کاربرد بناهای تخت‌جمشيد

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه‌ي مباحث مرتبط با تاريخ ايران به بحث بپردازيد

مدیران انجمن: رونین, شوراي نظارت

ارسال پست
Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 3051
تاریخ عضویت: یک‌شنبه ۷ اسفند ۱۳۸۴, ۳:۴۵ ق.ظ
سپاس‌های ارسالی: 351 بار
سپاس‌های دریافتی: 1579 بار
تماس:

کاربرد بناهای تخت‌جمشيد

پست توسط Dr.Akhavan »

  بناهای تخت‌ 



تخت‌جمشيد در دل استان فارس، يعني ميهن هخامنشيان، بنا شده است. داريوش بزرگ در حدود 518 ق.م. صخره بزرگي را در حدود شمال غرب كوه مهر (= كوه رحمت) برگزيد تا كوشك شاهانه‌اي بر روي آن بنا نهد، وي و پسرش خشيارشا، و پسرزاده‌اش اردشير يكم، بناهاي با شكوه تخت‌جمشيد را بر آن‌جا بنا كردند. بر اين نكته بايد تأكيد كرد كه هدف داريوش بزرگ از ساختن اين كوشك در سرزمين فارس، ساختن يك پايتخت اداري و سياسي نبوده، زيرا كه اين مكان از مركز دولت دور بوده، بلكه مي‌خواسته است مركزي براي تشريقات ايراني درست كند. ارنست هرتسفلد Ernst Herzfeld كه در سالهاي 1930 در تخت‌جمشيد حفاري مي‌كرد، گفته است: «چنان مي‌نمايد كه تخت‌جمشيد جايي بوده است كه به علت‌هاي تاريخي و علايقي ريشه‌دار در زادگاه دودمان هخامنشي ساخته شده و نگهباني گشته و تنها در مواقع برگزاري مراسم و تشريفاتي خاص از آن استفاده مي‌شده است» بسياري از محققان معتقدند كه تخت‌جمشيد تنها براي برگزاري جشن نوروز، كه هم عيدي شاهي و هم جشني ديني و هم آييني ملي بود، به كار مي‌رفت. استاد و. لنتس W. Lentz استدلال كرده است كه داريوش بزرگ جايگاه و جهات اين كوشك را بر طبق محاسبات نجومي ساخته است و محور تابش خورشيد به هنگام دميدن، در روزهاي معيني از سال با محورهاي عرضي و طولي تخت‌جمشيد رابطه مي‌يابد. از سوي ديگر كارل نيلندر Carl Nylanderمعتقد است كه شواهدي براي برگزاري جشن نوروز در تخت‌جمشيد در دست نيست و كالمير Peter Calmeyer نقوش تخت‌جمشيد و متون يوناني را مقايسه كرده و به همان نتيجه رسيده است. عده‌اي هم با توجه به اسناد ديواني و كاربرد برخي از بناها (مثلاً حرمسرا) و وسعت كاخ‌ها وهزينه گزافي كه بر سر ساخت آن‌ها به كار رفته است، تخت‌جمشيد را مركزي سياسي و ادراي و بازرگاني مي‌دانند كه تناسبي با آيين‌هاي مذهبي نداشته است. اما حقيقت آن است كه اسناد ديواني، هزينه‌هاي كارگري و سازندگي و نقش‌تراشي و نيز رفت‌و‌آمدهاي پيك‌ها و مأموران دولتي در تخت‌جمشيد همه به زماني تعلق دارند كه داريوش و خشيارشا و اردشير آن‌جا را بنا مي‌كرده‌اند يعني فعاليت ساختماني در آنجا زياد بوده است. وجود جشن نوروز در زمان هخامنشي هم از شواهدي ثابت مي‌شود (مثلاً وجود جشن مهرگان، زيرا كه در نوروز درست آغاز سال و در مهرگان درست ميانه سال را جشن مي‌گرفته‌اند، ايجاد تقويم اوستايي، كه شامل جشن‌ها منجمله نوروز مي‌بوده‌ ـ در دوره هخامنشي و نيز وجود دعاي مخصوص زرتشتي بسيار كهن براي نوروز، كه با اعتقادات هخامنشيان پيوند ناگسستني دارد). از سوي ديگر در زمان ساساني نيز با آن‌‌‌كه استخر‌ـ جانشين پارسه‌ـ محل اصلي ساسانيان و جايگاه مذهبي و برگزاري آيين‌هاي دولتي (مثلاً تاجگذاري) بود، هيچ ‌گونه مركزيت سياسي نداشت. با اين دلايل جشن ما هنوز نظريه آييني‌ بودن تخت‌جمشيد را مرجح مي‌دانيم .



