كتاب سايه شوم حكايت مهمترين حوادث زندگي كسي است كه بهترين سالهاي عمر و جواني اش ، تحت اختيار ضد انساني ترين سازمان فرقه اي وسياسي به نام تشكيلات بهائيت گذشته است.
سايه شوم توانسته ، حقايق تلخي را به تصوير بكشد كه در آن ابتدائي ترين حقوق انسان لگدمال شده و ناديده انگاشته مي شود ، در اين كتاب با زندگي بهائيان بعد از پيروزي انقلاب اسلامي ايران آشنا مي شويم ؛ بهائياني كه همۀ اوقات شبانه روز خود را ناخواسته وقف تشكيلات بهائيت كرده اند و ندانسته به ظلم و جبر و خيانت صاحبان خويش تن داده و اسارت را در وعده و وعيد پوشالي آنها به جان خريده اند.
اين كتاب سرگذشت كسي است ، كه بر دست و دل و زبان او هم مثل ساير هم مسلک هاي فريب خورده اش طنابي بسته و قدرت هرگونه ابراز عقيده و هرگونه شهامت و شجاعت و مبارزه را از او سلب نموده اند. اما معجزه اي رخ مي دهد و او را به دنياي ديگري مي افكند ؛ دنيائي آزاد و رها ، بي طناب و تازيانه ، بي امر و بي فرمان ؛ و او تازه به مفهوم حقيقي آزادي، عشق و ايمان ، معرفت و عرفان دست مي يابد و تفاوت از زمين تا آسمان دين را با يک فرقۀ سياسي به خوبي درک مي كند.
سايه شوم داستان زندگي كسي است ، كه از همۀ لذائذ دنيوي و سرگرمي هاي مهيج و عيش و عشرت ، چشم مي پوشد و براي رسيدن به تعالي و كمال حقيقي از تمامي تعلقات مادي گذشته و همه سختي هاي راه را متحمل شده و تغيير روش و منش مي دهد.
او در جامعۀ كوچك بهائي متوجه تخلفات بزرگي مي شود !!! او شاهد اعمال غير انساني و ضد اخلاقي بزرگان و سران تشكيلات بهائي بوده و از آنان اعراض مي كند و پس از پي بردن به بطالت بهائيت و عدم روح معنويت در اين فرقه كذايي ، در صدد يافتن هويت واقعي خويش بر مي آيد و اصالت انساني و جوهر حقيقي وجود خويش را درسايه حقيقت بزرگ و بي نظيري چون دين مقدس اسلام معني مي دهد. او از بهائيت خارج شده و اسلام كه سرمنشأ همه پاكي ها و زيبائي ها و كامل ترين و آخرين دين آمده از سوي خداست مي پذيرد و به سعادت و رستگاري نائل شده و سزاوار بهترين دستاوردهاي زندگي مي شود.
اين داستان ، داستاني خيالي و غير واقعي نيست ! بلكه بازگوي خاطرات واقعي و فردي كاملاً معمولي از اعضاي فريب خورده بهائي است كه به حقيقت پي برده و مسلمان مي شود ، و تنها اسامي اشخاص در اين داستان واقعي تغيير كرده و جالب ترين قضيۀ نهفته در اين كتاب اين است كه اين اتفاقات و حوادث براي صدها تن از افراد بهائي رخ داده و در واقع پرداختن به زندگي بسياري از بهائيان است كه عده اي توانسته اند از اين دام ، رسته و نجات يابند و عده اي براي فرار از مشكلاتي كه تشكيلات ، بعد از ابراز عقيدۀ آنان براي آنها بوجود مي آورد سكوت اختيار كرده و نسبت به بطالت بهائيت بي تفاوت مانده و طوق بندگي و بردگي رادر مقابل عده اي منفعت طلب و زورگو به گردن انداخته و از عزت و افتخار اسلام بي بهره و نصيب مانده اند.
خاطرات زندگي ام را بي كم و كاست با همه فراز و نشيب هاي آن به رشته تحرير درآوردم، باشد كه فريب خوردگان را به خود آورده و برايشان قوت قلبي شوم تا صداي بلند آخرين دين خدا را به گوش جان بشنوند و از حقارت و دنائت به در آمده و از شفاعت مولاي جهان امام عصر و زمان حضرت حجت ابن العسكري عليه السلام بهره مند گردند.
[align=left]و من الله التوفيق
مهناز رئوفي -تابستان 1384 -----------------
تهیه شده توسط :
MAHDIYAR - مرکز انجمنهای اعتقادی
آخرین ويرايش توسط 1 on Mohsen1001, ويرايش شده در 0.
و در جامعۀ كوچك بهائي متوجه تخلفات بزرگي مي شود !!! او شاهد اعمال غير انساني و ضد اخلاقي بزرگان و سران تشكيلات بهائي بوده و از آنان اعراض مي كند و پس از پي بردن به بطالت بهائيت و عدم روح معنويت در اين فرقه كذايي ، در صدد يافتن هويت واقعي خويش بر مي آيد و اصالت انساني و جوهر حقيقي وجود خويش را درسايه حقيقت بزرگ و بي نظيري چون دين مقدس اسلام معني مي دهد.
توی شهرک بهارستان اصفهان هم بهایی زیاد هست ....
یکی از رفقای من اهل اونجا هست ، یه چیزهایی از بهایی ها تعریف میکرد که آدم شرمش می شد ....
