امیر اسدی سردار بسیجی و سلحشور دوران دفاع مقدس و یکی از همرزمان شهید علیرضا عاصمی فرمانده اردوگاه شهدای تخریب در دوران دفاع مقدس صبح امروز عاقبت شربت شهادت نوشید.
به گزارش خبرگزاری مهر، شهید امیر اسدی که در طول حضور مستمر خود در دوران دفاع مقدس بارها به درجه جانبازی نائل آمده و یک پای خود را نیز در میدانهای مین و زمان جنگ تحمیلی تقدیم انقلاب اسلامی کرده بود ، صبح امروز به همراه دو نفر دیگر از همرزمانش در منطقه قصر شیرین و مرز خسروی به یاران شهیدش پیوست.
وی که پس از دوران دفاع مقدس همواره در تلاش برای پاکسازی میادین مین باقیمانده از دشمن بعثی بود ، حدود ساعت 9 صبح امروز در یکی از مناطق پاکسازی نشده قصر شیرین در حال خنثی سازی مین ها بود که بر اثر انفجاری مهیب عاقبت به آرزوی خود که شهادت بود نائل آمد. وی بسیجی ، معلم و اهل گرگان بود. سایر شهدای این سانحه نیز شهید سید اسماعیل حسینی و شهید شعبان یوسفی از پاسداران بازنشسته منطقه گرگان بوده اند و همچنین یکی از همراهان به نام ابراهیم آلوستانی نیز به سختی مجروح گردیده است.
شهید امیر اسدی نفر دوم از سمت راست به همراه شهید علیرضا عاصمی
عکس مربوط به سال62 و دروان دفاع مقدس است
شهید امیر اسدی مسوول پاکسازی مناطق آلوده به مین شهرستان قصر شیرین و یکی از همرزمان سردار بزرگ تخریب دوران دفاع مقدس، شهید علیرضا عاصمی بود که در طول دفاع مقدس حضوری مستمر در صحنه های دفاع از انقلاب و میهن داشت. یاد و راهش پررهرو باد.
زمان و مکان مراسم تشییع و تدفین این شهید گرانقدر متعاقبا به اطلاع خواهد رسید.
منبع: بازتاب
امیر اسدی ، سردار بزرگ تخریب در دوران دفاع مقدس به شهادت رسید
مدیران انجمن: moh-597, شوراي نظارت, مديران هوافضا

- پست: 547
- تاریخ عضویت: چهارشنبه ۲۷ دی ۱۳۸۵, ۶:۴۴ ب.ظ
- محل اقامت: نزد خدايگان افسار گسيخته
- سپاسهای دریافتی: 12 بار
سردار بسيجي شهيد امير اسدي
بسم الرب الشهداء والصدیقین
شهادت فرمانده بسیجی دلاور تخریب امیر اسدی
امیر ماند تا محمدی(1) بیاید و امیری دیگر باشد
بسیجی مخلصی که در تمام دوران جنگ به عنوان یک بسیجی در جبهه ها و عملیات ها حضور می یافت و پس از جنگ نیز در تفکر بسیجی می زیست، ساده و بی آلایش ، فعال و دلسوز، پر تلاش و بی ادعا .
او شهیدی زنده بود ، از قافله عقب نمانده بلکه مأموریتش را کامل و محقق می ساخت و در لحظه موعود به عاصمی(2) پیوست.
امروز گلی به گلستان باز آمد. خاک گنبد اسدی را در آغوش خواهد گرفت که روحش با امام شهیدان همراه است. امیری بسیجی که افتخاری دیگر برای حضرت روح الله (ره) است، او که پس از دوران جنگ نیز همچنان به عهد خویش با امام خویش وفادار ماند . در لحظاتی که دنیاگرایی می رفت تا دامن رزمندگان دیروز را نیز بیالاید ، امیر سر افراز ما، هیچ چیز را با خدا معا وضه نکرد. باز هم فعالانه به پاکسازی میادین مین همت گماشت. اگر کمی دقت می داشتی در برخورد با آن عزیز سفر کرده، بوی بهشت را استشمام می کردی. او هنوز بوی جبهه می داد.