صفّه‌ پارسه


تخت‌جمشيد بر روي صفّه‌اي بنا شده است كه كمي بيشتر از يكصدوبيست‌ وپنج‌هزار متر مربع وسعت دارد. خود صفه برفراز و متكي به صخره‌اي است كه از سمت شرق پشت به كوه‌ مهر (= كوه رحمت) داده است و از شمال و جنوب و مغرب در درون جلگه مرودشت پيش رفته و شكل آن را مي‌توان يك چهار ضلعي دانست كه ابعاد آن تقريباً چنين است: 455 متر در جبهه غربي، 300 متر در طرف شمالي، 430 متر در سوي شرقي و 390 متر در سمت جنوبي كتيبه برزگ داريوش بر ديوار جبهه جنوبي تخت، صريحاً گواهي مي‌دهد كه در اين مكان هيچ بنايي قبل از وي موجود نبوده است.

كارهاي ساختماني تخت‌جمشيد بفرمان داريوش بزرگ در حدود 518 ق.م آغاز شد. اول از همه مي‌بايست اين تخت بسيار بزرگ را براي برآوردن كوشك شاهي آماده سازند: بخش بزرگي از يك دامنه نامنظم سنگي را مطابق نقشه معماران، تا ارتفاع معيني كه مورد نظرشان بود، تراشيدند و كوتاه و صاف كردند و گوديها را با خاك و تخته‌سنگ‌هاي گران انباشتند، و قسمتي از نماي صفه را از صخره طبيعي تراشيدند و بخشي ديگر را با تخته‌سنگ‌هاي كثيرالاضلاع كوه پيكري كه بدون ملاط بر هم گذاشتند برآوردند و براي آن‌كه اين سنگ‌هاي بزرگ بر هم استوار بمانند آن‌ها را با بست‌هاي دم چلچله‌اي آهني به هم پيوستند و روي بست‌ها را با سرب پوشانيدند (اين بست‌هاي فلزي را دزدان و سنگ‌ربايان كنده و برده‌اند؛ تنها تعداد كمي از آن‌ها را بر جاي مانده‌اند). اين تخته سنگ‌ها يا از سنگ آهكي خاكستري رنگي است كه از كوه و تپه‌هاي اطراف صفه استخراج مي‌شده و يا سنگ‌هاي آهكي سياهي شبيه به مرمر است كه از كانهاي مجدآباد در 40 كيلومتري غرب تخت‌جمشيد مي‌آورده‌اند. خرده سنگ‌ها و سنگ‌هاي بي‌مصرف حاصل از تراش و تسطيح صخره را نيز به درون گودها ريختند. شايد در همين زمان بوده است كه با آب انبار بزرگ چاه مانندي در سنگ صخره و در دامنه كوه‌ مهر (= كوه رحمت) به عمق 24 متر كندند.

