اگه غم داري بيا تو
مدیر انجمن: شوراي نظارت

- پست: 1487
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲ آذر ۱۳۸۵, ۷:۲۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 16 بار
- سپاسهای دریافتی: 209 بار
از خواب مي پرم
چيزي يادم نمي آيد
فقط از چشمان خيسم مي فهمم كه خواب تو را مي ديده ام
اي كاش در كنارم بودي
تا همانگونه كه دلم را شكستي
سكوت تنهاييم را نيز بشكني
كنار پنجره مي روم
آسمان بر خلاف دل ابريم صاف است
مانند هر شب ستاره ها را مي شمارم
يكي كم است....
شايد امشب هم در جايي كسي مانند من ستاره بختش را به بهاي دل شكسته اي داده است...
چيزي يادم نمي آيد
فقط از چشمان خيسم مي فهمم كه خواب تو را مي ديده ام
اي كاش در كنارم بودي
تا همانگونه كه دلم را شكستي
سكوت تنهاييم را نيز بشكني
كنار پنجره مي روم
آسمان بر خلاف دل ابريم صاف است
مانند هر شب ستاره ها را مي شمارم
يكي كم است....
شايد امشب هم در جايي كسي مانند من ستاره بختش را به بهاي دل شكسته اي داده است...
هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه اين لياقت را داشته باشد هيچ گاه تو را به گريه نمي اندازد...

- پست: 1487
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲ آذر ۱۳۸۵, ۷:۲۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 16 بار
- سپاسهای دریافتی: 209 بار
عشق برای تو . احساسم برای تو . زندگیم برای تو . من هیچی نمی خواهم. با قلب واحساس من بازی کن این قلب سرگرمی تو. تو شاد باش من می سوزم. تو بی خیال باش من می سازم. در راه عشق تو مثل آتش سوختم. اینک خاکسترم جامانده است. خاکستری که تنها با یاد محبت و عشق تو دوباره شعله ور خواهد شد. در راه عشق تو چه سختی هایی کشیدم. چه شکنجه هایی دیدم. چه غم وغصه هایی چشیدم. و چه اشکهایی که نگو برای تو ریختم. غرورم را شکستم. از همه گناه هایت گذشتم. همه اینها فدای قلب بی وفای تو. از آن سو؛ تو از عشق سرد شدی. از این سو؛ من در عشق تو سوختم. از آن سو؛ تو بی خیال این دل عاشق من بودی. از این سو من لحظه به لحظه به یاد تو دلتنگ تو بودم. این دل من برای تو است. هرچی می خواهی آنرا بِشکن. بشکن تا من همچنان بسوزم. سوختن در آتش عشق تو به من گرمای یک زندگی براز اُمید را می دهد. تو در آن سو در آسمان به ستاره هایی که چشمک می زنند نگاه می کنی. من در این سو با حسرت به تو نگاه می کنم. ودر حسرت آن روزهایی می نشینم که کنار هم بودیم وهیچ کسی مثل ما همدیگر را دوست نمی داشت. عزیزم تو با آرامش زندگی کن تا من با آرامش تو عاشقانه زندگی کنم. اگر با شکستن این دل من دیدن آن لحظه که در عشق تو می سوزم وبا عشقت می سازم ترا آرام می کند حرفی نیست دلم را بشکن. وبا آن بازی کن.... اما یادت باشد همیشه پشیمانی فایده ندارد....
هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه اين لياقت را داشته باشد هيچ گاه تو را به گريه نمي اندازد...

- پست: 1487
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲ آذر ۱۳۸۵, ۷:۲۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 16 بار
- سپاسهای دریافتی: 209 بار
در این دهکده عشق تو را می خوانم*
*وز پس آیینه ها نام تو را می بینم*
*در دلم عشق تو را می کارم*
*در سرم بوی تو را می فهمم*
*در نگاهم خم ابروی تو را می نگرم*
*در گلویم بغض تو را می شکنم*
*من در این دهکده عشق تو را می خوانم ...*
*وز پس آیینه ها نام تو را می بینم*
*در دلم عشق تو را می کارم*
*در سرم بوی تو را می فهمم*
*در نگاهم خم ابروی تو را می نگرم*
*در گلویم بغض تو را می شکنم*
*من در این دهکده عشق تو را می خوانم ...*
هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه اين لياقت را داشته باشد هيچ گاه تو را به گريه نمي اندازد...

