خــاطرات سـوخته
(برگههايي از دفتر خاطرات يك شهيد شيميايي)
تدوين: مـهدي نـيرومنش
نـاشر: روزنـامه هـمشهري
[align=center]--------------------------------------------------------------------------------[/align]
به جاي مقدمه
الآن ساعت چهار بعدازظهر چهارشنبه است و من كه چهار روز از عملم گذشته بايد چند روز ديگر اينجا در بيمارستان شهر «همر» آلمان بمانم تا قطعهاي را كه براي نايم ساختهاند آزمايش كنند. ميگويند با اين لوله تنفس براي شيمياييهايي مانند من آسانتر ميشود.
مدتي است به صرافت افتادهام خاطراتم را پاكسازي كنم و گويي زمان مناسبي پيش آمده. وقتي صفحات انبوه دفترچه خاطراتم را يكييكي ورق ميزنم و خاطرات شيرين، تلخ، تكان دهنده و خاطرهانگيز را مرور ميكنم، دلم ميگيرد. حتي خاطرات شيرين و خندهدار هم آن قدر سينهام را ميفشارد كه نه تنها بغضم، كه وجودم ميخواهد بتركد.
وجه مشتركي در اغلب خاطرهها وجود دارد. اين كه همگي حسهاي شخصي من هستند و فقط من ميفهمم كه چه نوشتهام. براي همين، امروز تصميم گرفتم همه را بسوزانم. اما قيل از سوزاندن يك كار ديگر بايد انجام دهم، آن هم جداسازي است.
برخي از صفحات به من تعلق ندارند و من حق ندارم آنها را بسوزانم. گويي من آن جا بودهام تا ببينم و بشنوم و بنويسم، براي همه مردم. از امروز اين صفحات را جدا ميكنم تا ببينم سرنوشت آن چه ميشود.
[align=center]--------------------------------------------------------------------------------[/align]
برگه اول:
از روزي كه خرمشهر آزاد شده، بمبهاي شيميايي امان اين شهر ويران را بريده است. به همراه برادر مسرور بايد يك گروه خارجي را همراهي كنيم تا از خرمشهر بازديد كنند. چند پيرمرد كه ميگويند پروفسور هستند به همراه چند عكاس اروپايي و يك عكاس ايراني. اروپاييها با ديدن من تعجب كردند. شايد انتظار نداشتند نوجواني را در قد و قواره و شكل و شمايل من در لباس نظامي ببينند.
با اين كه خطر آلودگي شيميايي در مناطقي كه بازديد ميكرديم، شديد نبود، اما همه گروه از ماسك و بادگير استفاده ميكردند.
يكي از پيرمردها به نام پروفسور هندريكس كه از بقيه سرزندهتر بود، سعي ميكرد با من ارتباط برقرار كند. دست آخر هم يك خودكار به من هديه داد. لابد فكر ميكرد من با پدرم به پيك نيك آمدهام و اين لباس را هم از سر شيطنت كودكانه به تن كردهام.
پروفسور هندريكس به يكي از خبرنگاران ميگفت، اگر يك سرباز ايراني با تجهيزات كامل پدافند شيميايي هنگام بمباران در خرمشهر ميماند، حتماً كشته ميشد. زيرا اين حجم مواد شيميايي حتماً به پوست و ريه او نفوذ ميكرد.
با خودم فكر ميكنم آيا اين اروپاييها ميتوانند باعث شوند صدام از عواقب اين كار بترسد.
دوستم ياسر ميگويد، اين اروپاييهاي... از يك طرف مواد شيميايي را به صدام ميدهند و از يك سو ميآيند بررسي كنند چقدر پدر ما را درآورده، تا بمبهاي شيميايي را بهتر درست كنند.
[align=center]--------------------------------------------------------------------------------[/align]
برگه دوم:
امروز با ياسر به بيمارستان ساسان تهران رفتيم. يكي از بچه محلهايشان كه در گردان عمار است تازه از اتريش برگشته. آنها يك گروه بودند كه براي درمان تاولهاي شيميايي به آنجا رفتند. سه نفر از گروه به شهادت رسيدهاند.
تعريف ميكرد در بيمارستان اتريش، اجازه ملاقات با هر كسي را نداشتند. بيشتر، دانشجويان ايراني مقيم اتريش دور و بر آنها بودند و غذا ي ايراني براي آنها ميبردند. يكي از آنها به نام دكتر نهاوندي كه رئيس انجمن اسلامي دانشجويان اتريش بوده تصميم ميگيرد براي آن سه نفر كه شهيد شدند تشيع جنازه راه بياندازد. اما پليس اجازه خروج جنازهها را نميدهد. آنها هم سه تا جعبه خالي با روكش پرچم ايران در خيابان روي دست ميگيرند، جمعيت زيادي از مسلمانان ترك و ايراني و عرب جمع ميشوند. پليس فكر ميكند آنها جنازهاند، حمله ميكند و با جعبههاي خالي رو به رو ميشود!
بنده خدا از اروپا فقط يك تخت و يك اتاق را ديده است و چند تا خاطره از دانشجويان.
[align=center]--------------------------------------------------------------------------------[/align]
برگه سوم:
ديشب همه بچههاي گردان زهير، شيميايي شدند و به عقب رفتند. تمام جزيره مجنون آلوده است. ما هم بايد تا فردا برگرديم. سيد كه از قديميهاي جنگ است ميگويد قبل از آزادي خرمشهر، عراق فقط چند بار گاز اشكآور و تهوعآور استفاده كرد؛ اما بعد از فتح خرمشهر، انواع و اقسام بمبهاي شيميايي نيست كه مرتب روي سر بچهها نريخته باشد.
بايد ضربه فتح خرمشهر خيلي كاري بوده باشد كه صدام تير خلاص خودش را بزند و از يك سلاح ممنوع استفاده كند. آن هم اين قدر علني.
چند روز پيش برادر مسرور را ديدم، ميگفت آن پيرمردي كه از تو خوشش آمده بود، دوباره به ايران آمده است. او از سفر قبلي مقداري موي سر يك زن را كه در بيمارستان اهواز در اثر تماس با گاز خردل شهيد شده با خود به بلژيك برده بود. خبرنگارها گفتهاند دروغ ميگويي كه عراق از گاز خردل استفاده كرده است.
پروفسور هندريكس در شيشه را كه موهاي زن در آن بوده، باز ميكند و ميگويد اين موها را لمس كنيد! اگر دروغ باشد كه هيچ اتفاقي نميافتد ولي اگر راست گفته باشم و دست شما تاول بزند كاري از من برنميآيد. چون سولفو موستار (خردل) پادزهر ندارد!
تازه متوجه شدم چه بايكوت خبري شديدي عليه ما حكمفرماست.
[align=center]--------------------------------------------------------------------------------[/align]
برگه چهارم:
امروز صبح در جفير بچههاي لشكر را ديدم كه دم بهداري صف كشيدهاند. ميگفتند گاز اعصاب خوردهاند. عصبي و وحشتزده به خود ميلرزيدند. صحنه رقتانگيزي بود. بچههاي دوستداشتني و نترسي كه هيچ كس حريف آنها نميشود، به بيماران رواني تبديل شده بودند.
با خودم فكر كردم دشمن چقدر حقير و زبون است كه به جاي مقابله مردانه و رو در رو از سم استفاده ميكند. شايد دشمنان ائمه هم از وحشت رويارويي با آنها به سم روي ميآوردند. چنين دشمني ميترسد به حقانيت حريف و به قدرت و توان او اقرار كند. قانون جنگ ميگويد بايد در مقابل كسي كه توان بيشتر دارد و حق با اوست، تسليم شد.
در اين جنگ، هم حق با ماست و هم توان و روحيه ما با لاتر است. پس چرا صدام تسليم نميشود و هر چه در ميدان جنگ كم ميآورد، با سلاح شيميايي جبران ميكند؟
[align=center]--------------------------------------------------------------------------------[/align]
برگه پنجم:
اولين بار است فاو را ميبينم. به نظرم فرماندهان عراقي ديوانه شدهاند كه دستور ميدهند اين قدر مواد شيميايي در اين شهر خالي شود! شايد ياد از دست دادن خرمشهر افتادهاند. اين جا ديگر مثل مناطق ديگر كسي پس از حمله شيميايي به عقب نميرود. بچهها ميايستند تا ديگر توانشان تمام شود. هر كس اين جا نفس بكشد آلوده ميشود. صادق ميگويد از شنود قرارگاه خبر گرفته يك گردان عراقي هم شيميايي شده. جهت باد مكر دشمن را به خودش برگردانده . گر چه آن بدبختهايي كه شيميايي شدند به احتمال قوي جيشالشعبي بودهاند. سرفه و سوزش چشم اينجا طبيعي است. هر كس ميآيد دست خالي برنميگردد. فكر نكنم بتوانم تا فردا دوام بياورم.
آيا فاو در صفحه زمين به فراموشي سپرده شده است؟ چه كسي جز خدا ميبيند ظلمي را كه در اين شهر رخ ميدهد؟
[align=center]--------------------------------------------------------------------------------[/align]
برگه ششم:
چند هفتهاي است، كه صالح، يك كبك را كه بالش زخمي شده نگهداري ميكند. وقتي به خط آمديم، چون كسي در كرخه نماند، مجبور شد پرنده را با خود به خط مقدم بياورد. بيشتر از چند متر نميتواند بپرد ولي پاهاي تيزي دارد.
بعدازظهر پريروز كه خط از هميشه آرامتر بود، صالح رهايش كرده بود، هوايي بخورد. ديگر جلد شده بود. وقتي مستقيم به سمت عراقيها رفت، زياد نگران نشديم. عصر بود. غير از چند نفر كه نگهباني ميدادند، بقيه در حال استراحت بودند. صالح كنار من مقابل در سنگر دراز كشيده بود و چفيهاش را روي صورتش انداخته بود كه ناگهان با پرت شدن چيزي روي سينهاش، همه از جا پريديم. باور كردني نبود كبك بيچاره در حالي كه از چشم و دهانش ترشحات كف مانند خارج ميشد، در دستان صالح جان داد. لحظاتي در حيرت گذشت تا با فرياد يكي از بچهها كه شاهد وضع پرنده بود، همه به خود آمديم. بلافاصله از سنگر بيرون پريد و داد كشيد: شيميايي زدند! شـيميايي!
حدس او درست بود. پرنده بيچاره به محل اصابت بمب شيميايي نزديكتر بود و پيغامرسانياش كه با مرگش همراه بود، سبب شد يك گردان به موقع خبر شوند و ماسك ها را بزنند.
عامل تاولزاي خردل زده بودند. به زودي محلش كشف شد و چاله بمبها با خاك پوشانده شد و محدوده آلوده تعيين شد.
با ديدن اين صحنه تازه فهميدم مفهوم سلاح كشتار جمعي چيست! سلاحي كه هر جانداري را بيجان ميكند.
در اين فكرم كه زورمداران و اسلحهسازان منتظر نميمانند تا سلاحي متعارف شود و سپس از آن استفاده كنند؟ آيا اين كه در عقبه خط در حال تردد يا كاري هستي و ناگهان يك توپ اتريشي بدون سوت يا هيچ نشانهاي كنارت منفجر ميشود، غيرمتعارف نيست؟
صدام ملعون هم اين وظيفه را به عهده گرفته است تا سلاح شيميايي را متعارف كند! آيا اين از مصاديق پيشرفت سلاح جنگ افروزان است؟ تا كسي نبيند، در نمييابد چه تفاوتي ميان سلاح شيميايي و سلاحهاي متعارف وجود دارد.
[align=center]--------------------------------------------------------------------------------[/align]
برگه هفتم:
همين امروز صبح به كانال پرورش ماهي رسيديم. شلمچه از مناطق بسيار آلوده است. امروز براي سومين بار شيميايي زدند. حالم به هم ريخته است. همراه بقيه به عقبه آمدهام. در بيمارستان با ديدن وضع بچهها خجالت ميكشم بگويم شيميايي شدهام.
تاولهايي روي پشت يكي از بچههاست كه نيمي از پشت او را پوشانده. چشم عدهاي نميبيند و ترشحات ناجوري دارد. نفسها بريده بريده است. حتي با اكسيژن به زحمت نفس ميكشند، انگار ريهشان پر از اب است.