پس از چند سال، صاف كردن صخره طبيعي و پر كردن گودي‌ها به پايان رسيد و تخت هموار گشت. آن‌گاه شروع به برآوردن شالوده بناها كردند و در همان زمان دستگاه آب دَركُني تخت‌جمشيد را ساختند بدين معني كه در دامنه آن قسمت از كوه رحمت كه مشرف بر تخت است آبراهه‌هايي كندند و يا درست كردند، و سر اين آبراهه‌ها را در يك خندق بزرگ و پهن، كه در پشت ديوار شرقي تخت كنده بودند، گذاشتند تا آب باران كوهستان از راه آن خندق به جويبارهايي در جنوب و شمال صفه راه يابد و به دَر رَوَد. بدين‌گونه خطر ويراني بناهاي روي تخت‌ ناشي از سيلاب جاري از كوهستان از ميان رفت، اما بعدها كه اين خندق پُر شد آب باران كوهستان قسمت اعظم برج و باروي شرقي را كند و به درون محوطه كاخ‌ها ريخت و آن‌ها را انباشت، تا اين كه در هفتاد سال گذشته؛ باستان‌شناسان اين خاك‌ها را بيرون ريختند و چهره بناها را دوباره روشن ساختند. بر روي خود صفه، آبراهه‌هاي زيرزميني كنده‌اند كه از ميان حياط و كاخ‌ها مي‌گذشت و آب باران سقف‌ها از راه ناودان‌هايي كه مانند لوله بخاري و با آجر و ملاط قير در درون ديوارهاي ستبر خشتي تعبيه كرده بودند، وارد آبراهه‌هاي زيرزميني مي‌شد و از زير ديوار جنوبي به دشت و خندقي در آن جا مي‌رسيد. هنوز قسمت‌هايي از اين آبراه‌هاي زيرزميني و ناودان‌هاي درون ديوارها را در گوشه‌و‌كنار تخت‌جمشيد مي‌توان يافت. هم اكنون نيز آب باران‌هاي شديد زمستاني از اين آبراه‌ها به در مي‌رود.


میراث تاريخی

" مقام تخت جمشید در تاریخ" بسیار والا است.نه تنها یکی از تخت گاه های دوره هخامنشی و مرکزی تشریفاتی و اداری و اقتصادی بشمار می رفته است بلکه سر مشقی برای هنر ملل بعدی هم گشته است .خاطره " گنج خانه نبشته های آن – که در آتش سوزی اسکندری به سختی گزند دید- تا قرنها در ذهن ایرانیان ماند و بعد استخر و نقش رستم را به تبعیت از آن ساختند و پرداختند. پادشاهان محلی فارس از تخت جمشید برای رهایی از یوغ مقدونیان الهام می جستند. ساسانیان بدان احترام می نهادند وپاپک و دو پسرش اردشیر و شاپور نقش خود را با سوزن در دیوار شمالی تالار حرمسرا کندند وشاپور سکانشاه دو کتیبه از خود درتـَچَرَ باقی گذارد . معماران و هنرمندان ساسانی تزئینات و خصایص هنری و معماری تخت جمشید را تقلید کرده اند ( مثلا ً در درگاه های فیروزآباد، درپلکان کنگاور، درنقش هدیه پردازان و نجبای سنگتراشی بزرگ شاپوریکم در بیشاپور، در ستونهای سنگی کاخی در بیشارپور در شیار ستونهای گچی شیز ( تخت سلیمان آذربایجان ). اینگونه تقلید در خارج از ایران هم راه یافته است و حتی در تزئینات و طرحهای آلروپل آتن ها هم رد پایش مشخص است. در هنر تاکسیلا وهندِ و بلخ در دوره یونانگرائی تأ ثیر مستقیم ستونها و تزئینات تخت جمشیدی روشن است چنانکه حتی مظهر ملت و دولت هند، که ستون سرنات باشد، نیز تقلیدی از ستونهای تخت جمشیدی است. در دوره اسلامی توجه خاصی به تخت جمشید داشته اند و بایکسان دانستن جمشید وسلیمان، بناهایش را به سلیمان هم نسبت داده و حالت تقدسی برایشان قایل بوده اند، چنانکه خاک تخت جمشید را توتیای چشم می دانستند و مردم خاکها را می شستند تا " درمیان آن توتیاء هندی یابند کی داروی چشم راشاید ". در دوره اول اسلامی مقداری از ستونها و زیر ستونها و درگاه های تخت جمشید را به استخر بردند تا با آنها مسجد جامع استخر را بسازند که مسعودی به دقت توصیف کرده است و آثارش هنوز بر جاست. دیلمیان تخت جمشید را ساخته نیاکان خود می دانستند و عضدوالدوله در قصری که بنام پسرش ابو نصر در شیراز ساخت، مقداری از درو ارگاه های کاخ داریوش بزرگ ( تـَچَرَ ) را بدانجا برد و کارگذارد. هم چنین تخت جمشید با جلب توجه مسافران اروپائی از ۱۴۷۰به بعد و شرح و قرحهای آنها از آن، خیلی زود شهرتی عالمگیر برای ایران باستان در جهان غرب به ارمغان آورد و نوشته های بسیاری وقف توصیف آن آثار وشناخت هنر ایرانی گردید. از راه همین توصیفات بود که خط میخی شناخته شد وراز خواندنش کشف گردید. نفوذ تخت جمشید در معماری چهل ستون ( که حتی نامش را هم از تخت جمشید آن زمان ــ" چهل منار" ــ گرفته است ) بخوبی آشکاراست، و نیز در آثار دوره قاجاریه – حتی در قالی و پرده بافی – بخوبی راه یافته است. در دوره معاصر، ساختمانهائی چون بانک ملی ایران و اداره کل شهربانی کشور را مستقیما ً به تقلید تخت جمشید ساخته اند و نقوش تخت جمشیدی آراینده قالی ها، پرده ها، ظروف فلزی، نقاشی و معماری گشته است.