- پست: 1487
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲ آذر ۱۳۸۵, ۷:۲۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 16 بار
- سپاسهای دریافتی: 209 بار
مــي انــديــشــــم....
تويي كه تمام لحظات زندگي مرا محاصره كردي.....
تويي كه نمي دانم كي خواهي آمد....
اصلاً بگو ببينم مي آيي؟
مي آيي.... تا با تمام دلتنگي هاي سرزمين آرزوهايم وداع كنم؟
مي آيي.... تا شقايق هاي قلبم دوباره جان بگيرد؟
مي آيي.... تا از درياي نگاهت
قطره اي هم بر كوير چشمانم بريزم؟
مي آيي.... تا ستاره هاي آسمان زندگانيم
از ناله هاي شبانه ام آرام بگيرند؟
كاش مي دانستم از اوج كدامين قله ،
از دل كدامين شب ، از عمق كدامين
جنگل خواهي آمد....
تا برايت قلبم ، اين بزرگ ترين سرمايه ام را
پيش كش آورم و به تو بگويم...
دوســتــــت دارم

تويي كه تمام لحظات زندگي مرا محاصره كردي.....
تويي كه نمي دانم كي خواهي آمد....
اصلاً بگو ببينم مي آيي؟
مي آيي.... تا با تمام دلتنگي هاي سرزمين آرزوهايم وداع كنم؟
مي آيي.... تا شقايق هاي قلبم دوباره جان بگيرد؟
مي آيي.... تا از درياي نگاهت
قطره اي هم بر كوير چشمانم بريزم؟
مي آيي.... تا ستاره هاي آسمان زندگانيم
از ناله هاي شبانه ام آرام بگيرند؟
كاش مي دانستم از اوج كدامين قله ،
از دل كدامين شب ، از عمق كدامين
جنگل خواهي آمد....
تا برايت قلبم ، اين بزرگ ترين سرمايه ام را
پيش كش آورم و به تو بگويم...
دوســتــــت دارم

هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه اين لياقت را داشته باشد هيچ گاه تو را به گريه نمي اندازد...

- پست: 1487
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲ آذر ۱۳۸۵, ۷:۲۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 16 بار
- سپاسهای دریافتی: 209 بار
روزگار عجیبی ، ست نازنین
آنگاه که سخن گفتن سخت و طاقت فرسا شده و می شود .
و آنگاه که صحبت کردنت را همه و همه باید بشنوند وگرنه به بیراهه می روند
و آنگاه که سخن گفتن تنها و تنها در سکوت بی پایان نگفتن خلاصه می شود
و آنگاه که فریادهای بر خاسته از عمق جانت را گوش شنوائی نیست
و آنگاه که کلمات در هم و برهم دوستت دارم بسختی بر زبان جاری می شود
و آنگاه که گفتن و شنیدن دوستت دارم گناهی بس بزرگ شمرده می شود
و آنگاه که نگاهت را باید از میان نگاه های دیگران که ذل زده تو را می نگرند دزدانه و با مشقت فراوان رد نموده و به تمنای دوستت دارم روانه کنی شود
و آنگاه که هزاران چشم را برای دیدن یک چشم باید در نوردید و سراسیمه و آنهم فقط لحظاتی و نه بیشتر نباید به تماشا بایستی .
و آنگاه که غصه های کهنه جایی غیر از دل پردرد را نمی یابند و باید در قلب رنجور و زخم خورده تا سالیان سال باقی بمانند
و آنگاه که همراهی را گناه نا بخشودنی و گمراهی نشان لیاقت می دهند
چگونه باید گفت من هستم
بگذارید باشم
و بگذارید کودکی کنم
و بگذارید زندگی کودکانه من رنگ عشق کودکانه بگیرد .
و بگذارید تارهای صوتی منجمد شده از سکوت سالیان درازم به حرکت هرچند آرامی در گفتن دوستت دارم به حرکت در آید
قلبم در حال از جا کنده شدن است و نمی توانم آنچه را در لاک وجودیم می گذرد بر زبان بیاورم و آرامشی را هر چند فقط یک لحظه بر خود مستولی گردانم
روزگار عجیبی ست نازنین...
آنگاه که سخن گفتن سخت و طاقت فرسا شده و می شود .
و آنگاه که صحبت کردنت را همه و همه باید بشنوند وگرنه به بیراهه می روند
و آنگاه که سخن گفتن تنها و تنها در سکوت بی پایان نگفتن خلاصه می شود
و آنگاه که فریادهای بر خاسته از عمق جانت را گوش شنوائی نیست
و آنگاه که کلمات در هم و برهم دوستت دارم بسختی بر زبان جاری می شود
و آنگاه که گفتن و شنیدن دوستت دارم گناهی بس بزرگ شمرده می شود
و آنگاه که نگاهت را باید از میان نگاه های دیگران که ذل زده تو را می نگرند دزدانه و با مشقت فراوان رد نموده و به تمنای دوستت دارم روانه کنی شود
و آنگاه که هزاران چشم را برای دیدن یک چشم باید در نوردید و سراسیمه و آنهم فقط لحظاتی و نه بیشتر نباید به تماشا بایستی .
و آنگاه که غصه های کهنه جایی غیر از دل پردرد را نمی یابند و باید در قلب رنجور و زخم خورده تا سالیان سال باقی بمانند
و آنگاه که همراهی را گناه نا بخشودنی و گمراهی نشان لیاقت می دهند
چگونه باید گفت من هستم
بگذارید باشم
و بگذارید کودکی کنم
و بگذارید زندگی کودکانه من رنگ عشق کودکانه بگیرد .
و بگذارید تارهای صوتی منجمد شده از سکوت سالیان درازم به حرکت هرچند آرامی در گفتن دوستت دارم به حرکت در آید
قلبم در حال از جا کنده شدن است و نمی توانم آنچه را در لاک وجودیم می گذرد بر زبان بیاورم و آرامشی را هر چند فقط یک لحظه بر خود مستولی گردانم
روزگار عجیبی ست نازنین...
هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه اين لياقت را داشته باشد هيچ گاه تو را به گريه نمي اندازد...

