هر چه مي خواهد دل تنگت بگو
مدیر انجمن: شوراي نظارت

- پست: 1487
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲ آذر ۱۳۸۵, ۷:۲۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 16 بار
- سپاسهای دریافتی: 209 بار
نمي توانم به ابرها دست بزنم، به خورشيد نرسيده ام.
هيچ گاه كاري را كه تو مي خواستي انجام نداده ام.
دستم را تا جايي كه مي توانستم دراز كردم شايد بتوانم آنچه تو مي خواستي به دست آورم.
انگار من آن نيستم كه تو مي خواهي.
براي اينكه نمي توانم به ابرها دست بزنم يا به خورشيد برسم.
نه ، نمي توانم ابرها را لمس كنم يا به خورشيد برسم.
نمي توانم به عمق افكارت راه يابم وخواست هاي تو را حدس بزنم.
براي يافتن آنچه تو در پي آني ، كاري از من بر نمي آيد.
مي گويي آغوشت باز است ،
اما خدا مي داند براي چه كسي.
نمي توانم فكرت را بخوانم يا با روياهاي تو باشم.
نمي توانم روياهايت را پي گيرم يا به افكارت پي ببرم.
دلم مي خواهد كسي را بيابي تا بتواند كارهاي ناتمام مرا به انجام برساند
راهي را كه من نيافتم ، او بيابد و براي تو دنياي بهتري بسازد.
كاش كسي را بيابي ، كسي كه بي پروا باشد و بر تو غلبه كند
انديشه هايت را كه همواره در تغير است ، به سمتي هدايت كند
و روح تو را كه همواره در پرواز است ، آزاد سازد .
اما من نمي توانم ... نمي توانم.
نمي توانم زمان را به عقب برگردانم تا دوباره به شانزده سالگي پا بگذاري.
نمي توانم زمينهاي بي حاصلت را دوباره سبز كنم.
نمي توانم بار ديگر درباره آنچه قرار بود چنان باشد و اكنون نيست ، حرف بزنم.
نمي توانم زمان را به عقب برگردانم و تو را به روزگار جوانيت.
نمي توانم زمان را به عقب برگردانم و تو را جوان كنم.
پس با من وداع كن و به پشت سرت نگاه نكن ،
هر چند در كنار تو روزهاي خوشي را پشت سر گذاشتم.
افسوس! من آن نيستم كه بتواند با تو سر كند.
اگر كسي از حال و روز من پرسيد بگو، زماني با من بود.
اما هيچ گاه دستش به ابرها و خورشيد نرسيد.
نمي توانم به ابرها دست بزنم يا به خورشيد برسم.
------------------
" دلتنگ در اغوش کشیدن تمام فریادها
منتظرم" منتظر و خمارالوده یک تماشا
اسیرم"اسیر رخوتی مبهم
کجاست شوری که شعری بیافرینم؟
امشب باز خود را به من رسانده ای
ازکدام روزن ؟ ای شبح
هيچ گاه كاري را كه تو مي خواستي انجام نداده ام.
دستم را تا جايي كه مي توانستم دراز كردم شايد بتوانم آنچه تو مي خواستي به دست آورم.
انگار من آن نيستم كه تو مي خواهي.
براي اينكه نمي توانم به ابرها دست بزنم يا به خورشيد برسم.
نه ، نمي توانم ابرها را لمس كنم يا به خورشيد برسم.
نمي توانم به عمق افكارت راه يابم وخواست هاي تو را حدس بزنم.
براي يافتن آنچه تو در پي آني ، كاري از من بر نمي آيد.
مي گويي آغوشت باز است ،
اما خدا مي داند براي چه كسي.
نمي توانم فكرت را بخوانم يا با روياهاي تو باشم.
نمي توانم روياهايت را پي گيرم يا به افكارت پي ببرم.
دلم مي خواهد كسي را بيابي تا بتواند كارهاي ناتمام مرا به انجام برساند
راهي را كه من نيافتم ، او بيابد و براي تو دنياي بهتري بسازد.
كاش كسي را بيابي ، كسي كه بي پروا باشد و بر تو غلبه كند
انديشه هايت را كه همواره در تغير است ، به سمتي هدايت كند
و روح تو را كه همواره در پرواز است ، آزاد سازد .
اما من نمي توانم ... نمي توانم.
نمي توانم زمان را به عقب برگردانم تا دوباره به شانزده سالگي پا بگذاري.