وجه تسميه پارسه

در دوره هخامنشيان از چند شهر به عنوان مركز اداري و سياسي كشور استفاده مي‌شد. از شهرهاي بابل و شوش بيشتر در فصل زمستان و از شهر همدان در فصل تابستان استفاده مي‌كردند. افزون بر سه شهر ياد شده، دو شهر پاسارگاد و تخت‌جمشيد يا پارسه از مراكز بسيار مهم اداري و حكومتي بودند كه از جنبه آييني، مذهبي، تشريفاتي نيز اهميتي خاص داشتند چنان كه آرامگاه برخي از پادشاهان هخامنشي در اين دو شهر اخير ساخته شد و آثاري از بعضي از آن‌ها باقي است.
نام درست و اصلي مجموعه مشهور به تخت‌جمشيد و سكونتگاه واقع در نزديك آن، «پارسه» بود. اين نام از اسم قوم پارس ـ كه هخامنشيان رهبري آن را بر عهده داشتند ـ و ايالت يا استاني كه بسياري از آنان در آن اقامت گزيده بودند، يعني ايالت فارس يا پارس گرفته شده بود، در سنگ نبشته خشايارشا كه بر درگاه ورودي تخت موسوم به «دروازه ملل» و نيز در بعضي لوحه‌هاي عيلامي كه از محل ساختمان خزانه و باروي تخت‌جمشيد به دست آمده، به تخت‌جمشيد با عنوان «پارسه» اشاره شده است. يونانيان اين شهر را «پرسپوليس » مي‌ناميدند. اين نام از طريق آنان به ساير كشورهاي اروپايي راه يافت.
پس از ويراني تخت‌‌جمشيد و از بين رفتن بسياري از اسناد مدون و سنگ نوشته‌ها، نام «پارسه» نيز از زبان‌ها افتاد، چنان كه بر اساس اسناد و كتيبه‌هاي موجود، مجموعه تخت‌جمشيد را در دوره ساسانيان «صدستون» مي‌ناميدند. آنان نام صدستون را نه براي تالار صدستون ـ يكي از تالارهاي تخت‌جمشيد ـ بلكه براي مجموعه تخت‌‌جمشيد يا پارسه به كار مي‌بردند.
مجموعه پارسه را در دوران پس از اسلام تا دوره قاجار «چهل ستون» و «چهل منار» نيز مي‌خواندند، زيرا اسناد مدون كافي از دوره هخامنشي در دسترسشان نبود و خطوط مورد استفاده در دوره هخامنشي را كه در برخي سنگ‌نوشته‌ها ديده مي‌شد، نمي‌توانستند بخوانند. در دوران پس از اسلام افزون براينگونه نام‌ها از نام «تخت‌جمشيد» يا «قصر جمشيد» نيز براي ناميدن شهر پارسه استفاده مي‌كردند زيرا بر اساس برخي آثار مدون و اساطير ايراني، شخصي به نام جمشيد، يكي از پادشاهان اسطوره‌اي ـ مذهبي دوران اساطيري ايران بود كه بر اساس برخي روايات مذهبي و اسطوره ها نزديك به هزار سال سلطنت كرد و قدرت، شكوه و توانايي فوق‌العاده‌اي داشت. به اين سبب مردم كه از تاريخ بناي «پارسه» و بنيان‌گذاري آن اطلاعي نداشتند، گمان مي‌كردند كه بناهاي باعظمت آن، جايگاه و بارگاه جمشيد شاه اسطوره‌اي كه وجود او را تاريخي و واقعي مي‌دانستند بوده است و به همين دليل آنجا را‌ «تخت‌جمشيد» مي‌ناميدند. گفته‌اند قديمي‌ترين منبعي كه در آن، شهر پارسه به جمشيد شاه نسبت داده شده است كتابي به نام «عجايب نامه» متعلق به اواخر قرن ششم هجري است. در اين كتاب به پارسه با نام «قصر جمشيد» اشاره شده است.