- پست: 1487
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲ آذر ۱۳۸۵, ۷:۲۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 16 بار
- سپاسهای دریافتی: 209 بار
توبازنده ای زندگی!!
ومن آن فسیل هزارساله که دیگرفریب نمی خورد،
نه به آسمان آبیت
نه به هوای تازه ات
نه به صبح وشادیهای توخالیت وغمهایت
هه!!!!
دیگرحنایشان رنگی ندارد
من، آن فسیل هزارساله ام که دیگرفریب نمی خورد
و تو!!
بازنده ای زندگی
دیگرمرا به هرچه می خواهی بفریب
مرا به هرچه می خواهی بفریب
الا به عشق!
که برای چنین فریبی
هنوزبا دست لرزان، آغوش بازمی کنم.....
ومن آن فسیل هزارساله که دیگرفریب نمی خورد،
نه به آسمان آبیت
نه به هوای تازه ات
نه به صبح وشادیهای توخالیت وغمهایت
هه!!!!
دیگرحنایشان رنگی ندارد
من، آن فسیل هزارساله ام که دیگرفریب نمی خورد
و تو!!
بازنده ای زندگی
دیگرمرا به هرچه می خواهی بفریب
مرا به هرچه می خواهی بفریب
الا به عشق!
که برای چنین فریبی
هنوزبا دست لرزان، آغوش بازمی کنم.....
هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه اين لياقت را داشته باشد هيچ گاه تو را به گريه نمي اندازد...

- پست: 1487
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲ آذر ۱۳۸۵, ۷:۲۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 16 بار
- سپاسهای دریافتی: 209 بار
کاش در این قفس بسته تنگ
گل آزادی من می خندید
آن کبوتر که لب بام نشست
کاش احساس مرا می فهمید
به هواخواهی گیسوی نسیم
کاش یک لحظه نمی آسودم
کاش در آن افق نیلی رنگ
شور یک فوج کبوتر بودم
مرغ در دام گرفتارم آه
به دل سوخته ام چنگ مزن
پروبالم شده خونبارو کبود
اینهمه جور مکن سنگ مزن
بازکن بازکن آن پنجره را
سوی آن وسعت خالی زملال
زندگی تلخترین خواب من است
خسته ام خسته ازین خواب و خیال
کوله بار من دلخسته کجاست
دلم آرام ندارد نفسی
آه می خواهم ازینجا بروم
باز از دور مرا خواند کسی
بندیان خانه سیمرغ کجاست
سوی آن با من پرواز کنید
آه باید بروم تا اشراق بال احساس مرا باز کنید.
گل آزادی من می خندید
آن کبوتر که لب بام نشست
کاش احساس مرا می فهمید
به هواخواهی گیسوی نسیم
کاش یک لحظه نمی آسودم
کاش در آن افق نیلی رنگ
شور یک فوج کبوتر بودم
مرغ در دام گرفتارم آه
به دل سوخته ام چنگ مزن
پروبالم شده خونبارو کبود
اینهمه جور مکن سنگ مزن
بازکن بازکن آن پنجره را
سوی آن وسعت خالی زملال
زندگی تلخترین خواب من است
خسته ام خسته ازین خواب و خیال
کوله بار من دلخسته کجاست
دلم آرام ندارد نفسی
آه می خواهم ازینجا بروم
باز از دور مرا خواند کسی
بندیان خانه سیمرغ کجاست
سوی آن با من پرواز کنید
آه باید بروم تا اشراق بال احساس مرا باز کنید.
هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه اين لياقت را داشته باشد هيچ گاه تو را به گريه نمي اندازد...