نمي توانم زمينهاي بي حاصلت را دوباره سبز كنم.
نمي توانم بار ديگر درباره آنچه قرار بود چنان باشد و اكنون نيست ، حرف بزنم.
نمي توانم زمان را به عقب برگردانم و تو را به روزگار جوانيت.
نمي توانم زمان را به عقب برگردانم و تو را جوان كنم.
پس با من وداع كن و به پشت سرت نگاه نكن ،
هر چند در كنار تو روزهاي خوشي را پشت سر گذاشتم.
افسوس! من آن نيستم كه بتواند با تو سر كند.
اگر كسي از حال و روز من پرسيد بگو، زماني با من بود.
اما هيچ گاه دستش به ابرها و خورشيد نرسيد.
نمي توانم به ابرها دست بزنم يا به خورشيد برسم.
------------------
" دلتنگ در اغوش کشیدن تمام فریادها
منتظرم" منتظر و خمارالوده یک تماشا
اسیرم"اسیر رخوتی مبهم
کجاست شوری که شعری بیافرینم؟
امشب باز خود را به من رسانده ای
ازکدام روزن ؟ ای شبح
هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه اين لياقت را داشته باشد هيچ گاه تو را به گريه نمي اندازد...

-
- پست: 302
- تاریخ عضویت: یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۵, ۱:۴۰ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 3 بار
- سپاسهای دریافتی: 15 بار
- تماس:

- پست: 1487
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲ آذر ۱۳۸۵, ۷:۲۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 16 بار
- سپاسهای دریافتی: 209 بار
دلبرم اینجا کنار من نشسته است
چشمهایش بسته ، گویا خفته است
من نگاهش می کنم تا عمق وجودم سیراب گردد
ولی افسوس که چشمانش بسته است
گرمایی از وجودش بر نمی خیزد
آتش عشق در قلب سردش نمی سوزد
من اما گرم و سوزان از تب عشق
نمی دانم تا به کی آخر توانم یکه و تنها عشق ورزیدن
ناگهام با اندوه بر چهره ات می نگرم و آرام در سکوت شب می گریم
هزارن غم در دلم نهفته است
گوش کن
با این که می دانم خفته ای اما حرفهایم را گوش کن دلبر محبوب من
دوستی ها مرده است
رابطه ها فسرده است
عشق جان سپرده است
مهربانی خفته است
گلها پژمرده است
چشمهایم یخ زده است
کسی پر پرنده ها رابسته است
راستی گم شده است
هیچ چیز از این هجوم وحشی سرد زمانه جان به در نبرده است
من اما گم شده ام گیج مانده ام تا که در این حیرت اندوه زمان چه کنم
این زمان چگونه است؟
سهم من آیا صبورانه مردن است؟
افسرده ام، قلبم از ثم ضربه های وحشی حرفهای بی مهر شیطانی گرفته است
از چشمانم اندوه می بارد
از دلم هیچ چیز بر نمی آید جز صدای خش دار شکستن
دست به دعا برمی دارم در این شبانگاه سیاه پر اندوه
خدایا راه نجاتی نشانم ده
خدایا مهربانیت را نشانم ده
خدایا امانم ده
خدایا در آغوش گرمت پناهم ده
چشمهایش بسته ، گویا خفته است
من نگاهش می کنم تا عمق وجودم سیراب گردد
ولی افسوس که چشمانش بسته است
گرمایی از وجودش بر نمی خیزد
آتش عشق در قلب سردش نمی سوزد
من اما گرم و سوزان از تب عشق
نمی دانم تا به کی آخر توانم یکه و تنها عشق ورزیدن
ناگهام با اندوه بر چهره ات می نگرم و آرام در سکوت شب می گریم
هزارن غم در دلم نهفته است
گوش کن
با این که می دانم خفته ای اما حرفهایم را گوش کن دلبر محبوب من
دوستی ها مرده است
رابطه ها فسرده است
عشق جان سپرده است
مهربانی خفته است
گلها پژمرده است
چشمهایم یخ زده است
کسی پر پرنده ها رابسته است
راستی گم شده است
هیچ چیز از این هجوم وحشی سرد زمانه جان به در نبرده است
من اما گم شده ام گیج مانده ام تا که در این حیرت اندوه زمان چه کنم
این زمان چگونه است؟
سهم من آیا صبورانه مردن است؟
افسرده ام، قلبم از ثم ضربه های وحشی حرفهای بی مهر شیطانی گرفته است
از چشمانم اندوه می بارد
از دلم هیچ چیز بر نمی آید جز صدای خش دار شکستن
دست به دعا برمی دارم در این شبانگاه سیاه پر اندوه
خدایا راه نجاتی نشانم ده
خدایا مهربانیت را نشانم ده
خدایا امانم ده
خدایا در آغوش گرمت پناهم ده
هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه اين لياقت را داشته باشد هيچ گاه تو را به گريه نمي اندازد...

