌ اين‌جا را از بالا نگه‌داريم‌ و اين‌ به‌ صرفه‌ نيست‌ و بايد حتماً عمليات‌ انجام‌ شود...
اين‌ بحث‌ تا دو روز طول‌ كشيد. پايان‌ شب‌ دوم‌ دو فرمانده‌ ترجيح‌ دادند به‌ اهواز برگردند و بدون‌ دخالت‌ نيروهاي‌ ديگر در اين‌ باره‌ درست‌ بينديشند و به‌ هر نتيجه‌اي‌ كه‌ رسيدند، به‌ آن‌ عمل‌ كنند.
سرهنگ‌ صياد و آقاي‌ محسن‌ رضايي‌ به‌ راه‌ افتادند غافل‌ از اين‌ كه‌ شب‌ آبستن‌ حادثة‌ بزرگي‌ است‌ و بايد به‌ زودي‌ برگردند.
آن‌ شب‌ گروه‌هاي‌ شنود، ارتش‌ و سپاه‌ مكالمات‌ مشكوكي‌ از بي‌سيم‌هاي‌ ارتش‌ عراق شنيدند. مسؤولان‌ قرارگاه‌ كربلا احتمال‌ حمله‌ دشمن‌ را منتفي‌ ندانستند. بنابراين‌ از سرتاسر جبهه‌ها گزارش‌ خواستند. ولي‌ از هيچ‌ جايي‌ مورد مشكوكي‌ گزارش‌ نشد.
در ساعت‌ 40/23 يك‌ گردان‌ عراقي‌ به‌ ستادش‌ اعلام‌ كرد قصد دارد به‌ مواضع‌ سابقش‌ برگردد. برداشت‌ افسران‌ قرارگاه‌ اين‌ بود لابد مي‌خواهند به‌ مواضع‌ از دست‌ داده‌شان‌ حمله‌ كنند. ده‌ دقيقه‌اي‌ اين‌ گونه‌ گذشت‌ كه‌ خبر ديگري‌ از شنود به‌ دستشان‌ رسيد. از ستاد دشمن‌ اين‌ پيام‌ به‌ تمام‌ يگان‌هاي‌ عراقي‌ مخابره‌ شده‌ بود:
«صدام‌ حسين‌ به‌ شما سلام‌ مي‌رساند و به‌ همة‌ نيروها آفرين‌ مي‌گويد!»
براي‌ فرماندهان‌ قرارگاه‌ ديگر شكي‌ باقي‌ نماند كه‌ اين‌ رمز آغاز يك‌ عمليات‌ است‌. اما در كجا و چگونه‌؟ به‌ همة‌ نيروها در سرتاسر جبهه‌هاي‌ خوزستان‌ آماده‌باش‌ داده‌ شد. اما تا ساعتي‌ بعد كه‌ فرمانده‌ يكي‌ از گردان‌هاي‌ عراقي‌ مدام‌ پيام‌ مي‌داد كه‌ به‌ نزديكي‌ هدف‌ رسيده‌ است‌، در جبهة‌ خودي‌ در هيچ‌ نقطه‌اي‌ مورد مشكوكي‌ مخابره‌ نمي‌شد. فرماندهان‌ كلافه‌ شده‌ بودند. آيا اين‌ يك‌ جنگ‌ رواني‌ نبود؟
افسر اطلاعات‌ قرارگاه‌ كربلا 1 سرهنگ‌ ابوتراب‌ ذاكري‌ و مسؤول‌ اطلاعات‌ قرارگاه‌ سپاه‌ آقاي‌ علي‌ اسحاقي‌ كه‌ هر يك‌ جداگانه‌ به‌ تجزيه‌ و تحليل‌ اخبار به‌ دست‌ آمده‌ پرداخته‌ بودند به‌ اين‌ نتيجه‌ رسيدند كه‌ به‌ احتمال‌ قريب‌ به‌ يقين‌ دشمن‌ در منطقة‌ سابله‌ در حال‌ اجراي‌ عمليات‌ است‌ و لذا قرارگاه‌ كربلا‌ي 1 در شمال‌ كرخه‌ از تيپ‌ 3 لشكر 92 و سپاه‌ پاسداران‌ خواست‌ كه‌ چگونگي‌ اوضاع را گزارش‌ كنند، اما تيپ‌ 3 لشكر 92 هنوز عناصري‌ را در منطقه‌ سابله‌ و ساحل‌ شمالي‌ رودخانه‌ مستقر نكرده‌ بود كه‌ بتواند فعاليت‌هاي‌ دشمن‌ را گزارش‌ كند.
پانزده‌ دقيقه‌ بعد پست‌ شنود به‌ قرارگاه‌ كربلاي 1 گزارش‌ داد مبني‌ بر پيام‌هاي‌ مبادله‌ شده‌ بين‌ يگان‌هاي‌ دشمن‌، آن‌ها به‌ پنجاه‌ متري‌ دشمن‌ رسيده‌اند. از افسر ديده‌بان‌ توپخانه‌ گردان‌ 105 م‌م‌. توپخانه‌ لشكر 92 زرهي‌ كه‌ با عناصر سپاه‌ پاسداران‌ مستقر در شمال‌ رودخانه‌ سابله‌، همراه‌ بود، نيز هيچ‌گونه‌ گزارشي‌ دال‌ بر فعاليت‌ دشمن‌ در منطقه‌ جنوب‌ سابله‌ نرسيده‌ بود و درخواست‌ اجراي‌ آتش‌ را نيز ننموده‌ بود.
افسر اطلاعات‌ قرارگاه‌ كربلا 1 مجدداً به‌ يگان‌ها هشدار داده‌ بود و مدام مراتب‌ را از آن‌ها جويا مي‌شد كه‌ البته‌ جواب‌ اين‌ بود: هيچ‌ خبري‌ نيست‌. چند دقيقة‌ بعد پست‌ شنود پيامي‌ را استراق‌سمع كرد مبني‌ بر اين‌كه‌ گردان‌ 4 تيپ‌ 12 عراق گزارش‌ مي‌داد كه‌ به‌ 30 متري‌ هدف‌ رسيده‌ است‌. افسر اطلاعات‌ نگران‌ از اين‌ كه‌ اين‌ عمليات‌ كجا انجام‌ مي‌شود، ذيل‌ پيام‌ مي‌نويسد: پس‌ چرا يگان‌هاي‌ خودي‌ هيچ‌ فعاليتي‌ از دشمن‌ را گزارش‌ نمي‌كنند؟ اين‌ چه‌ هدفي‌ و كجاست‌؟»
درست‌ زماني‌ كه‌ فرماندهان‌ مي‌خواستند بپذيرند كه‌ اين‌ پيام‌ها فريبنده‌ است‌ و در حقيقت‌ نوعي‌ جنگ‌ الكترونيكي‌ است‌، معلوم‌ شد يگان‌هاي‌ عراقي‌ از اصل‌ غافلگيري‌ و عدم‌ پوشش‌ نيرو در منطقه‌، استفاده‌ كرده‌اند و دارند از پل‌ سابله‌ مي‌گذرند. آن‌ها مي‌خواستند از آن‌جا گسترش‌ پيدا كنند و به‌ سوي‌ شمال‌ كرخه‌ پيش‌ بروند تا بستان‌ را مجدداً اشغال‌ كنند. طرح‌ دقيق‌ و حساب‌ شده‌اي‌ بود. اگر اين‌ اتفاق مي‌افتاد و بستان‌ دوباره‌ سقوط‌ مي‌كرد، نه‌ تنها حيثيت‌ نيروهاي‌ مسلح‌ ايران‌ بلكه‌ حيثيت‌ همة‌ ايران‌ و ايراني‌ به خطر مي‌افتاد و در جهان‌ بازتاب‌ ناخوشايندي‌ داشت‌. در اين‌ جا بود كه‌ بازهم‌ صيادشيرازي‌ درخشيد و از شكستي‌ كه‌ در انتظار جبهة‌ خودي‌ بود، يك‌ پيروزي‌ ساخت‌!
شب‌ نگران‌ كننده‌اي‌ بود. آمديم‌ اهواز. تا رسيديم‌ به‌ گلف‌ ـ پادگان‌ گلف‌ محل‌ نيروهاي‌ بسيج‌ بود و تقريباً همة‌ بچه‌هاي‌ سپاه‌ آن‌جا بودند ـ خبر آمد كه‌ دشمن‌ تك‌ كرده‌ و در حال‌ پيشروي‌ از جنوب‌ به‌ طرف‌ شمال‌ است‌ و شدت‌ پيشروي‌ به‌ گونه‌اي‌ است‌ كه‌ مي‌خواهد از پل‌ سابله‌ بگذرد و برود به‌ طرف‌ بستان‌. از طرف‌ ديگر، فشار روي‌ بچه‌ها در تنگه‌ چزابه‌ هم‌ زياد است‌، به‌ طوري‌ كه‌ از بالا هم‌ دارند مي‌آيند.
دشمن‌ از دو محور پيشروي‌ مي‌كرد. منطقي‌ هم‌ بود. جادة‌ قوي‌، پشتيباني‌ خوب‌ و نيروهاي‌ كامل‌ داشتند. به‌ سرعت‌ مي‌آمدند تا الحاق را در بستان‌ انجام‌ دهند. معني‌ حركت‌ اين‌ بود كه‌ عمليات‌ ما خنثي‌ مي‌شود. ناراحت‌ كننده‌ بود.
هر چه‌ صحبت‌ داشتيم‌ فراموش‌ كرديم‌ و از طريق‌ سوسنگرد خودمان‌ را رسانديم‌ به‌ قرارگاه‌. ديديم‌ يك‌ دستور قابل‌ ابلاغ‌ است‌. دستوري‌ كه‌ به‌ عنوان‌ يك‌ فرمانده‌ نظامي‌ بايد صادر مي‌كردم‌، دستوري‌ روي‌ هوا بود نه‌ دستوري‌ كه‌ به‌ صورت‌ كلاسيك‌، فرمانده‌ اطمينان‌ به‌ اجراي‌ آن‌ دارد و صادر مي‌كند.
بررسي‌ كردم‌ كه‌ به‌ كدام‌ نيروها مي‌توانم‌ دستور بدهم‌ تا جلو دشمن‌ را در پل‌ سابله‌ بگيرند. معلوم‌ بود كه‌ محور پيشروي‌ اصلي‌ از سابله‌ است‌. يك‌ گردان‌ تانك‌ بسيار قوي‌ دشمن‌ داشت‌ عبور مي‌كرد و فرمانده‌ آن‌ هم‌ مدام‌ تشويق‌ مي‌شد. تانك‌ داشت‌ جلو مي‌آمد.
اين‌ قضيه‌ مال‌ زير رودخانه‌ سابله‌ است‌. ما از رودخانه‌ سابله‌ عبور نكرديم‌. اصلاً وسيلة‌ عبور نداشتيم‌. به‌ مهندسي‌ رزمي‌ ابلاغ‌ كرديم‌ كه‌ سريع‌ يك‌ پل‌ پي‌‌ام‌ پي‌ بزنند كه‌ عبور كنيم‌. براي‌ عبور از رودخانه‌، گردان‌هايي‌ كه‌ دستچين‌ كرديم‌، گردان‌ 125 پياده‌ مكانيزه‌ لشكر 16 زرهي‌ بود. بعدها فرمانده‌ آن‌ در كردستان‌ شهيد شد. «سرهنگ‌ مخبري»‌. و يك‌ گردان‌ تانك‌.اين‌ هم‌ از لشكر 92 زرهي‌ بود؛ به‌ فرماندهي‌ «لهراسبي‌» كه‌ افسر شجاعي‌ است‌. از افسران‌ لُر است‌. خيلي‌ قوي‌ بود. يك‌ گردان‌ از بچه‌هاي‌ سپاه‌ هم‌ آماده‌ بود ولي‌ دسترسي‌ حضوري‌ به‌ آن‌ها نداشتيم‌. در سعيديه‌ بودند. پيام‌ به‌ آن‌ها رسيده‌ بود.
