قهرمانان نيروي هوايي
مدیران انجمن: moh-597, شوراي نظارت, مديران هوافضا

- پست: 1102
- تاریخ عضویت: جمعه ۳۱ فروردین ۱۳۸۶, ۶:۱۰ ب.ظ
- محل اقامت: ارومیه
- سپاسهای ارسالی: 12686 بار
- سپاسهای دریافتی: 11782 بار
- تماس:
روز نوزدهم!
نوزدهم!
شجاع تر از سهیلیان توی هوانیروز نبود. جداً نبود. وقتی می خواست پرواز کند، کسی جرأت نمی کرد همراهش برود. روزی که شهید شد، یادم نیست چطور شده بود، ولی دنبال کمک خلبان می گشت. به داوودزاده گفت: "بیا بشین بریم." گفت: "من کمک تو نیستم، با کس دیگه ام."
عصبانی شد. همان طور که طرف هلی کوپتر می رفت، گفت: "عراقی انداختند توی جاده آسفالت، دارن میان. چه وقت این حرفاست؟ پا شو راه بیفت."
رفتند. روی هوا زده بودنشون، بالای سر تانک ها. هلی کوپتر تکه تکه شده بود. جنازه هایشان را هم وقتی آوردند، تکه تکه بود. جنازه که نه، یک دست، یک پا، روی هم یک نفر هم نمی شد.
روز نوزدهم جنگ بود. درست روز نوزدهم!
شجاع تر از سهیلیان توی هوانیروز نبود. جداً نبود. وقتی می خواست پرواز کند، کسی جرأت نمی کرد همراهش برود. روزی که شهید شد، یادم نیست چطور شده بود، ولی دنبال کمک خلبان می گشت. به داوودزاده گفت: "بیا بشین بریم." گفت: "من کمک تو نیستم، با کس دیگه ام."
عصبانی شد. همان طور که طرف هلی کوپتر می رفت، گفت: "عراقی انداختند توی جاده آسفالت، دارن میان. چه وقت این حرفاست؟ پا شو راه بیفت."
رفتند. روی هوا زده بودنشون، بالای سر تانک ها. هلی کوپتر تکه تکه شده بود. جنازه هایشان را هم وقتی آوردند، تکه تکه بود. جنازه که نه، یک دست، یک پا، روی هم یک نفر هم نمی شد.
روز نوزدهم جنگ بود. درست روز نوزدهم!

- پست: 1102
- تاریخ عضویت: جمعه ۳۱ فروردین ۱۳۸۶, ۶:۱۰ ب.ظ
- محل اقامت: ارومیه
- سپاسهای ارسالی: 12686 بار
- سپاسهای دریافتی: 11782 بار
- تماس:
علی اکبر شیرودی
علی اکبر شیرودی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]

- پست: 830
- تاریخ عضویت: شنبه ۲ تیر ۱۳۸۶, ۱۱:۴۷ ب.ظ
- محل اقامت: باختران
- سپاسهای ارسالی: 309 بار
- سپاسهای دریافتی: 2025 بار
- تماس:
الان ما هرچه ازادي داريم مديون افسران نيرو هوايي ارتش هستيم بدون انها ما الان کرمانشاهي ها وديگر استان هاي غربي ايران بايد عربي حرف مي زديم

خدا همه شان را با پيامبر اسلام محشور بگرداندآرمان نوشته شده:کاش الان هم تو همون دوران طلايي بوديم که ترکيه و عراقي
که الان و سال هاي جنگ ادعاهاي زيادي داشتن اون وقت ها
حتي جرات چپ نگاه کردن به ايران رو هم نداشتن. ياد شهيدان
گرامي.


- پست: 1189
- تاریخ عضویت: دوشنبه ۱ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۵۸ ق.ظ
- سپاسهای ارسالی: 16928 بار
- سپاسهای دریافتی: 4259 بار
خلبانان نيروى هوايى ارتش كه اغلب افراد تحصيلكرده و آگاهى هستند در دو تحول انقلاب و جنگ نقش برجسته اى از خود نشان دادند. پيوستن دسته جمعى و آشكار آنان به صف انقلاب در بهمن ۵۷ نمونه اى از اين پيشتازى بود. اعتراض كادر نيروى هوايى و ايجاد تنش در پادگان نيروى هوايى نقطه عطفى شد كه به قيام ۲۲ بهمن و سرنگونى سلطنت انجاميد. خلبان هاى اين نيرو گرچه اغلب قبل از انقلاب در آمريكا دوره ديده بودند بعد از انقلاب خدمات زيادى به كشور كردند. گرچه پس از انقلاب همواره ما به لحاظ لجستيكى دچار كمبود بوديم و آنان نياز به تجهيز آخرين تكنولوژى داشتند كه بخش عمده اش وارداتى بود كه با مشكل روبه رو بود، آنان در جنگ بسيارى از بن بست ها را گشودند و همواره حامى رزمندگان در زمان هاى بحرانى بودند.