- پست: 281
- تاریخ عضویت: شنبه ۲۶ اسفند ۱۳۸۵, ۶:۵۸ ب.ظ
- محل اقامت: شيراز
- سپاسهای دریافتی: 14 بار
يادواره مهندسي
يادواره مهندسي
بسي رنج بردم در اين سال سي / كه مدرك بگيرم زبد شانسي
نشد، دادم از كف همه زندگي / نهادم به سر افسر بندگي
نبودم اوائل چنين ناتوان / ببودم به سر موي و بودم جوان
نه تن خسته و ناتوان بودمي / نه اينگونه نامهربان بودمي
نه اهريمني طينتي داشتم / نه بر خوي بد عادتي داشتم
كنون بشنويد اينكه بيچاره من / چنان گشتهام اينچنين اهرمن
بود شرح احوال من بس دراز / ولي قطره آن گويم از بحر، باز
به هوش و خرد شهره بودم به شهر / نبودي چو من درسخواني به دهر
به كنكور در رزم كنكوريان / زدم تستها را يكي در ميان
به كف آمدم رتبهاي زير صد / نيارد چو من رتبه كس تا ابد
خيالم كه ديگر مهندس شدم / نبودم خبر زينكه مفلس شدم
به خود وعدهاي نيك دادم همي / كه چون در خط درس افتادمي
بيابم اگر صد هزاران كتاب / زنم از خوراك و ميرم ز خواب
چنانش بخوانم به روزانه شب / كه خود گردم از كار خود در عجب
وليكن چو پايم بدينجا رسيد / نبيند دو چشمت كه چشمم چه ديد
به هنگامه ثبت نامم دمار / برآمد به يك روزه هفتاد بار
به «آموزش»اش چون گذارم فتاد / رخ سرخ من رو به زردي نهاد
چو دادندمي صد هزاران ورق / به رخساره زردم آمد عرق
چنان بي كس و خسته ماندم به صف / كه رست از كف كفش مخلص علف
پس از آن چو ديگر به صف ماندگان / به يك نمره گشتم من از بنديان
بماند، پس نمرهاي گم شدم / جدا از خود و شهر و مردم شدم
به خود گفتم اين زندگي بهتر است / ره دانشم راه پر گوهر است
گذشتم از آن فكر پيشينهام / كه من ديگر آن شخص پيشين نه ام
به من چه كه ديگر كسان چون كنند / به من چه، چه در كار گردون كنند
به من چه فلاني دل آزرده است / به من چه خر مش رجب مرده است
گذشتم از آن فكر پيشينهام / كه من ديگر آن شخص پيشين نه ام
كه دانش چراغ ره آدم است / كليد در گنج اين عالم است
چو فرصت غنيمت شمارم كنون / مرا علم و دانش شود رهنمون
پس از آن به مكتب نهادم چو پا / ز يك درب چوبي بسي بي صدا
به رزم اندر آمد يكي اوستاد / بگفتا شكاري به دام اوفتاد
بچرخيد و گرديد و غريد و گفت / در اين پهنه يكدم نشايد كه خفت
كه من دكترا از فلان كشورم / يل سر سپاه فلان كشورم
كنون گفته باشم به آغاز درس / ز كس گر نترسي، ز مخلص بترس
بگفتم كه درست بسي ساده است / كدامين خر ز درست افتاده است؟
بگفتا كه درسم بسي مشكل است / خيالات تو اي جوان باطل است
چنانت بكوبم به گرز گران / كه پولاد كوبند آهنگران
پس از آن سخنها و آن سرگذشت / دوماهي چو از آن سخنها گذشت
رياضي يكم نمره بر شيشه زد / هزاران غمم تيشه بر ريشه زد
علومي چو بر بنده لشكر كشيد / سپاه معارف به دادم رسيد
يكي بيست بگرفتم از ريشهها / نشد كارگر زخم آن تيشهها
پس از آن معارف ز من قهر كرد / دهانم ز تلخي چنان زهر كرد
به تالار و در گرمي ماه تير / بيامد ز در اوستادي چو شير
بگفتا كه در رزم نام آوران / بدان، خوان اول بود امتحان
فراهم شد از جمع ما لشگري / يكي پهلوانتر از آن ديگري
اتودها كشيده همه از نيام / كه بايد نمودن به دشمن قيام
چو آمد فرود آن يل از پشت زين / ببست افسار رخش خود بر زمين
كشيد از نيامش سوالات را / بگفتا كه حل كن محالات را
سپه را به يك غرش آرام كرد / يلان را چنان اسب خود رام كرد
بگفتا كه درسم بسي ساده است؟! / كدامين كس از درسم افتاده است؟!