حالت‌ مثلثي‌ به‌ حركت‌ آن‌ها داده‌ بوديم‌. گردان‌ تانك‌ لشكر 92 از بستان‌ راه‌ افتاد تا به‌ طرف‌ جاده‌ بيايد، گردان‌ پياده‌ سپاه‌ در حاشية‌ رودخانه‌ سابله‌ به‌ هور مي‌خورد و گردان‌ 125 مكانيزه‌ هم‌ از سابله‌ عبور كرد و از جناح‌ راست‌ يا شرق آمد تا از سه‌ نقطه‌ بيايند و از سه‌ طرف‌ جلوي‌ پيشروي‌ دشمن‌ را بگيرند.
دستور را ابلاغ‌ كرديم‌ ولي‌ ستادمان‌ در نظارت‌ براي‌ اجراي‌ دستور مانده‌ بود. نيروها در بعضي‌ جاها قابل‌ دسترسي‌ نبودند و بعضي‌ جاها فاصله‌ طولاني‌ بود و رفت‌ و برگشت‌ زمان‌ مي‌گرفت‌. در نتيجه‌، اكتفا كرديم‌ به‌ همان‌ تلگرافي‌ كه‌ صادر كرديم‌ ؛ كه‌ اين‌ها پيام‌ را بگيرند و عمل‌ كنند.
همه‌ در نگراني‌ و وحشت‌ بوديم‌. ساعت‌ حدود يك‌ نيمه‌ شب‌ بود. همة‌ پيام‌هايي‌ كه‌ صادر مي‌شد، از طرف‌ دشمن‌ بود. لحظه‌ به‌ لحظه‌، پيشروي‌ گردان‌ تانك‌ دشمن‌ را از سابله‌ شنود مي‌كرديم‌. از خودمان‌ كم‌تر مطلب‌ مي‌آمد؛ بيش‌تر وضع‌ دشمن‌ را مي‌فهميديم‌ تا وضع‌ خودمان‌ را. تا آن‌جايي‌ كه‌ فرمانده‌ دشمن‌ گفت‌: من‌ از پل‌ سابله‌ عبور كردم‌.
آن‌ قدر نشاط‌ و سرور در قرارگاه‌ دشمن‌ به‌ وجود آمده‌ بود كه‌ به‌ آن‌ سرگرد يا سرواني‌ كه‌ فرمانده‌ گردان‌ بود، ابلاغ‌ كردند كه‌ صدام‌ به‌ تو يك‌ درجة‌ تشويقي‌ داد، برو جلو. اين‌ آقا هم‌ گفت‌: من‌ هم‌چنان‌ پيش‌ مي‌روم‌.
نگران‌ واحدهاي‌ خودمان‌ بوديم‌ كه‌ بالاخره‌ عمل‌ مي‌كنند يا نه‌. يكدفعه‌ صداي‌ واحدهاي‌ خودي‌ آمد كه‌ داشتند باهم‌ صحبت‌ مي‌كردند، نه‌ با ما. مي‌گفتند دارند پيش‌ مي‌روند. بعضي‌ هم‌ غير حفاظتي‌ صحبت‌ مي‌كردند؛ مثلاً بچه‌هاي‌ سپاه‌ مي‌گفتند: آرپي‌جي‌ ما تمام‌ شد، چكار كنيم‌؟
هرچه‌ مي‌گفتيم‌ كه‌ توي‌ بي‌سيم‌ نگو، چند لحظه‌ بعد مي‌گفت‌: آرپي‌جي‌ رسيد. با يك‌ وانت‌ رسيد!
معلوم‌ بود كه‌ دارند به‌ هم‌ مي‌گويند. ديديم‌ مشكلي‌ ندارند. گفت‌وگو بين‌ فرماندهان‌ دشمن‌ بيش‌تر وضعيت‌ ما را نشان‌ مي‌داد. يكدفعه‌، همان‌ فرمانده‌ گردان‌ گفت‌: من‌ زير رگبار آرپي‌جي‌ قرار گرفتم‌، از همه‌ طرف‌ آرپي‌جي‌ به‌ طرف‌ من‌ مي‌آيد ولي‌ من‌ مي‌شكافم‌ و مي‌روم‌ جلو.
چند لحظه‌ بعد گفت‌: نه‌ نمي‌شود شكافت‌. وضع‌ من‌ طوري‌ است‌ كه‌ بايد سريع‌ به‌ عقب‌ برگردم‌.
به‌ جايي‌ رسيد كه‌ صداي‌ فرمانده‌ عراقي‌ قطع‌ شد.
و آخرين‌ پيامي‌ كه‌ پست‌ شنود از بي‌سيم‌ دشمن‌ گرفت‌، در ساعت‌ 38/6 صبح‌ 11 آذر بود. پيامي‌ كه‌ در آن‌ سو اميد صدام‌ و ژنرال‌هايش‌ را از رسيدن‌ به‌ بستان‌ بريد و در اين‌ سو، اميران‌ و سرداران‌ لشكر اسلام‌ را به‌ سجده‌ برد:
«يكي‌ از تانك‌ها روي‌ پل‌ سابله‌ منهدم‌ شده‌ و چند تانك‌ و خودروي‌ ديگر به‌ هم‌ خورده‌اند و واژگون‌ شده‌اند و پل‌ كلاً بسته‌ شده‌ و قابل‌ عبور نيست‌، اگر عقب‌نشيني‌ نكنيم‌، ايراني‌ها همه‌امان‌ را منهدم‌ خواهند كرد!»
او حالا نگران‌ الحاق نيروهاي‌ خودي‌ بود. سه‌ گرداني‌ كه‌ از پيش‌ هم‌ ديگر را نديده‌ بودند و با هم‌ هماهنگ‌ نبودند. اما با هوشياري‌ سرگرد مخبري‌ اين‌ اتفاق بدون‌ هيچ‌ خطري‌ صورت‌ گرفت‌.
سرهنگ‌ صياد شيرازي‌ به‌ شكرانة‌ اين‌ پيروزي‌ به‌ معركة‌ نبرد رفت‌ تا از نزديك‌ از نيروهايش‌ سپاسگزاري‌ كند. با خود درجه‌اي‌ هم‌ براي‌ سرگرد كيومرث‌ مخبري‌ فرمانده‌ گردان‌ 125 برد. البته‌ اهداي‌ درجه‌ مقررات‌ و تشريفاتي‌ داشت‌ كه‌ اختيارش‌ در دست‌ او نبود، اما الان‌ هنگام‌ اين‌ مسائل‌ نبود.
دشمن‌ شكست‌ خورده‌ تمام‌ محور را زير آتش‌ گرفته‌ بود. گلوله‌هاي‌ مختلف‌ بي‌وقفه‌ مي‌باريد. سرهنگ‌ به‌ هر زحمتي‌ بود خودش‌ را تا نزديك‌ پل‌ سابله‌ رساند. در آن‌جا لاشة‌ تانك‌هاي‌ عراقي‌ را روي‌ پل‌ ديد و ديد كه‌ بعضي‌ از آن‌ها توي‌ رودخانه‌ واژگون‌ شده‌اند.
آتش‌ آن‌قدر سنگين‌ بود كه‌ باران‌ خمپاره‌ مي‌آمد. لحظه‌ به‌ لحظه‌ اين‌ خطر بود كه‌ من‌ و ماشين‌ باهم‌ از بين‌ برويم‌. هر جا دنبال‌ فرمانده‌ گشتم‌، او را پيدا نكردم‌.
رسيدم‌ نزديك‌ پل‌ سابله‌ كه‌ آتش‌ شديد بود. بچه‌ها با پي‌ام‌پي‌ آن‌ طرف‌ را مي‌زدند. دشمن‌ آن‌ طرف‌ بود...
آن‌ فرمانده‌ را با بي‌سيم‌ پيدا كردم‌. از من‌ توضيح‌ خواست‌ كه‌ شما چرا آمديد اينجا؟
گفتم‌: آمدم‌ از تو تشكر كنم‌.
گفت‌: تشكر لازم‌ ندارم‌. من‌ براي‌ خدا كار مي‌كنم‌، شما زودتر از اين‌جا خارج‌ شويد تا من‌ بهتر بتوانم‌ فرماندهي‌ را اعمال‌ كنم‌.
آمدم‌ بروم‌ كه‌ ديدم‌ حملة‌ هوايي‌ شروع‌ شد. هواپيماهاي‌ دشمن‌ از نزديك‌ رگبار زدند. خوابيدم‌. احساس‌ و حالت‌ روحي‌ و رواني‌ من‌ اين‌ بود كه‌ از لاي‌ انگشتانم‌ گلوله‌ رد مي‌شود. انگار نقاشي‌ شده‌ بود. همة‌ اطراف‌ ما آتش‌ بود. گلوله‌ همين‌ طور توي‌ خاك‌ فرو مي‌رفت‌. رگبار تيربار هواپيما بود.
برگشتيم‌ و اين‌ خطر به‌ لطف‌ خدا به‌ خير گذشت‌.
در اين‌ پاتك‌ گردان‌هاي‌ 2 و 4 پيادة‌ تيپ‌ 48 عراق تقريباً به‌ طور كامل‌ منهدم‌ شد. گردان‌ تانك‌ قتيبه‌ نيز چنان‌ از هم‌ پاشيد كه‌ بازسازي‌اش‌ مدت‌ها طول‌ كشيد. تلفات‌ جاني‌ دشمن‌ در اين‌ حادثه‌ حدود 800 كشته‌ برآورد گرديد. كشته‌هايي‌ كه‌ هرازگاهي‌ در رودخانة‌ سابله‌ از آب‌ بيرون‌ مي‌افتاد.
ژنرال‌هاي‌ صدام‌ با اين‌ شكست‌ زمينه‌ را فراهم‌ كردند تا نيروهاي‌ اسلام‌ در محور جنوب‌ كرخه‌ نيز به‌ تمام‌ اهداف‌ خود برسند. بدين‌ گونه‌ عمليات‌ طريق‌القدس‌ به‌ پايان‌ رسيد. اين‌ نخستين‌ عمليات‌ بزرگي‌ بود كه‌ سرهنگ‌ صياد شيرازي‌ به‌ عنوان‌ جوان‌ترين‌ فرمانده‌ نيروي‌ زميني‌ ارتش‌، قابليت‌ خود را نه‌ فقط‌ در مديريت‌ نيروي‌ زميني‌ و ايجاد هماهنگي‌ بين‌ دو نيروي‌ ناهمگون‌ به‌لحاظِ سازماني‌، بلكه‌ به‌ عنوان‌ فرمانده‌ لحظات‌ بحراني‌ هم‌ به‌ اثبات‌ رساند.
امام‌ خميني‌ در پاسخ‌ تبريك‌ فرماندهان‌ جنگ‌ براي‌ اين‌ پيروزي‌، نوشتند: «آن‌چه‌ براي‌ اين‌ جانب‌ غرورانگيز و افتخارآفرين‌ است‌، روحية‌ بزرگ‌ و قلوب‌ سرشار از ايمان‌ و اخلاص‌ و روح‌ شهادت‌طلبي‌ اين‌ عزيزان‌ كه‌ سربازان‌ حقيقي‌ ولي‌الله‌ الاعظم‌ ارواحنافداه‌ هستند، مي‌باشند و اين‌ است‌ فتح‌الفتوح‌. من‌ به‌ ملت‌ بزرگ‌ ايران‌ و به‌ فرماندهان‌ شجاع‌ قبل‌ از آن‌كه‌ پيروزي‌ شرافتمندانه‌ و بزرگ‌ خوزستان‌ را تبريك‌ بگويم‌، وجود چنين‌ رزمندگاني‌ كه‌ از دو جبهة‌ معنوي‌ و صوري‌ و ظاهر و باطن‌ از امتحان‌ سرافراز بيرون‌ آمده‌اند، تبريك‌ مي‌گويم‌.»
پاينده باد ايران زنده باد ايراني

وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]

صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 2653
تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 2612 بار
سپاس‌های دریافتی: 5561 بار
تماس:

پست توسط moh-597 »

فصل دهم

هر چه‌ كه‌ زمان‌ مي‌گذشت‌ صدام‌ و ژنرال‌هايش‌ بيش‌تر متوجه‌ اهميت‌ مناطق‌ از دست‌ رفته‌ در عمليات‌ طريق‌القدس‌ مي‌شدند. نهايتاً به‌ اين‌ نتيجه‌ رسيدند كه‌ براي‌ آيندة‌ جنگي‌ كه‌ آغاز كرده‌اند، چاره‌اي‌ ندارند جز اين‌ كه‌ مجدداً تنگة‌ چزابه‌ را مال‌ خود كنند. هر چه‌ در توان‌ داشتند ريختند به‌ ميدان‌. صدام از شركايش‌ در منطقه‌ كمك‌ خواست‌ و آنان‌ مبالغي‌ دلار به‌ حسابش‌ ريختند. شاه‌ اردن‌ پا را از اين‌ هم‌ فراتر گذاشت‌ و يگان‌ كماندويي‌ قواي‌ يرموك‌ را تشكيل‌ داد و به‌ كمك‌ قشون‌ عراق فرستاد.
صدام‌ حسين‌ خود به‌ منطقه‌ آمد و در پاسگاه‌ شيب‌ نشست‌ تا حمله‌ را هدايت‌ كند. بزرگ‌ترين‌ آتش‌ تهيه‌اي‌ كه‌ تا آن‌ روز برايشان‌ ممكن‌ بود، تدارك‌ ديدند و بر سر و روي‌ مدافعان‌ تنگه‌ ريختند. از ناحيه‌اي‌ كه‌ فراموش‌ شده‌ بود، دور زدند و پيش‌ آمدند و در سر راهشان‌ دو تپه‌ را گرفتند و به‌ جبهة‌ ايران‌ وسعت‌ ديدي‌ پيدا كردند. وضعيت‌ بحراني‌ شد و تمام‌ دست‌آوردهاي‌ آن‌ عمليات‌ بزرگ‌ در آستانة‌ نابودي‌ قرار گرفت‌.
ساعت‌ 24 روز 17 دي‌، سرهنگ‌ صياد وقتي‌ اين‌ خبر را شنيد كه‌ در قرارگاه‌ عمليات‌ كربلاي‌ 2 بود. آن‌ روزها تمام‌ ذهن‌ و روان‌ او و همكارانش‌ در ارتش‌ و سپاه‌، معطوف‌ عمليات‌ بزرگي‌ بود كه‌ قرار بود به‌ زودي‌، در جنوب‌ شوش‌، انجام‌ بگيرد. او و دوستانش‌ عجالتاً آن‌ طرح‌ را كنار گذشتند و خود را به‌ منطقه‌ رساندند. خاكريز اول‌ و بخشي‌ از خاكريز دوم‌ مدافعان‌ تنگه‌ سقوط‌ كرده‌ بود. هر آن‌ چه‌ كه‌ براي‌ ايستادگي‌ به‌ ذهنشان‌ مي‌رسيد، انجام‌ دادند. به‌ سختي‌ توانستند جلو هجوم‌ مهاجمان‌ را سد كنند، اما هيچ‌ اميدي‌ به‌ موفقيت‌ نبود. آتش‌ بي‌امان‌ هم‌چنان‌ بي‌وقفه‌ بر تنگه‌ مي‌باريد. تعداد تلفات‌ لحظه‌ به‌ لحظه‌ بيش‌تر مي‌شد. تداركات‌ به‌ سختي‌ صورت‌ مي‌گرفت‌ و براي‌ جايگزيني‌ نيروها خسته‌ و فرسوده‌، نيرويي‌ در دست‌ نبود. زيرا اغلب‌ نيروها در جنوب‌ شوش‌ بودند. هنگامة‌ نااميدي‌، لحظه‌ غنيمتي‌ بود براي‌ شيطان‌ كه‌ از كمينگاه‌ در آيد و كوشش‌ كند تا شايد بين‌ لشكر اسلام‌ بذر اختلافي‌ بيندازد!
هر لحظه‌ آمار شهدا بالا مي‌رفت‌. حدود 1800 شهيد براي‌ نگهداري‌ تنگة‌ چزابه‌ داده‌ بوديم‌. وضعيت‌ تعويض‌ نيروهاي‌ خط‌ به‌ اين‌ گونه‌ بود كه‌ ما نيروها را براي‌ استراحت‌ به‌ خاكريز عقب‌ مي‌فرستاديم‌ و مجدداً از آن‌ها بهره‌ مي‌برديم‌. يعني‌ نيروي‌ تازه‌ نفس‌ نبود كه‌ براي‌ تعويض‌ جلو بياوريم‌.
در قرارگاه‌ سپاه‌ نيروها و فرماندهان‌ عزا گرفته‌ بودند كه‌ حالا چه‌كار كنيم‌؛ چون‌ نيروهايمان‌ ته‌ كشيده‌ و ديگر نمي‌شود به‌ نيروهاي‌ خط‌ زياد فشار آورد. جر و بحث‌هايي‌ آن‌جا پيش‌ آمد كه‌ براي‌ من‌ خيلي‌ تلخ‌ بود. مي‌گفتند ارتشي‌ها در خط‌ نمي‌مانند و آن‌جا را خالي‌ مي‌كنند. به‌ فرماندهان‌ سپاهي‌ قرارگاه‌ تذكر دادم‌ كه‌ نگذاريد اين‌ جو در بين‌ نيروها ايجاد شود كه‌ خيلي‌ خطرناك‌ است‌.
اين‌ مسأله‌ خيلي‌ من‌ را عصباني‌ كرد. سوار جيپ‌ شدم‌ تا خودم‌ بروم‌ خط‌ را از نزديك‌ ببينم‌. مجبور بودم‌ بروم‌ با اين‌كه‌ حضرت‌ امام‌ سفارش‌ كرده‌ بودند كه‌ من‌ و آقاي‌ محسن‌ رضايي‌، تا آن‌جا كه‌ ممكن‌ است‌ زياد جلو نرويم‌. چون‌ ايشان‌ روي‌ ماها حساب‌ باز كرده‌ بودند و در آن‌ زمان‌، پيدا كردن‌ كسان‌ ديگر مشكل‌ بود.
از جادة‌ بستان‌ به‌ طرف‌ چذابه‌ حركت‌ كردم‌. باران‌ خمپاره‌ هم‌چنان‌ مي‌باريد. دو دل‌ بودم‌ كه‌ بروم‌ يا برگردم‌. هفتاد درصد احتمال‌ كشته‌ شدن‌ وجود داشت‌. به‌ خط‌ سوم‌ كه‌ رسيدم‌، شك‌ و ترديد نگهم‌ داشت‌. بچه‌هاي‌ ارتش‌ در آن‌جا با تانك‌ مستقر بودند. سري‌ به‌ آن‌ها زدم‌ كه‌ روحاني‌ شهيد، «مصطفي‌ رداني‌پور» فرماندة‌ لشكر امام‌ حسين‌ (ع‌) را ديدم‌. آن‌ زمان‌ فرماندة‌ محور بود. همديگر را مي‌شناختيم‌. با خوشحالي‌ جلو آمد و بعداز سلام‌ و احوال‌پرسي‌ گفت‌:
ـ كجا مي‌روي‌؟
گفتم‌: «آمده‌ام‌ سري‌ به‌ منطقه‌ بزنم‌.»
گفت‌: «پس‌ با هم‌ برويم‌.»
با اين‌ حرف‌ او، احساس‌ كردم‌ رفتن‌ من‌ به‌ جلو يك‌ تكليف‌ است‌. با هم‌ خط‌ سوم‌ را بازديد كرديم‌ و به‌ خط‌ دوم‌ رسيديم‌. در آن‌جا بوديم‌ كه‌ ناگهان‌ گلولة‌ خمپاره‌اي‌ آمد و درست‌ در مقابل‌ ما روي‌ سنگر يك‌ بسيجي‌ افتاد. گرد و خاك‌ كه‌ نشست‌ وقتي‌ بلند شديم‌ چيزي‌ از او باقي‌ نمانده‌ بود و خون‌ پاكش‌ به‌ روي‌ من‌ هم‌ پاشيده‌ است‌.
پس‌ از خط‌ دوم‌ به‌ طرف‌ خط‌ مقدم‌ و اول‌ جبهه‌ خودمان‌ راه‌ افتاديم‌. هرچه‌ به‌ جلوتر نزديك‌ مي‌شديم‌، آتش‌ خمپاره‌ شديدتر مي‌شد. بيش‌تر خمپارة‌ 60 بود كه‌ بي‌خبر مي‌آمد و آدم‌ فرصت‌ خيز رفتن‌ نداشت‌.
طول‌ خاكريز حدود 75 متر بود كه‌ در زير باران‌ گلولة‌ خمپاره‌ بود. سنگر به‌ سنگر مي‌پريديم‌ و به‌ نيروها سركشي‌ مي‌كرديم‌. نيروهاي‌ ارتشي‌ و سپاهي‌ در سنگر خود، خيلي‌ محكم‌ پشت‌ تيربار نشسته‌ بودند و آمادة‌ مقابله‌ با دشمن‌ بودند. ديدن‌ روحية‌ آنان‌ و دوستي‌ و صميميتي‌ كه‌ در ميانشان‌ بود، به‌ من‌ روحيه داد و همة‌ نگراني‌هايم‌ را از حرف‌هايي‌ كه‌ در قرارگاه‌ شنيده‌ بودم‌ از بين‌ برد.
به‌ آخرهاي‌ خاكريز خودمان‌ رسيده‌ بوديم‌ كه‌ ناگهان‌ خمپارة‌ 120 با شيهه‌اي‌ وحشتناك‌ در كنارمان‌ زمين‌ خورد، ولي‌ به‌ لطف‌ خدا عمل‌ نكرد و در ميان‌ رمل‌ها و ماسه‌ها ماند. با ديدن‌ اين‌ صحنه‌ شهيد رداني‌پور به‌ من‌ گفت‌: «شما هرچه‌ زودتر برگرديد عقب‌. ديگر همه‌ جاي‌ خط‌ را ديديد.»
همراه‌ خود او برگشتيم‌ به‌ قرارگاه‌. با فرماندهان‌ ارتش‌ و سپاه‌ سه‌ ساعت‌ در بارة‌ وضعيت‌ تنگة‌ چزابه‌، بحث‌ كرديم‌ اما راهي‌ پيدا نكرديم‌. شهيد رداني‌پور گفت‌: «برادرها، شما همه‌ حرف‌ها را زديد و نظرتان‌ را گفتيد، مي‌بينيد كه‌ كاري‌ از دستمان‌ برنمي‌آيد. حالا اگر موافق‌ باشيد چراغ‌ها را خاموش‌ كنيم‌ و به‌ چهارده‌ معصوم‌ (ع‌) توسل‌ بجوييم‌.»
اين‌ حرف‌ به‌ دل‌ همه‌ چسبيد. چراغ‌ها خاموش‌ شد و خود او شروع‌ كرد به‌ خواندن‌ دعا.
آن‌ هنگام‌ كه‌ فرماندهان‌ عالي‌رتبة‌ جبهة‌ اسلام‌، رو به‌ خدا كردند و به‌ ناتواني‌ خود براي‌ نگهداشتن‌ تنگة‌ چزابه‌ اعتراف‌ كردند، خدا نيز صدايشان‌ را شنيد و دعايشان‌ را مستجاب‌ كرد. آن‌ روز يك‌ هفته‌ تمام‌ از آن‌ نبرد بي‌امان مي‌گذشت‌. سه‌ روز ديگر باز جنگ‌ ادامه‌ داشت‌، امااز صبح‌ روز يازدهم‌، هيچ‌ صدايي‌ از توپخانة‌ دشمن‌ نيامد مگر هر چند ساعت‌ يك‌ بار گاهي‌ گلولة‌ سرگردان‌ خمپاره‌اي‌ آرامش‌ دشت‌ و بيابان‌ را برهم‌ مي‌زد. ژنرال‌هاي‌ عراقي‌ به‌ همراه‌ بزرگشان‌ خائباً و خاسراً به‌ عقب‌ رفته‌ بودند.