[External Link Removed for Guests]
خلبان شهيد على اكبر شيرودى
هشتم ارديبهشت ماه سال ۱۳۶۰: شب خبر دادند كه تانك هاى عراقى به سمت قره بلاغ دشت ذهاب در حركتند. تانك ها مى توانستند با هدف گرفتن مراكز تجمع و انبارهاى تداركات و تسليحات يا مناطق مسكونى خسارات زيادى وارد كنند. طبيعى بود آمادگى رزمى براى مقابله با اين تهاجم ناگهانى كار دشوارى بود. در اين نبرد عموماً آرپى جى زن ها وارد مى شدند ولى چه بسا تعدادى نيرو نيز از دست مى رفت. خبر به شيرودى رسيد، او كه همواره آماده جنگيدن بود تصميم گرفت به مقابله برخيزد. شب را بيدار ماند و با خداى خويش خلوت كرد. كسى نفهميد آن شب او چه راز و نيازى داشت. نماز صبح را خواند و لباس خلبانى پوشيد. وسايل شخصى اش را كنارى نهاد و هليكوپترش را به پرواز درآورد. دقايقى بعد چندين تانك دشمن توسط وى منهدم شد، مانورهاى او برفراز تانك ها و زره پوش ها آنها را سراسيمه كرده بود. هركدام به سويى مى گريختند تا از تيررس او مصون مانند. سرانجام هليكوپتر وى مورد اصابت گلوله هاى دشمن قرار گرفت و سقوط كرد. پيكر او عاشقانه در خون غلتيد.
قبل از اين او ۴۰ بار دچار سانحه شده بود. ۳۰۰ بار هليكوپترش مورد اصابت گلوله قرار گرفته بود. در آن صبحدم بهارى او درحالى به ديار ديگر شتافت كه ركورد بالاترين ساعت پرواز جنگى در جهان را كسب كرده بود. در حالى كه تنها ۳۷ بهار از عمر او مى گذشت.
شيرودى در دى ماه ۱۳۳۴ در قريه «بالاشيرود» در حومه تنكابن متولد شد. او را على اكبر ناميدند. پدرش كشاورز مهربان، زحمتكش و پاكدلى بود و كودك خود را با دسترنج پاك خود بزرگ كرد. على اكبر تا سوم دبيرستان در مدرسه روستاى مجاور تحصيل نمود و براى ادامه تحصيل عازم تهران شد. گرچه با مشكلات مالى روبه رو بود ولى حاضر بود با درآمد ناچيز زندگى كند اما در تهران بماند چرا كه در اينجا با برخى فعاليت هاى سياسى، مذهبى آشنا شده بود. عده اى به او پيشنهاد مى كردند كه وارد ارتش شود. پس از اتمام تحصيلات متوسطه در سال ۱۳۵۱ وارد ارتش شد و پس از طى دوره مقدماتى خلبانى به پادگان هوانيروز اصفهان منتقل شد تا خلبانى كارآمد و لايق باشد. دوره خلبانى هليكوپتر كبرا را نيز با موفقيت گذراند و با درجه «ستوان يارى» فارغ التحصيل شد. پس از گذراندن دوره مقدماتى خلبانى در دوران آموزش با مسائل خريد اسلحه جنگى از خارج كشور بيشتر آشنا شد. اطلاعات لازم را در اختيار افراد مطمئن و روحانيون قرار داد زمانى كه راهپيمايى مردم در خيابان ها شروع شد وى از اولين ارتشيانى بود كه به صفوف مردم پيوست. زمانى كه امام خمينى به سربازان توصيه كرد از فرمان مافوق سرپيچى كرده و ارتش را ترك كنند، او هم پادگان را ترك كرد و اقدام به تشكيل گروه چريكى كرد. پس از پيروزى انقلاب سرپرستى گروه گشت و حفاظت شهر كرمانشاه را بر عهده گرفت. شيرودى از بنيانگذاران كميته در كرمانشاه بود و با سپاه پاسداران نيز همكارى نزديك داشت. با شروع جنگ تحميلى پاكباخته خود را در خدمت دفاع از ميهن وقف كرد و ساعتى از جبهه فاصله نگرفت. سرانجام پس از ۲۷ ماه مبارزه عاشقانه به شهادت رسيد. شيرودى دو فرزند به نام هاى ابوذر و عادله از خود به يادگار نهاد.
او گرچه يك نظامى دوره ديده و برجسته بود و در منطق كلاسيك نظامى صرفاً اهداف و تاكتيك هاى نظامى بايستى مورد توجه فرد قرار گيرد اما او عشق به مردم و انسان دوستى را نيز در شيوه هاى نظامى اش لحاظ مى كرد. يكى از همكارانش خاطره اى از اين منش او دارد كه شنيدنى است: روزى هنگام عمليات اتومبيل بليزرى را كه در زير درخت پهناورى استتار شده بود شناسايى كرد و تصميم به انهدام آن گرفت. درجه و سرعت راكت را تنظيم كرد، دستور شليك راكت را سروان سهيليان دستيار شهيد شيرودى داد. اما ناگهان على اكبر فرمان هليكوپتر را گرفت و جهت پرواز را تغيير داد. پس از اينكه هليكوپتر را به محل امنى هدايت نمود، با دوربين مخصوص به سروان سهيليان كه از اين كار او متعجب شده بود، كودكى را نشان داد كه در نزديكى اتومبيل اشرار مشغول بازى بود. شيرودى دوباره پروازكرد و مسير را چنان تغيير داد كه ابتدا كودك از باد هليكوپتر ترسيده و فرار كند. تا آنان بتوانند براى انهدام اتومبيل اقدام نمايند. او زمانى كه مطمئن شد خطرى متوجه كودك نيست راكت را شليك كرد.