كنون گر تواني برو بچهجان / به فني زبندم تو خود را رهان
نشستم چنان سنگ بر صندلي / به خود گفتمي اينكه ول معطلي
برو فكر ديگر بكن اين جوان / مگر ترم ديگر شوي پهلوان
شدم بر خر نحس شيطان سوار / دو صد حيله را چون نمودم قطار
به يك روزه صدها گواهي بكف / به ظاهر پريشان و در دل شعف
بگفتم كه من موقع امتحان / ببودم به بستر بسي ناتوان
كه رحمي كن اي پهلوان رهنما / بيا بر من اكنون تو راهي نما
كنون تا نيفتم به حال نزار / برونم كش از پهنه كارزار
دو ترمي در اين نابرابر نبرد / دگر از چه آرم سرت را به درد
هزاران كلك را زدم بيش و كم / كه شايد برون آيم از پنچ و خم
رهي پرفراز و خم اندر خم است / در اين ره هزاران چو من رستم است
يكيشان به رخش و يكي مرده رخش / يكي با درفش و يكي بي درفش
هر اينك در انديشه كارزار / مگر آخر آيد غم روزگار
بسي رنج بردم در اين سال سي / كه مدرك بگيرم زبد شانسي
نشد، دادم از كف همه زندگي / نهادم به سر افسر بندگي
نبودم اوائل چنين ناتوان / ببودم به سر موي و بودم جوان
نه تن خسته و ناتوان بودمي / نه اينگونه نامهربان بودمي
نه اهريمني طينتي داشتم / نه بر خوي بد عادتي داشتم
كنون بشنويد اينكه بيچاره من / چنان گشتهام اينچنين اهرمن
بود شرح احوال من بس دراز / ولي قطره آن گويم از بحر، باز
به هوش و خرد شهره بودم به شهر / نبودي چو من درسخواني به دهر
به كنكور در رزم كنكوريان / زدم تستها را يكي در ميان
به كف آمدم رتبهاي زير صد / نيارد چو من رتبه كس تا ابد
خيالم كه ديگر مهندس شدم / نبودم خبر زينكه مفلس شدم
به خود وعدهاي نيك دادم همي / كه چون در خط درس افتادمي
بيابم اگر صد هزاران كتاب / زنم از خوراك و ميرم ز خواب
چنانش بخوانم به روزانه شب / كه خود گردم از كار خود در عجب
وليكن چو پايم بدينجا رسيد / نبيند دو چشمت كه چشمم چه ديد
به هنگامه ثبت نامم دمار / برآمد به يك روزه هفتاد بار
به «آموزش»اش چون گذارم فتاد / رخ سرخ من رو به زردي نهاد
چو دادندمي صد هزاران ورق / به رخساره زردم آمد عرق
چنان بي كس و خسته ماندم به صف / كه رست از كف كفش مخلص علف
پس از آن چو ديگر به صف ماندگان / به يك نمره گشتم من از بنديان
بماند، پس نمرهاي گم شدم / جدا از خود و شهر و مردم شدم
به خود گفتم اين زندگي بهتر است / ره دانشم راه پر گوهر است
گذشتم از آن فكر پيشينهام / كه من ديگر آن شخص پيشين نه ام
به من چه كه ديگر كسان چون كنند / به من چه، چه در كار گردون كنند
به من چه فلاني دل آزرده است / به من چه خر مش رجب مرده است
گذشتم از آن فكر پيشينهام / كه من ديگر آن شخص پيشين نه ام
كه دانش چراغ ره آدم است / كليد در گنج اين عالم است
چو فرصت غنيمت شمارم كنون / مرا علم و دانش شود رهنمون
پس از آن به مكتب نهادم چو پا / ز يك درب چوبي بسي بي صدا
به رزم اندر آمد يكي اوستاد / بگفتا شكاري به دام اوفتاد
بچرخيد و گرديد و غريد و گفت / در اين پهنه يكدم نشايد كه خفت
كه من دكترا از فلان كشورم / يل سر سپاه فلان كشورم
كنون گفته باشم به آغاز درس / ز كس گر نترسي، ز مخلص بترس
بگفتم كه درست بسي ساده است / كدامين خر ز درست افتاده است؟
بگفتا كه درسم بسي مشكل است / خيالات تو اي جوان باطل است
چنانت بكوبم به گرز گران / كه پولاد كوبند آهنگران
پس از آن سخنها و آن سرگذشت / دوماهي چو از آن سخنها گذشت
رياضي يكم نمره بر شيشه زد / هزاران غمم تيشه بر ريشه زد
علومي چو بر بنده لشكر كشيد / سپاه معارف به دادم رسيد
