در كمين گل سرخ

در اين بخش شهداء و ايثارگران جنگ معرفي و درباره‌ي حماسه دفاع مقدس بحث ميشود

مدیران انجمن: moh-597, شوراي نظارت, مديران هوافضا

Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 2653
تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 2612 بار
سپاس‌های دریافتی: 5561 بار
تماس:

پست توسط moh-597 »

سرهنگ‌ صيادشيرازي‌، به‌ تهران‌ آمده‌ بود. او نگران‌ حمله‌ ارتش‌ عراق به‌ خاك‌ ايران‌ بود و بايد مسؤولان‌ را از اين‌ طوفان‌ بلايي‌ كه‌ در راه‌ بود، آگاه‌ مي‌كرد. او نه‌ الان‌ كه‌ خود فرمانده‌ ارشد منطقه‌ بود و به‌ زوايا و خباياي‌ آن‌ تسلط‌ داشت‌ چنين‌ اتفاقي‌ را حتمي‌ مي‌دانست‌، بلكه‌ ماه‌ها پيش‌ هم‌ كه‌ سرگرد گمنامي‌ بيش‌ نبود اين‌ خطر را احساس‌ كرده‌ بود و اصلاً چاره‌جويي‌ براي‌ پيش‌گيري‌ از چنين‌ حادثه‌اي‌ بود كه‌ او و دوستانش‌ را به‌ كردستان‌ كشانده‌ بود!
راه‌ درازي‌ آمده‌ بود. از لحظه‌ ورود به‌ مركز، به‌ هر كس‌ كه‌ از مقامات‌ نظامي‌ و سياسي‌ دست‌ يافته‌ بود، اعلام‌ خطر كرده‌ بود و براي‌ ايجاد قرارگاه‌هاي‌ موقت‌ عملياتي‌ در منطقه‌ كمك‌ گرفته‌ بود. كار زيادي‌ را در آن‌ روز گرم‌ تابستاني‌ انجام‌ داده‌ بود و كار زيادتري‌ را فردا در پيش‌رو‌ داشت‌. اكنون‌ كه‌ شب‌ داشت‌ به‌ آخر مي‌رسيد، وقت‌ آن‌ بود كه‌ براي‌ ديدار خانواده‌ و استراحت‌ به‌ منزلش‌ سري‌ بزند. مدتي‌ بود خانواده‌اش‌ را از اصفهان‌ به‌ تهران‌ آورده‌ بودند و او هنوز منزل‌ جديد را نديده‌ بود.
با ستادش‌ در سنندج‌ تماس‌ گرفت‌. ستوني‌ كه‌ بايد به‌ مريوان‌ مي‌رفت‌ راه‌ افتاده‌ بود و با چند درگيري‌ جزئي‌ و نيز با دادن‌ دو شهيد، حالا در نزديكي‌ گردنه‌ گارانت‌ اتراق كرده‌ بود تا صبح‌ به‌ مأموريتش‌ ادامه‌ دهد. اين‌ كاروان‌ نظامي‌ ضمن‌ اين‌ كه‌ براي‌ پاكسازي‌ مجدد جاده‌ و برقراري‌ پايگاه‌هايي‌ در طول‌ مسير به‌ مريوان‌ مي‌رفت‌، با خود مقدار زيادي‌ آذوقه‌ و مواد سوختي‌ هم‌ به‌ شهر مي‌برد.
اما ناگهان‌ در دلش‌ آشوبي‌ برخاست‌. دل‌ مي‌گفت‌: بايد شتافت‌ درنگ‌ جايز نيست‌!
و عقل‌ هرچه‌ مي‌انديشيد دليلي‌ براي‌ نگراني‌ نمي‌ديد. كارواني‌ با افراد توانمند و كاركشته‌ و فرماندهاني‌ مجرب‌ مأموريتي‌ را انجام‌ مي‌داد كه‌ حساسيتش‌ هيچ‌ به‌ اندازة‌ ماموريت‌هاي‌ پيشين‌ نبود. پس‌ چرا بايد دلواپس‌ شد؟
هرچه‌ كه‌ بود او آن‌ شب‌ سرانجام‌ تسليم‌ فرمان‌ دل‌ شد و هراسان‌ و شتاب‌زده‌ راه‌ كردستان‌ را در پيش‌ گرفت‌. صبح‌ علي‌ الطلوع‌ در سنندج‌ بود. با فرمانده‌ ستون‌ تماس‌ گرفت‌. سروان‌ هاشمي‌ گفت‌: «ما حركت‌ كرده‌ايم‌.»
گفت‌: «حسام‌، من‌ هم‌ مي‌آيم‌.»
هرچه‌ سروان‌ اصرار كرد نيازي‌ به‌ او نيست‌ و حالا كه‌ از تهران‌ برگشته‌، بهتر است‌ براي‌ شركت‌ در جلسه‌اي‌ به‌ كرمانشاه‌ برود، نپذيرفت‌. قرار شد در انتهاي‌ ستون‌ تانك‌ اسكورپيني‌ منتظرش‌ باشد. هلي‌كوپتر آمد و سوار شد و رفت‌ به‌ سوي‌ آن‌ها.
اما بشنويد از ستون‌:
برخلاف‌ تصميم‌ فرماندهي‌، نيروهاي‌ سر ستون‌ زودتر حركت‌ كرده‌ بودند و سروان‌ هاشمي‌ مي‌كوشيد خود را به‌ آنان‌ برساند و جلو حركتشان‌ را بگيرد. قرار براين‌ بود كه‌ ابتدا گروه‌هاي‌ ضربت‌ به‌ فرماندهي‌ ستوان‌ احمد دادبين‌ و سركار مرتضي‌ صفوي‌ در دو سو از روي‌ يال‌ كوه‌ها پيش‌ بروند و بعداز اطمينان‌ از عدم‌ وجود خطر، كاروان‌ از گردنه‌ بگذرد، اما به‌ هر تقدير چنين‌ نشده‌ بود.
سروان‌ در ميانة‌ راه‌ جانشينش‌ رسول‌ ياحي‌ را ديد كه‌ از ماشينش‌ جا مانده‌ بود و بلندگو به‌ دست‌ از كاميون‌ها مي‌خواست‌ سرعتشان‌ را كم‌ كنند. او فرمانده‌ نيروهاي‌ سپاه‌ هم‌ بود. او را سوار كرد و خود را به‌ مرتضي‌ صفوي‌ رساند. پرخاش‌ كرد كه‌ چرا راه‌ افتاده‌اند. حالا آنان‌ در كنار جاده‌ ايستاده‌ بودند و دنبال‌ مقصر مي‌گشتند. و اما دشمن‌ با ديدن‌ جيپي‌ با آنتن‌هاي‌ بلند بي‌سيم‌، درنگ‌ را جايز ندانست‌ و ديگر منتظر رسيدن‌ پايانة‌ ستون‌ به‌ گردنه‌ نماند. گلولة‌ آرپي‌جي‌اي‌ به‌ سوي‌ جيپ فرماندهي‌ روانه‌ شد و سپس‌ آتش‌ گلوله‌ بود كه‌ بر سر و روي‌ ستون‌ باريدن‌ گرفت‌.
فياضي‌ راننده‌ جيب‌ در دم‌ شهيد شد و فرماندهان‌ سراسيمه‌ در پناه‌ نعش‌ ماشين‌ او سنگر گرفتند. گلوله‌هاي‌ آرپي‌جي‌ و تيربار يكي‌ پس‌ از ديگري‌ در كنارشان‌ مي‌نشست‌ و گرد و خاك‌ بلند مي‌كرد. ناگهان‌ صداي‌ بي‌سيم‌ ماشين‌ بلند شد:
ـ حسام‌، حسام‌، صياد!
سروان‌ دست‌ دراز كرد و گوشي‌ را برداشت‌ و تنها فرصت‌ كرد بگويد: «علي‌، ما كمين‌ خورده‌ايم‌...» كه‌ گلوله‌اي‌ به‌ شصت‌ دستش‌ خورد و گوشي‌ رها شد. گلوله‌هاي‌ بعدي‌ به‌ پايش‌ نشستند و ديد رسول‌ ياحي‌ و صفوي‌ هم‌ مجروح‌ به‌ زمين‌ افتاده‌اند. صداي‌ گوشي‌ بي‌سيم‌ بي‌قراري‌ مي‌كرد و از آنان‌ مي‌خواست‌ حرف‌ بزنند. سروان‌ در آستانة‌ بي‌هوشي‌ پاسدار جواني‌ را ديد كه‌ آرپي‌جي‌ برشانه‌ بلند شد، قد راست‌ كرد و بدون‌ توجه‌ به‌ رگبار گلوله‌ها، يكي‌ از سنگرهاي‌ كمين‌ را نشانه‌ گرفت‌ و شليك‌ كرد. سعي‌ كرد نام‌ او را به‌ خاطر بياورد. حسين‌ خرازي‌ از بچه‌هاي‌ اصفهان‌ بود!
اما سرهنگ‌ صياد كه‌ حالا لحظاتي‌ بود به‌ ته‌ ستون‌ رسيده‌ بود، از آن‌ سوي‌ گوشي‌ چيزي‌ جز صداي‌ انفجار گلوله‌ نمي‌شنيد. فهميد بلايي‌ سر حسام‌ هاشمي‌ و ديگر فرماندهان‌ آمده‌ است‌. سوار اسكورپين‌ شد و خود را به‌ محل‌ درگيري‌ رساند.
سريع‌ خودم‌ را به‌ جلو رساندم‌. به‌ محل‌ كمينگاه‌ كه‌ رسيدم‌، ديدم‌ متأسفانه‌ همة‌ فرماندهان‌ ستون‌ كه‌ در جلو حركت‌ مي‌كرده‌اند، در كمين‌ افتاده‌اند. و ستون‌ بي‌فرمانده‌ شده‌ بود. برادران‌ رسول‌ ياحي‌از بچه‌هاي‌ سپاه‌ و مرتضي‌ صفوي‌ ـ برادر آقاي‌ رحيم‌ صفوي‌ كه‌ از درجه‌داران‌ بسيار متعهد ارتش‌ است‌ ـ نيز در كمين‌ بودند.
به‌ كمينگاه‌ كه‌ رسيديم‌، ديدم‌ اوضاع‌ خيلي‌ خراب‌ است‌. دود آتش‌ از همه‌ جا بلند بود. هروقت‌ كه‌ در چنين‌ مواردي‌ گير كرده‌ بوديم‌، مي‌دانستم‌ كه‌ با استقامت‌ و اتكا به‌ خدا، خدا راهي‌ در دل‌ ما خواهد انداخت‌. اين‌ تجربه‌اي‌ بود كه‌ من‌ در كردستان‌ به‌دست‌ آوردم‌. اولين‌ كاري‌ كه‌ به‌ نظرم‌ رسيد، ديدم‌ عجيب‌ است‌ همه‌چيز در دم‌ دست‌ داريم‌. يك‌ قبضه‌ توپ‌ 105، يك‌ قبضه‌ توپ‌ 23 و هلي‌كوپتر كبري‌ كه‌ ناگهان‌ بالاي‌ سرمان‌ پيدا شد.
سريع‌ با او ارتباط‌ بي‌سيمي‌ برقرار كردم‌ و كنترل‌ آن‌ را به‌دست‌ گرفتم‌. همه‌اشان‌ را به‌ سمت‌ جلو ستون‌ و كمينگاه‌ هدايت‌ كردم‌. به‌ آن‌ها گفتم‌ همة‌ جاهايي‌ را كه‌ سنگربندي‌ شده‌ است‌، بزنند و تا من‌ دستور پايان‌ نداده‌ام‌، دست‌ از كار نكشند. توپ‌ها گلوله‌ مي‌زدند و كبري‌ هم‌ با شليك‌ تيربار و راكت‌هايش‌ عرصه‌ را بر دشمن‌ تنگ‌ كرده‌ بود.
در حين‌ درگيري‌، ستوان‌ دادبين‌ را ديدم‌. پرسيدم‌ تو اين‌جا چه‌ كاره‌ هستي‌؟
گفت‌ فرماندة‌ يك‌ گروه‌ ضربت‌ است‌. گفتم‌: «سريع‌ گروهت‌ را بردار از آن‌ بالا برو ودشمن‌ را دور بزن‌ تا آن‌ها نتوانند فرار كنند و همه‌اشان‌ را به‌ دام‌ بيندازيم‌.»
آن‌ روز با تدبير سرهنگ‌ صيادشيرازي‌ و پايداري‌ رزمندگان‌ اسلام‌، دامي‌ را كه‌ دشمن‌ براي‌ فرزندان‌ مردم‌ ايران‌ پهن‌ كرده‌ بود خود گرفتارش‌ شد. ضدانقلاب‌ كه‌ به‌ محاصره‌ افتاده‌ بود، بعداز دادن‌ تلفات‌ زيادي‌، به‌ زحمت‌ توانست‌ خود را از مهلكه‌ نجات‌ دهد.
حضور من‌ آن‌ روز در آن‌جا چيزي‌ نبود جز لطف‌ و خواست‌ خداوند. چون‌ فرمانده‌ ستون‌ در تماس‌هاي‌ مكررش‌ با من‌ اصرار داشت‌ دنبال‌ كار خودم‌ بروم‌ و اطمينان‌ مي‌داد كه‌ آن‌ها بدون‌ هيچ‌ مشكلي‌ مأموريتشان‌ را انجام‌ خواهند داد، اما من‌ قبول‌ نكردم‌ و درست‌ هنگامي‌ كه‌ به‌ ستون‌ رسيدم‌، آن‌ اتفاق افتاد و من‌ توانستم‌ ستون‌ را هدايت‌ كنم‌ و از خطر نجاتشان‌ بدهم‌. جالب‌ اين‌ بود كه‌ طرح‌ مقابله‌ با كمين‌ دشمن‌ در هنگام‌ درگيري‌ به‌ ذهنم‌ رسيد و نتيجه‌ آن‌ شد كه‌ دشمن‌ با تلفات‌ زياد عقب‌ نشست‌.
اين‌ يكي‌ از معجزات‌ دلي‌ بود كه‌ خداوند به‌ علي‌ داده‌ بود و فرماندهان‌ دفاع‌ مقدس‌ معجزة‌ بزرگ‌تر اين‌ دل‌ را در عمليات‌ فتح‌المبين‌ هرگز فراموش‌ نخواهند كرد!
پاينده باد ايران زنده باد ايراني

وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]

صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 2653
تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 2612 بار
سپاس‌های دریافتی: 5561 بار
تماس:

پست توسط moh-597 »

4 آبان سال 1359 در آن غروب غمگينانة پاييزي، هنگامي‌كه مدافعان خرمشهر با تن‌هاي مجروح و قلب‌هاي به دردآمده از خيانت فرماندهي جنگ، مجبور شدند از شهر دل بكنند، به خون ياران شهيدشان قسم خوردند كه روزي باز خواهند گشت و خرمشهر را آزاد خواهند كرد. و اكنون سرهنگ صياد و دوستانش در ستاد فرماندهي قرارگاه كربلا، گمان مي‎كردند آن روز فرا رسيده است و بايد طرح آزادسازي خرمشهر ريخته شود.
هنوز گرد و خاك عمليات فتح‎المبين فرو ننشسته بود كه سرهنگ دو تن از افسران عملياتي‎اش را از خط فرا خواند. ساعتي بعد وقتي كه آن دو با سر و وضع خاك‎آلود به اتاقش آمدند، گفت تا قبل از اين كه دشمن بتواند كمر راست كند، بايد عمليات جديد طراحي و اجرا شود. او تأكيد كرد اين عمليات در غرب كارون اجرا خواهد شد و هدف خرمشهر است.
آن روز هرچند آنان به هيچ تصميم مشخصي نرسيدند، اما سرهنگ صياد با قاطعيت به تعدادي از فرماندهان لشكرها و تيپ‌هايش دستور داد به منطقة اهواز نقل مكان كنند.
اتفاقاً فرداي آن روز وقتي‎كه جلسة مشترك فرماندهان سپاه و ارتش برگزار شد معلوم شد آنان نيز به خرمشهر مي‎انديشند.
دو راه براي طراحان در پيش رو بود: «تك از شمال به جنوب از جبهه رودخانه‎هاي كرخه‎كور و نيسان با هدف وصول به جفير، كوشك و طلاييه و سپس ادامة پيشروي به سوي خرمشهر.» و يا «تك از شرق به غرب با عبور از رودخانة كارون با هدف گسستن جبهه دشمن از وسط و تجزيه آن به دو بخش شمالي و جنوبي و سپس احاطة منطقة جفير در شمال و شهرخرمشهر در جنوب»
اما راه كار اول، چند مشكل اساسي داشت كه نمي‎شد آن‌ها را ناديده گرفت و به آن دل بست. اول اين‌كه؛ پيش از اين كه به خاكريزهاي دشمن برسند بايد از منطقة وسيع باتلاقي مي‎گذشتند كه هم براي نيروهاي پياده و هم نيروهاي زرهي كار فوق‎العاده مشكلي بود. در آغاز جنگ اين آبگرفتگي‎ها توسط مهندسان خودي براي جلوگيري از پيشروي دشمن ايجاده شده بود و حالا مهم‌ترين مانع براي پيشروي نيروهاي خودي بود و از قضا پدافند خوبي براي دشمن. ديگر اين‌كه؛ وسعت اين منطقه تا خرمشهركه هدف اصلي بود حدود چهارهزار و هشتصد كيلومتر مربع بود كه فتح اين مقدار زمين با توجه به تجهيزات مستحكم دشمن كار بسيار مشكلي بود.
برخلاف آن، راه كار دوم به هدف نزديك‌تر بود اما حداقل يك مانع بزرگ داشت كه تصميم‎گيري راجع به آن را سخت‌تر مي‌كرد و آن چيزي نبود جز وجود رودخانة كارون. اگر فرماندهان اين محور را برمي‎گزيدند بايد شبِ عمليات ده‎ها هزار نيروي پياده و زرهي را از رودخانه عبور مي‎دادند كه باتوجه به وسعت نيرو و محدود بودن معابري كه بتوان از آن گذر كرد، و نيز مهم‎تر از همه عدم تجربة نيروهاي مسلح جمهوري اسلامي ايران در گذر از آب، كه خود مقولة ديگري بود كه علاوه بر آموزش‌هاي ويژه تجهيزات خاصي هم لازم داشت. با اين شرايط حمله از اين محور ريسك بزرگي بود.
نهايتاً راهكاري را فرمانده سپاه پاسداران پيشنهاد كرد كه طراحان عمليات پسنديدند و طرح اصلي عمليات بر اساس آن ريخته شد. پيشنهاد محسن رضايي تلفيقي از هر دو راه كار بود. در طرح او راه كار اصلي عبور از كارون بود كه توسط دو قرارگاه نصر و فتح عمليات مي‎شد اما براي اين كه دشمن از نيروهاي موجودش در جبهة شمالي منطقه نتواند براي كمك به نيروهاي جبهة مياني و جنوبي استفاده كند، قرارگاه قدس هم محوري از آن جبهه باز مي‎كرد و دشمن را مشغول نگه مي‌داشت. هرچند وسعت منطقه بيش‌تر از عمليات قبلي بود كه در آن چهار قرارگاه عمليات را هدايت كرده بودند، در اين‌جا چون روش، روش تك احاطه‌اي بود، بيش‌تر از اين سه محور نمي‌شد، عمل كرد. قرار شد قرارگاه فجر همچنان در منطقة فت‍ح‌المبين بماند براي يك عمليات ايذايي.
از اين روز كه دهم فروردين بود تا دهم ارديبهشت كه فرماندهان قرارگاه كربلا با چشمان گريان و قلبهاي متوجه خدا، فرمان حمله را صادر كردند، يك ماه طول كشيد. ماهي كه براي همة رزمندگان و فرماندهانشان ماه سختي بود و براي سرهنگ علي صيادشيرازي سخت‌تر و به مراتب دشوارتر. او به عنوان فرمانده سرنوشت سازترين عمليات اين جنگ، قدر لحظات را خوب مي‌دانست. لحظه‌اي آرام و قرار نداشت و بي‌دريغ تمام وجودش را وقف جبهه كرده بود، آن قدر كه حتي فرصتي نداشت خبري از سرنوشت دختر بيمارش بگيرد.
او با سعة‌صدر و محبوبيتي كه در ميان سپاه و مقبوليتي كه در ميان اميران ارتش داشت، تلاش مي‌كرد اختلاف سليقه‌ها به اختلافات اساسي تبديل نشود. تا آن‌جا كه مي‌توانست با مهرباني و دلسوزي همه را هماهنگ مي‌كرد. ستاد مشترك كه به او و همة فرماندهان ارتش حق فرمان داشت، در موفقيت چنين عملياتي ترديد داشت، سعي مي‌كرد با ارسال پيغام‌ها و پسغام‌ها با او اتمام حجت كند. برعكس فرماندهان سپاه آنقدر به پيروزي اين عمليات خوشبين بودند كه حتي با مرحله‎بندي آن به شدت مخالفت مي‌ورزيدند. از سوي ديگر بعضي از فرماندهان عالي‎رتبة ارتش با ادغام با سپاه و فرماندهي مشترك در عمليات مخالف بودند و پذيرش اين دستور برايشان مشكل بود و… و علي كه مصالح بزرگ‌تر را مي‌ديد، با بردباري همه را تحمل مي‌كرد. اما يك جوان سي و چند ساله مگر چقدر تحمل داشت؟ بي‌خود نبود كه گاهي نيم‌‌شب خسته و رنجور، خود را به در خانة عالم بيداردلي مي‌رساند و از او مدد مي‌جست. تصور عبور5 لشكر نيروي پياده و و تقريباً نزديك به همين مقدار هم گروه‌هاي توپخانه، مهندسي و يگان‌هاي پشتيباني از رودخانة كارون در يك ساعت معين كه دشمن را در آن سو حساس نكند و در اين سو هم ترافيك ايجاد نشود و… هم امكانات مي‌خواست و هم فرصت كه هيچ‌يك را نداشتند. بعضي‌ها گمان مي‌كردند مي‌توان از شوروي تعدادي پل شناور خريد. اما همساية كمونيست كه از دادن هيچ امكاناتي به عراق دريغ نمي‌كرد، عذر خواست و حتي به قيمت بالاتر هم نفروخت. از همه جا كه نااميد شدند باز به خدا روي آوردند و به دارايي‌هاي خودشان پرداختند. براي عبور از رودخانه تنها پنج دستگاه پل داشتند كه به هر لشكر تنها يك پل مي‌رسيد كه از قضا اين پل‌ها هم عمدتاً فرسوده بودند و نياز به تعميرات فراواني داشتند كه جهاد مرمت آن‌ها را به عهده گرفت با اين حال از روي آن‌ها همزمان سه تانك عبور دادن ريسك بود. نيروي دريايي اعلام كرد مي‌تواند 300 دستگاه قايق هجومي ده نفره با قايقران‌هايشان در اختيارشان بگذارد. وقتي خبر رسيد، سال‌هاست در انبارهاي عمومي ارتش در آبيك تعدادي طرادة شني‌دار آبي خاكي افتاده است كه هريك مي‌توانند شصت تن بار حمل كنند، سرهنگ بي‌معطلي دستور داد تا 48 ساعت ديگر آن‌ها را به منطقه منتقل كنند.
ماجرا از اين قرار بود كه در سال 1350 شاه در كنار خريدهاي نظامي كلانش از آمريكا، تعدادي طرادة جي،اس،پي هم از شوروي خريد كرد و در مانور از آن‌ها استفاده شد. اما چون پرسنل دستور زبان آن‌ها را نمي‌دانستند، يكي از آن‌ها غرق شد و تمام سرنشينانش كشته شدند. اين حادثه باعث شد كه ديگر آن‌ها فراموش شوند!
گردان 414 پل، ده دستگاه طراده را به عهده گرفت و به آموزش رانندگان براي آن‌ها پرداخت. معلوم شد با هر يك از آن‌ها در هر ساعت مي‌توان هشت تانك به آن سوي رودخانه انتقال داد. وسيلة مغتنمي بود.
فروردين تمام شد و ارديبهشت آمد. برخلاف انتظار سرهنگ و ديگر فرماندهان، ارزيابي‌ها نشان مي‌داد جبهة خودي هنوز آمادگي لازم را براي چنين عمليات گسترده‌اي ندارد. در همة زمينه‌ها مشكل داشتند. مخصوصاً نيرو آن‌قدر كم بود كه پيشنهاد شد بخشي از رزمندگان مدافع كردستان به جنوب منتقل شوند كه سرهنگ صياد آن را صلاح ندانست و مخالفت كرد. با اين همه دليل آن‌ها نمي‌توانستند حمله را بيش‌تر از اين عقب بيندازند: اول اين كه آن‌ها خوب مي‌دانستند عراقي‌ها اگر از شكست عمليات فتح‌المبين فارغ شوند و خود را بازسازي كنند، كار مشكلي در پيش خواهند داشت و آزادسازي خرمشهر سخت‌تر از آني خواهد شد كه اينان مي‌پندارند. ديگر اين‌كه، عراقي‌ها از بخشي از ساحل غربي كارون غافل بودند و از آن به مقدار قابل توجهي فاصله داشتند كه به همين دليل فرماند‌هان ايراني همان‌جا را براي پياده كردن نيرو در نظر گرفته بودند، اما تجزيه و تحليل و برآوردهاي اطلاعاتي قرارگاه كربلا، حكايت از آن داشت كه دشمن قصد نزديك شدن به رودخانه را دارد. اين خبر چارستون فرماند‌هان جنگ را لرزاند. اگر چنين مي‌شد، عبور از رودخانه اگر غيرممكن نبود، قطعاً آن‌قدر تلفات داشت كه آنان به نتيجة دلخواهشان نرسند. بنابراين بايد در شروع حمله درنگ نمي‌كردند. زمان عمليات را يك شب زودتر انداختند.
مي‎توانم بگويم يكي از دلايلي كه موجب شد بعداز عمليات فت‍ح‌المبين، دست به يك اقدام جسورانه بزنيم و منطقه‌اي را طراحي بكنيم كه حدود 6000 كيلومتر مربع وسعت داشت، اين بود كه از هر نظر احساس قوت و قدرت مي‌كرديم. البته تحليل‌گران تاريخ جنگ و كساني كه مي‌خواهند تحليل دقيق داشته باشند، جالب است بدانند كه چه دلايلي باعث شد يكدفعه توان رزمي ما افزايش پيدا كند، در حالي كه به امكانات رزمي ما افزوده نمي‌شد، حتي نيروي انساني هم كه افزوده مي‌شد، رقمي نبود كه ما روي آن بخواهيم حساب كنيم و بگوييم توان رزمي‌مان بالا رفت.
در آن زمان بيش‌تر از همه بُعد روحي ورواني بود كه حاكم مي‌شد و درست عكس همين حالت را در دشمن مي‌ديديم. يعني به تناسب روحيه و توانمندي كه در جبهة حق به و جود مي‌آمد، جبهة باطل تضعيف مي‌شد و در موضع انفعالي قرار مي‌‌گرفت. اين دليل پيروزي ما بود.
پاينده باد ايران زنده باد ايراني

وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]

صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 2653
تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 2612 بار
سپاس‌های دریافتی: 5561 بار
تماس:

پست توسط moh-597 »

شب دهم ارديبهشت، هنگامي‌كه تاريكي منطقه را فراگرفت، كاروانهاي نظامي به سوي كارون روانه شدند. عمليات عبور از رودخانه آغاز شد. باد شديدي مي‌آمد و رودخانه طغيان كرده بود. وقتي اولين تانك به ميانة آب رسيد، ناگهان پل قدري پايين رفت و آب خروشان بالا آمد و به ديواره‌هاي تانك كوفت. نفس‌ها در سينه حبس شد و دل‌ها فروريخت. اما تانك به راه خود ادامه داد و در ميان آب پيش رفت تا آن‌كه رسيد به آن سوي پل.
ساعاتي بعد كه توپخانة عراق مانند هر شب پيش از خواب، تعدادي گلوله به سوي جبهة ايران فرستاد تا خيال‌هاي بدي به سرشان نزند، آن‌ها خبر نداشتند كه چهل هزار نيروي پياده و هزاران خودرو و صدها تانك از كارون گذشته‌اند و در منطقه گسترش يافته‌‌اند تا لحظاتي بعد به سويشان ‌آيند!
فرمان حمله باز با تأخير صادر شد. هنوز بعضي از يگان‌هاي ادغامي همديگر را پيدا نكرده بودند. سرهنگ صياد و دوستانش براي اين كه چنين اتفاقي نيفتد، برنامة دقيقي ريخته بودند. او مردي بود كه حتي روي ثانيه‌ها حساب مي‌كرد، اما اكنون وقتي مي‌شنيد كه يگاني ساعتي است پشت خاكريز دشمن است ولي ديگري كه بايد با او عمل كند هنوز از آبادان حركت نكرده، حق داشت عصباني شود.
بيش از اين درنگ جايز نبود. پيش از اين نمي‌شد اين همه نيرو را در بيخ گوش دشمن پنهان كرد. فرمان حمله صادر شد:
بسم الله الرحمن الرحيم. بسم الله القاصم الجبارين. يا علي‌ابن ابيطالب.
در قرارگاه كربلا، فرماندهان ارشد منتظر اخبار آن سو نماندند. رو به قبله نشستند و چراغ‌ها را خاموش كردند. با نواي زمزمه‌هاي علي در نخلستان كوفه دست استمداد به سوي خدا بلند كردند. هيچ توجهي به صداي بي‌سيم‌ها نداشتند. هنگامي دعاي كميل تمام شد كه خبر رسيد جبهة قدس در شمال خط را شكسته و پيش مي‌رود. اين پيشروي تا 4 بامداد ادامه داشت با روشن شدن هوا، آتش دشمن شدت يافت. منطقة باتلاقي و آبگرفتگي‌ها هرگونه فرصت تحرك و گسترش را از آنان گرفته بود. ناچار در همان‌جا زمينگير شدند و به مقاومت پرداختند.
اما نيروهاي قرارگاه فتح هم تا پيش از برآمدن آفتاب، به جادة اهوازـ خرمشهر رسيدند و پيش از اين‌كه ارتش عراق به خود‌ آيد، دژ بلند و تسخيرناپذير آنان را تصرف كردند. اين خاكريزكه روي جاده ساخته شده بود، چنان بلند و مستحكم مي‌نمود كه ژنرال‌هاي صدام را فريفت و به هواي آن از ساحل كارون غافل ماندند و بزرگ‌ترين اشتباه تاكتيكي را مرتكب شدند. آنان گمان مي‌كردند با وجود اين خاكريز بلند، كه تا ساحل كارون 14 تا 20 كيلومتر فاصله داشت، همه چيز را در اين دشت بزرگ زير نظر دارند. به خيال آن‌ها ايراني‌ها پيش از اين كه بتوانند به آن‌جا برسند در آن دشت به محاصره‌ درمي‌آمدند!
رزمندگان فتح در همان‌جا به پدافند پرداختند. اما در جبهة نصر به علت دير رسيدن و عدم هماهنگي بعضي از يگان‌ها نه تنها توفيقات چنداني به دست نيامد، بلكه تعدادي از يگان‌هايش در منطقه نهر عرايض و گرمدشت به محاصره افتادند. فرماندهان قرارگاه نصر روز سختي را گذراندند. بين محورها شكاف افتاده بود و خطر تلفات سنگين وجود داشت. براي رهايي از اين مخمصه حتي تانك‌هاي احتياطي را هم بكار گرفتند، اما 14 دستگاه تانك در گِل فرو رفت كه تا صبح به زحمت توانستند 10 دستگاه از آن‌ها را بيرون بكشند. عصر آن روز قرارگاه كربلا به كمك هوانيروز و يگان‌هاي ديگر، به زحمت توانست نيروهاي گرفتار را از محاصره نجات دهد.
در پايان روز اول، هر چند فرماندهان قرارگاه كربلا، عمليات بيت‌المقدس را موفق ارزيابي كردند، اما مجبور شدند در نقشه‌اشان تجديدنظر كنند و براي شروع مرحلة دوم عمليات، دست نگهدارند. به اعتقاد آنان از فردا كه پاتك‌هاي سنگين عراق شروع مي‌شد، تثبيت وضع موجود مهم‌تر از پيشروي به سوي خرمشهر بود.
براي اين كه فرماندهي ارتش عراق نتواند از فكه و منطقة عملياتي فتح‌المبين نيرو به اين منطقه بياورد، به قرارگاه فجر دستور داده شد، تك ايذايي خود را شروع كند. آنان مأموريت داشتند با تصرف تپة 182 در جنوب شرقي فكه، دشمن را مشغول نگهدارند، اما دو روز گذشت و خبري از آنان نشد. سرهنگ صياد ناچار تصميم گرفت خود به آن‌جا برود. غروب با رحيم صفوي به راه افتادند و نيمه‌شب رسيدند به قرارگاه فجر. او وقتي در آن‌جا فرماندهان سپاه را نديد، دلش ريخت. از سرهنگ فرماندهي لشكر 77 سراغشان را گرفت. او توضيح داد كه نتوانستيم با آنان كنار بياييم. ديشب خودمان بدون آنان حمله كرديم و تا صبح بخشي از آن‌جا را گرفتيم با 700 اسير. حالا هم نيروهاي سپاه در ادامة آن حمله كرده‌اند. مجيد بقايي به جلو رفته است تا آنان را هدايت كند. سرهنگ از اين پيروزي خوشحال نشد. حتي گفت كاش اين كار را نكرده بوديد. با عصبانيت آن‌جا را ترك كرد.
از محور چنانه به طرف تپه‌هاي سيبور آمديم. جلوتر از آن، قرارگاه تاكتيكي سپاه بود. ديديم برادر بقايي با حالت غمزده و گردن كج، بي‌سيم را گرفته و خيلي ضعيف با فرماندهانش حرف مي‌زند. پرسيديم: چي شده؟
گفت: بچه‌ها رفته‌اند و عمل كرده‌اند. اولش بد نبود، ولي الان گير كرده‌اند و هر كاري كه مي‌كنيم، كارشان پيش نمي‌رود.
ابلاغ كرديم كه به نيروها بگويد همين الان برگردند. عمليات متوقف شد. فرماندهان را توي قرارگاه قائم جمع كرديم و به آنان تذكر محكم داديم كه خدا را شكر كه هيچ كدام موفق نشديد. اگر هر كدام از شما موفق شده بوديد، براي ما موفقيت نبود. موفقيت فقط در گرفتن زمين و اسير و اين چيزها نيست، موفقيت در اين است كه همه براي خدا ، با هم باشيم. يا باهم پيروز مي‌شويم ، يا شكست مي‌خوريم. هم پيروزي معني‌اش بيش‌تر است و هم شكستش قابل تحمل است. يكي فشار بهش نمي‌آيد و خيلي مزايايي ديگر دارد. بالاتر از همة اين‌ها، خدا راضي مي‌شود، وقتي دستورش را درست اجرا كنيم.
صبح فردا هنگامي قرارگاه فجر را ترك كرد كه دستور داده بود تا سه روز ديگر بايد دوباره عمليات كنند اما عملياتي كه بايد مشترك بين سپاه و ارتش باشد. او از اين كه مي‌ديد دوستانش رمز پيروزي را نمي‌فهمند جدّاً رنج مي‌برد.
اما در اين سو، در منطقة عملياتي بيت‌المقدس كار گره خورده بود. نيروهاي عمل كننده هر روز بارها پاتك‌هاي سنگين يگان‌هاي زرهي ارتش عراق را پاسخ مي‌دادند و طبيعي بود كه هر روز تحليل بروند و دچار فرسودگي شوند. اما براي ادامة عمليات نياز به نقشة هوايي بود كه به علت بارش باران و مه‌گرفتگي ممكن نبود.
سرانجام اطلاعات گرفته شده از خرمشهر، فرماندهان را متقاعد كرد كه فعلاً دسترسي به خرمشهر غيرممكن است. پيش از اين قرار بود نيروهاي قرارگاه نصر بعداز مقداري پيشروي به سوي غرب، به سمت جنوب تغيير مسير دهند و از شمال وارد خرمشهر شوند، اما اكنون مي‌ديدند عراق هفت رديف پدافندي جلو راهشان قرار داده كه گذر از اين هفت‌خان كار ساده‌اي نيست.
در مرحلة دوم عمليات قرارگاه نصر به‌جاي خرمشهر، همدوش با قرارگاه فتح به سوي مرز حركت كرد. از قضا اين تاكتيك گرفت و عراق به وحشت افتاد. آيا ايران قصد بندر بصره را داشت؟ عراقي‌ها چنين گمان مي‌كردند. پس عجولانه كوشيدند پدافند بصره را مستحكم‌تر كنند. نيروهاي قرارگاه قدس شب بسيار سختي را در زير آتش بي‌امان توپخانة عراق گذراندند. صبح كه توپخانه از نفس افتاد، صداي تانك‌ها شروع شد. آنان مطمئن بودند كه ارتش عراق حمله خواهد كرد، بنابراين آمادة نبرد در سنگرهايشان شدند اما هرچه كه گذشت خبري از دشمن نشد طوري كه حدود ظهر چنان سكوتي جبهة دشمن را فرا گرفت كه همگان را به وحشت ‌انداخت. تا ديده‌بان‌ها خبر آورند كه عراقي‌ها به سرعت دارند عقب‌نشيني مي‌كنند، ساعت‌ها به اين منوال گذشت. اما سرهنگ صياد و ديگر فرماندهان ارشد در قرارگاه كربلا، از اين خبر خيلي تعجب نكردند. آنان از قبل هم پيش‌بيني مي‌كردند كه اگر بصره تهديد شود، عراق مجبور خواهد شد براي دفاع از آن بخشي از نيروهايش را به عقب بكشد و حال آن اتفاق افتاده بود. در حالي‌كه ايران كاري به بصره نداشت، بلكه تنها مي‌خواست با رسيدن به مرز راه عراقي‌ها را از خط شلمچه سد كند و خرمشهر را به محاصره درآورد!
ساعت 2 بعدازظهر خبر رسيد نيروهاي قرارگاه قدس به پادگان حميد رسيده‌اند؛ سپس خبر آزادي شهر هويزه به قرارگاه كربلا اعلام شد كه از آن شهر تنها تلّي از خاك باقي‌ مانده بود. سرهنگ صياد هلي‌كوپتر خواست تا منطقه را از نزديك ببيند. دو لشكر زرهي و پياده مكانيزه عراق چنان با شتاب فرار مي‌كردند كه حتي فرصت بردن تمامي تجهيزات خود را نداشتند. آن‌ها از طلاييه و كوشك هم گذشتند. سرهنگ وقتي ديد نيروهاي خود به جادة خرمشهرـ اهواز رسيده‌اند از شدت خوشحالي پايين آمد تا مسير را با ماشين برگردد. با آزادي اين جاده راه زميني به سوي پشت جبهه باز شده بود و براي پشتيباني ديگر نيازي به گذر از آب نبود.
موقع برگشتن، از شدت علاقه‌اي كه داشتم تا جاده باز شود و با اين‌كه اولين بار بود كه از مسير مي‌آمدم ـ قبل از آن در خوزستان نبودم و فقط از روي نقشه توجيه بودم ـ گفتم: از محور اهواز بيايم.
احتمال داشت كه عراقي‌ها هم باشند ولي آمديم. همه جا نيروهاي ارتشي و بسيجي دست تكان مي‌دادند. محور را راحت آمديم. دشمن هم با آتش و حركت مي‌رفت عقب. با اين عقب‌نشيني، الحاق قرارگاه قدس انجام شد و تقريباً عمدة منطقه‌اي را كه در طرح عمليات بيت‌المقدس پيش‌بيني كرده بوديم، آزاد شد.
پاينده باد ايران زنده باد ايراني

وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]

صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 2653
تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 2612 بار
سپاس‌های دریافتی: 5561 بار
تماس:

پست توسط moh-597 »