 [External Link Removed for Guests] 

در روزهايي‌ كه‌ فرماندهان‌ ارتش‌ و سپاه‌ سخت‌ درگير اجراي‌ عمليات‌ كربلاي‌ يك (طريق‌القدس‌) بودند، سرهنگ‌ صيادشيرازي‌ به‌ افسران‌ طراح‌ در قرارگاه‌ عملياتي‌ جنوب‌، دستور داد: طرح‌ كربلاي‌ 2 را آماده‌ نماييد. اين‌ دستور در روز 19 آبان‌ داده‌ شد. او شش‌ روز بعد، پيگير كار شد و مجدداً دستور جديدي‌ در اين‌ باره‌ داد و تأكيد كرد سپاه‌ نيز در اين‌ عمليات‌ شركت‌ خواهد داشت‌.
طراحان‌ با دو راه‌ كار متفاوت‌ روبه‌رو بودند. آن‌ها با توجه‌ به‌ ميزان‌ نيروي‌ فعالي‌ كه‌ در اختيار فرماندهان‌ بود، تنها مي‌توانستند روي‌ طرح‌ تك‌ نسبتاً محدودي‌ كار كنند كه‌ از غرب‌ دزفول‌ و شوش‌ شروع‌ مي‌شد، در شمال‌ به‌ تپة‌ علي‌ گره‌ زد منتهي‌ مي‌شد و در جنوب‌ به‌ تپة‌ ابوصليبي‌خات‌. اما با توجه‌ به‌ دشت‌ وسيعي‌ كه‌ در برابرشان‌ بود و تحرك‌ تانك‌هاي‌ دشمن‌، حفظ‌ مناطق‌ آزاد شده‌ كار مشكلي‌ بود و چه‌ بسا دشمن‌ مي‌توانست‌ بعد از مدتي‌ كه‌ شور و حال‌ عملياتي‌ نيروهاي‌ ايراني‌ فروكش‌ كرد، دوباره‌ به‌ سرجاي‌ اولش‌ برگردد. با توجه‌ به‌ اين‌ نگراني‌، راه‌ كار مناسب‌ اين‌ بود كه‌ وسعت‌ عمليات‌ را بيش‌تر كنند و علاوه‌ بر آزادسازي‌ مناطق‌ عين‌خوش‌ و كنترل‌ تنگ‌هاي‌ ابوغريب‌ ،برغازه‌ و رقابيه‌، دشمن‌ را تا پشت‌ رودخانة‌ ديرج‌ پس‌ بزنند. هر چند اين‌ طرح‌ ايده‌آل‌ بود اما اجرايش‌ نيروي‌ كافي‌ مي‌خواست‌ كه‌ آن‌ زمان‌ نبود.
ناگزير راه‌كار نخستين‌ را برگزيدند. تا اين‌ كه‌ طرح‌ عمليات‌ كربلاي‌ 1 اجرا شد و پيروزي‌هاي‌ عمليات‌ طريق‌القدس‌ اعتماد به‌ نفسي‌ در رزمندگان‌ و فرماندهان‌ ايجاد كرد و نشان‌ داد كه‌ دشمن‌ با همة‌ موانعي‌ كه‌ دور و برش‌ ايجاد كرده‌، شكننده‌ و نفوذپذير است‌. اين‌ بار روي‌ راه‌كار دوم‌ كار كردند اما به‌ اين‌ شرط‌ كه‌ با احتياط‌ پيش‌ بروند و ابتدا در دو محور عمل‌ كنند سپس‌ در مرحله دوم عمليات، كار را گسترش‌ دهند. ولي‌ فرماندهان‌ سپاه‌ اين‌ را نپذيرفتند و اصرار كردند كه‌ عمليات‌ از همان‌ ابتدا از چهار محور آغاز شود.
بچه‌هاي‌ سپاه‌، به‌ شدت‌ معتقد بودند كه‌ عمليات‌ را بايد از چهار محور عين‌خوش‌، پل‌نادري‌، شوش‌ و رقابيه‌ به‌ طور همزمان‌ شروع‌ كنيم‌. بنابراين‌ بايد چهار تا سازماندهي‌ داشته‌ باشيم‌ و چهار تا قرارگاه‌ تشكيل‌ شود و عمليات‌ هدايت‌ شود. بچه‌هاي‌ ارتش‌ مي‌گفتند: اگر از چهار محور عمليات‌ را انجام‌ دهيم‌، اين‌ خطر هست‌ كه‌ در بعضي‌ محورهاي‌ عملياتي‌ پيشرفت‌ خوبي‌ داشته‌ باشيم‌ ولي‌ نيرو كم‌ بيايد و نتوانيم‌ ادامه‌ دهيم‌، يا در مواقعي‌ كه‌ اوضاع‌ خراب‌ مي‌شود و نيرو زياد داريم‌، اصلاً نخواهيم‌ جلو برويم‌ كه‌ كارمان‌ ناقص‌ مي‌ماند. بنابراين‌ منطقي‌ است‌ كه‌ تمركز نيرو را از دو محور بدهيم‌ و در مرحله‌ بعد برسيم‌ به‌ كل‌ اهداف‌ عمليات‌.
بحث‌هاي‌ زيادي‌ شد. از نظر علمي‌، بچه‌هاي‌ ارتشي‌ درست‌ مي‌گفتند و از نظر تخصصي‌ حرفشان‌ درست‌ بود ولي‌ با روحيه‌اي‌ كه‌ در جلسه‌ بود، مي‌ديديم‌ اين‌ روحيه‌ مناسب‌ بچه‌هاي‌ سپاه‌ نيست‌. چون‌ آن‌ها براي‌ نبرد انگيزه‌ داشتند و ما بايد با انگيزة‌ آن‌ها هماهنگ‌ مي‌شديم‌. چون‌ از نظر فرماندهي‌، توافق‌ بين‌ من‌ و فرماندهي‌ سپاه‌ شرط‌ بود، گفتم‌: اشكال‌ ندارد. ما مي‌توانيم‌ از اين‌ طريق‌ جلو برويم‌.
بر همين‌ اساس‌ عمليات‌ طراحي‌ شد و روز سيزده‌ اسفند در يگان‌هاي‌ ارتش‌ و سپاه‌ منتشر شد. علاوه‌ بر قرارگاه‌ كربلا، چهار قرارگاه‌ ديگر به‌ نام‌هاي‌ قدس‌، نصر، فتح‌ و فجر تشكيل‌ شدند و به‌ سازماندهي‌ نيروهاي‌ عمل‌ كننده‌ پرداختند.
« درباره‌ فرماندهي‌ مشترك‌ چنين‌ مشخص‌ شده‌ بود كه‌ در تمامي‌ سطوح‌ فرماندهي‌ از گروه‌ تا گردان‌ اصل‌ بر حسن‌ تفاهم‌ و كارآرايي‌ قرار گيرد و فرماندهان‌ تيپ‌هاي‌ ارتش‌ و سپاه‌ با مشاورت‌ يكديگر كاردان‌ترين‌ فرد از فرماندهان‌ گردان‌ ارتش‌ يا سپاه‌ را براي‌ فرماندهي‌ گردان‌هاي‌ مشترك‌ تعيين‌ نمايند و فرمانده‌ ديگر به‌ عنوان‌ معاون‌ وي‌ انجام‌ وظيفه‌ نمايد.»
سرهنگ‌، بزرگي‌ كاري‌ را كه‌ در پيش‌ داشتند مي‌فهميد. او مي‌دانست‌ كه‌ اگر اين‌ عمليات‌ آن‌ گونه‌ كه‌ آن‌ها مي‌خواهند تمام‌ شود، سرنوشت‌ جنگ‌ به كلي‌ چيز ديگري‌ خواهد شد. بنابراين‌ لحظه‌اي‌ آرام‌ و قرار نداشت‌. دفتر فرماندهي‌اش‌ را در تهران‌ رها كرده‌ بود و دايم‌ در جبهه‌ از يگاني‌ به‌ يگان‌ ديگري‌ سر مي‌كشيد و تمريناتشان‌ را زير نظر مي‌گرفت‌ و توانايي‌اشان‌ را ارزيابي‌ مي‌كرد. ضعف‌ها را مي‌ديد و به‌ فرماندهان‌ تذكر مي‌داد. او آن‌قدر كمبود وقت‌ داشت‌ كه‌ تمامي‌ استراحتش‌ خلاصه‌ مي‌شد به‌ آن‌ چه‌ كه‌ در اتومبيلش‌ در هنگام‌ تردد مسير دو پايگاه‌ صورت‌ مي‌گرفت‌. وقتي‌ براي‌ مراسم‌ معارفه‌ فرماندهي‌، قرار شد حضور داشته‌ باشد، براي‌ ساعت‌ يك‌ بامداد وقت‌ گذاشت‌! در اين‌ ميان‌ آن‌چه‌ كه‌ خستگي‌ را از تن‌ و روان‌ او مي‌زدود، ديدن‌ روحية‌ رزمندگاني‌ بود كه‌ براي‌ رسيدن‌ هنگام‌ عمليات‌ لحظه‌شماري‌ مي‌كردند. در پايان‌ تمريني‌ وقتي‌ صداي‌ رجزهاي‌ آنان‌ را مي‌شنيد و صبح‌ هنگام‌ وقتي‌ شعارهاي‌ حماسي‌ آنان‌ را مي‌شنيد، به‌ راستي‌ به‌ وجد مي‌آمد و دوست‌ داشت‌ مانند يك‌ رزمندة‌ گمنام‌ در ميان‌ آنان‌ باشد.
فرزندان‌ امام‌، كه‌ حالا مديريت‌ جنگ‌ به‌ دستشان افتاده‌ بود، هر يك‌ مي‌كوشيدند با ابتكاراتي‌، نهايت‌ استفاده‌ را از اصل‌ غافلگيري‌ كنند و تا دشمن‌ به‌ خود آيد، يگان‌ خود را به‌ بهترين‌ جاي‌ ممكن‌ برسانند. در لشگر 21 حمزه‌ براي‌ رسيدن‌ به‌ پشت‌ دشمن‌، پيرمردي‌ را از يزد آورده‌ بودند تا با راهنمايي‌ او كانالي‌ به‌ طول‌ 400 متر در زير زمين‌ زده‌ شود. رزمندگان‌ تيپ‌ نجف‌، در محور ميشداغ‌ براي‌ دور زدن‌ دشمن‌ كوه‌ را مي‌شكافتند. اما فرمانده‌ تيپ‌ 27 محمدرسول‌الله‌(ص‌)، براي‌ رسيدن‌ به‌ پشت‌ دشمن‌ ابتكار ديگري‌ انديشيده‌ بود. حاج‌احمد متوسليان‌ سرانجام‌ در يكي‌ از روستاهاي‌ دزفول‌ چوپاني‌ را يافته‌ بود كه‌ راه‌هايي‌ بلد بود كه‌ مي‌توانست‌ او را تا ارتفاعات‌ علي‌ گره‌زد و حتي آن سوي ابوصليبي‎خات ببرد. او به‌ كريم‌ رحيم‌دليري‌ اعتماد كرد و به‌ همراه‌ او رفت‌. چهار شب‌ بعد وقتي‌ برگشت‌، تا پشت‌ توپخانة‌ سپاه 4 عراق رفته‌ بود. حاج‎احمد سه‌ نفر از فرماندهان‌ گردان‌هايش‌ را مأمور كرد كه‌ آنقدر با كريم‌ به‌ شناسايي‌ بروند تا راهكاري‌ براي‌ رساندن‌ نيروها به‌ پشت‌ توپخانه‌ دشمن‌ بيابند.
سرهنگ‌، روزي‌ براي‌ ديدن‌ راهي‌ كه‌ رزمندگان‌ تيپ‌ نجف‌ از ميان‌ كوه‌ باز كرده‌ بودند، به‌ منطقه‌ ميشداغ‌ و زليجان‌ رفته‌ بود. هنگام‌ برگشت‌ به‌ يگاني‌ از رزمندگان‌ اين‌ محور برخورد كه‌ در يك‌ صف‌ در حال‌ تمرين‌ اسلحه‌ بودند، هر چه‌ چشم‌ گرداند نيروهاي‌ ارتشي‌ را ميانشان‌ نديد. نگران‌ شد و خواست‌ از سرهنگ‌ عبادت‌ فرمانده‌ ارتشي‌ يگان‌ بپرسد، پس‌ نيروهاي‌ شما كجايند اين‌ها همه‌ كه‌ بسيجي‌اند، كه‌ متوجه‌ اسلحه‌هاي‌ ژـ 3‌ در دست‌ بعضي‌ از رزمندگان‌ شد. از اين‌ درهم‌ آميختگي‌ ارتش‌ و سپاه‌ چنان‌ خوشحال‌ شد كه‌ نتوانست‌ از آنان‌ چشم‌ بركند و به‌ قرارگاه‌ برگردد. به‌ ميانشان‌ رفت‌ و مدتي‌ پيششان‌ ماند. نماز ظهر و عصر را با آنان‌ خواند و بعدها هميشه‌ از اين‌ خاطره‌ ياد مي‌كرد و از دو فرمانده‌ ارتشي‌ و سپاهي‌ آن‌ يگان‌ به‌ عنوان‌ اسوه‌ در ايجاد وحدت‌ نام مي‎برد.
از زيباترين‌ صحنه‌هايي‌ كه‌ يادم‌ هست‌، وحدت‌ و يكپارچگي‌ قبل‌ از عمليات‌ بود... از بچه‌هايي‌ كه‌ در اين‌ صحنه‌ خيلي‌ زحمت‌ كشيدند ـ نمونة‌ ارتشي‌ را بگوييم‌ ـ سرتيپ‌ دو كريم‌ عبادت‌ بود و از بچه‌هاي‌ سپاه‌ هم‌ كه‌ اسوه‌ بودند و در صحنه‌ نقش‌ مؤثري‌ براي‌ وحدت‌ داشتند، برادر احمد كاظمي‌ بود؛ فرمانده‌ تيپ‌ نجف‌اشرف‌.
اما برخلاف‌ انتظار سرهنگ‌ صياد و فرماندهي‌ سپاه‌، ادغام‌ يگان‌هاي‌ ارتش‌ و سپاه‌ آن‌ گونه‌ كه‌ آنان‌ سازماندهي‌ كرده‌ بودند، در عمل‌ اجرا نشد و بعدها در طول‌ جنگ‌ تقريباً فراموش‌ شد.
«به‌ علت‌ عدم‌ تجانس‌ نيروها، ايجاد يگان‌هاي‌ ادغامي‌ در عمل‌ با مشكل‌ مواجه‌ شد... به‌ هر حال‌ آن‌چه‌ كه‌ در عمل‌ به‌ وقوع‌ پيوست‌ اين‌ بود كه‌ در ردة‌ قرارگاه‌ كربلا و قرارگاه‌هاي‌ عمدة‌ تابعه‌، فرماندهي‌ مشترك‌ به‌ وجود آمد ولي‌ در رده‌هاي‌ لشكر و پايين‌تر هر يك‌ از نيروهاي‌ ارتش‌ و سپاه‌، فرماندهي‌ خود را حفظ‌ نمودند و يگان‌ها دوش‌ به‌ دوش‌ يكديگر عمل‌ مي‌كردند.»