شهادت پاداش گرانی است که امیر بسیجی لایق آن بود و اما افسوس که ما از او دور مانده ایم . بچه های اردوگاه شهدای تخریب عزیزی را از دست دادند که محور خاطرات زیبای آنان بود.
دوری از امیر برای فرزندان ، همسر و والدینش بسیار سخت است. محمد کوچک ما، دوری پدر را چگونه تحمل خواهد کرد؟
استان گلستان باید به این امیر بسیجی دلاور افتخار کند ، گنبد کاووس باید به پرورش چنین عزیزی مباهات کند. ایران عزیز باید به داشتن چنین فرزندانی فخر فروشد. امیر اسدی نمادی از تفکر بسیجی است، شهید اسدی را باید معرفی کنیم . اسلام به داشتن چنین پیروانی افتخار می کند.
8/2/86 عمادالدین کرمیان، یکی از بچه های اردوگاه شهدای تخریب
پی نوشت:
1. محمد فرزند کوچک شهید که بعد از جنگ بدنیا آمد و شباهت زیادی به پدش دارد.
2. شهید علیرضا عاصمی فرمانده تخریب که در عملیات خنثی سازی بمب در کرمانشاه به شهادت رسید.
شهادت فرمانده بسیجی دلاور تخریب امیر اسدی
امیر ماند تا محمدی(1) بیاید و امیری دیگر باشد
بسیجی مخلصی که در تمام دوران جنگ به عنوان یک بسیجی در جبهه ها و عملیات ها حضور می یافت و پس از جنگ نیز در تفکر بسیجی می زیست، ساده و بی آلایش ، فعال و دلسوز، پر تلاش و بی ادعا .
او شهیدی زنده بود ، از قافله عقب نمانده بلکه مأموریتش را کامل و محقق می ساخت و در لحظه موعود به عاصمی(2) پیوست.
امروز گلی به گلستان باز آمد. خاک گنبد اسدی را در آغوش خواهد گرفت که روحش با امام شهیدان همراه است. امیری بسیجی که افتخاری دیگر برای حضرت روح الله (ره) است، او که پس از دوران جنگ نیز همچنان به عهد خویش با امام خویش وفادار ماند . در لحظاتی که دنیاگرایی می رفت تا دامن رزمندگان دیروز را نیز بیالاید ، امیر سر افراز ما، هیچ چیز را با خدا معا وضه نکرد. باز هم فعالانه به پاکسازی میادین مین همت گماشت. اگر کمی دقت می داشتی در برخورد با آن عزیز سفر کرده، بوی بهشت را استشمام می کردی. او هنوز بوی جبهه می داد.
شهادت پاداش گرانی است که امیر بسیجی لایق آن بود و اما افسوس که ما از او دور مانده ایم . بچه های اردوگاه شهدای تخریب عزیزی را از دست دادند که محور خاطرات زیبای آنان بود.
دوری از امیر برای فرزندان ، همسر و والدینش بسیار سخت است. محمد کوچک ما، دوری پدر را چگونه تحمل خواهد کرد؟
استان گلستان باید به این امیر بسیجی دلاور افتخار کند ، گنبد کاووس باید به پرورش چنین عزیزی مباهات کند. ایران عزیز باید به داشتن چنین فرزندانی فخر فروشد. امیر اسدی نمادی از تفکر بسیجی است، شهید اسدی را باید معرفی کنیم . اسلام به داشتن چنین پیروانی افتخار می کند.
8/2/86 عمادالدین کرمیان، یکی از بچه های اردوگاه شهدای تخریب
پی نوشت:
1. محمد فرزند کوچک شهید که بعد از جنگ بدنیا آمد و شباهت زیادی به پدش دارد.
2. شهید علیرضا عاصمی فرمانده تخریب که در عملیات خنثی سازی بمب در کرمانشاه به شهادت رسید.