چشم بعضي ديگر سرخ شده و عصبي و به هم ريخته ميلرزند. برخي آرام دراز كشيدهاند. برخي نشستهاند و نميتوانند دراز بكشند. اوضاع وخيمي است.
كسي را نديدم روحيهاش را باخته باشد، ولي وضعيت بلاتكليفي است. اگر قرار باشد جنگ اين طور پيش برود چه ميشود، صدام از انواع و اقسام بمبهاي شيميايي استفاده كند و ما سكوت كنيم و هيچ كس به داد ما نرسد؟
[align=center]--------------------------------------------------------------------------------[/align]
برگه هشتم:
امروز از گردان مرخصي گرفتم و همراه برادرم كه در لشكر مسئوليتي دارد به يك روستاي مرزي در استان كردستان رفتيم. متأسفانه تا آخر سفر هم نفهميدم نام اين روستاي كوچك چيست؛ چون تمام مردم آن به شهادت رسيدهاند. آن هم با گاز شيميايي اعصاب. هنوز يك ماه از حمله شيميايي صدام به حلبچه با گاز اعصاب نگذشته است و برخي صحنهها كه در فيلمها و عكسها از حلبچه ديدهام، برايم تداعي ميشود.
گاز اعصاب بلافاصله پس از تأثير بر انسانها و حيوانات و مرگ آني آْنها، در محيط تجزيه ميشود و اثري در آب و خاك محيط به جا نميگذارد. تنها با بررسي كيفيت مرگ افراد ميتوان نوع گاز را تشخيص داد.
در حلبچه، مردم هنگام فرار بر زمين افتاده و جان داده بودند و آثاري از زجر و درد در آنها ديده نميشد. اما مردم اين روستاي كوچك كه با ده بمب مورد حمله قرار گرفته، پس از درد و زجر فراواني به شهادت رسيدهاند. چنگ زدن به موي خود، لباس يا خاك را در اغلب آنها ديدم.
ظاهراً گاز اعصابي كه در حلبچه استفاده شده بود، اول مغز را از كار مياندازد؛ لذا مرگ در آرامش رخ ميدهد. در حالي كه در اين نوع گاز، تا آخرين لحظه جان دادن، مغز هوشيار است و ريه در اثر واكنش طبيعي خود پر از آب ميشود و خفگي با ريه پر از آب خيلي دردناك است.
استقبال مردم حلبچه از ايرانيان وجود حقير صدام را به خشم آورد و دستور استفاده از گاز اعصاب با مرگ آسان را داد و معلوم نيست با چه خصومتي دستور بمباران وسيع اين روستا را داده است و از مرگ زجرآور آنها لذت برده است.
[align=center]--------------------------------------------------------------------------------[/align]
برگه نهم:
امروز با يك دختربچه در بيمارستان ساسان آشنا شدم. از سردشت آمده است. سه سال از پايان جنگ ميگذرد و يك دختربچه پنج ساله كه به شدت دچار عارضههاي شيميايي است. از مادرش پرسيدم، گفت در حادثه هفتم تيرماه شصت و شش شيميايي شده.
بعد توضيح داد آن روز صدام با 9 بمب خردل شهر مرزي سردشت را مورد حمله قرار داده كه حدود صد نفر به شهادت رسيدهاند و چند هزار نفر شيميايي شدند.
يادم آمد حلبچه در اسفند همان سال مورد حمله شيميايي قرار گرفت. گاز اعصاب همه مردم شهر حلبچه را در جا كشت و صحنههاي دلخراشي به وجود آورد. به همين دليل همه دنيا حلبچه را شناختند. اما چون سردشت يك شهر ايراني بود و تبليغ در مورد آن ممكن بود روحيه مردم را تضغيف كند، در سكوت ماند.
الآن چه بايد كرد؟
دخترك، سرفههاي شديدي ميكند. مادرش براي پزشك مشكلاتاش را ميشمارد. سرماخوردگيهاي پياپي، سوزش چشم و بوي بد دهان؛ و شايد مشكلاتي كه خودش هم نميدانست.
مادرش ميگفت سالي دو سه بار مجبور است براي درمان به تهران بيايد ولي دخترش هنوز جانباز شناخته نشده است. او ميگفت مثل او صدها نفر در سردشت هستند و چون سردشت امكانات تخصصي ندارد مجبورند به اروميه يا تهران يا شهرهاي ديگر بروند. اين ديگر يك مظلوميت مضاعف است.
[align=center]--------------------------------------------------------------------------------[/align]
برگه دهم:
بنياد ميگويد تا درصد تعيين نشود، هيچ هزينه درماني تعلق نميگيرد. چند آزمايش ريه دادهام هزينهاش صد و بيست هزار تومان شده است. گفتند بايد از بيمه بگيري. در سالن انتظار بيمه در نوبت نشسته، روزنامه ميخواندم. ناخواسته حرفهاي دو خانم پشت سري را ميشنيدم.
معلوم است اغلب حرفها در مورد چيست!
- مهناز رو هفته پيش تو هفتحوض ديدمش. يه خواستگار براش اومده شيمياييه! گفتم نري زنششيها! اينها بچهدار نميشن! خودش هم يك چيزهايي....
صدايم كردند و بلند شدم. خانمي از پشت كيوسك شماره شناسنامه خواست. اولش نشنيدم چه ميگويد سرم را جلوي پنجره شيشهاي بردم، بوي دهانم به او خورد با حالت چندشناكي عقب رفت. برگهها را گرفتم و به اتاقي وارد شدم. خانمي برگهها را وارسي كرد و پرسيد: حالش بده؟
لابد حدس زده بود كسي با چنين آزمايشهايي در اين بعدازظهر گرم تابستان بايد زير كولر خارجي اكسيژنساز در حال استراحت باشد.
نخواستم بگويم خودم هستم.
گفتم: شيمياييه! بدون اين كه سرش رو بلند كنه گفت: آخ اي!! اينها ميميرند همهشان، نه؟
هفته گذشته تلويزيون فيلم تكراري يك جانباز شيميايي را پخش ميكرد كه سرطان داشت. معلوم نبود چرا صورتش ورم شديد كرده بود. احتمالاً سيستم ايمني بدنش از كار افتاده بود. اسمش محمدرضا شاهرخ بود. عاقبت هم شهيد شد.
مجيد ميگفت هر وقت شبكه خبر اين جانبازهاي شيميايي دم شهادت را با آن وضع رقتانگيز نشان ميدهد دخترم ميپره بغلم ميگه: بابا تو هم اينطوري ميشي؟
ميگفت هر شب كه اخبار تشييع جنازه يك شهيد شيميايي را نشان ميدهد، تا چند روز خانواده من به هم ميريزد. با هر تماس تلفني، منتظر يك خبر از من هستند. وقتي دخترم از مدرسه ميآيد با نگراني سراغ من را ميگيرد و ميپرسد: بابا كو؟!
[align=center]--------------------------------------------------------------------------------[/align]
برگه يازدهم:
امروز بالاخره قرار است كميسيون پزشكي بنياد مستضعفان و جانبازان تكليف من را معلوم كند.
در كوران جنگ فكر ميكردند مهمترين مشكلي كه گاز خردل ايجاد ميكند، مشكل پوستي است. چون تاولهاي شديد روي بدن رزمندهها ظاهر ميشد. بعد فكر كردند مشكل چشم حادتر از مشكل پوست است. چون پوست پس از مدتي بهبود پيدا ميكند ولي چشم تازه مشكلاتش شروع ميشود. الآن پس از گذشت سالها از پايان جنگ، دريافتهاند مشكل اصلي مصدومان شيميايي، مشكل ريه است. كسي هم كه ريهاش را از دست بدهد درماني ندارد.
احتمالاً چند سالي هم بايد بگذرد تا بفهمند هر كس در منطقه آلوده بوده، بايد تحت آزمايش و درمان قرار بگيرد. از جمله آن رزمندهاي كه الآن دور از امكانات پزشكي در روستايي مشغول دست و پنجه نرم كردن با مشكلاتي است كه نميشناسد.
نگاه مردم هم به شيمياييها بهتر از اين نيست. ظاهر سالم را ميبينند و نميدانند اين آدم نه ميتواند بدود، نه ميتواند از پله بالا برود، نه در آلودگي شهر تردد كند و نه نفس راحت بكشد.
ادامه دارد....
خــاطرات سـوخته (برگههايي از دفتر خاطرات يك شهيد شيميايي)
مدیران انجمن: moh-597, شوراي نظارت, مديران هوافضا

- پست: 682
- تاریخ عضویت: شنبه ۲۳ دی ۱۳۸۵, ۱۲:۴۷ ق.ظ
- محل اقامت: زير آسمون ابري
- سپاسهای ارسالی: 6 بار
- سپاسهای دریافتی: 164 بار
- تماس:
خــاطرات سـوخته (برگههايي از دفتر خاطرات يك شهيد شيميايي)
.................... دنياي ديگري هم هست كه ميتوان در آن آواز خواند ...................

- پست: 682
- تاریخ عضویت: شنبه ۲۳ دی ۱۳۸۵, ۱۲:۴۷ ق.ظ
- محل اقامت: زير آسمون ابري
- سپاسهای ارسالی: 6 بار
- سپاسهای دریافتی: 164 بار
- تماس:
خــاطرات سـوخته (برگههايي از دفتر خاطرات يك شهيد شيميايي)
برگه دوازدهم:
در سالن انتظار بيمارستان نشستهام كه يكي از بچههاي شيميايي با ماسك وارد ميشود. او را پيش از اين ديدهام ولي سلام و عليك نداريم. به سراغ اطلاعات ميرود. مردي آن جا سيگار ميكشد. ريهاش تحريك شده و در حالي كه سرفههايش شروع شده به مرد اشاره ميكند تا سيگارش را خاموش كند.
مرد، نگاه سنگيني به سر تا پايش مياندازد و با چند پك عميق سيگار را در جاسيگاري سطل بيمارستان خاموش ميكند. سرفههاي بنده خدا امانش را بريده. با چهرهاي سرخ شده و چشمان خيس و سرفههاي عميق و چندشناك از بيمارستان بيرون ميرود.
يك خانم و آقاي آنچناني كنارم نشستهاند. ميشنوم كه مرد ميگويد: بيمار سلي آمده اينجا همه را آلوده كند. صاحب ندارد اين بيمارستان!
به بخش ديگري ميروم ظاهراً ماده ضدعفونيكننده زدهاند، ريهام تحريك ميشود. ماسك ميزنم. دختربچه قشنگي جلب ماسك من شده. سمت من ميآيد و خيرهخيره نگاه ميكند. يك شكلات به او ميدهم، مادرش متوجه است. لحظهاي بعد مادرش را ميبينم كه شكلات را از دستش گرفته در سطل آشغال مياندازد و دستان دخترك را با دستمال كاغذي پاك ميكند. بايد به طبقه بالا بروم. منتظر آسانسور هستم. جمعيت زياد است. در آسانسور باز ميشود و من همراه جمعيت داخل ميشوم. همه فشرده ايستادهاند. دو زن جا ميمانند. يكي به من اشاره ميكند و مخصوصاً بلند ميگويد: مردم رعايت ديگران را نميكنند! هجوم ميارن تو آسانسور! ناسلامتي جوونيد، دو طبقه رو با پله بريد.
درِ آسانسور بسته ميشود از داخل آينه براندازي ميكنم، در اين جمع تنها جوان، من هستم!
كارم تمام شده و از در بيمارستان بيرون آمدهام. يك جانباز ويلچري ميخواهد به خيابان برود ولي پل مناسبي نيست. دو نفر سعي ميكنند او را از جوي آب عبور دهند. تلاش زيادي ميكنند ولي بالاخره به دليل بيتجربگي، ويلچر سرنگون ميشود و جانباز نقش زمين ميشود.
خدا رحم كرد توي جوي لجن نيافتاد.
عجب روزي بود امروز!
[align=center]--------------------------------------------------------------------------------[/align]
برگه سيزدهم:
امروز همراه دو نفر از بچههاي شيميايي به آلمان آمديم و در خانه جانبازان در شهر كلن اتاقي به ما دادند. اين خانه قديمي و اشرافي در تصرف پدر زن سابق شاه معدوم بوده. كلن شهر خوش آب و هوايي است، به دور از هياهوي شهرهاي صنعتي. مقابل خانه جانبازان، رودخانه راين است. كنار رودخانه فضاي دلانگيزي است براي نشستن. جاي همه بچههاي جنگ خالي!