مثل پرنده اي شكسته بال، لحظه اي آرام و قرارم نبود، لحظه اي از انديشه دست نمي شستم و لحظه اي راز و نيازم با خدا متوقف نمي شد،
از او ياري مي جستم براي برخاستن، براي درست زيستن براي تعلق به ديگران داشتن براي آزادي. . . از او مي خواستم مرا به خود وانگذارد از او مي خواستم مرا از قالب دنياي كوچك دور و برم برهاند و به خود نزديكم سازد، از او فقط او را مي خواستم و خدمت كردن به مردم را، از او فقط عشق و عرفان حقيقي را طلب مي كردم و رسيدن به كمال حقيقي را، اتفاقات روز مره مرا سرگرم نمي كرد و از انديشه ام باز نمي داشت، گوئي در كهكشان به دنبال چيزي مي گشتم كه حس مي كردم دور نيست و زمين را بسيار كوچكتر از آنچه در پي اش بودم مي ديدم، در جست و خيز كودكانه ام از تغيير دم مي زدم و از ماندن و پوسيدن سخت گريزان بودم،
بزرگتر كه شدم آنچه مرا به دنبال خود مي كشيد به من هشدار مي داد كه توان استقامت را در خود تقويت كن، به من هشدار مي داد كه تحولي در راه است، تحولي بزرگ، روحت را بساز، تمرين عشقبازي كن، تمرين تنهائي كن، به ظواهر دنيا دل مبند، از آسايش تن بيرون بيا و از فرسايش جان بكاه، كسي گوئي به من مي گفت از درختان سيب، سيبهاي گنديده را بچين، درختان را آفت زدائي كن، لك لك ها روي بام خانه بلند تو اشيانه ساخته اند، مراقب آنها باش. روز را به عشق غروب طي مي كردم.
آفتاب كه پشت كوهها پنهان مي شد به پشت بام مي رفتم و از فضاي دل انگيز طبيعت دور و بر خانه غرق لذت مي شدم. آسمان كم كم از ستاره ها پر مي شد آنقدر كه شگفتي آفرين بود و حيرت برانگيز، خدائي كه جهان را به اين زيبائي آفريده از آفرينش ما كه اشرف مخلوقات اوئيم چه مي خواست؟
از ما چه كاري بر مي آمد و اگر قرار است حركتي از ما سر بزند آيا ايستادن خيانت به عالم بشريت نبود؟ شبهاي زيباي پر ستاره به من الهام مي داد كه تو خواهي رسيد به هر آنچه كه تو را به حقيقت تو نزديك كند. به هر آنچه تو را به آدميت بازگرداند.
در اين زمينه دو کتاب بسيار مهم و معروف ديگر هم هست که مورد استناد بسياري از تحقيقات در مورد بهائيت قرار ميگيرد :
کتاب «کشف الحيل» که خاطرات شخصي به نام عبدالحسين آيتي ، معروف به «آواره» است که حدود شصت سال قبل
چاپ شده. وي از سران بهائيت و ياران نزديک عبدالبهاء بوده و پس از معلوم شدن حقيقت بهائيت بر او توبه نموده و کتاب خاطرات خود را منتشر ميکند. انتشار اين کتاب ضربات کاري و اساسي به وجهه بهائيت وارد ميکند. این کتاب در سالهای بعد نیز مرتبا به چاپ میرسیده (نسخه من مربوط به 1349 است). احتمالا با کمی جست و جو در کتابخانه های قدیمی ، یافتنی است.
و کتاب ديگر
خاطرات فضل الله مهتدي معروف به «صبحي» است که کاتب مخصوص عبدالبهاء و سالهاي بسياري از محارم اسرار سران بهائيت بوده. وي مدتي به قصه گويي کودکان در راديوي ملي نیز مشغول بود. وي نیز از کساني بود که پس از مدتي از بهائيت بريد و خاطراتش را به چاپ رساند.
ما بهائي بوديم. در ابتدا بگويم كه بهائيان دو دسته اند:
دسته اي انسان هاي فريب خورده و ناآگاه كه به دام افتاده و غافلند و بهائيت يا به صورت موروثي به آنان رسيده و يا به علت عدم دانش كافي از دين و ديانت در دام آن افتاده و بهائيت را به عنوان ديني آمده از سوي خدا پذيرفته اند
اين گروه مثل ساير پيروان اديان ديگر خدا را پرستش مي كنند و بعضاً اعمال نيك و حسنه اي نيز دارند و به دعا و راز و نياز با خدا مي پردازند اما غافلان فريب خورده اي هستند كه بدون كوچكترين دليل قانع كننده اي ادعاي اربابان بهائيت را پذيرفته اند و باب و بها را پيامبران خدا و صاحب زمان مي دانند و بها را به اندازه خدا و گاهي فراتر از او پرستش مي كنند و به دستور خود بها با خدا ارتباط برقرار نمي كنند و نام بها را جايگزين كرده و از او طلب مغفرت مي كنند و همه دعا ونيايش و راز و نيازشان خطاب به بها و پسرش عبدالبهاست روزه و نمازي را كه آنها برايشان تعيين كرده اند به عنوان اعمال عبادي بجا مي آورند و
دسته دوم كساني هستند كه در رأس تشكيلات بهائي قرار دارند و از سياسي بودن اين فرقه آگاهي كامل دارند اما براي حفظ موقعيت هاي دنيوي ورياست و حاكميت بر يك عده ناآگاه حاضر به اعتراف نيستند و تا مي توانند از وجود پيروان فريب خورده سوءاستفاده كرده و از آنان هرگونه بهره اي بالأخص سياسي و اقتصادي مي برند و خانواده من از دسته اول يعني از فريب خوردگان بودند. پدر و مادرم از سادات و بسيار آرام و مهربان بودند، هرگز كلمه اي زشت بر زبانشان جاري نمي شد، آنان متأسفانه هميشه در حال عبادتهاي مخصوص بهائيان بودند واين عشق كور به آنها مجال تفكر نمي داد هميشه براي برگزاري جلسات تشكيلاتي در منزل به زحمت مي افتادند، آنهابا اينكه در چنين فضاي فكري آلوده اي زندگي كرده بودند پاكتر از ساير همكيشان خود بودند و ده فرزند خويش را از آلايش دنيا بر حذر مي داشتند،
ده فرزندي كه همه مردم شهر كوچكمان سنندج از آنان به نيكي ياد مي كردند و آبرومند و شريف و بي آزار در كنار مردم زندگي مي كردند. خانواده پرجمعيتي بوديم. پسرها و دختر ها ازدواج كرده و رفته بودند ومن كه به اصطلاح ته تغاري بودم با يكي از برادرانم كه دو سال از من بزرگتر بود و به سربازي مي رفت در خانه بوديم، پويا پسر همسايه ما كه چهار سال از من كوچكتر بود به خاطر جدائي پدر و مادرش با ما زندگي مي كرد.
