این دیدارشاید آخرین دیدارما باشد
آخرین درود و آخرین بدرود
آخرین نگاه و آخرین لبخند
وما مجبوریم به این جدایی مقتدرتن دردهیم
تلخی این وداع ناگزیررا شاید دیگرهیچ وقت شیرینی دیداری دوباره بی رنگ نکند
شاید دیگر خواب هیچ کوچه ای را صدای قدم های ما برهم نزند
شاید هیچ وقت فرصت نکنی که برای سلام کردن به من پیشدستی کنی
شاید دیگرفرصت نکنم برای نگاهت غزل بنویسم
اصلا شاید همین فردا
یا یکی ازهمین فرداهای نارنجی که خواهند آمد
عکسم را کنارنوشته ای که شروعش" انالله و اناالیه راجعون" است
برروی دیوارسیمانی کوچه تان ببینی..
اما، توصبورباش، خم به ابرو نیاور
ما ،همه درنبرد با تقدیربازنده ایم
راستش...مردن، اتفاق تازه ای نیست
و زندگی هم
دیگر نمی تواند، آش دهن سوزی باشد!!!!
هر چه مي خواهد دل تنگت بگو
مدیر انجمن: شوراي نظارت

- پست: 1487
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲ آذر ۱۳۸۵, ۷:۲۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 16 بار
- سپاسهای دریافتی: 209 بار

- پست: 682
- تاریخ عضویت: شنبه ۲۳ دی ۱۳۸۵, ۱۲:۴۷ ق.ظ
- محل اقامت: زير آسمون ابري
- سپاسهای ارسالی: 6 بار
- سپاسهای دریافتی: 164 بار
- تماس:

- پست: 1487
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲ آذر ۱۳۸۵, ۷:۲۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 16 بار
- سپاسهای دریافتی: 209 بار
رخصت بده که بشکنم غرورم و به پاي تو ... فرصت بده که جون بدم به حرمت صداي تو ... مهلت بده تو شهر تو دوباره دربدر بشم ... از اشتعال بوسه هات يه تل خاکستر بشم ... بزار که رنگ گونه هات منو به مسلخ بکشه ... بختک سرد بي کسي از رو دريچه رد بشه ... با رخصت نگاه تو البرز و از جا مي کنم ... رو خواب شب خط مي کشم به قلب فردا مي زنم ... نمي زارم دست نسيم به گرد عطرت برسه ... براي از طرح رد شدن فکر نوازشت بسه ... بودن تو غنيمته حتي براي يه نفس .... نزار که بي تو کم بشم تو ازدحام اين قفس ... فرصت بده کنار تو به خواب گل پا بزارم ... جراحت هجرتت و پشت سرم جا بزارم ... کمي کنار من بمون فرصتمون خيلي کمه ... بدون همراهي تو شکستنم دم به دمه
هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه اين لياقت را داشته باشد هيچ گاه تو را به گريه نمي اندازد...

- پست: 682
- تاریخ عضویت: شنبه ۲۳ دی ۱۳۸۵, ۱۲:۴۷ ق.ظ
- محل اقامت: زير آسمون ابري
- سپاسهای ارسالی: 6 بار
- سپاسهای دریافتی: 164 بار
- تماس:
خدايم!
اگر از آن سو به تو روي ميآورم که مرا از وجود جهنم نجات دهي و از شعله هاي آن مرا رهايي دهي، همان بهتر که در آن شعلهها مرا بسوزاني...
و اگر از آن سو به تو روي ميآورم که مرا به بهشت فراخواني و در آن جاي دهي؛ درهاي بهشت را برويم بسته نگهدار،
ولي اگر براي خاطر تو به سويت ميآيم؛
خدايم!
مرا از خودت مران....
اگر از آن سو به تو روي ميآورم که مرا از وجود جهنم نجات دهي و از شعله هاي آن مرا رهايي دهي، همان بهتر که در آن شعلهها مرا بسوزاني...
و اگر از آن سو به تو روي ميآورم که مرا به بهشت فراخواني و در آن جاي دهي؛ درهاي بهشت را برويم بسته نگهدار،
ولي اگر براي خاطر تو به سويت ميآيم؛
خدايم!
مرا از خودت مران....
.................... دنياي ديگري هم هست كه ميتوان در آن آواز خواند ...................