سردار بسيجي شهيد امير اسدي را بهتر بشناسيم
بسم الله الرحمن الرحیم
خبر شهادت سردار بسیجی شهید امیر اسدی بر آن داشت تا در جهت معرفی بیشتر این عزیز سفر کرده تلاش کنم:
در سال 1361 در تیپ 17 علی ابن بیطالب(که بعداٌبه لشگر تبدیل شد) با ایشان آشنا شدم، فرمانده تخریب تیب بود، او به آموزش ما مبادرت ورزید و سپس جهت آموزش عملی و امر پاکسازی میادین به سوسنگرد اعزام شدیم.
بخاطر دارم که قبل از ورود به میدان مین، همه رو به قبله می ایستادیم و آیةالکرسی و آیات نخست سوره یس را قرائت می کردیم و سپس ایشان تذکراتی می داد؛ از جمله اینکه به احتیاط کامل توصیه می کرد و می گفت: هر کس کوچکترین خستگی دارد وارد میدان نشود زیرا اولین اشتباه آخرین اشتباه است. همانجا بود که شهید غفاری در اثر انفجار مین به شهادت رسید و چفیه بلند شهید حسین خلج(بعداً به شهادت نائل شد) پوششی شد تا پیکر متلاشی شده شهید غفاری از نظرها پنهان بماند.. مدتی بعد به مقر باز گشتیم و درمراحل مختلف عملیات رمضان کار ایجاد معبر و سپس تعریض و پاکسازی را انجام دادیم و در هر روز و هر مرحله عزیزی مجروح و یا شهید می شد.
در سال 62 اردوگاه شهدای تخریب( در مسیر جاده اهواز-آبادان) شکل گرفته بود. من با مساعدت امیر اسدی مستقیماً به آنجا رفتم . همانجا بود که برق مصطفی جعفر پوریان مرا گرفت و در اولین مواجهه وقتی پشت تویوتا وانت نشستیم تا از نساجی به اردوگاه برویم، بوی بهشت را از او استشمام کردم و سر انجام به شهادت رسید. باید می آمدی و بهشتیان را در این اردوگاه می دیدی . همانجا بود که نگاه همیشه متبسم علیرضا عاصمی دل را می ربود . اما همه چیز حتی تیرک چادر و میله ی پرچم میدان صبحگاه و سوله های احداث شده (بعداً)، حضور مستمر امیر اسدی را در این اردوگاه گواهی می دادند. - البته جعفر و صادق هلالات این دو برادر اهل آبادان که در آنجا بیتوته کرده بودند جای خود دارند و شهید جعفر هلالات نیز گواهی دیگ است بر این حضور مستمر- لیکن تصور نشود حضور امیر اسدی در اردوگاه یعنی حضور در یک نقطه ، بلکه این حضور به وسعت تمام جبهه های جنوب و غرب،یعنی هر جا خبری از عملیات بود بلکه وسیعتر ؛ هرجا عملیاتی شده بود ، هرجا قرار بود عملیاتی بشود و هر آنجا که در حال عملیات بود را شامل می شد و حتی جاده سازی مهندسی رزمی را. ومن خود در مدت حدود یک سال حضورم شاهد فعالیت امیر اسدی در میادین سوسنگرد ، هویزه، بستان ، مهران و عملیات مهندسی رزمی در منطقه بانه بودم و این، اندکی از حضور او بود.
و نتیجه مستمر این حضور مجروحیت های متعددی بود و بالاخره پایش روی مین ضد نفر (احتمالاً گوجه ای ) رفت و پنجه پایش را برد. یادش بخیر در شهر گنبد که به منزل ایشان رفته بودیم وقتی پسرم پایش را دید او گفت صدام آن را گاز گرفته است و چه قدر زیبا و قشنگ این را می گفت.
دوستان ؛ امیر بوی بهشت می داد؛ چهره ی همیشه متبسم او، توأم با آرامش و وقار همیشگیش، مصداق کاملی از یک مؤمن متقی بود.