- پست: 1487
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲ آذر ۱۳۸۵, ۷:۲۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 16 بار
- سپاسهای دریافتی: 209 بار
اشكي دگرندارم,خنديدنم به زوراست نفرين به هرچه قسمت,چشم دلم چه كوراست
بر دل گفته بودم,دل به كسي نبندد گوشي كه بشنودكو,اين دل چه بيشعوراست
هردم گريه كردم تاحدجان سپردن گويي دواندارد,چشم خداچه كوراست
ازعشق نااميدم,تاكي دلم بسوزد گويي غم توبامن,همزادوجفت وجوراست
دراسمان قلبم,ديگرستاره اي نيست تنهادعاي اين دل, يك مرگ سوت وكوراست
بر دل گفته بودم,دل به كسي نبندد گوشي كه بشنودكو,اين دل چه بيشعوراست
هردم گريه كردم تاحدجان سپردن گويي دواندارد,چشم خداچه كوراست
ازعشق نااميدم,تاكي دلم بسوزد گويي غم توبامن,همزادوجفت وجوراست
دراسمان قلبم,ديگرستاره اي نيست تنهادعاي اين دل, يك مرگ سوت وكوراست
هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه اين لياقت را داشته باشد هيچ گاه تو را به گريه نمي اندازد...

- پست: 1487
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲ آذر ۱۳۸۵, ۷:۲۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 16 بار
- سپاسهای دریافتی: 209 بار
در دادگاه عشق قسمم قلبم بود.وکیلم دلم و حضار جمعی از عاشقان و دلسوختگان بودند.قاضی نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام کرد و سپس محکوم شدم به تنهایی و مرگ .... کنار چوب دار از من خواستند تا اخرین خواسته ام را بگویم و من گفتم به تو بگویند : دوستت دارم...
هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه اين لياقت را داشته باشد هيچ گاه تو را به گريه نمي اندازد...

- پست: 1487
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲ آذر ۱۳۸۵, ۷:۲۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 16 بار
- سپاسهای دریافتی: 209 بار

- پست: 1487
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲ آذر ۱۳۸۵, ۷:۲۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 16 بار
- سپاسهای دریافتی: 209 بار
تلخ مرا گریه های ریز ریز باران تلافی می کند
التماسی سرد وجودم را آتش می افکند
به حرمت فاصله ها آواز قلبم را به قاصدک ها می سپارم
چشمانم را می بندم، شاید خیال تو مهمانم شود
عجب!
خیالت به سراب ذهنم قدم نمی گذارد
شاید روزی برای همیشه تو را به فاصله ها بخشیدم
و همچون تو اشک باران را نادیده گرفتم
همچون تو صدای قلب ها را نشنیدم
تنها به جرم محبت؟؟!!
التماسی سرد وجودم را آتش می افکند
به حرمت فاصله ها آواز قلبم را به قاصدک ها می سپارم
چشمانم را می بندم، شاید خیال تو مهمانم شود
عجب!
خیالت به سراب ذهنم قدم نمی گذارد
شاید روزی برای همیشه تو را به فاصله ها بخشیدم
و همچون تو اشک باران را نادیده گرفتم
همچون تو صدای قلب ها را نشنیدم
تنها به جرم محبت؟؟!!
هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه اين لياقت را داشته باشد هيچ گاه تو را به گريه نمي اندازد...