او در عين انسان دوستى و محبت براى دفاع از ميهن و دفع تجاوز از دشمن قاطع و جسور بود. روحيه اى مقاوم داشت و در هر شرايط ناگوارى هم خود را نمى باخت. يك روز از سرپل ذهاب اخبار نگران كننده اى رسيد حاكى از اينكه عراقى ها به سوى اين منطقه در حال پيشرفت اند. سه لشكر از نيروهاى عراقى در حال حركت به سمت سرپل ذهاب بودند. تانك ها پشت سر هم و به سرعت پيشروى مى كردند. نيروهاى ما در پادگان ابوذر مستقر بودند كه دستور عقب نشينى صادر شد. شيرودى از اين دستور برآشفته شد و گفت :«دشمن در سراسر مرزهاى ما در حال پيشرفت است. هر كجا كه او پيشروى كرد ما بايد عقب نشينى كنيم؟ نظر من اين است كه بمانيم و تا جايى كه امكان دارد مقاومت كنيم و مانع از پيشرفت آنها بشويم. بقيه هم موافقت كردند. مهمات گيرى هليكوپترها آغاز شد و خلبان ها بى درنگ به طرف عراقى ها پرواز كردند. موشك هاى تاو و رگبار توپ هاى هليكوپترهاى كبرا بر سر مهاجمان مى ريخت. تانك ها دور خودشان مى چرخيدند و با هم تصادف مى كردند. غافلگير شدند و بى هدف شليك مى كردند. سه روز نبرد شجاعانه خلبان شيرودى و دو خلبان ديگر و خدمه منجر به انهدام ۱۵ تانك و نيروهايشان شد و متجاوز را كيلومترها به عقب راند.
[External Link Removed for Guests]
• سرلشكر خلبان شهيد عباس بابايى
چهره اى مردانه داشت، بلندقامت بود با اندامى ورزيده. ساده چون پرستوهاى مهاجر. بلند پرواز چون عقاب. پاك بود و بى ريا. حتى لحظه اى خودنمايى و تظاهر نداشت. با هدفش عجين شده بود و اهل كسب نام و نان در قبال انجام وظيفه نبود. در سال ۱۳۲۹ در شهر قزوين ديده به جهان گشود. نامش را عباس گذاشتند. در دامن مادرى پرهيزگار پرورش يافت. دوره ابتدايى را در دبستان دهخدا و دوره متوسطه را در دبيرستان نظام وفاى قزوين گذراند. در حالى كه در رشته پزشكى پذيرفته شده بود، داوطلب تحصيل در دانشكده نيروى هوايى شد. بعد از گذراندن دوره مقدماتى به آمريكا رفت و دوره آموزش خلبانى را با موفقيت به پايان رساند. بعد از پيروزى انقلاب اسلامى در پايگاه هوايى اصفهان به خدمت پرداخت. سرانجام در سال ۱۳۶۶ به درجه سرتيپى مفتخر شد و به فرماندهى نيروى هوايى منصوب گرديد.
از خردسالى حال و هوايى ديگر داشت. بسيار ساده زندگى مى كرد، مادرش به ياد دارد: ما براى عباس پوشاك مناسب تهيه مى كرديم، اما او از پوشيدن آن پرهيز مى كرد و مى گفت نمى خواهم بهتر از هم كلاسى هايم لباس بپوشم ، تا جايى كه مسئولين مدرسه او را در ليست شاگردان بى بضاعت قرار داده بودند و قصد داشتند كه به او كمك مالى كنند. او اين ساده پوشى و ساده زيستى را در تمام طول زندگى خود حفظ كرد. در زمان جنگ با اينكه يك فرمانده بود ولى هميشه از لباس بسيجى استفاده مى كرد و موهاى خود را كوتاه نگه مى داشت. يكى از خصوصيات بارز شهيد بابايى اين بود كه از خودنمايى پرهيز مى كرد. هميشه دوست داشت ناشناس بماند و از آشنايان مى خواست كه او را به ديگران معرفى نكنند. اين سادگى و بى پيرايگى و ناشناس ماندن باعث مى شد بين او و كسانى كه با وى رو به رو مى شدند اتفاقات جالبى بيفتد.
يكى از دوستانش مى گفت: جهت هماهنگى عمليات من و يكى از همكاران و شهيد بابايى از اصفهان به شيراز مى رفتيم. در بين راه سربازى كه لباس نيروى هوايى بر تن داشت كنار جاده ايستاده بود. به دستور شهيد بابايى كه با همان لباس ساده هميشگى و سرتراشيده در صندلى عقب نشسته بود، او را سواركرديم. سرباز هم در صندلى عقب كنار او نشست. وقتى حركت كرديم سرباز از او پرسيد: داداش سربازى؟ عباس گفت بله. سرباز در حالى كه دستش را روى پاى بابايى مى زد گفت: دمت گرم كجا خدمت مى كنى؟ بابايى گفت: پايگاه هشتم اصفهان. سرباز گفت: مى گن اونجا فرمانده خيلى باحالى داره. خلاصه در طول راه با همان لهجه جاهلى با عباس صحبت و شوخى كرد. وقتى به پايگاه رسيديم، دم در به شهيد بابايى سلام نظامى دادند و احترام گذاشتند. سرباز كه فهميد در طول راه با فرمانده پايگاه هشتم شوخى مى كرده است، به شدت خجالت كشيد و در ماشين را بازكرد و بدون خداحافظى به داخل پايگاه رفت.
اين نوع برخوردها در طول فرماندهى شهيد بابايى بسيار پيش مى آمد. او هميشه آماده خدمت به ديگران بود و در سختى ها و مشكلات پيش قدم بود. در تمام مراحل زندگى سعى مى كرد زحمتى براى كسى به وجود نياورد.