اينجا فهميدم در جمع، براي تعداد محدودي از سي چهل هزار جانباز شيميايي كه ميگويند داراي پروندهاند، امكان چنين سفري مهيا ميشود.
نميدانم چند بسيجي عاشق، اينجا روي اين نيمكتها نشستهاند و بعدها به شهادت رسيدهاند. فضاي عجيبي بر اين محيط حاكم است. شايد هم فقط من چنين حسي دارم.
آيا مردم خواهند دانست جوانانشان در غربت چه دردها و رنجهايي را تحمل كردهاند؟ چه دلتنگيهايي در كنار كارون و دز و اروند و كرخه و چه بغضهايي در كنار راين!
[align=center]--------------------------------------------------------------------------------[/align]
برگه چهاردهم:
در اين سفر با يك خانم جوان آشنا شدم كه با همسرش براي درمان به آلمان آمده است. باز هم حادثه هفتم تير ماه شصت و شش و 9 بمب خردلي كه به شهر سردشت اصابت كرد. وقتي بمب در ده متري منزل خانم پروين واحدي منفجر ميشود، او در حمام بوده است. ميشود حدس زد گاز خردل كه به پوست خشك و دست و صورت بچه آن آسيب را ميرساند، او را به چه وضعيتي انداخته باشد. در همان زمان به دليل وخامت حالش به اتريش اعزام شده و پس از قطع علائم حياتي به سردخانه منتقل شده است و به طور تصادفي بخار جمع شده در نايلون مقابل بينياش، او را نجات داده و دوباره به زندگي بازگشته است.
او تعريف ميكرد پس از اصابت بمب، گرد سفيدي بر سر و صورت بچههايي كه در كوچه بازي ميكردند پاشيده شده و الآن هم آنها زنان جوان صاحب فرزندي هستند كه نيمي از عمرشان را مجبورند در بيمارستان سپري كنند. يك نفر را هم نام برد كه در آن تاريخ سرباز بوده و هنگامي كه با شنيدن خبر حمله شيميايي، به سردشت ميرسد، درمييابد مادر و پدر و مادربزرگها و پدربزرگها، عمهها و عموها، خالهها و داييهايش، همه و همه را از دست داده است. از آن جا كه مصدومان سردشت در بيمارستانهاي كشور پراكنده شده بودند، براي ديدن برادرش به مشهد ميرود و ميفهمد روز قبل به شهادت رسيده است. سپس به تبريز ميرود تا خواهرش را ببيند و درمييابد صبح همان روز به شهادت رسيده است.
حتي نقل اين خاطرات هم آزاردهنده است.
ميگفت سردشت يك بيمارستان فوق تخصصي دارد كه فقط پزشك عمومي دارد. اين بيمارستان با همكاري سازمان منع سلاحهاي شيميايي OPCWو دفتر مقام معظم رهبري تأسيس شده است.
مردم سردشت همگي اهل سنت هستند و اين شهر تنها شهر كردنشين در استان آذربايجان شرقي است!
در طول جنگ هرگز اين شهر كه چند كيلومتر بيشتر با مرز فاصله ندارد، از ساكنان غيرنظامي خالي نشده است. مردم اين شهر در طول جنگ به بمبارانهاي هواپيماها عادت داشتهاند و حتي ميگفتند اگر براي هواپيماهاي عراقي هنگام بازگشت بمبي باقي ميمانده، حتماً آن را در سردشت خالي ميكرده و ميرفته. اما اين بار، گاز خردل صد و سي شهيد و هزاران مصدوم شيميايي بر جا گذاشت.
[align=center]--------------------------------------------------------------------------------[/align]
برگه پانزدهم:
ديروز صبح براي اولين بار دكتر «فراي تاگ» با دوربين كوچكي كه سر يك لوله هدايت شونده است و تصوير را داخل يك تلويزيون نشان ميدهد، مرا معاينه كرد. بلافاصله پرسيد: «چه كسي تو را عمل كرده است؟» گفتم در تهران عمل شدهام. مدتي مكث كرد و با تأسف گفت: «كاش دست نميزد!»
پرسيدم چرا؟ و مترجم پرسيد. اما او فقط سرش را تكان داد!
[align=center]--------------------------------------------------------------------------------[/align]
برگه شانزدهم:
امروز جواب آزمايش معده دوستم نادعلي هاشمي آمد. سرطان است! از آثار گاز خردل.
به آرامش او غبطه ميخورم. از وقتي جواب آزمايش را شنيده، جك گفتنهايش بيشتر شده. راستي چرا بچههاي شيميايي اينقدر آرامند؟ اينجا بقيه جانبازان را هم ميبينم. براي عمل دست يا پا يا عمل زيبايي آمدهاند.
كساني كه نيمي از صورتشان رفته. ولي بچههاي شيميايي باطراوتتر، مظلومتر و آرامترند. وقت كمبودها، صبورترين شيمياييها هستند. فكر ميكنم چون مرگ لحظه به لحظه همراه ماست! بچههاي شيميايي در هر نفس به خود يادآوري ميكنند كه اين نفسهاي به شماره افتاده روزي پايان خواهد يافت.
قصه غريبي است. انسانها براي برآورده كردن نيازهاي خود تلاش ميكنند و همه اين دوندگيها خلاصه ميشود در آب و غذا و خانه. اما آنچه بدون زحمت براي همه انسانها و حيوانات و گياهان مهيا است، هواست و همين هوا از ما شيمياييها دريغ ميشود.
[align=center]--------------------------------------------------------------------------------[/align]
برگه هفدهم:
يك گروه مستندساز از تهران آمدهاند و مشغول مصاحبه با دكتر محور رئيس جديد خانه جانبازان در كلن هستند. من در اتاق مجاور هستم. صداي دكتر محور به خوبي شنيده ميشود. او متخصص بيهوشي است. نميدانم الآن در حال ضبط هستند يا نه. چون حالت صحبت كردنش طوري است كه انگار براي خودشان توضيح ميدهد. ميگويد در فاصله بين بيهوشي و قطع شدن نفس تا رد كردن لوله و اتصال اكسيژن، فشار زيادي به بيمار وارد ميشود و اغلب آنچه در درون دارند از فحش و ناسزا بيرون ميريزند. اصولا كمبود اكسيژن بدجوري آدم را به هم ميريزد. اما عجيب است، جانبازان شيميايي كه دچار كمبود مزمن اكسيژن هستند از ديگر بيماران آرامترند.
سپس خاطرهاي از آقاي كلاني ميگويد كه اهل اصفهان است. او خود تعريف كرده كه هميشه نيمي از شب را بيدار ميماند تا راحتتر نفس بكشد و نيمي ديگر را همسرش بيدار ميماند و مراقب اوست كه در خواب نفسش قطع نشود. ميگويد وقتي به او گفتند ديگر در آلمان كاري برايت نميشود انجام داد، بسيار آرام مهياي بازگشت به تهران شد. كلاني يك ماه قبل شهيد شده است و من افسوس ميخورم كه چرا نتوانستم او را ملاقات كنم.
[align=center]--------------------------------------------------------------------------------[/align]
برگه هجدهم:
ديروز در راهرو «لونگن كلينيك» با ناصر رد ميشديم كه يك بيمار ايراني ديديم. نميتوانست با پرستار ارتباط برقرار كنه. حرفاشو كه ترجمه كرديم، كنجكاو شديم ببينيم از كجا اعزام شده.
در اشنويه شيميايي شده بود و مشكل «فيبروز ريه» داشت. دو سال پيش شوهر خواهرش كه وكيل مقيم آلمان است، مصدوميتش به وسيله سلاحهاي شيميايي عراق را در دادگاه احراز كرده و با توجه به محكوميت شركت «پايلوت پلان» به دليل كمك به حكومت صدام در توليد سلاحهاي شيميايي خسارت هنگفتي گرفته است.
الآن هم مشغول درمان بود و خانوادهاش را هم آورده بود. به نظر نميرسيد قصد مراجعت داشته باشد!
شيطنتم گل كرد و پرسيدم: پشيمان نيستي رفتي جنگيدي؟
پرسيد: تو پشيماني؟
گفتم: سؤال را با سؤال جواب نده!
دستي به صورتش كشيد و گفت: اگه همين الآن آقا بگه درمانت را ول كن بيا يك ثانيه هم مكث نميكنم!
چنان محكم اين جمله را گفت، كه خندهمان بند آمد!
از من پرسيد: تو بريدي؟ خانوادهات بريده؟ جانباز ديدي بريده باشه؟
ناصر گفت: جانبازها كه همه مثل هم نيستند. قطع نخاعيها يك عالمي دارند، غيرنظاميها، سرباز وظيفهها!
رفيقمون محكم پرسيد: توي اونها سراغ داري؟
ناصر رفت توي فكر.
گفت: من خيلي پاپي شدم ببينم اين جانبازهايي كه بعضي مواقع اعتراض ميكنند چه كساني هستند؟ ميدونيد به چه نتيجهاي رسيدم؟ همهشون يا موجي بودن و يك ساعت بعد پشيمون ميشدن، يا اصلاً سابقه جبهه نداشتن و يه جورايي آره!
ناصر گفت: اين قدر مطلق نگو! اين همه فشار و كمبود، كسي داد نزنه تعجب داره!
گفت: اشتباه نكن! منظورم رسيدگي مسئولان نيست. منظورم مشكل با اصل نظام و رهبريه!
ناصر رو به من گفت: دكتر رجاييفرد رو يادته؟ و رو به او ادامه داد: گلوله مستقيم تانك نزديكش خورده بود. مخچهاش آسيب ديده بود تعادل نداشت و تشنج ميكرد. به سختي و به رغم مخالفت دانشگاه دكتراي داروسازياش را گرفت. با بنياد خيلي مشكل داشت. يك شب خواب آقا رو ديد! نميدونم چي شنيده بود كه خانمش ميگفت: با گريه از خواب پريد، تا ده دقيقه گريهاش بند نميآمد! بعد از اون ديگه هيچ كاري به كار بنياد نداشت!
يك لحظه ياد كربلاي پنج افتادم. از دسته چهل نفري يك نفر سالم برگشته بود. مقر گردان در كرخه ماتمسرا شده بود. مرخصي آمديم تهران، سه روز بعد همه رفتند براي تسويه حساب!
حاج محمد كوثري براي بچهها كارت ملاقات امام گرفت. يك ساعتي در حسينيه جماران منتظر مانديم تا امام آمد و فقط چند دقيقه دست تكان داد و رفت!
همه بچهها رفتند درخواست تسويهشان را پس گرفتند!
[align=center]--------------------------------------------------------------------------------[/align]
برگه نوزدهم:
امروز عاشوراست. ايرانيان از سراسر آلمان براي مراسم به خانه جانبازان در كلن آمدهاند.
سينهزني و نوحه و قيمه امام حسين عليهالسلام.
پس از نهار يك ايراني مقيم آلمان به نام رهنما، از ما سه نفر شيميايي خواست با او در كنار راين صحبت كنيم. او وكيل است و ميگويد ما ميتوانيم از شركتهايي كه به صدام كمك كردهاند سلاح شيميايي توليد كند شكايت كنيم و غرامت بگيريم.
يكي از دوستان ميگويد، به ما گفته شده اگر كسي اقدامي كند، سفرهاي درمانياش لغو ميشود. دستآخر رهنما كارت خود را به ما داد و رفت و من مقابل رود آرام راين نشستهام و با خود ميانديشم، چرا چنين حقي از ما سلب شده است؟
آيا شكايت ما پشت كردن به نظام جمهوري اسلامي است؟
آيا اين سدهايي نيست كه خودمان براي خودمان ساختهايم؟
ما كه وارد چنان جنگ سختي شديم، چرا بايد از اين جنگها بترسيم؟
جنگ فرهنگي، جنگ ديپلماتيك، جنگ حقوقي!