روح لطیفش او را به معلمی کشاند و مربی پرورشی شد. بعد از جنگ با تفکر بسیجی اش بی هیچ ادعایی به امور فرهنگی پرداخت و با منعت طبع و با حقوق معلمی به زندگی مادی خانواده سروسامان می بخشید . من در سفری خانوادگی به گنبد و دیدار با ایشان در حین سادگی زندگی ، برکت و زیبایی زندگی را مشاهده کردم. هر چند افسوس خوردم چرا از این بسیجی دلاور و نستوه...........؟
درسال های اخیر با فراغت از فعالیت در آموزش و پرورش،مجدداً در جهت پاکسازی میادین مین راهی مناطق عملیاتی شد و باز با مین و مواد منفجره و خطرناک، دست و پنجه نرم کرد. و عیرغم نیازهای مادیش هرگز راضی نشد اینکار با انگیزه های مادی همراه شود..
وقتی در سال گذشته همکارش سردار مصیب مرادی به شهادت رسید ، او می دانست نوبت او هم خواهد شد و سر انجام باب شهادت برویش گشوده شد. راهش پر رهرو باد
8/2/1386 عمادالدین کرمیان( همرزم شهید عزیز در عملیات رمضان و خیبر)
خبر شهادت سردار بسیجی شهید امیر اسدی بر آن داشت تا در جهت معرفی بیشتر این عزیز سفر کرده تلاش کنم:
در سال 1361 در تیپ 17 علی ابن بیطالب(که بعداٌبه لشگر تبدیل شد) با ایشان آشنا شدم، فرمانده تخریب تیب بود، او به آموزش ما مبادرت ورزید و سپس جهت آموزش عملی و امر پاکسازی میادین به سوسنگرد اعزام شدیم.
بخاطر دارم که قبل از ورود به میدان مین، همه رو به قبله می ایستادیم و آیةالکرسی و آیات نخست سوره یس را قرائت می کردیم و سپس ایشان تذکراتی می داد؛ از جمله اینکه به احتیاط کامل توصیه می کرد و می گفت: هر کس کوچکترین خستگی دارد وارد میدان نشود زیرا اولین اشتباه آخرین اشتباه است. همانجا بود که شهید غفاری در اثر انفجار مین به شهادت رسید و چفیه بلند شهید حسین خلج(بعداً به شهادت نائل شد) پوششی شد تا پیکر متلاشی شده شهید غفاری از نظرها پنهان بماند.. مدتی بعد به مقر باز گشتیم و درمراحل مختلف عملیات رمضان کار ایجاد معبر و سپس تعریض و پاکسازی را انجام دادیم و در هر روز و هر مرحله عزیزی مجروح و یا شهید می شد.
در سال 62 اردوگاه شهدای تخریب( در مسیر جاده اهواز-آبادان) شکل گرفته بود. من با مساعدت امیر اسدی مستقیماً به آنجا رفتم . همانجا بود که برق مصطفی جعفر پوریان مرا گرفت و در اولین مواجهه وقتی پشت تویوتا وانت نشستیم تا از نساجی به اردوگاه برویم، بوی بهشت را از او استشمام کردم و سر انجام به شهادت رسید. باید می آمدی و بهشتیان را در این اردوگاه می دیدی . همانجا بود که نگاه همیشه متبسم علیرضا عاصمی دل را می ربود . اما همه چیز حتی تیرک چادر و میله ی پرچم میدان صبحگاه و سوله های احداث شده (بعداً)، حضور مستمر امیر اسدی را در این اردوگاه گواهی می دادند. - البته جعفر و صادق هلالات این دو برادر اهل آبادان که در آنجا بیتوته کرده بودند جای خود دارند و شهید جعفر هلالات نیز گواهی دیگ است بر این حضور مستمر- لیکن تصور نشود حضور امیر اسدی در اردوگاه یعنی حضور در یک نقطه ، بلکه این حضور به وسعت تمام جبهه های جنوب و غرب،یعنی هر جا خبری از عملیات بود بلکه وسیعتر ؛ هرجا عملیاتی شده بود ، هرجا قرار بود عملیاتی بشود و هر آنجا که در حال عملیات بود را شامل می شد و حتی جاده سازی مهندسی رزمی را. ومن خود در مدت حدود یک سال حضورم شاهد فعالیت امیر اسدی در میادین سوسنگرد ، هویزه، بستان ، مهران و عملیات مهندسی رزمی در منطقه بانه بودم و این، اندکی از حضور او بود.