پدر و مادر پويا بهائي بودند اما پدرش به قول و گفته خودش در اثر مطالعه كتابهاي اسلامي و اندكي تفكر به بطالت بهائيت پي برده بود و با اعلام تبري طرد شده بود، مادر پويا هم كه بهائي فريب خورده اي بود از پدر پويا جدا شد و به قزوين رفت، پدرش هم با زن مسلماني ازدواج كرد. پويا پدرو مادرم را خيلي دوست داشت و از اينكه با ما زندگي مي كرد احساس بدي نداشت، پدر و مادرم ديگر داشتند پير مي شدند، وجودشان را غنيمت مي دانستم و از صميم قلب آنها را مي پرستيدم و همه آرزوي من خدمت كردن به اين دو وجود نازنين بود. دلم مي خواست تمام زحمات گذشته آنها را جبران كنم.
دلم مي خواست هر آرزويي كه دارند برآورده كنم، با پدرم ساعتها زير درختان باغ حياط مي نشستيم و در باره مسائل مبهم افكارم گفتگو مي كرديم، مادرم دائم در حال كار كردن بود. نان مي پخت، غذا مي پخت و در فصلهاي مختلف مشغوليتهاي گوناگوني داشت. روزي نبود كه استراحت او را ببينم. به محض اينكه از كار فارغ مي شد به ديدن مريض ها مي رفت. از خانه ميوه و سيب زميني و نان و غذا برميداشت و سراغ فقرا مي رفت همه دوستش داشتند، وضع مالي ما بد نبود يعني من هيچ وقت طعم فقر را نچشيدم و ايام پر نشاط و پر از صميميتي را با خانواده گذراندم. در بين هيچ كدام از اهل فاميل اختلافي نبود. وقتي همه در خانه ما جمع مي شدند همسايه ها فكر مي كردند عروسي است. خيلي شلوغ مي شد و همه باهم قرار ميگذاشتند و باهم به خانه ما مي آمدند.
پدرو مادرم هر دو سيد بودند و ما بچه ها سيد طباطبائي به حساب مي آمديم. اما از زماني كه پدر بزرگ هايم بهائي شده بودند و بالطبع پدرو مادرم بهائي زاده محسوب مي شدند در واقع از اين افتخار بي نصيب بودند و اين نام گرانبها از آنان سلب شده بود. اما طبق عادت مادرم، پدرم را سيد صدا مي كرد.
خانه ما پنج كيلومتر از شهر فاصله داشت، دور و بر خانه پر از تپه و باغهاي سرسبز بود دشت روبه روي خانه هر سال در فصل بهار پر از شقايق مي شد و رودخانه اي كه از جلوي خانه ما مي گذشت به حدي از آب پر مي شد كه رفت و آمد به سختي انجام مي گرفت، خانه بزرگ ما دو حياط نسبتاً بزرگ داشت در يكي از آنها كارگاه تأسيساتي داشتيم و كارگر ها هميشه مشغول كار بودند، يك اتاق براي استراحت كارگرها داشت و يك باغ انگور و چندين درخت سيب و زردآلو كه صبح قبل از طلوع آفتاب پدرم در آن مشغول كار مي شد و از چاهي كه در همان حياط بود و موتور آبي داشت براي آبياري باغ و درختان حياط استفاده مي كرد در قسمتي از اين باغ برادرم يك استخر ساخته بود كه تقريباً سر پوشيده بود و تابستانها همه ما از آن استفاده مي كرديم.