[align=center]--------------------------------------------------------------------------------[/align]
برگه بيستم:
چند ماه پيش يكي از بچههاي جانباز كه تازه از بيمارستان همر مرخص شده بود، شبانه دچار خونريزي شديد بيني ميشود. پزشك بيمارستان بر بالينش ميآيد و آنقدر گاز استريل را در بينياش فشار ميدهد كه چشمش نابينا ميشود. بنياد مستضعفان و جانبازان براي او وكيل ميگيرد و عليه بيمارستان شكايت ميكنند.
امروز بعد از ماهها تلاش بيثمر، وكيل بيمارستان به اين دوست جانباز، يك برابر و نيم مبلغ درخواست ديهاش را پيشنهاد داده تا دست از شكايت بردارد و آبروي بيمارستان حفظ شود.
او هم پذيرفت!
[align=center]--------------------------------------------------------------------------------[/align]
برگه بيست و يكم:
ديگر پس از اين همه سفر، به اندازهاي آلماني ياد گرفتهام كه گليم خودم را از آب بيرون بكشم و بدون مترجم از كلن تا بوخوم يا همر سفر كنم و در بيمارستان بستري شوم. ولي با غربت چه ميشود كرد؟
امروز در بيمارستان منتظر آسانسور بودم، پيرزني آلماني به همراهش گفت: «اينها اهل كجا هستند؟ اين واقعاً مريضه؟»
حق داشت! ظاهر من صحيح و سالم و جوان است؛ ولي نميدانست سياستمداران و پولداران حاكم بر كشورش چه بلايي بر سر من آوردهاند.
يك هفتهاي هست با يكي از پرستاران همصحبت شدهام. هنگامي كه تنهايي فشار ميآورد، همصحبتي با مثل او حتي با زبان دست و پا شكسته آلماني، خودش مرهمي است.
ديروز ميگفت: «شماها هنوز قواعد بازي در غرب را نميشناسيد.
در زمان جنگ عراق و ايران، شركتهاي آلماني به صدام مواد شيميايي ميدادند و به او براي توليد بمب شيميايي كمك ميكردند، چون عراق پول خوبي ميداد. ميداني كه، دومين كشور نفتخيز دنياست!
الآن هم شما در اين بيمارستان خصوصي براي درمان عوارض آسيب همان بمبهاي شيميايي بستري ميشويد و پزشكان براي شما تلاش ميكنند، چون پول خوبي ميدهيد.
حاكميت با پول است. اگر سياستمداران آلمان غربي هم با علم به اينكه اين همه شركت در توليد سلاح شيميايي به صدام كمك ميكنند، سكوت كردند، شك نداشته باش در ازاي آن حتماً چيزي دريافت كردهاند.»
گفتم: سال 1992 ميلادي دستگاه قضايي آلمان پذيرفت كه شركت كارل كولب در توليد سلاحهاي شيميايي با عراق همكاري داشته و مديرعامل شركت در دادگاه شهر دارماشتاد محكوم شد.
گفت: اگر دولت آلمان پذيرفته است در اين جنايت انساني مشاركت داشته، چرا اجازه درمان شما را در بيمارستانهاي دولتي نميدهد؟
چرا هزينه درمان شما را از شركتهاي خصوصي مشاركتكننده در جنايت ضدانساني صدام مطالبه نميكند؟
[align=center]--------------------------------------------------------------------------------[/align]
برگه بيست و دوم:
در بيمارستان ساسان بستري بودم كه خبر رسيد چند فلسطيني را بستري كردهاند. به ديدن يكيشان رفتم، يكي از دانشجويان فلسطيني كه براي تحصيل آمده بود، در اتاقش نقش مترجم را بازي ميكرد.
پرسيدم، چه كشوري بيش از همه مدافع فلسطين است؟ انتظار داشتم بگويد ايران ولي گفت عراق! باور كردم تبليغات دروغين صدام ملعون، نافذتر از آن است كه ايران با درمان مصدومان فلسطيني بتواند ذهنشان را روشن كند. ديگر نپرسيدم پس چرا براي درمان به عراق نرفتي؟ لابد ميگفت صدام بيچاره به دليل به خطر انداختن منافع آمريكا در منطقه و شليك موشك به تلآويو و بيرون رانده شدن از كويت، شرايط خوبي براي پذيرايي و درمان ندارد!
ياد كتاب «لابي مرگ» افتادم. «تــيرمن» در اين كتاب نوشته است، شعار حزب بعث اين بود كه سه نژاد موذي در جهان هست كه معلوم نيست خداوند چرا آنها را خلق كرده است. بنابراين وظيفه ما نابودي آنهاست.
يكي مگس، يكي يــهود و ديگري ايــراني!
وقتي آن سرلشكر عراقي در مصاحبه مطبوعاتي در اروپا گفت ايرانيها را مثل حشرات موذي امشي كرديم، همانگونه كه شما به حشرات موذي خود سم ميپاشيد و هياهويي در رسانههاي غربي ايجاد كرد، همه تصور ميكردند اين جملهها از دهانش دررفته است. غافل از اينكه شعار حزب بعث همين است.
صدام كينهاي از ايرانيها در دل عراقيها كاشته است كه به رغم روابط پنهان با اسرائيل، همه باور كردهاند بزرگترين مرد عرب در مقابل صهيونيست، صدام است.
ادامه دارد....
در سالن انتظار بيمارستان نشستهام كه يكي از بچههاي شيميايي با ماسك وارد ميشود. او را پيش از اين ديدهام ولي سلام و عليك نداريم. به سراغ اطلاعات ميرود. مردي آن جا سيگار ميكشد. ريهاش تحريك شده و در حالي كه سرفههايش شروع شده به مرد اشاره ميكند تا سيگارش را خاموش كند.
مرد، نگاه سنگيني به سر تا پايش مياندازد و با چند پك عميق سيگار را در جاسيگاري سطل بيمارستان خاموش ميكند. سرفههاي بنده خدا امانش را بريده. با چهرهاي سرخ شده و چشمان خيس و سرفههاي عميق و چندشناك از بيمارستان بيرون ميرود.
يك خانم و آقاي آنچناني كنارم نشستهاند. ميشنوم كه مرد ميگويد: بيمار سلي آمده اينجا همه را آلوده كند. صاحب ندارد اين بيمارستان!
به بخش ديگري ميروم ظاهراً ماده ضدعفونيكننده زدهاند، ريهام تحريك ميشود. ماسك ميزنم. دختربچه قشنگي جلب ماسك من شده. سمت من ميآيد و خيرهخيره نگاه ميكند. يك شكلات به او ميدهم، مادرش متوجه است. لحظهاي بعد مادرش را ميبينم كه شكلات را از دستش گرفته در سطل آشغال مياندازد و دستان دخترك را با دستمال كاغذي پاك ميكند. بايد به طبقه بالا بروم. منتظر آسانسور هستم. جمعيت زياد است. در آسانسور باز ميشود و من همراه جمعيت داخل ميشوم. همه فشرده ايستادهاند. دو زن جا ميمانند. يكي به من اشاره ميكند و مخصوصاً بلند ميگويد: مردم رعايت ديگران را نميكنند! هجوم ميارن تو آسانسور! ناسلامتي جوونيد، دو طبقه رو با پله بريد.
درِ آسانسور بسته ميشود از داخل آينه براندازي ميكنم، در اين جمع تنها جوان، من هستم!
كارم تمام شده و از در بيمارستان بيرون آمدهام. يك جانباز ويلچري ميخواهد به خيابان برود ولي پل مناسبي نيست. دو نفر سعي ميكنند او را از جوي آب عبور دهند. تلاش زيادي ميكنند ولي بالاخره به دليل بيتجربگي، ويلچر سرنگون ميشود و جانباز نقش زمين ميشود.
خدا رحم كرد توي جوي لجن نيافتاد.
عجب روزي بود امروز!
[align=center]--------------------------------------------------------------------------------[/align]
برگه سيزدهم:
امروز همراه دو نفر از بچههاي شيميايي به آلمان آمديم و در خانه جانبازان در شهر كلن اتاقي به ما دادند. اين خانه قديمي و اشرافي در تصرف پدر زن سابق شاه معدوم بوده. كلن شهر خوش آب و هوايي است، به دور از هياهوي شهرهاي صنعتي. مقابل خانه جانبازان، رودخانه راين است. كنار رودخانه فضاي دلانگيزي است براي نشستن. جاي همه بچههاي جنگ خالي!
اينجا فهميدم در جمع، براي تعداد محدودي از سي چهل هزار جانباز شيميايي كه ميگويند داراي پروندهاند، امكان چنين سفري مهيا ميشود.
نميدانم چند بسيجي عاشق، اينجا روي اين نيمكتها نشستهاند و بعدها به شهادت رسيدهاند. فضاي عجيبي بر اين محيط حاكم است. شايد هم فقط من چنين حسي دارم.
آيا مردم خواهند دانست جوانانشان در غربت چه دردها و رنجهايي را تحمل كردهاند؟ چه دلتنگيهايي در كنار كارون و دز و اروند و كرخه و چه بغضهايي در كنار راين!
[align=center]--------------------------------------------------------------------------------[/align]
برگه چهاردهم:
در اين سفر با يك خانم جوان آشنا شدم كه با همسرش براي درمان به آلمان آمده است. باز هم حادثه هفتم تير ماه شصت و شش و 9 بمب خردلي كه به شهر سردشت اصابت كرد. وقتي بمب در ده متري منزل خانم پروين واحدي منفجر ميشود، او در حمام بوده است. ميشود حدس زد گاز خردل كه به پوست خشك و دست و صورت بچه آن آسيب را ميرساند، او را به چه وضعيتي انداخته باشد. در همان زمان به دليل وخامت حالش به اتريش اعزام شده و پس از قطع علائم حياتي به سردخانه منتقل شده است و به طور تصادفي بخار جمع شده در نايلون مقابل بينياش، او را نجات داده و دوباره به زندگي بازگشته است.
او تعريف ميكرد پس از اصابت بمب، گرد سفيدي بر سر و صورت بچههايي كه در كوچه بازي ميكردند پاشيده شده و الآن هم آنها زنان جوان صاحب فرزندي هستند كه نيمي از عمرشان را مجبورند در بيمارستان سپري كنند. يك نفر را هم نام برد كه در آن تاريخ سرباز بوده و هنگامي كه با شنيدن خبر حمله شيميايي، به سردشت ميرسد، درمييابد مادر و پدر و مادربزرگها و پدربزرگها، عمهها و عموها، خالهها و داييهايش، همه و همه را از دست داده است. از آن جا كه مصدومان سردشت در بيمارستانهاي كشور پراكنده شده بودند، براي ديدن برادرش به مشهد ميرود و ميفهمد روز قبل به شهادت رسيده است. سپس به تبريز ميرود تا خواهرش را ببيند و درمييابد صبح همان روز به شهادت رسيده است.
حتي نقل اين خاطرات هم آزاردهنده است.
ميگفت سردشت يك بيمارستان فوق تخصصي دارد كه فقط پزشك عمومي دارد. اين بيمارستان با همكاري سازمان منع سلاحهاي شيميايي OPCWو دفتر مقام معظم رهبري تأسيس شده است.
مردم سردشت همگي اهل سنت هستند و اين شهر تنها شهر كردنشين در استان آذربايجان شرقي است!
در طول جنگ هرگز اين شهر كه چند كيلومتر بيشتر با مرز فاصله ندارد، از ساكنان غيرنظامي خالي نشده است. مردم اين شهر در طول جنگ به بمبارانهاي هواپيماها عادت داشتهاند و حتي ميگفتند اگر براي هواپيماهاي عراقي هنگام بازگشت بمبي باقي ميمانده، حتماً آن را در سردشت خالي ميكرده و ميرفته. اما اين بار، گاز خردل صد و سي شهيد و هزاران مصدوم شيميايي بر جا گذاشت.
[align=center]--------------------------------------------------------------------------------[/align]
برگه پانزدهم:
ديروز صبح براي اولين بار دكتر «فراي تاگ» با دوربين كوچكي كه سر يك لوله هدايت شونده است و تصوير را داخل يك تلويزيون نشان ميدهد، مرا معاينه كرد. بلافاصله پرسيد: «چه كسي تو را عمل كرده است؟» گفتم در تهران عمل شدهام. مدتي مكث كرد و با تأسف گفت: «كاش دست نميزد!»