- پست: 1487
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲ آذر ۱۳۸۵, ۷:۲۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 16 بار
- سپاسهای دریافتی: 209 بار
دلمان خوش است که می نويسيم و ديگران می خوانند و عده ای می گويند , آه چه زيبا و بعضی اشک می ريزند و بعضی می خندند دلمان خوش است به لذت های کوتاه به دروغ هايی که از راست بودن قشنگ ترند به اينکه کسی برايمان دل بسوزاند يا کسی عاشقمان شود با شاخه گلی دل می بنديم و با جمله ای دل می کنيم دلمان خوش است به شب های دو نفری و نفس های نزديک دلمان خوش می شود به برآوردن خواهشی و چشيدن لذتی و وقتی چيزی مطابق ميل ما نبود چقدر راحت لگد می زنيم و چه ساده می شکنيم همه چيز را..... 

هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه اين لياقت را داشته باشد هيچ گاه تو را به گريه نمي اندازد...

- پست: 682
- تاریخ عضویت: شنبه ۲۳ دی ۱۳۸۵, ۱۲:۴۷ ق.ظ
- محل اقامت: زير آسمون ابري
- سپاسهای ارسالی: 6 بار
- سپاسهای دریافتی: 164 بار
- تماس:
به پيش روي من، تا چشم ياري ميكند، درياست!
چراغ ساحل آسودگيها در افق پيداست!
درين ساحل كه من افتادهام خاموش، غمم دريا، دلم تنهاست.
وجودم بسته در زنجير خونين تعلقهاست!
خروش موج، با من ميكند نجوا، كه: « هر كس دل به دريا زد رهائي يافت! كه هر كس دل به دريا زد رهائي يافت ... »
مرا آن دل، كه بر دريا زنم، نيست!
ز پا اين بند خونين بر كنم نيست!
اميد آنكه جان خستهام را، به آن ناديده ساحل افكنم نيست!
چراغ ساحل آسودگيها در افق پيداست!
درين ساحل كه من افتادهام خاموش، غمم دريا، دلم تنهاست.
وجودم بسته در زنجير خونين تعلقهاست!
خروش موج، با من ميكند نجوا، كه: « هر كس دل به دريا زد رهائي يافت! كه هر كس دل به دريا زد رهائي يافت ... »
مرا آن دل، كه بر دريا زنم، نيست!
ز پا اين بند خونين بر كنم نيست!
اميد آنكه جان خستهام را، به آن ناديده ساحل افكنم نيست!

.................... دنياي ديگري هم هست كه ميتوان در آن آواز خواند ...................
گرنبودیم ما سزاوار قصه های عشق ..... آن ناسزای قصه منم ، حقا سزا تویی
----------------------------------------------------------------------------
صدا کن اسممو یک آن، نه با تردید که با ایمان ..... تن خشک کویرم من ، ببار ای نم نم باران
ببار ای ابر بارونی، که تشنم از دگرگونی ..... ببر من را به آرامش، که خستم از پریشونی
من عاجزانه گریختم ، از بند ایمانم ، چه سود ..... پای گریز از منو ، و رد پا تویی
ناراضیم، از این روز و روزگار خود ، اما ..... آن روزنه امید منو ، راز رضا تویی
در ابتدا تو بودیو، در انتها تویی ..... من مجرمم به جرم تو، اینک جزا توی
----------------------------------------------------------------------------
صدا کن اسممو یک آن، نه با تردید که با ایمان ..... تن خشک کویرم من ، ببار ای نم نم باران
ببار ای ابر بارونی، که تشنم از دگرگونی ..... ببر من را به آرامش، که خستم از پریشونی
من عاجزانه گریختم ، از بند ایمانم ، چه سود ..... پای گریز از منو ، و رد پا تویی
ناراضیم، از این روز و روزگار خود ، اما ..... آن روزنه امید منو ، راز رضا تویی
در ابتدا تو بودیو، در انتها تویی ..... من مجرمم به جرم تو، اینک جزا توی
[External Link Removed for Guests]