پلكان‌ ورودي اصلی

راه ورود به صفه، يك جفت پلكان قرينه است كه در ديوار غربي نزديك به گوشه شمالي تعبيه كرده‌اند. در اين‌جا، جلو ديوار، محوطه‌اي به طول 5/10 متر و پهناي 7 متر را به اندازه 10 سانتي‌متر از سطح دشت بالاتر آورده و با سنگ‌هاي بزرگ و نيك تراشيده فرش كرده‌اند، و در امتداد اضلاع كوتاهتر آن دو رديف پلكان بالا آورده‌اند. هر پلكان، 63 پله دارد و به پاگردي وسيع منتهي مي شود، سپس يك صدوهشتاد درجه پيچيده و در جهت مخالف رديف نخستين، 48 پله ديگر مي‌خورد و در ارتفاع نزديك به دوازده متري زمين به روي صفه مي‌رسد. پس هر پلكان بر روي هم 111 پله و هر پله 90/6 متر طول، 38 سانتي‌متر عرض و 10 سانتي‌متر بلندي دارد. ارتفاع اين پله‌ها به قدري كم است كه اگر بخواهند، مي‌توانند سواره ازآن‌ها بالا و پايين روند. در هنگامي كه از تخت‌جمشيد پاسباني نمي‌شده، حيوانات باركش از آن‌ها بالا و پايين مي‌رفته‌اند. اما اين كه معروف است علت كوتاه گرفتن آن‌ها براي اين بوده كه سواران بتوانند به بالاي صفه روند، اشتباهي عاميانه است و هيچ دليلي براي آن وجود ندارد. برعكس، به نظر مي‌آيد كه در ايران باستان با اسپ به درون كاخ شاهي رفتن ممنوع بوده است و نشانه خوار داشتن بارگاه فرمانروا به شمار مي‌آمد . پهن بودن پله‌ها و كوتاه بودن ارتفاع آن‌ها به گمان ما براي آن بوده است كه عده بسيار زيادي از بزرگان اداري و سپاهي مملكت بتوانند به آساني، هم گروه و گفت‌وگوكنان از آن‌ها بالا روند، درست به همان‌گونه كه اين بزرگان بر پلكان‌هاي آپادانا و كاخ مركزي نقش شده‌اند. نبايد از ياد برد كه بسياري از اين نجبا و ريش‌سپيدان بي گمان سالخورده و توان باخته بوده‌اند.