در مرحله دوم عمليات بعد از هفده ماه براي اولين بار نيروهاي قرارگاه فتح به نقطة مرزي رسيدند؛ اگر اين اتفاق در جبهة نصر هم مي‌افتاد محاصره خرمشهر دور از دسترس نبود اما عراقي‌ها مي‌فهميدند كه خرمشهر چه تأثيري در سرنوشت جنگ دارد. بنابراين تمامي توان خود را به ايستگاه حسيني و شلمچه ريخته بودند تا چنين نشود.
حدود عصر از قرارگاه ارتش عراق اعلام شد صدام‌ حسين به جبهه آمده است. هرچه كه بود از اين لحظه عراقي‌ها چنان در مواضع خود پافشاري كردند كه نيروهاي عمل‌ كننده نتوانستند قدم از قدم بردارند. فرماندهان ايراني ترديدي نداشتند كه عراق قصد پاتك سنگيني دارد. قرارگاه كربلا دستور توقف داد و اعلام كرد يگان‌ها مواضع پدافندي خود را مستحكم كنند.
اكنون نه تنها دو طرف درگير در جنگ، بلكه همة جهان توجه‌اشان به خرمشهر بود. همه مي‌دانستند كه برنده اين جنگ در اين نقطه مشخص خواهد شد. عراق با تمام توانش مي‌كوشيد خرمشهر را حفظ كند و رزمندگان ايران بي‌توجه به كاستي‌هاي تسليحاتي خود، اميدوار بودند شهرشان را آزاد كنند. به همين اميد فرماندهي قرارگاه كربلا، نيروهاي قرارگاه نصر را به ده تيپ رساند و ساعت 2 بامداد روز بيست ارديبهشت، دستور حمله داد. اما كاري از پيش نرفت. آن‌ها تنها توانستند يك تا سه كيلومتر پيش بروند. فرماندهي قرارگاه كربلا براي حملة مجدد فقط توانست پنج گردان ديگر بازسازي كند و به كمك نصر بفرستد تا فردا شب نيز دوباره حمله كنند.در حملة مجدد نيز توفيقي حاصل نشد.
ظهر همان روز فرماندهان ارشد براي شور به ستاد قرارگاه نصر فراخوانده شدند. سرهنگ صياد و محسن رضايي وقتي به آن‌جا رسيدند كه بيش از پنجاه نفر آدم با ربط و بي‌ربط از فرمانده لشگر گرفته تا نمايندة مجلس در آن‌جا جمع بودند. آنان خسته‌تر از آن بودند كه او انتظار داشت. تعدادي از آنان با اشاره به خستگي و فرسودگي ناشي از دو هفته جنگ بي‌امان، با ادامة عمليات مخالف بودند. فرصتي مي‌خواستند تا يگان‌هاي آسيب ديده را بازسازي كنند. اما سرهنگ اصرار بر ادامة كار داشت. اما فشار رواني به فرماندهان در حدي بود كه يكي از سرهنگانش سلسله مراتب يادش رفت در جلو همه به فرماندهش تاخت و پافشاري او را براي ادامة تك يك نوع لجاجت دانست. سرهنگ صياد فكر مي‌كرد اگر خرمشهر الان آزاد نشود، ديگر چنين فرصتي شايد پيش نيايد. با اين وجود فضاي جلسه سنگين‌تر از آن بود كه او روي نظرش بيش‌تر از اين ايستادگي كند به ناچار پذيرفت، حمله تنها دو يا سه روز عقب بيفتد.
در عمل اين دو يا سه روز يك هفته طول كشيد. هفته‌اي كه نه تنها براي رزمندگان كه براي همة مردم ايران به اندازة سالي طول كشيد. آنان در پشت جبهه براي شنيدن خبر آزادسازي خرمشهر لحظه شماري مي‌كردند. سردبيران روزنامه‌ها هر روز به قرارگاه زنگ مي‌زدند كه آيا براي اعلام آزادي خرمشهر جالي خالي بگذارند!
فقط مانده بود خونين‌شهر. از شمال تا منطقة طلاييه جلو رفته بوديم و در كوشك به جادة زيد حسينيه رسيده بوديم و الحاق انجام شده بود. جادة اهواز به خونين‌شهر هم كاملاً باز شده بود. پادگان حميد هم آزاد شده بود و سه قرارگاه روي يك خط قرار داشتند.
در اين‌جا، نقص ما وضعيت دشمن در خونين‌شهر بود. بين خونين‌شهر و شلمچه، دشمن مثل يك غدة سرطاني هنوز وجود داشت…
از عقب جبهه گزارش مي‌شد كه مردم با اين كه مي‌دانند حدود 5000 كيلومتر آزاد شده و حدود 5000 نفر هم اسير گرفته‌ايم، و عمدة استان خوزستان آزاد شده، ولي مرتب تكرار مي‌شود: خونين‌شهر چه شد؟
يعني تمام عمليات يك طرف، آزادي خونين‌شهر طرف ديگر. براي خودمان هم اين مطلب مهم بود كه به خونين‌شهر دست پيدا كنيم. مي‌دانستيم اگر خونين‌شهر را نگيريم، دشمن همان‌طور كه در شمال شهر اقدام به حفر سنگر كرد، در محور ارتباطي خونين‌شهر به شلمچه هم اقدام به حفر سنگرهاي سخت مي‌كند و ما ديگر نمي‌توانيم به اين سادگي به هدف برسيم.
در جبهه كار گره خورده بود. براي رهايي از اين بن‌بست عقل‌ها به جايي قد نمي‌داد. دو راه در پيشِ‌رو بود: يا بايد خرمشهر را مي‌گرفتند ـ كه در اين چند روز براي دست يافتن به آن به هر دري زده بودند ولي موفق به فتح آن نشده بودند.‌ـ يا بايد به سوي بصره مي‌رفتند. از قضا بيش‌تر كارشناسان نظامي كه از دور دستي بر آتش داشتند، همين را پيشنهاد مي‌كردند و از تهران نامه‌هايشان را به قرارگاه كربلا ارسال مي‌كردند و مُصر بودند نظرشان اعمال شود. آن‌ها گمان مي‌كردند با تهديد بصره، عراق مجبور مي‌شود دل از خرمشهر بكَند. اما آناني كه در جبهه بودند و توان نيروهاي خودي را مي‌ديدند، مي‌فهميدند كه چنين كاري شدني نيست.
اتفاقاً پيش از اين سرهنگ صياد هم به چنين نتيجه‌اي رسيده بود. او ساعت 24 شب 21 ارديبهشت، افسران عملياتي خود را براي شور ستادي فرا خواند. گفت با فرماندهان سپاه به اين نتيجه رسيده‌اند كه قرارگاه فتح تقويت شود، «بنا به دستور يا از منطقة قرارگاه قدس و يا از منطقة قرارگاه نصر، وارد عمل شده و به سوي بصره تك نمايد.» و آن دو قرارگاه ديگر هم پدافند مناطق آزاد شده را به عهده بگيرد.
آن شب يكي از افسران او اجازه گرفت و به شدت با اين طرح مخالفت كرد و احتمال موفقيت در آن را بسيار كم دانست. اما سرهنگ نظرات او را نپذيرفت. وقتي بقيه افسران هم از نظرات نفر پيشين پشتيباني كردند، او از جا دررفت و دستور داد در اين باره ديگر بحث نكنند و گرنه خود شخصاً وظايف آن‌ها را انجام خواهد داد و براساس اين تصميم وظايف جزء به جزء يگان‌ها را ابلاغ خواهد كرد. اما اتفاقي كه در آن محور افتاد باعث شد عجالتاً بصره را فراموش كنند.
شكست‌هاي پي‌درپي صدام در جبهة جنگ باعث شد دوستان عربش در منطقه به وحشت بيفتند. شوراي همكاري خليج‌فارس جلسه گذاشت. صدام گفت عقب‌نشيني‌هايش تاكتيكي بوده است و براي اين كه قدرتش را به آنان نشان دهد در محور قرارگاه قدس حمله سنگيني كرد و پاسگاه شهابي را مجدداً اشغال كرد. در تبليغات خارجي اين حمله خيلي بزرگ جلوه داده شد و به همين بهانه صدام به تعدادي از فرماندهانش نشان شجاعت داد. هرچند اين حمله دستاورد زيادي براي ارتش عراق نداشت، اما شكستن خط خودي و نيز تجهيزات و قدرتي كه ارتش عراق از خود به نمايش گذاشت، به فرماندهان ايران فهماند كه حمله به طرف بصره راحت‌تر از حمله به خرمشهر نيست. پيشروي به سوي بصره نياز به امكاناتي داشت كه قرارگاه كربلا فاقد آن بود. پيش از عمليات آنان تنها براي بيست روز مهمات تدارك ديده بودند كه اكنون آن بيست روز رو به اتمام بود. از سوي ديگر سرهنگ صياد آن قدر دستش از نيرو خالي بود كه براي ادامة عمليات، مجبور شد چهار تيپ از نيروهاي قرارگاه فجر را به خرمشهر آورد. اين ريسك خطرناكي بود. اكنون منطقة عملياتي فت‍ح‌المبين چنان خالي از نيرو شده بود كه اگر عراق مي‌توانست در آن‌جا كاري كند، چه بسا تمامي زميني را كه دو ماه پيش از دست داده بود، مجدداً مي‌توانست بگيرد. البته سرهنگ معتقد بود ارتش عراق نيز مانند ايران فعلاً تمام توش و توانش را براي منطقة خرمشهر گذاشته است.
هرچه كه بود فعلاً بايد تنها به خرمشهر فكر مي‌كردند. اين تأخير يك هفته‌اي باعث شد عراق از جنوب شرقي خرمشهر پلي روي اروند نصب كند تا روز مبادا از آن محور هم بتواند نيروهايش را پشتيباني كند. طبيعي بود اگر تأخير بيش‌تر از اين ادامه داشت، عراق با ايجاد موانع مستحكم ديگري راه رسيدن به خرمشهر را دشوار‌تر از اين كه هست، مي‌كرد.
چندين جلسة مشورتي با حضور فرماندهان سپاه و ارتش برگزار شد. نيروها هيچ آمادگي ادامة عمليات را نداشتند. دو فرمانده عالي‌رتبة جنگ وقتي از آن جلسات طرفي نبستند، از جبهه به اهواز برگشتند تا در فضاي خلوت دنبال راه چاره باشند و سرانجام آن را يافتند. با تغييري در طرح بايد عجالتاً خرمشهر را به محاصره در مي‌آوردند تا در فرصت بعد آن را اشغال كنند. خبر محاصرة خرمشهر باعث مي‌شد نيروهاي مردمي به جبهه بشتابند و با انگيزة بهتري كار دنبال شود.
چشم‌هايمان از خوشحالي درخشيد. مثل اين كه كار تمام شده بود. حالت جالبي است كه فرماندهي مطمئن باشد طرحي كه مي‌خواهد به اجرا در بياورد، در اين طرح اطمينان پيروزي هست. يعني ما پيروزي را در آن جرقة ذهني كه به وجود آمد، ديديم.
دو تايي باهم صحبت كرديم. مشكل كار در اين بود كه اين طرح را چطور به فرماندهان ابلاغ كنيم. با آنان بحث‌هاي ديگري كرده بوديم و حالا يكدفعه اين طرح را مطرح مي‌كرديم. در ذهن مان بود كه مي‌گويند مشورت‌هايمان چه شد؟ مخصوصاً بچه‌هاي سپاه، اهل بحث و مشورت و اين چيزها بودند و فكر مي‌كرديم اگر يك موقع چيزي را في‌البداهه بگوييم، ممكن است برايشان سنگين باشد.
خداوند ياري كرد و گفتم: من اين را ابلاغ مي‌كنم.
يعني مسؤوليت ابلاغش را به عهده گرفتم. آقاي محسن رضايي هم قبول كرد و گفت: اشكالي ندارد. از طرف من هم شما به سپاه و ارتش ابلاغ كنيد.

 [External Link Removed for Guests] 
پاينده باد ايران زنده باد ايراني

وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]

صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 2653
تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 2612 بار
سپاس‌های دریافتی: 5561 بار
تماس:

پست توسط moh-597 »

آن دو با قلب‌هاي لبريز از اميد خود را به منطقه رساندند. به فرماندهان ابلاغ شد فوراً خود را به پاسگاه فرماندهي قرارگاه نصر برسانند. حدود ظهر بود كه سرهنگ وارد اتاق جلسه شد. اتاق جلسه از دو سنگر تودر توتشكيل شده بود كه تا بيست روز پيش متعلق به عراقي‌ها بود. مساحت هر سنگر حدود 2 در 3 بود. بيش از پنجاه نفر در آن فضاي كوچك گرم ودم‌كره، خود را جا داده بودند. در گوشه‌اي چند دستگاه بي‌سيم بود كه هرازگاهي صدايي ازشان برمي‌خواست و در بيرون از سنگر هم مدام صداي توپخانه‌ها مي‌آمد. به آن دو در بالاي مجلس جا داده شد.
اين جلسه، از تاريخي‌ترين جلسات است. از نظر نظامي، چون آشنا بودم، مي‌دانستم كه براي ارتشي‌ها مشكل نيست. منتها بچه‌هاي سپاه، چون نظامي‌هاي انقلابي جديد بودند، بايد ملاحظه مي‌شدند. براي اين‌كه آن‌ها هم كنترل شوند، مقدمه را طوري گفتم كه احساس كنند فرصتي براي بحث نيست و به‌عبارت ديگر، دستور ابلاغ مي‌شود و بايد فقط براي اجرا بروند. چون وقت كم بود و اگر مي‌خواست فاصله بين عمليات بيفتد، اين طرح خراب مي‌شد. گفتم: من مأموريت دارم – اين طور گفتم كه خودم را هم به‌عنوان مأمور قلمداد كنم – كه تصميم فرماندهي قرارگاه كربلا را به شما ابلاغ كنم. خواهش مي‌كنم خوب گوش كنيد و اگر سؤال داشتيد بپرسيد تا روشن‌تر توضيح بدهم، مأموريت را بگيريد و سريع برويد براي اجرا.
محكم مأموريت را ابلاغ كردم. در يك لحظه، همه به هم نگاه كردند و آن حالتي را كه فكر مي‌كرديم، پيش آمد. اولين كسي كه صحبت كرد برادر شهيدمان – كه ان‌شاءالله جزو ذخيره‌ها مانده باشد – احمد متوسليان بود. فرمانده تيپ 27 حضرت رسول (ص) بود. ايشان در اين چيزها خيلي جسور بود. گفت: چه‌جوري شد؟! نفهميديم اين طرح از كجا آمد؟
منظورش اين بود كه اصلاً بحثي نشده، يكدفعه شما تصميم گرفتيد و طرح را ابلاغ كرديد. من گفتم: همين‌طور كه عرض كردم، اين دستور است و جاي بحث ندارد.
تا آمديم از ايشان فارغ شويم، شهيد خرازي صحبت كرد – احتمالاً احمد كاظمي هم صحبت كرد – من يك‌خرده تندتر شدم و گفتم: مثل اين‌كه متوجه نيستيد. ما دستور را ابلاغ كرديم، نه بحث را.
از آن ته ديدم آقاي رحيم صفوي با علامت دارد حرف مي‌زند. توصيه به آرامش مي‌كرد. خودش هم لبخندي بر لب داشت و به‌اصطلاح مي‌گفت مسأله‌اي نيست. هم متوجه بود كه اين‌طور بايد گفت و هم متوجه بود كه اين صحنه طبيعي است و بايد تحملش كرد.
آن‌چه مرا بيش‌تر ناراحت كرد، گفته‌هاي يك سرهنگ ارتشي بود. از عناصر ستاد خودمان بود؛ از استادان دانشكدة فرماندهي و ستاد. استاد خوبي هم بود به نام سركار سرهنگ «محمدزاده». ايشان گفت: ببخشيد جناب سرهنگ. ما راهكارهاي زيادي براي عمليات داديم. اين جزو هيچ كدام از راهكارها نبود.
گفتم: من از شما تعجب مي‌كنم كه استاد دانشكدة فرماندهي و ستاد هستيد و چنين سؤالي مي‌كنيد. مگر نمي‌دانيد تصميم فرمانده در مقابل راهكارهايي كه ستادش به او مي‌دهد، از سه حالت خارج نيست. يا يكي از راهكارها را قبول مي‌كند و دستور صادر مي‌كند. يا تلفيقي از راهكارها را به‌دست مي‌آورد و آن را ابلاغ مي‌كند. يا هيچ كدام از آن‌ها را انتخاب نمي‌كند و خودش تصميم مي‌گيرد. چون او بايد به مسؤولين بالا و خدا جواب بدهد. فرمانده ملزم به تصميم‌گيري و اتخاذ تدبيري است كه پيش خدا جوابگو باشد، نه پيش انسان‌هاي ديگر. اين حالت سوم است.
من كه غافل شده‌بودم، در اثر برخورد رواني برادر رحيم صفوي، يك‌خرده تحمل خودم را بيش‌تر كردم. داشتم نااميد مي‌شدم و فكر مي‌كردم اين جلسه به كجا مي‌انجامد. به خودم گفتم: درنهايت به تندي دستور را ابلاغ مي‌كنم. بالاخره بايد اجرا شود. ميدان جنگ است و بايستي يك‌خرده روح و روان هم آماده باشد. خداوند متعال مي‌فرمايد فاءن مع‌العسريسرا. او ما را كشاند تا نقطة اوج سختي و يكدفعه آساني را نازل كرد؛ بدون اين‌كه خودمان نقش زيادي داشته باشيم. جريان جلسه يكدفعه برگشت. برادر احمد متوسليان گفت: من خيلي عذر مي‌خواهم كه اين مطلب را بيان كردم. ما تابع دستور هستيم و الان مي‌رويم به دنبال اجرا . هيچ نگران نباشيد.
برادر خرازي هم همين طور. همه‌اشان باهم هماهنگ كردند و شروع كردند به تقويت فرماندهي براي اجراي دستور. اين‌طور كه شد، گفتم: بسيار خوب. اين‌قدر هم وقت داريد. سريع برويد براي عمليات آماده شويد و اعلام آمادگي كنيد.
اين‌ها كه رفتند يك دفعه غبار غمي دل مرا گرفت. خدايا، با اين قاطعيتي كه در ابلاغ دستور نشان دادم، با اين شرايطي كه توي جلسه به وجود آمد و بعد هم خودت حلش كردي، حالا اگر اين طرح نگرفت، آن وقت چكار كنيم؟ دفعة بعد، توي اتاق‌هاي جنگ، نمي‌شود اين طور دستور داد، چون ياد صحنه‌هاي قبلي مي‌كنند.
عمليات با يك ساعت تأخير آغاز شد. فرماندهان قرارگاه كربلا، در ساعت 25/22 روز اول خرداد، حدود 9 تيپ نيرو را در ظلمات شب از سه محور روانة ميدان كردند. اين‌ها به اضافة يك تيپ احتياط تمام دارايي قرارگاه بود كه اكنون به ميدان ريخته بود.
نيروهاي محور راست با سرعت‌ جلو كشيدند و شكافي‌ ميان‌ نيروها و مواضع‌ دشمن‌ ايجاد كردند. تأمين شلمچه با آنان بود. اما در دو محور كار گره خورده بود.
اما از دو محور ديگر هيچ‌ خبري‌ از پيشرويشان‌ نمي‌آمد. هرچه‌ هم‌ راهنمايي‌ مي‌كرديم به‌ نتيجه‌ نمي‌رسيدند. از اين‌ بابت‌ ما شديداً نگران‌ بوديم‌ و اين‌ نگراني‌ تا صبح‌ ادامه‌ داشت‌.
هنگام‌ نماز صبح‌ بود. اكثر كساني‌ كه‌ در اتاق‌ جنگ‌ بودند از شدت‌ خستگي‌ افتاده‌ بودند. نماز را كه‌ خواندم‌ احساس‌ كردم‌ ديگر چشمانم‌ بسته‌ مي‌شود و نمي‌توانم‌ پلك‌ها را نگهدارم‌. خواب‌ بدجوري‌ فشار آورده‌ بود ولي‌ دلم‌ نمي‌آمد از كنار بي‌سيم‌ بروم‌. همان‌جا دراز كشيدم‌ و سعي‌ كردم‌ چند دقيقه‌اي‌ بخوابم‌.
در عالم‌ خواب‌ و رويا، ناگهان‌ ديدم‌ سيدي‌ عاليقدر كه‌ عمامه‌اي‌ مشكي‌ دارد، وارد قرارگاه‌ شد. چهره‌اش‌ گرفته‌ بود و بسيار محزون‌ و خسته‌ به‌ نظر مي‌آمد. به‌ احترامش‌ همه‌ از جا برخاستيم‌. لحظه‌اي‌ بعد انگار كه‌ ديگر كارش‌ تمام‌ شد و كاري‌ ديگري‌ ندارد، بلند شد و گفت‌:
ـ من‌ مي‌خواهم‌ بروم‌ آيا كسي‌ هست‌ من‌ را در اين‌ مسير كمك‌ كند؟
من‌ زودتر از بقيه‌ جلو دويدم‌ و دستشان‌ را گرفتم‌ تا از قرارگاه‌ خارج‌ شود. بيرون‌ كه‌ رفتيم‌ به‌ ذهنم‌ رسيد، حيف‌ است‌ اين‌ سيد بزرگوار با اين‌ همه‌ خستگي‌ كه‌ دارند، پياده‌ راه‌ بروند. پس‌ بغلش‌ كردم‌. ديدم‌ با تبسمي‌ زيبا به‌ من‌ نگريست‌ و اظهار محبت‌ كرد. از اين‌ نگاه‌ محبت‌آميز او چنان‌ به‌ وجد آمدم‌ كه‌ از خوشحالي‌ به‌ گريه‌ افتادم‌.
ناگهان‌ به‌ صداي‌ گرية‌ خودم‌ از خواب‌ پريدم‌. با روحيه‌اي‌ كه‌ از اين‌ خواب‌ گرفته‌ بودم‌، ديگر خوابم‌ نمي‌آمد. متوجه‌ شدم‌ از بي‌سيم‌ صداي‌ تكبير گفتن‌ مي‌آيد. فهميدم‌ دو محوري‌ كه‌ كارشان‌ گير كرده‌ بود، توانسته‌اند به‌ اروند برسند.
آن لحظه اميدبخش، ساعت 30/4 بامداد روز دوم خرداد بود كه به قرارگاه اعلام شد كه جادة شلمچه _ خرمشهر و پل نو آزاد شد. با اين حساب ارتباط زميني عراق با خرمشهر قطع شد. حالا تنها اميد صدام به آن پل شناوري بود كه در چند روز اخير از جزيرة بوبيان بر روي اروند زده بودند. پيش از اين كه تعدادي از يگان‌ها به سوي آن رهسپار شوند، نيروي هوايي مأموريت بمباران آن را پيدا كرد.
صدام در يكي از پاسگاه‌هاي شلمچه سربازانش را به مقاومت فرا مي‌خواند كه خبر محاصرة خرمشهر را شنيد. آشكارا زانوانش لرزيد. دست به ديوار گرفت و خود را به بي‌سيم رساند. فرمانده نيروهايش را در خرمشهر خواست. گفته شد، اتومبيل سرهنگ احمد زيدان روي ميدان مين رفته و كشته شده است. فوراً سرهنگ ستاد خميس مخيلف را به جاي او نصب كرد و قبل از هر چيز دستور داد: «تخلية جسد سرهنگ زيدان به هر صورت كه باشد، انجام پذيرد.» او گمان مي‌كرد نيروهاي خرمشهر از سرنوشت فرماندهشان بي‌اطلاع‌اند. خوب مي‌دانست كه اين خبر مي‌تواند همة آن‌ها را به فرار وادارد. از قضا همين هم شد. سرهنگ در تقلا بود تن مجروح خود را از ميدان بيرون بكشد كه فرار سپاهش را ديد. اما دستور دوم صدام اين گونه صادر شد: «شكستن حلقة محاصره به عهدة فرمانده جديد مي‌باشد. اين مأموريت فردا صبح انجام مي‌پذيرد.»
اما هرگز اين مأموريت انجام نپذيرفت. صبح فردا قرارگاه كربلا دستور ورود به خرمشهر را به يگان‌هايش صادر كرد. آنان سرراهشان تنها در ايستگاه راه‌آهن و منطقة انبارهاي عمومي با مقاومت خفيفي روبه‌رو شدند. فوج فوج سربازان عراقي كه دست‌هاي خود را بالاي سرگرفته بودند، با شعارها و ... تسليم شدن خود را اعلام مي‌كردند.
آن‌ها حمله‌ كردند. درست‌ يك‌ ساعت‌ بعد كه‌ ساعت‌ هشت‌ صبح‌ بود، متوجه‌ داد و بيداد حاج‌ حسين‌ خرازي‌ از بي‌سيم‌ شديم‌. خيلي‌ جا خورديم‌. حاجي‌ مي‌گفت‌:
ـ ما زديم‌ به‌ مواضع‌ دشمن‌، كارمان‌ هم‌ خوب‌ گرفت‌ اما نيروهاي‌ عراقي‌ جلو ما دست‌هايشان‌ را بالا گرفته‌اند و مي‌خواهند تسليم‌ شوند. تعدادشان‌ آن‌قدر زياد است‌ كه‌ نمي‌توانيم‌ بشماريم‌، چه‌كار كنيم‌؟
مسألة‌ خيلي‌ عجيبي‌ بود. يك‌ هلي‌كوپتر 214 را مأمور كرديم‌ تا برود بالاي‌ منطقه‌ و اوضاع‌ را گزارش‌ كند. هنگامي‌ كه‌ رفت‌ بالاي‌ مواضع‌ فتح‌ شده‌ و بالاي‌ شهر خرمشهر، خلبان‌ با شوق‌ زياد پشت‌ بي‌سيم‌ داد مي‌زد:
ـ تا چشم‌ كار مي‌كند، توي‌ كوچه‌ها و خيابان‌هاي‌ خرمشهر سرباز عراقي‌ است‌ كه‌ پشت‌ سر هم‌ صف‌ بسته‌اند و دست‌هايشان‌ را بالا گرفته‌اند. اصلاً قابل‌ شمارش‌ نيست‌!
مانده‌ بوديم‌ با اين‌ اوضاع‌ و احوال‌ چه‌ بكنيم‌. به‌ سربازان‌ عراقي‌ كه‌ نمي‌شد بگويم‌ برويد توي‌ سنگرهاي‌ خودتان‌ ما نيرو نداريم‌! اين‌ در حالي‌ بود كه‌ سنگرهاي‌ مستحكم‌ عراقي‌ پر بود از مهمات‌ و انواع‌ آذوقه‌ و تداركات‌ طوري‌ كه‌ اگر ده‌ روز هم‌ در محاصره‌ بودند، مي‌توانستند بجنگند اما حالا بدون‌ مقاومت‌، همه‌ پشت‌ سر يكديگر دست‌ها را بالا برده‌ بودند و تسليم‌ شده‌ بودند!
همان‌جا تدبيري‌ انديشيديم‌. از خرمشهر به‌ اهواز 165 كيلومتر راه‌ بود. ما وسيله‌اي‌ هم‌ نداشتيم‌ تا اسرا را به‌ عقب‌ بفرستيم‌. به‌ نيروهايي‌ كه‌ در خط‌ مقدم‌ داشتيم‌، گفتيم‌ كه‌ به‌ صورت‌ دشت‌بان‌ و در يك‌ صف‌ در غرب‌ جادة‌ خرمشهر به‌ اهواز بايستند تا اين‌ كه‌ وصل‌ شوند به‌ يكديگر. سپس‌ اسلحه‌هاي‌ اسرا را گرفتيم‌ و به‌ آن‌ها فهمانديم‌ فعلاً بايد در جاده‌ خرمشهر به‌ طرف‌ اهواز حركت‌ كنند.
ظهر آن روز نيروهاي ايران از سه طرف وارد خرمشهر شدند و در مسجد جامع به هم پيوستند. پرچم جمهوري اسلامي ايران، بربام مسجد برافراشته شد و خونين‌شهر دوباره خرمشهر شد. در آن لحظة با شكوه كه ساعت 2 و بيست دقيقه بود، مردم ايران گوش به راديو سپرده بودند كه داشت اخبار فتوحات فرزندانشان را مي‌گفت كه ناگهان گويندة خبر به هيجان آمد و داد زد:
شنوندگان عزيز، شنوندگان عزيز، توجه فرماييد! به خبري كه هم اكنون به دست من رسيد، توجه فرماييد! خونين‌شهر آزاد شد!
ناگهان بانگ تكبير با اشك شوق همة ايران درهم آميخت. زمين و زمان به وجد آمد. پير و جوان، كودك و بزرگ و زن و مرد به خيابان‌ها ريختند و به شادي و شكرگزاري در مساجد پرداختند.