و نتیجه مستمر این حضور مجروحیت های متعددی بود و بالاخره پایش روی مین ضد نفر (احتمالاً گوجه ای ) رفت و پنجه پایش را برد. یادش بخیر در شهر گنبد که به منزل ایشان رفته بودیم وقتی پسرم پایش را دید او گفت صدام آن را گاز گرفته است و چه قدر زیبا و قشنگ این را می گفت.
دوستان ؛ امیر بوی بهشت می داد؛ چهره ی همیشه متبسم او، توأم با آرامش و وقار همیشگیش، مصداق کاملی از یک مؤمن متقی بود.
روح لطیفش او را به معلمی کشاند و مربی پرورشی شد. بعد از جنگ با تفکر بسیجی اش بی هیچ ادعایی به امور فرهنگی پرداخت و با منعت طبع و با حقوق معلمی به زندگی مادی خانواده سروسامان می بخشید . من در سفری خانوادگی به گنبد و دیدار با ایشان در حین سادگی زندگی ، برکت و زیبایی زندگی را مشاهده کردم. هر چند افسوس خوردم چرا از این بسیجی دلاور و نستوه...........؟
درسال های اخیر با فراغت از فعالیت در آموزش و پرورش،مجدداً در جهت پاکسازی میادین مین راهی مناطق عملیاتی شد و باز با مین و مواد منفجره و خطرناک، دست و پنجه نرم کرد. و عیرغم نیازهای مادیش هرگز راضی نشد اینکار با انگیزه های مادی همراه شود..
وقتی در سال گذشته همکارش سردار مصیب مرادی به شهادت رسید ، او می دانست نوبت او هم خواهد شد و سر انجام باب شهادت برویش گشوده شد. راهش پر رهرو باد
8/2/1386 عمادالدین کرمیان( همرزم شهید عزیز در عملیات رمضان و خیبر)

- پست: 2653
- تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 2612 بار
- سپاسهای دریافتی: 5561 بار
- تماس:
emad1, عزيز
ضمن خوشامد و خير مقدم خدمت شما دوست گرامي
لازم مي دانم نكاتي را يادآور شوم
1 . دوست عزيز وقتي موضوع جديدي را مي خواهيد ارسال كنيد ابتدا عناوين ايجاد شده را مطالعه نمائيد و در صورت عدم وجود عنواني كه مي خواهيد ارسال كنيد اقدام به ايجاد موضوع جديد نمائيد . در رابطه با همين پستي كه ايجاد كرديد قبلا تاپيكي توسط دوست خوبمون torabi ايجاد شده بود شما مي توانستيد اين پست را هم در همان تاپيك ارسال كنيد . همان گونه كه يك پست هم ارسال كرده بوديد .
2. هرگز يك موضوع را دوبار ارسال نكنيد اگر تاپيك جديدي ايجاد كرديد فقط همانجا و اگر در تاپيكي هم پست ارسال كرديد اقدام به ايجاد تاپيكي جديد با موضوع ارسالي نكنيد .
در پايان دوباره ورودتان را به سنترال كلوپ خوشامد مي گويم و منتظر ارسال پستهاي شما در بخش شهداء هستيم .