يكى از درجه داران مى گويد: شبى از اصفهان به پايگاه مى رفتم، ساعت يك نيمه شب بود. نزديك پايگاه مردى را ديدم كه پياده به طرف پايگاه مى رود. كنار او كه رسيدم نگه داشتم تا او هم سوار شود، با كمال شگفتى ديدم فرمانده پايگاه ، شهيد بابايى است. به احترام او از ماشين پياده شدم و گفتم جناب سرهنگ اين وقت شب با پاى پياده در اين جاده چه مى كنيد؟ گفت كارم در اصفهان ديروقت تمام شد، نخواستم زنگ بزنم و راننده را بيداركنم. با شگفتى گفتم: جناب فرمانده مى دانيد چقدر پياده آمده ايد، از اصفهان تا پايگاه بيش از ۲۰ كيلومتر است. او لبخندى زد و گفت: طورى نيست برادر ما عادت داريم.
همسر شهيد: من و دوستانش هر سال به او اصرار مى كرديم به حج برويم. سرانجام در سال ۱۳۶۶ پذيرفت. ولى در روز مقرر در پاى پلكان هواپيما از سفر منصرف شد. هر چه به او اصرار كرديم نپذيرفت. مى گفت آنجا به من نياز دارند ولى قول مى دهم روز عيد قربان آنجا باشم، ما رفتيم و او ماند. ما به خانه خدا رفتيم و او به پيشگاه خدا ماند و آخرين ماموريت خود را هم با موفقيت انجام داد.
در ظهر روز عيد قربان عباس بابايى همان گونه كه پيش بينى كرده بود از ميان ما رفت. او در هنگام شهادت ۳۷ساله بود.
[External Link Removed for Guests]
• خلبان شهيد عباس دوران
روز ۳۱ تيرماه ۱۳۶۱ سه هواپيما كه هركدام دو سرنشين داشت ماموريت يافتند روى بغداد عملياتى انجام دهند. هدف آنها بمباران پالايشگاه بغداد، نيروگاه اتمى بغداد و پايگاه الرشيد يا ساختمان اجلاس در بغداد بود.
هواپيماى يك: عباس دوران _ منصور كاظميان
هواپيماى دو: اسكندرى _ باقرى
هواپيماى سه: توانگريان _ خسروشاهى
ماجراى اين ماموريت كه خلبان عباس دورانى در آن به شهادت رسيد از زبان همكار و همراهش منصور كاظميان خواندنى است:
«پنج و بيست و پنج دقيقه صبح از روى باند پايگاه همدان بلند شديم. حساب كرده بوديم سوخت مان همين قدر كفاف مى دهد كه از همدان برويم بغداد، ماموريت مان را انجام بدهيم و برگرديم. قبل از پرواز، دوران به من گفته بود كه «اگر اتفاقى افتاد و خواستى بپرى بيرون، من رو Eject نكن» ...توى مسير هم من ساكت بودم هم دوران. از پروازهاى قبلى مان اخلاقش دستم بود. خوشش نمى آمد كسى زياد حرف بزند. يكى دو بار گفته بود: « خوشم مى آد. هم ساكتى و كم حرف، هم نترس.» شايد خودش گفته بود من را هم پروازش بگذارند.
گذشته از اين كه خودم زياد اهل حرف نبودم، در آن اوضاع چيزى هم براى گفتن نداشتيم. بغض بيخ گلويم چسبيده بود و فقط سعى مى كردم مسير را از روى نقشه درست طى كنم. گاهى فقط به او مى گفتم كه به اين طرف بچرخد يا از اين سمت برود. مواظب بودم گشت هاى هوايى كار دستمان ندهند. هنوز تاريك بود، شهرهاى زير پايمان هنوز بيدار نشده بودند، فقط ريسه لامپ هاى خيابان و جاهاى عمومى روشن بود.
روى ايلام ارتفاع مان را تا ده پانزده مترى زمين پايين آورديم. سرعت را هم به ششصد مايل رسانديم، يعنى نهصد و پنجاه تا هزار كيلومتر، تا دشمن نتواند ما را در رادارش ببيند. از جنوب ايلام وارد مرز عراق شديم. فاصله ما با هواپيماى دو حدود دويست متر بود. داشتم آنها را نگاه مى كردم كه ديدم از زمين يك موشك به سمت آنها شليك شد. حدس زدم سام هفت باشد و به آنها نرسد، ولى به آنها گفتم مواظب باشند. حدسم درست بود. موشك كمى كه دنبال شان آمد، توى هوا منفجر شد.
دستگاهى هست به نام ECM كه به خلبان خبر مى دهد در ديد هواپيماى دشمن هست يا نه. از مرز كه رد شديم، روى ECM ديدم كه بغداد ما را روى رادارش مى بيند. به دوران گفتم، جواب نداد. هواپيماى دو هم همين پيغام را داد. دوران به شوخى گفت: «از اين پايين تر كه نمى شه پرواز كرد. مى خواين بريم زير زمين؟»
جاده بغداد- بصره را رها كرديم و به سمت شمال شرقى چرخيديم. ساعت شش و ده دقيقه روى آسمان بغداد بوديم. هوا هنوز تاريك بود، ولى ناگهان ديدم ده مايلى جنوب شرقى بغداد انگار شهر چراغانى شد، دو تا ديوار آتش جلومان درست كرده بودند. ديوار آتش اول را كه رد كرديم، دوران اشاره كرد به چراغ هاى نشان دهنده، گفت: «منصور، موتور راست هواپيما آتش گرفته.»
قاعده اين بود كه موتور راست را خاموش كنيم، ولى سرعتمان نبايد كم مى شد. گفتم: «چيزى نيست، از شهر رد بشيم خاموشش مى كنم.» اين آخرين حرفى بود كه بين ما رد و بدل شد.