 [External Link Removed for Guests] 
پاينده باد ايران زنده باد ايراني

وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]

صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 2653
تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 2612 بار
سپاس‌های دریافتی: 5561 بار
تماس:

پست توسط moh-597 »

آن طور كه ايران و بلكه همة جهان، فكر مي‌كردند، با آزادسازي خرمشهر جنگ تمام نشد. با اين شكست پايه‌هاي حكومت صدام‌حسين لرزيد و او تا آستانة سرنگوني پيش رفت. اين را خبرگزاري‌هاي جهان اعلام كردند و سرويس‌هاي اطلاعاتي آمريكا و شوروي هم تأييد كردند. اكنون جنگي كه براي پايان دادن به حيات جمهوري اسلامي ايران تدارك ديده شده بود، مي‌رفت تا ريشه متجاوز را بخشكاند. به راستي چطور شد ورق برگشت؟
براي بررسي همين موضوع هيأتي از كميتة روابط‌ خارجي سناي آمريكا، به منطقه سفر كردند. آن‌ها بعداز بازگشت اعلام كردند: «پيروزي‌هاي هشت ماه اخير ايران نتيجة تجديد قواي نيروهاي مسلح ايران، نيروي انساني بيش‌تر ايران و هماهنگي بهتر ارتش منظم و پاسداران انقلابي است.»
آمريكا به خود آمد. واينبرگر، وزير دفاع ايالت متحده گفت : «پيروزيهاي ايران به نفع آمريكا نخواهد بود.» ژنرال هيك، وزير خارجه‌اشان هم اعلام كرد آمريكا در برابر هرگونه تغيير اساسي در منطقة خليج‌فارس كه ناشي از جنگ ايران و عراق باشد، بي‌تفاوت نخواهد بود. هم او گفت: «اكنون لحظة ورود آمريكا به منطقه است.»
دولت آمريكا، دستور زبان ديپلماتيك و ادعاي بي‌طرفيش را از ياد برد و سراسيمه به ياري حاكم عراق شتافت و حمايت‌هاي پي‌درپي و كمك‌هاي بي‌دريغش از عراق را آغاز كرد كه به نام كمك‌هاي حياتي به بغداد مشهور شد.
نام عراق از ليست كشورهاي تروريست خارج شد و محدوديت فروش تسليحات به آن لغو گرديد. كمك‌هاي اطلاعاتي و حمايت‌هاي سياسي و تبليغاتي آمريكا از عراق به نحو چشمگيري افزايش يافت. در پاسخ به اين همه دست و دلبازي، دليل آوردند: «اين عمل آمريكا به منظور تنبيه ايران و بازكردن راهي براي عراق از بن‌بست موجود مي‌باشد و ايران در جنگ با عراق از برتري محسوسي برخودار است و اين ناخوشايند براي آمريكاست.»
عراق اعلام كرد آمادة آتش‌بس است. اما ايران كه اكنون در موضع برتري قرار داشت، گمان مي‌كرد ارتش عراق دنبال فرصتي براي بازسازي و حملة مجدد است، پاسخ داد به شرطي آتش‌بس را مي‌پذيرد كه اولاً ارتش عراق از باقي خاك ايران عقب‌نشيني كند، ثانياً سازمان ملل، متجاوز و آغازگر جنگ را رسماً اعلام كند. در تجاوزگري عراق شكي نبود، اما سازمان ملل تحت فشار آمريكا، از خواست ايران سرباز زد و اين برنگراني ايران افزود و نتوانست به بي‌طرفي مجامع بين‌المللي اعتماد كند. مسؤولان ايران فهميدند براي رسيدن به صلح شرافتمندانه، چارة ديگري جز ادامة جنگ ندارند. اين تصميم در شوراي‌عالي دفاع و در حضور امام‌خميني گرفته شد.

سرهنگ صياد افسران عملياتي‌اش را فرا خواند. ايران دوباره در تدارك حمله‌اي ديگر بود تا سرنوشت جنگ را مشخص كند. براي چنين حمله‌اي چاره‌اي جز ورود به خاك عراق نبود. اين اجازه از امام‌خميني گرفته شد.
فرماندهان، منطقه شلمچه و بصره را براي حملة نهايي خود برگزيدند. با رسيدن به بصره يا نزديكي آن، كار رژيم صدام تمام بود. اكنون با آزادسازي خرمشهر و سيل داوطلباني كه رو به سوي جبهه نهاده بودند، و نيز اوضاع بد روحي و رواني ارتش عراق، رسيدن به اين هدف دور از دسترس نبود اما تقدير چيز ديگري بود.
سرهنگ صياد و محسن رضايي شبانه به تهران فراخوانده شدند. اسرائيل از زمين و هوا به جنوب لبنان حمله كرده بود و با قدرت تمام پيش مي‌آمد. در جلسة شوراي عالي دفاع بعداز چندين ساعت بحث و تبادل نظر، تصميم گرفته شد ايران به جنوب لبنان نيرو اعزام كند. براي هماهنگي‌هاي نظامي، هر دو فرمانده ارشد جنگ مأمور شدند به همراه تعدادي از فرماندهان نخبة قرارگاه كربلا سفري به سوريه داشته باشند. همزمان دو گردان نيرو نيز از ارتش و سپاه عازم سوريه شدند.
سرهنگ بعداز مراجعت از سوريه، دوباره افسرانش را فراخواند. دستور داد در اعزام گردان‌هاي ديگر تيپ 58 ذوالفقار به سوريه درنگ كنند. او به دوستانش گفت:
«به نظر نمي‌رسد سوريه حاضر به يك درگيري جدي نظامي با اسرائيل باشد و اصولاً براي اين كار آمادگي ندارد. ساير كشورهاي عربي نيز به يك مخالفت ظاهري و لفظي با تجاوز اسرائيل به لبنان اكتفا كرده و عملاً هيچ‌گونه اقدامات نظامي به عمل نخواهند آورد.» او نگران بود. گفت: «مبادا با بازي دادن ما در مسألة لبنان، عراق را از تنگناي فعلي نجات داده و مانع از پيروزي ما به عراق شوند و لذا بايستي توجه داشت كه مسأله لبنان در موضوع جنگ ايران و عراق تأثيري نداشته باشد.»
پرداختن به لبنان باعث شده بود جنگ با عراق فراموش شود. آيا اين دام نبود؟ امام‌خميني زودتر از همه اين خطر را دريافتند و فرمودند: راه قدس از كربلا مي‌گذرد.
رفتيم سراغ حضرت امام گزارش بدهيم در آن‌جا چه كرده‌ايم و بايد چه بكنيم. حضرت امام به گزارش گوش دادند و بعد يك باره فرمودند: اين نيروهايي كه برديد آن‌جا، اگر خون از دماغشان بيايد، من مسؤوليتش را قبول نمي‌كنم. بگوييد سريع برگردند.
من تا آن روز دستوري به اين قاطعيت و صريح، مستقيماً از امام نشنيده بودم كه فرمانده كل قوا به ما دستور بدهند كه چه بكنيم. فرمودند بگوييد سريع برگردند. ما اصلاً تعجب نكرديم كه چطور شد؟ به سرعت رفتيم بيرون و ديگر به هيچ كس مراجعه نكرديم و گفتيم بايد اين دستور را اجرا كنيم. بلافاصله با سوريه تماس گرفتيم و گفتم: گردان سريع آمادة حركت شود و برگردد.
هرچند ايران از اين دام رهيد اما صدام از يك ماه غفلت، نهايت استفاده را كرد. او برخلاف ايران به جنگ دراز مدت مي‌انديشيد. به سرعت بر استحكامات شرق بصره افزود و به ساماندهي ارتشش پرداخت.
عمليات جديد ايران در شب 21 ماه رمضان انجام شد. با همة استحكامات عراق نيروهاي عمل‌كننده خط را شكستند و حدود هيجده كيلومتر پيش رفتند و حتي در يكي از محورها، آن قدر جلو زدند كه چراغ‌هاي بصره را از دور ديدند اما با روشن شدن هوا كار مشكل‌تر شد. عراق با آرايش سنگين زرهي به مقابله پرداخت. خاكريزها به موقع زده نشد. نيروهاي پشتيباني دير رسيدند و سرانجام بعداز چند روز جنگ سنگين، ايران به آن‌چه كه مي‌خواست نرسيد و به جاي اول خود برگشت. در اين عمليات ارتش عراق صدها تانك و نفربر از دست داد. هرچند اين خود به عنوان انهدام دستگاه جنگي دشمن، پيروزي محسوب مي‌شد، اما اين آني نبود كه ايران به دنبالش بود. متخصصان نظامي در قرارگاه‌ها عوامل اين ناكامي را تحليل كردند. به نظر آن‌ها قدرت زرهي برتر و تشكيل يگان‌هاي دفاع متحرك، درنگ نيروهاي جهاد در ساختن خاكريز و عدم ارزيابي صحيح از امكانات دشمن و تأخير در شروع عمليات... ايران را از پيروزي بزرگ باز داشت. به نظر سرهنگ همة اين‌ها درست بود اما اين موارد چيزي نبود كه رزمندگان اسلام را ناكام كند بلكه علت اصلي چيز ديگري بود:
دو دليل در عدم موفقيت عمليات رمضان يا بهتر است بگويم در نرسيدن به هدف تعيين كنندة سرنوشت جنگ در اين مقطع زماني ذكر مي‌كنم: 1. در بُعد تخصصي 2. در بُعد اعتقادي.
از نظر من، بعد اعتقادي بر بعد تخصصي مي‌چربد. ولي از نظر اين‌كه نظامي هستم، بايد به بعد تخصصي اشاره كنم. در بعد تخصصي، چند عامل باعث شد كه نتوانيم عمليات رمضان را طبق طرح پيش ببريم و به هدفمان برسيم.
يكي، (كوتاهي) عامل مهندسي رزمي براي زدن خاكريزهاي به موقع در جهت تأمين جناحين رزمندگان اسلام بود.
دوم، نداشتن قابليت انعطاف در اداره عمليات و جابه جايي نيروها بود.
اما دومين عامل، عامل اعتقادي بود.من يقين دارم حال و روح ما رزمندگان اسلام در عمليات رمضان، حال و روح عمليات فتح‌المبين نبود. اين‌قدر بگويم كافي است. در عمليات فتح‌المبين، آثار معنويت، روحانيت، اخلاص، صفا و پيوستگي رزمندگان وجود داشت ولي در رمضان به هم خورده بود. البته به صورت طبيعي مي‌شد انتظار داشت. چون رمضان را بعد از بيت‌المقدس انجام داديم. بيت‌المقدس نبرد پيروزمندانه و حماسه‌اي بود. در ظرفيت امثال بنده نبود كه تحمل خروج از غرور پيروزي را داشته باشيم. حالا اگر كساني مثل من زياد باشند، كار با مشكل مواجه مي‌شود. چون ما نصرت را از خدا مي‌دانيم، خداوند نصرت را به آن‌هايي نمي‌دهد كه فكر مي‌كنند فقط خودشان هستند و از خدا غافل مي‌شوند...
البته يك مقدار هم ارتش و سپاه به طرف خود محوري رفتند. يعني ارتش براي خودش مي‌گفت: من هستم و سپاه براي خودش مي‌گفت: من هستم. اين دو تا «من» نمي‌گنجيد. كمي «من»ها شروع شد. يعني احساس موجوديت ارگاني در هر دو شكل گرفت. هيچ كدام زير بار همديگر نمي‌رفتند و خود به خود، بايد يكي از آن‌ها باقي مي‌ماند و آن يكي مي‌رفت. آن يكي مي‌گفت تو برو براي خودت بجنگ كه معلوم بود ضعيف مي‌شود. بايد مثل گذشته يك كاسه و يدواحده مي‌شدند تا در مقابل دشمن محكم ضربه بزنيم. اين‌جا، اولين جايي بود كه عقب‌نشيني را شروع كرديم.
اين همان چيزي بود كه سرهنگ صياد هميشه از آن خوف داشت. او ارتش و سپاه را مكمل همديگر مي‌ديد و اعتقاد داشت اين تركيب «مقدس» است. امام‌خميني(ره) نيز همين اعتقاد را داشتند و بر اين وحدت اصرار مي‌ورزيدند. ايشان در ديداري با فرماندهان ارشد جنگ، در تأكيد به اين امر دستان سرهنگ صياد و محسن رضايي را گرفتند و به هم پيوند زدند و فرمودند هرگز از هم جدا نشويد.
ايران هم‌چنان براي رسيدن به صلح شرافتمندانه، به دنبال يك حملة سرنوشت ساز بود. اختلاف سليقة ارتش و سپاه براي يافتن راه‌كار مناسب، و نيز سردرگمي حاصله از شكست عمليات رمضان، باعث شد فعلاً از جنوب بكنند و متوجه جبهة غرب باشند با اين اميد با اجراي سلسله عمليات محدود، فرصت و زمينة لازم براي اجراي عمليات گسترده فراهم شود. در اين چارچوب عمليات مسلم‌بن عقيل در غرب سومار در نهم مهر و يك ماه بعد از آن در دهم آبان عمليات محرم در جنوب شرقي دهلران در غرب عين‌خوش، انجام شود. هر دو عمليات با توجه به اهدافي كه داشتند، موفق بودند، اما طبيعي بود كه تأثيري در سرنوشت كلي جنگ نداشته باشند.
پس از عمليات رمضان، راه تقريباً تمام شده‌اي را قطع كرديم و به سوي راه طولاني رفتيم. از نظر ذهني، دو هدف بيش‌تر نمي‌توانست در سراسر جبهه‌ها دنبال شود كه در سرنوشت جبهه‌هاي جنگ نقش داشته باشد. يا رسيدن به بغداد و از پاي درآوردن صدام و حكومت او، يا رسيدن به بصره. هر كاري غير از اين انجام داديم، كارهايي بوده مقطعي، موقت و محدود، براي اين‌كه يكي از اين دو هدف تأمين شود، هيچ كدام نمي‌توانست جوابگوي كار ما باشد. يعني سرتاسر شمال عراق را هم مي‌گرفتيم، صدام سقوط نمي‌كرد. همين‌طور جاهاي ديگر. دو جا صدام را به زانو درمي‌آورد كه اگر اوائل به آن‌ها مي‌رسيديم ـ قبل از اين‌كه دشمن از سلاح شيميايي استفاده كند- كار صدام تمام بود. يكي بصره و يكي هم بغداد. همين و بس. نبايد مسير حركت ما قطع مي‌شد. لذا به عمليات محدودتر اقدام كرديم تا بتوانيم خودمان را براي عمليات وسيع آماده كنيم.
ايران سرانجام براي عمليات گستردة خود، جنوب فكه را انتخاب كرد. بيش از سه ماه روي آن كار شد. مانورهاي متعددي برگزار شد. براي اين كه فرماندهان با كمبود نيرو مواجه نباشند، امام‌خميني در پيامي به مردم، حضور در جبهه‌ها را واجب كفايي دانستند. مردم به پيام ايشان لبيك گفتند و در اواخر دي ماه كاروان‌هاي متعددي از شهرهاي مختلف روانة جبهه شدند.
فرماندهان براي اين عمليات نام والفجر را در نظر گرفته بودند. هدف آن‌ها تصرف پل غزيله و رسيدن به حلفائيه بود. اين در حالي بود كه دو ابرقدرت شرق و غرب با همة اختلافات ديرينه‌اشان در نجات صدام حسين هم نظر بودند. در پي كمك‌هاي بي‌دريغ آمريكا و دولت‌هاي اروپايي، شوروي نيز به ياري او شتافت و بيش از هزار مستشار نظامي براي بررسي اوضاع ارتش عراق، وارد بغداد شدند و به زودي 400 تانك تي‌_ 55 و 250 تانك تي _ 72 ، مقدار زيادي موشك، تعدادي ميگ 25 شناسايي و هلي‌كوپترهاي توپدار به عراق ارسال شد.
اما امام از منظري كه به عالم مي‌نگريستند، هيچ خوفي از حمايت همه‌جانبة دنيا از حاكم عراق نداشتند. براي اين‌كه هيمنة ابرقدرت شرق فرماندهان و مسؤولان را نترساند، دستور داد در اعتراض به حمايت‌هاي همساية شمالي از عراق، سفير آن كشور را وزير سپاه تحقير كند. محسن رفيقدوست چنين كرد و در برابر كارمندان و سربازان وزارتخانه‌اش، نمايندة ابرقدرت بزرگ شرق را سكة يك پول كرد!
امام اين قدرت‌ها را چيزي نمي‌پنداشتند بلكه تنها نگراني ايشان از غرور رزمندگان و اختلاف فرماندهان بود . متأسفانه در هنگام عمليات والفجر هر دو عامل دامنگير جبهه‌هاي خودي بود. اختلاف در بين فرماندهان عالي ارتش و سپاه در حدي بود كه يك ماه به تعويق افتاد.
بين عمليات محرم و والفجر مقدماتي بود. براي فرار از تنگناي روحي شديدي كه من در آن قرار گرفته بودم به قرآن رجوع كردم. خداوند توفيق داد كه قرآن متناسب با حالي كه داشتم، مرا هدايت فرمايد. توانستم اين طور نتيجه بگيرم كه حتماً بايستي به محضر حضرت امام(ره) برسم و مطالبي كه دارم خدمتشان تقديم بكنم تا از اين طريق از آن تنگناي روحي و رواني كه عمدتاً هم براي خودم ايجاد شده بود، نجات پيدا كنم.
اين تصميم در پنج‌شنبه روزي گرفته شد. او فكر كرد بهتر است پيش از اين كه مشكلات را با امام در ميان بگذارد با آقايان خامنه‌‌اي و هاشمي‌رفسنجاني مشورت كند. با دفتر رئيس‌جمهور تماس گرفت و درخواست جلسة اضطراري براي عصر همان روز كرد. با درخواستش موافقت شد. ساعت چهار و ‌نيم رئيس‌جمهور و رئيس‌ مجلس منتظرش بودند. در راه تهران با دفتر امام تماس گرفت و حاج‌ احمد‌آقا را خواست. وقتي‌كه او آمد، سرهنگ با بيان وضع آشفتة خود براي فردا از امام درخواست ملاقات كرد.
ايشان با تعجب پرسيدند شما مگر نمي‌دانيد فردا جمعه است؟ جمعه كه ما برنامه نداريم. گفتم: ولي من در وضعيتي هستم كه برايم جمعه و شنبه ندارد. بنابراين فقط خواهش مي‌كنم شما اين را خدمت حضرت امام برسانيد و بفرماييد فلاني گفت كه وضع آشفته‌اي دارم حتماً بايد خدمت شما برسم، ببينيد چه مي‌فرمايند.
گفت: بسيار خوب من اين امانت را مي‌رسانم ولي به هر صورت انتظار پاسخ مثبت نداشته باشيد.
ما با هواپيما به طرف تهران مي‌رفتيم. اين حالت اين‌قدر من را پيچانده بود كه ناگهان به خلبان گفتم كه مي‌تواني به جاي تهران، مستقيم بروي مشهد تا زيارتي بكنم؟ خلبان گفت: من مي‌توانم ولي بايد با تهران هماهنگي داشته باشم. بالاخره موفق شد كه اين كار را بكند و هواپيما كه «فالكن» بود مستقيم به طرف مشهد رفت.
خوب من حالا اين نگراني را داشتم كه قرار ملاقات بعدازظهر با حضرت آيت‌الله خامنه‌اي را چه كنم؟ در قلبم اطمينان داشتم كه ايشان با آن صفايي كه دارند، مطمئناً وضع مرا درك خواهند كرد و اين جلسه را به تعويق مي‌اندازند. رسيديم به مرقد حضرت امام رضا(ع) جاي همه خالي، زيارتي كردم و رفتم به دفتر آقاي طبسي و با ايشان ملاقات كردم. از همان‌جا تماس تلفني با دفتر رياست جمهوري برقرار كرده و با حضرت آيت‌الله خامنه‌اي صحبت كردم.
گفتم آقا من از حرم حضرت رضا(ع) با شما صحبت مي‌كنم، اوضاع من طوري نيست كه امروز بتوانم خدمتتان برسم، در نتيجه براي اين‌كه حالم قدري آماده‌تر شود، آمدم مستقيم مشهد و اگر اجازه مي‌فرماييد اين جلسه عقب بيفتد و فردا كه جمعه است، انجام شود. فرمودند اشكالي ندارد. فردا جمعه بعداز ظهر ساعت چهارو نيم بياييد دفتر من با آقاي هاشمي هم من هماهنگ مي‌كنم. در هر حال ايشان بزرگواري فرمودند وضعيت روحي مرا كاملاً ملاحظه كردند.
آن شب در مشهد، شب بسيار خوبي داشتم. خوبي آن هم به صفاي حرم بود و جاي خاصي كه خود آقاي طبسي برايم پيش‌بيني كرده بود. تصورم اين است كه حداكثر بهره را بردم و بعداز نماز صبح مهيا شدم كه به تهران بيايم. پيامي هم از دفتر حضرت امام رسيد كه مطلب خدمت امام گزارش شد، امام فرمودند: «اشكالي ندارد، بيايد.»
خلاصه موافقت ديدار با ايشان هم حاصل شد، چون بعداز نماز نخوابيده بودم، تقريباً نيم ساعتي خوابيدم. بعد صبحانه صرف شد و بلافاصله به خلبان گفتم، حركت كن. حركت كرديم به سمت تهران و حدود ساعت 9 صبح به دفترم رسيدم. آماده شدم كه خدمت امام برسم. ساعت حدوداً بين ده ـ ده و نيم بود كه به بيت حضرت امام (ره) رسيديم. آن‌جا هيچ كس نبود. فقط يك پيرمرد (حاج عيسي) آن‌جا بود. (ايشان خيلي چهرة محبوبي است و من از ايشان خاطره‌هاي خوبي دارم.) تا رسيدم گفتم: امام چيزي براي ملاقات من نفرمودند؟ گفت: چرا امام طبق معمول روزمره كه ساعت هشت‌و نيم شروع ديدارها بود، زنگ زدند، رفتم خدمتشان. گفتند: فلان‌كس قرار بود بيايد، چرا نيامده است؟ گفتم: من اطلاع نداشتم.
به هر صورت گفتم الان برويد خدمت امام بگوييد كه من سعي كردم ولي ساعت ملاقات مشخص نشده بود و گرنه نصف‌شبي حركت مي‌كردم. شايد توقف ما در آن‌جا بيش‌تر از بيست دقيقه طول نكشيد گفته شد كه حضرت امام فرمودند: بيايد.
با همان حالت شكستگي كه داشتم و خيلي نگران هم بودم، رفت خدمت حضرت امام. ولي يك حال خوبي هم از بابت زيارت حضرت رضا(ع) داشتم به خاطر اين‌كه شب را در حرم بودم و همين مرا آماده كرده بود كه در مقابل حضرت امام حرفم را درست بزنم.
خدمت امام يك گزارش ده‌- پانزده دقيقه‌اي ارائه دادم. شايد طولاني‌ترين ملاقات من با حضرت امام همين جلسه بود. هيچ چيز يادم نيست كه در آن‌جا چه گفتم و از امام چه شنيدم. فقط مي‌دانم حالم اصلاً خوب نبود رفتم خدمتشان. ولي دقايق آخر حضورم در خدمت حضرت امام مثل اينكه بال درآورده باشم، اين‌طور بودم. مي‌خواستم پرواز كنم.
در حالي كه بسيار مشتاق ديدارشان بودم، ولي دلم مي‌خواست زودتر به محل كارم برگردم. چون ديگر فهميده بودم چه بايد بكنم. راهكار به دستم آمده بود. حالم كاملاً متحول شده بود و احساس سبكبالي مي‌كردم، احساس شناخت وظيفه مي‌كردم و دلم مي‌خواست زودتر خودم را به جبهه برسانم و كارم را انجام بدهم.
ديگر هيچ مشكلي نداشتم. از محضر حضرت امام خداحافظي كردم و آمدم بعدازظهر به آن جلسه رياست جمهوري. خداوند آثار نشاطي از طريق زيارت بندة لايقش حضرت امام نصيبم كرده بود، بسيار واضح و آشكار بود. به طوري كه من در جلسه نمي‌دانم چه بحث‌هايي كردم كه بعد از پايان جلسه حضرت آيت‌الله خامنه‌اي رو كردند به آقاي هاشمي و فرمودند: آقاي صياد در اين جلسه خيلي حال خوبي داشتند! بعد من اشاره كردم به اين‌كه احتمالاً اين حال، مربوط به نشاطي است كه حرم امام رضا(ع) به ما داد و آن سخناني كه فرمانده معظم كل قوا و رهبر عظيم‌الشأن انقلاب اسلامي حضرت امام خميني در ملاقات صبح همان روز فرمودند و من امروز سبكبالم. حالم خيلي خوب است، بحمدالله سريع برمي‌گردم به جبهه و ديگر هيچ كاري در تهران ندارم.
هر چه كه بود عمليات گستردة ايران در هيجدهم بهمن 61 آغاز شد. بيش از فرماندهان مسؤولان نظام به اين حمله اميدوار بودند. در شب عمليات علاوه بر رئيس قوة قضاييه، نخست‌وزير و تعدادي از وزيرانش؛ ائمة‌ جمعة شهرهاي بزرگ نيز در قرارگاه خاتم‌الانبياء كه فرماندهي عمليات را بر عهده داشت، حضور داشتند.
ساعت 21 و 30 دقيقه عمليات با فرمان سرهنگ صياد و محسن رضايي اعلام شد. رزمندگان در بعضي از محورها هيجده كيلومتر در ميان رمل‌ها پياده‌روي كردند تا رسيدند به خط دشمن. ناگهان خود را در برابر موانع متعددي ديدند كه هيچ فكرش را نمي‌كردند. عراق كه از قبل از مكان و زمان عمليات خبردار شده بود، نقشة جديد پدافندي اجرا كرده بود. رزمندگان ايراني براي رسيدن به خط مقدم دشمن بايد از 16 رده از موانع مختلف گذر مي‌كردند. با اين همه در بعضي از محورها نيروهاي خط شكن از اين موانع گذشتند و خاكريز دشمن را فتح كردند اما در كل، نظام نيروها به هم خورد و سررشتة كار از دست فرماندهان خارج شد و اين عمليات نيز آني نشد كه ايران انتظار داشت. بنابراين، آن را مقدمة عمليات بعدي خود گرفتند و نامش را گذاشتند والفجر مقدماتي. در اين عمليات سپاه براي نخستين بار جاي خالي شهيد حسن باقري را عميقاً احساس كرد. او مدتي پيش از آغاز عمليات، همراه مجيد بقايي به شهادت رسيده بود.
در عصر همان روز اول عمليات والفجر مقدماتي، فرماندهان عمليات ديگري را طرح‌ريزي كردند كه بعدها والفجر يك نام گرفت. قرار شد اين عمليات از شمال فكه آغاز شود و بعد از فتح چند ارتفاع، به چاه‌هاي نفتي عراق در منطقه العماره برسند.
منطقه به گونه‌اي نبود كه مانند حمله‌هاي قبل از اصل غافلگيري استفاده كرد. بنابراين به پيشنهاد ارتش روي جنگ كلاسيك كار شد. بايد با پشتيباني آتش توپخانه نيروهاي رزمنده به خط دشمن مي‌زدند. طراحي تا اجراي عمليات دو ماه طول كشيد، در اين دو ماه سرهنگ صياد، لحظه‌اي آرام و قرار نداشت. با اين كه امام، او و محسن رضايي را از حضور در خط‌مقدم منع كرده بودند‌ اما براي ارزيابي درست وضعيت دشمن، خود بارها به شناسايي رفت و منطقه را از نزديك ديد.
شبيه آن منطقه در منطقه عملياتي فتح‌المبين بازسازي شد و براي هر يازده يگاني كه بايد حمله مي‌كردند، تك به تك مانور گذاشته شد. سرهنگ خود در هر يازده مانور شركت كرد تا به تمام نقاط قوت و ضعف يگان‌ها آگاه شود.
عمليات روز 21 فروردين 62 ساعت يازده شب از هشت محور آغاز شد. در شش محور نيروها موفق به شكستن خط شدند اما در دو محور اين اتفاق نيفتاد. بنابراين در دو جناح چپ و راست نيروهاي عمل‌كننده پيش رفتند در حالي‌كه در محورهاي وسط كار گره خورده بود. با نزديكي صبح به‌ناچار به يگان‌هاي پيشرو دستور توقف داده شد. اين نبرد نفس‌گير يك هفته شب و روز طول كشيد. طوري كه نيروهاي عمل كننده خسته شدند بدون اين‌كه براي جايگزيني‌اشان نيروي تازه‌نفسي وجود داشته باشد. هنگامي دستور اتمام عمليات داده شد كه در كل ايران موفق نشده بود به اهدافش برسد. تمام دست‌آورد اين نبرد سخت تنها چند ارتفاع در منطقة حمرين و چند روستا بود.
قابل توجه است كه، با آن همه زحمتي كه براي آموزش كشيديم و با آن همه پيش‌بيني‌هايي كه براي طراحي كرديم، چطور عمليات به شكست انجاميد. توي ذهنم هست در تدبير جديدي كه براي اين عمليات در نظر گرفتيم، به مرور كنترل آن از دست فرماندهي عمليات خارج شد. يعني قرارگاه كربلا نتوانست آن تدبير را ادامه دهد.
در اين عمليات، ما تك رخنه‌اي را در نظر گرفته بوديم . يعني گفتيم به جاي تلاش در يك جبهه عريض، بياييم فشار را از يك جا بياوريم و عمق را بيش‌تر كنيم. جاهاي ديگر فقط مقاومت كنند يا تظاهر به تك كنند. در عوض، از نيروهاي عمده‌امان در اين محور استفاده كنيم، برويم جلو و در خط دشمن رخنه كنيم.
بچه‌ها در حالت روحي خاصي بودند. زيربار نمي‌رفتند كه مثلاً در شب اول حمله نكنند و بمانند در شب‌هاي بعدي عبور از خط كنند و نيروي پشتيبان باشند. بچه‌هاي سپاه حالتي داشتند كه مايل نبودند جزو نيروهاي احتياط باشند. اين حالت‌ها موجب شد كه طرح‌هاي ما را توي قرارگاه به زانو درآورند. چون طراح كه عمل كننده نيست. او طرح مي‌دهد و بعدش هم به تصويب مي‌رسد. واحد عمل كننده و يگان‌هاي رزمي هستند كه جلو مي‌روند.
در ابتدا، دو رخنه در نظر گرفته بوديم. اين دو تا شد سه تا. سه تا شد چهار تا، تا رسيد به هشت تا. يعني تك از شكل رخنه‌اي درآمد و تبديل شد به جبهه‌اي. جبهه‌اي هم معني‌اش اين بود كه در همه جا ممكن بود پرتوان حمله كنيم ولي چون عمق نداشت، همان يگاني كه حمله مي‌كرد، تا آخر نمي‌توانست برود جلو. فوقش خط اول را از بين مي‌برد و يك رخنه كوچك ايجاد مي‌كرد. نيروي تازه‌ نفس بايد عبور از خط مي‌كرد. عبور از خط يكي از مراحل بسيار ظريف تاكتيك است. در اين مرحله ديگر نيروي تازه‌ نفس نداشتيم. هرچه گفتيم، بالاخره هشت رخنه شد.
در آخر (همه رخنه‌ها را از دست داديم ) تنها يك رخنه ماند. هفت روز نبرد براي گسترش رخنة جبل‌فوقي طول كشيد ولي نتوانستيم آن را نگه‌داريم. چون توانمان به پايان رسيد. تلفات سنگين بود.
پاينده باد ايران زنده باد ايراني

وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]

صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 2653
تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 2612 بار
سپاس‌های دریافتی: 5561 بار
تماس:

پست توسط moh-597 »

بعد از دو شكست پياپي در جنوب، مجدداً عمليات در غرب در دستور كار فرماندهان قرار گرفت. اين در حالي بود كه فرمانده سپاه راه كار جديدي پيدا كرده بود و گمان مي‌كرد سرنوشت جنگ در آن‌جا رقم خواهد خورد. تنها چند نفر از فرماندهان ارشد او خبر داشتند كه گروهي از نيروهاي شناسايي زير نظر سردار رضايي در هورالعظيم شبانه روزي در پي رسيدن به جزاير مجنون هستند. نيروهاي سپاه چنان اصول اطلاعاتي را رعايت مي‌كردند كه حتي همسايگان قرارگاه آن‌ها تا روز عمليات خيال مي‌كردند آنان يك گروه مهندسي هستند كه براي مطالعه در چگونگي آبرساني كشاورزي به منطقه آمده‌اند.
پيش از آغاز عمليات در قالب طرحي به نام لبيك يا خميني ده‌ها هزار داوطلب مردمي از سراسر كشور عازم جبهه‌ شدند. تصور اين بود حالا كه ايران با اين حضور پرشكوه مردم داوطلب و انگيزه‌دار در جبهه، براي اجراي عمليات سرنوشت‌ساز خود مشكلي ندارد و لذا در همه جاي كشور براي چنين روزي لحظه شماري مي‌شد.
سرانجام تلاش‌هاي شبانه روزي يكسالة گروه شناسايي سپاه نتيجه داد و در روز سوم اسفند 62 عمليات خيبر آغاز شد. در اين عمليات سپاه اصرار بر عمليات مستقل از ارتش داشت. هرچند شوراي عالي دفاع با پيشنهاد سپاه مخالفت كرد اما در عمل سپاه زير بار نرفت و در آن قسمت خود مستقلاً عمل كرد. البته ارتش نيز به همراه تعدادي ديگر از نيروهاي سپاه در منطقة زيد و در خشكي با دشمن جنگيدند.
در منطقة زيد چنان‌كه پيش‌بيني مي‌شد كار زيادي از پيش نرفت. بلكه هدف فرماندهان از درگيري در اين بخش بيش‌تر براي مشغول كردن دشمن بود تا از جزاير غافل شود. اما در هور نيروهاي سپاه موفق به تصرف جزاير مجنون شدند و كارشناسان نظامي را شگفت‌زده كردند ولي در ادامة كار كم آوردند و نتوانستند به اهداف اصلي‌اشان برساند و بصره را مورد تهديد قرار دهند. عراق براي نخستين بار در اين حمله به طور جدي از سلاح‌هاي شيميايي استفاده كرد. در اين عمليات محمدابراهيم همت يكي از سرداران محبوب سپاه به شهادت رسيد.
در سال 63 براي وادار كردن ايران به آتش‌بس، حاميان غربي و شرقي عراق، از هيچ حمايتي كوتاهي نكردند. به گمان آن‌ها اگر نفت ايران قطع مي‌شد، چاره‌اي جز تسليم نداشت به همين نيت به عراق اجازه داده شد به نفتكش‌هاي حامل نفت ايران حمله كند. در روز سوم ارديبهشت 63 ، خلبانان عراقي سوار بر هواپيماهاي سوپراتاندارد فرانسوي نفتكش‌هاي خارجي را در جزيرة خارك به آتش كشيدند.
از سوي ديگر، درست در زماني كه ايران براي تهية تسليحات مورد نيازش تحريم شده بود، آمريكا با عراق قرارداد تجاري يك ميليارد دلاري بست و شوروي نيز براي اين‌كه از رقيب ديرينش عقب نيفتد، هيأت بلند مرتبه‌اي به عراق فرستاد و آمادگي خودش را براي فروش 5/4 ميليارد دلار اسلحه به صدام اعلام كرد.
فشارهاي سياسي و اقتصادي بر ايران به حدي رسيد كه مسؤولان نظام دريافتند كه براي كاهش آن‌ها تنها اميدشان به جبهه‌هاست. آقاي هاشمي‌رفسنجاني به عنوان فرمانده جنگ ادارة مجلس را به يكي از معاونانش سپرد و خود عازم جبهه شد. او به فرماندهان گفت:«فرماندهان راه ما را مشخص كنند... اگر كسي نظرش اين است كه نمي‌شود بجنگيم حالا بايد تصميم گرفت. زمان، امروز براي ما بسيار مهم است چون دنيا پيروزي مطلق ما را نمي‌پذيرد، لذا به مرور بر ما فشار مي‌آورد. در مورد صلح، نظر امام مطرح است و ايشان مي‌گويند بدون جنگ، صلح امكان ندارد و اگر ما هم نتوانيم بجنگيم ايشان به مردم مي‌گويند برويد بجنگيد.»
فرماندهان ارتش و سپاه مصمم شدند شهر بندري فاو را بگيرند اما سرانجام بعداز مدتي كار با تحليل‌هايي كه شد به اين نتيجه رسيدند هنوز توان كافي براي چنين كاري را ندارند لذا دنبال راه كار ديگري گشتند. آنان هنوز به منطقه مناسبي براي عمليات موردنظرشان را نيافته بودند كه عراق جنگ را به شهرها كشاند و مردم بي‌دفاع كوچه و بازار را با موشك‌هاي دوربرد اهدايي شوروي هدف گرفت.
سرانجام فرماندهان ايراني تنها براي اين‌كه ثابت كنند هنوز هم مي‌توانند شگفتي بيافرينند، بار ديگر منطقه هور را انتخاب كردند.
هر چند عمليات خيبر فرماندهان عراقي را هشيار كرده بود و در هور موانع زيادي ايجاده كرده بودند اما با اين همه فرماندهان ايراني فكر مي‌كردند ارتش عراق در جنگ آبي ـ خاكي ضعف دارد. زيرا تمام قدرت ارتش عراق به زرهي‌اش بود كه در چنين مناطقي نمي‌توانست تحركي داشته باشد. پس در واپسين روزهاي سال 63 عمليات بدر آغاز شد.
تا ساعت 23 ، رزمندگان جمهوري اسلامي در ظلمات شب، سوار بر قايق و بلم كيلومترها راه پيموده بودند و در نقطة رهايي آمادة شنيدن فرمان عمليات بودند. محسن رضايي و سرهنگ‌ صياد‌شيرازي، گوشي‌هاي بي‌سيم را گرفتند و فرمان عمليات را صادر كردند:
ـ يا الله، يا الله، يا الله، و قاتلوهم حتي لاتكون فتنه، يا فاطمه زهراء.
با تكبير رزمندگان، حمله از سه محور آغاز مي‌شد. خط‌هاي اول دشمن زودتر از آن كه پيش‌بيني مي‌شد درهم شكست. فرماندهان قرارگاه تصور مي‌كردند با وجود آمادگي عراق و موانع متعددي كه ايجاد كرده بود جنگ سختي در اين بخش داشته باشند. تنها در محور شمالي (پاسگاه ترابه) نيروها با مشكل مواجه شدند و پيشروي به كندي صورت ‌گرفت اما در محورهاي مياني (پد خندق) و جنوبي (ورطه) رزمندگان با پيشروي در عمق به زودي خود را به مرحلة بعدي عمليات رساندند و در پشت رودخانه دجله قرار گرفتند.
روز بيست‌و چهارم با پشتيباني هوانيروز پاسگاه ترابه و مقر فرماندهي دشمن به تصرف درآمد و جويبر بر روي دجله منفجر شد. اكنون رزمندگان اسلام كاملاً بر جادة بصره ـ العماره تسلط داشتند.
خبر ديگري كه آن روز فرماندهان قرارگاه كربلا را خوشحال كرد، اتمام عمليات نصب پل از جزيرة مجنون جنوبي به منطقه همايون به طول 10 كيلومتر بود. نيروهاي رزمي مهندسي اين كار بزرگ را در عرض 24 ساعت در زير آتش مداوم دشمن انجام داده بودند. اكنون ارتباط زميني رزمندگان عمل كننده با خطوط پشتيباني برقرار شده بود و فرماندهان مي‌توانستند با خيال راحت‌تري عمليات را هدايت كنند.
تا دشمن خود را جمع و جور كند، سه روز طول كشيد. اگر قرارگاه كربلا مي‌توانست از اين فرصت طلايي خوب استفاده كند، سرنوشت عمليات غير از آني مي‌شد كه بعدها شد. متأسفانه به علت كمبود دو گردان نيرو و 200 فروند قايق، ايران نتوانست پل عزير را ببندد و راه دشمن را سد كند.
ارتش عراق با استفادة بي‌محابا از سلاح‌هاي شيميايي دست به پاتك سنگيني زد كه به علت آموزش‌ها و آمادگي قبلي نيروها، پيشرفت قابل توجهي به دست نياورد. در شب بيست‌و پنجم نيروهاي لشكر عاشورا به قصد پيشروي به سوي روستاي القرنه و انفجار پل به شرق دجله حمله كردند. با روشن شدن هوا و به علت عدم پاكسازي و الحاق كامل، گرفتار تعداد زيادي از تانك‌ها و نفرات دشمن شدند و جنگ سختي در گرفت. تا ظهر اغلب آنان شهيد و مجروح شده بودند. مهدي باكري فرمانده لشكر نيز كه خود را به آنان رسانده بود، وقتي محاصره را تنگ‌تر ديد، گوشي بي‌سيم را رها كرد. او هم‌چنان صداي محسن رضايي را از آن مي‌شنيد كه از قرارگاه كربلا او را فرا مي‌خو اند تا خود را به عقب بكشاند. اما مهدي آرپي‌جي به دست گرفت و به سوي خاكريز كم‌ارتفاع دويد. ساعتي بعد دو نفر از طرف قرارگاه هنگامي براي بردن او به عقب، رسيدند كه تير دشمن به پيشاني‌اش خورده بود و پيكر نيمه جانش غرق در خون بود. لحظاتي بعد قايق حامل پيكر او توسط هواپيماي عراقي بمباران شد و دجله او را با خود به دريا برد.
دشمن با شدت بخشيدن به بمباران‌هاي شيميايي خود، توانست بخش‌هايي از مناطق از دست داده را پس بگيرد و سرانجام عمليات بدر بعد از هشت روز جنگ و مقاومت به پايان رسيد. هر چند در اين عمليات ايران موفق شد بيش از 800 كيلومتر از اراضي هور را تصرف كند و جادة استراتژيك خندق (الحچرده) را به طول سيزده كيلومتر آزاد كند و به بخشي از جادة العماره ـ بصره تسلط داشته باشد و هفت تيپ و پنج لشكر عراق را بين 20 تا 100 درصد منهدم كند و ... اما انتظار طراحان عمليات خيلي بيش‌تر از اين بود.
پاينده باد ايران زنده باد ايراني

وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]

صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 2653
تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 2612 بار
سپاس‌های دریافتی: 5561 بار
تماس:

پست توسط moh-597 »

ايام عيد سال 64 سرهنگ صياد و دوستانش روي حمله‌اي كار مي‌كردند كه قرار بود با حمله‌هاي پيشين متفاوت باشد. در عمليات كميل هم باز قرار بود رزمندگان اسلام از منطقة هور خود را به نزديكي بصره برسانند. فرماندهي اين عمليات با سرهنگ صياد بود و نيروهاي سپاه تحت امر ارتش عمل مي‌كردند. برادر محسن رضايي با تأكيد بر اين‌كه طرح اين عمليات به اطلاع شخص حضرت امام رسيده، به فرماندهان يگان‌هاي سپاه نوشت: «هر تصميمي كه برادر صياد‌شيرازي بگيرد، واجب‌الاطاعه است.»
البته اين عمليات هيچ‌وقت انجام نگرفت و در ارديبهشت 64 از دستور كار خارج شد. سرهنگ صياد فكر مي‌كرد، فرماندهان عراقي روش جنگي ايران را فهميده‌اند بنابراين آنان بايد در روششان تجديد‌نظركنند. ظاهراً قرار بوده در عمليات كميل ايران به «شيوة كلاسيك و تأكيد بر تدبير فرماندهي» به نبرد ارتش عراق برود. از اين تفكر هر چقدر كه در ميان فرماندهان ارتش طرفداري مي‌شد، از سوي فرماندهان سپاه با ترديد نگريسته مي‌شد و تمام محاسني را كه فرمانده نيروي زميني براي اين عمليات مي‌شمرد، به گمان آن‌ها ذهني و غيرواقعي بود. به اعتقاد آن‌ها اين ريسك بزرگي بود. زيرا در اين نبرد با امكاناتي كه ما داشتيم تنها 7 روز مي‌توانستيم بجنگيم. هر چه كه بود اين عمليات به علت تعويق افتادن‌هاي مكرر، انجام نشد. شايد بعد از اين بود كه سرهنگ صياد‌شيرازي به فكر استعفا افتاد.
بعد از اين ارتش و سپاه به اميد فراهم شدن اجراي يك عمليات سرنوشت‌ساز، هريك به طور جداگانه سلسله حمله‌هاي محدودي را انجام دادند. ارتش سلسله عمليات ايذايي ظفر و سپاه سلسله عمليات قدس را اجرا كردند.
در جبهة ديگر نيز قدرت‌هاي بزرگ دنيا هم‌چنان براي سر پا نگهداشتن صدام تقلا مي‌كردند. تنها در يك قلم فرانسه 60 فروند هواپيماي ميراژ فرستاد به اميد اين‌كه خلبانان عراقي با بمباران نيروگاه‌ها و ديگر تأسيسات استراتژيك، ايران را وادار به صلحي كنند كه آنان مي‌پسنديدند. در خرداد آن سال در زماني كه تمام شهرهاي ايراني در تيررس موشك‌ها و هواپيماهاي عراقي بودند، مسؤولان ايراني از مردم خواستند با شركت در راهپيمايي روز قدس، حمايت خود را از ادامة جنگ اعلام كنند. عراق نيز تهديد كرد اين تظاهرات را به خاك و خون خواهد كشيد. در آن شرايط بحراني مردم ايران بين صلح تحميلي و كشته شدن، دومي را انتخاب كردند. در آن روز يكي از بزرگ‌ترين تظاهرات‌هاي تاريخ انقلاب اسلامي انجام گرفت. ميليون‌ها ايراني روزه‌دار با كفن به خيابان‌ها ريختند و شعار حمايت از ادامة جنگ تا مجازات متجاوز را دادند. نه تنها آن روز صدام كاري نكرد بلكه جنگ شهرها هم شكست خورد. كشورهاي اروپايي تصميم گرفتند جمهوري اسلامي ايران را بپذيرند و به گسترش روابط خود با ايران بپردازند.
براي تصميم راجع به سرنوشت جنگ، فرمانده كل سپاه فرماندهانش را به تهران فراخواند و آنان براي ادامة جنگ خواسته‌هايشان را نوشتند از جملة آن‌ها اجراي عمليات مستقل از ارتش بود. آن‌ها در بند 5 خواسته‌هايشان تأكيد كردندكه : «ادامة همكاري ارتش و سپاه به صورت گذشته امكان‌پذير نيست. لذا بايد به صورت مستقل و جداگانه همكاري كنند. سپاه و ارتش طرح‌ها را بدهند. فرماندهي (عالي) تصميم بگيرد و هر كدام در زمين پيشنهادي خود بجنگند.»
هرچند سرهنگ صياد در دراز مدت اين تصميم را به نفع نظام نمي‌ديد اما سپاه موفق شد نظر مثبت مسؤولان نظام را بگيرد و در تدارك اجراي نخستين عمليات بزرگ مستقل خود باشد. با اين اتفاق، ديگر مأموريت سرهنگ صياد به پايان رسيده بود. زيرا علت انتخاب او به فرماندهي نيروي زميني ارتش با وجود جوانيش در آن روز، به‌خاطر اعتقاد او به وحدت ارتش و سپاه بود كه در كردستان آن را به اثبات رسانده بود. او معتقد بود سرنوشت عمليات‌ها در دست نيروهاي بسيجي است كه خود جبهه را انتخاب مي‌كنند و براي جنگيدن با دشمن انگيره دارند. آنان در معركة جنگ واهمه‌اي از كشته شدن ندارد بلكه شهادت را فوز عظيم مي‌دانند و... اما بر خلاف آنان عمدة رزمندگان ارتش را سربازاني با‌انگيزة كم‌تر‌ تشكيل مي‌دادند كه مؤظف بودند دو سال در خدمت نظام باشند (كه متأسفانه در آن سال‌ها به علت كمبود نيرو، مدام به آن دو سال نيز افزوده مي‌شد!) او با ابتكار تركيب رزمندگان ارتش و سپاه در حمله‌ها كوشيده بود از همة توان نيروهاي مسلح جمهوري اسلامي ايران استفاده شود. اما اكنون هيچ‌يك از دو نيرو رغبتي به اين همكاري نداشتند. از نظر بعضي فرماندهان قديمي ارتش او به خاطر علاقه‌اش به سپاه متهم بود كه امكانات ارتش را در اختيار سپاه مي‌گذارد. شاهد مثال آنان هوانيروز و توپخانه بود. آنان مي‌گفتند او پاسداري است در لباس ارتش، مي‌خواهد به مرور ارتش را تحويل سپاه دهد! از سوي ديگر بعضي از فرماندهان سپاه نيز گمان مي‌كردند ارتش توان عمليات ندارد، صياد مي‌خواهد با اين تركيب اين ضعف را بپوشاند و از انرژي سپاه استفاده كند. آنان حتي از اين وحدت به عنوان وحدت چماق نام مي‌بردند و معتقد بودند او در لحظات تصميم‌گيري‌هاي حساس تنها به تصميمات خود عمل مي‌كند و...
در چنين اوضاعي او تصميم به عمليات قادر گرفت. از طرح تا انجام اين عمليات سه ماه زمان از او برد. در اين ايام بيش‌تر وقت سرهنگ در جبهه‌هاي شمال‌غرب مي‌گذشت. او در همة جلسات هماهنگي، خود شخصاً شركت مي‌كرد و براي تهية نيروي لازم مدام از اين جبهه به آن جبهه مي‌رفت و از اين پادگان به آن پادگان كشيده مي‌شد. سپاه يك لشكر نيرو در اختيار قرارگاه اين عمليات گذاشت اما در طرح و برنامه و فرماندهي دخالت نكرد. سرانجام عمليات در دو مرحله انجام شد اما نتايج درخشاني نداشت. براي ادامة عمليات او آن‌قدر جلو رفت كه سنگر كمين خودي اشتباهاً او را مورد هدف قرار داد. سرهنگ به‌شدت مجروح شد، اما اين خبر پوشيده ماند و عمليات متوقف شد.
تقدير خداوند متعال بر اين تعلق گرفت كه قبل از آغاز عمليات ويژة «قادر 4» يعني شب بيست و هفتم آبان ماه به منظور بررسي خط پدافندي گردان 198 تيپ 1 لشگر 64 مستقر در ارتفاعات «گرده شوآن» عراق به صورت بازديد غيرمنتظره سركشي كنم تا جايي كه به قلبم مراجعه مي‌كنم سه دليل زير وجود داشت:

1. دل‌گرفتگي از جلسات شب قبل.

2. ارزيابي استحكام خط پدافندي

3. بررسي روحية پرسنل در خط(كه به من گزارش داده بودند آنان بسيار روحيه پاييني دارند.)

فرمانده تيپ 1 يك‌دستگاه خودرو تويوتا داشت و يك دستگاه خودرو جيپ KM در جلو سنگر مهيا كرد (البته او نمي‌دانست موضوع چيست) ساعت يك ونيم بعداز نيمه شب از خواب بر خاسته اشتياق و رغبت خاصي براي اين بازديد داشتم.
نكته قابل توجه اين بود با اين‌كه به سروان احمدي (مجروح جنگي كه يك دست خود را تقديم اسلام كرده و اخيراً به عنوان آجودان انتخاب شد) اطلاع نداده بودم ولي او زودتر از من آمادگي حركت پيدا كرده بود. با اكراه پذيرفتم كه او همراه ما بيايد. حدود ساعت 2 بعداز نيمه شب به طرف منطقة مربوطه حركت كرديم.
تا پاي ارتفاع گرده‌شوآن با خودرو رفتيم. از آن‌جا چون در ديد دشمن بود مجبور شديم پياده شويم و به دنبال راهنما مي‌گشتيم كه سروان احمدي اقدام به خبر دادن فرمانده گروهان نمود. ولي قبل از اين كه ايشان حاضر شوند اين‌جانب با دو محافظ و يكي از سربازان دستة ادوات آن گروهان از يال سرازير شديم. در مسير جاده‌اي حركت مي‌كرديم كه قبلاً خود ما آن را احداث كرده بوديم به خط اول كه رسيديم (حدود 1500 متري يال) سوسوي چراغ‌هاي فانوس را در سنگرهاي خودي مي‌ديديم ولي كسي بيدار به نظر نمي‌رسيد. يكي از محافظين از خط عبور كرد كه من فرياد زدم برگرد كه نيازي به جلو رفتن بيش‌تر نيست. حدود ده دقيقه‌اي در فاصله ده الي بيست متري خط در جلو ايستاده بوديم و از اين متعجب بوديم كه چرا كسي بيدار نيست كه ناگهان صداي انفجاري شنيده شد و حس كردم كه اين انفجار در حول و حوش ماست. فرياد راهنما بر اين‌كه تير خوردم و فرياد همة ما بر اين كه خودي هستيم چرا مي‌زني درآمد. به طرف سنگرهاي خودي دويديم در حالي كه من نيز مورد اصابت تركش قرار گرفته بودم و نمي‌دانستم به دنبال عناصر يگان مي‌گشتم كه احساس كردم گلويم متورم شده و دست‌ها و ران‌هايم خيس گشته و به داخل يكي از سنگرها رفتم كه كم‌كم پاهايم سست شده طوري كه به صورت خزيده به داخل سنگر رفتم. امدادگر كه سربازي بود، رسيد و بلافاصله به من تزريق خون بند كرد و متوجه شديم هر چهار نفر ما مورد اصابت تركش قرار گرفته‌ايم. سريعاً برانكارد آوردند و مسافت 1500 متر را كه در كوهستان بود با فداكاري سربازان عزيز به عقب آوردند و سوار آمبولانس كردند و به اورژانس گردان بردند.
اقدامات مقدماتي در آن‌جا انجام گرفت و سپس مرا به اورژانس لشكر واقع در كوه «لولان» منتقل كردند در آن‌جا در حالي كه مي‌خواستند به خوبي به من برسند ولي با امكانات كم در اتاق (كانكس) بسيار سرد شروع به بررسي محل اصابت تركش‌ها نمودند.
به اذان صبح رسيديم و خداوند توفيق داد كه نماز را در حالت خوابيده به‌جاي آوردم.
ساعتي استراحت كردم و سپس با هلي‌كوپتر به پيرانشهر عزيمت كردم. خيلي ميل داشتم كه همة مسائل در بيمارستان پادگان پيرانشهر به پايان برسد. ولي با امكانات ناقصي كه داشت مصلحت آن بود كه به تهران عزيمت كنيم ولي مي‌بايستي تكليف عمليات را كه قرار بود رزمندگان ايثارگر يگان‌هاي شهادت لشكر 77، لشكر 21، لشكر 92 و واحد ضربت لشكر 23 به هنگام ظهر به طرف هدف حركت نماييم. مشخص نمايم. با بررسي اجمالي احساس كردم كه اگر در حين عمليات حضور داشتم حداقل 30 درصد به عمليات كيفيت مي‌بخشيدم ولي با حادثه‌اي كه رخ داده بود به ترديد افتادم. نگران چهره‌هاي ايثارگري بودم كه اين گونه تن به فداكاري داده بودند.
لذا براي اولين بار در طول چند سال جنگ نيت استخاره كردم. معلوم بود كه اين استخاره را كسي غيراز «آيت‌الله بهاءالديني» نمي‌توانست انجام دهد. چون خودم نمي‌توانستم صحبت كنم سروان احمدي را مأموريت دادم كه پيام اينجانب را به ايشان برساند و ايشان نيز در پاسخ ضمن اظهار محبت به اينجانب كه احوال پرسي كرده بودند فرمودند «خيلي بد».
عجيب آمادگي داشتم كه قلبم را از تشويش و نگراني درآورم و بلافاصله شور ستادي شد و دستورات را طوري صادر كردم كه اين اقدام (ملغي كردن عمليات) موجب سستي و رخوت رزمندگان نشود.
به هنگام ظهر (حدوداً 5/11 صبح) به فرودگاه پيرانشهر وارد شدم و با هواپيما به طرف تهران حركت و سپس مستقيماً به طرف بيمارستان هدايت گشتم. اتاق آماده بود و پزشكان مهيا. تا آن‌جايي كه اطلاع دارم فقط به آقاي رئيس‌جمهور اطلاع داده شده بود. اقدامات پزشكي با سرعت انجام شد ظرف 48 ساعت الحمدلله لحظه به لحظه به طور محسوسي حالم بهتر شد. طوري كه در روز سوم عزم ترخيص كردم البته اين اولين بار نبود كه خداوند به اين بنده روسياهش تفضل كرده بود...
ان‌شاءالله تعالي فردا ساعت 4 بعداز ظهر از بيمارستان ترخيص خواهم شد. باشد كه خداوند توفيق ادامة خدمت به اسلام را بدون وقفه عنايت فرمايد. ان‌شاءالله. والسلام . ساعت 50 00 مورخة 30/8/64 بيمارستان (خانواده)
ناكامي در عمليات قادر بهانه‌اي شد تا منتقدان و مخالفانش با گزارش‌هاي متعدد به مقامات مؤثر در تصميم‌گيري‌هاي جنگ، خواهان تغيير در فرماندهي ارتش شوند. هر چند مسؤولان به گزارش و پيشنهادهاي آن‌ها توجهي نكردند ولي سرهنگ حال و روز خوبي نداشت به‌شدت بدبين شده بود و درست يا غلط گمان مي‌كرد در عمليات قادر او را تنها گذاشتند تا شكست بخورد. اكنون او تمايل به كناره‌گيري داشت ولي امام خميني و شوراي عالي دفاع خواهان ماندن او در فرماندهي نيرو زميني بودند.
سرانجام در زمستان سال 64 نيروهاي سپاه با يك عمليات بسيار دقيق وحساب شده موفق شدند يكي از شگفتي‌هاي بزرگ جنگ ايران و عراق را بيافرينند. گذر هزاران نيرو از اروند رود و تصرف شهر فاو و بيش از هفتاد روز مقاومت در برابر پاتك‌هاي سنگين عراق و سرانجام تثبيت مناطق آزاد شده، تحسين همة متخصصان نظامي جهان را برانگيخت.
هر چند اين عمليات بزرگ هم نتوانست سرنوشت جنگ را معين كند اما به علت توانايي‌هايي كه سپاه از خود نشان داده بود، موجب تصميماتي از سوي فرماندهي جنگ شد. گويا بعد از اين ارتش به جاي عمليات، عهده‌دار پدافند مناطق آزاد شدة نيروهاي سپاه مي‌شد. البته پذيرش آن براي سرهنگ صياد قابل قبول نبود و بعداز مدت‌ها كشمكش، او براي پايان دادن به اختلاف نظرها مصمم به استعفا شد. اصرار او و امتناع مسؤولان عالي نظام از پذيرش استعفا حدود سه ماه طول كشيد. گويا اين سه ماه براي سرهنگ صياد خيلي سخت گذشت. طوري كه بعدها وقتي به ديدار حضرت امام رفت، يادداشت كرده بود به اين روزها اشاره كند:
«بيان مختصري از چگونگي گذشت سه ماه...

ـ نه مي‌توانستم سكوت مطلق كنم.

ـ نه مي‌توانستم از نارسايي‌ها فرياد بكشم.
خدا توفيق داد به مصلحت اسلام عمل كردم و در اين امر آقاي خامنه‌اي نقش داشتند.»
نهايتاً براي بهره‌مندي جنگ از تجارب او، در تير ماه 65 امام او را به عضويت شوراي عالي دفاع منصوب كردند. معلوم نيست صياد در چه وضعيت روحي و رواني به‌سر مي‌برد كه وقتي اين حكم صادر شد، آن شب در يادداشت‌هاي روزانه‌اش چنين نوشت:
خداوندا! ترا شكر و سپاس بر اين‌كه بر بندة ناتوان و درماندة خود نعمت و رحمت نازل كردي و با ندا و فرمان بندة صالحت «حضرت امام خميني» خط بطلان بر افكار مبهم و اكاذيب جاري در جامعه كشيدي.
خداوندا! معترفم به اين‌كه هم چنان ناتوانم در شكرگزاري و سپاس، ولي نااميد نيستم به اين‌كه تو ياريم كني و به قدرت و تواني برسم كه به لطف و عنايت تو فراموش نكنم كه «همه چيز در دست توست» و آگاه باشم به اين كه هرچه بگويم«تو همه كاره‌اي» بر خود نهيب زنم كه خيلي «بيشتر از اين‌ها همه كاره‌اي»
حكم حضرت امام مدظله مبني بر نمايندگي از طرف ايشان در شوراي عالي دفاع (كه) در تاريخ 23/4/65 صادر گشت... دنيايي از معرفت در اين چند جمله وجود دارد...
يك ماه بعد از اين انتصاب، با استعفاي سرهنگ از نيروي زميني موافقت شد. سرهنگ حسني‌سعدي يكي از فرماندهان سرهنگ صياد جانشين او شد. امام خميني در حكم انتصاب فرمانده جديد نيروي‌ زميني، باز از زحمات طاقت‌فرساي سرهنگ صياد ياد كردند و ضمن تقدير از او، تأكيد كردند: « سركار سرهنگ صياد‌شيرازي ... با تعهد كامل به اسلام و جمهوري اسلامي در طول دفاع مقدس از هيچ‌گونه خدمتي به كشور اسلامي خودداري نكرده و اميد است در آينده نيز در هر مقامي باشد، موفق به ادامة خدمت‌هاي ارزندة خود بشود.»