پرسيدم چرا؟ و مترجم پرسيد. اما او فقط سرش را تكان داد!
[align=center]--------------------------------------------------------------------------------[/align]
برگه شانزدهم:
امروز جواب آزمايش معده دوستم نادعلي هاشمي آمد. سرطان است! از آثار گاز خردل.
به آرامش او غبطه ميخورم. از وقتي جواب آزمايش را شنيده، جك گفتنهايش بيشتر شده. راستي چرا بچههاي شيميايي اينقدر آرامند؟ اينجا بقيه جانبازان را هم ميبينم. براي عمل دست يا پا يا عمل زيبايي آمدهاند.
كساني كه نيمي از صورتشان رفته. ولي بچههاي شيميايي باطراوتتر، مظلومتر و آرامترند. وقت كمبودها، صبورترين شيمياييها هستند. فكر ميكنم چون مرگ لحظه به لحظه همراه ماست! بچههاي شيميايي در هر نفس به خود يادآوري ميكنند كه اين نفسهاي به شماره افتاده روزي پايان خواهد يافت.
قصه غريبي است. انسانها براي برآورده كردن نيازهاي خود تلاش ميكنند و همه اين دوندگيها خلاصه ميشود در آب و غذا و خانه. اما آنچه بدون زحمت براي همه انسانها و حيوانات و گياهان مهيا است، هواست و همين هوا از ما شيمياييها دريغ ميشود.
[align=center]--------------------------------------------------------------------------------[/align]
برگه هفدهم:
يك گروه مستندساز از تهران آمدهاند و مشغول مصاحبه با دكتر محور رئيس جديد خانه جانبازان در كلن هستند. من در اتاق مجاور هستم. صداي دكتر محور به خوبي شنيده ميشود. او متخصص بيهوشي است. نميدانم الآن در حال ضبط هستند يا نه. چون حالت صحبت كردنش طوري است كه انگار براي خودشان توضيح ميدهد. ميگويد در فاصله بين بيهوشي و قطع شدن نفس تا رد كردن لوله و اتصال اكسيژن، فشار زيادي به بيمار وارد ميشود و اغلب آنچه در درون دارند از فحش و ناسزا بيرون ميريزند. اصولا كمبود اكسيژن بدجوري آدم را به هم ميريزد. اما عجيب است، جانبازان شيميايي كه دچار كمبود مزمن اكسيژن هستند از ديگر بيماران آرامترند.
سپس خاطرهاي از آقاي كلاني ميگويد كه اهل اصفهان است. او خود تعريف كرده كه هميشه نيمي از شب را بيدار ميماند تا راحتتر نفس بكشد و نيمي ديگر را همسرش بيدار ميماند و مراقب اوست كه در خواب نفسش قطع نشود. ميگويد وقتي به او گفتند ديگر در آلمان كاري برايت نميشود انجام داد، بسيار آرام مهياي بازگشت به تهران شد. كلاني يك ماه قبل شهيد شده است و من افسوس ميخورم كه چرا نتوانستم او را ملاقات كنم.
[align=center]--------------------------------------------------------------------------------[/align]
برگه هجدهم:
ديروز در راهرو «لونگن كلينيك» با ناصر رد ميشديم كه يك بيمار ايراني ديديم. نميتوانست با پرستار ارتباط برقرار كنه. حرفاشو كه ترجمه كرديم، كنجكاو شديم ببينيم از كجا اعزام شده.
در اشنويه شيميايي شده بود و مشكل «فيبروز ريه» داشت. دو سال پيش شوهر خواهرش كه وكيل مقيم آلمان است، مصدوميتش به وسيله سلاحهاي شيميايي عراق را در دادگاه احراز كرده و با توجه به محكوميت شركت «پايلوت پلان» به دليل كمك به حكومت صدام در توليد سلاحهاي شيميايي خسارت هنگفتي گرفته است.
الآن هم مشغول درمان بود و خانوادهاش را هم آورده بود. به نظر نميرسيد قصد مراجعت داشته باشد!
شيطنتم گل كرد و پرسيدم: پشيمان نيستي رفتي جنگيدي؟
پرسيد: تو پشيماني؟
گفتم: سؤال را با سؤال جواب نده!
دستي به صورتش كشيد و گفت: اگه همين الآن آقا بگه درمانت را ول كن بيا يك ثانيه هم مكث نميكنم!
چنان محكم اين جمله را گفت، كه خندهمان بند آمد!
از من پرسيد: تو بريدي؟ خانوادهات بريده؟ جانباز ديدي بريده باشه؟
ناصر گفت: جانبازها كه همه مثل هم نيستند. قطع نخاعيها يك عالمي دارند، غيرنظاميها، سرباز وظيفهها!
رفيقمون محكم پرسيد: توي اونها سراغ داري؟
ناصر رفت توي فكر.
گفت: من خيلي پاپي شدم ببينم اين جانبازهايي كه بعضي مواقع اعتراض ميكنند چه كساني هستند؟ ميدونيد به چه نتيجهاي رسيدم؟ همهشون يا موجي بودن و يك ساعت بعد پشيمون ميشدن، يا اصلاً سابقه جبهه نداشتن و يه جورايي آره!
ناصر گفت: اين قدر مطلق نگو! اين همه فشار و كمبود، كسي داد نزنه تعجب داره!
گفت: اشتباه نكن! منظورم رسيدگي مسئولان نيست. منظورم مشكل با اصل نظام و رهبريه!
ناصر رو به من گفت: دكتر رجاييفرد رو يادته؟ و رو به او ادامه داد: گلوله مستقيم تانك نزديكش خورده بود. مخچهاش آسيب ديده بود تعادل نداشت و تشنج ميكرد. به سختي و به رغم مخالفت دانشگاه دكتراي داروسازياش را گرفت. با بنياد خيلي مشكل داشت. يك شب خواب آقا رو ديد! نميدونم چي شنيده بود كه خانمش ميگفت: با گريه از خواب پريد، تا ده دقيقه گريهاش بند نميآمد! بعد از اون ديگه هيچ كاري به كار بنياد نداشت!
يك لحظه ياد كربلاي پنج افتادم. از دسته چهل نفري يك نفر سالم برگشته بود. مقر گردان در كرخه ماتمسرا شده بود. مرخصي آمديم تهران، سه روز بعد همه رفتند براي تسويه حساب!
حاج محمد كوثري براي بچهها كارت ملاقات امام گرفت. يك ساعتي در حسينيه جماران منتظر مانديم تا امام آمد و فقط چند دقيقه دست تكان داد و رفت!
همه بچهها رفتند درخواست تسويهشان را پس گرفتند!
[align=center]--------------------------------------------------------------------------------[/align]
برگه نوزدهم:
امروز عاشوراست. ايرانيان از سراسر آلمان براي مراسم به خانه جانبازان در كلن آمدهاند.
سينهزني و نوحه و قيمه امام حسين عليهالسلام.
پس از نهار يك ايراني مقيم آلمان به نام رهنما، از ما سه نفر شيميايي خواست با او در كنار راين صحبت كنيم. او وكيل است و ميگويد ما ميتوانيم از شركتهايي كه به صدام كمك كردهاند سلاح شيميايي توليد كند شكايت كنيم و غرامت بگيريم.
يكي از دوستان ميگويد، به ما گفته شده اگر كسي اقدامي كند، سفرهاي درمانياش لغو ميشود. دستآخر رهنما كارت خود را به ما داد و رفت و من مقابل رود آرام راين نشستهام و با خود ميانديشم، چرا چنين حقي از ما سلب شده است؟
آيا شكايت ما پشت كردن به نظام جمهوري اسلامي است؟
آيا اين سدهايي نيست كه خودمان براي خودمان ساختهايم؟
ما كه وارد چنان جنگ سختي شديم، چرا بايد از اين جنگها بترسيم؟
جنگ فرهنگي، جنگ ديپلماتيك، جنگ حقوقي!
[align=center]--------------------------------------------------------------------------------[/align]
برگه بيستم:
چند ماه پيش يكي از بچههاي جانباز كه تازه از بيمارستان همر مرخص شده بود، شبانه دچار خونريزي شديد بيني ميشود. پزشك بيمارستان بر بالينش ميآيد و آنقدر گاز استريل را در بينياش فشار ميدهد كه چشمش نابينا ميشود. بنياد مستضعفان و جانبازان براي او وكيل ميگيرد و عليه بيمارستان شكايت ميكنند.
امروز بعد از ماهها تلاش بيثمر، وكيل بيمارستان به اين دوست جانباز، يك برابر و نيم مبلغ درخواست ديهاش را پيشنهاد داده تا دست از شكايت بردارد و آبروي بيمارستان حفظ شود.
او هم پذيرفت!
[align=center]--------------------------------------------------------------------------------[/align]
برگه بيست و يكم:
ديگر پس از اين همه سفر، به اندازهاي آلماني ياد گرفتهام كه گليم خودم را از آب بيرون بكشم و بدون مترجم از كلن تا بوخوم يا همر سفر كنم و در بيمارستان بستري شوم. ولي با غربت چه ميشود كرد؟
امروز در بيمارستان منتظر آسانسور بودم، پيرزني آلماني به همراهش گفت: «اينها اهل كجا هستند؟ اين واقعاً مريضه؟»
حق داشت! ظاهر من صحيح و سالم و جوان است؛ ولي نميدانست سياستمداران و پولداران حاكم بر كشورش چه بلايي بر سر من آوردهاند.
يك هفتهاي هست با يكي از پرستاران همصحبت شدهام. هنگامي كه تنهايي فشار ميآورد، همصحبتي با مثل او حتي با زبان دست و پا شكسته آلماني، خودش مرهمي است.
ديروز ميگفت: «شماها هنوز قواعد بازي در غرب را نميشناسيد.
در زمان جنگ عراق و ايران، شركتهاي آلماني به صدام مواد شيميايي ميدادند و به او براي توليد بمب شيميايي كمك ميكردند، چون عراق پول خوبي ميداد. ميداني كه، دومين كشور نفتخيز دنياست!
الآن هم شما در اين بيمارستان خصوصي براي درمان عوارض آسيب همان بمبهاي شيميايي بستري ميشويد و پزشكان براي شما تلاش ميكنند، چون پول خوبي ميدهيد.
حاكميت با پول است. اگر سياستمداران آلمان غربي هم با علم به اينكه اين همه شركت در توليد سلاح شيميايي به صدام كمك ميكنند، سكوت كردند، شك نداشته باش در ازاي آن حتماً چيزي دريافت كردهاند.»
گفتم: سال 1992 ميلادي دستگاه قضايي آلمان پذيرفت كه شركت كارل كولب در توليد سلاحهاي شيميايي با عراق همكاري داشته و مديرعامل شركت در دادگاه شهر دارماشتاد محكوم شد.
گفت: اگر دولت آلمان پذيرفته است در اين جنايت انساني مشاركت داشته، چرا اجازه درمان شما را در بيمارستانهاي دولتي نميدهد؟
چرا هزينه درمان شما را از شركتهاي خصوصي مشاركتكننده در جنايت ضدانساني صدام مطالبه نميكند؟
[align=center]--------------------------------------------------------------------------------[/align]
برگه بيست و دوم:
در بيمارستان ساسان بستري بودم كه خبر رسيد چند فلسطيني را بستري كردهاند. به ديدن يكيشان رفتم، يكي از دانشجويان فلسطيني كه براي تحصيل آمده بود، در اتاقش نقش مترجم را بازي ميكرد.
پرسيدم، چه كشوري بيش از همه مدافع فلسطين است؟ انتظار داشتم بگويد ايران ولي گفت عراق! باور كردم تبليغات دروغين صدام ملعون، نافذتر از آن است كه ايران با درمان مصدومان فلسطيني بتواند ذهنشان را روشن كند. ديگر نپرسيدم پس چرا براي درمان به عراق نرفتي؟ لابد ميگفت صدام بيچاره به دليل به خطر انداختن منافع آمريكا در منطقه و شليك موشك به تلآويو و بيرون رانده شدن از كويت، شرايط خوبي براي پذيرايي و درمان ندارد!
ياد كتاب «لابي مرگ» افتادم. «تــيرمن» در اين كتاب نوشته است، شعار حزب بعث اين بود كه سه نژاد موذي در جهان هست كه معلوم نيست خداوند چرا آنها را خلق كرده است. بنابراين وظيفه ما نابودي آنهاست.