بعضي از محققان بر آن‌اند كه به هنگام برگزاري جشن‌هاي ملي، بزرگان پارسي و ايراني از طريق پلكان دست راستي بالا مي رفته‌اند و نجباي قبايل ديگر از پلكان دست چپي.

كناره پلكان‌ها داراي جان‌پناهي از كنگره‌هاي چهار پله‌اي شكيل بوده است كه برخي از آن‌ها هنوز برجايند. هر كنگره 64 سانتي‌متر ارتفاع داشته و در جبهه پهنش طاقچه‌اي مستطيل شكل در آورده بودند. به نظر مي‌آيد كه اين كنگره‌ها نمودار و مظهر دژهاي پارسيان و فرورفتگي وسط آن‌ها نمايانگر دروازه دژها بوده است. در بالا، ميان دو سر پلكان و «دروازه ملل»، يك جلوخان كوچك وجود داشته است.

سنگ‌هاي آهكي كه در ساختن اين پلكان توأمان به كار رفته نامنظم و بسيار بزرگ‌اند و بي ملاط بر روي هم چيده شده و با بست‌هاي تقريباً مستطيل شكل به هم پيوند خورده‌اند. اين بست‌ها و كار تراش سنگ‌ها بيشتر خصوصيات دوره خشيارشا را نشان مي‌دهد و از اين جهت بسيار متحمل است كه پلكان بزرگ توأمان ساخته خشيارشا بوده باشد . از هر تخته سنگي چهار يا پنج پله در آورده‌اند و بسياري از پله‌ها بر اثر عبور و مرور مردمان و گزند آب‌ وهوا ساييده شده و يا شكستگي پيدا كرده است؛ بيشتر اين آسيب‌ها را متخصصان ايتاليايي و ايراني در دهه 50 تعمير كرده‌اند.

پلکان ورودی دوره داریوش

در جبهه غربي تخت و نزديك به گوشه شمالي آن، پلكان مضاعف دوجانبه‌اي درست كرده‌اند كه مدخل عمده كوشك به شمار مي‌رود. اما چون ساختن چنين پلكان عظيمي بي‌گمان سال‌هاي زيادي زمان مي‌خواسته ناچار بايد قبول كرد كه مدخل تخت‌جمشيد در اصل نه در شمال غربي بلكه در جاي ديگري بوده است. دلايل فراوان و قانع‌كننده‌اي نشان مي‌دهد كه مدخل اصلي در جنوب صفه بوده است و بعد از داريوش و شايد در اواخر دوره هخامنشي، آن را متروك گذارده و جايش را پر كرده‌اند

نزديك به جايي كه «مدخل اصلي» فرض مي‌شود،‌ كمي رو به جنوب، تخته‌سنگي به بزرگي 20/7 و پهناي 05/2 متر در جبهه جنوبي كار گذارده‌اند كه به چهار قسمت تقسيم شده و در هر قسمت كتيبه‌اي به خط ميخي كنده‌اند. دو كتيبه سمت چپ (غربي) به خط و زبان پارسي نوشته شده است و سومي به عيلامي و چهارمي (شرقي) به بابلي. اين كتيبه‌ها هم سند بناي تخت‌جمشيد است و هم نمايشگر اخلاق و روحيات سازنده آن و به ويژه نشانه احترامي است كه وي براي پارسيان و كارهاي آنان قائل بوده. در اين جا ترجمه كتيبه‌ها را مي آوريم.

نخستين متن فارسي باستان

اهورا مزداي بزرگ كه مَهِسْتِ (بزرگترين) خدايان (است)، او داريوش را شاه آفريد، وي را پادشاهي بخشيد، به خواست اهورمزدا داريوش پادشاه است. گويد داريوش شاه: اين كشور پارس‌ ـ كه اهورمزدايم به من سپرد، كه زيبا، خوب اسپ و نيك مردم است ـ به خواست اهورمزدا من، داريوش شاه، از ديگري نمي‌ترسد.