 [External Link Removed for Guests] 
پاينده باد ايران زنده باد ايراني

وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]

صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 2653
تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 2612 بار
سپاس‌های دریافتی: 5561 بار
تماس:

پست توسط moh-597 »

بعد از كناره گيري سرهنگ صياد‌شيرازي از فرماندهي نيروي زميني، جنگ دو سال ديگر ادامه يافت. او هر چند اكنون در كسوت فرماندهي نبود، اما باز هم لحظه‌اي از دفاع مقدس و مسائل مربوط به آن غافل نبود. او به عنوان نمايندة امام در شوراي عالي دفاع در هر موردي كه احساس مسؤوليت مي‌كرد وارد ميدان مي‌شد و دخالت مي‌كرد.
او ابتدا به ديدار امام شتافت. در اين جلسه موارد زيادي مطرح كرد، از جمله اين‌كه با اشاره به اين‌كه مسؤوليتش جنبة نظارتي دارد، خواست ايشان تذكر دهند تا كماكان زمينة حضورش در جبهه‌ها وجود داشته باشد.

ملاقات با حضرت امام مدظله ـ ساعت 30/9 ـ مورخه 14/5/65
بسم‌الله الرحمن الرحيم

پس از دعا و گزارش مختصر آخرين وضعيت، حضرت امام فرمودند:
(خودتان) احساس كرديد كه، من در اين مدت به شما اعتماد داشته و دارم و شما را يك فردي لايق و مؤمن مي‌دانم و اميدوارم با اين وضعي كه داريد... (اين‌جا) كه هستيد اهميتش بيش‌تر از قبلي است كه كار اجرايي بود... توجه بكنيد در بعضي مسائل آقايان كه هستند ممكن است كم اطلاع باشند و شما كه اطلاع داريد كاري كنيد كه مسائل خوب پيش برود شما هم نظارت... در اين مورد...
هرچه بيش‌تر سعي كنيد كه بين ارتش و سپاه برادري باشد كشور ما يك ارتش دارد و يك سپاه. اگر اين دو يك نباشد همراه نباشند، يك دست نباشند آسيب‌پذيرند اين‌ها بايد باهم باشند. كاري كنيد كه باهم باشند. شما سعي كنيد هميشه باهم نزديك باشند. در ارتش اين نباشد كه فكر كنند...
شما مي‌دانيد كه من از اول طرفدار ارتش بوده‌ام خيلي كار كردند كه چيزي ديگر را ثابت كنند الان هم طرفدار ارتش هستم، شما به خدا اتكال كنيد كه اتكال به خدا موجب مي‌گردد خدا با شما باشد. من هر شب به ارتش و سپاه دعا مي‌كنم.
ايران سال 65 را سال سرنوشت جنگ ناميد. دنيا نيز همين را مي‌خواست اما نه به قيمت پيروزي ايران. ابتدا آمريكا كوشيد با ارسال نمايندگاني به ايران ردپايي در ميان سياستگزران جمهوري اسلامي پيدا كند و جنگ را با صلح به شيوة آمريكا به پايان برسانند. دستور امام به مقامات تأثيرگذار به عدم گفت وگو با نمايندة رئيس‌جمهور آمريكا و افشاي سفر مك فارلين براي دولت ريگان رسوايي به بار آورد. آن‌ها براي انتقام بر فشار به ملت ايران افزودند و مردم ايران سال بسيار سختي را گذراندند. منابع نفتي و انرژي ايران با اطلاعاتي كه آمريكا به عراق مي‌داد، مورد هدف قرار مي‌گرفت و ذخاير ارزي ايران به‌شدت كاهش يافت.
از سوي ديگر مستشاران شوروي ارتش عراق را بازسازي كردند. اكنون صدام احساس مي‌كرد قدرت بازپس‌گيري فاو را دارد. پس خود را آمادة حمله مي‌كرد. سپاه براي پيشدستي، در سوم دي ماه عمليات كربلاي 4 را آغاز كرد. به علت آمادگي دشمن پروندة اين عمليات در كم‌تر از 24 ساعت بسته شد. تبليغات صدام هنوز مشغول بزرگ‌نمايي در شكست اين عمليات براي اعراب بود كه در 19 دي رزمندگان سپاه عمليات كربلاي 5 را در منطقة شلمچه آغاز كردند. ايران اعلام كرد قصد دارد در اين عمليات ماشين جنگي دشمن را از كار بيندازد. كربلاي 5 عمليات بسيار سختي بود. طوري كه سخت‌تر از آن در طول هشت سال جنگ، كس نديده بود و نديد. اين عمليات حدود بيست روز طول كشيد. ارتش عراق تمام دارايش را به ميدان آورد. رزمندگان بسيجي جانانه مقاومت كردند. دو طرف تلفات زيادي دادند. بنا به اطلاعية قرارگاه خاتم‌الانبيا كه در هشت اسفند 65 در خاتمة اين عمليات، صادر شد؛ ارتش عراق در اين عمليات بيش از چهل هزار كشته و زخمي و بيش از هفتصد تانك و نفربر و هشتاد هواپيما از دست داد. هر چند اين عمليات در آن روز برتري نظامي ايران را در جنگ نشان داد اما به اعتقاد تحليلگران نظامي در دراز مدت به نفع ايران تمام نشد. زيرا بخش اعظمي از توش و توان جنگي ايران صرف اين عمليات شد طوري كه بعدها نيروهاي مسلح موفق به ترميم آن نشدند. در حالي‌كه عراق به كمك تسليحات اهدايي قدرت‌هاي بزرگ و نيز با مستشاري ژنرال‌هاي شوروي توانست، دست به يك بازسازي اساسي در ارتش خود بزند، طوري‌كه در كم‌تر از دو سال در همة زمينه‌ها نسبت به ايران برتري داشت. فقط در نيروي انساني از 25 لشكر به 50 لشكر رشد پيدا كرد. اين همه در حالي بود كه ايران به‌شدت در تحريم اقتصادي و تسليحاتي قرار داشت. تمام درآمد ارزيش به كمي بيش از 5 ميليارد دلار كاهش يافته بود كه سه ميليارد آن صرف جنگ مي‌شد. اما تنها از شوروي و فرانسه بيش از 12 ميليارد دلارتسليحات گرفته بود.
فرماندهان ايراني كه از تغيير و تحول ارتش عراق بي‌اطلاع نبودند، دريافتند كه قصد دشمن فعل و انفعالات در جنوب است. پس جنگ را به غرب كشاندند و چند عمليات انجام دادند كه مهم‌ترين آن والفجر ده بود كه ايران موفق شد شهر حلبچه را بگيرد. در اين عمليات نظاميان عراقي به طور لجام گسيخته شهر را به گلوله‌ شيميايي بستند. مردم بي‌گناه حلبچه قتل‌عام شدند و يكي از فجيع‌ترين جنايت‌هاي قرن صورت گرفت اما دنيا چشم‌هايش را به روي اين جنايت بست. صدام گستاخانه گفت: «عراق از كليه سلاح‌هاي ممكن براي وادار ساختن ايران به آتش‌بس استفاده خواهد كرد.»
در اسفند 66 موشك‌هاي دوربرد عراقي به تهران هم رسيد. اين در زماني بود كه در آستانة انتخابات مجلس سوم اختلافات داخلي مسؤولان كشور در قالب دو گروه سياسي ظاهراً با گرايشات اقتصادي چپ و راست بر ملا شده بود و طرفداران هر گروه براي از ميدان بدر بردن رقيب افشاگري‌ها و پرده‌دري‌ها مي‌كردند. متأسفانه دامنة اين اختلافات به ميان رزمندگان هم كشيده شد.
امام خميني كه بر اوضاع منطقه تسلط داشت، در پيامي به مناسبت دورة دوم انتخابات هشدار دادند و فرمودند: «اين روزها روز امتحان الهي است. امروز روز عاشوراي حسيني است. امروز ايران كربلاست، حسينيان آماده باشيد... اي آزادگان و احرار بپا خيزيد، قدرت‌هاي بزرگ شرق و غرب مي‌خواهند شما را زير چكمه‌ها و چنگالهاي كثيف و خونين خود خُرد كنند كه حتي آخ هم نگوييد. امروز روز مقاومت است.»
چند روز بعد از اين تاريخ آمريكا به دو سكوي نفتي ايران حمله كرد. همزمان با آن عراق نيز به فاو حمله كرد. چون عمدة نيروهاي ايراني در جبهة غرب بودند ، با استفادة گسترده از سلاح‌هاي شيميايي موفق شد در كم‌تر از 36 ساعت بندر فاو را باز پس گيرد. اين سرآغاز سلسله حمله‌هايي براي ارتش عراق بود كه توانست در حدود دو ماه اغلب اراضي را كه ايران در طي چندين سال گرفته بود بازپس گيرد. مانند جزاير مجنون، بخش‌هاي از شلمچه و حتي مجدداً به سوي مرزهاي ايران خيز بردارد. در چنين شرايطي آمريكا گامي ديگر برداشت و عملاً وارد جنگ با ايران شد. اين بار رزمناو وينسنس هواپيماي مسافربري ايران را در آسمان خليج فارس سرنگون كرد. دويست و... مسافر بي‌گناه كه عمدة آنان زن و بچه بودند كه به دبي مي‌رفتند، به دريا ريخته شدند. رئيس جمهور آمريكا در توجيه اين جنايت گفت: «اين فاجعه ضرورت دستيابي به صلح را با حداكثر شتاب، دو چندان ساخته است.»
اكنون جنگ بين‌المللي شده بود. ايران متهم به جنگ طلبي بود. چون براي پذيرش قطعنامة 598 سازمان ملل، شرط و شروط داشت. پس به همين بهانه
مي‌شد هرگونه حمله به او را براي افكار عمومي توجيه كرد. در حالي كه شرط ايران اعلام عراق به عنوان آغازگر جنگ پيش از آتش‌بس بود. اكنون نگاه تمام مسؤولان نظام به امام‌خميني بود. ايشان هرچند براي تأديب آمريكا نظر ديگري داشتند اما آن روز از نظر خود چشم پوشيدند و بنا به پيشنهاد مسؤولان عالي‌رتبة نظام با پذيرش قطعنامه پيش از اعلام آغازگر جنگ موافقت كردند.
روز دوشنبه 27 تير تعداد زيادي از مردم ايران مانند هر روز براي شنيدن اخبار ساعت 14 راديوشان را باز كرده بودند كه ناگهان خبري شنيدند كه اصلاً انتظار شنيدنش را نداشتند. گوينده نامه‌اي از رئيس‌جمهور به دبيركل سازمان ملل خواند كه ايشان نوشته بودند: با تأييد مجدد تلاش‌هاي انجام شده و اطمينان قلبي به اقدامات آن جناب و به منظور ياري نمودن دبيركل در جهت استقرار امنيت بر اساس عدالت، جمهوري اسلامي ايران قطعنامة 598 را رسماً پذيرفته است.»
شنيدن اين خبر بدون زمينه‌چيني قبلي، باعث واكنش‌هاي متفاوتي در ميان مردم شد. غم و حرمان اكثر رزمندگان را فراگرفت. مردم ايران پايان جنگ را بدون پيروزي نظامي ايران نمي‌توانستند تصور كنند. دو روز بعد امام‌خميني در پيامي به ملت ايران فرمودند:

«اما در مورد قبول قطعنامه كه حقيقتاً مسألة بسيار تلخ و ناگواري براي همه و خصوصاً براي من بود، اين است كه من تا چند روز قبل معتقد به همان شيوة دفاع و مواضع اعلام شده بودم و مصلحت نظام و كشور و انقلاب را در اجراي آن مي‌ديدم ولي به واسطة حوادث و عواملي كه از ذكر آن فعلاً خودداري مي‌كنم و به اميد خداوند در آينده روشن خواهد شد و با توجه به نظر تمامي كارشناسان سياسي و نظامي سطح بالاي كشور كه من به تعهد و دلسوزي و صداقت آنان اعتماد دارم، با قبول قطعنامه و آتش‌بس موافقت نمودم و در مقطع كنوني آن را به مصلحت انقلاب و نظام مي‌دانم و خدا مي‌داند كه اگر نبود انگيزه‌اي كه همة ما و عزت و اعتبار ما بايد در مسير مصلحت اسلام و مسلمين قرباني شود، هرگز راضي به اين عمل نبودم و مرگ و شهادت برايم گواراتر بود...»
امام اين اقدام را به منزلة نوشيدن جام زهر اعلام كردند و فرمودند:
«شما مي‌دانيد كه من با شما پيمان بسته‌ بودم كه تا آخرين قطرة خون و آخرين نفس بجنگم اما تصميم امروز فقط براي تشخيص مصلحت بود و تنها به اميد رحمت و رضاي او از هر آن‌چه گفتم، گذشتم و اگر آبرويي داشتم با خدا معامله كردم.»
اما برخلاف انتظار دنيا عراق از اين اقدام ايران استقبال نكرد بلكه حتي بر حملاتش افزود. گويي اين رهبران عراقي نبودند كه به بهانة وادار كردن ايران به صلح خود را مجاز به استفاده از هر سلاحي و امكاناتي مي‌دانستند!
درست سه روز بعد از پذيرش قطعنامه 598 از سوي ايران، ارتش عراق در يك حملة گسترده به سوي خرمشهر هجوم برد و به زودي تا 30 كيلومتري اين شهر رسيد. اما با اشارة امام مجدداً نيروهاي مردمي به جبهه ريختند و در يك جنگ تن به تن انسان با تانك، دشمن را تا مرزهاي بين‌المللي به عقب راندند. هنوز جنگ تمام نشده بود. كارواني از غرب در سوداي حكومت بر مردم ايران، پيش مي‌آمد!
پاينده باد ايران زنده باد ايراني

وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]

صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 2653
تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 2612 بار
سپاس‌های دریافتی: 5561 بار
تماس:

پست توسط moh-597 »

آن روز تيمسار صياد در جنوب بود كه خبر حملة سنگين دشمن از غرب را شنيد. او آن روز از طرف شوراي عالي دفاع به مأموريت آمده بود تا فعل و انفعالات اخير جبهه‌هاي جنوب را از نزديك بررسي كند. برگشت به تهران. حملة عراق به جنوب بعداز پذيرش قطعنامه از سوي ايران، باعث شده بود تمام نيروهاي مؤثر به آن‌جا كشيده شود و جبهه‌هاي غرب خالي بمانند. در چنين اوضاعي رهبران سازمان مجاهدين خلق كه در ركاب حاكم عراق بودند، وقت را براي حمله به ايران مناسب ديدند. در كم‌تر از 24 ساعت موفق شدند كارواني با حدود پانزده هزار نفر زن و مرد را مهياي جنگ با ايران كنند. مسعود رجوي به سربازانش گفته بود، نيروهاي مسلح جمهوري اسلامي ايران به علت حملات اخير ارتش عراق از هم پاشيده است و در داخل نيز دولت به علت پذيرش قطعنامه 598 اقتدارش را از دست داده است، بنابراين ما كه به كرمانشاه برسيم از همه جاي ايران مردم به نفعمان وارد ميدان مي‌شوند.. او چنان در عالم تخيل كار ايران را تمام شده مي‌دانست كه نخواست وقت را با جواب دادن به اشكالات يارانش از دست دهد، سرمست از پيروزيي كه خيالش را مي‌كرد به آنان گفت: «جمع بندي نهايي در ميدان آزادي!»
كاروان آنان عصر روز سوم مرداد به راه افتاد. از تنگة پاتاق وارد خاك ايران شدند. به كمك ارتش عراق موفق شدند خط اول را بشكنند و با حمايت نيروهاي هوايي صدام پيش بيايند. از سرپل ذهاب نيز گذشتند و موفق شدند شهر كرند را تصرف كنند. رجوي خود نيز با خودروي ضدگلوله با آنان مي‌آمد. برخلاف تصورشان مردم اسلام‌آبادغرب با گاو و گوسفند به استقبالشان نيامدند بلكه با داس و تبر از خانه و كاشانه‌اشان دفاع كردند. هر چند شهر سقوط كرد، اما مجاهدان خلق، چنان زهر چشمي از خلق خدا گرفتند كه صدام در تمام جنايت هشت ساله‌اش نكرده بود. مردم اسلام‌آباد اولين و آخرين محكومان حكومت منافقين بودند. سازمان مجاهدين خلق ايران كه روزي براي نجات مردم ايران از استثمار آمريكا پا به ميدان مبارزه گذاشته بود، بر اثر نفوذ ايدئولوژي‌هاي التقاطي چنان به انحراف افتاد كه در تاريخي‌ترين لحظات ايران بر سر سفرة صدام حسين نشست و به سوي مردم ايران آتش گشود. اين چنين بود كه مردم ايران آنان را منافق ناميدند.
آن شب در حالي كه آنان در اسلام‌آباد، در بيمارستان امام‌خميني مجروحان را قتل عام مي‌كردند، راديوشان به مردم كرمانشاه نويد مي‌داد كه فردا به سوي آنان مي‌آيند.
خبر سقوط اسلام‌آبادغرب، در تهران مردان شوراي عالي دفاع را سردرگم كرده بود. آنان هنوز گمان مي‌كردند، با ارتش عراق طرفند و لذا آغاز اين حمله با دانسته‌هاي آنان از توانايي ارتش عراق نمي‌خواند. همان شب تيمسار صياد، مرد روزهاي سرنوشت‌ساز عازم منطقه شد.
شبانه خودم را با يك فروند هواپيماي فالكون، به كرمانشاه رساندم و صحنة پيشروي دشمن را از نزديك مشاهده كردم و متوجه اوضاع شدم.
چنان جو پريشاني و اضطراب در مردم ايجاد شده بود كه سراسيمه از خانه بيرون آمده بودند. از طرفي جادة كرمانشاه به بيستون از خودروهايي كه در انتظار جابه‌جايي بودند، مملو بود و ترافيك سنگيني ايجاد شده بود. بر اين اساس با يك فروند هلي‌كوپتر از فرودگاه به سمت يكي از قرارگاه‌هاي تاكتيكي سپاه پاسداران مستقر در طاق‌بستان حركت كرديم. نيمه شب چهارم تير ماه بود و تا ساعت يك و نيم نتوانستيم ماهيت دشمن را به دست آوريم كه چه كسي است كه همين‌طور در حال پيشروي است.
وقتي كه به منطقه مسلط شد، طرح به دام انداختن كاروان منافقان را ريخت. آنان بايد با خيال راحت تا تنگة چهارزبر مي‌آمدند كه در 34 كيلومتري كرمانشاه بود. در آن تنگه بايد خلبانان هوانيروز از عقب و جلو راه را بركاروان مي‌بستند و... طرح كه آماده شد، با فرمانده پايگاه هوانيروز تماس گرفت و خواست آمادة عمليات باشند.
ساعت 5 به پايگاه رفتم. همه را آماده و مهيا براي توجيه ديدم. پس از توجيه خلبانان تأكيد كردم وضعيت خيلي اضطراري است چاره‌اي نداريم هلي‌كوپترهاي كبري بايد آماده باشند. يك تيم آتش آماده شد ابتدا خودم با يك هلي‌كوپتر 214 براي شناسايي دقيق و هماهنگي به سمت مواضع حركت كردم و به اين ترتيب اولين عمليات را عليه نيروهاي مهاجم و منافق آغاز كرديم.
صبح روز پنجم مرداد عمليات مرصاد با رمز يا علي آغاز شد. در تنگة چهارزبر چنان جهنمي براي ياران صدام برپا شد كه زماني براي پشيماني نمانده بود. جاده به زودي انباشته از ادوات سوخته شد. همزمان با عمليات هوانيروز، علاوه بر گروه‌هاي مردمي، تعداي از لشكرهاي سپاه نيز كه از جنوب به غرب آمده بودند، وارد عمليات شدند. راه از هر سو به روي بازماندگان كاروان بسته شده بود و آنان به سختي مي‌توانستند به عقب برگردند. بعضي از آن‌ها به روستاها پناه برده بودند و بعضي‌هايشان با خوردن قرص سيانور خود به زندگي خود خاتمه داده بودند. عمليات كه تمام شد در جادة كرمانشاه ـ اسلام‌آباد هزاران كشته از آنان به‌جا مانده بود. اجساد پسران و دختراني كه با ملت خود بسيار ناجوانمردانه رفتار كرده بودند. كساني كه روز تنهايي ميهن به ياري اردوي خصم شتافته بودند.
حالا من از اين عمليات نتيجه مي‌گيرم كه چقدر خداوند متعال ما را و رزمندگان اسلام و انقلاب را دوست دارد كه در هر زمان طوري مقدر مي‌كند كه بسياري از مشكلات ما بايد با حالت سرافرازانه حل شود.
خداوند مي‌فرمايد بجنگيد با آن كفار كه من مي‌خواهم به دست شما عذابشان بدهم و به ما قول و وعده مي‌دهد تا آن‌ها را خوار كند و به شما پيروزي وعده مي‌دهد. و قلب‌هاي شما را شفا بخشد. كدام قلب‌ها؟ قلب‌هايي كه قبل از اين عمليات گرفته و غمزده بود.
رزمندگان اسلام قلب و دلشان با امامشان براي هميشه گره خورده بود. امام اشاره‌اي دارند كه پذيرش قطعنامه مثل نوشيدن زهر بود براي رزمندگان اسلام كه سال‌ها فداكاري كرده بودند. درحالي‌كه هشت سال تلاش شده بود، بعد از آن ما دلمان مي‌خواست به صورتي ديگر نبرد تمام مي‌شد. دلمان گرفته بود. اما خداوند با اين پيروزي بزرگ و با اين كشتار دسته‌جمعي بدترين و خبيث‌ترين دشمنانمان به دست ما، موجب رضايت خاطر رزمندگان اسلام شد. و پايان نبرد هشت ساله دفاع مقدس با اين عمليات درخشان مرصاد انجام گرفت.
با اين عمليات جنگ نيز به پايان رسيد. اشتباه صدام و رجوي باعث شد ده‌ها هزار رزمنده دوباره عازم جبهه‌ها شوند و باز مانند روزهاي فتح‌المبين و فتح خرمشهر همة ايران يك پارچه آماده نبرد باشند. اكنون صدام چاره‌اي جز گردن نهادن به قطعنامه 598، سازمان ملل نداشت. روزي كه او جنگ را آغاز كرد مانند دوستان منافقش خيال مي‌كرد به زودي در تهران مصاحبه خواهد كرد و حال در پايان هشت سال جنگ سنگين، آيندة دشواري در انتظار او بود!
و اما بازماندگان جنگ نهروان سال‌ها بعد وقتي فهميدند چه كسي دام چهارزبر را برايشان گسترد و آنان را از اشغال ايران بازداشت، كينه‌هايشان نسبت به تيمسار علي صياد‌شيرازي شعله‌ورشد و به اميد انتقام نشستند.