ديوار آتش دوم را كه رد كرديم، دكل هاى پالايشگاه پيدا شد. موقعيتش نسبت به بغداد مثل موقعيت پالايشگاه تهران بود نسبت به تهران. از همان اطراف پالايشگاه شروع كردند به زدن. پدافندى كه ما را هدف گرفته بود، چهارلول پنجاه و هفت ميلى مترى بود. من خيلى خوب گلوله هايش را مى ديدم كه قوس برمى داشت و پشت هواپيما ضرب مى گرفت. از ECM ديدم كه موشك هاى سام شش و سام سه شان را رويمان قفل كرده اند. سعى كردم رادار پدافندشان را از كار بيندازم. رسيديم به پالايشگاه بغداد و بمب ريختيم. برگشتم ببينم چند تا به هدف خورده كه ديدم دم هواپيما تا جايى كه من نشسته ام، آتش گرفته. همان موقع لرزش خفيفى به جان هواپيما افتاد. دستگاه ها را نگاه كردم، درست بود. ولى هواپيما بدجورى داشت مى سوخت. بايد بيرون مى پريديم.
همه حرف هاى دوران براى نپريدنش در ذهنم مرور شد. او مرا خوب مى شناخت و مى دانست از ترس يا الكى بيرون نمى پرم. حالا هم فقط تاكيد كرده بود. به هر حال نمى توانستم بگذارم آنجا بماند. دستم به سمت دسته Eject دو نفره رفت و خواستم بگويم كه براى پريدن آماده باشد كه همه دستگاه ها جلوى چشمم سياه شد و هيچى نفهميدم.
صبح ۳۱ تيرماه ،۱۳۶۱ خلبان شهيد، عباس دوران، كه در تعداد پرواز جنگى در نيروى هوايى ركورد داشت و عراق، براى سرش جايزه تعيين كرده بود، پس از بمباران پالايشگاه بغداد، هواپيما را كه آتش گرفته بود به هتل محل برگزارى اجلاس سران غيرمتعهدها مى كوبد و بدين ترتيب با شهادت خود كارى كرد كه اجلاس سران غيرمتعهدها به علت فقدان امنيت در بغداد برگزار نشد. ديگر خلبان اين هواپيما، منصور كاظميان، به دست نيروهاى عراقى اسير شد. دوران در نامه هاى اين ماموريت، مقابل اسم پدافندهاى مختلفى كه عراق از كشورهاى اروپايى خريده بود، نوشته است: نود درصد احتمال برگشت نيست...
نوشته احسان رشيدى بنقل از روزنامه شرق
[External Link Removed for Guests]
خلبان شهيد على اكبر شيرودى
هشتم ارديبهشت ماه سال ۱۳۶۰: شب خبر دادند كه تانك هاى عراقى به سمت قره بلاغ دشت ذهاب در حركتند. تانك ها مى توانستند با هدف گرفتن مراكز تجمع و انبارهاى تداركات و تسليحات يا مناطق مسكونى خسارات زيادى وارد كنند. طبيعى بود آمادگى رزمى براى مقابله با اين تهاجم ناگهانى كار دشوارى بود. در اين نبرد عموماً آرپى جى زن ها وارد مى شدند ولى چه بسا تعدادى نيرو نيز از دست مى رفت. خبر به شيرودى رسيد، او كه همواره آماده جنگيدن بود تصميم گرفت به مقابله برخيزد. شب را بيدار ماند و با خداى خويش خلوت كرد. كسى نفهميد آن شب او چه راز و نيازى داشت. نماز صبح را خواند و لباس خلبانى پوشيد. وسايل شخصى اش را كنارى نهاد و هليكوپترش را به پرواز درآورد. دقايقى بعد چندين تانك دشمن توسط وى منهدم شد، مانورهاى او برفراز تانك ها و زره پوش ها آنها را سراسيمه كرده بود. هركدام به سويى مى گريختند تا از تيررس او مصون مانند. سرانجام هليكوپتر وى مورد اصابت گلوله هاى دشمن قرار گرفت و سقوط كرد. پيكر او عاشقانه در خون غلتيد.
قبل از اين او ۴۰ بار دچار سانحه شده بود. ۳۰۰ بار هليكوپترش مورد اصابت گلوله قرار گرفته بود. در آن صبحدم بهارى او درحالى به ديار ديگر شتافت كه ركورد بالاترين ساعت پرواز جنگى در جهان را كسب كرده بود. در حالى كه تنها ۳۷ بهار از عمر او مى گذشت.
شيرودى در دى ماه ۱۳۳۴ در قريه «بالاشيرود» در حومه تنكابن متولد شد. او را على اكبر ناميدند. پدرش كشاورز مهربان، زحمتكش و پاكدلى بود و كودك خود را با دسترنج پاك خود بزرگ كرد. على اكبر تا سوم دبيرستان در مدرسه روستاى مجاور تحصيل نمود و براى ادامه تحصيل عازم تهران شد. گرچه با مشكلات مالى روبه رو بود ولى حاضر بود با درآمد ناچيز زندگى كند اما در تهران بماند چرا كه در اينجا با برخى فعاليت هاى سياسى، مذهبى آشنا شده بود. عده اى به او پيشنهاد مى كردند كه وارد ارتش شود. پس از اتمام تحصيلات متوسطه در سال ۱۳۵۱ وارد ارتش شد و پس از طى دوره مقدماتى خلبانى به پادگان هوانيروز اصفهان منتقل شد تا خلبانى كارآمد و لايق باشد. دوره خلبانى هليكوپتر كبرا را نيز با موفقيت گذراند و با درجه «ستوان يارى» فارغ التحصيل شد. پس از گذراندن دوره مقدماتى خلبانى در دوران آموزش با مسائل خريد اسلحه جنگى از خارج كشور بيشتر آشنا شد. اطلاعات لازم را در اختيار افراد مطمئن و روحانيون قرار داد زمانى كه راهپيمايى مردم در خيابان ها شروع شد وى از اولين ارتشيانى بود كه به صفوف مردم پيوست. زمانى كه امام خمينى به سربازان توصيه كرد از فرمان مافوق سرپيچى كرده و ارتش را ترك كنند، او هم پادگان را ترك كرد و اقدام به تشكيل گروه چريكى كرد. پس از پيروزى انقلاب سرپرستى گروه گشت و حفاظت شهر كرمانشاه را بر عهده گرفت. شيرودى از بنيانگذاران كميته در كرمانشاه بود و با سپاه پاسداران نيز همكارى نزديك داشت. با شروع جنگ تحميلى پاكباخته خود را در خدمت دفاع از ميهن وقف كرد و ساعتى از جبهه فاصله نگرفت. سرانجام پس از ۲۷ ماه مبارزه عاشقانه به شهادت رسيد. شيرودى دو فرزند به نام هاى ابوذر و عادله از خود به يادگار نهاد.