ضمن خوشامد و خير مقدم خدمت شما دوست گرامي
لازم مي دانم نكاتي را يادآور شوم
1 . دوست عزيز وقتي موضوع جديدي را مي خواهيد ارسال كنيد ابتدا عناوين ايجاد شده را مطالعه نمائيد و در صورت عدم وجود عنواني كه مي خواهيد ارسال كنيد اقدام به ايجاد موضوع جديد نمائيد . در رابطه با همين پستي كه ايجاد كرديد قبلا تاپيكي توسط دوست خوبمون torabi ايجاد شده بود شما مي توانستيد اين پست را هم در همان تاپيك ارسال كنيد . همان گونه كه يك پست هم ارسال كرده بوديد .
2. هرگز يك موضوع را دوبار ارسال نكنيد اگر تاپيك جديدي ايجاد كرديد فقط همانجا و اگر در تاپيكي هم پست ارسال كرديد اقدام به ايجاد تاپيكي جديد با موضوع ارسالي نكنيد .
در پايان دوباره ورودتان را به سنترال كلوپ خوشامد مي گويم و منتظر ارسال پستهاي شما در بخش شهداء هستيم .

پاينده باد ايران زنده باد ايراني
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]

- پست: 547
- تاریخ عضویت: چهارشنبه ۲۷ دی ۱۳۸۵, ۶:۴۴ ب.ظ
- محل اقامت: نزد خدايگان افسار گسيخته
- سپاسهای دریافتی: 12 بار
گفت، پايم را صدام گاز گرفته
گفت، پايم را صدام گاز گرفته
عمادالدين كرميان، كه خود را همرزم شهيد امير اسدي در عمليات رمضان و خيبر معرفي كرده، در پيامي نوشت: خبر شهادت سردار بسيجي شهيد امير اسدي، من را بر آن داشت تا در راستاي معرفي بيشتر اين عزيز سفر کرده تلاش کنم.
سال 1361 در تيپ 17 عليابنابيطالب، که بعدها به لشكر تبديل شد، با ايشان آشنا شدم. وي فرمانده تخريب تيپ بود و به آموزش ما مبادرت ميورزيد و سپس براي آموزش عملي و امر پاکسازي ميادين به سوسنگرد اعزام شديم.
به ياد دارم که پيش از ورود به ميدان مين، همه رو به قبله ميايستاديم و «آيةالکرسي» و آيات نخست سوره يس را ميخوانديم و سپس ايشان تذکراتي ميداد؛ از جملهاينکه به احتياط کامل توصيه ميکرد و ميگفت: هر کس کوچکترين خستگي دارد،به ميدان نيايد، زيرا نخسين اشتباه، آخرين اشتباه است. همانجا بود که شهيد غفاري در اثر انفجار مين به شهادت رسيد و چفيه بلند شهيد حسين خلج كه بعدها به شهادت نايل شد، پوششي شد تا پيکر متلاشي شده شهيد غفاري از نظرها پنهان بماند.
مدتي بعد به مقر بازگشتيم و در مراحل مختلف عمليات رمضان، کار ايجاد معبر و سپس تعريض و پاکسازي را انجام داديم و در هر روز و هر مرحله، عزيزي مجروح يا شهيد ميشد.
در سال 62 اردوگاه شهداي تخريب ـ در مسير جاده اهواز، آبادان ـ شکل گرفته بود. من با مساعدت امير اسدي مستقيم به آنجا رفتم و همانجا بود که برق مصطفي جعفر پوريان، من را گرفت و در نخستين رويارويي، وقتي پشت تويوتا وانت نشستيم تا از نساجي به اردوگاه برويم، بوي بهشت را از او استشمام کردم و سرانجام به شهادت رسيد. بايد ميآمدي و بهشتيان را در اين اردوگاه ميديدي. همانجا بود که نگاه هميشه متبسم عليرضا عاصمي، دل را ميربود، اما همه چيز حتي ديرک چادر و ميله پرچم ميدان صبحگاه و سولههاي احداث شده (بعدها)، حضور مستمر امير اسدي را در اين اردوگاه گواهي ميدادند، البته جعفر و صادق هلالات، اين دو برادر اهل آبادان که در آنجا بيتوته کرده بودند، جاي خود دارند و شهيد جعفر هلالات نيز گواهي ديگري است بر اين حضور مستمر، ليکن تصور نشود حضور امير اسدي در اردوگاه؛ يعني حضور در يک نقطه، بلکه اين حضور به وسعت تمام جبهههاي جنوب و غرب؛ يعني هر جا خبري از عمليات بود بلکه وسيعتر؛ هرجا عملياتي شده بود و هر جا قرار بود عملياتي بشود و هر آنجا که در حال عمليات بود، شامل ميشد و حتي جادهسازي مهندسي رزمي را و من خود در مدت حدود يک سال حضورم، شاهد فعاليت امير اسدي در ميادين سوسنگرد، هويزه، بستان، مهران و عمليات مهندسي رزمي در منطقه بانه بودم و اين، اندکي از حضور او بود.
