جزيره ي احساس

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

ارسال پست
Fast Poster
Fast Poster
نمایه کاربر
پست: 237
تاریخ عضویت: شنبه ۴ شهریور ۱۳۸۵, ۱۰:۳۹ ق.ظ
سپاس‌های ارسالی: 13 بار
سپاس‌های دریافتی: 83 بار

جزيره ي احساس

پست توسط padeshah »

روزی روزگاری جزیره ای بود که همه حس ها در آن زندگی می کردند: شادی، غم، خرد و دیگرحس ها که شامل عشق هم می شد.

روزی به حس ها اعلام شد که جزیره به زیر آب فرو خواهد رفت همه حس ها قایق هایی ساختند و جزیره را ترک کردند به غیر از عشق.


عشق تنها حسی بود که ماند. می خواست تا آخرین لحظه ممکن بماند.

وقتی تقریبا" تمام جزیره به زیر آب رفت، عشق تصمیم گرفت کمک بخواهد..

توانگری در قایق بزرگی در حال گذشتن بود، عشق گفت: می تونی مرا هم با خود ببری؟


- نه نمی تونم. طلا و نقره ی زیادی در کشتی منه و جایی برای تو نیست.


عشق تصمیم گرفت ازخودبینی که در قایق زیبایی در حال گذر بود کمک بخواهد.


- خواهش می کنم به من کمک کن.


- نمی تونم کمک کنم. تو خیسی و قایق مرا خراب می کنی.


غم نزدیک شده بود و از این رو عشق پرسید: غم بگذار من هم با تو بیایم.


- نه عشق... خیلی غمگینم و احتیاج دارم تنها بمانم.


شادی هم از کنار او گذشت اما آنقدر شاد بود که حتی صدای او را هم نشنید.


ناگهان صدایی آمد که می گفت: بیا من تراخواهم برد. پیری بود خجسته و سرشار از شادی.


عشق حتی فراموش کرد از او بپرسد که مقصدشان کجاست. وقتی به خشکی رسیدند پیر به راه خود رفت.


عشق از خرد که خود پیری دیگر بود پرسید: چه کسی بود به من کمک کرد؟


پاسخ این بود: زمان.


عشق با حیرت پرسید: زمان؟ اما چرا زمان به من کمک کرد؟


خرد لبخندی زد و گقت: تنها زمان است که قادر به درک ارزش عشق است
Fast Poster
Fast Poster
نمایه کاربر
پست: 237
تاریخ عضویت: شنبه ۴ شهریور ۱۳۸۵, ۱۰:۳۹ ق.ظ
سپاس‌های ارسالی: 13 بار
سپاس‌های دریافتی: 83 بار

پست توسط padeshah »

متني که در تنهايي انديشه به سراغم امد و خود به وسعت دانشم افزود وقدرت شناختم را از محيط اطرافم گسترش يافت
ميم مثل سناويزک :-x
Major I
Major I
پست: 302
تاریخ عضویت: یک‌شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۵, ۱:۴۰ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 3 بار
سپاس‌های دریافتی: 15 بار
تماس:

پست توسط Saeed_6262 »

خيلي زيبا بود، :razz: :razz:
ولي چرا توي قسمت هر چه مي خواهد دل تنگت بگو ننوشتي يا قسمت هاي ادبي ديگه
:-o :-o :-x :-x
Fast Poster
Fast Poster
نمایه کاربر
پست: 237
تاریخ عضویت: شنبه ۴ شهریور ۱۳۸۵, ۱۰:۳۹ ق.ظ
سپاس‌های ارسالی: 13 بار
سپاس‌های دریافتی: 83 بار

پست توسط padeshah »

نميدونم سعيد شايد خواستم به صورت جداگانه مورده بررسي قرار بگيره يا اصلا پيشنهاد هاي شما به ذهنم نرسيده باشه
Fast Poster
Fast Poster
نمایه کاربر
پست: 237
تاریخ عضویت: شنبه ۴ شهریور ۱۳۸۵, ۱۰:۳۹ ق.ظ
سپاس‌های ارسالی: 13 بار
سپاس‌های دریافتی: 83 بار

پست توسط padeshah »

کم کم کمیت بالا گرفت
جای ارزش های ما را عرضه کالا گرفت
احترام یا علی در ذهن بازو ها شکست
دست مردی خسته شد پای ترازو ها شکست



اندک اندک قلب ها از زر پرستی خو گرفت
در هوای سیم و زر گندید و بو گرفت...
من از پا افتادن گلخانه ها را دیده ام
بال ترکش خورده ی پروانه ها را دیده ام
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”