يكي بيست بگرفتم از ريشهها / نشد كارگر زخم آن تيشهها
پس از آن معارف ز من قهر كرد / دهانم ز تلخي چنان زهر كرد
به تالار و در گرمي ماه تير / بيامد ز در اوستادي چو شير
بگفتا كه در رزم نام آوران / بدان، خوان اول بود امتحان
فراهم شد از جمع ما لشگري / يكي پهلوانتر از آن ديگري
اتودها كشيده همه از نيام / كه بايد نمودن به دشمن قيام
چو آمد فرود آن يل از پشت زين / ببست افسار رخش خود بر زمين
كشيد از نيامش سوالات را / بگفتا كه حل كن محالات را
سپه را به يك غرش آرام كرد / يلان را چنان اسب خود رام كرد
بگفتا كه درسم بسي ساده است؟! / كدامين كس از درسم افتاده است؟!
كنون گر تواني برو بچهجان / به فني زبندم تو خود را رهان
نشستم چنان سنگ بر صندلي / به خود گفتمي اينكه ول معطلي
برو فكر ديگر بكن اين جوان / مگر ترم ديگر شوي پهلوان
شدم بر خر نحس شيطان سوار / دو صد حيله را چون نمودم قطار
به يك روزه صدها گواهي بكف / به ظاهر پريشان و در دل شعف
بگفتم كه من موقع امتحان / ببودم به بستر بسي ناتوان
كه رحمي كن اي پهلوان رهنما / بيا بر من اكنون تو راهي نما
كنون تا نيفتم به حال نزار / برونم كش از پهنه كارزار
دو ترمي در اين نابرابر نبرد / دگر از چه آرم سرت را به درد
هزاران كلك را زدم بيش و كم / كه شايد برون آيم از پنچ و خم
رهي پرفراز و خم اندر خم است / در اين ره هزاران چو من رستم است
يكيشان به رخش و يكي مرده رخش / يكي با درفش و يكي بي درفش
هر اينك در انديشه كارزار / مگر آخر آيد غم روزگار

- پست: 1487
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲ آذر ۱۳۸۵, ۷:۲۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 16 بار
- سپاسهای دریافتی: 209 بار
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش مي کردي
تمامي ذرات وجودت عشق را فرياد مي کرد
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم چشمهايم را مي شستي
و اشکهايم را با دستان عاشقت به باد مي دادي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابد بر من مي دوختي
تا من بر سکوت نگاه تو
رازهاي يک عشق زميني را با خود به عرش خداوند ببرم
اي کاش مي دانستي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم هرگز قلبم را نمي شکستي
گر چه خانه ي شيطان شايسته ي ويراني است
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم لحظه اي مرا نمي آزردي
که اين غريبه ي تنها , جز نگاه معصومت پنجره اي
و جز عشقت بهانه اي براي زيستن ندارد
اي کاش مي دانستي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم همه چيز را فدايم مي کردي
همه آن چيز ها که يک عمر بخاطرش رنج کشيده اي
و سال ها برايش گريسته اي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
همه آن چيز ها که در بندت کشيده رها مي کردي
غرورت را ...... قلبت را ...... حرفت را
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
دوستم مي داشتي
همچون عشق که عاشقانش را دوست مي دارد
کاش مي دانستي که چقدر دوستت دارم
و مرا از اين عذاب رها مي کردي
اي کاش تمام اينها را مي دانستي
تمامي ذرات وجودت عشق را فرياد مي کرد
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم چشمهايم را مي شستي
و اشکهايم را با دستان عاشقت به باد مي دادي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابد بر من مي دوختي
تا من بر سکوت نگاه تو