در حياط بعدي ساختمان مسكوني در وسط حياط واقع بود كه با روكار سيمان سفيد خودنمائي مي كرد كوچكتر كه بودم اين خانه دوطبقه را بلندترين خانه مي دانستم. دور تا دور خانه پر از بوته هاي انگور بود كه بروي سقف آلاچيق ريخته شده بود و سرتاسر دور حياط را فراگرفته بود يك حوض كوچك در وسط حياط بود كه گاهي ماهي هاي قرمز به زيبائي آن مي افزودند و چهار گوشه اين حوض را درختان پر شاخ و برگ گيلاس و آلبالو گردو و زرد آلو حلقه زده بود. كف اين حياط موزائيك بودو گلهاي هميشه بهاري هم داشتيم كه به زينت حياط خانه ما افزوده بود. انگورهاي آويخته از درختان مو و گيلاسهاي پيوندي سرخ و آلبالوهاي رسيده، آن خانه را به بهشتي تبديل كرده بود كه هرلحظه اش براي من الهام بخش و روح افزا بود.
دور تادور خانه پر از پنجره بود. دلباز و روشن از هر پنجره اي كه بيرون را نگاه مي كرديم با چشم انداز زيبائي مواجه مي شديم دقيقاً مثل تابلوهاي نقاشي. سگ دست آموزي داشتيم كه براي غريبه ها پارس مي كرد اما دوست تك تك اعضأ خانواده و فاميل بود او از بچگي مرا تا مدرسه بدرقه مي كرد و برمي گشت، اهلي بود و حرف ما را مي فهميد. وقتي مرد همه گريه كرديم و او را در كنار تپه اي به خاك سپرديم.
بيشتر حيوانات را در حياط خانه داشتيم از خرگوش و گربه و مرغ و خروس هاي شاخ دار و چيني گرفته تا اسب و روباه كه براي مدتي از آنها نگه داري مي كرديم.
هر جمعه همه باهم به صحراهاي اطراف خانه مي رفتيم و اكثر مواقع همراه مهمانهايمان براي چيدن توت فرنگي و زالزالك و تمشك به باغهاي اطراف خانه مي رفتيم. مردم با ما مهربان بودند و همه از ما با روي باز استقبال مي كردند. ميز پينگ پنگي در يكي از اتاقهاي طبقه پائين قرارداده بوديم كه گاهي همسايه ها و دوست و آشنا مي آمدند و به بازي مي پرداختند، خانه پررفت و آمدي داشتيم.
در چنين خانه اي و با چنين فضائي وقتي هنوز هر واژه معني همان واژه را برايم داشت و هر پديده اي به همان اندازه برايم جالب و جذاب بود كه حقيقت درونش را بروز مي داد وقتي هنوز زمستان، زمستان بود و تابستان، تابستان شانزده بهار را پشت سر گذاشته بودم از مدرسه برگشتم و طبق معمول روي زيباي مادرم را بوسيدم و از اينكه تغذيه خوبي براي زنگ تفريحم گذاشته بود از او تشكر كردم. پنيرهائي كه او درست مي كرد زبانزد بود گاهي در مدرسه روي لقمه هاي مادرم قيمت مي گذاشتند، مامان گفت چه خبر از مدرسه؟ گفتم هيچي مامان طبق معمول همه رفتند براي نماز جماعت ولي من نرفتم.
راستي مامان چرا ما نماز جماعت نداريم؟ مامان طبق آموخته هاي طوطي وار خود گفت نماز جماعت يعني تظاهر به نماز ما نيازي به تظاهر نداريم. شعار قشنگي بود، رفتم توي اتاقم و بعد از عوض كردن لباسها دويدم توي حياط، پدرم شاخه هاي اضافي موها را مي چيد ،
گفتم سلام بابا خسته نباشي،
گفت: سلامت باشي دخترم آمدي؟
- آره آمدم، بابا ميشه بگيد چطور شد پدربزرگم بهائي شد؟
- چرا نمي شه بابا، حالا چي شده مگه؟
- هيچي معلم پرورشي پرسيد چطور شد كه شما بهائي شديد؟
گفتم پدر بزرگم بهائي شد.
گفت: چرا پدربزرگت بهائي شد؟
بابا گفت: اصلاً باهاش حرف نزن، بحث نكن، بگو تفتيش عقايد ممنوع!
نمي دانستم تفتيش عقايد يعني چه؟! گفتم تفتيش عقايد يعني چه بابا؟
گفت: يعني پرس وجو كردن از عقايد ديگران ممنوع.
گفتم: خوب چرا؟ مگه چه اشكالي دارد كه پرس وجو كند؟
گفت دستور تشكيلاته، ما نبايد حرفي راجع به دين بزنيم.
گفتم ولي قبل از انقلاب خيلي تبليغ مي كرديم حالا چرا بايد بگوئيم تفتيش عقايد ممنوع؟
گفت: آخر قبل از انقلاب از طرف دولت اجازه هرگونه فعاليت و تبليغي را داشتيم ولي حالا دولت اجازه نمي دهد.
گفتم مگر دين ما بايد تابع دولت باشد؟ مگر ما دين مستقلي نداريم؟ پس در هر زمان بايد طبق دستورات دين عمل كنيم نه دستورات دولت.
گفت: يكي از دستورات دين ما تابعيت قانون است ما بايد تابع قانون باشيم.
گفتم: پس ديگر چرا اينجا مانديم برويم تهران زندگي كنيم مگر تشكيلات ما را براي تبليغات به اينجا نفرستاده؟
گفت: فرستاده ما در اينجا مهاجر باشيم تا همه با بهائيت آشنائي پيدا كنند.
ديگر با او بحث نكردم حس كردم خسته شده با اينكه ضد و نقيض حرف ميزد اگر مي خواستم خيلي سؤال كنم جواب درستي نمي شنيدم.