گويد داريوش شاه: چنان باد كه مرا اهورمزدا و بَغان (=‌ ايزدان) دوره شاهي پشتيباني دهند! و اين سرزمين را اهورمزدا از سپاه (دشمن)، از سال بد و از(ديو) دروغ بپاياد! بدين سرزمين سپاه (دشمن)، بد سالي (ديو) دروغ مياد! اين را من از اهورمزدا با ايزدان خاندان شاهي به نماز خواستارم، باشد كه اهورمزدا و ايزدان خاندان شاهي اين خواهشم را برآورند.


متن فارسي باستان


من (هستم) داريوش شاه بزرگ، شاه شاهان، شاه كشورهاي بسيار، پسر ويشتاسپه، يك هخامنشي. گويد داريوش شاه: اين است كشورهايي كه به خواست اهورمزدا، من به ياري اين مردم پارس از آن خود كرده‌ام، كه بيم من به دلشان نشست، و مرا باج آوردند: عيلام، ماد، بابل، عربستان، سوريه، مصر، ارمنستان، كاپادوكيه، لوديه، ايونيه، يونانياني كه در جزايرند، و كشورهايي كه آن سوي دريا‌(ي اژه)‌اند، ساگارتيا، خراسان، سيستان، هرات، بلخ، سغد، خوارزم، ناحيه صدگاو، رخج، هند شمال غربي، گندارا، ناحيه سكاها، مكران.

گويد داريوش شاه: اگر تو چنين مي‌انديشي«چنان باد كه از ديگري نترسم»، اين قوم پارسي را بپاي؛ اگر قوم پارسي پائيده شوند، اهورا بركت جاوداني بر اين قوم (دودمان) ارزاني خواهد داشت.

در نوشته سومي كه به عيلامي است، از ساخته‌شدن ارگ پارسه سخن رفته است:

«… چونان كه بر بالاي اين‌جا، اين دژ (= كوشك) ساخته آمد، پيش از آن در اين‌جا دژي ساخته نشده بود؛ به خواست اهورمزدا اين ارگ را من ساختم. اهورمزدا و ديگر ايزدان را اراده بر آن بود كه اين ارگ ساخته شود؛ پس من آن را برآوردم، و آن را ايمن و زيبا و كافي ساختم، چنان كه دلخوام بود.» و «داريوش شاه گويد: چنان باد كه اهورمزدا به ديگر ايزدان مرا بپايند! و نيز اين ارگ را؛ و گذشته از اين، مباد آن‌كه هر آن‌چه در اين‌جا برپاي كرده شده و به چنگ بدخواه و بدانديش افتد!»

نبشته چهارمي به زبان بابلي است:

بزرگ است اهورمزدا، كه مَهِستْ خدايان است، كه آسمان و زمين را آفريده، كه مردمي را آفريده و شادي را براي مردم آفريده كه بر آن (زمين) مي زيند؛ كه داريوش را شاه كرده، و به وي در اين جهان فراخ يك شهرياري بخشيده كه داراي سرزمين‌هاي بسيار است ]همچون[ پارس، ماد و ديگر كشورها با زبان‌هاي گونه‌گون؛ هم كوهستاني و هم هامون؛ هم اين سوي دريا و هم آن‌سويش؛ هم اين بر بيابان و هم آنورش.

گويد داريوش شاه: اين‌هايند مردماني كه آن‌چه در اين‌جا به تأييد اهورمزدا كرده آمده است، انجام داده‌اند، درست به همان گونه كه فرمانشان دادم: پارس و ماد، و ديگر بوم‌ها كه مردمانش زبان گونه‌گون دارند، هم كوهستان و هم هامون دارند، هم اين سوي دريايند و هم آن سويش، هم اين بربيابانند و هم آنورش. هر آن‌چه كرده‌ام به پشتيباني اهورمزدا بوده است. چنان باد كه اهورمزدا و ديگر ايزدان مرا بپايند. و آن‌چه را كه بنا مي‌كنم.
ارسال پست

بازگشت به “تاريخ ايران”