 [External Link Removed for Guests] 
پاينده باد ايران زنده باد ايراني

وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]

صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 2653
تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 2612 بار
سپاس‌های دریافتی: 5561 بار
تماس:

پست توسط moh-597 »

تيمسار خشمگين بود. چنان خشمگين كه حتي صدايش مي‌لرزيد. دوستانش بعدها اعتراف كردند كه در تمام مدت دوستي‌ بلندمدتشان هرگز او را چنين نديده بودند. او حتي براي نخستين بار بر سرشان داد زده بود كه: «شما چطور توانستيد بدون اجازة من دست به چنين كاري بزنيد؟»
كسي در آن لحظه جرأت جواب نداشت. هر چند آن‌ها همان وقت هم كه تصميم به چنين كاري گرفتند، از عواقبش بي‌اطلاع نبودند، اما نه در اين حد!
ماجرا از اين قرار بود كه سال‌ها پيش، وقتي كه او شب و روزش را در جبهه مي‌گذراند، بنيادشهيد به تعدادي از خانواده‌هاي شهدا و جانبازان در يكي از شهرك‌هاي تازه تأسيس شمال تهران زمين مي‌داد. آنان كه از زندگي فرماندهشان از نزديك اطلاع داشتند، به فكر خانوادة‌ او افتادند. آن‌ها فكر مي‌كردند صياد به خانواده‌اش بي‌اعتناست فردا كه آب‌ها از آسياب بيفتد، او حتي زنده هم بماند، چه بسا خانواده‌اش سايباني نداشته باشند. آن روزها خانوادة او در خانة سازماني ارتش زندگي مي‌كردند. پس دوستان او تصميم گرفتند از رئيس بنيادشهيد براي فرمانده نيروي زميني كه از قضا خود جانباز هم بود، قطعه‌زميني بگيرند. حجت‌الاسلام كروبي هم كه از زندگي او بي‌اطلاع نبود، موافقت كرد و كار صورت گرفت. ياران فرمانده براي اين كه او را در مقابل كار انجام شده قرار دهند، وام گرفتند و حتي خود نيز پولي فراهم كردند و دست به‌كار ساختمان سازي شدند. تا اين كه در نيمة كار صياد فهميد. به آنان به‌شدت تاخت. عصبانيتش كه فروكش كرد، از آنان عذر خواست. گفت مي‌داند آنان قصد خدمت به او و خانواده‌اش داشته‌اند اما او چنين استحقاقي ندارد. بعد براي آقاي كروبي نامه نوشت و بعداز تشكر از مساعي او در حل مسكن ايشان، گفت:
...اكنون در وضعيتي قرار دارم كه احساس مي‌كنم به ازاي رسيدن به مسكن بهاي گراني را دارم مي‌پردازم آن هم ثمرة همة مجاهدت‌هاي في‌سبيل‌اللهي (كه اگر خداوند آن را تأييد فرمايد) كه قلبم رضايت نمي‌دهد چنين شود. لذا با توجه به اين‌كه خدا مي‌داند نه تنها خود را لايق چنين عناياتي از جمهوري اسلامي نمي‌دانم بلكه هم‌چنان مديون هستم وبايد تا روزي كه نفس در بدن دارم عاشقانه به اسلام عزيز خدمت نمايم. قاطعانه اقدام فرماييد كه:
«ساختمان نيمة كاره مسكن اين‌جانب را از طرف بنياد شهيد تحويل‌ گرفته و فقط مخارجي را كه اضافه بر وام واگذاري (مبلغ چهارصد هزار تومان) هزينه شده است به ما پرداخت نمايند تا به صاحبانش مسترد نمايم.».
پايان جنگ براي علي صياد‌شيرازي، آغاز خيزش به سوي دنيا به بهانة زندگي نبود. مگر از منظر يك مؤمن تمام لحظات تلخ و شيرين جنگ، مملو از جلوه‌هاي زندگي نبود كه اكنون براي جبران عقب‌ماندگي‌هاي آن دست از پا نشناسد! او مانند ديگر رزمندگان مؤمن به عهدي كه با خداي خود بسته بود، صادق بود و در انتظار آن روز موعود سر از پا نمي‌شناخت.
بعداز تشكيل ستاد كل نيروهاي مسلح سرتيپ صياد‌شيرازي به عنوان رئيس بازرسي اين ستاد منصوب شد. مدتي بعد از سوي فرماندهي‌كل قوا مسؤوليت جانشيني اين ستاد نيز به او محول شد. اكنون بعد از جنگ هم باز بيش‌تر وقت او براي سازماندهي نيروهاي مسلح صرف مي‌شد. همة كساني‌كه سربازيشان را در آن ستاد گذرانده‌اند، به‌ياد دارند كه هر روز در مراسم صبحگاهي، تيمسار صياد خود به وسط ميدان مي‌آمد و به همه تمرين ورزش مي‌داد. اين آغاز يك روز سراسر كار براي او بود.
او به سربازان و افسران جوان عشق مي‌ورزيد. براي تربيت آنان سر از پا نمي‌شناخت. از هيچ فرصتي براي يادآوري خاطرات حماسه‌هاي جنگ، دريغ نمي‌كرد. از دانشگاه افسري امام علي و پادگان‌هاي آموزشي سربازان گرفته تا پاسگاهي گم گشته در ميان كوه‌هاي كردستان به نام خيلچان. در يكي از اين سركشي‌ها متوجه شد كسي پوتين‌هايش را واكس زده است. از فرمانده منطقه پرسيد چه كسي اين كار را كرده است. او گفت: «تيمسار، سرباز مهمانسرا به دستور من اين كار را كرده است.»
اخم‌هاي تيمسار توهم رفت. چند بار زير لب استغفار گفت و آن‌گاه رو به سوي فرمانده جوان كرد و گفت: اين رفتارها در انسان روحية استكباري ايجاد مي‌كند. بايد غرور سرباز را حفظ كرد.»
وقتي كه در دانشگاه افسري تدريس مي‌كرد، تصميم گرفت عمليات‌هاي بزرگ هشت سال دفاع مقدس را به دانشجويان تدريس كند. استقبال دانشجويان باعث شد براي نظام‌مند شدن اين كار، سازماني تشكيل دهد. طرح تشكيلاتي نوشت به نام هيأت معارف جنگ.
اولين مشورت در اين مورد را خدمت مقام معظم فرماندهي كل قوا در جهت اخذ مجوز ولايتي كار داشتم. الحمدلله با مطرح كردن اين مطلب مقام معظم رهبري من را به انجام اين كار ترغيب نموده البته با اين فرض كه من هفته‌اي يك جلسه مجاز به منفك شدن از كار سازماني خويش باشم و هر ماه هم 48 ساعت در روزهاي پنجشنبه و جمعه برنامه‌ريزي كرده و به مناطق عملياتي بروم و به‌همراه گروه، برداشت تحقيقي خود را از منطقة عملياتي انجام بدهم.
او در قالب هيأت معارف جنگ موفق شد فرماندهان بزرگ عمليات‌هاي مختلف را به دانشگاه افسري بكشاند بعداز تدريس و نقد و بررسي نظري هر عمليات، در پايان هر دوره، دانشجويان به اتفاق اساتيد و با حضور همة فرماندهاني كه از ارتش و سپاه در آن عمليات نقش داشته‌اند، در منطقه حضور يابند و از نزديك محل حوادث را ببينند. اين فرصت براي فرماندهان مغتنم بود تا خاطراتشان را بازگويي كنند. تيمسار صياد موفق شد حداقل سه دوره را خود شخصاً سرپرستي كند.
بعداز سال‌ها دوري از خانه و خانواده، حالا براي رسيدگي به فرزندانش فرصت بيش‌تري مي‌گذاشت. به دقت به درس و مشق آنان مي‌رسيد. اعمال و حركاتشان را زير نظر مي‌گرفت و در مسائل مختلف به آنان مشاوره مي‌داد. در انتخاب همسر مناسب براي مريم، ماه‌ها وقت گذاشت تا اين كه از ميان همة خواستگاران دانشجويي بسيجي را مناسب دامادي خود يافت. حتي از دختر معلولش مرجان هم غافل نبود. او عقب‌افتادة ذهني است. پدر مانند يك عارف شكيبا وجود او را نعمت مي‌پنداشت و به او به چشم يك بهشتي روي زمين مي‌نگريست.
من خدا را شكر و سپاس مي‌گويم كه در قلبم محبتي نسبت به اين فرزند قرار داده است كه نه تنها از سه فرزند ديگرم كم‌تر نيست بلكه به دلايلي كه وجود دارد به تدريج اين محبت بيش‌تر مي‌شود.
در سال 67 به خاطر مرجان و همدردانش به فكر تأسيس انجمني براي رسيدگي به كودكان استثنايي افتاد. موفق شد علما، روان‌شناسان و مسؤولان را به ميدان بكشاند و سميناري براي چگونگي رسيدگي به كودكان استثنايي برگزار كند.
علي‌ صيادشيرازي از اول جواني تشنة معارف ديني بود و در جلسات مذهبي حضور فعال داشت. او هنگامي كه در آمريكا دوره مي‌ديد آن مقدار از اسلام اطلاعات داشت كه مانند يك طلبة ديني به تبليع اسلام در ميان نظاميان آمريكايي بپردازد و حتي به جلسات خانوادگي آنان راه يابد و با آنان در بارة اسلام و خانواده و حقيقت شيعه بحث كند. او هنگامي كه به فرماندهي رسيد، علماي بزرگ به چشم يك جوان خودساخته به او مي‌نگريستند و عارفان بزرگي مانند آيت‌الله بهاءالديني با ديدة احترام به او مي‌نگريستند. اما با اين وجود او بخشي از برنامه‌هاي ده سال آخر زندگي‌اش را به طور جدي به خودسازي خود اختصاص داد. مرتب با علماي بزرگ اخلاق ديدار داشت. در جلسات شركت مي‌كرد و نكات مهم را يادداشت مي‌كرد. روزهاي دوشنبه و پنجشنبه را روزه مي‌گرفت. با قرآن مأنوس بود و تفاسير آن را مي‌خواند. شب‌هاي جمعة اول هر ماه در خانه‌اش مراسم روضه‌خواني بود و...
روز عيد غدير 77، سرتيپ علي صياد‌شيرازي از طرف آيت‌الله خامنه‌اي فرماندهي كل قوا، به درجة‌ سرلشكري نائل شد. او آن روز وقتي كه به خانه برگشت، چنان خوشحال بود كه خانواده‌اش تعجب كردند. باورش براي آنان كه او را بهتر از همه مي‌شناختند سخت بود كه بپذيرند او به خاطر دريافت درجه چنين خوشحال باشد. پدر به آنان گفت:
«بسيار شاد و خرسندم، البته نه به خاطر اين درجه، بلكه به‌خاطر رضايتي كه اميد دارم امام زمان(عج) و مقام معظم رهبري از من داشته باشند، مقام، درجه و اسم و رسم در نظر من هيچ جايگاهي ندارد.»
همين طور نيز بود. درجة ديگري در انتظارش بود. درجه‌اي كه سال‌هاي سال در آرزويش بود. آن روز عصر وقتي با خانواده‌اش به امامزاده صالح رفت، دست به دامن همسرش شد تا دعا كند او شهيد شود. او گفت: دعا مي‌كنم همه باهم شهيد شويم.
پاينده باد ايران زنده باد ايراني

وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]

صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 2653
تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 2612 بار
سپاس‌های دریافتی: 5561 بار
تماس:

پست توسط moh-597 »

روز هيجده فروردين مادر از حج برگشت، در فرودگاه مشهد وقتي او علي را در ميان فرزندان و استقبال كنندگانش نديد، دلش به تلاطم افتاد و به جاي همة پاسخ‌ها تنها پرسيد: پس علي كجاست؟ علي؟
با قسم به هر چه كه پيش او عزيز بود، فهماندند كه علي صحيح و سالم است اگر كه الان در آن‌جا نيست فقط به خاطر جلسه‌اي است كه در تهران با فرماندهان عمليات ثامن‌الائمه دارد. اما دل مادر آرام و قرار نداشت. نگران علي بود. آيا دل مادر از چيزي خبر داشت؟
ساعتي بعد كار مادر به بيمارستان كشيد. اطرافيان اين را به حساب ضعف جسماني‌ او گذاشتند. مسبوق به سابقه بود. به همين خاطر اگر اصرار علي نبود حتي به حج هم نمي‌توانست برود.
نيمه‌هاي شب بود كه چشم‌هاي مادر باز شد. علي بالاي سرش بود. فقط شنيد: «عزيز جان!» باز از هوش رفت. اما صبح كه به هوش آمد، كسي متوجه‌اش نشد. احساس كرد حالش بهتر شده است. علي كمي آن طرف‌تر با دكترها دور ميز نشسته بودند و صبحانه مي‌خوردند. دلش مي‌خواست لحظاتي سير پسرش را نگاه كند...
آن روز حال مادر خوب شد. آن قدر خوب كه تا شب به خانه برگشت. آن شب علي پيراهن عربي‌اي را كه مادر از مكه برايش آورده بود، تن كرد و نمازش را با همان خواند. مادر وقتي او را در در جامة سپيد ديد، لحظه‌اي خيال كرد او در زمين نيست. او را در صف سپيد پوشاني ديد كه لبيك گويان به آسمان مي‌رفتند. قلبش ريخت. به خودش دلداري داد و فكر كرد از تأثيرات مراسم حج است. با اين حال نتوانست تاب آورد و گفت: «علي جان، لباست را عوض كن سرما مي‌خوري.»
تا پاسي از شب، رفت و آمد بستگان طول كشيد. حدود دوازده شب به مادر گفت: «عزيز، مي‌خواهم استراحت كنم. يك ساعت ديگر بيدارم كن تا بروم حرم.»
اين عادت هميشگي‌اش بود. مشهد كه مي‌آمد، بيش‌تر شب‌ها را تا صبح در حرم مي‌گذراند. دست‌هاي مادر هنوز در دستش بود كه در كنار بستر او خوابش برد . صداي نفس‌هاي آرامش كه بلند شد، باز دلشوره به جان مادر افتاد. در دلش توفاني بود. از بستر بلند شد و بالاي سر پسرش نشست. كودكي را به ياد مي‌آورد كه شب‌ها از گريه خواب نداشت. در روز عاشورا نفسش بند آمده بوده و مادر چيزي رو به گنبد طلايي گفته بود... به سرو صورت پسر نگاه ‌كرد و آرام اشك ‌ريخت. وقتي به خود آمد كه دو ساعت گذشته بود. نمي‌توانست از پسرش دل بكند. او به دل خودش ايمان داشت. هميشه حوادث را قبل از اتفاق احساس مي‌كرد. هر بار كه علي در جبهه زخمي شده بود، او از قبل فهميده بود.
به هر زحمتي بود از فرزندش دل كند و به آرامي او را از خواب بيدار كرد. علي وقتي به ساعتش نگاه كرد، گفت: «عزيز چرا دير بيدارم كردي؟»
عزيز چه مي‌توانست بگويد؟ تنها گفت: «خيلي خسته‌اي. دلم نيامد.»
علي آن شب همراه خواهر بزرگش كه از دره‌گز آمده بود، به حرم رفت. اين‌كه در آن شب در آن‌جا چه گذشت و علي چه گفت و چه شنيد، تنها خدا مي‌داند و بس. اما همان شب در تهران، خيابان ديباجي، همسايگان او چند مورد رفت و‌ آمد مشكوك ديده بودند. پيكاني در آن نيمه شب چند بار طول خيابان را پيموده بود. رفتگر شهرداري را ديده بودند كه ناشيانه خيابان را جارو مي‌كرده و حركات و نگاه‌هايش غير عادي بوده و...
اما در مشهد، علي هنگامي از حرم برگشت كه آفتاب صبح جمعه تابيده بود. او سر راهش نان سنگك و پنير و خامه‌ گرفته بود. مانند هميشه خود بساط صبحانه را پهن كرده و بعد پدر و مادرش را دعوت به صبحانه كرده بود. بعد گويي كه عجله داشته باشد، به سراغ بستگانش رفته بود و تا ظهر به خانة اغلب آن‌ها سركشيده بود. حتي آن‌ها مي‌گويند انگار از سرنوشت خود خبر داشته كه آن‌ها را نسبت به انجام فرايض ديني و وظايف فردي و اجتماعي‌اشان سفارش مي‌كرده است.
سرانجام حدود ظهر به سوي تهران پرواز كرد.
صبح شنبه21 فروردين، وقتي كه او فرازهاي آخر دعاي عهد را زمزمه مي‌كرد، مقابل خانه‌اش منافقي در لباس خدمتگزار در كمين او نشسته بود. در سازمان آن‌ها سرلشگر علي صياد‌شيرازي لابد به خاطر جانبازي‌هايش در راه دفاع از استقلال ايران به اعدام محكوم شده بود!
اكنون رهبران سازمان مُصر بودند مأموريت ناتمام فروردين 61 ، را تمام كنند.
سرانجام لحظة موعود فرا رسيد. ساعت 45/6 در باز شد و ماشين تيمسار بيرون آمد. او منتظر ماند تا فرزندش مهدي در پاركينگ را ببندد و به او برسد. معمولاً سرراهش او را هم به مدرسه مي‌رساند... ادامة ماجرا را پليس چنين گزارش داد:
«... مهاجم ناشناس در پوشش كارگر رفتگر به محض خروج امير صياد‌شيرازي از منزل و در حال سوار شدن به اتومبيل خود، به وي نزديك شد. تيمسار شيرازي وقتي متوجه آن مرد رفتگرنما شد، منتظر ماند تا او خواسته‌اش را بيان كند.
مرد مهاجم پاكت نامه‌اي را به دست تيمسار صياد‌شيرازي داد تا آن را بخواند. تيمسار در حال بازكردن پاكت بود كه ناگهان مرد ناشناس با سلاح خودكاري كه پنهان كرده بود وي را هدف چند گلوله از ناحية سر، سينه و شكم قرار داد و از محل حادثه گريخت. براساس اظهارات شاهدان، مهاجم فراري پس از تيراندازي به طرف خودروي پيكان كه در فاصلة چند متري منزل تيمسار صياد‌شيرازي توقف كرده بود، دويد و به كمك همدست خود از محل گريخت...
پيكر غرق به خون تيمسار صياد‌شيرازي ابتدا به بيمارستان فرهنگيان و سپس به بيمارستان 505 ارتش منتقل شد اما سرانجام براثر شدت جراحت به شهادت رسيد... »
و اما خبر شهادت سرلشگر علي صياد‌شيرازي همة ايران را تكان داد. ملت، به سوگ نشست. پرچم‌هاي سياه برسر در مساجد آويخته شد. در همة شهرها و روستاها به نام شهيد علي‌صياد‌شيرازي مراسم برپا شد.
صبح روز 22 فروردين، مردم تهران به نمايندگي از همة ايران، سياه‌پوش و مغموم به خيابان ريختند تا قهرمان سال‌هاي نبرد را تشييع كنند. ابتدا رهبر انقلاب در ستاد كل نيروهاي مسلح بر تابوت فاتحه خواند، سپس بر سر جنازه يار ديرين خود نشست و بوسه بر تابوت او نهاد...
آن‌گاه، نم باران بود. توفان بود و سيل خلايق. در آن درياي مواج انسان‌هاي متلاطم تنها عكس او بود كه هم‌چنان آرام بود. گويي به ملت مي‌گفت: من باز خواهم گشت، باز خواهم گشت سرافراز، دريغ براي چه؟ من باز خواهم گشت هم‌چنان در لباس سربازي، هنوز كار من تمام نشده است!
...فأخرجني من قبري مؤتزراً كفني، شاهراً سيفي، مجرداً قناتي، ملبياً دعوة الداعي...
آن گلي كه در كمين خصم افتاد، آخرين سرخ‌گل خون‌آلود نبود!

[External Link Removed for Guests]

[External Link Removed for Guests]


پايان
پاينده باد ايران زنده باد ايراني

وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]

صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
ارسال پست

بازگشت به “حماسه دفاع مقدس”