اما با خود گفتم در هر حال ما مخفيانه مشغول تبليغ هستيم اگر تابع دولت بودن جزو دستورات ديني ماست بايد واقعاً ديگر تبليغ نمي كرديم نه اينكه در خفا به تبليغ بپردازيم و اظهار وجود كنيم.
تاب بزرگي در قسمتي از حياط داشتيم رفتم و طبق معمول روي تاب نشستم و با سرعت به تاب دادن خود پرداختم. وقتي اوج مي گرفتم گوئي آسمان را حس مي كردم و ديگر باره كه باز مي گشتم تا اوجي بالاتر و بهتر را امتحان كنم در انديشه پرواز واقعي بودم پروازي كه مرا بالاتر از دنياي دور و برم ببرد و هيچ نقطه مجهولي ذهنم را مغشوش نكند.
به همه چيز اشراف داشته باشم و هيچ چيز برايم مبهم و غير قابل حل نباشد لحظه اي بعد كه پدرم نزديكم آمد و به چيدن شاخ و برگ اضافي موهاي اين قسمت حياط مشغول شد پرسيدم: بابا اسرائيل چرا فلسطين را آزاد نمي كند؟ چرا اصلاً آنجا را اشغال كرده؟
بابا گفت: آخر فلسطيني ها حكومت داري نمي دانند يعني از برقراري يك حكومت مستقل عاجزند. گفتم: چرا؟ گفت: چون مسلمانند. گفتم: مگر حكومت كشور ما اسلامي نيست؟ گفت: براي همين برقرار نمي ماند و بزودي از هم مي پاشد. گفتم: بابا اينها را از كجا مي دانيد؟ گفت: از پيش گوئي هاي حضرت بهاءاله است.
فهميدم طبق معمول تشكيلات يك سري حرفها را به خورد جامعه خود داده و پدرم هم طوطي وار به تكرار آنها پرداخته است. نمي دانستم علت اين همه تنفر و اين همه دشمني تشكيلات با اسلام چه بود؟
و چرا حكومتهاي يهودي و مسيحي را قبول داشتند. با خودم گفتم درحالي كه ما معتقديم كه اسلام دين جامع و كاملي است كه پس از مسيحيت آمده و حال هم وقت آن به پايان رسيده و منسوخ شده پس چرا اسلام هم مثل ساير اديان گذشته برايمان قابل احترام نيست و حتي مي گويند مسلمان ها قادر به حكومت داري نيستند؟! اما يهودي ها و مسيحي ها كه زمان بيشتري از ظهور نبوتشان مي گذرد قادر به چنين كاري هستند؟
دوچرخه ام را سوار شدم و بعد از چند دور زدن دور حياط از حياط خارج شده و راه طولاني يك جاده خاكي را كه به باغهاي يكي از همسايه ها مي رسيد طي كردم. نزديك غروب بود و هوا كم كم خنك مي شد. يعني نزديك غروب بود از نظر همسايه ها دوچرخه سواري براي دختري كه ديگر بالغ شده بود كار زياد درستي نبود اما همه مي دانستند كه من از بچگي شباهتي به دختر ها نداشتم و هميشه از درختان توت و زالزالك بالا مي رفتم و همراه برادرهايم و دوستان آنها هميشه به تير اندازي و ماهي گيري و شكار مشغول بودم. هيچ چيز نمي توانست آزادي مرا از من بگيرد و من هر كاري را كه فكر مي كردم درست است انجام مي دادم و از اينكه ديگران در باره ام چه قضاوتي مي كنند هراسي نداشتم.
نرسيده به باغ دخترهاي همسايه كه دوستانم بودند برايم دست تكان مي دادند بالأخره به آنها رسيدم و دوچرخه را به درختي تكيه دادم و به كنار آنها رفتم. آنها مشغول چيدن زرد آلو بودند و جعبه هاي زرد آلو را پر مي كردند و رويش برگ مي ريختند و براي فروش آماده مي كردند به آنها خسته نباشيد گفتم. كمي با دخترها شوخي كردم و زردآلوهاي له شده را به سمتشان پرتاب كرده بعد مشغول كمك كردن شدم. مادر بچه ها گفت شوهرم گفته اگه رها دو چرخه سواري نمي كرد او را براي نريمان مي گرفتم. گفتم من كه وقت ازدواجم نيست گفت چرا مگه چند سالته؟ گفتم هر چند سال كه باشم از نشمين و نقشين كه كوچكترم چرا اينها راشوهر نمي دهيد؟ نشمين گفت ما اگر زندان نيافتاده بوديم تا بحال بچه دار هم شده بوديم. اين دو خواهر تحت تأثير تبليغات غلط گروهكهاي ضدانقلاب داخل جريانهاي سياسي شده و به دو سال حبس محكوم شده بودند. نقشين گفت تو به ما چه كار داري زن نريمان مي شوي؟
گفتم: ما بهائي هستيم شما كه مي دانيد با مسلمانها ازدواج نمي كنيم، نقشين گفت: مگر بهائي با مسلمان چه فرقي دارد و من كه طبق دستور تشكيلات ياد گرفته بودم چطور به تبليغ بپردازم كلمه به كلمه حرفهائي را كه از 6 سالگي تا آن روز ياد گرفته بودم به زبان آوردم و بهائيت را يك دين آمده از سوي خدا معرفي كردم اينجا ديگر نمي گفتم تفتيش عقايد ممنوع ! چون خطري مرا تهديد نمي كرد و اين دقيقاً سياست تشكيلات بود.