او گرچه يك نظامى دوره ديده و برجسته بود و در منطق كلاسيك نظامى صرفاً اهداف و تاكتيك هاى نظامى بايستى مورد توجه فرد قرار گيرد اما او عشق به مردم و انسان دوستى را نيز در شيوه هاى نظامى اش لحاظ مى كرد. يكى از همكارانش خاطره اى از اين منش او دارد كه شنيدنى است: روزى هنگام عمليات اتومبيل بليزرى را كه در زير درخت پهناورى استتار شده بود شناسايى كرد و تصميم به انهدام آن گرفت. درجه و سرعت راكت را تنظيم كرد، دستور شليك راكت را سروان سهيليان دستيار شهيد شيرودى داد. اما ناگهان على اكبر فرمان هليكوپتر را گرفت و جهت پرواز را تغيير داد. پس از اينكه هليكوپتر را به محل امنى هدايت نمود، با دوربين مخصوص به سروان سهيليان كه از اين كار او متعجب شده بود، كودكى را نشان داد كه در نزديكى اتومبيل اشرار مشغول بازى بود. شيرودى دوباره پروازكرد و مسير را چنان تغيير داد كه ابتدا كودك از باد هليكوپتر ترسيده و فرار كند. تا آنان بتوانند براى انهدام اتومبيل اقدام نمايند. او زمانى كه مطمئن شد خطرى متوجه كودك نيست راكت را شليك كرد.
او در عين انسان دوستى و محبت براى دفاع از ميهن و دفع تجاوز از دشمن قاطع و جسور بود. روحيه اى مقاوم داشت و در هر شرايط ناگوارى هم خود را نمى باخت. يك روز از سرپل ذهاب اخبار نگران كننده اى رسيد حاكى از اينكه عراقى ها به سوى اين منطقه در حال پيشرفت اند. سه لشكر از نيروهاى عراقى در حال حركت به سمت سرپل ذهاب بودند. تانك ها پشت سر هم و به سرعت پيشروى مى كردند. نيروهاى ما در پادگان ابوذر مستقر بودند كه دستور عقب نشينى صادر شد. شيرودى از اين دستور برآشفته شد و گفت :«دشمن در سراسر مرزهاى ما در حال پيشرفت است. هر كجا كه او پيشروى كرد ما بايد عقب نشينى كنيم؟ نظر من اين است كه بمانيم و تا جايى كه امكان دارد مقاومت كنيم و مانع از پيشرفت آنها بشويم. بقيه هم موافقت كردند. مهمات گيرى هليكوپترها آغاز شد و خلبان ها بى درنگ به طرف عراقى ها پرواز كردند. موشك هاى تاو و رگبار توپ هاى هليكوپترهاى كبرا بر سر مهاجمان مى ريخت. تانك ها دور خودشان مى چرخيدند و با هم تصادف مى كردند. غافلگير شدند و بى هدف شليك مى كردند. سه روز نبرد شجاعانه خلبان شيرودى و دو خلبان ديگر و خدمه منجر به انهدام ۱۵ تانك و نيروهايشان شد و متجاوز را كيلومترها به عقب راند.
[External Link Removed for Guests]
• سرلشكر خلبان شهيد عباس بابايى
چهره اى مردانه داشت، بلندقامت بود با اندامى ورزيده. ساده چون پرستوهاى مهاجر. بلند پرواز چون عقاب. پاك بود و بى ريا. حتى لحظه اى خودنمايى و تظاهر نداشت. با هدفش عجين شده بود و اهل كسب نام و نان در قبال انجام وظيفه نبود. در سال ۱۳۲۹ در شهر قزوين ديده به جهان گشود. نامش را عباس گذاشتند. در دامن مادرى پرهيزگار پرورش يافت. دوره ابتدايى را در دبستان دهخدا و دوره متوسطه را در دبيرستان نظام وفاى قزوين گذراند. در حالى كه در رشته پزشكى پذيرفته شده بود، داوطلب تحصيل در دانشكده نيروى هوايى شد. بعد از گذراندن دوره مقدماتى به آمريكا رفت و دوره آموزش خلبانى را با موفقيت به پايان رساند. بعد از پيروزى انقلاب اسلامى در پايگاه هوايى اصفهان به خدمت پرداخت. سرانجام در سال ۱۳۶۶ به درجه سرتيپى مفتخر شد و به فرماندهى نيروى هوايى منصوب گرديد.