رازهاي يک عشق زميني را با خود به عرش خداوند ببرم
اي کاش مي دانستي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم هرگز قلبم را نمي شکستي
گر چه خانه ي شيطان شايسته ي ويراني است
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم لحظه اي مرا نمي آزردي
که اين غريبه ي تنها , جز نگاه معصومت پنجره اي
و جز عشقت بهانه اي براي زيستن ندارد
اي کاش مي دانستي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم همه چيز را فدايم مي کردي
همه آن چيز ها که يک عمر بخاطرش رنج کشيده اي
و سال ها برايش گريسته اي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
همه آن چيز ها که در بندت کشيده رها مي کردي
غرورت را ...... قلبت را ...... حرفت را
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
دوستم مي داشتي
همچون عشق که عاشقانش را دوست مي دارد
کاش مي دانستي که چقدر دوستت دارم
و مرا از اين عذاب رها مي کردي
اي کاش تمام اينها را مي دانستي
هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه اين لياقت را داشته باشد هيچ گاه تو را به گريه نمي اندازد...

- پست: 682
- تاریخ عضویت: شنبه ۲۳ دی ۱۳۸۵, ۱۲:۴۷ ق.ظ
- محل اقامت: زير آسمون ابري
- سپاسهای ارسالی: 6 بار
- سپاسهای دریافتی: 164 بار
- تماس:
دیروز بود, توی ایوان دلم نشسته بودم و روزها را ورق میزدم.
دنبال چه می گشتم ؟؟! نمی دانم! شاید دنبال خودم!
انگار خودم را لا به لای این روز ها گم کرده ام!
میان گیر و دار همین افکار بود که غروب آمد.
آمده بود سری به ما بزند و برود .
سراغ روز را از من می گرفت , مثل همیشه مغرب را نشانش دادم و گفتم:
(( از آن طرف رفت , تند تر بروی به او می رسی!))
رفت ! باز هم غروبی از خانه ی ما گذشت ! همچون آهویی چالاک و خرامان بام های شهر را در نوردید و رفت!
دنبال چه می گشتم ؟؟! نمی دانم! شاید دنبال خودم!
انگار خودم را لا به لای این روز ها گم کرده ام!
میان گیر و دار همین افکار بود که غروب آمد.
آمده بود سری به ما بزند و برود .
سراغ روز را از من می گرفت , مثل همیشه مغرب را نشانش دادم و گفتم:
(( از آن طرف رفت , تند تر بروی به او می رسی!))
رفت ! باز هم غروبی از خانه ی ما گذشت ! همچون آهویی چالاک و خرامان بام های شهر را در نوردید و رفت!
.................... دنياي ديگري هم هست كه ميتوان در آن آواز خواند ...................

- پست: 1487
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲ آذر ۱۳۸۵, ۷:۲۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 16 بار
- سپاسهای دریافتی: 209 بار

- پست: 682
- تاریخ عضویت: شنبه ۲۳ دی ۱۳۸۵, ۱۲:۴۷ ق.ظ
- محل اقامت: زير آسمون ابري
- سپاسهای ارسالی: 6 بار
- سپاسهای دریافتی: 164 بار
- تماس:
من عاقبت از اينجا خواهم رفت
پروانه ای که با شب می رفت
اين فال را برای دلم ديد
ديريست مثل ستاره ها
چمدانم را از شوق ماهيان و تنهايی خودم
پر کرده ام ولی
مهلت نميدهند که مثل کبوتری
در شرم صبح پر گشايم
و با يک سبد ترانه و لبخند
خود را به کاروان برسانم
اما...
من عاقبت از اينجا خواهم رفت
پروانه ای که با شب می رفت
اين فال را برای دلم ديد....
پروانه ای که با شب می رفت
اين فال را برای دلم ديد
ديريست مثل ستاره ها
چمدانم را از شوق ماهيان و تنهايی خودم
پر کرده ام ولی
مهلت نميدهند که مثل کبوتری
در شرم صبح پر گشايم
و با يک سبد ترانه و لبخند
خود را به کاروان برسانم
اما...