و نتيجه مستمر اين حضور، مجروحيتهاي متعددي بود و سرانجام، پايش روي مين ضدنفر (احتمالاً گوجهاي) رفت و پنجه پايش را برد. يادش بخير در شهر گنبد که به منزل ايشان رفته بوديم، وقتي پسرم پايش را ديد، او گفت: صدام آن را گاز گرفته است و چه قدر زيبا و قشنگ اين را ميگفت.
امير بوي بهشت ميداد؛ چهره هميشه متبسم او، همراه با آرامش و وقار هميشگياش، مصداق کاملي از يک مؤمن متقي بود.
روح لطيفش، او را به معلمي کشاند و مربي پرورشي شد. پس از جنگ با تفکر بسيجياش، بيهيچ ادعايي به امور فرهنگي پرداخت و با مناعت طبع و با حقوق معلمي به زندگي خانواده سر و سامان داد. من در سفري خانوادگي به گنبد و ديدار با ايشان در حين سادگي زندگي، برکت و زيبايي زندگي را ديدم؛ هرچند افسوس خوردم كه چرا از اين بسيجي دلاور و نستوه...؟
در سالهاي اخير با فراغت از فعاليت در آموزش و پرورش، بار ديگر در راستاي پاکسازي ميادين مين، راهي مناطق عملياتي شد و باز با مين و مواد منفجره و خطرناک، دست و پنجه نرم کرد. و به رغم نيازهاي مادياش، هرگز راضي نشد اينکار با انگيزههاي مادي همراه شود.
وقتي در سال گذشته، همکارش سردار مصيب مرادي به شهادت رسيد، او ميدانست نوبت او هم خواهد رسيد و سرانجام باب شهادت به رويش گشوده شد.
راهش پر رهرو باد
عمادالدين كرميان، كه خود را همرزم شهيد امير اسدي در عمليات رمضان و خيبر معرفي كرده، در پيامي نوشت: خبر شهادت سردار بسيجي شهيد امير اسدي، من را بر آن داشت تا در راستاي معرفي بيشتر اين عزيز سفر کرده تلاش کنم.
سال 1361 در تيپ 17 عليابنابيطالب، که بعدها به لشكر تبديل شد، با ايشان آشنا شدم. وي فرمانده تخريب تيپ بود و به آموزش ما مبادرت ميورزيد و سپس براي آموزش عملي و امر پاکسازي ميادين به سوسنگرد اعزام شديم.
به ياد دارم که پيش از ورود به ميدان مين، همه رو به قبله ميايستاديم و «آيةالکرسي» و آيات نخست سوره يس را ميخوانديم و سپس ايشان تذکراتي ميداد؛ از جملهاينکه به احتياط کامل توصيه ميکرد و ميگفت: هر کس کوچکترين خستگي دارد،به ميدان نيايد، زيرا نخسين اشتباه، آخرين اشتباه است. همانجا بود که شهيد غفاري در اثر انفجار مين به شهادت رسيد و چفيه بلند شهيد حسين خلج كه بعدها به شهادت نايل شد، پوششي شد تا پيکر متلاشي شده شهيد غفاري از نظرها پنهان بماند.