از خردسالى حال و هوايى ديگر داشت. بسيار ساده زندگى مى كرد، مادرش به ياد دارد: ما براى عباس پوشاك مناسب تهيه مى كرديم، اما او از پوشيدن آن پرهيز مى كرد و مى گفت نمى خواهم بهتر از هم كلاسى هايم لباس بپوشم ، تا جايى كه مسئولين مدرسه او را در ليست شاگردان بى بضاعت قرار داده بودند و قصد داشتند كه به او كمك مالى كنند. او اين ساده پوشى و ساده زيستى را در تمام طول زندگى خود حفظ كرد. در زمان جنگ با اينكه يك فرمانده بود ولى هميشه از لباس بسيجى استفاده مى كرد و موهاى خود را كوتاه نگه مى داشت. يكى از خصوصيات بارز شهيد بابايى اين بود كه از خودنمايى پرهيز مى كرد. هميشه دوست داشت ناشناس بماند و از آشنايان مى خواست كه او را به ديگران معرفى نكنند. اين سادگى و بى پيرايگى و ناشناس ماندن باعث مى شد بين او و كسانى كه با وى رو به رو مى شدند اتفاقات جالبى بيفتد.
يكى از دوستانش مى گفت: جهت هماهنگى عمليات من و يكى از همكاران و شهيد بابايى از اصفهان به شيراز مى رفتيم. در بين راه سربازى كه لباس نيروى هوايى بر تن داشت كنار جاده ايستاده بود. به دستور شهيد بابايى كه با همان لباس ساده هميشگى و سرتراشيده در صندلى عقب نشسته بود، او را سواركرديم. سرباز هم در صندلى عقب كنار او نشست. وقتى حركت كرديم سرباز از او پرسيد: داداش سربازى؟ عباس گفت بله. سرباز در حالى كه دستش را روى پاى بابايى مى زد گفت: دمت گرم كجا خدمت مى كنى؟ بابايى گفت: پايگاه هشتم اصفهان. سرباز گفت: مى گن اونجا فرمانده خيلى باحالى داره. خلاصه در طول راه با همان لهجه جاهلى با عباس صحبت و شوخى كرد. وقتى به پايگاه رسيديم، دم در به شهيد بابايى سلام نظامى دادند و احترام گذاشتند. سرباز كه فهميد در طول راه با فرمانده پايگاه هشتم شوخى مى كرده است، به شدت خجالت كشيد و در ماشين را بازكرد و بدون خداحافظى به داخل پايگاه رفت.
اين نوع برخوردها در طول فرماندهى شهيد بابايى بسيار پيش مى آمد. او هميشه آماده خدمت به ديگران بود و در سختى ها و مشكلات پيش قدم بود. در تمام مراحل زندگى سعى مى كرد زحمتى براى كسى به وجود نياورد.
يكى از درجه داران مى گويد: شبى از اصفهان به پايگاه مى رفتم، ساعت يك نيمه شب بود. نزديك پايگاه مردى را ديدم كه پياده به طرف پايگاه مى رود. كنار او كه رسيدم نگه داشتم تا او هم سوار شود، با كمال شگفتى ديدم فرمانده پايگاه ، شهيد بابايى است. به احترام او از ماشين پياده شدم و گفتم جناب سرهنگ اين وقت شب با پاى پياده در اين جاده چه مى كنيد؟ گفت كارم در اصفهان ديروقت تمام شد، نخواستم زنگ بزنم و راننده را بيداركنم. با شگفتى گفتم: جناب فرمانده مى دانيد چقدر پياده آمده ايد، از اصفهان تا پايگاه بيش از ۲۰ كيلومتر است. او لبخندى زد و گفت: طورى نيست برادر ما عادت داريم.
همسر شهيد: من و دوستانش هر سال به او اصرار مى كرديم به حج برويم. سرانجام در سال ۱۳۶۶ پذيرفت. ولى در روز مقرر در پاى پلكان هواپيما از سفر منصرف شد. هر چه به او اصرار كرديم نپذيرفت. مى گفت آنجا به من نياز دارند ولى قول مى دهم روز عيد قربان آنجا باشم، ما رفتيم و او ماند. ما به خانه خدا رفتيم و او به پيشگاه خدا ماند و آخرين ماموريت خود را هم با موفقيت انجام داد.
در ظهر روز عيد قربان عباس بابايى همان گونه كه پيش بينى كرده بود از ميان ما رفت. او در هنگام شهادت ۳۷ساله بود.
[External Link Removed for Guests]
• خلبان شهيد عباس دوران
روز ۳۱ تيرماه ۱۳۶۱ سه هواپيما كه هركدام دو سرنشين داشت ماموريت يافتند روى بغداد عملياتى انجام دهند. هدف آنها بمباران پالايشگاه بغداد، نيروگاه اتمى بغداد و پايگاه الرشيد يا ساختمان اجلاس در بغداد بود.
هواپيماى يك: عباس دوران _ منصور كاظميان
هواپيماى دو: اسكندرى _ باقرى
هواپيماى سه: توانگريان _ خسروشاهى
ماجراى اين ماموريت كه خلبان عباس دورانى در آن به شهادت رسيد از زبان همكار و همراهش منصور كاظميان خواندنى است:
«پنج و بيست و پنج دقيقه صبح از روى باند پايگاه همدان بلند شديم. حساب كرده بوديم سوخت مان همين قدر كفاف مى دهد كه از همدان برويم بغداد، ماموريت مان را انجام بدهيم و برگرديم. قبل از پرواز، دوران به من گفته بود كه «اگر اتفاقى افتاد و خواستى بپرى بيرون، من رو Eject نكن» ...توى مسير هم من ساكت بودم هم دوران. از پروازهاى قبلى مان اخلاقش دستم بود. خوشش نمى آمد كسى زياد حرف بزند. يكى دو بار گفته بود: « خوشم مى آد. هم ساكتى و كم حرف، هم نترس.» شايد خودش گفته بود من را هم پروازش بگذارند.