يكي مگس، يكي يــهود و ديگري ايــراني!
وقتي آن سرلشكر عراقي در مصاحبه مطبوعاتي در اروپا گفت ايرانيها را مثل حشرات موذي امشي كرديم، همانگونه كه شما به حشرات موذي خود سم ميپاشيد و هياهويي در رسانههاي غربي ايجاد كرد، همه تصور ميكردند اين جملهها از دهانش دررفته است. غافل از اينكه شعار حزب بعث همين است.
صدام كينهاي از ايرانيها در دل عراقيها كاشته است كه به رغم روابط پنهان با اسرائيل، همه باور كردهاند بزرگترين مرد عرب در مقابل صهيونيست، صدام است.
ادامه دارد....
.................... دنياي ديگري هم هست كه ميتوان در آن آواز خواند ...................

- پست: 682
- تاریخ عضویت: شنبه ۲۳ دی ۱۳۸۵, ۱۲:۴۷ ق.ظ
- محل اقامت: زير آسمون ابري
- سپاسهای ارسالی: 6 بار
- سپاسهای دریافتی: 164 بار
- تماس:
خــاطرات سـوخته (برگههايي از دفتر خاطرات يك شهيد شيميايي)
برگه بيست و سوم:
اين هفته بدون برنامهريزي و خبر قبلي ما را به ساري آوردهاند. اول تصور كردم محبتشان گل كرده است اما به زودي فهميدم قرار است پزشكان اروپايي در يك تور علمي با همكاري سازمان منع سلاحهاي شيميايي، ما را معاينه كنند. اين پزشكان، پيش از اين مصدوم شيميايي نديدهاند و در مقابل پرداخت مبالغ هنگفت به اينجا سفر كردهاند تا به قول خودشان «موردي نادر» را ملاحظه كنند.
دهها پزشك اروپايي در زمان جنگ مصدومان شيميايي ما را درمان كردند كه تجربههاي منحصر به فردي دارند. به جاي دعوت از آنها براي يك كار پژوهشي گسترده، ما را براي بازديد پزشكان تازهكار به ساري ميآورند. آيا اين سفر ثمري براي ما دارد؟
[align=center]--------------------------------------------------------------------------------[/align]
برگه بيست و چهارم:
امروز عصر با يكي از پزشكان آلماني كه به ساري آمده تا ما را مورد بررسي قرار دهد مشغول صحبت شدم. كمي آلماني كمي انگليسي، بالاخره حرف همديگر را فهميديم.
ميگفت اروپا مخالف سلاح شيميايي است. به همين دليل جز يك مورد استفاده از گاز كلر در جنگ جهاني اول كه منجر به مرگ سربازان كشورهاي مختلف شد، هيچ مورد استفاده ديگري قيد نشده است. حتي هيتلر هم به رغم انباشته بودن انبارهاي طرفين جنگ جهاني دوم از انواع سلاحهاي شيميايي، جرأت نكرد از آن استفاده كند.
ميگفت در محل كشته شدن سربازان كانادايي و اروپايي در مرز بلژيك و فرانسه يك موزه جنگ شيميايي تأسيس شده است كه آثار خطرناك سلاحهاي شيميايي را تبليغ ميكند.
گفتم، همين اروپا سلاحهاي شيميايي را به صدام نداد؟ همين غرب از صدام كه از هيتلر هم جانيتر است حمايت نكرد؟ شما از كاربرد سلاح شيميايي در اروپا جلوگيري كرديد، ولي آيا اين سلاح در نقاط ديگر مورد استفاده قرار نگرفت؟ شما براي جلوگيري از صدام براي كاربرد سلاح شيميايي عليه مردم ايران، مردم عراق و رزمندگان ايران، چه كرديد؟
فكر كرد الآن ميخواهم به اتهام همه اين جرمها محاكمهاش كنم. بلند شد ايستاد و دستهايش را بالا برد و گفت: من فقط يك پزشك هستم، پس از جنگ جهاني دوم هم به دنيا آمدهام، پيش از اين سفر، از كاربرد سلاح شيميايي عليه ايرانيها هم خبر نداشتم!
[align=center]--------------------------------------------------------------------------------[/align]
برگه بيست و پنجم:
امروز با راهنمايي يكي از دوستان پيش يكي از پزشكان متخصص ريه رفتم كه سابقه درمان مصدومان شيميايي در جنگ را هم دارد. پس از ويزيت و معاينه سر صحبت باز شد. فهميدم استادِ همان پزشكي بوده است كه من اغلب پيش او ميروم و حرف اول را در مورد مصدومان شيميايي ميزند. بدون شك سواد اين استاد بيشتر بود ولي بدون اينكه گلهاي داشته باشد معتقد بود كار پژوهشي بر مصدومان شيميايي انحصاري شده است.
داروي جديد شاگردش را نشان دادم، تعجب كرد. پرسيد براي ديگران هم تجويز كرده است؟ گفتم براي چند نفر از دوستان كه حالشان مثل من خوب نيست. گفت وظيفه انساني حكم ميكند بگويم، دارد روي شما آزمايش ميكند. البته اين كار در پزشكي مرسوم است اما بدون اطلاع و اجازه شما غيرانساني است.
بيدرنگ برايم عمل جراحي يكي از دوستان تداعي شد كه يك «لپ» از ريهاش را براي آزمايش برداشتند و ميان چندين آزمايشگاه ايراني و خارجي تقسيم كردند و در گزارش عمل نوشتند: يك سانتيمتر مربع از ريه برداشته شده است!
به ياد حرفهاي يكي از پزشكان دستيار وي افتادم كه ميگفت: شما مصدومان شيميايي موارد نادري هستيد و از روي كار پژوهشي روي هر يك از شما يك مقاله علمي بيرون ميآيد.
و سپس به ياد حرف يكي از اهالي سردشت افتادم كه ميگفت: مردم سردشت مستقيم و بدون استفاده از ماسك مدتها در معرض گاز خردل بودند. اين همه آزمايشهاي متنوع روي مردم سردشت براي بررسي علمي است نه فقط كمك به درمان آنها. اگر جنبه درماني مطرح بود، رسيدگي عموميت مييافت نه اينكه آزمايشها و عملهاي مكرر روي چند نفر خاص تكرار شود.
و ياد حرف پزشك معالجم افتادم كه در يك مصاحبه تلويزيوني ميگفت: بيماري كه مصدوم شيميايي است، اطلاعات سري تلقي نميشود، پژوهش روي اوست كه ميتواند سري باشد.
[align=center]--------------------------------------------------------------------------------[/align]
برگه بيست و ششم:
امروز همراه مهندس مرتضوي براي پيگيري كاري به بنياد رفته بوديم كه سر صحبت با يكي از مسئولان بنياد باز شد. قضيه شكايت مصدومان شيميايي عليه شركتهاي اروپايي را مطرح كردم، ميگفت ما هيچ مدركي براي اثبات قانوني نداريم.
گفتم، اسناد دادگاه دارماشتاد آلمان كه براي محاكمه مديرعامل شركت «كارل كولب» تشكيل شده، همه در اختيار ماست و توضيح دادم پس از حمله موشكي صدام به تلآويو به تلافي حمله آمريكا به عراق در پي اشغال كويت، اسرائيل از انبوه شركتهاي كمك كننده به صدام كارل كولب را برگزيد، چون مديرعامل آن قبلا نازي بوده است. همچنين «لرد نلسون» در دو كتاب، اسرار انتقال تكنولوژي ساخت كارخانجات توليد سلاحهاي شيميايي را توسط شركت «متروكس چرچيل» انگلستان به عراق شرح داده است.
همينطور در سايت كنگره آمريكا، متن سخنراني آقاي گنزالس در مجلس آمريكا آمده است كه وزارت كشاورزي آمريكا تحت عنوان كمك به توليد مواد دفع آفات نباتي پولي معادل هزينه توليد حشرهكش براي كل دنيا به مدت دويست سال را از طريق بانك BNL ايتاليا به بانك مركزي عراق واريز كرده است.
آقاي تيرمن، پژوهشگر سياسي آمريكا هم در كتابش اسامي سيصد شركت كمككننده تسليحاتي به صدام را آورده است.
بنده خدا هاج و واج مانده بود كه من اين اطلاعات را از كجا آوردهام. گفتم آقاي طالبزاده در مستندش مطرح كرد. پرسيد چه ساعتي پخش شده؟ گفتم: نيم ساعت بعد از نيمه شب!
[align=center]--------------------------------------------------------------------------------[/align]
برگه بيست و هفتم:
از ميان چندين NGO مرتبط با مصدومان شيميايي كه با آنها آشنا شدهام، يكي هست كه جديتر از بقيه فعاليت ميكند و واقعاً NGO است. يعني از رانتها و كمكهاي مخفي و علني دولتي و ارگاني استفاده نميكند. دبير آن خودش شيميايي است. امروز ميگفت در ملاقات با يكي از مسئولين ليست برآورد خسارتهاي جنگ را كه تهيه كرده بوديم، خواندم.
ايشان گفت: ما هم يك برآورد خسارت پس از پذيرش قطعنامه ارائه كرديم.
ميگفت پرسيدم براي آسيب رواني جواني كه قدش به تدريج از پدر ويلچرياش بالا ميزند چقدر خسارت محاسبه كرديد؟
صدمات خانواده شيمياييها را كه با هر حمله تنفسي به هم ميريزند چند دلار نوشتيد؟
براي شكست روحي مادران مفقودالاثرها پس از اعلام آخرين مراسم تشييع شهداي تفحص چه مبلغي در نظر گرفتيد؟
[align=center]--------------------------------------------------------------------------------[/align]
برگه بيست و هشتم:
بالاخره هفتخان را پشت سر گذاشتم و پس از ماهها دوندگي و قرض و ضامن و وام، 206 را تحويل گرفتم. به بچهها نگفته بودم كه هيجانش بيشتر باشد. داخل ماشين كه نشستم بيدرنگ ياد چهار جانباز نخاعي افتادم كه طي يك سال و نيم گذشته با 206 به شهادت رسيدند.
همه جاي دنيا ناتواني جسمي، ممنوعيت رانندگي را در پي دارد و در كشور ما ماشين مسابقه ميدهند به جانبازي كه در كنترل ويلچر هم دچار مخاطره ميشود.
به خانه كه رسيدم آهسته وارد شدم تا خبر را ناگهاني بگويم. متوجه دعواي بچهها با مادرشان شدم: «سينما، ممنوع! نفس بابا ميگيره! استخر، ممنوع! خطر داره! بازار، شلوغه! ازدحامه! كوهنوردي، نميشه! اسكي؟ سرما؟ حرفش رو نزن! هواي شرجي شمال، نفستنگي ميآره! فصل بهار توي طبيعت، زير درختها، فصل گردهافشانيِ، بابا نميتونه بياد بيرون!»
دخترم هم با همان لحن كودكانه حرفهايش را قطع كرد كه: «اون روز بابا اومده بود دنبالم، ماسك زده بود، بيتا گفت، ببين! بابات سل داره؟ من گفتم سل چيه؟ مامان، بابا سل داره؟» و مادرشان خنديد كه: «بيتا كيه عزيزم؟»
چنان وارفتم كه سوييچ ماشين داشت از دستم ميافتاد. به خودم آمدم و آهسته از خانه بيرون رفتم. پس از ده بيست دقيقهاي كه حالم جا آمد با جعبه شيريني به خانه بازگشتم. اما اين بار اول زنگ زدم و همه را دعوت كردم بيايند پايين ماشين نورسيده را ببينند. شايد به مدد كولرش مسافرتي برويم.
[align=center]--------------------------------------------------------------------------------[/align]
برگه بيست و نهم:
خانمام كه از در سالن عروسي خارج شد تا بيايد و سوار ماشين بشود در راه سرش را تكان ميداد. پرسيدم چيه؟ گفت: براي دوستت متأسفم! و ديگر حاضر نشد چيزي بگويد. ظاهراً از همسرش خوشش نيامده بود. احمد از دوستان زمان جنگ است كه در شاخ شميران شيميايي شده است. مشكل او حمله تنفسي يا تنگي ناي نيست. مشكل عمدهاش سرفههاي خونآلود و درد شديد ريه است. هر چند ماه يك بار هم لكههاي قهوهاي سراسر پوست بدنش را ميپوشاند و پس از چند روز خود به خود خوب ميشود. همسرش هم دختر معاون يكي از وزراست و نيمي از عمرش را در كشورهاي اروپايي گذرانده است.