من عاقبت از اينجا خواهم رفت
پروانه ای که با شب می رفت
اين فال را برای دلم ديد....
.................... دنياي ديگري هم هست كه ميتوان در آن آواز خواند ...................

- پست: 1487
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲ آذر ۱۳۸۵, ۷:۲۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 16 بار
- سپاسهای دریافتی: 209 بار
دانم امشب کبوتر افکارم بر کدامین بام گشوده در
غبار نشسته که واژه ها برای یاری ام راه را گم کرده اند
تنها میدانم در این گم گشتگی باید از تو بنویسم.
عزیز ترینم! قلبم را فرش زیر پایت می کنم و نور چشمانم
را فانوس دریای مهربانیت. دوست گمگشته و سنگ صبورروزهای تنهاییم .
شکوفه های سیب و غنچه های یاس و مریم و مینا را
با گلابی از اشک چشمانم نثار قدم های بهاری تو میکنم
و همراه دعای خیرم بدرقه ی راهی که در پیش گرفته ای
اما نمی توانم به روزهایی که هنوز زمانه لحظه های با تو
بودن را شکار نکرده بود نیندیشم و به روزهایی که روی
نیمکتهای سنگی خاطره چراغی از مهربانی می افروختیم
و خاطره های خوش را با هم بودن را در آلبوم خیال خویش
حک می کردیم. ولی با همه ی اندوه فاصله گرفتن از تو
بسیار خوشحالم که به آرزوی خویش رسیدی............
غبار نشسته که واژه ها برای یاری ام راه را گم کرده اند
تنها میدانم در این گم گشتگی باید از تو بنویسم.
عزیز ترینم! قلبم را فرش زیر پایت می کنم و نور چشمانم
را فانوس دریای مهربانیت. دوست گمگشته و سنگ صبورروزهای تنهاییم .
شکوفه های سیب و غنچه های یاس و مریم و مینا را
با گلابی از اشک چشمانم نثار قدم های بهاری تو میکنم
و همراه دعای خیرم بدرقه ی راهی که در پیش گرفته ای
اما نمی توانم به روزهایی که هنوز زمانه لحظه های با تو
بودن را شکار نکرده بود نیندیشم و به روزهایی که روی
نیمکتهای سنگی خاطره چراغی از مهربانی می افروختیم
و خاطره های خوش را با هم بودن را در آلبوم خیال خویش
حک می کردیم. ولی با همه ی اندوه فاصله گرفتن از تو
بسیار خوشحالم که به آرزوی خویش رسیدی............
هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه اين لياقت را داشته باشد هيچ گاه تو را به گريه نمي اندازد...

- پست: 682
- تاریخ عضویت: شنبه ۲۳ دی ۱۳۸۵, ۱۲:۴۷ ق.ظ
- محل اقامت: زير آسمون ابري
- سپاسهای ارسالی: 6 بار
- سپاسهای دریافتی: 164 بار
- تماس:
از خدا خواستم تا دردهايم را التيام بخشد،
خدا پاسخ گفت:
مخلوق من! هر دردی را درمانی است و اين تو هستی که بايد درمان دردهايت را بجويی.
از خدا خواستم تا جسم ناتوان مرا توانايی بخشد،
خدا پاسخ گفت:
آفريده من آنچه که بايد تکامل يابد روح توست، جسمت تنها قالب گذراست.
از خدا خواستم تا به من صبر عنايت کند،
خدا پاسخ گفت:
بنده قدرتمند من! صبر حاصل سختی است عطا شدنی نيست بلکه آموختنی است.
از خدا خواستم تا مرا شادی و شعف بخشد،
خداوند پاسخ گفت:
نازنينم من به تو موهبت بسيار بخشيدم شاد بودن با خود توست.
از خدا خواستم تا رنجهايم را کاستی دهد،
خداوند پاسخ گفت:
مخلوق صبورم بهای رنج تو دوری از دنيا و نزديکی به من است.
از خدا خواستم تا روحم را شکوفا سازد،
خداوند پاسخ گفت:
پرورش روح تو با تو، اما آراستن آن با من.
از خدا خواستم تا ازلذايذ دنيا سرشارم سازد،
خداوند پاسخ گفت:
من به تو زندگی بخشيدم بهره مندی ازآن با تو.