گذشته از اين كه خودم زياد اهل حرف نبودم، در آن اوضاع چيزى هم براى گفتن نداشتيم. بغض بيخ گلويم چسبيده بود و فقط سعى مى كردم مسير را از روى نقشه درست طى كنم. گاهى فقط به او مى گفتم كه به اين طرف بچرخد يا از اين سمت برود. مواظب بودم گشت هاى هوايى كار دستمان ندهند. هنوز تاريك بود، شهرهاى زير پايمان هنوز بيدار نشده بودند، فقط ريسه لامپ هاى خيابان و جاهاى عمومى روشن بود.
روى ايلام ارتفاع مان را تا ده پانزده مترى زمين پايين آورديم. سرعت را هم به ششصد مايل رسانديم، يعنى نهصد و پنجاه تا هزار كيلومتر، تا دشمن نتواند ما را در رادارش ببيند. از جنوب ايلام وارد مرز عراق شديم. فاصله ما با هواپيماى دو حدود دويست متر بود. داشتم آنها را نگاه مى كردم كه ديدم از زمين يك موشك به سمت آنها شليك شد. حدس زدم سام هفت باشد و به آنها نرسد، ولى به آنها گفتم مواظب باشند. حدسم درست بود. موشك كمى كه دنبال شان آمد، توى هوا منفجر شد.
دستگاهى هست به نام ECM كه به خلبان خبر مى دهد در ديد هواپيماى دشمن هست يا نه. از مرز كه رد شديم، روى ECM ديدم كه بغداد ما را روى رادارش مى بيند. به دوران گفتم، جواب نداد. هواپيماى دو هم همين پيغام را داد. دوران به شوخى گفت: «از اين پايين تر كه نمى شه پرواز كرد. مى خواين بريم زير زمين؟»
جاده بغداد- بصره را رها كرديم و به سمت شمال شرقى چرخيديم. ساعت شش و ده دقيقه روى آسمان بغداد بوديم. هوا هنوز تاريك بود، ولى ناگهان ديدم ده مايلى جنوب شرقى بغداد انگار شهر چراغانى شد، دو تا ديوار آتش جلومان درست كرده بودند. ديوار آتش اول را كه رد كرديم، دوران اشاره كرد به چراغ هاى نشان دهنده، گفت: «منصور، موتور راست هواپيما آتش گرفته.»
قاعده اين بود كه موتور راست را خاموش كنيم، ولى سرعتمان نبايد كم مى شد. گفتم: «چيزى نيست، از شهر رد بشيم خاموشش مى كنم.» اين آخرين حرفى بود كه بين ما رد و بدل شد.
ديوار آتش دوم را كه رد كرديم، دكل هاى پالايشگاه پيدا شد. موقعيتش نسبت به بغداد مثل موقعيت پالايشگاه تهران بود نسبت به تهران. از همان اطراف پالايشگاه شروع كردند به زدن. پدافندى كه ما را هدف گرفته بود، چهارلول پنجاه و هفت ميلى مترى بود. من خيلى خوب گلوله هايش را مى ديدم كه قوس برمى داشت و پشت هواپيما ضرب مى گرفت. از ECM ديدم كه موشك هاى سام شش و سام سه شان را رويمان قفل كرده اند. سعى كردم رادار پدافندشان را از كار بيندازم. رسيديم به پالايشگاه بغداد و بمب ريختيم. برگشتم ببينم چند تا به هدف خورده كه ديدم دم هواپيما تا جايى كه من نشسته ام، آتش گرفته. همان موقع لرزش خفيفى به جان هواپيما افتاد. دستگاه ها را نگاه كردم، درست بود. ولى هواپيما بدجورى داشت مى سوخت. بايد بيرون مى پريديم.
همه حرف هاى دوران براى نپريدنش در ذهنم مرور شد. او مرا خوب مى شناخت و مى دانست از ترس يا الكى بيرون نمى پرم. حالا هم فقط تاكيد كرده بود. به هر حال نمى توانستم بگذارم آنجا بماند. دستم به سمت دسته Eject دو نفره رفت و خواستم بگويم كه براى پريدن آماده باشد كه همه دستگاه ها جلوى چشمم سياه شد و هيچى نفهميدم.
صبح ۳۱ تيرماه ،۱۳۶۱ خلبان شهيد، عباس دوران، كه در تعداد پرواز جنگى در نيروى هوايى ركورد داشت و عراق، براى سرش جايزه تعيين كرده بود، پس از بمباران پالايشگاه بغداد، هواپيما را كه آتش گرفته بود به هتل محل برگزارى اجلاس سران غيرمتعهدها مى كوبد و بدين ترتيب با شهادت خود كارى كرد كه اجلاس سران غيرمتعهدها به علت فقدان امنيت در بغداد برگزار نشد. ديگر خلبان اين هواپيما، منصور كاظميان، به دست نيروهاى عراقى اسير شد. دوران در نامه هاى اين ماموريت، مقابل اسم پدافندهاى مختلفى كه عراق از كشورهاى اروپايى خريده بود، نوشته است: نود درصد احتمال برگشت نيست...
نوشته احسان رشيدى بنقل از روزنامه شرق

-
- پست: 681
- تاریخ عضویت: جمعه ۲۸ مهر ۱۳۸۵, ۱:۵۱ ب.ظ
- محل اقامت: تهران
- سپاسهای دریافتی: 104 بار
- تماس:
