خاطرات مهنـاز رئـوفي ( از بهائيـت ... تـا ... اسـلام )

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه‌ي مباحث مرتبط با تاريخ، فرهنگ و تمدن به بحث بپردازيد

مدیران انجمن: رونین, شوراي نظارت

New Member
پست: 8
تاریخ عضویت: چهارشنبه ۶ تیر ۱۳۸۶, ۳:۱۸ ق.ظ
سپاس‌های دریافتی: 1 بار

پست توسط etteb »

ممكنه پست هاي اضافي را پاك كنيد تا مطالب كتاب پشت سر هم قرار بگيرند :D
Commander
Commander
پست: 3324
تاریخ عضویت: چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳۸۴, ۲:۱۵ ق.ظ
سپاس‌های ارسالی: 941 بار
سپاس‌های دریافتی: 1474 بار
تماس:

پست توسط Mohsen1001 »

اسرائيل قبله بهائيان

خدا حافظ براي هميشه

مي دانستم انشاي پرويز خوب است، او در كلاس، انشاهاي خيلي خوبي مي نوشت اما فكر نمي كردم به اين زيبائي از اداي مطلب برآيد، كاملاً در فكر فرو رفتم و روي جمله به جمله نامه اوفكر كردم او از كجا اينقدر مطمئن بود كه به من نخواهد رسيد؟
فقط به خاطر اينكه مي دانست ما با مسلمان ها وصلت نمي كنيم؟
يا اينكه فكر مي كرد در قلب من جائي ندارد؟ اما چرا سعي خودش را نكرد؟ چرا هيچ وقت احساسات خود را بروز نداد؟


آفتاب به شدت مي تابيد ديگر نمي توانستم بيشتر از آن در حياط بمانم به داخل خانه رفتم، بوي كباب تمام فضاي اتاق را فراگرفته بود مامان طبق معمول چند چنجه كباب را داخل يك لقمه گذاشت و به دستم داد. اما سيخهاي پر از كباب را كه روي كباب پز به آرامي سرخ مي شد براي بابا آماده مي كرد.

پدر و مادرم عاشق هم بودند و عشقشان را هميشه به هم ابراز مي كردند به اتاق خودم رفتم و سخت در فكر بودم. نمي توانستم كاملاً متوجه منظور پرويز شوم اما حس مي كردم كار او نه تنها بچگانه نبود بلكه احساسم نسبت به او تغيير كرد و هيچ وقت فكر نمي كردم تحت تأثير ابراز محبت كسي قرار بگيرم معني عشق را نمي فهميدم و تا زماني كه مفهوم اين واژه را با تمام وجود درك نمي كردم نه آن را از كسي مي پذيرفتم و نه آنكه نام عاشق روي خود مي نهادم. اما بعد از خواندن اين نامه افكارم به هم ريخته بود آرزو مي كردم او هنوز نرفته باشد تا يكبار ديگر او را ببينم و در باره مكنونات قلبي اش با او صحبت كنم دلم مي خواست اين خدا حافظي يك بازي بچگانه باشد. اي كاش او بر مي گشت.

مامان براي نهار صدايم كرد بعد از خوردن نهار باز هم به اتاقم رفتم. آرامشم بهم ريخته بود حتي خوابم نمي برد. من كه هر بعد از ظهر راحت مي خوابيدم و يا اينقدر مطالعه مي كردم كه پلكهايم سنگين مي شد و نمي فهميدم كي خوابم برد ديگر نمي توانستم كتاب بخوانم آنقدر نشستم و ديده به نامه دوختم كه پدر و مادرم از خواب بيدار شدند و مامان برايم ميوه آورد نامه را دستم ديد برايش گفتم: اين همان چيزي است كه پرويز داده ولي اگر برايت بخوانم باورت نمي شود.


مامان گفت: مي دانم حتماً نوشته دوستت دارم و بي تو نمي توانم زندگي كنم.
گفتم: نه مامان گفته به خاطر اينكه مي دانم نمي توانم به تو برسم از اينجا مي روم.
مامان گفت: راست مي گوئي اينقدر فهميده اس؟
گفتم: خيلي با غيرت بود و ما نمي دانستيم از شما تشكر كرده و گفته نمي خواستم با ماندنم نمك نشناسي كنم،
مامان لبخندي زد و گفت: خدا كند حالا هرجا كه هست موفق باشد. حالا تو چرا اينقدر توي فكري؟
گفتم: هيچي فقط اصلاً فكر نمي كردم باعث شوم كسي به خاطر من نقل مكان كند، مگر چه مي شد كه مي ماند؟ اگر قبلاً به من گفته بود نمي گذاشتم كه برود.
گفت: آخر هنوز هيچي نشده بعضي ها مي گويند پرويز رها را مي خواهد اگر اينجا مي ماند شايد حرفها بيشترمي شد. او حرمت ما را گرفته كه رفته.
گفتم: من كه اصلاً برايم مهم نيست مردم هر چه مي خواهند بگويند.
مامان گفت: حالا داري مي گوئي اگر به تو چيزي مي گفت با او دعوا مي كردي و مي گفتي از اعتماد ما سوء استفاده كردي. حالا كه رفته مي گوئي.
گفتم: آره راست مي گوئي،

مامان گفت: ميوه بخور پاشو بايد خانه را جمع و جور كني امشب ضيافت داريم، حسابي حالم گرفت هر نوزده روز ضيافت داشتيم و هميشه همان آدمها و هميشه همان مطالب تكرار مي شد به حدي خسته كننده بود كه دلم مي خواست مريض شوم و در ضيافت شركت نكنم تا عذرم موجه باشد،

شركت در ضيافت براي همه بهائيان اجباري بود. يعني همه مراسم بهائيان اجباري بود اگر كسي شركت نمي كرد اين را به حساب بي ايماني او مي گذاشتند و كسي كه در بين بهائيان به بي ايماني معروف شود هر تهمت و افترائي به او مي چسبد و به حدي او را محاكمه مي كنند كه توان مقاومت از دست داده و حاضر مي شود اجبارا جلسات را شركت كند به شرطي كه از هجوم سؤالات تشكيلات نجات يابد.

با بي حوصلگي برخاستم و مشغول گرد گيري خانه شدم قبل از انقلاب جلسات ومراسم خاص بهائيان در اماكني به نام حضيره القدس بر گزار مي شد اما بعد از انقلاب همه آن اماكن بسته شد و ديگر مراسم را در خانه ها بر گزار مي كردند و آن شب پذيرائي از مهمانان ضيافت نوبت ما بود.

البته فقط در منزل ما نبود بلكه افراد تقسيم شده و در چند منزل ميهماني نوزده روزه را برگزار مي كردند، حدود بيست و پنج نفر به خانه ما آمدند اعضاي ضيافت ما اعم از پير و جوان بود يعني هفت الي هشت خانواده كم جمعيت بودند، روي مبل ها و صندلي هاي اتاق پذيرائي كه گوشه گوشه آن را مادرم با گلدانهاي بزرگ پر از گلهاي طبيعي تزئين كرده بود نشستند .

در وسط ديوار عكس عبدالبهاء پسر بهاء ديده مي شد كه همگي ما در مواقع عبادت در مقابل اين عكس و رو به قبله بهائيان كه در اسرائيل است به نماز مي ايستاديم و سجده مي كرديم البته او را خدا نمي دانستيم ولي جدا از خدا هم نمي دانستيم چون بهائيت يك فرقه سياسي است ودر واقع از فرق ديگر هم تعليماتي برگرفته مثل فرقه اي از اهل تصوف رنگ خدا را كمرنگ كرده و معتقدند بها و عبدالبها وسيله ارتباطي انسان با خدا هستند و دليلي ندارد كه افراد مستقيماً با خدا ارتباط بگيرند و با اين سياست كم كم بها و عبدالبها جاي خدا را براي بهائيان گرفتند و در واقع شرك مسلم اين حزب را نشان مي دهد از اين رو ما بهاء را به اندازه خدا و گاهي بيشتر مي پرستيديم و حكم او را حكم خدا مي پنداشتيم.

بعد از مرگ عبدالبهاء، اعضاي تشكيلات جانشين اصلي بودند كه متشكل از9 نفر اعضاي محفل كه در اسرائيل مستقر بوده و در رأس همه قرارداشتند
و بعد نه نفر در پايتخت هر كشور و سپس نه نفر در هر شهر كه انتخاب شده خود بهائيان آن شهر و آن كشور بودند اين افراد را جانشين بهاء و در واقع جانشين خدا و مصون از خطا مي پنداشتيم. حكم آنان حكم خدا بود و ما مي بايست بي چون و چرا به دستوراتشان عمل مي كرديم و اين دستور بهاءبود كه احكام مرا بدون لم و بم يعني بدون چون و چرا بايد بپذيريد. و بعد از مرگش اعضاي تشكيلات اداره امر را برعهده داشتند و افراد بهائي را اسير چنگ خود نموده بودند. تا زماني كه كسي بهائي است آنقدر به او مسئوليت مي دهند و آنقدر او را سرگرم مي كنند كه مجال انديشه نمي يابد.

در بين بهائيان هركس كه مسئوليت بيشتري داشته باشد اگر كثيف ترين افراد روي زمين هم باشد براي همه قابل احترام و ارزش است اما اگر كسي پاك ترين و بي آزارترين فرد باشد اما در جلسات كمتر شركت كند و يا مسئوليتهائي را كه تشكيلات به ا و مي سپارد نپذيرد و يا به خاطر سير كردن شكم خانواده اش به اجبار بيشتر به فكر امرار معاش باشد هيچ ارزش و احترامي نخواهد داشت.

از اين رو همه خصوصاً جوانان و نوجوانان سعي مي كنند بيانات بيشتري از بيانات باب و بهاء و عبدالبهاء و وشوقي افندي را كه مؤسسان اين فرقه هستند حفظ كنند و يا بيشتر در جلسات و كلاسها شركت كنند تا از اهميت و ارزش بيشتري برخوردار باشند اما من برايم مهم نبود كه جامعه در باره ام چگونه فكر مي كند براي اينكه به چشم مي ديدم كساني كه فقط به اين دليل مورد احترامند چقدر از نظر انساني در سطح پائين هستند و من ترجيح مي دادم انسان درست و كامل و آزادي باشم تا آنكه يك تشكيلاتي خوب و فعال.


...
Commander
Commander
پست: 3324
تاریخ عضویت: چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳۸۴, ۲:۱۵ ق.ظ
سپاس‌های ارسالی: 941 بار
سپاس‌های دریافتی: 1474 بار
تماس:

پست توسط Mohsen1001 »

كمكهاي مالي در ضيافت نوزده روزه

مادرم مي فهميد كه كلاسها و جلسات «امري» كه يك اصطلاح در بين خود بهائيان بود، مرا جذب نمي كند و مي دانست كه از اين كلاسها و مراسم گريزانم اما سعي مي كرد مرا تشويق كند تا باعث سر بلنديش باشم.

جلسه طبق معمول با يك مناجات از مناجاتهاي عبدالبهاء شروع شد و صفحاتي چند از كتابهاي اين حضرات توسط افراد خوانده شد. دعاي دسته جمعي را همگي باهم قرائت كرديم من در هنگامي كه دعاي دسته جمعي خوانده مي شد به ياد حرف مادرم افتادم كه گفت: نماز جماعت يعني تظاهر به نماز؛ با خودم گفتم: پس دعاهاي دسته جمعي ما هم يعني تظاهر به دعا؟

بهائيان از روي ضديتي كه با اسلام دارند همه احكام و تعاليم اسلامي را به باد تمسخر مي گيرند در صورتي كه خود آنها هم ممكن است چنين تعليماتي را داشته باشند وقتي مادرم نماز جماعت مسلمان ها را تظاهر تلقي كرد گويا فراموش كرده بود كه دعاهاي دسته جمعي در بهائيت آنهم با صوت و صلاي بلند بيشتر به تظاهر شبيه است خصوصا كه هيچ معنويتي در آن نهفته نيست و هيچ آرامشي نمي بخشد.

البته يكي از اين دعاهاي دسته جمعي دعاي حضرت امام صادق عليه السلام است كه مي فرمايد: اللهم يا سبوح يا قدوس ربنا و رب الملائكه و الروح اين دعا را بايد 9 بار به صوت و موسيقي خاصي همگي باهم مي خوانديم اين دعا و بيشتر دعاهاي دسته جمعي ما كه بر دل مي نشست از ائمه اطهار بود اما بهاء و عبدالبهاء آنها را به نام خود ثبت كرده بودند و ما اين قضيه را نمي دانستيم.

ما نه تنها وقت زيادي براي مطالعه كتابهاي اسلامي نداشتيم بلكه آنقدر تبليغات تشكيلات بر ضد كتب اسلامي و جماعت مسلمان زياد بود كه هيچ اشتياقي هم به اين كار نداشتيم. ما حتي از شدت بي اطلاعي از دنياي ديگران و عقايد ديگران كه آنها را اغيار مي خوانديم فكر مي كرديم فقط در بهائيت است كه افراد را از مسائل ضداخلاقي نهي كرده و به اعمال نيك امر مي كنند.

مثل هميشه صندوقي روي ميز وسط اتاق گذاشتند كه پول جمع كنند. اين قسمت يكي از مهمترين قسمتهاي ضيافت نوزده روزه است. اين پولها را در سراسر دنيا خصوصاً ايراني ها جمع مي كنند و به اسرائيل مي فرستند تا صرف مسائل تشكيلاتي شود هميشه از اسرائيل يعني بيت العدل كه مركز امور اداري و تشكيلاتي بود پيام مي آمد كه بهائيان ايران بيشتر از همه كشور ها پول مي دهند و از آنها تشكر مي كردند و وعده بهشت و تقرب به بهاء را مي دادند.

وقتي هركس به اندازه وسع خويش داخل صندوق اسكناس انداخت و پولها جمع شد و به دست صندوق دار يا امانت دار ضيافت داده شد فهميدم كه توجه ناظم جلسه كه دختر خانم نسبتاً جوان بيست و نه ساله اي بود و تمام زندگي اش را وقف فعاليتهاي تشكيلاتي كرده بود به من جلب شده است. به بهانه خوش صدائي بيشتر اوقات در جلسات مناجات شروع يا خاتمه برعهده من بود و يا اينكه در قسمت پذيرائي از مهمانها بايد ترانه، سرود و يا آوازي سر مي دادم و از اين قضيه هم ناراحت بودم چرا كه حتي اگر دوست نداشتم چيزي بخوانم در بين جمع به حدي اصرار مي كردند كه كاملاً چوب اجبار را بر سرم حس مي كردم و راهي به جز اطاعتم نبود.

كاملاً درست فكر كرده بودم. زهرا خانم نگاهي به من كرد و گفت: حالا رها خانم با لحن خوش و صوت زيباي خود مناجات خاتمه را مي خوانند، از اينكه مثل بچه ها به تشويق من مي پرداختند خيلي عصبي مي شدم تعريف هاي تملق آميز آنها هيچ گاه مرا خوشحال نمي كرد به هر صورت راهي نداشتم يكي از مناجاتهاي كوچك را كه حفظ بودم با صوت تلاوت كردم و خوشبختانه جلسه به اتمام رسيد. آخر جلسه همه خوابشان مي گرفت و خميازه مي كشيدند به محض اينكه مناجات خاتمه خوانده مي شد همه بر مي خاستند و خداحافظي مي كردند و مي رفتند.

ياد پرويز

بعد از رفتن مهمانها و بعد از جمع آوري و شستشوي پيش دستي هاي ميوه و استكان هاي چائي به اتاقم رفتم، لحظه اي از ياد پرويز غافل نمي شدم. اين اولين باري نبود كه از كسي نامه مي گرفتم در راه مدرسه پسري كه هوشنگ نام داشت مرتب مزاحم مي شد و روي نيمكت ايستگاه اتوبوس نامه مي گذاشت و من به خاطر اينكه كسي آنرا بر ندارد مجبور مي شدم نامه را بردارم اما هيچ وقت با او صحبت نكردم و اجازه ندادم كه حتي يك بار به خود اجازه دهد و با من روبه رو شده و راحت حرفهايش را بزند.

از دوست شدن ونامه پراكني و اسيرهوس شدن متنفر بودم. درحالي كه در مدرسه در بين هم كلاسي ها و دوستانم داشتن دوستهاي پنهاني باب شده بود و من واقعاً از اين كار بيزار بودم عقيده ام بر اين بود تا هنگامي كه وقت ازدواجم نشده دليلي ندارد كه به كسي قول بدهم.

خصوصا كه به طور كلي به ازدواج فكرنمي كردم و چنين قصدي نداشتم و اين كارها را به طور قطع نوعي اتلاف وقت و زير پا نهادن ارزشهاي انساني مي دانستم. تا نيمه هاي شب به پرويز فكر كردم و از اينكه باعث شده بودم محل زندگي اش و مسير زندگي اش را به خاطر من تغيير دهد احساس گناه مي كردم. شايد مقصر من بودم شايد اگر آنهمه با او با صميميت رفتار نمي كردم اين اتفاق نمي افتاد و اين چه حسي بود كه آرام و قرار از من گرفته بود چرا عشق او را باور كردم؟ ! چرا حرفهايش به دلم نشست؟! چرا به جاي عصبانيت و كوچك فرض كردن او تا اين حد افكارم بر او متمركز شده بود؟

صبح كه شد آماده شدم تا براي خريد لوازم التحرير سال تحصيلي به بازار بروم اما قصدم اين بود كه سري به خانه پرويز بزنم و از او خبري بگيرم، با يكي از دوستانم كه باهم خيلي صميمي بوديم قرار گذاشتيم. اسم او نسيم بود و هم كيش و هم مسلك بوديم و چند سال بود كه باهم در يك كلاس درس مي خوانديم قبل از رفتن سر قرار، زنگ خانه پرويز را كه سر راهم بود زدم مادر پرويز در را باز كرد مرا ديد و مثل هميشه با مهرباني احوالپرسي كرد. خيلي تعارف كرد كه به خانه بروم اما قبول نكردم از طليعه خانم مادر پرويز پرسيدم: پرويز رفت؟

گفت: آره رفت.
گفتم: جايش خالي نباشه.
گفت: خيلي ممنون عزيز دلم تو را به خدا بيا داخل بنشين،
گفتم: نه بايد بروم، حالا كي بر مي گرده؟
گفت: حالاها برنمي گرده مگر به شماها نگفت؟
گفتم: چرا گفت كه قرار است به تهران برود،

مادر پرويز سري تكان داد و با تعجب گفت: كجا؟ تهران؟

گفتم: آره پيش عمويش مگر نه؟
گفت: چي بگم والا،
گفتم: مگر نرفته تهران؟
طليعه خانم آهي كشيد و گفت: اي كاش رفته بود تهران.
گفتم: پس كجا رفته؟ شما را به خدا بگوئيد.
گفت: من فكر كردم به شما گفته چون به خيلي ها گفته، شما كه غريبه نبوديد.
گفتم: نه چيزي به ما نگفته مگر كجا رفته؟ گفت: بيا تو تا بگم.
گفتم: آخر قرار دارم بايد بروم بايد براي مدرسه لوازم التحرير بخرم همين جا بگوئيد.

كمي روسري اش را سفت كردو گفت: خدا بگم چكارش كند پسر برادرم از كوه برگشته بود اين را هم تشويق كرد كه برود كوه.

گفتم: كوه؟ يعني به ضد انقلابها ملحق شده؟
گفت: آره بد بختي، ما هم دلمان به اين يك پسر خوش بود كه او هم همه چيز را ول كرد و رفت.
تقريباً با صداي بلندگفتم: خداي من چرا اجازه داديد؟
گفت: اجازه بچه هاي امروزي كه دست پدرومادر نيست او هم ديگر بچه نيست كه به حرف ما گوش كند او حالا نزديك بيست سالش است.
گفتم: خيلي اشتباه كرده رفته خداي نا كرده اگر برايش اتفاقي بيفتد چه؟
گفت: سپردمش دست حضرت غوث گيلاني.
گفتم: ان شاءالله كه چيزي نمي شود حالا به او دسترسي داريد؟
گفت: ما كه نمي دانيم كجا هستند فقط مي دانيم توي كوههاي اطراف مريوانند.
گفتم: نگفت كي بر مي گردد يا كي برايتان نامه مي فرستد؟
گفت: نه اصلاً چيزي نگفت.
گفتم: از برادرتان مي توانيد آدرس بگيريد؟
گفت: داداشم مي داند جايشان كجاست يك بار رفته به محمود سر زده.
گفتم: پس از او بخواهيد برايتان از پرويز خبر بياورد يا برود با او صحبت كند شايد بتواند او را برگرداند.
گفت: حتماً ما را بي خبر نمي گذارد، آنها چون خودشان در مريوان زندگي مي كنند به هم نزديك هستند.

گنگ و مبهوت از طليعه خانم خداحافظي كرده و رفتم. افكارم پريشان شد. احساس مسئوليتي كه مي كردم صد چندان شد اگر خداي نا كرده بلائي سر او مي آمد و دردرگيري ها كشته مي شد ،
و يا دستگير مي شد چه؟
به چه قيمت تا اين حد سرنوشت خودرا به خطر انداخت؟
چرا به چنين كار احمقانه اي دست زد؟
اين كا ر يعني خود كشي، اين كار يعني به پوچي رسيدن، يعني به پيشواز مرگ رفتن، خدايا چه بايد مي كردم؟.


...
Commander
Commander
پست: 3324
تاریخ عضویت: چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳۸۴, ۲:۱۵ ق.ظ
سپاس‌های ارسالی: 941 بار
سپاس‌های دریافتی: 1474 بار
تماس:

پست توسط Mohsen1001 »

هرگونه تعصب، ممنوع!

زندگي را با تمام اين پستي و بلنديها دوست داشتم براي رسيدن به خواسته ها و براي رسيدن به ايده آل ها و براي رسيدن به كمال حقيقي و ارتقاي روح انساني باتمام كمبودها و دشواري ها مي جنگيدم. تنها چيزي كه مرا در زندگي مي آزرد ندانستن بود و نتوانستن كه براي رفع هر دو تمام تلاش خود را مي كردم هنوز اول راه بودم و تازه از ايام نوجواني خارج شده بودم و به همه چيز باشور و شوق خاصي برخورد مي كردم و همه چيز برايم جذاب و زيبا بود و زيبا جلوه مي كرد و براي هر لحظه از زندگي معني و مفهوم زيبائي مي ساختم با هيجانات روحي خويش به همه لحظاتم بهاء مي دادم و برايش ارزش قائل بودم.

همه اعضاي خانواده من مسئوليتهايي در تشكيلات داشتند برادر دومم به همراه همسرش فعاليتهاي زيادي داشتند كه هركدام عضو چند هيئت و چند لجنه بودند از اين رو بيشتر از بقيه مورد قبول بودند طوري كه در خانه ما حرف اول را برادرم مي زد و هيچ كس به خودش حق نمي داد كه غير از خواسته و رأي او عمل كند و در هر موردي هم اول با او مشورت مي شد و در نهايت تصميم و رأي او جامه عمل مي پوشيد البته نا گفته نماند خصوصيات اخلاقي او طوري بودكه مردم خارج از جامعه بهائيت هم روي او حساب مي كردند و او راقبول داشتند اما در خانه اين مسئله شدت داشت چرا كه او و همسرش از همه تشكيلاتي تر بودند و به اصطلاح از همه با ايما ن تر محسوب مي شدند .

اين برادرم نامش سليم بود و همسرش سودابه نام داشت. بعد از دقايقي كه در باره كار و مسائل روزمره صحبت شد سليم رو به من كرد و گفت: آقاي پارسا پيغام داده بود كه با تو حرف بزنم.
گفتم: راجع به چه؟
گفت راجع به تسجيل شدنت. باز هم تكرار قضيه اي كه حدود دو سال مرا در تنگنا و فشار روحي قرار داده بود.
گفتم: بازهم شروع شد؟
گفت: يعني چه؟ تو بايد تكليفت را روشن كني. اينطور كه نمي شود بالأخره بايد تسجيل بشوي يا نه؟
گفتم: دير نمي شود تسجيل مي شوم.
گفت: خب هر چه زودتر بهتر.
گفتم: فعلاً قصد دارم بيشتر مطالعه كنم.

سودابه گفت: مگر شما شك داري؟
گفتم: نه، اصلاً. فقط بايد با اطلاعات كامل تسجيل شوم.
هر دو گفتند اين بهانه خوبي نيست تو اگر مي خواهي اطلاعات بيشتري داشته باشي بعد از تسجيل شدنت هم مي تواني.
مامان گفت: اصلاً خجالت نمي كشي؟ببين دربين هم سن و سالهاي خودت كسي هست كه تسجيل نشده باشد؟
گفتم: به من چه مربوط است من اختيار خودم را دارم.
مادرم گفت: خجالت بكش دهن به دهن نذار.

فرهاد دامادمان گفت: رها در حال پرواز است توي اين دنيا كه نيست با هيچ كس هم كار ندارد. او عادت داشت هميشه با كنايه حرفهايش را بزند خصوصاً كه با من خيلي اختلاف نظر داشت .
گفتم: من نمي فهمم تسجيل شدن من به ديگران چه ربطي دارد؟ يا مي شوم يا نمي شوم.
برادر بزرگم گفت: ها. . . پس بگو فكرهايي توي سر داري؟
گفتم: چه فكري؟
زن برادر بزرگم از ترس اينكه برادرم چيزي بگويد كه من ناراحت شوم و اختلافي پيش آيد گفت: هيچي بابا شوخي مي كند. تحمل آن همه حمله همه جانبه برايم سنگين بود .
گفتم: به آقاي پارسا بگو اگر حرفي دارد با خود من بزند و برخاستم و به اتاقم رفتم.

مامان فوري صدايم كرد، كجا رها؟ بيا پذيرائي كن.
با صداي تقريباً بلندي گفتم: خوابم مياد مامان، بگو بچه ها پذيرائي كنن.
تكيه كلام مامان (ديوانه ) بود شنيدم كه اين كلمه را به زبان آورد ولي ديگر نخواستم چيزي بشنوم. اصلاً حالش را نداشتم. اما بعد از دقايقي متوجه شدم در باره پيك نيك دسته جمعي حرف مي زنند. زود برخاستم و به داخل حال رفتم.
سودابه گفت: هيئت جوانان يك برنامه تفريحي براي جوانان گذاشته، اينجا كه ديگر مي روي؟
گفتم: آره حتماً، كجا؟ و كي؟
گفت قرار شده همه جوانها دو هفته بعد روز جمعه از كلاس درس اخلاق كه آمدند به كوه بروند
گفتم: درس اخلاق كه نزديك ظهر تمام مي شود. صبح زود براي كوه رفتن مناسب تر است.
سودابه گفت: به هر حال اين طوري تصويب شده نهار و عصرانه و هله هوله بايد باخودت ببري.
گفتم: زحمت كشيده هيئت جوانان. با اين حال اشتياق خوبي داشتم و خوشحال شدم. مي دانستم خوش مي گذرد اما دوهفته بعد كه رفتيم چون نسبت به گذشته آگاه تر شده و متوجه خيلي از مسائل بودم عذاب مي كشيدم و لحظات خيلي برايم قابل تحمل نبود.

معجزه

در پيك نيك قبلي كه يك تفريحگاه در چند كيلومتري شهر بود و همه بهائيان آمده بودند خطر بزرگي از سرم گذشت زن و مرد همه باهم در رودخانه اي كه خيلي عميق نبود شنا مي كردند اين رودخانه در كنار يك كوه بلند و كاملاً عمودي با شيبي بسيار تند قرار داشت من با نسيم و يك دختر و دو پسر ديگر تصميم گرفتيم ركورد بشكنيم و من كه از همه بي كله تر و پر شهامت تر بودم به قسمتي رفتم كه ديگر نمي شد نام آن را شيب گذاشت كاملاً عمودي بود براي يك لحظه به حدي ترسيدم كه مرگ را جلوي چشمم ديدم به نقطه اي رسيدم كه نه راه پس داشتم نه راه پيش اگر كوچكترين حركتي مي كردم ممكن بود به طرز وحشتناكي سقوط كنم فقط به التماس خدا افتادم و آنقدر دعا كردم كه خطر از سرم گذشت و به طور معجزه آسائي نجات پيدا كردم .

يك بار هم در همان محل از روي يك صخره بزرگي شيرجه رفتم و خود را به عميق ترين قسمت رودخانه انداختم اما با اين حال سرم محكم به كف رودخانه خورد و صداي اين برخورد داخل آب به حدي شديد بود كه فكر كردم حتماً سرم از هم شكافته اما وقتي شنا كنان به قسمت كم عمق رسيدم متوجه شدم فقط كمي ورم كرده، البته من با لباسهاي پوشيده شنا مي كردم چون علاوه بر اينكه خودم نسبت به خودم خيلي حساس و متعصب بودم برادرانم هم متعصب بودند و اين اخلاقشان كاملاً با حكم عدم تعصب در بهائيت مغايرت داشت و مثل اينكه سيادتشان آنها را به اين شكل با غيرت و با تعصب كرده بود، در بهائيت هر گونه تعصبي ممنوع است و اين ريشه در سياست استعمار دارد كه با ترويج اين اعتقاد تعصب ملي، تعصب ديني، تعصب وطني وهر عرق و علاقه وغيرتي را از انسان مي گيرد تا به راحتي بتواند بهره كشي كند.

خانواده من برخلاف اين اعتقاد متعصب وباغيرت بودند اما خيلي از خانمها بودند كه لباسهاي نازكي مي پوشيدند و منظره بسيار كريه و زشتي بوجود مي آوردند و رؤساي تشكيلات چيزي به آنها نمي گفتند و آزادي مطلق داده بودند ديگر كسي حق اعتراض نداشت در ضمن در بين بهائيان اعتراض كردن به طور كلي ممنوع است. حتي اعتراض پدر و مادر به فرزندان، يعني لغو حكم امر به معروف و نهي از منكر در اسلام.

فرهاد گفت: اي« قز اوغلان» از كوه سالم بر نمي گرده ها! يك دفعه ديدي عمودي رفت افقي برگشت، منظور از اين كلمه تركي يعني (دختر پسر ) اين اصطلاح را براي دختراني به كار مي برند كه حركات دخترانه ندارند و شيطنت هاي پسرانه از آنها سر مي زند، خيلي از حرفش رنجيدم اما به روي خودم نياوردم.

براي لحظاتي يادم رفته بود كه سخت نگران پرويزم. به حدي عاشق طبيعت بودم و به حدي پديده هاي بكر طبيعي برايم جذاب بود كه هيچ چيز نمي توانست اين عشق و اشتياق را در من بكاهد.


...
Commander
Commander
پست: 3324
تاریخ عضویت: چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳۸۴, ۲:۱۵ ق.ظ
سپاس‌های ارسالی: 941 بار
سپاس‌های دریافتی: 1474 بار
تماس:

پست توسط Mohsen1001 »

كاتب وحي و مبلّغ ارشد عليه بهائيت دست به قلم شدند

من و تضادها

آن شب گذشت روز بعد كلاس مفاوضات داشتيم. اين كتاب يكي از تاليفات عبدالبهاء بود كه با اينكه با يك بار خواندن مي شد مطالبش را به طور كامل فهميد اما تشكيلات چنين كلاسي را هم ترتيب داده بود.

آقا كمال برادر زهرا خانم، جوان كم سن و سال مربي اين كلاس بود. وقتي رسيدم كلاس شروع شده بود نسيم و نوا و نويد و نداو حميد و شميم و آرمان و سپيده هم كساني بودند كه در اين كلاس حضور داشتند، آقا كمال به من خوش آمد گفت و به ادامه تدريس خود پرداخت صحبت از دشمنان عبد البهاء بود او گفت هميشه در پاي نور تاريكي هست و نور دور تر از محيط خود را روشن مي كند در پاي اين خورشيد پر نور هم كساني بودند كه با حضرت دشمني داشتند و به حضرت حسادت مي كردند و دلشان مي خواست به جاي آن حضرت باشند و آن همه طرفدار و آن همه عاشق و دل باخته داشته باشند اينها چون لياقت اين امر مقدس را نداشتند از امر مقدس خارج شده و طرد روحاني شدند اينها نفرين شدگان درگاه الهي هستند

مثل برادر حضرت بهاءالله و فرزندان او و برادر حضرت عبد البهاء كه پسر حضرت بهاء بود مثل آواره كه همچنان كه از اسمش پيداست آواره شد و مثل فضل اله مهتدي كه به خاطر مخالفتشان با امر مبارك به بلاهاي آسماني دچار شدند و به شدت تنبيه شدند.

من فورا فهميدم منظورش دو نفر نزديكان عبد البهأ است كه از بزرگترين مبلغان بهائيت بودند يكي از آنها كاتب وحي بود كه هر چه عبد البهاء مي گفت و ادعا مي كرد به او وحي مي شود بايد مي نوشت و سايه به سايه با عبد البهاء و نوه اش شوقي افندي كه به ولي امر الله ملقب بود زندگي مي كرد و نامش فضل اله مهتدي ملقب به صبحي بود كه الواح بسيار زيادي از سوي عبد البهاء در مدح او و تائيد او صادر شده بود اما او يكباره از بهائيت كناره گيري كرده و در مخالفت اين فرقه كتابهائي مي نويسد و به افشاي مسائلي كه در درون خانواده و عائله بهاء و عبد البهاء رخ داده مي پردازد و به همين دليل او را طرد روحاني مي كنند

و ديگري هم آقاي عبد الحسين آيتي ملقب به آواره بود كه به حدي براي تبليغ بهائيت به كشورهاي مختلف اعزام مي شد لقب آواره را عبد البهاء به او داده بود و در لوحي در سطر اول اين نام گذاري گفته بود: تو آواره اي من آواره، اين شخص هم يكي از نزديكان بهاء و عبد البهاء بود كه الواح زيادي براي او صادر كرده بودند و خود عبد البهاء به حدي به او ارزش و اهميت داده بود كه بهائيان او را به اندازه خود عبد البهاء قبول داشتند، اما آواره وقتي پي به بطالت بهائيت برده بود تبري كرده و چند جلد كتاب بسيار تند و افشاگرانه عليه اين فرقه نوشته بود.

به بهائيان دستور قطعي رسيد كه به هيچ وجه كتابهاي اين دو نفر و هر كسي كه نسبت به بهائيت اعتراض كرده است نبايد خوانده شود و من يكي از آن افرادي بودم كه زير بار چنين دستوري نمي رفتم و هميشه دلم مي خواست كه يك روز كتابهاي اين دو نفر به دستم برسد و با اشتياق به مطالعه آنها بپردازم دلم مي خواست حرف دلشان را بدانم و به تبليغات بهائيان اكتفا نمي كردم.

آقا كمال هم مثل ساير مربيان و ساير تشكيلاتي ها از اين دو شخص بدگوئي مي كرد و عبد البهاء را مظلوم دو عالم معرفي مي كرد از آقا كمال پرسيدم ببخشيد من شنيدم اين دشمنان عليه دين ما كتابهائي نوشتند ولي ما حق مطالعه آنها را نداريم مي شود توضيح دهيد چرا؟

آقا كمال گفت: براي اينكه همه حرفهائي كه آنها زدند كاملاً دروغ است.
گفتم: خوب دروغ باشد.
گفت: چه دليلي دارد ما دروغهاي آنها را بخوانيم؟ خصوصاً كه توهين به جمال مبارك و حضرت عبد البهاء كرده اند كه ما نمي توانيم تحمل كنيم.
گفتم: اين افراد براي كناره جوئي خود از دين حتماً دلايلي دارند كه در كتابهايشان به آن اشاره كرده اند من دوست دارم اين دلائل را بشنوم،
آقا كمال گفت: اينها دليل ندارند، فقط خود را تبرئه كرده اند بهتر است به جاي خواندن اراجيف آنها از كتب گرانبهاي خودمان بخوانيم و وقتمان را تلف نكنيم .
گفتم اما ما طبق حكم تحري حقيقت بايد بتوانيم هر كتابي را مطالعه كنيم

و آقا كمال جواب درستي به اين سؤال نداد ديگر اصرار نكردم. واقعاً دليل قانع كننده اي نداشت،
نويد گفت: يك سري كتابها هم از نويسندگان ديگر غير از بهائيان مسلمان شده در رد ديانت ما به چاپ رسيده آنها را هم نبايد بخوانيم؟
آقا كمال گفت: نه، اصلاً اجازه نداريم براي اينكه اينها فقط توهين كرده اند و دليلي براي رد ديانت مقدس نياورده اند در ضمن اگر كتابهاي آنها را خريداري كنيم چاپ اين كتابها بيشتر مي شود.
ندا پرسيد: اگر از كتابخانه هاي عمومي بياوريم و بخوانيم و خريداري نكنيم چه؟ چنين اجازه اي داريم؟

آقا كمال گفت نه بچه ها در اين كتابها توهين هاي مزخرفي به ما كرده اند مثلاً گفته اند بهائيان با محارم خود ازدواج مي كنند (يعني با پدر و برادر خود) و يا گفته اند كه بهائيان نجس هستند و يا مثلاً گفته اند چون حضرت محمد(ص) آخرين پيغمبر است پيامبر بهائيان دروغگو است. دليلي ندارد اين چيزها را بخوانيم بزرگان ما حتماً اينها را خوانده اند و صلاح نديدند كه ما آنها را مطالعه كنيم اگر لازم نبود منع نمي كردند.

سپيده گفت: پارسال يكي از بچه هاي كلاس ما به من گفت: آخرين پيامبر خدا رسول اكرم(ص) است، همين يك دليل براي بطلان راه شما كافي است من هم از روي كتابهاي درس اخلاق جوابش را دادم به او گفتم معني خاتم الانبياء آخرين پيامبر نيست بلكه معناي آن نگين انگشتر است. يعني پيامبر در بين پيامبران مثل نگيني است كه خيلي با ارزش است و به او گفتم امكان ندارد يك دين براي تمام زمانها بيايد و ديگر خدا ديني نفرستد.

آرمان كه پسر جوان مو فرفري و چاقي بود و حدوداً بيست و دو ساله گفت: اين دليل را من هم براي چند تا از دوستانم آورده ام كلي به من خنديدند، مي گفتند اين حرف تو مثل اين است كه بگوئي اسم رسول اكرم(ص) اصلاً محمد نبوده چون در هزاران روايت و هزاران حديث از ائمه اطهار و ساير بزرگان اسلام چه سني چه شيعه به آخرين پيامبر بودن حضرت محمد(ص) اشاره شده دليلي بياور كه لااقل به راحتي نشود آن را رد كرد.

آقا كمال عينكي بود كمي عينكش را عقب كشيد و سعي كرد كسي متوجه بهم ريختگي روح و روانش نشود و گفت: ما براي حقانيت دين خودمان فقط كافي است جمال مبارك را بشناسيم و از عشق او سر مست شويم. آفتاب آمد دليل آفتاب چه دليلي بهتر از اين؟


...
Commander
Commander
پست: 3324
تاریخ عضویت: چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳۸۴, ۲:۱۵ ق.ظ
سپاس‌های ارسالی: 941 بار
سپاس‌های دریافتی: 1474 بار
تماس:

پست توسط Mohsen1001 »

تقويت عشق براي هيچ!

پرسش هاي بي پاسخ

متوجه شدم هيچ دليل قانع كننده اي براي سؤالات ما نمي آورند و بيشترين مانور آنها تقويت عشق ما بود، ما را به اندازه كافي عاشق كرده بودند واقعا ً بهاء و عبدالبهاء معشوق ما بودند و ما چشم بسته اگر هر دستوري از تشكيلات را مي پذيرفتيم فقط بخاطر اين بود كه عاشق بوديم نه عاقل و هر خدمت و زحمتي را تقبل مي كرديم تا امر بهاء پيش رود.

من در آن زمان از بيشتر بهائيان متنفر بودم حس مي كردم هيچ كدام صادق نيستند احساس مي كردم همه ظاهر سازي مي كنند همه فقط به فكر منافع تشكيلاتي و جاه طلبي هستند. مي دانستم كه يك جاي كار مي لنگد اما فكر مي كردم چون بهائيان آدمهاي خوبي نيستند براي همين است كه من دوست ندارم تسجيل شوم و در ضمن مي خواستم مثل افراد تشكيلاتي و مسئولين كلاسها نباشم و آنقدر معلومات و اطلاعاتم از دينم كامل باشد كه با اطمينان آن را بپذيرم و با خيالي آسوده و آرامش خاطر به تبليغ آن بپردازم و خود نيز هرگز به آن شك نكنم خيلي از اوقات كه با خدا رازو نياز مي كردم به او التماس مي كردم كه حقيقت را به من بنماياند طوري كه از صميم قلب براي آن حقيقت جانفشاني كنم.

آرزوي شهادت در راه حقيقت مي كردم و اين شيرين ترين آرزوي قلبي من بود كلاس مفاوضات حدود دو ساعت طول كشيد هركدام از ما صفحاتي از كتاب مفاوضات را مي خوانديم و آقا كمال به توضيح آن صفحات مي پرداخت از همه آن توضيحا ت هم سؤالات زيادي براي من پيش مي آمد اما مثل هميشه سر حال نبودم كه به سؤال پيچ كردن مربي بپردازم دعاي دسته جمعي و مناجات خاتمه كه خوانده شد وقت آزاد شد.


در هنگام پذيرائي پسرها سر به سر دخترها مي گذاشتند نويد خيلي شيطنت مي كرد. شنيده بودم تازگي نويد و ندا باهم دوست شدند و باهم روابط پنهاني دارند البته ندا دوستهاي پسر زيادي داشت من و نسيم هميشه مي ديديم كه او وقتي از مدرسه بر مي گشت هر چند وقت يك بار پسري منتظر او بود و ندا با خنده به آنها نزديك شده و همراه آنها مي رفت اما معمولاً جوانهاي بهائي بيشتر عيش و نوش هاي پنهاني را با جوانهاي غير بهائي داشتند و اگر باهم مسلك خود دوست مي شدند در اكثر مواقع قصدشان ازدواج بود چون سعي مي كردند در بين بهائيان به هوسران معروف نشوند از اين رو در خارج از جامعه بهائي مرتكب هرخلافي مي شدند دخترها به دروغ به پسرهاي مسلمان قول ازدواج مي دادند و هنگام خواستگاري به بهانه اينكه خانواده با ازدواج آنها مخالفند به قضيه فيصله مي دادند و آسيبهاي روحي - رواني پسرهاي مسلمان برايشان اصلاً اهميتي نداشت.


من از اين مسائل غيراخلاقي و غيرانساني به شدت تنفر داشتم. نويد پسر خوش قيافه اي بود و چون پدرش خيلي پولدار بود احتمالاً ندا او را براي ازدواج انتخاب كرده بود اما نويد كه ماهيت ندا را مي شناخت چطور به او دل بسته بود؟ اينها حرفهائي بود كه هميشه بين من و نسيم رد و بدل مي شد و ما معمولاً به تحليل رفتار هم كلاسي ها و هم مسلكي هاي خود مي پرداختيم، نويد كمي كه با سايرين شوخي كرد به من بند كرد و گفت: اگر گفتي قابلمه چرا گوده؟
گفتم: ولم كن نويد حوصله ندارم.
نويد گفت: آخ اينقدر كيف مي كنم دختر ها رو اذيت مي كنم جوش مي زنند جوش زدن دخترها خيلي بهم مي چسبه.

من بي توجه به او رو به نسيم كردم و آرام گفتم: كم بخور زود پاشو بريم.
نسيم گفت: كجا بابا با اين عجله؟ وايسا حالا.
نويد دوباره مرا نشانه گرفت، عجب جورابهائي داري مي دي منم يه عكس باهاش بندازم؟ و خودش با صداي بلند خنديد و بقيه هم خنديدند.
من هم با شوخي گفتم: هه هه هه چقدر خنديدم تو خودت شكل جورابي جوراب منو مي خواي چيكار؟
نويد گفت: آخ جون حرف زد. الان جوش مي زنه نگاش كنيد، نه جدي از كدام جوراب فروشي اين جورابها را مي خري؟
گفتم: از همان جوراب فروشي كه تو مي خري.
گفت: من از يك دوره گرد خريدم،
گفتم: آره به من گفت كه به تو هم جوراب فروخته جلو خانه ما هم آمده بود.
نويد گفت: نگاش كنيد جوشاش زد بيرون، داره حرص مي خوره

به مسخره گفتم: نه چرا حرص بخورم پسر خوشمزه اي مثل تو كه هست، چرا حرص بخورم؟
گفت: يعني منو مي تواني بخوري؟
گفتم: مگه من آشغال خورم؟
گفت: تو رو خدا نگاش كنيد صورتش پر از جوش شده،
آقا كمال كه حس كرد اين يك نوع دعواست نه شوخي سرش را بطرف ما چرخاند و گفت:

بس كنيد بچه ها. ندا با حرفهاي نويد با صداي بلند مي خنديد احساس مي كردم براي اذيت كردن من باهم تباني كرده اند
گفتم: چيه ندا خيلي خوشحالي حلقه تازه خريدي؟ مباركه!
با خنده گفت: آره حلقه قبلي رو مي فروشم مي خري؟
گفتم: ارزوني خودت.

ندا هم قيافه با مزه اي داشت مو هاي زبر و مجعدش را اجباراً هميشه مي بست تا صاف ديده شود خيلي هم خوب مي رقصيد در بيشتر پيك نيك ها و بيشتر تفريح هاي دسته جمعي ندا رقاص مجلس بود يكي از آقايان هم كه حدوداً چهل سال سن داشت هم زمان كه ندا مي رقصيد نمي توانست آرام بنشيند برمي خاست و با او مي رقصيد و به نمايش حركات با مزه اي مي پرداخت كه همه مي خنديدند.

من و بهمن هم خواننده مجالس بوديم اما هيچ وقت ترانه هاي كوچه بازاري نمي خوانديم هميشه ترانه هاي اصيل ايراني يا سرودهاي مذهبي را مي خوانديم خانواده ما اكثراً خوش صدا بودند و اين نعمت را هم از پدر و هم از مادر به ارث برده بوديم.

پذيرائي كه تمام شد از صاحب خانه كه خانم و آقاي جواني بودند و تازه ازدواج كرده بودند تشكر كرده و خدا حافظي كرديم. نسيم از پشت سر ندا و نويد را نشان داد و گفت خوش بحال ندا الان نويد چند تا آدامس و شكلات خارجي براي او مي خره.

منم با ناراحتي گفتم: به چه قيمتي مي خره؟حالا اگر خيلي دلت مي خواد بيا منم براي تو بخرم و قدم زنان راه افتاديم به نسيم گفتم از دوست داداشت چه خبر؟ گفت: فكر هاتو كردي؟ مي خواهي بروي پيش او؟
گفتم: آره حتماً بايد يه كاري بكنيم، خدا ي ناكرده اگر كشته بشود تا قيامت خودم را نمي بخشم.

نسيم گفت: مثل اينكه يادت رفته ما بهائي هستيم؟
گفتم: حالا كي گفته مي خواهم با او ازدواج كنم؟
گفت: اين را كه نگفتم تو مي گوئي قيامت، قيامت كه بر پا شده.
گفتم: آره راست مي گوئي قيامت با ظهور جمال مبارك بر پا شد خب حالا تا ابد خودم را نمي بخشم.
نسيم گفت شماره تلفنش را برايت آوردم.

زيپ كيف اسپرتش را باز كرد و از داخل آن يك كاغذ درآورد و به دستم داد روي آن يك شماره تلفن بود كه زيرش خط كشيده و نوشته بود آقاي قادري.
گفتم: پشت تلفن نمي شود با او حرف زد چون باور نمي كند،
گفت: نه بهتر است با او قرار بگذاري. به او نگو كه من معرفي اش كردم.
گفتم: خب پس چه بگويم؟
گفت: چيزي نگو فقط از او راهنمائي بگير.

با نسيم به طرف باجه تلفن راه افتاديم تماس كه بر قرار شد به خانمي كه گوشي را برداشته بود با زبان كردي گفتم: آقاي قادري هستند؟
گفت: بله گوشي
و لحظه اي بعد صداي پخته يك جوان بيست و پنجساله به گوش رسيد گفت: بفرمائيد؛
هول شدم و خيلي بچگانه گفتم: آقاي قادري براي من مشكلي پيش آمده كه بايد شما را ببينم.
او با تعجب پرسيد: شما؟
گفتم: ببخشيد شما منو نمي شناسيد. اما شما رو كسي به من معرفي كرده و گفته كه مي توانم با شما مشورت كنم.
اولش فكر كرد كه مزاحم هستم اما بالأخره او را راضي كردم و او گفت: تشريف بياوريد جلوي منزل و آدرس داد.


...
Commander
Commander
پست: 3324
تاریخ عضویت: چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳۸۴, ۲:۱۵ ق.ظ
سپاس‌های ارسالی: 941 بار
سپاس‌های دریافتی: 1474 بار
تماس:

پست توسط Mohsen1001 »

خسته شدم از اين همه كلاس!


با تاكسي خيلي زود خود را به آنجا رساندم يك مانتوي مشكي با يك كاپشن كيمونوي سفيد كه بيشتر شبيه لباس كاراته بازها بود پوشيده بودم روسري شاد و خوش رنگي هم داشتم كه اكثر دوست و آشنا از دور مرا با آن مي شناختند به محض اينكه جلوي خانه آنها رسيدم قبل از اينكه زنگ بزنم يك مرد جوان با صورت پر ازريش و ابرو ها و مژه هاي پر پشت و چشماني درشت از خانه خارج شد باهم رو به رو شديم سلام كردم

گفت: بفرمائيد داخل
گفتم: نه مزاحم نمي شوم
گفت: مادرم هست بفرمائيد.
گفتم: خيلي ممنون شنيدم شما از كوه برگشته ايد.
گفت: بله ولي شما از كجا شنيديد؟
گفتم: خوب شهر كوچكي است همه همديگر را مي شناسند.
گفت: خب خيلي ها از كوه برگشتند چرا سراغ آنها نرفتيد؟
گفتم: من كسي رانمي شناسم يك نفر كه شما را مي شناخت معرفي كرد.
گفت: خب حالا مشكل چيست؟ قضيه را سر بسته برايش گفتم.
گفت: من مي توانم كمك كنم فقط بايد چند روزي صبر كني.
گفتم: چرا؟
گفت: كسي هست كه مي رود و برادرش را مي بيند اتفاقا قرار است اين بار برود و او راراضي كند كه برگردد. بهش مي گويم هر طور شده همسايه شما را هم پيدا كند اگر پيغامي داشته باشي مي تواني بگوئي بهش برساند.
گفتم: پس من فردا مزاحمتان مي شوم يك نامه مي نويسم كه بايد حتماً به دستش برسد اگر اين كار را برايم انجام بدهيد خيلي ممنون مي شوم.
گفت: هر كاري كه ازدستم بر بيايد انجام مي دهم ولي شما نگفتيد چه كسي شماره منو به شما داده؟
گفتم: خواهش كرده چيزي به شما نگويم
گفت: باشد پس من منتظر نامه شما هستم.همينكه خواستم بروم
گفت: اسمتان را نگفتيد.
گفتم: من رها هستم و خدا حافظي كردم.


با خوشحالي به طرف خانه حركت كردم بين راه احساس مي كردم راه مناسبي پيدا كردم و بالأخره از آن همه بلاتكليفي خارج شدم اما حالا بايد براي پرويز چه مي نوشتم؟ چه حرفي برايش دارم؟ نبايد او را نصيحت مي كردم چون حتماً فكر همه چيز را كرده كه اين راه را انتخاب كرده، بالأخره بعد از كلي فكر كردن به نتايجي رسيدم و تصميم گرفتم به محض اينكه به خانه رسيدم به اتاقم بروم و شروع به نوشتن نامه بكنم، وقتي رسيدم كمي از ظهر گذشته بود باد شديدي مي وزيد وهواي اطراف خانه تقريباً طوفاني بود.
گرد و غبار زيادي در هوا پراكنده شده بود و من براي مراقبت از آسيب چشم هر دو ساعدم را روي صورتم گرفته بودم و به زحمت راه مي رفتم مامان از پنجره نگاه مي كرد فهميدم منتظر من است.

زنگ زدم درب حياط را باز كرد وارد حياط شدم. شاخه هاي درختان به شدت به هم مي خورد كف حياط پر از برگ هاي زرد و خشك بود. مرغ و خروسها داخل لانه اي كه برايشان ساخته بوديم بهم چسبيده بودند سريع رفتم و از انباري داخل حياط يك پارچه ضخيم و بزرگ كه معمولاً ديده بودم مادر آن را روي لانه مرغ و خروسها مي اندازد، برداشتم و روي لانه آنها كشيدم و يك كارتن هم روي آن گذاشتم وچهار طرفش را آجر گذاشتم.

به داخل كه رفتم ديدم بهمن آمده . بهمن پرسيد: كجا بودي؟

گفتم: كلاس داشتم
گفت: تا اين ساعت؟
گفتم: چي شده سين جين مي كني؟
گفت: آخر خوابهاي بدي برايت مي بينم.
گفتم: شوخي مي كني، چه خوابي؟
گفت: بماند ولي مواظب خودت باش.

اصلاً حرفش را جدي نگرفتم. من و مامان خوابهايمان صادقه بود و همه مي دانستند اگر خوابي ببينيم تعبير مي شود. اما بهمن سابقه نداشت خوابهايش تعبيري داشته باشد. بهمن خيلي شوخ بود كلي سر به سرم گذاشت و كلي خاطرات شاد و بامزه برايم تعريف كرد بعد از نهار من و بهمن طبق معمول به اتاق من رفتيم و بابا و مامان خوابيدند قضيه پرويز را براي بهمن گفتم و او خيلي تعجب كرد و گفت: او خيلي پسر با استعداد و زرنگي است خدا كند درس را رها نكند. مدتي باهم درباره همه چيز صحبت كرديم كه مامان صدا كرد و گفت فراموش كرده بودم بگويم سهيلا خانم زنگ زد و گفت: ساعت پنج عصر بايد بروي خانه آقاي شهيدي،

گفتم: چرا؟
گفت: مثل اينكه از تهران مهمان آمده،
گفتم: اي بابا وقت نفس كشيدن نداريم. مامان در همان لحظه وارد شد با سيني چاي و اخم وحشتناكي به من كرد ديگر ادامه ندادم. اصلاً دوست نداشتم از بهمن كه تازه برگشته بود جدا شوم گفتم: بهمن تو هم مي آئي؟
گفت: نه بابا حوصله داري.
گفتم: آخر اگر تو نيائي من حوصله ندارم بروم.

مامان گفت: غلط مي كني.
بهمن گفت: حالا كه عذرم موجه است مگر مرض دارم بيايم.
به مامان گفتم اگر من نباشم مگر چه اتفاقي مي افتد؟

گفت: مهمان آمده براي تو مگر مي شود تو نباشي خجالت بكش، آدم شو. آدم شدن از نظر مامان و ساير بهائيان كناره جوئي نكردن از كلاسها و مجالس تشكيلاتي بود اماكمي كه فكر كردم ديگر عصباني شدم گفتم: آخر بابا شما بگوئيد ما ديگر هيچ كار ديگري به جز كلاسها و جلسات نداريم؟

روزهاي شنبه صبح كلاس گنجينه حدود و احكام داريم، بعد از ظهر كلاس انجمن هنر مندان، يكشنبه صبح تعليم و تربيت بعد از ظهر امأ الرحمن، دوشنبه صبح كلاس عربي، بعد از ظهر. . . همينطور كه داشتم مي گفتم صداي بابا آمد كه گفت: خوب عزيزم مگر بد است؟ ناراحتي تشكيلات اين همه به فكر شماست نمي خواهد شما آلوده شويد، نمي خواد خداي ناكرده منحرف شويد؟ در راه خدا و جمال مبارك هر چقدر كه خدمت كنيد، تلاش كنيد به نفع خود شماست.
گفتم: خوش بحال شما بابا. زمان شما اين همه لجنه و جلسه نبود، راحت بوديد.


بابا گفت: اختيار داري دخترم ما آن وقت ها مثل شما راحت نبوديم كه برويم توي يك خانه اي و همه جور پذيرائي شويم. زمستانها بايد چند فرسخ راه را پياده طي مي كرديم تا به حضيره القدس مي رسيديم شما تبليغ نداريد ما كلاسهاي تبليغي را بايد شركت مي كرديم و بعد تمام اوقاتمان را شب و روز براي تبليغ مي گذاشتيم گفتم: پس چطور امرار معاش مي كرديد؟

گفت: يك مقدار كمي تشكيلات كمك مي كرد هم براي خرج سفر و هم براي خرج و مخارج منزل، ما قانع بوديم، عاشق بوديم، انتظارات بي خود نداشتيم. حالا شما فقط ياد مي گيريد تا يك زمان كه رژيم عوض شد و تبليغ كردن آزاد شد چيزي در چنته داشته باشيد. ما بايد به سرعت حفظ مي كرديم و سريعاً با مردم متعصب سرو كله مي زديم براي تبليغ به روستاهاي دور افتاده اي اعزام مي شديم هزاران خطر ما را تهديد مي كرد. اما همه اينها را به جان مي خريديم، مثل شماها غر نمي زديم.

گفتم: آخر بابا ما اصلاً فرصت سر خاراندن نداريم من ديگر خسته شدم مثلاً تابستان بود اصلاً نفهميدم تابستان چطور گذشت صبح كلاس، بعد از ظهر كلاس، عصر جلسات غير مترقبه و شب هم يا ضيافت داريم يا جلسه دعا يا جلسه صعود. يك روز راحت نيستيم تعطيلي هم نداريم مسلمانها يك جمعه تعطيل هستند اگر به نماز جمعه هم بروند اجباري نيست هركس دوست داشته باشد مي رود اما ما جمعه هم احتفال جوانان و درس اخلاق داريم دوستانم هميشه به من مي گويند تو كجائي كه هيچ وقت نيستي؟

وقتي به آنها مي گويم كلاس مذهبي دارم مي گويند اين همه كه مي روي چه چيزي بيشتر از ما ياد گرفتي؟ چقدر معلوماتت بهتر و بيشتر از ما شده؟ چقدر اين كلاسها به دردت خورده؟ وقتي به آنها مي گفتم چه چيزهائي ياد مي گيرم و يا وقتي كتاب درس اخلاقم را به آنها نشان مي دادم فقط مي خنديدند و گفتند ما هم همه اينها را مي دانيم دروغ نگوئيم، غيبت نكنيم، مال حرام نخوريم، به فقرا كمك كنيم، ناخن ها را هفته اي يك بار بگيريم در تابستان هفته اي دو بار و در زمستان هفته اي يك بار به حمام برويم اينها را هر بچه اي مي فهمد. مي گفتند: يك مطلبي ياد بگير كه چيزي عايدت كند و برتر از سايرين باشي.


بابا گفت: تو اصلاً نبايد در باره چيزهائي كه در كلاس ياد مي گيري با آنها حرف بزني آنها نمي فهمند روح كلاسها و جلسات ما يك حالت معنوي دارد. هركس آن را نمي فهمد نور جمال مبارك در اين كلاسها هست كه به انسان زندگي مي دهد،
بهمن با شوخي و مسخره گفت: مثلاً ببين آقاي سفري چه نوري دارد، از بس كه در اين كلاسها شركت كرده و من با صداي بلند خنديدم مامان با اخم تندي گفت: زهر مار پاشو حاضر شو ببينم.


...
Commander
Commander
پست: 3324
تاریخ عضویت: چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳۸۴, ۲:۱۵ ق.ظ
سپاس‌های ارسالی: 941 بار
سپاس‌های دریافتی: 1474 بار
تماس:

پست توسط Mohsen1001 »

خير و صلاح شما دست عبدالبهاء است!

آقاي سفري يكي از بهائيان خيلي فعال تشكيلات بود، قد بلندي داشت و قبلاً چندين سال عضو محفل يعني بالاترين رتبه تشكيلات در شهر بود
چهره كاملاً خف و پوست تيره اش حكايت از مسائلي مي كرد.

همه مي دانستند كه اهل مشروب و ترياك است و من يك بار كه به برادر بزرگم گفتم: چرا وقتي همه مي دانند كه اين آقا اهل خلاف است او را طرد نمي كنند
گفت: بارها بدون خبر به خانه اش رفته اند، همسرش به او كمك مي كند او را پنهان مي كند و به دروغ مي گويد در منزل نيست
اما يك بار فرهاد مي گفت: اگر آقاي سفري نباشد اعضاي محفل اينجا هيچ كاري از دستشان ساخته نيست در باره همه چيز از او خط مي گيرند.

فورماليته از عضويت محفل خارج شده و همه چيز به دست او مي چرخد هميشه به ما توصيه مي كند كه عزيزان من نگذاريد بچه هايتان به خارج بروند ايران وطن جمال مبارك است ولي با آن دستان درازش همينطور كه براي ما خط سير تعيين مي كند به پسر هاي خودش مي گويد: از اين زير بيائيد برويد پسران من و همگي ما خنديديم.

با بي حوصلگي و اجبار برخاستم حاضر شدم و راه خانه آقاي شهيدي را پيش گرفتم. وقتي رسيديم چند نفر ديگر تازه رسيده بودند همه باهم وارد شديم كفش زيادي در قسمت ورودي خانه ديده مي شد معلوم بود جمعيت زيادي آمده بودند.
وارد كه شدم دنبال دوستانم گشتم كه جاي مناسبي بنشينم اما ناظم جلسه كه سهيلا خانم بود و فقط سه سال از من بزرگتر بود به سمت من آمد و گفت خوب شد رسيدي مناجات شروع با شماست.
در ضمن با چند تا از بچه ها يك سرود آماده كنيد كه حتماً بخوانيد، پرسيدم همه بچه هاي سرود آمده اند؟
گفت: آره و آنها را نشان داد. آنها تا مرا ديدند مرا به جمع خود خواندند به آنها پيوستم و در كنارشان به زحمت نشستم بچه هاي سرود ندا و نسيم و نويد و شميم و شيرين و فرزين و سپهر و عندليب بودند و من سر گروه آنان بودم.

در كلاس سرود به اندازه كافي تمرين كرده بوديم فقط باهم مشورت كرديم كه كدام يك از سرودها را اجرا كنيم يكي از سرودها انتخاب شد كه بعضي از قسمتهايش تك خواني داشت كه برعهده من بود،
به سهيلا گفتم: اگر ممكن است فقط يكي از برنامه ها را من اجرا كنم يا مناجات شروع يا سرود. قبول نكرد اصرار كردم نپذيرفت. مجبور شدم بپذيرم اما از اين مسئله هميشه در عذاب بودم كه هيچ وقت نمي توانستم در جلسات راحت باشم همه تنگ هم نشسته بودند زن و مرد، پسر و دختر حدود صد نفري بودند اما بيشتر جوانان بودند و اين جلسه را هيئت جوانان ترتيب داده بود.

به اشاره سهيلا كتاب مناجاتي را از روي ميز برداشتم و شروع به خواندن يكي از مناجات هاي آن نمودم فردي كه به عنوان مهمان از تهران آمده بود در بين جمع حضور داشت او مرد سي ساله اي به نظر مي رسيد كه گويا خيلي خوش خنده و بشاش بود. دندانهاي بر آمده و لبهاي كلفتي داشت اما چشم و ابروي كشيده و مو هاي لختش به او گيرائي خاصي داده بود.
بعد از مناجات شروع و اجراي چند برنامه كوتاه سهيلا به معرفي مهمان پرداخت و به او خير مقدم گفت و از او درخواست كرد كه براي جوانان سخنراني كند آقاي بهنام شروع به سخنراني نمود و پس از يك مقدمه كوتاه گفت: اتفاقاً قرار نيست من زياد حرف بزنم دوست دارم بيشتر با شما جوانان عزيز اين ديار آشنا بشوم پس بهتر است از همين رديف شروع كنيم ولي خواهش مي كنم باهم راحت و صميمي باشيم در ضمن از حالا بگويم كسي از سؤالات من ناراحت نشود، شما هم اگر سؤالي داشتيد بپرسيد اعم از خصوصي و غير خصوصي

از رديفي كه شروع شده بود خانم دكتر ثنائي از جا برخاست و به معرفي خود پرداخت، اين خانم صورت سفيد و اندام ريز نقشي داشت هميشه آراسته بود و دائماً موهايش شنيون و ميزامپيلي شده بود، موهاي خوش رنگ و روشني داشت و همسرش كه دكتر زنان بود به اين زن با تمام زيبائي ها و برتري هائي كه برهمسرش داشت اكتفا نمي كرد و بسيار هوسران و چشم چران بود، هميشه بين زنان صحبت از شهوتراني اين مرد مي شد.

آقاي بهنام با صميميت به خانم دكتر گفت: خانم ثنائي چند سال داري؟

خانم دكتر خنديد و گفت: مي دانيد كه خانمها دوست ندارند از سن صحبتي بشود اما من سي و دو سال دارم

بهنام پرسيد: بجز بچه داري چه مسئوليتهائي داري؟

خانم ثنائي گفت: من چون دو تا پسر كوچك و شيطان دارم مسئولين لطف كرده مسئوليتهاي زيادي به من نداده اند فقط عضو هيئت تقويت دروس و معلم درس اخلاق كلاس پنجم هستم عضو لجنه نوجوانان هم هستم.

گفت: آفرين، آفرين باداشتن دو بچه كوچك شيطان از عهده اين خدمات هم بر مي آئي، خانم ثنائي چه آرزوئي داري؟ راستش را بگو البته بجز آرزوهاي عمومي.

خانم ثنائي كمي فكر كرد و گفت: خيلي آرزوها،

گفت: نه منظورم يك آرزوي كاملاً شخصي است.

خانم دكتر خنديد و گفت: جلسه تست روانشناسي است؟

بهنام گفت: نه باور كنيد، فقط مي خواهم اين جمع را به هم نزديكتر كنم فقط مي خواهم باهم دوست باشيم. جمع ما بيش از همه چيز به الفت و دوستي تكيه مي كند.

خانم دكتر گفت: آرزو دارم به تهران برگردم و آنجا زندگي كنم.

بهنام بناي شوخي را با خانم دكتر گذاشت و گفت: تنها يا با آقاي دكتر؟

خانم دكتر تقريباً سرخ شده و با خنده گفت: نه بابا خدانكند

گفت: راستش را بگو،

گفت: اي بابا آقاي بهنام !

خلاصه به همين ترتيب هركدام از جوانها بر مي خاستند و خود را معرفي مي كردند و آقاي بهنام باشگرد مخصوص به خود از همه سؤالات تكراري نمي پرسيد مثلاً از بعضي ها مي پرسيد چه رنگي را دوست داري؟ يا چرا اين لباس را پوشيدي؟ يا راستش را بگو احساست نسبت به من چيه؟ از چه چيزي خيلي عصباني مي شوي؟ و از اين نوع سؤالات اما يك سؤال را از همه مي پرسيد و آن اين بود كه چه خدماتي انجام مي دهي؟ وچه مسئوليتهائي داري؟

وقتي نوبت به من رسيد گفت: به به خانم خوش صدا ؛گفتم! رها رستگار هستم هفده ساله بهائي زاده محصل و اهل سنندج

باشوخي پرسيد: شنيدم خيلي پرحرفي

فوري گفتم: نه به اندازه شما

گفت: يك جوك بگو

گفتم: آخر اگر جمع بخندند ناراحت مي شوم ها. . .

همه خنديدند گفت: دوست داري درباره چه حرف بزنيم؟

با اعتماد به نفس و هيچ ابائي گفتم «عشق» همه هو كشيدند

بهنام همه را ساكت كرد و تحسين آميز گفت: به به باور كنيد به همه شما قول مي دهم اين خط و اين نشان اين رها يك چيزي مي شود خيلي جسور و با شهامت است من مطمئن هستم كه آخر اين رها موفقيتهاي زيادي كسب مي كند.

گفتم حالا كي در باره عشق حرف مي زنيم؟

گفت: در اولين فرصت و بعد پرسيد: اگر توي يك جمعي بيفتي چكار مي كني؟ خجالت مي كشي؟

گفتم: نه اگردردم بگيرد گريه ام مي گيرد و اگر دردم نگيرد خنده ام مي گيرد.

همه خنديدند، پرسيد: چه مسئوليتهائي داري؟

گفتم: مگر نگفتم بهائي زاده هستم يعني هنوز بهائي نيستم و تسجيل نشدم

يكباره از آن همه شوخي و خنده و شلوغي خارج شد و با ناراحتي پرسيد چرا؟ مشكلي مي بيني يا عاشقي؟

گفتم هنوز وقت نكردم،

گفت: تسجيل شدن وقت نمي خواهد اسم شما را بنويسم سفارشت را به بزرگان بكنم تو حيفي خيلي حيفي هم خوشگلي هم خوش صدائي هم زرنگي بايد مال خودمان باشي يك وقت مسلمانها زرنگي نكنند بدزدنت.

گفتم: از من نپرسيدي چه آرزوئي داري؟

گفت: باشه بگو چه آرزوئي داري؟

گفتم آرزو دارم هر وقت خودم دوست داشتم تسجيل شوم.

گفت: اين آرزوي خوبي نيست حضرت عبد البهاء فرمودند: گمان نكنيد هر آنچه آرزوي شماست خير شماست خير و صلاح شما را ما بهتر مي دانيم.


...
Commander
Commander
پست: 3324
تاریخ عضویت: چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳۸۴, ۲:۱۵ ق.ظ
سپاس‌های ارسالی: 941 بار
سپاس‌های دریافتی: 1474 بار
تماس:

پست توسط Mohsen1001 »

اولين زني كه بهاء را تكذيب كرد

در بين جمع چند نفري هم بودند كه از لحاظ مادي در سطح بسيار بدي به سرمي بردند يعني از بهائيان فقير شهر ما محسوب مي شدند
بارها پاي درد دل آنها نشسته بودم آنها به شدت از سران تشكيلات متنفر بودند از همه بهائياني كه وضع مالي خوبي داشتند نفرت داشتند

آنها مي گفتند: همه فقط شعار مي دهند و هيچ كس براي ما كوچكترين ارزشي قائل نيست با ما مثل سايرين رفتار نمي شود بين ما و سايرين خيلي تفرقه مي اندازند و ما در جمع هميشه سرافكنده وخجل هستيم چون مثل آنها نمي توانيم لباس بپوشيم مثل آنهانمي توانيم در جلسات پذيرائي كنيم، هيچ كس به ما محل نمي گذارد و كسي با ما رفت و آمد نمي كند. اصلاً به حساب نمي آئيم همه حرفهايشان فقط شعار است اين همه كه در ضيافت پول جمع مي كنند اين همه كه در آمد دارند چرا به كساني مثل ما رسيدگي نمي كنند؟

كسي كه اين حرفها را به من زده بود به همراه خواهر ودختر عمويش در كنار من نشسته بودند اين خانواده سرپرست نداشتند و مادرشان با پولك دوزي لباسهاي كردي مخارجشان را تأمين مي كرد

يك بار كه با مادرم به خانه آنها رفته بوديم شنيدم كه مادرشان با يكي از دخترها بلند بلند جرو بحث مي كرد و مي گفت :

اگر جمال مبارك راست بود مي زد به كمر اين دروغگوي فلان فلان شده كه هي بين مردم نگويد كه ما به اين خانواده رسيدگي مي كنيم شما ها كه مي دانيد باز همسايه هابه ما رسيدگي مي كنند اما اين نامرد كه همه پولهاي ضيافت را بالا مي كشد يك ريال تا بحال به ما كمك نكرده، جما ل مبارك كجا بود؟ اگر او هم مثل اعضاي محفل بوده دروغ بوده،

اولين بار بود كه مي شنيدم زني به راحتي بهاء را دركنار بچه هايش تكذيب مي كرد معمولاً زنها خصوصاً زنهاي بي سواد درجامعه بهائي در اثر ترس و واهمه اي كه تشكيلات از اين مسئله در دل مردم انداخته بود اگر هم پي به بطالت اين حضرات مي بردند از ترس چيزي نمي گفتند.

اما اين زن بخاطر شهامتي كه داشت و حرف دلش را بي هيچ ترس و ابائي به زبان مي آورد شايعه كرده بودند كه او كمي خل وضع است و رواني شده در حالي كه من هيچ گاه حالتي در او مشاهده نكردم كه اثبات كننده چنين تهمتي باشد.

وقتي نوبت معرفي اين دو خواهر رسيد از طرز صحبت كردنشان بهنام متوجه شد كه نخواهند توانست پاسخ گوي او باشند اصولاً كساني كه گريبانگير فقرند از اعتماد به نفس خوبي بهره مند نيستند ازاين جهت بهنام با آنان زياد صحبت نكرد و خيلي سريع از آنان گذشت و اين باعث ناراحتي آنها شد وچند دقيقه بعد هر سه با ناراحتي برخاستند و از جلسه خارج شدند.

دقايقي بعد كه مرحله معرفي افراد به اتمام رسيد بهنام يك بازي دسته جمعي پيشنهاد كرد و چيزي نگذشت كه دختران مجلس براي اينكه توجه بهنام را به خود جلب كنند به بهانه بازي از سرو كول او بالا مي رفتند و جلسه به حدي شلوغ شده بود كه هيچ شباهتي به جلسه مذهبي و رسمي نداشت.

بهنام را تشكيلات تهران براي سركشي به جوانان شهرستان فرستاده بود و قرار بود چند روز در شهر ما بماند و هر روز جلسه اي به مناسبت حضور او برگزار شود اما من حس مي كردم او فقط از اين فرصت استفاده كرده و از وجود دختران سوءاستفاده مي كند و لذت مي برد و پيام خاصي براي آنها ندارد

بعد از اينكه رفت شنيدم با يكي از دختران جوان كه بيست و چهار ساله بود طرح دوستي ريخته و اين دختر كه نسرين نام داشت يكي از عناصر بسيار فعال تشكيلات بود. او به يكي از زن برادرهاي نسيم گفته بود كه: از بهنام پرسيدم چرا تا بحال ازدواج نكردي؟
گفت: هيچ وقت ازدواج نمي كنم چون در اين صورت بايد دور دختران زيبائي مثل تو را براي هميشه خط بكشم.

شلوغي آن جلسه و سر و دست شكستن براي مردي اين چنين به حدي از نظر من زشت و سخيف مي آمد و به حدي براي آن دختران تأسف مي خوردم كه گوئي چهل سال داشتم و مي توانستم تشخيص بدهم كه اين جلسه فقط محض سرگرم كردن جوانان برپا شده و از بي محتوا بودنشان به شدت منزجر بودم

گرچه اين همه تجربه را برادرانم به من مي آموختند همان برادرم كه به آلمان رفته بود ساعتها برايم حرف مي زد و خلقيات يك به يك افراد دور و برم را برايم تشريح مي كرد و از ناپاكي و بد ذاتي مردان و پسراني كه به ظاهر مدعي ايمان و اخلاق بهايي بودند برايم مي گفت. او خيلي روشن فكر بود.

او وبسياري از اقوام و آشنايان وقتي با من صحبت مي كردند مي فهميدم كه پي به بطالت اين كيش و آئين برده اند اما از روي ناچاري سكوت كرده اند و چيزي نمي گويند مثلاً همان برادرم وقتي از ناپاكي پسران مي گفت من از او پرسيدم پس چرا محفل اجازه مي دهد با اين وضعيت دخترو پسر در كنار هم باشند و آنها به بهانه خدمت از وجود دختران سوءاستفاده كنند؟

او در جواب گفت: فكر مي كني اعضاي محفل چه كساني هستند؟ آنها خودشان از همه بدترند.

اما من آن زمان كوچكتر بودم يعني چهارده ساله بودم. فقط مي دانستم اگر كسي به محفل توهين كند كفر كرده است و به او مي گفتم كفر نكن. اما بعدها متوجه شدم فقط او نيست كه همه چيز را مي داند بلكه بيشتر افراد با اندك تفكر پي به حقيقت مي برند اما ترجيح مي دهند سكوت كنند وبه درد سر نيفتند خصوصاً كه خارج شدن از بهائيت مسئله اي بود و پيدا كردن راه راست راهي كه بتواند آنها را مقاوم و استوار نگه دارد تا دوباره به مسير غلط نيفتند مسئله ديگري.

كه متأسفانه در اثر تبليغات نا بجاي تشكيلات كمتر كسي با راه راست آشنائي پيدا مي كرد. نظم جلسه بهم ريخت و خوشبختانه نوبت به اجراي سرود نرسيد اما ما را براي غروب روز بعد كه با كلاسهاي ديگرمان تداخل نداشته باشد دعوت كردند از همان جا تصميم گرفتم كه ديگر در اين جلسه شركت نكنم و از اين كه وقتم بيهوده تلف شده بود سخت ناراحت بودم، دوست نداشتم مثل بسياري از دختران بازيچه شوم خصوصا از اينكه اين تدابير را تشكيلات مي انديشيد و دختر و پسر ها را اين چنين با يكديگر سرگرم مي كرد در تعجب بودم.

نسيم با من موافق بود و مي گفت: دخترها ديگر شورش را در آورده بودند

به نسيم گفتم: احساس مي كنم تشكيلات از برگزاري اين جلسه منظوري دارد.

گفت: منظور تشكيلات كاملاً واضح است فكر كردي خيلي احساست قوي است؟ منظورش اين است كه در بين ما جوان ها همبستگي بيشتري ايجاد كند كه يك زمان با مسلمان ها دمخور نشويم و به فساداخلاقي مبتلا نگرديم.

گفتم: نه، مگر چه فرقي مي كند در همين جلسات هم فساد اخلاقي غوغا مي كند.

نسيم گفت: نه مي خواهند يك زمان با اغيار ازدواج نكنيم.

گفتم: اما با اين وضعيت هم جوانان اصلاً باهم ازدواج نمي كنند در همين شهر ما كدام پسر از دختري خواستگاري كرده؟ از بس كه باهم بودند ديگر هيچ كششي نسبت به هم ندارند بيشتر جوانان با جوانان شهرهاي ديگر ازدواج مي كنند.

نسيم گفت: اين فكر به مغزشان خطور نكرده اين مسئله را تو مي داني آنها كه نمي دانند.

گفتم: امكان ندارد به اين مسئله پي نبرده باشند.

گفت: اگر هم پي برده باشند كاري از دستشان ساخته نيست، نمي شود كه همه را به حال خود رها كنند.

اما من قانع نمي شدم و حس مي كردم تشكيلات هدف بزرگتري را ازاين جلسات و از اين گردهمائي ها دنبال مي كند، از راه كه رسيدم همه چيز را براي مامان و بهمن تعريف كردم.

پويا بيشتر كلاسها را شركت نمي كرد و مي گفت: پدرم اجازه نمي دهد. اما هر وقت در خانه ما جلسه اي بر پا مي شد او هم حضور داشت بهمن هم از بيشتر جلسات گريزان بود و هميشه بازخواست مي شد كه چرا شركت نمي كند؟

شب من و بهمن و پويا تقريباً تا صبح بيدار بوديم و ساعات خوشي را باهم داشتيم پويا قيافه خيلي با مزه اي داشت مثل هندي ها بود صورت گرد و سبزه اي داشت.

اوائل كه كوچكتر بود باهم همبازي بوديم اما بزرگتر كه شد شب هاي تابستان زير نور ماه ساعتها مي نشستيم و باهم حرف مي زديم در باره اشعار شعراي معروف درباره وجود خدا و عمده صحبتمان را زيبائي طبيعت پر مي كرد.

همانطور كه گفتم علاقه وافري به طبيعت داشتم، قطعات ادبي زيادي در وصف طبيعت مي نوشتم و او تنها كسي بود كه به همه اين نوشته ها و احساسات من در خلوت شب هاي پر ستاره تابستان با اشتياق گوش مي كرد و مرا تحسين مي نمود.

پويا واقعاً پسر سر به راه و مؤدبي بود و بي نهايت به خانواده ما دلبستگي داشت ما هم او را عضو خانواده خود مي دانستيم و گاهي كه به خانه خودشان يا به خانه فاميل هاي خود مي رفت ما حسابي دلمان برايش تنگ مي شد.

بهمن هم از پسرهاي زيباي شهر بود به اضافه اينكه صداي خيلي جذاب و گيرائي داشت. يكي از شنونده هاي خوب ترانه هاي بهمن من بودم و شبهائي كه اودر خانه بود بيچاره پدر و مادرم تا صبح بايد سروصداي ما را تحمل مي كردند و حتي يك بار به ما اعتراض نمي كردند.

ما تا صبح به تمرين ترانه هاي جديد مشغول مي شديم يا اينكه لطيفه مي گفتيم و با صداي بلند مي خنديديم من وقت نوشتن نامه را نداشتم چون بهمن مرا تنها نمي گذاشت در طول روز هم كه كلاس ها و جلسات مجال نمي دادند.

...
Commander
Commander
پست: 3324
تاریخ عضویت: چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳۸۴, ۲:۱۵ ق.ظ
سپاس‌های ارسالی: 941 بار
سپاس‌های دریافتی: 1474 بار
تماس:

پست توسط Mohsen1001 »

تسجيل اجباري!!

نامه اي ديگر

وقت زيادي نداشتم حتماً بايد اين نامه را مي نوشتم و به دست آقاي قادري مي رساندم اما چه بايد مي نوشتم؟ چگونه او را براي برگشتن تشويق مي كردم؟

تصميم داشتم حس واقعي ام رانسبت به او بيان كنم. و ازاو خواهش كنم كه برگردد. دو روز ديگر به باز شدن مدرسه ها مانده بود فكر مي كردم من با آن همه ادعائي كه دارم و با آن همه مراقبت از خودم باعث شدم پسر با استعداد و درسخواني مثل پرويز كه هميشه معدلش بيست بود تر ك تحصيل كند

آن هم به اين طريق كه حتي جانش در خطر باشد. به محض اينكه خلوتي دست مي داد به التماس خدا مي افتادم كه خطري او را تهديد نكند و دائم مي گفتم: خدايا مگر چه گناهي مرتكب شده ام كه وجودم منجر به كشته شدن انساني گردد؟

با لاخره نزديك صبح بود كه پويا و بهمن خوابيدند، من به اتاق پذيرائي رفته و مشغول نوشتن نامه شدم.


سلام پرويز

  تراكم انديشه هاي گنگ سنگين شده ام گوئي سهره قلبم در ميان دستان انساني بزرگ پرپر مي زند گوئي از هراس هوائي مه آلود و سرد چون بيد مي لرزم

شايد جادو شده ام شايد كسي بي آنكه بدانم در من حلول كرده است آري قلب سرما زده ام امروز بي تاب اوست.

اما اين انديشه هاي گنگ مرا به هزار سو مي خواند و به هرسو مي راند، سرزمين تنديس غرور كجاست؟ سرزميني كه بي خورشيد است، سرزميني كه بي گرماست

اينك رفته اي و من سخت در انتظار آمدنت هستم، رفتنت به كوه غافلگيرم كرد بعد از اينكه رفتي فهميدم كه وجودت چقدر با ارزش بوده پرويز بيا خواهش مي كنم برگرد،

به ياريت سخت نيازمندم، مرا رها نكن تا طعمه روبه صفتان زمان نگردم منتظرت هستم، خواهش مي كنم برگرد.

دوستدار تو  


آدرس منزل نسيم را دادم كه برايم نامه بنويسد.

فرداي آن روز فرصتي دست داد و توانستم بعد از يك قرار تلفني با آقاي قادري نامه را به او برسانم و خيلي اصرار كردم كه به هر شكل اين نامه به دست پرويز برسد

و از او نيز براي من خبري بياورد، قرار شد چند روز ديگر تماس بگيرم و از نتيجه مطلع شوم. چند روز ديگر تماس گرفتم آقاي قادري گفت دوستم دو روز است كه رفته و هنوز بر نگشته دو روز بعد دوباره تماس گرفتم و باز چيزي عايدم نشد و با لاخره بعد از چند روز فهميدم كه دوست آقاي قادري پرويز را پيدا كرده و نامه را به او رسانده

حالش هم كاملاً خوب بوده بعد از خواندن نامه گفته بود كه به او بگوئيد برايش نامه مي نويسم. به نسيم اطلاع دادم كه قرار است نامه اي برايم برسد و اگر آدرس خانه خودمان را مي دادم ممكن بود كسي متوجه شود

بالاخره روز موعود رسيد و نسيم به من اطلاع داد كه نامه اي برايت آمده، نفهميدم كه چطور خودم را به آنجا رساندم خيلي دوست داشتم بدانم تصميم پرويز چيست

و حال كه من چنين نامه اي را برايش نوشتم عكس العملش چيست؟ پاكت را باز كردم مثل اينكه نامه را با عجله نوشته بودخيلي كمتر از آن چيزي بود كه فكرش را مي كردم.

 سلام رها

مثل هميشه پر از تازگي، پر از شور و شوق و شروعي، وقتي نامه ات را در بدترين شرايط روحي و رواني دريافت كردم باورم نمي شد شگفت زده شدم،

درست است كه سرزمين من بي آفتاب است اما من تنديس غرور نيستم و تو تنها كسي هستي كه من در مقابلت تسليمم، از من خواسته بودي كه برگردم.

اما اي كاش بيشتر مي نوشتي و سرزمين سرد و بي روح مرا پر نور مي كردي، تابش تو در اين بي رنگ مهتاب كوير در اين كوه و دشت بي آب و علف به همه چيز

زندگي داد اماآيا تو خواهي توانست مشكل بزرگ اختلاف مذهب را حل كني و با يك تشكيلات عظيم در افتي؟ در اراده تو كه شكي ندارم اما هرگز فكر نمي كردم

در قلب تو كمترين جائي داشته باشم، مرا به زندگي بازگرداندي از تو واقعاً متشكرم، من اينجا تعهد داده ام و فعلاً حق برگشتن ندارم اما سعي مي كنم در اولين

فرصت برگردم، پس منتظرم باش.
 

آدرس خانه دائي اش را در مريوان داده بود كه برايش نامه بنويسم حال مادرش و خانواده مرا پرسيده بود. از من خيلي تعريف كرده بود و با اشاره به خاطرات گذشته دلتنگي اش را ابراز كرده بود و يك طراحي زيبا از چشماني زيبا برايم كشيده بود

نامه را كه خواندم حس كردم دوستش دارم حس مي كردم چيزي در قلبم زنده شد، اميدي پديد آمد هيجان و التهاب خاصي داشتم نمي دانستم خوشحالم يا ناراحت اما گوئي تپش قلبم شديد تر و جريان خون در رگهايم بيشتر شده بود

به نسيم گفتم: فكر كنم گرفتار شدم.

نسيم گفت: تو كه مي گفتي خيلي محكمي مثل اينكه به فوتي بند بودي،

گفتم: حالا هنوز هم مطمئن نيستم من كه به او قول ازدواج ندادم فقط به او اظهار محبت كردم و گفتم بر گردد، وقتي برگردد و ببيند چه مشكلاتي دارم خودش مي فهمد ولي حداقل او را از مرگ نجات داده ام.

چند روز بعد وقتي سخت سرگرم درسهاي مدرسه بودم از طرف تشكيلات احضار شدم، بايد به محفل مراجعه مي كردم فوري فهميدم بحث هميشگي است

و مرا خواسته اند تا علت تسجيل نشدنم را بدانند با خود گفتم چرا اين همه اجبار مي كنند مگر نمي گويند كاملاً مختاريد؟ اين چه اختياري است؟
به محض اينكه پانزده سالم شد به سراغم آمدند و ساعتها در گوش من خواندند علاوه بر اينكه در كلاسهاي درس اخلاق مرتباً توسط مربيان به تسجيل شدن تشويق مي شدم.

وقتي پانزده سالم بود در مدرسه نماز مسلمانان را ياد گرفتم و با خود گفتم حال كه انتخاب دين كاملاً اختياري است مدتي مسلمان مي شوم تا در باره اسلام به اندازه كافي اطلاعات كسب كنم.

اما هرگاه كه در خانه براي نماز مي ايستادم و يا قرآن مي خواندم توسط شراره يكي از خواهرانم كه ازدواج كرده و به تهران رفته يا ساير اعضا ي خانواده سخت تمسخر مي شدم وقتي با صوت قرآن مي خواندم به حدي مسخره ام مي كردند كه واقعاً براي هميشه به من تلقين شده بود كه ازعهده تلاوت قرآن يا قرائت برنمي آيم درحالي كه در مدرسه از نحوه تلاوت قرآن من بيش از همه تعريف مي كردند و كم كم تبليغات عليه اسلام و مسلمين آنقدر زياد شد آنقدر درباره آنها ناسزا شنيدم كه ممكن بود به مسيحيت فكر كنم اما به اسلام هرگز. . .

اما تصميم گرفته بودم هر ديني را كه قبول مي كنم از آنجائي كه فكر مي كردم دين يك رسالت الهي است، يك عطيه معنوي و پيمان ناگسستني بين خلق و خداست دلم مي خواست بهترين و كاملترين دين را بپذيرم و تصميم داشتم هيچ راهي را بدون دليل نپذيرم بلكه حتي اگر هم قرار بود تسجيل شوم آن را با تحقيق و تفحص بيشتري بپذيرم و با اطمينان قلبي يك مومن واقعي شوم.

يكي از دستورات تبليغ در بهائيت اين بود كه مردم را به تحقيق و تفحص تشويق كنيد و به آنها بگوئيد ذهنتان را از هر چه تا كنون آموخته ايد پاك كنيد تا آماده شنيدن حقيقت باشد و اين حكم تحري حقيقت نام داشت،

اما گويا تحري حقيقت را فقط براي ديگران توصيه مي كردند و اگر فردي از بهائيان قصد تحري حقيقت مي كرد به شديدترين وجه او را بازخواست و تنبيه مي كردند.
Commander
Commander
پست: 3324
تاریخ عضویت: چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳۸۴, ۲:۱۵ ق.ظ
سپاس‌های ارسالی: 941 بار
سپاس‌های دریافتی: 1474 بار
تماس:

پست توسط Mohsen1001 »

تشكيلات، حقايق را از ما پنهان مي كرد

اعضاي تشكيلات مرا احضار كرده بودند، اعضاي تشكيلات در هر شهري متشكل از9 نفر بودند كه بعد از انقلاب به سه نفر تبديل شد.

بدون اينكه ترسي به دل راه دهم وارد جلسه شدم خانم و آقاي پارسا كه زن و شوهر چاق و مسني بودند و آقاي صميمي كه مرد چهل و پنج ساله اي بود وباابروان بالا رفته اش چهره بسيار مغروري داشت منتظر ورود من بودند جلسه كاملاً رسمي بود.

از من خواستند توضيح دهم كه چرا براي تسجيل شدن هنوز اقدامي نكرده ام. از آنها خواستم كه تسجيل شدن را برايم دوباره معني كنند.

آقاي صميمي گفت: تو در درس اخلاق با اين مسئله كاملاً آشنا شده اي ديگر چه دليلي دارد ما برايت معني كنيم؟

گفتم در كلاسهاي درس اخلاق به ما گفتند ما بهائيان در پانزده سالگي راه خودمان را انتخاب مي كنيم و اين برتري ما نسبت به ساير اديان است

و تسجيل شدن يعني انتخاب راه بهاء و مسجل شدن به نام بهائي.

گفتند: بله كاملاً درست است، پس تو كه خودت خوب مي داني،

گفتم: آيا تسجيل شدن و انتخاب راه بهاء اجباري است؟

گفتند: نه هركس مختار است كه هر راهي را كه دوست دارد انتخاب كند.

گفتم: پس من فعلاً نمي خواهم تسجيل شوم.

خانم پارسا گفت: توكلاسهاي درس اخلاق را هم مرتب شركت نمي كني.

گفتم: چون درسهائي را كه بايد در طول هفته حفظ كنيم آنقدر زياد است كه از درسهاي مدرسه عقب مي افتم.

آقاي صميمي گفت: هركس عاشق بهاء باشد درس هاي درس اخلاق را به مدرسه ترجيح مي دهد

جرأت نداشتم بگويم عاشق بهاء نيستم اين عشق از كودكي در گوشت و پوست و خون ما تزريق شده بود

گفتم: من عاشق بهاء هستم اما حجم درسها خيلي زياد است

گفت اگر نياز باشد برايت معلم خصوصي مي فرستيم تا تقويت شوي.

گفتم: نه احتياجي نيست سعي مي كنم بعد از اين بيشتر براي درس اخلاق وقت بگذارم.

از كلاس درس اخلاق متنفر بودم درست مثل بچه ها با ما رفتار مي شد ناخن هاي ما را چك مي كردند كه كوتاه شده يا نه؟ و يك سري مسائل مذهبي را كه از كودكي آموزش داده بودند دائماً تكرار مي كردند،

خسته كننده بود حرف تازه اي نداشت دقيقاً القائاتي بود كه تشكيلات براي شستشوي مغز ما بكار مي برد.

من دوست داشتم بزرگ شوم و اين مطالب تكراري روح مرا سيراب نمي كرد و مناجاتها و بيانات بهاء و پسرش عبد البهاء را بايد حفظ مي كرديم.

حفظ كردن اين بيانات چه دردي از دردهاي جامعه مي كاست؟ من كه به چشم خود شاهد فاصله طبقاتي زيادي در بين بهائيان بودم،

من كه دردمندان زيادي را مي ديدم كه با وجود فشار هاي شديد اقتصادي به اجبار تشكيلات بايد در ضيافت نوزده روزه و ساير جلسات تشكيلات شركت مي كردند

من با افكار كوچك ومحدود كودكانه خود كاملاً حس مي كردم كه تشكيلات حقايقي را از ما پنهان مي كند و مي ديدم كه به طور علني هيچ كس حق شنيدن گفتگو هاي اعضاي محفل را ندارد.

مي دانستم در پشت پرده مسائلي هست و مي دانستم آنچه به من و ما گفته مي شود تمام حقيقت نيست، سياست تشكيلات تقريباً براي من رو شده بود به خيلي از پيامها كه دقت مي كردم متوجه مي شدم كه قصد تشكيلات از اين همه تشكيل جلسات پي در پي و كلاسهاي متفرقه سرگرم كردن اذهان بهائيان و دور نمودن آنان از حقايق جوامع ديگر است.

من آزاد و مستقل بار آمده بودم و تشكيلات با همه تواني كه داشت قادر نبود مرا اسير چنگ خود كند. هنوز در جلسه نشسته بودم و مي دانستم علت اين احضار نمي تواند فقط منحصر به اين سؤالات باشد.

منتظر بودم به قضاياي ديگري اشاره كنند فقط مي ترسيدم كه كسي به من تهمتي زده باشد.

آقاي پارسا گفت: ما فكر مي كنيم علت اقدام نكردن شما براي تسجيل شدن اين است كه قصد داري با فرد مسلماني ازدواج كني.

گفتم: نه واقعاً اينطور نيست، من دوست دارم هر راهي را كه انتخاب مي كنم كاملاً از روي عقل و منطق باشد نمي خواهم از روي احساس عمل كنم و يا به خاطر اينكه پدر و مادرم بهائي هستند بهائي شوم. مي خواهم تحقيقات وسيعتري داشته باشم.