از خدا خواستم تا راه عشق ورزيدن را به من بياموزد،
خداوند پاسخ گفت:
اشرف مخلوقات من، بالاخره دريافتی که چه از من بخواهی...
به خاطر داشته باش که در مسيرعشق ورزيدن به من
به مقصد دوست داشتن ديگران خواهی رسيد.
به ياد داشته باش هر وقت دلتنگ شدي به آسمان نگاه کن. کسي هست که عاشقانه تو را مي نگرد و منتظر توست. اشکهاي تو را پاک مي کند و دستهايت را صميمانه مي فشارد. تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت و اگر باور داشته باشي مي بيني ستارهها هم با تو حرف مي زنند. باور کن که با او هرگز تنها نيستي. فقط کافيست عاشقانه به آسمان نگاه کني....
خدا پاسخ گفت:
مخلوق من! هر دردی را درمانی است و اين تو هستی که بايد درمان دردهايت را بجويی.
از خدا خواستم تا جسم ناتوان مرا توانايی بخشد،
خدا پاسخ گفت:
آفريده من آنچه که بايد تکامل يابد روح توست، جسمت تنها قالب گذراست.
از خدا خواستم تا به من صبر عنايت کند،
خدا پاسخ گفت:
بنده قدرتمند من! صبر حاصل سختی است عطا شدنی نيست بلکه آموختنی است.
از خدا خواستم تا مرا شادی و شعف بخشد،
خداوند پاسخ گفت:
نازنينم من به تو موهبت بسيار بخشيدم شاد بودن با خود توست.
از خدا خواستم تا رنجهايم را کاستی دهد،
خداوند پاسخ گفت:
مخلوق صبورم بهای رنج تو دوری از دنيا و نزديکی به من است.
از خدا خواستم تا روحم را شکوفا سازد،
خداوند پاسخ گفت:
پرورش روح تو با تو، اما آراستن آن با من.
از خدا خواستم تا ازلذايذ دنيا سرشارم سازد،
خداوند پاسخ گفت:
من به تو زندگی بخشيدم بهره مندی ازآن با تو.
از خدا خواستم تا راه عشق ورزيدن را به من بياموزد،
خداوند پاسخ گفت:
اشرف مخلوقات من، بالاخره دريافتی که چه از من بخواهی...
به خاطر داشته باش که در مسيرعشق ورزيدن به من
به مقصد دوست داشتن ديگران خواهی رسيد.
به ياد داشته باش هر وقت دلتنگ شدي به آسمان نگاه کن. کسي هست که عاشقانه تو را مي نگرد و منتظر توست. اشکهاي تو را پاک مي کند و دستهايت را صميمانه مي فشارد. تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت و اگر باور داشته باشي مي بيني ستارهها هم با تو حرف مي زنند. باور کن که با او هرگز تنها نيستي. فقط کافيست عاشقانه به آسمان نگاه کني....
.................... دنياي ديگري هم هست كه ميتوان در آن آواز خواند ...................

- پست: 1487
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲ آذر ۱۳۸۵, ۷:۲۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 16 بار
- سپاسهای دریافتی: 209 بار
گذشت لحظه هاي با تو بودن
و در پاييز عشقمان
نامي از دوست داشتن باقي نماند
چقدر زودگذر بود قصه من و تو
و در آنروز که دست بي رحم تقدير
درو کرد گندمزار دلهايمان را
و تهي شد همه جا از عطر گل عشق
و در کوچ پرنده هاي غمگين
در آن کوير آرزو
شاعري دل شکسته و تنها
مي نوشت شعري به ياد با هم بودن ها
شعري براي خشکيدن گلهاي عشق در مزرعه دوست داشتنها
قطره اشکي به ياد همه خاطره ها....
و در پاييز عشقمان
نامي از دوست داشتن باقي نماند
چقدر زودگذر بود قصه من و تو
و در آنروز که دست بي رحم تقدير
درو کرد گندمزار دلهايمان را
و تهي شد همه جا از عطر گل عشق
و در کوچ پرنده هاي غمگين
در آن کوير آرزو
شاعري دل شکسته و تنها
مي نوشت شعري به ياد با هم بودن ها
شعري براي خشکيدن گلهاي عشق در مزرعه دوست داشتنها
قطره اشکي به ياد همه خاطره ها....
هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه اين لياقت را داشته باشد هيچ گاه تو را به گريه نمي اندازد...