 [External Link Removed for Guests] 
پاينده باد ايران زنده باد ايراني

وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]

صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 2653
تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 2612 بار
سپاس‌های دریافتی: 5561 بار
تماس:

پست توسط moh-597 »

فصل يازدهم

در كوچه‌ و بازار سخن‌ از عمليات‌ بزرگي‌ بود كه‌ بايد انجام‌ مي‌شد. پيروزهاي‌ حمله‌هاي‌ اخير، قول‌هايي‌ كه‌ مسؤولان‌ نظام‌ در سخنراني‌هايشان‌ مي‌دادند و از مردم‌ مي‌خواستند به‌ جبهه‌ اعزام‌ شوند و... همه‌ حكايت‌ از آن‌ داشت‌ كه‌ ايران‌ عمليات‌ بزرگي‌ در پيش‌ دارد و مردم‌ بي‌صبرانه چشم‌ انتظار شنيدن‌ خبرخوشي بودند تا روزهاي‌ پاياني‌ سال‌ پراز سختي‌ 60 را با فتح‌ و پيروزي‌ به‌ پايان‌ برسانند. اما فرماندهان‌ جنگ‌ هر روز به‌ مانع‌ جديدي‌ برمي‌خوردند و عمليات‌ به‌ تعويق‌ مي‌افتاد. و اين‌ تأخيرها آن‌قدر طول‌ كشيد كه‌ سرانجام‌ دشمن‌ دريافت‌ كه‌ ماجرا از چه‌ قرار است‌!
از سرفرماندهي‌ كل‌ نيروهاي‌ مسلح‌ عراق، به‌ فرماندهي‌ سپاه‌ 4 اطلاع‌ داده‌ شد كه‌ آن‌ها با تجزية‌ و تحليل‌ مجموعة‌ اطلاعات‌ به‌ دست‌ آوردة‌ خود، چنين‌ نتيجه‌ گرفته‌‎اند كه‌:
«حملة‌ قواي‌ دشمن‌ در منطقة‌ شمالي‌ ـ حمله‌هاي‌ مطلع‌الفجر و محمدرسول‌الله ـ با اين‌ هدف‌ صورت‌ گرفته‌ بود كه‌ توجه‌ ما را از منطقة‌ دزفول‌ و شوش‌ منحرف‌ سازند؛ ليكن‌ براساس‌ آن‌چه‌ مشاهده‌ مي‌شود، دشمن ـ ايران ـ قطعاً مي‌خواهد عمليات‌ اصلي‌ خود را در همين‌ مناطق‌ (غرب‌ دزفول‌ و شمال‌ شوش‌) انجام‌ دهد.»
دشمن حالا كه بو برده بود‌ ايران‌ از كجا مي‌خواهد عمليات‌ كند، درنگ‌ را جايز ندانست‌ و پيش‌ دستي‌ كرد. در دو محور از چهار محوري‌ كه‌ براي‌ عمليات‌ كربلاي‌ 2 (فتح‌المبين‌) كار مي‌شد، حمله‌ كرد. هر چند به‌ موفقيت‌ چشمگيري‌ دست‌ نيافت،‌ اما سرفرماندهي عراق مدعي‌ شد كه‌ دست‌ ايران‌ را خوانده‌ است‌ و نيروهاي‌ ايراني‌ قادر به‌ اجراي‌ عمليات‌ وعده‌ داده‌ شده‌، نخواهند بود. خبرگزاري‌هاي جهان‌ نيز اين‌ خبر را تكرار كردند و كوشيدند با عظيم‌ جلوه‌ دادن‌ قدرت‌ دفاعي‌ عراق، فرماندهان‌ ايراني‌ را از انجام‌ عمليات‌ منصرف‌ كنند.
اكنون‌ به‌ نظر مي‌رسيد كه دشمنِ ابتكار عمل‌ را به‌ دست‌ گرفته‌ است‌. فرماندهان‌ ايراني‌ اگر از دو محور باقيمانده‌ حمله‌ مي‌كردند، به‌ سختي‌ مي‌توانستند به‌ نتايج‌ مورد نظرشان‌ برسند.
نهايتاً قرار شد گره‌ كار به‌ دست‌ فرماندهي‌ كل‌ قوا حضرت‌ امام‌ خميني‌ گشوده‌ شود.
ظهر روز 29 اسفند، حجت‌الاسلام‌ هاشمي‌رفسنجاني‌، نمايندة‌ امام‌ در شوراي‌ عالي‌ دفاع‌ در منزلش‌ مشغول‌ مطالعه‌ بود كه‌ تلفن‌ زنگ‌ زد. محسن‌ رضايي‌ خبر حملة‌ عراق را به‌ او رساند و خواست‌ فوراً خود را به‌ منطقه‌ برساند. اما هاشمي پيشنهاد كرد، آن‌ها به‌ تهران‌ بيايند تا در محضر امام‌ و ديگر‌ مسؤولان‌ تصميم‌ لازم‌ گرفته‌ شود.
قرار شد يكي‌ از دو فرمانده‌ ارشد جنگ‌، به‌ ديدار امام‌ برود و ديگري‌ جبهه‌ را فرماندهي‌ كند. محسن‌ رضايي‌ مأمور اين‌ كار بزرگ‌ شد اما فرصت‌ آن‌قدر كم‌ بود كه‌ رفت‌ و برگشت‌ با هواپيماي‌ مسافربري‌ وقت‌ مي‌گرفت‌ در حالي‌كه‌ او بايد تا شب‌ برمي‌گشت‌. يكي‌ از خلبانان‌ جنگنده‌ شكاري‌، گفت‌: «من‌ خلبان‌ اف‌ ـ پنج‌» هستم‌. ما مجاز نيستيم‌ در كابين‌ كمك‌ خلبان‌ يك‌ نفر ديگر را سوار كنيم‌. بايد حتماً خلبان‌ باشد. ولي‌ من‌ آمادگي‌ دارم‌، هر كدام‌ از شما كه‌ خواستيد، در مدت‌ بيست‌ دقيقه‌ به‌ تهران‌ برسانم‌ و از آن‌ طرف‌ هم‌ در اين‌ مدت‌ برگردانم‌.»
پيشنهاد سرگرد حق‌شناس‌، پذيرفته‌ شد و برادر رضايي‌ با او به‌ تهران‌ پرواز كرد.
وقتي‌ كه‌ برگشت‌، گيج‌ بود و تمام‌ اعضا و جوارحش‌ خسته‌ بود. نشستن‌ در جت‌ و پرواز با سرعت‌ صوت‌، آموزش‌ و آمادگي‌هاي‌ فيزيكي‌ خاصي‌ مي‌خواست‌ كه‌ تنها خلبانان‌ داشتند. او آن‌ شب‌ مردانگي‌ كرد و ايستاد، گزارش‌ سفرش‌ را داد و... اما چند روز بعد از پا افتاد و كارش‌ به‌ بستري‌ شدن‌ كشيد.
او گزاش‌ داد كه‌:
رفتم‌ خدمت‌ حضرت‌ امام‌ و به‌ ايشان‌ گفتم‌ وضعمان‌ خيلي‌ خراب‌ است‌ و واقعاً مانده‌ايم‌ كه‌ چه‌كار كنيم‌. مهمات‌ كم‌ داريم‌، دشمن‌ به‌ ما حمله‌ كرده‌، نيروهايمان‌ كم‌ است‌، اصلاً منطقه‌، يك‌ منطقة‌ عجيب‌ و غريبي‌ است‌...
امام‌ با آرامش‌ كامل‌ سخنان‌ او را شنيده‌ بودند و سپس‌ دستور داده‌ بودند كه‌: «برويد حمله‌ را بكنيد كه‌ ان‌شاءالله‌ پيروزيد.» رضايي‌ خواسته‌ بود حداقل‌ استخاره‌اي‌ بكنند. ايشان‌ فرموده‌ بودند: «آيا شك‌ داريد؟» او‌ گفته‌ بود: «نخير. اما براي‌ اطمينان‌ قلب‌، عرض‌ كردم‌.» فرموده‌ بودند:
من‌ استخاره‌ نمي‌كنم‌. ولي‌ خودتان‌ برويد به‌ طلب‌ خير قرآن‌ را باز كنيد و نگران‌ نباشيد. مشكلتان‌ حل‌ مي‌شود. برويد اقدام‌ كنيد.
طبق‌ دستور ايشان‌‌، قرآن‌ به‌ طلب‌ خير باز شد. سورة‌ فتح‌ آمد. انسان‌ چقدر بايد اعتقاد داشته‌ باشد كه‌ قرآن‌ را باز كند و سورة‌ فتح‌ بيايد. اين‌ را با صداقت‌ عرض‌ مي‌كنم‌، هر چقدر الان‌ آيات‌ سوره‌ فتح‌ را بخوانم‌، به‌ اندازه‌اي‌ كه‌ خداوند آن‌ زمان‌ به‌ من‌ توفيق‌ قوت‌ قلب‌ و ازدياد ايمان‌ و اعتقاد براي‌ انجام‌ تكليف‌ داد، نمي‌توانم‌ آن‌ حالت‌ را داشته‌ باشم‌.
فرماندهان‌ جنگ‌ چنان‌ به‌ وجد آمده‌ بودند كه‌ از شنيدن‌ آواي‌ ملكوتي‌ قرآن‌ سير نمي‌شدند. آن‌ شب‌ و شب‌هاي‌ بعد بارها يكي‌ از سپاهيان‌ كه‌ صداي‌ خوشي‌ داشت‌، اين‌ سورة‌ را برايشان‌ خواند. آن‌ شب‌، مردم‌ ايران‌ هنگامي‌ در كنار سفره‌هاي‌ عيد، سال‌ جديد را آغاز مي‌كردند كه‌ فرزندانشان‌ در خط‌ مقدم‌ جبهه‌ آمادة‌ شنيدن‌ فرمان‌ عمليات‌ بودند، ولي‌ به‌ هر تقدير آن‌ شب‌ اين‌ فرمان‌ صادر نشد.
پاينده باد ايران زنده باد ايراني

وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]

صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 2653
تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 2612 بار
سپاس‌های دریافتی: 5561 بار
تماس:

پست توسط moh-597 »

سرانجام‌ غروب‌ روز اول‌ فروردين‌، انتظار به‌ پايان‌ رسيد و اين‌ پيام‌ از فرماندهي‌ جنگ‌، به‌ قرارگاه‌هاي‌ تابعه‌، ارسال‌ شد:
«از قرارگاه‌ كربلا 2، به‌ قرارگاه‌هاي‌ قدس‌، فجر، نصر و فتح‌، ساعت‌ (س‌) روز (ر) ساعت‌ 30 00 روز 2 / 1 / 61 تعيين‌، و شروع‌ عمليات‌ با كد بسم‌الله‌ القاصم‌ الجبارين‌. يا زهرا عليها السلام‌ خواهد بود.»
رزمندگان‌ بي‌قرار، يكديگر را در آغوش‌ فشردند. لحظاتي‌ در تاريكي‌ مطلق‌ پشت‌ خاكريز، با اشك‌ و گريه‌ با همديگر قول‌ و قرارها گذاشتند. آناني‌ كه‌ شهيد مي‌شدند بايد قول‌ شفاعت‌ مي‌دادند به‌ شرط‌ اين‌ كه‌ آناني‌ كه‌ مي‌ماندند امام‌ را تنها نگذارند. بعداز وداع‌ ستون‌ها راه‌ افتادند.
حمله با اندكي تأخير آغاز شد. در همان ساعات اوليه رزمندگان محورهاي قدس و نصر موفق شدند خط را بشكنند و به موفقيت‌هاي قابل توجهي برسند طوري كه نيروهاي قرارگاه قدس توانستند دشت‎عباس را آزاد كنند و نيروهاي قرارگاه نصر هم موفق شدند تا پشت توپخانه دشمن در ارتفاعات علي‎گره زد برسند و به تمامي اهداف از پيش تعيين شده دست يابند. اما در دو محور ديگر هم‌چنان كه پيش‎بيني مي‎شد كار قابل‎توجهي انجام نگرفت.
صبح روز دوم فروردين پاتك عراق شروع شد. صدام خود را به منطقه رسانده بود و در قله برغازه درقرارگاه سپاه 4 در كنار سپهبدش هشام الفخري عمليات را هدايت مي‎كرد تا دشت عباس را بگيرند. ستوني از تانك‌هاي مدرن تي‎ـ72 لشكر 10 زرهي عراق روانه ميدان شد. هلي‎كوپترها پشت‎ سرهم به پرواز درآمدند و دامنه ارتفاعات تينه مملو از كماندو شد. جنگ سختي درگرفت. تنها پناه نيروهاي ايراني تپه كوچكي بود به نام يال 251. تمام آتش‌ها نيز به همان سو بود تا آن را اشغال كنند. به فرمان سرهنگ صياد‎شيرازي تيپ 2 از لشكر92 خوزستان به آن‌جا اعزام شد. اما كاري از پيش نرفت. دشمن نه تنها تانك‌هاي مدرن داشت و بلكه برخلاف نيروهاي ايراني با قرارگرفتن در دامنه تينه به تمام منطقه اشراف داشت و قدرت عمل به نيروهاي زرهي ايران نمي‎داد. وقتي هفت دستگاه از تانك‌هاي چيفتن تيپ 2 يكي بعداز ديگري منهدم شد، يأس و نااميدي سرتاسر تيپ را فراگرفت و براي نجات بقيه تانك‌ها تصميم گرفتند به عقب برگردند . سرهنگ چاره‎اي نداشت جز اين كه خود را به وسط معركه برساند. هلي‎كوپترش در ميان تانك‌هايي كه عقب‎نشيني مي‎كردند نشست. دادش درآمد. به فرمانده تيپ تاخت.
وضعيت عجيبي بود. بررسي كردم و متوجه شدم فرمانده تيپ ترسيده. درست است كه تانك‌هايش خورده ولي بيش‌تر، ترس فرمانده تيپ موجب عقب‎نشيني شده بود. قپه‎هاي سرهنگي همراهم داشتم. يك فرمانده گرداني بود كه بين آن‌ها خيلي شجاعت داشت،‌ به نام لهراسبي كه لرستاني بود. قبلاً او را مي‎شناختم. در عمليات طريق‎القدس خيلي فداكاري كرده بود. ديدم روحيه‎اش عالي است. گفت: مي‎زنيم ما، مسأله‎اي نيست.
سريع گفتم: تو فرمانده تيپ بشو.
باورش نمي‎شد. گفت: مگر مي‎شود؟ توي ميدان جنگ…
گفتم: اين درجه‎ات، تو بشو فرمانده تيپ.
همان‌جا سريع به همه ابلاغ كردم كه فلاني به سرهنگي ارتقا درجه پيدا كرد و از اين لحظه فرمانده تيپ است. البته شخصيت فرمانده قبلي را هم حفظ كردم…
تدبير سرهنگ صياد چاره‎ساز شد و تيپي كه داشت عقب مي‎نشست دوباره به ميدان آمد و با روحيه شگفت‎آوري چنان ايستادگي كرد كه ستون عظيم زرهي سپاه 4 عراق تا شب نتوانست دشت را دوباره اشغال كند. با فرا رسيدن شب صدام و فرماندهانش دست از كار كشيدند به اميد اين كه فردا صبح كار را يكسره كنند. آن‌ها هيچ گمان نمي‎بردند كه فرماندهان ايراني بتوانند به‎زودي مرحله دوم حمله خود را آغاز كنند. اما در همان زمان فرماندهي قرارگاه كربلا با سازماندهي مجدد و چند جابه‌جايي در مأموريت نيروها، آماده مي‎شد تا ساعاتي بعد مرحله دوم عمليات را آغاز كند. قرارگاه مركزي كربلا، همه فرماندهان را براي جلسه مهمي فرا خواند. در اين جلسه بعداز تحليل مرحله اول عمليات. رحيم صفوي گفت: «اكنون وضعيت طوري است كه هركس زودتر شمشير بكشد، مي‎برد.»
همه فرماندهان به اين نتيجه رسيدند كه بايد زودتر از آشفتگي دشمن استفاده كنند و كار را يكسره كنند و گرنه اگر دير بجنبند روزهاي سختي را پيش‌رو خواهند داشت.
نيمه‎هاي شب وقتي صدام با غرش توپ‌هاي ايراني سراسيمه از خواب برخاست، خبردار شد كه حمله جديد ايران از سه نقطه ديگر آغاز شده است. آن‌ها خط را شكسته‎اند و پيش مي‎آيند. او و فرماندهانش براي نگه‎داشتن جبهه رقابيه چاره‎اي نداشتند جز اين كه لشكر 10 زرهي را از دشت عباس به رقابيه بكشانند.
دشمن هرچند در مرحله دوم عمليات، ارتفاعات استراتژيك و تنگه رقابيه را از دست داد، اما از ادامه كار نااميد نشد و نقطه ضعف جبهه ايران را دريافت. به علت عدم موفقيت در بعضي از محورها الحاق نيروها به همديگر مشكل بود و به گونه‎اي كه بين دو محور شصت كيلومتر فاصله افتاده بود. بنابراين برشدت پاتك‌هايش افزود و از سه طرف نيروهاي جبهه‎هاي نصر و قدس را به محاصره درآورد. وضعيت پيچيده‎تر شد.
واقعاً به اين نكته رسيديم كه خطر اين هست كه دوباره از دستمان بگيرند. مشخص بود كه دشمن دارد خودش را آماده مي‎كند تا با يك حركت يكپارچه زرهي، كار را تمام كند. با برادر رضايي به اين نتيجه رسيديم كه اگر توقف كنيم و بخواهيم همين‎جا بمانيم و دفاع كنيم، كارمان ساخته است. دشمن مي‎آيد منطقه را پس مي‎گيرد. بايد تك را ادامه داد ولي چون طرحي براي ادامة تك نداشتيم و فقط براي همين دو محور طرح داشتيم، بايد همان موقع طرح مي‎ريختيم و اجرا مي‎كرديم. دو تايي، با يقين، به يك تصميم واحد رسيديم كه راهي نيست جز اين‌كه تنگة عين‎خوش نگه‎داشته شود، ولي از محور كوت‎كاپون و سه راهي دهلران و پل‎نادري، تك را به طرف ارتفاعات رادار ادامه دهيم. يعني كاري را كه مي‎خواستيم از آن طرف بكنيم، حالا از جناح شمالي و جناح چپ دشمن انجام بدهيم. طرح، هم براي دشمن چيز جديدي بود و هم اين كه خود را گير نمي‎انداختيم. در ضمن، فاصله‎اش تا هدف زياد نبود. روي نقشه حساب كرديم، پنج ساعت راهپيمايي تا ارتفاعات رادار داشتيم. تصميم را گرفتيم.
طرح اين مرحله از عمليات اين گونه بود كه ابتدا بايد بخشي از نيروهاي جبهه نصر، شبانه از سمت شمال به پشت مواضع دشمن در ارتقاعات ابوصليبي‎خات نفوذ مي‎كردند و با درگير شدن آنان در تمامي چهار جبهه حمله آغاز مي‎شد. براي اين‎كه دشمن متوجه نيروهاي نفوذ كننده نشود، در سمت شرق جبهه فجر بايد در طول شب با اجراي آتش و عمليات ايذايي دشمن را مشغول به خود مي‎كرد.
بي‎شك اين مرحله حساس‌ترين بخش عمليات فتح‎المبين بود. اگر عمليات با موفقيت انجام مي‎شد، پيروزي بزرگي نصيب رزمندگان اسلام مي‎شد. زيرا علاوه بر الحاقي كه بين رزمندگان عمل‎كننده صورت مي‎گرفت، آنان به سايت‌هاي افسانه‎اي صدام هم دست مي‎يافتند. بر فراز ارتفاعات ابوصليبي‎خات دو سايت رادار و موشكي وجود داشت كه براي حاكم عراق از چنان حيثيتي برخوردار بود كه روزي مستانه گفته بود: اگر كسي سايت‎ها و ارتفاعات رادار را فتح كند، من كليد بصره را به او مي‎دهم!
سازماندهي به سرعت صورت گرفت و ستون‌ها راه‌ افتادند. آن‌ها بايد ساعت‌ها در سكوت‌ محض‌ و در ظلمات‌ شب‌ مه‌آلود، از تو شيارها پياده‌ روي‌ مي‌كردند و پيش‌ از ساعت‌ 30 بامداد مي‌رسيدند به‌ آن‌جاهايي‌ كه‌ مأموريت‌ داشتند. آن‌گاه‌ منتظر مي‌ماندند تا با فرمان‌ فرماندهي‌ جنگ‌، به‌ سوي‌ دشمن‌ يورش‌ برند.