نشمين آهي كشيد و گفت شما هم مثل ما اسير يك عده سياستمدار قدرت طلب شده ايد. (منظورش گروهك هاي ضدانقلاب بود) كدام دين؟ مگر در قرآن نيامده كه پيامبر اسلام آخرين پيامبر خداست؟
چند دقيقه بعد نريمان و پدرش كه بالاتر كار مي كردند به ما پيوستند. به آنها سلام كردم، پدر بچه ها خيلي خوش برخورد و مهربان بود مرد چهل و پنج ساله اي كه هميشه چهره اش متبسم بود با لبخند هميشگي خود با من احوال پرسي كرد و گفت تو باز با دوچرخه امدي؟ گفتم: پس اين همه راه را پياده مي آمدم؟ گفت: پس ما آدم نيستيم اين همه راه را پياده مي آئيم و پياده بر مي گرديم؟ گفتم: اگر دوچرخه داشتيد كه پياده نمي آمديد.
همه خنديدند. چند سال پيش نريمان هم كلاس من بود در مدرسه ما دختر و پسر باهم بودند. نريمان درسش نسبت به من ضعيف تر بود اما من و پرويز شاگرد اول كلاسمان بوديم و او با پرويز رقابت مي كرد. من و پرويز همه نمراتمان مثل هم بود و جوايزي كه مي گرفتيم مثل هم بود.
نريمان پرسيد پرويز را نديدي؟ گفتم: نه، امروز خبري از او نبود. پدر بچه ها گفت: بابا دختر تو ديگر بزرگ شدي گذشت آن وقت ها كه هم كلاس بوديد، پرويز ديگر براي چه به خانه شما مي آيد؟ گفتم: مي آيد با پويا و بهمن پينگ پنگ بازي مي كند، نريمان گفت: پرويز كه خودش نمي رود خودشان مي روند دنبالش، گفتم: پرويز پسر خوبي است او جاي برادر من است، نريمان سرش را پائين انداخت و گفت: كدام برادر به خواهرش نظر دارد؟
در جا خشكم زد از نريمان گفتن اين حرف خيلي بعيد بود و از پرويز هم چنين جسارتي خيلي بعيد به نظر مي رسيد.
گفتم: چه نظري؟ نريمان ديگر حرفي نزد و خودش را با كار سرگرم نمود. آن روز گذشت و من ديگر نسبت به حركات پرويز حساس شده بودم من دقيقاً مثل يك دوست پسر با او رفتار مي كردم و واقعاً گاهي فراموش مي كردم كه دخترم. صميميتي كه با او داشتم مثل صميميتم با برادرم بود.
او چهار شانه و قد بلند بود و هيچ كس باورش نمي شد كه همكلاس من باشد. اما يك سال از من بزرگتر بود و يك سال دير تر به مدرسه رفته بود خيلي فهميده، مؤدب و تقريباً خجالتي بود. بيشتر اوقات درب حياط ما باز بود و هركس كه ما را مي شناخت خيلي راحت وارد باغ مي شد اما به قول نريمان او هيچ وقت نمي آمد تا اينكه برادرم به دنبالش مي رفت و او را مي آورد.
دائم در اين فكر بودم آيا پرويز حرفي به نريمان زده است؟ از رفتارش كه نمي شد چيزي فهميد. مطمئن بودم نريمان بي جهت اين حرف را نزده اما اين افكار باعث نمي شد كه تغييري در رفتارم دهم.
مثل سابق با او رفتار مي كردم و دلم نمي خواست حركتي از او سر بزند كه مجبور شوم با او طور ديگري رفتار كنم و اين رابطه دوستانه از بين برود. او پسر متفكري بود و مطمئن بودم موفقيتهاي زيادي در زندگي كسب مي كند من هم مرتب مشغول مطالعه رمانهاي خارجي بودم و هر مطلبي كه برايم جالب بود براي او هم مي گفتم.
با تشکر از Mohsen1001 دوست نازنین و دیگر دوستان آگاه وخوبم
من مطلب بالا رو خوندم و فهمیدم که اینا مسلمانن (یه فرقه از مسلمانان)فقط یه بابایی به اسم بها رو خیلی قبول دارند.وطوری که گفتید تا حدی اونو میپرستن؟
پس مشرکن, چون معنای شرک رو همه بهتر از من میدونن!واقعا این تفکرات دراین برهه زمان تاسف انگیزه, وفقط یه دلیل داره و همون هم که اشاره کردید
مگر منظور خاصی داشته باشن, که اونم قابل قبول نیست..
به بزرگی خود خدا قسم انسان از این حرکات بعضی پیروان حضرت محمد(ص) پیامبر اسلام, شرمش میگیره که افکاری در حد زمان خور پیامبر دارن این از اینها اونم از اون وهابی ها یا گروه های تند روی سنی که شرق و غرب مارو گرفتن.مگر علی(ع) این ولی مظلوم یا اولادش(سلام الله علیه)چه کاری جز سفارش اعتدال در زندگی انسان و همه زمینه ها داشتن؟ الان میفهمم که میگن :خدایا ظهور حضرت ولیعصر(عج) را برسان.منظورشون چیه!
پیام حکم قتل خود شنفتن مرا خوشتر بود, از یک تملق به نزد مردمان سفله گفتن!
اگر علاقه مند به تحقيق بيشتر در اين زمينه هستيد ، در وبسايت محقق و مورخ ارجمند آقاي عبدالله شهبازي چندين مقاله عالي و مستند وجود دارد که به طور مفصل به اين موضوع پرداخته است.