چهره آقاي پارسا كاملاً به سرخي گرائيد و گوئي از عصبانيت فشار خونش بالا رفت اما سعي كرد خودش را كنترل كند با اين حال تقريباً با ناراحتي گفت چه تحقيقي؟

بعد از اين همه سال كه در دامن يك چنين خانواده اي بوده اي و بعد از اين همه افتخار كه نصيب بعضي از افراد خانواده تو شده تازه مي خواهي تحقيق كني؟

اين حرف را كسي به تو ياد داده، تو هيچ مي فهمي چه مي گوئي؟

گفتم من غير از آنچه در كلاسها فراگرفته ام چيزي نمي گويم مگر تسجيل شدن اجباري است؟

خانم پارسا سرفه اي كرد، صداي خانم پارسا خيلي سخت از گلو خارج مي شد هميشه گرفتگي صدا داشت و مثل كسي كه آسم دارد خس خس سينه اش شنيده مي شد، سرش تقريباً مي لرزيد و وقتي حرف مي زد دهانش كمي از حالت طبيعي خارج شده و كج مي شد، دامن تقريباً كوتاهي داشت كه پاهاي واريسي اش از پشت جوراب رنگ پاي نازك او ديده مي شد و رگهاي آبي ورم كرده در آن كاملاً پيدا بود. يك بلوز آستين كوتاه پوشيده و موهاي مجعد و رنگ كرده اش را پوش داده بود.

او پس از سرفه كوتاهي گفت: تو ديگر احتياجي به تحقيق نداري مگر خداي ناكرده حضرت بهاء را قبول نداري؟

گفتم: خب حضرت بهاء را قبول دارم ولي احساس مي كنم خيلي چيزها هست كه هنوز نمي دانم.

آقاي صميمي گفت: عجله نكن من به تو خيلي اميدوارم تو از آن دسته افرادي هستي كه بعد از تسجيل شدن يكي از بهترين خادمين بهأ خواهد شد.

تو استعداد فوق العاده اي داري، خيلي با هوشي و خوب حرف مي زني شايد يكي از مبلغان بزرگ جامعه بهائي در جهان شوي.

تو تسجيل شو بعد براي تأييد معلوماتت مطالعه بيشتري كن.

به آنها قول دادم كه در اسرع وقت تصميم خود را بگيرم.

يكي از آنها حدود يك ساعت صحبت كرد تا مرا نسبت به آئين بهاء شيفته تر از پيش كند او از خدمات بزرگي كه افراد بزرگ در اين جامعه كرده اند و به گفته خودشان جانشان را در اين راه قرباني كرده اند گفت،

از تاريخ پيدايش اين ظهور مي گفت كه عده زيادي در اثر شكنجه هاي مسلمانان يا كشته شده و يا تا آخر عمر عذاب كشيده اند.

او به پدر بزرگ خود من اشاره كرد و گفت: پدر بزرگت يكي از شهداي خوب ماست او وقتي بهائي شد و مثل سابق كه مسلمان بود ديگر در ماه رمضان روزه نمي گرفت

مسلمانان او را شكنجه كردند و در ايام روزه داري ما سير زيادي به خورد او دادند و او را كشتند!

او در حال صحبت از تمام توان خود استفاده كرد تا مرا تحت تأثير قرار دهد و با مظلوم نمائي، بهائيان را براي من عده اي ستم ديده و مورد ظلم واقع شده معرفي نمايد.

گرچه شنيدن اين صحبتها برايم تكراري بود اما ناخودآگاه تحت تأثير قرار مي گرفتم و از مسلمانان براي آن همه بي رحمي و شقاوت دلگير و دل زده مي شدم.

بدون اينكه فكر كنم ممكن است همه اين حرفها كاملاً خلاف واقع و بر عكس بازگو شود و دروغي بيش نباشد.

...
Commander
Commander
پست: 3324
تاریخ عضویت: چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳۸۴, ۲:۱۵ ق.ظ
سپاس‌های ارسالی: 941 بار
سپاس‌های دریافتی: 1474 بار
تماس:

پست توسط Mohsen1001 »

بالاخره تسجيل شدم

وقتي به خانه رسيدم خواهر ها و برادرها آمده بودند آنها بيش از همه به من احترام مي گذاشتند و مي گفتند با حضور در جلسه محفل نوراني تر شده ام

و من كه فرزند آخر اين خانواده بزرگ بودم و هميشه مورد توجه همه بودم مثل همه آدمهاي ديگر دلم مي خواست در نزد اعضاي خانواده از ارزش زيادي برخوردار باشم؛ دوست داشتم روي من حساب كنند، دوستم بدارند و برايشان اهميت و احترام بيشتري داشته باشم.

آن شب تا نيمه هاي شب فكر مي كردم بالأخره با خود كنار آمده و با خداي خود عهد بستم كه انسان بزرگي باشم و براي همنوعانم از هيچ خدمتي فرو گذار نكنم

و تنها راه خدمت را در اين مي ديدم كه اولا خانواده خودم را راضي و خوشنود كنم.

مي دانستم كه اگر تسجيل نشوم مثل دو تا از خاله هايم كه اصلاً تسجيل نشدند و با مسلمان ازدواج كردند و خانواده با آنها قطع رابطه كرده

و دائم پشت سرشان حرف مي زنند من هم تنها مي شوم و باعث عذاب خانواده ام خواهم بود.

تصميم گرفتم يك بهائي كامل و فعال باشم و از تمام تعلقات دنيوي دست شسته و همه اوقاتم را در راه خدا صرف كرده و خود را غرق معنويات كنم.

من كه عاشق خدمت به پدر و مادرم بودم هيچ خدمتي بالاتر از اين نبود كه آنها ببينند كه من يك عنصر فعال تشكيلاتي هستم و به من افتخار كنند.

اين تنها انگيزه من بود كه به تسجيل شدن تن دادم. از طرفي هم راه ديگري را براي درست زندگي كردن نمي شناختم.

تبليغات عليه مسلمانها به حدي بود كه در آن حقيقتي حس نمي كردم. خصوصاً كه در بين جماعت سني زندگي مي كردم

و از آنها مي شنيدم كه شيعه بدترين مذهب روي زمين است و از بيانات بهاء هم شنيده بودم كه شيعه را شنيعه خوانده بود.

همسايه هايم نيز اكثراً سني مذهب بودند و تلاشي براي آشنا كردن من با اسلام به عمل نمي آوردند.

البته من عده اي از عوام مردم را مي ديدم و با مومنين آنها بر خوردي نداشتم.

با خدا عهد و پيمان عاشقانه بستم و با سوز و گداز بر او التماس كردم كه مرا از حقيقت انساني يك انسان واقعي دور ننموده و لحظه اي مرا به خود واگذار نكند.

تصميم گرفتم تسجيل شوم و مسئوليتهاي زيادي در حد توانم برعهده گرفته و يك هدف رادنبال كنم و كمتر نكته سنج و ريز بين باشم و به مسائل جامعه ام با خوش بيني بيشتري نگاه كنم تا كمتر دچار تزلزل و ترديد شوم.

تصميم گرفتم وقتي به نام بهائيت مسجل شدم آلوده به تظاهرو تملق نگردم و با اينكه در اعماق قلبم حس مي كردم به پرويز علاقه مند شده ام تصميم گرفتم او را از فكر كردن به خود منصرف كنم و خود نيز كم كم فكر او را از سر بيرون كنم.

فرداي آن شب نامه اي برايش نوشتم و در اين نامه او را از تصميم جديد خود آگاه كردم اما او را آنچنان نااميد نكردم كه از تلاش براي برگشتن منصرف شود.

برايش نوشته بودم دين ما بر پايه الفت و دوستي بنا نهاده شده و من اگر دوست او باشم نه تنها كاري بر خلاف خواست خدا نكرده ام بلكه اگر نيتم پاك باشد كه هست اين دوستي منتج به نتيجه اي پسنديده و با ارزش خواهد شد و اشاره كرده بودم كه آينده را هيچ كس نمي تواند پيش بيني كند براي همين به او قول ازدواج نمي دهم.

چند روز بعد اعضاي محفل باز به سراغم آمدند و خود را آماده كرده بودند كه طور ديگري با من رفتار كنند.

آقاي صميمي و آقاي پارسا كم كم مرا تهديد مي كردند و مي گفتند اگر تو نخواهي كه تسجيل شوي ديگر نمي تواني در اين خانه زندگي كني چون همه اعضاي اين خانواده از بهائيان فعال اين جامعه هستند و تو اگر نخواهي مثل آنها باشي نمي تواني با آنها زندگي كني يعني براي خودت سخت مي شود

و من با اينكه به شدت از اين تهديدها و اين رفتارهاي كودك فريبانه متنفر بودم و اين سياست ابلهانه را كه آنها اتخاذ كرده بودند بسيار احمقانه مي دانستم تصميم خود را به آنها گفتمو آنها با خوشحالي فرم مخصوص تسجيلي را به من دادند و من آن را پر كرده و امضاي كردم.

آنها به من تبريك گفتند و به پدر و مادرم هم تبريك گفته و رفتند. شب همان روز برادرم همه را دعوت كرده بود، در آنجا همه مرا تحسين كرده و تبريك مي گفتند

و تشويق مي كردند كه در اين عرصه خودي نشان دهم و آنچنان از استعدادها و قابليت هايم استفاده كنم كه همه را مدهوش خود كرده و غبطه ديگران را برانگيزم.

ايام به همين منوال مي گذشت و من از همان روزها مسئوليتهائي را برعهده گرفتم، مسئول و مربي مهد كودك، عضو هيئت موسيقي و عضو كميسيون نوجوانان شدم كه هركدام از اينها احتياج به فعاليتهاي جانبي زيادي داشت و تقريباً همه اوقاتم پر شده بود.


برخورد من و مربي پرورشي

چند ماه بعد حدود اواخر سال بود كساني به معلم پرورشي مدرسه گزارش داده بودند كه رها بچه ها را به بهائيت تبليغ مي كند.

زنگ تفريح معلم پرورشي پيشم آمد و گفت: شنيدم كه بچه ها را تبليغ مي كني، تو حق نداري كه ذهن بچه ها را مغشوش كني و براي آنها از بهائيت حرف بزني

و رو به دوستانم كرده و گفت: بهائيت يك مكتب دست ساز است كه توسط روس و انگليس براي تفرقه ميان مسلمين و اختلال در اتحاد مسلمين بنيان نهاده شد

و اضافه كرد: اين مكتب دين نيست بلكه براي اغفال ديگران آن را به نام دين نام گذاري كرده اند.

من به شدت از اين نوع مخدوش شدن ذهن دوستانم ناراحت شده و به دفاع از بهائيت پرداختم و در حقيقت فرصتي دست داده بود كه علناً به تبليغ بيشتري بپردازم،

چيزي نگذشت كه دور ما را افراد زيادي از دانش آموزان مدرسه احاطه كرده و سراپا گوش بودند و باهم بحث مي كرديم.

معلم پرورشي گفت: مااطلاع داريم كه شما پول اين مملكت را هر نوزده روز يكبار جمع كرده و به اسرائيل مي فرستيد و اين يعني خيانت به مملكت، شما در واقع با دشمن ملت ومملكت ما دوست هستيد، شما دشمن دين و ديانت و حق و حقيقت هستيد

و من مي گفتم: دين ما دين آمده از سوي خداست و اگر ما پول جمع مي كنيم براي امور مذهبي مصرف مي شود كه همه در راه خداست.

بحث ما بطول انجاميد طوري كه زنگ خورده بود اما هيچ كس حاضر نبود دور ما را خلوت كند و به كلاس برود بحث ما به حدي داغ بود كه همه مي خواستند ببينند نتيجه چه خواهد شد؟

من تمام چيزهائي را كه آموخته بودم به زبان مي آوردم و سعي مي كردم همه را به بهائيت فرابخوانم و علناً قرار دادي را كه سران تشكيلات با جمهوري اسلامي بسته بودند و در آن متعهد شده بودند كه به تبليغ افراد نپردازند زير پا گذاشته بودم.

ساعتي بعد ناظم مدرسه به من اطلاع داد كه از طرف اداره آموزش و پرورش احضار شده اي و براي اين بلوائي كه در مدرسه ايجاد كرده اي بايد پاسخگو باشي.

وقتي به اداره رفتم رئيس آموزش و پرورش از من سؤالاتي كرد و از من پرسيد كه چرا بچه ها را تبليغ مي كني؟

من به اتفاقات پيش آمده اشاره كردم و همه چيز را تعريف كردم

رئيس آموزش و پرورش و معاون او گفتند تو علناً تبليغ كرده اي درحالي كه تبليغ كردن شما تخلف آشكار محسوب مي شود و مرا به اخراج از مدرسه تهديد كرد

من از اين تهديد ترسي به دل راه ندادم و گفتم: ما افتخار مي كنيم كه در راه دين هر گونه مشكلي را متحمل باشيم تحت تأثير تبليغات كاذب تشكيلات به شدت حاضر جوابي كردم و هر چه رئيس آموزش و پرورش سعي كرد كه مرا آرام كند كه ضرري متوجه من و موقعيت تحصيلي ام نباشد من بي توجه به خيرخواهي او خصمانه او را به بحث و مناظره دعوت مي كردم

او گفت: تو الان ما را هم تبليغ مي كني با اين سر پر شوري كه داري و با اين همه حس تنفر كه نسبت به مسلمانان داري مثل اينكه نصايح ما كارگر نخواهد بود.

متأسفانه شما از طريق آمريكا كنترل از راه دور مي شويد و ندانسته به جاي خدمت در راه خدا براي شيطان بزرگ كارمي كنيد. من همه اينها را توهين تلقي كردم و با او مخالفت كردم و بحث در اداره هم طولاني شد.

...
ارسال پست

بازگشت به “تاريخ، فرهنگ و تمدن”