اما ساعتي‌ بعد به‌ قرارگاه‌ كربلا، خبري‌ رسيد كه‌ همة‌ فرماندهان‌ عالي‌رتبة‌ جنگ‌ را به‌ ماتم‌ برد و تصميم‌ قطعي‌ گرفتند، بگويند نيروها برگردند! بنا به‌ اطلاعات‌ رسيده‌ 150 تريلي‌ تانك‌بر از تنگة‌ ابوغريب‌ عبور كرده‌ و به‌ سوي‌ تپه‌هاي‌ علي‌گره‌زد روانه‌ شده‌ بودند. آن‌ها تكشان‌ را صبح‌ شروع‌ مي‌كردند و قطعاً با اين‌ حساب‌ يگان‌هاي نفوذي قتل‌عام‌ مي‌شدند.
توي‌ اتاق جنگ‌ وحشت‌ كرديم‌. (كلمة‌ وحشت‌ بجاست‌) همه‌ شروع‌ به‌ تجزية‌ و تحليل‌ روي‌ نقشه‌ كردند كه‌ اگر دشمن‌ اين‌ كار را بكند، كارمان‌ ساخته‌ است‌. آن‌ هم‌ چطور كارمان‌ ساخته‌ است‌؟ يك‌ عده‌ نيرو را فرستاده‌ايم‌ جلو، يك‌ عده‌ هم‌ كه‌ اين‌جا هستند. دشمن‌ مي‌آيد و هر دو را داغان‌ مي‌كند. ديگر براي‌ ما نيرويي‌ نمي‌ماند.
حدود ده‌ و نيم‌ يا يازده‌ شب‌ بود كه‌ ديدم‌ همه‌ نظر مي‌دهند بهتر است‌ بگوييم‌ نيروها برگردند. چون‌ حداقل‌ نيرويي‌ است‌ كه‌ در دست‌ داريم‌ و فردا پشتش‌ بريده‌ نمي‌شود. بعد هم‌ شايد بتوانيم‌ از مواضع‌ فعلي‌ دفاع‌ كنيم‌.
من‌ با حالتي‌ كه‌ پاهايم‌ نمي‌كشيد، براي‌ ابلاغ‌ اين‌ دستور به‌ طرف‌ بي‌سيم‌ رفتم‌. حالتي‌ هم‌ شده‌ بود كه‌ ديگر دستور فرمانده‌ نبود؛ يك‌ شورايي‌ تشخيص‌ داده‌ بود ... پاهايم‌ رغبت‌ اين‌ را نداشت‌ ولي‌ رفتم‌ به‌ طرف‌ بي‌سيم‌ كه‌ بگويم‌ برگردند.
و اين‌ جا بود كه‌ بازهم‌ دل‌ صياد در برابر عقل‌ و تخصصش‌ قد علم‌ كرد. هر چقدر كه‌ عقل‌ عجله‌ داشت‌ پيام‌ اعلام‌ شود، دل‌ روا نمي‌داد. در آن‌ لحظه‌ تمام‌ مسؤوليت‌ عمليات‌ با او بود؛ زيرا فرمانده‌ سپاه‌ بر اثر خستگي‌هاي‌ پرواز تهران‌، بي‌خوابي‌ها و اضطراب‌ها در زير سرُم‌ بود. سرهنگ‌، در لحظة‌ بسيار سرنوشت‌سازي‌ قرار گرفته‌ بود. درنگ‌ كرد. گوشي‌ را به‌ زمين‌ گذاشت‌ تا تصميم‌ ديگري‌ بگيرد.
از آن‌ روز كه‌ فرماندهي‌ نيرو را به‌ دست‌ گرفته‌ بود، فراوان‌ كوشيده‌ بود، ضمن‌ احترام‌ به‌ تخصص‌ و علم‌ و دانش‌ فرماندهانش‌، آنان‌ را متوجه‌ چيزهاي‌ ديگري‌ هم‌ بكند. «توكل‌ به‌ خدا»، اعتقاد به‌ اين‌ كه‌ «يك‌ رزمندة‌ مؤمن‌ برابر ده جنگجوي‌ كافر، بازدهي‌ دارد و... چيزهايي‌ نبودند كه‌ در دانشكده‌هاي‌ فرماندهي‌ تدريس‌ شوند. از آن‌ لحظه‌ كه‌ محسن‌ رضايي‌ با نظر مثبت‌ امام‌ به‌ آغاز عمليات‌ برگشته‌ بود، از آن‌ زمان‌ كه‌ در تفألشان‌ به‌ قرآن‌ سورة‌ فتح‌ آمده‌ بود، سرهنگ‌صياد، نفر اول‌ دوره‌هاي‌ آموزشي‌ دانشكدة‌ افسري‌ و دورة‌ «هواشناسي‌ بالستيك‌» آمريكا، كوشيده‌ بود «فكر تخصصي‌» را در خود كور كند.
«پس‌ از آن‌ [شنيدن‌ آيات‌ سورة‌ فتح‌] فكر تخصصي‌ را هم‌ در خودمان‌ كور كرديم‌. چاره‌اي‌ نداشتيم‌. اگر مي‌خواستيم‌ به‌ آن‌ اكتفا كنيم‌، همة‌ جواب‌ها منفي‌ بود. آن‌هايي‌ كه‌ در معيار تخصصي‌ برآورد مي‌كردند، آن‌ها را هم‌ كنترل‌ كرديم‌ كه‌ نبايد اين‌طور باشد..»
تصميم‌ گرفت‌ خارج‌ از فضاي‌ جلسه‌، نظر شخصي‌ تعدادي‌ از فرماندهان‌ برجستة‌ سپاه‌ و ارتش‌ را بپرسد. غلامعلي‌ رشيد را خواست‌.
گفتم‌: وضع‌ اين‌طوري‌ است‌، ته‌ قلبت‌ چه‌ مي‌بيني‌؟
گفت‌: والله‌ اوضاع‌ خيلي‌ خراب‌ است‌ ولي‌ ته‌ قلبم‌ اميدوارم‌ كه‌ امشب‌ بچه‌ها موفق‌ بشوند.
پرسيدم‌: پس‌ چرا در جلسه‌ نظرية‌ آن‌طوري‌ دادي‌؟
گفت‌: خوب‌، چه‌ بگويم‌؟ به‌ چه‌ دليلي‌ بگويم‌؟
شيهد باقري‌ را خواستم‌. او هم‌ همين‌ را گفت‌. تيمسار حسني‌سعدي‌ را خواستم‌. او هم‌ افسر بسيار لايقي‌ بود. با اين‌كه‌ چهرة‌ تحصيل‌ كرده‌ و متخصص‌ ـ و البته‌ متعهد بود ـ گفت‌: اصلاً دلم‌ رغبت‌ نمي‌كند كه‌ اين‌ها برگردند.
ديدم‌ كه‌ نظرية‌ فردي‌، همه‌ با قلب‌هايشان‌ صحبت‌ مي‌كنند ولي‌ در نظرية‌ جمعي‌ با زبان‌ تخصص‌ حرف‌ مي‌زنند.
تصميم‌ خودم‌ را گرفتم‌. گفتم‌: ابلاغ‌ نمي‌كنم‌ كه‌ برگردند. بگذار باشند.
ساعات‌ بعد، سرهنگ‌ تاوان‌ اين‌ تهور را داد. او و دوستانش‌ شب‌ بسياري‌ سختي‌ را گذراندند. شبي‌ كه‌ لحظاتش‌ بسيار سنگين‌ و كشنده‌ بود. او بارها از تصميمش‌ پشيمان‌ شد. اما تقدير چيز ديگري‌ را رقم‌ مي‌زد!
ماجرا از آن‌جا آغاز شد كه‌ ساعت‌ 30 دقيقة‌ بامداد او وقتي‌كه‌ مي‌خواست‌، فرمان‌ حمله‌ را صادر كند، قرارگاه‌ نصر اعلام‌ كرد يگان‌هاي مورد نظر هنوز به‌ پاي‌ كار نرسيده‌ است‌. ناچار ايستادند. شايد تنها تعداد كمي‌ از فرماندهان‌ مي‌دانستند كه‌ حاج‌ احمد متوسليان‌ فرمانده‌ تيپ‌ محمدرسول‌الله‌ چه‌ مأموريت‌ مهمي‌ به‌ اين‌ گردان‌ها داده‌ است‌. زمان‌ به‌ سرعت‌ مي‌گذشت‌ اما هنوز گردان‌ حبيب‌ (كه‌ تلفيقي‌ از گردان‌ حبيب‌ تيپ‌ 27 حضرت‌ رسول‌ و گردان‌ 44 تيپ‌ 2 لشگر 21 حمزة‌ ارتش‌ بود) به‌ جاده‎اي كه در ميانه راه بود، نرسيده‌ بود. در حالي‌كه‌ بعد از آن‌جا باز بايد در پناه‌ دو گردان‌ ديگر، 12 كيلومتر راه‌ مي‌پيمودند تا به‌ آن‌جايي‌ مي‌رسيدند كه‌ فرماندهان مي‌خواستند.
نگراني‌ و اضطراب‌ تمام‌ فضاي‌ اتاق جنگ‌ را فرا گرفته‌ بود. فرماندهان‌ مي‌دانستند هرچه‌ به‌ صبح‌ نزديك‌ شوند، احتمال‌ شكست‌ بيش‌تر خواهد بود.
اما بشنويد از آن سو:
در آن دل‌ شب‌ محسن‌ وزوايي‌ كه‌ سر ستون‌ گردانش‌ راه‌ مي‌رفت‌، ناگهان‌ احساس‌ كرد، منطقه‌ برايش‌ ناآشناست‌. باورش‌ برايش‌ مشكل‌ بود. او بيش‌ از اين‌ بارها با چوپان‌ دزفولي‌ اين‌ مسير را آمده‌ بود و از قدم‌ به‌ قدم‌ مسير عبور نيروهايش‌ در شب‌ عمليات‌، نشانه‌ برداشته‌ بود اما اكنون‌ در ظلمت‌ شب‌ و در دل‌ بيابان‌، هيچ‌ يك‌ از آن‌ نشاني‌ها را نمي‌ديد. اين‌ جوان‌ 22 ساله‌ كه‌ روزي‌ رتبة‌ اول‌ كنكور را در رشتة‌ شيمي‌ در سراسر كشور به‌ دست‌ آورده‌ بود، اكنون‌ نه‌ تنها مسؤوليت‌ جان‌ ششصد رزمنده‌ را داشت‌، بلكه‌ سرنوشت‌ عمليات‌ هم‌ به‌ سرنوشت‌ او و گردانش‌ گره‌ خورده‌ بود. با فرمانده‌اش‌ تماس‌ گرفت‌ و گفت‌:
ـ احمدجان‌، خوب‌ گوش‌ كن‌، ما ديگر نمي‌توانيم‌ راه‌ برويم‌. مفهوم‌ است‌؟
حاج‌ احمد كه‌ در قرارگاه‌ تاكتيكي‌ بود، با تعجب‌ پرسيد: چي‌؟ چي‌؟ ابداً مفهوم‌ نشد! محسن‌، تو چه‌ مي‌گويي‌؟
ـ حاج‌ احمد، همان‌ كه‌ گفتم‌. ما ديگر نمي‌توانيم‌ راه‌ برويم‌. نه‌ اين‌ كه‌ نخواهيم‌، نشاني‌ را گم‌ كرده‌ايم‌...
حاج‌ احمد وقتي‌ فهميد ماجرا از چه‌ قرار است‌، با خونسردي‌ گفت‌: آقا محسن‌، گوش‌ كن‌ برادر جان‌، به‌ خودت‌ مسلط‌ باش‌… دقت‌ كن‌، نگاهي‌ به‌ اطراف‌ خودت‌ بينداز، حتماً يك‌ چيزهايي‌ را مي‌بيني‌.
وزوايي‌ پرسيد: چه‌ جور چيزهايي‌؟
ـ …‌ آن‌ يارو [ دشمن‌] آن‌ يارو، از طرف‌ آن‌ عارضه‌ [ تپه] آن‌ عارضة‌ پياده‌ ترس‌ برش‌ داشته‌، دارد شليك‌ مي‌كند... مفهوم‌ است‌؟ خب‌ شما حتماً يك‌ چيزهايي‌ را بايد ببيني‌! همان‌، جاي‌ اين‌ها [ گردان‌ حمزه‌ و سلمان‌] است‌
ـ حاج‌ احمد ما اين‌جا چيزي‌ نمي‌بينيم‌.
محسن‌ وزوايي‌، وقتي‌ از آن‌ سو هم‌ نااميد شد، به‌ گردان‌ دستور توقف‌ داد. قدري‌ از نيروهايش‌ دور شد و به‌ نماز ايستاد. معلوم‌ نشد او در آن‌ شب‌ تاريك‌ و در آن‌ بيابان‌ مخوف‌ به‌ خدا چه‌ گفت‌ و چه شنيد كه‌ وقتي‌ برگشت‌، به‌ نيروهايش‌ فرمان‌ عقب‌گرد داد و مدتي‌ بعد در كمال‌ ناباوري‌ به‌ جاده‌ رسيدند و با اطمينان به راه خود ادامه دادند!
… ساعت سه شد يا سه و نيم. نزديك صبح بود و چيزي به روشني هوا نمانده بود. با صداي خيلي آرام و خونسرد، فرماندهان گفتند: به بيست متري دشمن رسيده‎ايم. هوا تاريك بود و اين‌ها خيلي نزديك شده بودند. توي اتاق جنگ حالتي شد كه نمي‎توانم توضيح بدهم. رغبت فرمان‎دادن نداشتم. چه بگويم؟ نيم ساعت مانده به صبح و روشنايي، بگوييم حمله كنيد؟! خسته، از ساعت هفت و نيم راهيپيمايي كرده‎اند حالا بگويم حمله كنيد؟ بعد هم دشمن تانك‌هايش آماده است و مي‎خواهد به ما حمله كند.
چاره‎اي جز دستور نبود. اصلاً مثل اين كه يك عده فكر و دست و مغز مرا گرفته بودند و مي‎گفتند اين كار را بكن. به فرماندهان ابلاغ كردم با همان نام مقدس يازهرا(س) حمله را شروع كنند. بلافاصله بعد از اعلام رمز عمليات با يك زمينه بسيار آماده، همه رو به قبله نشستند و دعاي توسل را شروع كرديم. اين دعاي توسل چنان غلظتي داشت كه در هيچ نقطه‎اي در چند سالي كه در جبهه بودم، در تمام اتاق‌هاي جنگ‎ جاهاي ديگر موردش را نديدم. هركس در توسل خودش بود…
آن صبح فرماندهان عالي‎رتبه قرارگاه كربلا هنگامي به خود آمدند كه بي‌سيم‎ها خبر از تصرف سايت‎ها مي‎دادند. آن‌ها خوب مي‎دانستند كه اين پيروزي شگفت‎آور و به اين آساني، خيلي هم از تدبير آن‌ها نيست. ايمان داشتند كه در پس تدابير آن‌ها دست ديگري است كه كارها را پيش مي‎‎برد. علي برخلاف تصميم فرماندهان، تنها به اتكا فرمان دلش، دستور لغو عمليات را نمي‎دهد. فرمانده سرشار از هوش و استعداد مسير را گم مي‎كند تا ساعت‎ها با تأخير بر سردشمن برسند و دشمن كه تا ساعت سه صبح انتظار حمله را مي‎كشيده به خيال اين كه حالا ديگر صبح شده و ايراني‎ها روز حمله نمي‎كنند با خيال راحت به خواب مي‎رود و…
فرمانده [اسير يكي از] تيپ‌هاي عراقي را كه نمي‎دانم تيپ شماره چند بود، آوردند. ...
[معلوم شد فرماندهان دشمن] قبلاً مي‎دانستند از محور رقابيه حمله مي‎كنيم، ولي الان [براي مرحله سوم] نمي‎دانستند كه از كجا ادامه مي‎دهيم. اين بود كه فرماندهي دشمن ابلاغ مي‎كند كه تا ساعت سه آماده باشند، يعني همه پشت سلاح‌هايشان باشند. ساعت سه مي‎گويد اگر اين‌ها حمله مي‎كردند، تا الان كار را شروع مي‎كردند، ديگر نزديك صبح است و اين‌ها حمله نخواهند كرد. آن فرمانده تيپ عراقي مي‎گفت: آن‌قدر با خيال راحت رفتيم و خوابيديم كه حتي لباس‌هايمان را هم درآورديم. با لباس زير خوابيديم تا اين‌كه ساعت سه‎ونيم متوجه شديم بالاي سرمان هستيد.
بعد از اين پيروزي بزرگ، رزمندگان اسلام ديگر معطل طرح قرارگاه نماندند بلكه خود مرحله چهارم عمليات را آغاز كردند و پيش رفتند و به زودي رسيدند به ارتفاعات برغازه و قرارگاه تاكتيكي سپاه چهار را فتح كردند. آنان آن روز اگر كمي زودتر به قرارگاه مي‎رسيدند چه بسا سرنوشت جنگ به كلي عوض مي‎شد!
آن روز وقتي يكي از اسيران عراقي گفت اگر كمي زودتر مي‎آمديد، صدام را هم مي‎توانستيد، دستگير كنيد، بزرگان خيلي اين خبر را جدي نگرفتند، اما سال‌ها بعد وقتي ژنرال حسين كامل مجيد داماد فراري صدام در اردن آن ماجرا را افشا كرد، تازه فهميدند آن روز چه شكاري را از دست داده‎اند!
«در منطقه شوش ـ دزفول هنگامي كه نيروهاي ايران در منطقه سپاه چهارم عراق پيشروي كردند، واحدهاي پشتيباني اين سپاه رزمي نيز از بين رفت و چيزي نمانده بود كه صدام و همراهان او كه من هم جزو آن‌ها بودم، به اسارت نيروهاي ايراني درآيند.
در اين لحظات رنگ از چهرة صدام پريده و بسيار نگران بود. صدام به ما نگاه كرد و گفت: از شما مي‎خواهم در صورتي كه اسير شديم، من و خودتان را بكشيد… »
عمليات فتح‎المبين سرانجام روز هشت فروردين به پايان رسيد. در اين عمليات رزمندگان اسلام علاوه بر آزادسازي حدود دو هزار كيلومتر مربع از اراضي اشغالي، شانزده‎هزار اسير از دشمن گرفته شد. سال‌ها بعد وقتي از سپهبدصياد‎شيرازي پرسيدند در ميان همة عمليات و حمله‎هاي ايران در هشت سال دفاع مقدس، بالاترين امتياز را به كدام مي‎دهيد، گفت:
بدون هيچ‌گونه ترديد، بايد بالاترين امتياز را به فتح‎المبين بدهيم. ما عمليات مختلفي داشتيم و هر كدامشان امتياز مختلفي داشتند. در يك امتياز، عمليات فتح‎المبين بالاترين امتياز را داشت: امتياز اخلاص، يكپارچگي، وحدت رزمندگان اسلام و يدواحده بودن به معناي واقعي.
بالاترين امتياز، معنويت و روحانيت حاكم بود. در جمع عمليات‌هايي كه ما داشتيم، از اين بالاتر نداشته‎ايم، كه ملاك خوبي است براي اين‌كه در آينده، براي بازسازي و تشكل نيروهاي مسلح، الگوهاي گذشته را ملاك قرار بدهيم.
آن موقع، امكانات محدود بود و شايد همين محدوديت‌ها باعث شده بود تا بيش‌تر قدر همديگر را بدانيم. اگر انسان تقوا و اعتقاد و ايمان را خوب به كار ببرد، با همين امكانات، بهتر از آن زمان مي‎توان به وحدت و يكپارچگي رسيد.
درست در هنگامي‌كه مردم دزفول و انديمشك از شنيدن تصرف سايت‌ها به خيابان‌ها ريخته بودند و شادماني مي‌كردند، در شمال تهران درست در ستاد فرماندهي نيروي زميني ارتش جمهوري اسلامي ايران، گروهي دل به دشمن داده بودند و آمادة جنايتي مي‌شدند تا شادي هموطنانشان را تبديل به عزا كنند!
آنان مأموريت داشتند تا سرهنگ علي صياد‍‌شيرازي را به همراه معاونانش ترور كنند. اما خواست خدا چيز ديگري بود. طبق قرار، سرهنگ بايد در تهران مي‌بود و به ديدار امام‌خميني(ره) مي‌رفت و گزارش فتوحات را مي‌داد. اما او هنوز كارش را ناتمام مي‌دانست. بنابراين برگشت به تهران را به تعويق انداخت و در جبهه ماند.
هواي شميران ابري بود. خانه‎ها در مه‌ غليظ صبحگاهي گم شده بودند. همين به سرباز صبري و همدستانش كمك مي‌كرد تا راحت‌تر خود را به دفتر فرماندهان برسانند. او رانندة رئيس بازرسي بود. اين كه چگونه سازمان مجاهدين توانسته بود عنصرخود را به چنين جايگاهي برساند، اطلاعات زيادي در دست نيست. او در پشت ماسك ريا و تظاهر پنهان شده بود. بچه‌هاي دژباني به او اعتماد كرده بودند و او را دوست خودشان مي‎پنداشتند. براي همين، معمولاً ماشين او را نمي‌گشتند و برايش سخت نمي‌گرفتند. در سايه همين اهمالكاري‌ها بود كه او توانسته بود شب قبل سه تيم تروريستي را وارد پادگان كند.
تيم اول به سراغ دفتر فرماندهي نيرو رفتند، گروهي به سوي دفتر جانشين او رهسپار شدند و تيم سوم به سراغ سرهنگ خرسندي آمدند كه معاون هماهنگ كننده بود. دو فرمانده اولي در جبهه بودند، اما سرهنگ حسين خرسندي تازه به دفترش رسيده بود و مشغول نوشتن بود. او صبح به جاي سرهنگ‌صياد به ديدار امام رفته بود تا گزارش پيروزهاي عمليات فتح‌المبين را بدهد. اكنون در نشئه آن ديدار روحاني، براي فرماندهش گزارش مي‌نوشت كه ناگهان صداي انفجار شنيد. گمان كرد هواپيماهاي دشمن باز جايي را زده‌اند. وقتي صداي چند رگبار هم از نزديك‌تر شنيد، به منشي‎اش زنگ زد . در آن سو كسي گوشي را برنداشت. صداها بيش‌تر شد. تندي بلند شد تا خود را به بيرون برساند. ولي پيش از او جواني بلند قد‌ در آستانة در قرار گرفت و بي‌درنگ به سويش شليك كرد. سرهنگ تنها به ياد دارد، وقتي كه به زمين افتاد، همو بالاي سرش ايستاده بود و كلت به دست پيشاني‌اش را نشانه گرفته بود و داشت تير خلاصي مي‌زد.
اما جوانك نفهميد تيرش به خطا رفت و به جاي مغز، چشم سرهنگ حسين خرسندي را دريد و از بيخ گوش ديگرش درآمد!
لحضات بعد، آنان خشمگين از اين كه سرهنگ صياد را نيافته‌اند در سر راه خود هر كه را كه ديدند، كشتند و آن‌گاه با استفاده از بنزهاي فرماندهان كه صبري از قبل برايشان تدارك ديده بود، از سد دژباني گذشتند و به بيرون گريختند .در يكي از خيابانهاي خلوت شمال تهران اتومبيل‌هاي ديگري منتظرشان بود.
در جنايت حمله به دفتر فرمانده نيروي زميني، سيزده نفر شهيد و هفت نفر مجروح شدند. سرهنگ صياد هنگامي اين خبر را شنيد كه در قرارگاه كربلا بود و به همراه دو افسر عملياتي راه‌هاي آزادسازي خرمشهر را بررسي مي‌كردند!

 [External Link Removed for Guests] 
پاينده باد ايران زنده باد ايراني

وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]

صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
ارسال پست

بازگشت به “حماسه دفاع مقدس”