آدرس :
چند ماه گذشت چند روز قبل از آغاز سال تحصيلي پرويز جلوي خانه ما ظاهر شد و من كه طبق معمول در حياط نشسته و مشغول مطالعه كتاب بودم دويدم و تعارف كردم كه به داخل بيايد او وارد شد، درحالي كه هر دو دستش داخل جيب كاپشن اش بود آرام آرام خود را به پدرم نزديك كرده و با او سرگرم سلام و احوال پرسي شد متوجه شدم حالش گرفته، خيلي غمگين به نظر مي رسيد حس كردم چيزي مي خواهد بگويد،
گفتم: چيزي شده؟ پرويز گفت: نه چطور مگه؟ گفتم: خيلي گرفته اي، گفت دارم از اينجا مي روم. با تعجب پرسيدم كجا؟ گفت مي خواهم بروم تهران خانه عموم، قرار است در آنجا هم كار كنم هم درس بخوانم، منم كمي حالم گرفت ولي خيلي برايم مهم نبود، گفتم، خوب حالا چرا ناراحتي؟ مگر قرار است كه ديگر بر نگردي؟ گفت، نه ناراحت نيستم ولي به اين زودي نمي توانم برگردم. گفتم: اي بابا مگر تهران كجاست؟ مي تواني روزهاي پنجشنبه بيائي و جمعه برگردي. گفت: نه تا آخر سال بر نمي گردم بايد كار كنم (باز هم براي من خيلي مهم نبود) پرسيدم: حالا چه كاري هست؟ گفت: عمويم كارخانه توليد شامپو دارد قرار است بروم پيش او، گفتم: اگر حقوق خوبي داشته باشد مي ارزد فقط به درست لطمه نزني. پدرم گفت: تا جواني كار كن پسرم ولي درس هم بخوان درس خيلي مهم است. پرويز با احترام گفت: چشم آقا. پرويز كتابي را كه در دست من بود از من گرفت و پشت جلدش را نگاه كرد و گفت: چه كتابي است؟ گفتم: رمانه، داستان زندگي ون گوگ نوشته رومن رولان، خوانديش؟ پرويز گفت: نه نخواندم كتاب خوبي است؟ گفتم خيلي عالي است محشر است واقعاً به آدم شور زندگي مي دهد، سراغ مادر و برادرم را گرفت گفتم: مامان خوابيده بهمن هم هنوز نيامده گفت: پس من مي روم دوباره بر مي گردم آمده بودم خداحافظي كنم. از پدر خدا حافظي كرد و از او فاصله گرفت و چند برگ زرد و نارنجي كند و به آنها خيره شد و بعد از كمي مكث به من گفت: من ممكنه خيلي دير برگردم گفتم چرا؟ مگه داري ميري خارج؟ آهي كشيد و از درب حياط خارج شد دوباره برگشت و براي اولين بار نگاه عميقي به من كرد و گفت: فردا كه رفتم يك چيزي لاي آجرهاي كارگاه برايت گذاشتم بگرد و پيدايش كن، فهميدم اين مطلب فقط به من و او مربوط مي شود گفتم: چرا آنجا؟ به خودم نمي دهي؟ گفت: نمي شود گفتم: از لاي كدام آجر؟
ديوار باغ كه ديوار كارخانه هم بود تقريباً خيلي طويل بود اشاره اي به سمت دروازه بزرگ كارخانه كرد و گفت: همين سمت و بعد رفت. برگشتم و با خود گفتم بالأخره اتفاقي كه نبايد بيفتد افتاد، اي كاش آنقدر بزرگ و فهميده بود كه مي توانست حرف دلش را پنهان كند او كه مي داند امكان ازدواج با من نيست. با اين حال باز هم برايم زياد اهميت نداشت.
با اين كه سن زيادي نداشتم مسائلي كه مربوط به عشق و عاشقي و روابط پنهان دختر و پسر مي شد برايم بچگانه و كوچك جلوه مي كرد. كتابهائي كه در اين باره خوانده بودم به من آموخته بود كه نبايد سرنوشت خود را با افكار كوچك و محدود تغيير دهم به دنبال چيز ديگري بودم چيزي كه روحم را ارضأ كند و از كوته فكري و ساده انديشي برهاند، چيزي كه به من عزت دهد، اوجم دهد و مرا از خود و خدا را از من راضي كند.
در آن طبيعت زيباي عاشقانه فقط به خدا مي انديشيدم و يقين داشتم كه وجود عظيمش، وجود مقدس و مهربانش از من چيزي مي خواهد، مي دانستم كه در اين دنيا مأموريتي دارم و سخت در پي آن مأموريت بودم. اين فكر مختص خودم نبود، فكر مي كردم هر شخص عاطل و باطلي هم در اين دنيا وظيفه اي دارد كه شايد كوتاهي كرده و به وظيفه اش عمل نمي نمايد. اما حتم داشتم كه بيهوده به دنيا نيامده ام.
« نـامۀ پنهـان»
حرفي كه پرويز زد كمي افكارم را به هم ريخت و در مطالعه ام خلل ايجاد كرد كتاب را بستم و به خانه رفتم. مادرم از خواب بيدار شده بود و چاي دم مي كرد با اينكه رو به پيري مي رفت اما به حدي با بچه ها صميمي بود كه هيچ كدام چيزي از او پنهان نمي كرديم. خودش هميشه با دست به قفسه سينه اش مي زد و مي گفت اينجا مخزن رازهاست. به او گفتم: مامان پرويز آمده بود و مي گفت مي خواهم بروم تهران كار كنم.