هنوز يك ماه از عروسيشان نگذشته و ما هنوز در نوبت هستيم تا كادوي ازدواجشان را برايشان ببريم كه خبر داد، دارد طلاق ميگيرد. توضيح زيادي نداد اما ظاهراً در يكي از شبها كه خون بالا ميآورد سركار عليه صراحتاً ميگويد: مردنــي! من نميخواهم با تو زندگي كنم! بعد هم او را كتك ميزندو در بالكن حبس ميكند. حال بنده خدا وخيم ميشود و اورژانس و بيمارستان و غيره....
يك سال گذشت تا طلاقي كه دو طرف به آن رضايت داشتند عملي شود. الآن با خواهر يكي از شهداي كربلاي پنج ازدواج كرده و رضايت در وجودش موج ميزند.
به نظر ميرسد ما بچههاي شيميايي خيلي از همسر شانس ميآوريم. بدقلقترين و بدحالترين بچههاي شيميايي چنان همسراني نصيبشان شده كه مثالزدني هستند.
تمام پزشكان درمانگر ما در اروپا توصيه ميكنند بچهها با همسرانشان به سفر بيايند. حتي يكي از آنها آمار عملي گرفته بود و ثابت كرده بود كوتاه شدن دوران نقاهت و بهبود سريع و موفقيت عمل بستگي تام به حضور و همراهي همسران بچهها دارد و مسئول خانه جانبازان را متقاعد كرد كساني كه امكان سفر براي همسرانشان وجود دارد، محروم نمانند.
وقتي فكرش را ميكنم، وضعيت همسر سيد جلال سعادت را ميبينم، همسر شهيد كلاني را ميبينم، همسر نادعلي هاشمي را ميبينم از خودم ميپرسم، ما جانبازتريم يا همسرانمان؟
[align=center]--------------------------------------------------------------------------------[/align]
برگه سيام:
امروز داشتم در مورد همسر جانبازان شيميايي فكر ميكردم. ديدم همهمان به شدت مديون همسرانمان هستيم.
سيد جلال كه به خواستگاريش آمدند، ميگفت وبال همسرم ميشوم. ولي بالاخره به چه كسي بله گفت!
از خودگذشتگي تكتكشان يك فيلم است. واقعاً معجزه است. زندگي كردن با يك جانباز شيميايي كه هيچ كس موقعيتش را درك نميكند.
مردم جسم شيمياييها را هم نميشناسند، چه برسد روحيهشان را. در هواي آلوده كه نميتوانند نفس بكشند. دويدن و پله برايشان ممنوع است، در محيطهاي بسته مثل اتوبوس و مترو و سينما و يا نزديك دود سيگار و قليان، جان ميدهند.
ديگران هم نميتوانند سرفههاي خلطدار و بوي دهان ايشان را تحمل كنند.
هيچ كس نميداند يك جانباز شيميايي شبها را چگونه صبح ميكند.
كسي نميداند حمل و نقل كپسول اكسيژن و دستگاه بخور سرد و مصرف چندين اسپري و قرص و عمل جراحي ماهانه يعني چه؟
كسي نميفهمد اضافه شدن استرسهاي سفر خارجي و ويزا و هزينه سفر و اقامت و درمان در كشور خارجي به استرسهاي كار و زندگي و فرزند يعني چه؟
و اين همه را جانباز نيست كه تحمل ميكند، همسر جانباز است كه صبورانه تحمل ميكند.
[align=center]--------------------------------------------------------------------------------[/align]
برگه سي و يكم:
شهادت نوبتي بچههاي شيميايي هم داستاني شده است. قطع نخاعيها و ديگر جانبازان هم بعضاً شهيد ميشوند. اما شهادت شيمياييها بازتاب عجيبي پيدا كرده است.
از يك طرف تلويزيون سعي دارد مرتب خبر شهادت بچهها را بدهد، و از طرفي متوليان امر جانبازان مراقبند موضوع شهادت از حالت حماسي به درز كردن نارساييها و كمبودها و بيتوجهيها منجر نشود.
پزشكان هم اين وسط اصل قضيه را انكار ميكنند. ميگويند پنج درصد جانبازان شيميايي سرطان ميگيرند. پنج درصد مردم عادي هم سرطان ميگيرند. اين ديگر از آن حرفهاست.
خانواده جانبازان شيميايي هم اين وسط بال بال ميزنند. با هر تماس تلفني، يا هر زنگ در، يا هر سرفه شديدي، منتظرند از زير نظر بنياد جانبازان بروند زير نظر بنياد شهيد.
رفته بودم داروخانه، خانم دكتر پرسيدند: مريض بيماري ريه دارد؟ نفهميد خودم هستم! گفتم شيمياييه!
گفت: بيچاره! اينها كارشون تمومه! نــه؟!
[align=center]--------------------------------------------------------------------------------[/align]
برگه آخر [نوشته همسر شهيد]:
اين صفحات جداشده از دفترچههاي گوناگون، تنها صفحات باقيمانده از خاطراتي است كه همه سوزانده شدهاند. ميخواهم خاطرات همسرم را با اين صفحه كامل كنم.
يك ماه پيش همسرم حميد كه تازه از آلمان بازگشته بود و حال عمومياش خوب بود، به صرافت افتاده بود تمام بدهيهايش را بدهد و امانتيها را رد كند و كار عقبماندهاي در زندگي نگذارد! نميدانستم چرا؟
روز پنجشنبه بود كه حالش بد شد. خود را به خانه رساندم دو ساعتي منتظر آمبولانس شديم. بالاخره همراه دوستش دكتر امامي كه او هم جانباز است به بيمارستان رفتند. چند ساعتي در اورژانس معطل شدند و حالش وخيمتر شد. او را به بخش بردند و صبح روز بعد بدن بيجانش را به من تحويل دادند.
يك هفته طول كشيد به خودم بيايم. پرس و جو كردم، شنيدم بدون دانستن سوابق شيميايي او و بدون اين كه بدانند بيش از ده سال است با ناي متورم به زندگي خود ادامه ميدهد، با ديدن تنگي نفس سعي كردهاند لولهاي از ناي او رد كنند. نتيجه اش معلوم است....
خونريزي و خفگي ناشي از پر شدن ريه از خون و بالاخره شهادت.
اين يادداشت را به همراه خاطراتاش برايتان ميفرستم. تمام نوشتههايش مستند است. شايد مروري باشد بر بيش از بيست سال درد و رنجي كه هزاران مصدوم شيميايي غريبانه تحمل ميكنند....
پايان
اين هفته بدون برنامهريزي و خبر قبلي ما را به ساري آوردهاند. اول تصور كردم محبتشان گل كرده است اما به زودي فهميدم قرار است پزشكان اروپايي در يك تور علمي با همكاري سازمان منع سلاحهاي شيميايي، ما را معاينه كنند. اين پزشكان، پيش از اين مصدوم شيميايي نديدهاند و در مقابل پرداخت مبالغ هنگفت به اينجا سفر كردهاند تا به قول خودشان «موردي نادر» را ملاحظه كنند.
دهها پزشك اروپايي در زمان جنگ مصدومان شيميايي ما را درمان كردند كه تجربههاي منحصر به فردي دارند. به جاي دعوت از آنها براي يك كار پژوهشي گسترده، ما را براي بازديد پزشكان تازهكار به ساري ميآورند. آيا اين سفر ثمري براي ما دارد؟
[align=center]--------------------------------------------------------------------------------[/align]
برگه بيست و چهارم:
امروز عصر با يكي از پزشكان آلماني كه به ساري آمده تا ما را مورد بررسي قرار دهد مشغول صحبت شدم. كمي آلماني كمي انگليسي، بالاخره حرف همديگر را فهميديم.
ميگفت اروپا مخالف سلاح شيميايي است. به همين دليل جز يك مورد استفاده از گاز كلر در جنگ جهاني اول كه منجر به مرگ سربازان كشورهاي مختلف شد، هيچ مورد استفاده ديگري قيد نشده است. حتي هيتلر هم به رغم انباشته بودن انبارهاي طرفين جنگ جهاني دوم از انواع سلاحهاي شيميايي، جرأت نكرد از آن استفاده كند.
ميگفت در محل كشته شدن سربازان كانادايي و اروپايي در مرز بلژيك و فرانسه يك موزه جنگ شيميايي تأسيس شده است كه آثار خطرناك سلاحهاي شيميايي را تبليغ ميكند.
گفتم، همين اروپا سلاحهاي شيميايي را به صدام نداد؟ همين غرب از صدام كه از هيتلر هم جانيتر است حمايت نكرد؟ شما از كاربرد سلاح شيميايي در اروپا جلوگيري كرديد، ولي آيا اين سلاح در نقاط ديگر مورد استفاده قرار نگرفت؟ شما براي جلوگيري از صدام براي كاربرد سلاح شيميايي عليه مردم ايران، مردم عراق و رزمندگان ايران، چه كرديد؟
فكر كرد الآن ميخواهم به اتهام همه اين جرمها محاكمهاش كنم. بلند شد ايستاد و دستهايش را بالا برد و گفت: من فقط يك پزشك هستم، پس از جنگ جهاني دوم هم به دنيا آمدهام، پيش از اين سفر، از كاربرد سلاح شيميايي عليه ايرانيها هم خبر نداشتم!
[align=center]--------------------------------------------------------------------------------[/align]
برگه بيست و پنجم:
امروز با راهنمايي يكي از دوستان پيش يكي از پزشكان متخصص ريه رفتم كه سابقه درمان مصدومان شيميايي در جنگ را هم دارد. پس از ويزيت و معاينه سر صحبت باز شد. فهميدم استادِ همان پزشكي بوده است كه من اغلب پيش او ميروم و حرف اول را در مورد مصدومان شيميايي ميزند. بدون شك سواد اين استاد بيشتر بود ولي بدون اينكه گلهاي داشته باشد معتقد بود كار پژوهشي بر مصدومان شيميايي انحصاري شده است.
داروي جديد شاگردش را نشان دادم، تعجب كرد. پرسيد براي ديگران هم تجويز كرده است؟ گفتم براي چند نفر از دوستان كه حالشان مثل من خوب نيست. گفت وظيفه انساني حكم ميكند بگويم، دارد روي شما آزمايش ميكند. البته اين كار در پزشكي مرسوم است اما بدون اطلاع و اجازه شما غيرانساني است.
بيدرنگ برايم عمل جراحي يكي از دوستان تداعي شد كه يك «لپ» از ريهاش را براي آزمايش برداشتند و ميان چندين آزمايشگاه ايراني و خارجي تقسيم كردند و در گزارش عمل نوشتند: يك سانتيمتر مربع از ريه برداشته شده است!
به ياد حرفهاي يكي از پزشكان دستيار وي افتادم كه ميگفت: شما مصدومان شيميايي موارد نادري هستيد و از روي كار پژوهشي روي هر يك از شما يك مقاله علمي بيرون ميآيد.
و سپس به ياد حرف يكي از اهالي سردشت افتادم كه ميگفت: مردم سردشت مستقيم و بدون استفاده از ماسك مدتها در معرض گاز خردل بودند. اين همه آزمايشهاي متنوع روي مردم سردشت براي بررسي علمي است نه فقط كمك به درمان آنها. اگر جنبه درماني مطرح بود، رسيدگي عموميت مييافت نه اينكه آزمايشها و عملهاي مكرر روي چند نفر خاص تكرار شود.
و ياد حرف پزشك معالجم افتادم كه در يك مصاحبه تلويزيوني ميگفت: بيماري كه مصدوم شيميايي است، اطلاعات سري تلقي نميشود، پژوهش روي اوست كه ميتواند سري باشد.
[align=center]--------------------------------------------------------------------------------[/align]
برگه بيست و ششم:
امروز همراه مهندس مرتضوي براي پيگيري كاري به بنياد رفته بوديم كه سر صحبت با يكي از مسئولان بنياد باز شد. قضيه شكايت مصدومان شيميايي عليه شركتهاي اروپايي را مطرح كردم، ميگفت ما هيچ مدركي براي اثبات قانوني نداريم.
گفتم، اسناد دادگاه دارماشتاد آلمان كه براي محاكمه مديرعامل شركت «كارل كولب» تشكيل شده، همه در اختيار ماست و توضيح دادم پس از حمله موشكي صدام به تلآويو به تلافي حمله آمريكا به عراق در پي اشغال كويت، اسرائيل از انبوه شركتهاي كمك كننده به صدام كارل كولب را برگزيد، چون مديرعامل آن قبلا نازي بوده است. همچنين «لرد نلسون» در دو كتاب، اسرار انتقال تكنولوژي ساخت كارخانجات توليد سلاحهاي شيميايي را توسط شركت «متروكس چرچيل» انگلستان به عراق شرح داده است.
همينطور در سايت كنگره آمريكا، متن سخنراني آقاي گنزالس در مجلس آمريكا آمده است كه وزارت كشاورزي آمريكا تحت عنوان كمك به توليد مواد دفع آفات نباتي پولي معادل هزينه توليد حشرهكش براي كل دنيا به مدت دويست سال را از طريق بانك BNL ايتاليا به بانك مركزي عراق واريز كرده است.
آقاي تيرمن، پژوهشگر سياسي آمريكا هم در كتابش اسامي سيصد شركت كمككننده تسليحاتي به صدام را آورده است.
بنده خدا هاج و واج مانده بود كه من اين اطلاعات را از كجا آوردهام. گفتم آقاي طالبزاده در مستندش مطرح كرد. پرسيد چه ساعتي پخش شده؟ گفتم: نيم ساعت بعد از نيمه شب!
[align=center]--------------------------------------------------------------------------------[/align]
برگه بيست و هفتم:
از ميان چندين NGO مرتبط با مصدومان شيميايي كه با آنها آشنا شدهام، يكي هست كه جديتر از بقيه فعاليت ميكند و واقعاً NGO است. يعني از رانتها و كمكهاي مخفي و علني دولتي و ارگاني استفاده نميكند. دبير آن خودش شيميايي است. امروز ميگفت در ملاقات با يكي از مسئولين ليست برآورد خسارتهاي جنگ را كه تهيه كرده بوديم، خواندم.
ايشان گفت: ما هم يك برآورد خسارت پس از پذيرش قطعنامه ارائه كرديم.
ميگفت پرسيدم براي آسيب رواني جواني كه قدش به تدريج از پدر ويلچرياش بالا ميزند چقدر خسارت محاسبه كرديد؟
صدمات خانواده شيمياييها را كه با هر حمله تنفسي به هم ميريزند چند دلار نوشتيد؟
براي شكست روحي مادران مفقودالاثرها پس از اعلام آخرين مراسم تشييع شهداي تفحص چه مبلغي در نظر گرفتيد؟
[align=center]--------------------------------------------------------------------------------[/align]
برگه بيست و هشتم:
بالاخره هفتخان را پشت سر گذاشتم و پس از ماهها دوندگي و قرض و ضامن و وام، 206 را تحويل گرفتم. به بچهها نگفته بودم كه هيجانش بيشتر باشد. داخل ماشين كه نشستم بيدرنگ ياد چهار جانباز نخاعي افتادم كه طي يك سال و نيم گذشته با 206 به شهادت رسيدند.
همه جاي دنيا ناتواني جسمي، ممنوعيت رانندگي را در پي دارد و در كشور ما ماشين مسابقه ميدهند به جانبازي كه در كنترل ويلچر هم دچار مخاطره ميشود.
به خانه كه رسيدم آهسته وارد شدم تا خبر را ناگهاني بگويم. متوجه دعواي بچهها با مادرشان شدم: «سينما، ممنوع! نفس بابا ميگيره! استخر، ممنوع! خطر داره! بازار، شلوغه! ازدحامه! كوهنوردي، نميشه! اسكي؟ سرما؟ حرفش رو نزن! هواي شرجي شمال، نفستنگي ميآره! فصل بهار توي طبيعت، زير درختها، فصل گردهافشانيِ، بابا نميتونه بياد بيرون!»
دخترم هم با همان لحن كودكانه حرفهايش را قطع كرد كه: «اون روز بابا اومده بود دنبالم، ماسك زده بود، بيتا گفت، ببين! بابات سل داره؟ من گفتم سل چيه؟ مامان، بابا سل داره؟» و مادرشان خنديد كه: «بيتا كيه عزيزم؟»
چنان وارفتم كه سوييچ ماشين داشت از دستم ميافتاد. به خودم آمدم و آهسته از خانه بيرون رفتم. پس از ده بيست دقيقهاي كه حالم جا آمد با جعبه شيريني به خانه بازگشتم. اما اين بار اول زنگ زدم و همه را دعوت كردم بيايند پايين ماشين نورسيده را ببينند. شايد به مدد كولرش مسافرتي برويم.
[align=center]--------------------------------------------------------------------------------[/align]
برگه بيست و نهم:
خانمام كه از در سالن عروسي خارج شد تا بيايد و سوار ماشين بشود در راه سرش را تكان ميداد. پرسيدم چيه؟ گفت: براي دوستت متأسفم! و ديگر حاضر نشد چيزي بگويد. ظاهراً از همسرش خوشش نيامده بود. احمد از دوستان زمان جنگ است كه در شاخ شميران شيميايي شده است. مشكل او حمله تنفسي يا تنگي ناي نيست. مشكل عمدهاش سرفههاي خونآلود و درد شديد ريه است. هر چند ماه يك بار هم لكههاي قهوهاي سراسر پوست بدنش را ميپوشاند و پس از چند روز خود به خود خوب ميشود. همسرش هم دختر معاون يكي از وزراست و نيمي از عمرش را در كشورهاي اروپايي گذرانده است.
هنوز يك ماه از عروسيشان نگذشته و ما هنوز در نوبت هستيم تا كادوي ازدواجشان را برايشان ببريم كه خبر داد، دارد طلاق ميگيرد. توضيح زيادي نداد اما ظاهراً در يكي از شبها كه خون بالا ميآورد سركار عليه صراحتاً ميگويد: مردنــي! من نميخواهم با تو زندگي كنم! بعد هم او را كتك ميزندو در بالكن حبس ميكند. حال بنده خدا وخيم ميشود و اورژانس و بيمارستان و غيره....
يك سال گذشت تا طلاقي كه دو طرف به آن رضايت داشتند عملي شود. الآن با خواهر يكي از شهداي كربلاي پنج ازدواج كرده و رضايت در وجودش موج ميزند.
به نظر ميرسد ما بچههاي شيميايي خيلي از همسر شانس ميآوريم. بدقلقترين و بدحالترين بچههاي شيميايي چنان همسراني نصيبشان شده كه مثالزدني هستند.
تمام پزشكان درمانگر ما در اروپا توصيه ميكنند بچهها با همسرانشان به سفر بيايند. حتي يكي از آنها آمار عملي گرفته بود و ثابت كرده بود كوتاه شدن دوران نقاهت و بهبود سريع و موفقيت عمل بستگي تام به حضور و همراهي همسران بچهها دارد و مسئول خانه جانبازان را متقاعد كرد كساني كه امكان سفر براي همسرانشان وجود دارد، محروم نمانند.
وقتي فكرش را ميكنم، وضعيت همسر سيد جلال سعادت را ميبينم، همسر شهيد كلاني را ميبينم، همسر نادعلي هاشمي را ميبينم از خودم ميپرسم، ما جانبازتريم يا همسرانمان؟
[align=center]--------------------------------------------------------------------------------[/align]
برگه سيام:
امروز داشتم در مورد همسر جانبازان شيميايي فكر ميكردم. ديدم همهمان به شدت مديون همسرانمان هستيم.
سيد جلال كه به خواستگاريش آمدند، ميگفت وبال همسرم ميشوم. ولي بالاخره به چه كسي بله گفت!
از خودگذشتگي تكتكشان يك فيلم است. واقعاً معجزه است. زندگي كردن با يك جانباز شيميايي كه هيچ كس موقعيتش را درك نميكند.
مردم جسم شيمياييها را هم نميشناسند، چه برسد روحيهشان را. در هواي آلوده كه نميتوانند نفس بكشند. دويدن و پله برايشان ممنوع است، در محيطهاي بسته مثل اتوبوس و مترو و سينما و يا نزديك دود سيگار و قليان، جان ميدهند.
ديگران هم نميتوانند سرفههاي خلطدار و بوي دهان ايشان را تحمل كنند.
هيچ كس نميداند يك جانباز شيميايي شبها را چگونه صبح ميكند.
كسي نميداند حمل و نقل كپسول اكسيژن و دستگاه بخور سرد و مصرف چندين اسپري و قرص و عمل جراحي ماهانه يعني چه؟
كسي نميفهمد اضافه شدن استرسهاي سفر خارجي و ويزا و هزينه سفر و اقامت و درمان در كشور خارجي به استرسهاي كار و زندگي و فرزند يعني چه؟
و اين همه را جانباز نيست كه تحمل ميكند، همسر جانباز است كه صبورانه تحمل ميكند.
[align=center]--------------------------------------------------------------------------------[/align]
برگه سي و يكم:
شهادت نوبتي بچههاي شيميايي هم داستاني شده است. قطع نخاعيها و ديگر جانبازان هم بعضاً شهيد ميشوند. اما شهادت شيمياييها بازتاب عجيبي پيدا كرده است.
از يك طرف تلويزيون سعي دارد مرتب خبر شهادت بچهها را بدهد، و از طرفي متوليان امر جانبازان مراقبند موضوع شهادت از حالت حماسي به درز كردن نارساييها و كمبودها و بيتوجهيها منجر نشود.
پزشكان هم اين وسط اصل قضيه را انكار ميكنند. ميگويند پنج درصد جانبازان شيميايي سرطان ميگيرند. پنج درصد مردم عادي هم سرطان ميگيرند. اين ديگر از آن حرفهاست.
خانواده جانبازان شيميايي هم اين وسط بال بال ميزنند. با هر تماس تلفني، يا هر زنگ در، يا هر سرفه شديدي، منتظرند از زير نظر بنياد جانبازان بروند زير نظر بنياد شهيد.
رفته بودم داروخانه، خانم دكتر پرسيدند: مريض بيماري ريه دارد؟ نفهميد خودم هستم! گفتم شيمياييه!
گفت: بيچاره! اينها كارشون تمومه! نــه؟!
[align=center]--------------------------------------------------------------------------------[/align]
برگه آخر [نوشته همسر شهيد]:
اين صفحات جداشده از دفترچههاي گوناگون، تنها صفحات باقيمانده از خاطراتي است كه همه سوزانده شدهاند. ميخواهم خاطرات همسرم را با اين صفحه كامل كنم.
يك ماه پيش همسرم حميد كه تازه از آلمان بازگشته بود و حال عمومياش خوب بود، به صرافت افتاده بود تمام بدهيهايش را بدهد و امانتيها را رد كند و كار عقبماندهاي در زندگي نگذارد! نميدانستم چرا؟
روز پنجشنبه بود كه حالش بد شد. خود را به خانه رساندم دو ساعتي منتظر آمبولانس شديم. بالاخره همراه دوستش دكتر امامي كه او هم جانباز است به بيمارستان رفتند. چند ساعتي در اورژانس معطل شدند و حالش وخيمتر شد. او را به بخش بردند و صبح روز بعد بدن بيجانش را به من تحويل دادند.
يك هفته طول كشيد به خودم بيايم. پرس و جو كردم، شنيدم بدون دانستن سوابق شيميايي او و بدون اين كه بدانند بيش از ده سال است با ناي متورم به زندگي خود ادامه ميدهد، با ديدن تنگي نفس سعي كردهاند لولهاي از ناي او رد كنند. نتيجه اش معلوم است....
خونريزي و خفگي ناشي از پر شدن ريه از خون و بالاخره شهادت.
اين يادداشت را به همراه خاطراتاش برايتان ميفرستم. تمام نوشتههايش مستند است. شايد مروري باشد بر بيش از بيست سال درد و رنجي كه هزاران مصدوم شيميايي غريبانه تحمل ميكنند....
پايان
.................... دنياي ديگري هم هست كه ميتوان در آن آواز خواند ...................