مدتي بعد به مقر بازگشتيم و در مراحل مختلف عمليات رمضان، کار ايجاد معبر و سپس تعريض و پاکسازي را انجام داديم و در هر روز و هر مرحله، عزيزي مجروح يا شهيد ميشد.
در سال 62 اردوگاه شهداي تخريب ـ در مسير جاده اهواز، آبادان ـ شکل گرفته بود. من با مساعدت امير اسدي مستقيم به آنجا رفتم و همانجا بود که برق مصطفي جعفر پوريان، من را گرفت و در نخستين رويارويي، وقتي پشت تويوتا وانت نشستيم تا از نساجي به اردوگاه برويم، بوي بهشت را از او استشمام کردم و سرانجام به شهادت رسيد. بايد ميآمدي و بهشتيان را در اين اردوگاه ميديدي. همانجا بود که نگاه هميشه متبسم عليرضا عاصمي، دل را ميربود، اما همه چيز حتي ديرک چادر و ميله پرچم ميدان صبحگاه و سولههاي احداث شده (بعدها)، حضور مستمر امير اسدي را در اين اردوگاه گواهي ميدادند، البته جعفر و صادق هلالات، اين دو برادر اهل آبادان که در آنجا بيتوته کرده بودند، جاي خود دارند و شهيد جعفر هلالات نيز گواهي ديگري است بر اين حضور مستمر، ليکن تصور نشود حضور امير اسدي در اردوگاه؛ يعني حضور در يک نقطه، بلکه اين حضور به وسعت تمام جبهههاي جنوب و غرب؛ يعني هر جا خبري از عمليات بود بلکه وسيعتر؛ هرجا عملياتي شده بود و هر جا قرار بود عملياتي بشود و هر آنجا که در حال عمليات بود، شامل ميشد و حتي جادهسازي مهندسي رزمي را و من خود در مدت حدود يک سال حضورم، شاهد فعاليت امير اسدي در ميادين سوسنگرد، هويزه، بستان، مهران و عمليات مهندسي رزمي در منطقه بانه بودم و اين، اندکي از حضور او بود.
و نتيجه مستمر اين حضور، مجروحيتهاي متعددي بود و سرانجام، پايش روي مين ضدنفر (احتمالاً گوجهاي) رفت و پنجه پايش را برد. يادش بخير در شهر گنبد که به منزل ايشان رفته بوديم، وقتي پسرم پايش را ديد، او گفت: صدام آن را گاز گرفته است و چه قدر زيبا و قشنگ اين را ميگفت.
امير بوي بهشت ميداد؛ چهره هميشه متبسم او، همراه با آرامش و وقار هميشگياش، مصداق کاملي از يک مؤمن متقي بود.
روح لطيفش، او را به معلمي کشاند و مربي پرورشي شد. پس از جنگ با تفکر بسيجياش، بيهيچ ادعايي به امور فرهنگي پرداخت و با مناعت طبع و با حقوق معلمي به زندگي خانواده سر و سامان داد. من در سفري خانوادگي به گنبد و ديدار با ايشان در حين سادگي زندگي، برکت و زيبايي زندگي را ديدم؛ هرچند افسوس خوردم كه چرا از اين بسيجي دلاور و نستوه...؟
در سالهاي اخير با فراغت از فعاليت در آموزش و پرورش، بار ديگر در راستاي پاکسازي ميادين مين، راهي مناطق عملياتي شد و باز با مين و مواد منفجره و خطرناک، دست و پنجه نرم کرد. و به رغم نيازهاي مادياش، هرگز راضي نشد اينکار با انگيزههاي مادي همراه شود.
وقتي در سال گذشته، همکارش سردار مصيب مرادي به شهادت رسيد، او ميدانست نوبت او هم خواهد رسيد و سرانجام باب شهادت به رويش گشوده شد.
راهش پر رهرو باد

او دوم دسامبر به دار اويخته شد