گفت: پس درسش چي؟ گفتم، درس هم مي خواند. عمويش كارخانه شامپو دارد. گفت: موفق باشد. گفتم: آمده بود خداحافظي كند شما خواب بودي بهمن هم نبود قرار شد شب دوباره برگردد بعد از كمي مكث دوباره گفتم: مامان! پرويز يه جوري بود، خيلي حالش گرفته بود انگار به اجبار مي رفت انگار مي رود كه ديگر بر نگردد. مامان فوري گفت: واي خدا نكنه. گفتم: موقع رفتن به من گفت يه چيزي لابلاي آجرهاي ديوار كارگاه برايت گذاشته ام بعد از رفتنم برش دار، مامان كمي فكر كرد و گفت: چرا لاي آجرها؟ لاي آجر كه چيزي جا نمي شود، گفتم: نمي دانم حتماً نامه است.
خنديد و گفت: حتماً عاشق شده و درحالي كه با يك سيني كوچك براي پدرم چاي مي برد از اتاق خارج شد و به مسخره گفت ديوانه ها، از پنجره اتاق، خانه پرويز ديده مي شد رفتم سمت پنجره بعد از اينكه پرده كركره را بالا زدم كنار پنجره نشستم و به خانه كوچك آنها خيره شدم، هيچ هيجاني نداشت چون مطمئن بودم بين من و او هر چه باشد در همين حد باقي مي ماند او مسلمان است و من بهائي در ضمن من هيچ علاقه اي نداشتم كه با او ازدواج كنم. مرد رؤياهاي من كسي بود كه از لحاظ علم و دانش خيلي برتر از من باشد تا بتوانم به كمك او پيشرفت كنم، معلومات بيشتري كسب كنم و به موفقيتهاي بيشتري برسم.
بالأخره شب شد و پرويز به خانه ما آمد پويا خيلي با او شوخي مي كرد مرتب با او كشتي مي گرفت تا او را سر حال بياورد او خيلي ساكت تر از قبل شده بود. چاي و ميوه آوردم فقط يك قاچ سيب خورد و انگار كه فضاي خانه برايش تنگ باشد تحمل نشستن نداشت با همگي ما خدا حافظي كرد و رفت.
اشتياق زيادي براي خواندن نامه اش نداشتم شايد هم نامه نبود و مثلاً يك يادگاري كوچك يا چيزي از زمان كودكي كه ياد آور گذشته هاست. اما بيشتر فكر مي كردم كه نامه اي پر از الفاظ عاشقانه باشد با اين حال فرداي آن شب نزديك ظهر بود رفتم سمت دروازه كارگاه اما در بين آن همه آجر من كجا را بايد مي گشتم و چطور چيزي را كه او پنهان كرده بود پيدا مي كردم؟ مدتي گشتم و ديگر داشتم كلافه مي شدم، از دست پرويز عصباني بودم اين چه كاري بود؟ چقدر بچگانه و احمقانه، اگر كسي مرا مي ديد كه لابه لاي آجرها را مي گردم چه مي گفت؟
تقريباً سر تا سر ديوار را تا جائي كه قدم مي رسيد نگاه كردم. بالاخره متوجه شدم كاغذ سفيدي دقيقاً زير يكي از آجر هاي سر نبش ديوار ديده مي شود به زحمت آن را خارج كردم و براي اينكه راحت تر بتوانم آن را بخوانم به داخل حياط آمدم روي تاب نشستم و كاغد تا شده را باز كردم با خط زيباي شكسته نوشته بود:
سلام ... در وراي قلبم همواره زمزمه شگفتي به خود مي خواندم و حيرت و ناباوري بر جانم مستولي است من نه آن درخت تنومندم كه توان استقامتم باشد و نه آن نيلو فر پاك كه از رواق بلند عشق بالا بتواند رفت، مي روم تا عدم وجودم را هرگز واقف نشوم، مي روم تا خورشيد بتابد و در پشت سياهي ابر خود خواهي من به اسارت نماند، رها باشد و بتابد به هر آنجا كه دوست مي دارد و هر آنجا كه بايد با او گرم و روشن شود رها باش رها. . .
مثل پرنده اي در دور دست افق دور از دسترس در پهنه بلند آسمان، پرواز كن در اوج، كه زمين از آن تو نيست نداي قلبم مرا به سوي تو مي خواند افسوس كه آسمان رقيب سرسختي است. مي دانم كه به تو نخواهم رسيد پس مي روم تا كسي به اشفتگي درونم پي نبرد مي روم تا رسوا نشوم و غرورم زير لگدهاي بي رحم سايه بان تو كه روزي خواهد آمد و تو را با خود خواهد برد، له نشود. مي روم تا شرمنده محبتهاي پدر خوب و مادر مهربان و بهمن عزيز نباشم مي روم كه حق نمك به جا آورده باشم.
رها خواهش مي كنم قدر خودت را بدان، تو پر از شور و شوق زندگي هستي تو فوق العاده اي، مگذار حوادث كور زمان تو را ببلعد. مرا ببخش كه نامه را به خودت ندادم ، مي دانم كه از نظر تو اين حرفها به دردلاي جرز ديوار مي خورد، هميشه محكم باش.