سرهنگ خلبان محمد نوژه
شهيد بزرگوار سرهنگ خلبان محمد نوژه،از زبده ترين خلبانان نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي بود.
ايشان هنگامي كه دكتر مصطفي چمران و همراهانش،در پاوه مستقر بودند و چيزي به سقوط پاوه نمانده بود،داوطلبانه به ياري نيروهاي محاصره شده رفت.ماموريت ايشان در اين ماموريت شناسايي و بمباران بود.با توجه به كوهستاني بودن منطقه ي كردستان،هواپيماي F-4 ايشان به تاريخ 58/5/25 ،به كوه هاي بلند كردستان سقوط كرده و ايشان به همراه كمك خلبان به شهادت مي رسند.
به دنبال كار شجاعانه ي ايشان و شهادتشان،پايگاه هوايي همدان به نام پايگاه «شهيد نوژه »تغيير يافت.اين پايگاه قبل از انقلاب به نام «پايگاه شاهرخي» ناميده مي شد و پس از انقلاب به نام «پايگاه حر» تغيير يافت و سپس شهيد نوژه نام گرفت.
[External Link Removed for Guests]
از كيفيت بد عكس به دليل اين كه از كتابي گرفته شد بود و با موبايل عذر مي خواهم.
اگر اطلاعات بيشتري داريد در مورد اين شهيد ،ما را بي خبر نگذاريد.
قهرمانان نيروي هوايي
مدیران انجمن: moh-597, شوراي نظارت, مديران هوافضا

- پست: 127
- تاریخ عضویت: چهارشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۸۵, ۵:۰۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 3114 بار
- سپاسهای دریافتی: 233 بار
اين متن خاطره ي سرهنگ خلبان داوودميرزا عليان است
عمليات
با يك فروند هواپيماي جت فالكن براي انجام ماموريت،عازم پايگاه هوايي همدان شدم . من به عنوان يكي از خلبانان با تجربه ي F-4 نيروي هوايي،كه ماموريت هاي حساس ويژه را انجام مي دادم،با ابلاغ ماموريت از سوي دفتر ويژه از پايگاه نهم شكاري انتخاب شدم. اينك بايد آنچه را كه آموخته بودم بار ديگر به آزمون مي گذاشتم و از اين كار احساس غرور مي كردم.
هدف،پايگاه هوايي ناصريه بود كه در نزديكي شهر بعقوبه ي عراق واقع شده بود و به گفته ي مسئولان نظامي،اهداف مورد نظر در اين منطقه از نظر ويژگي هاي پدافندي،از حساسيت بالايي برخوردار بودند.از زمان شروع جنگ تحميلي اغلب ماموريتهاي روي اين منطقه با موفقيت چنداني روبه رو نبود. علاوه براين بنابر گزارش اطلاعات و عمليات نيرو،موشكهاي دفاع هوايي پايين كروتال و رولند كه در سال ۱۳۶۵ از كشور فرانسه خريداري شده بود،در اين شهر مستقر بودند.در واقع اين موشك ها از خطرناكترين موشك هاي پدافند كوتاه برد به شمار مي آمدند و بر همين اساس احتمال تلفات نيروي انساني و ضايعات تجهيزات در اين ماموريت زياد بود.اما در پاسخ به ياوهگوييهاي دشمن مبني بر عدم توانايي خلبانان ايراني در نفوذ به شهرهاي مجاور بغداد،اهميت ضايعات احتمالي در برابر حساسيت اين ماموريت اندك بود.
[External Link Removed for Guests]
با حضور در اتاق جنگ،فرمانده اطلاعات عمليات،جلسه ي توجيه پيش از ماموريت را آغار نمود.پس از مطالعه و طرح ريزي عمليات،نقشه ي پروازي آماده شد و با انتخاب يكي از ورزيده ترين خلبانان كابين عقب،سروان مجتبي شهري،عازم ماموريت شديم .
با دريافت تجهيزات انفرادي،از زير كلام ا... مجيد عبور كرديم و به سوي آشيانه ي هواپيما رفتيم. هواپيما به انواع بمبها مسلح شده بود. با بازيد از قسمت هاي بال،موتور،چرخ و دماغه،زير برگ پروازي نوشتم:«يا علي مدد كن» و پس از تشكر از خدمه ي خط پرواز كه تا پاسي از شب سرگرم آماده كردن هواپيما بودند با استقرار در داخل كابين و بازديد نهايي،هواپيما غرش كنان در دل آسمان جا گرفت.
تا آن روز ماموريت هاي زيادي را انجام داده بودم،ولي اين بار حال ديگري داشتم. مسير پروازي را درخاك خودي را در ارتفاع ۱۴۰۰۰ پايي با استفاده ازپوشش دره هاي عميق،در سكوت كامل راديويي به سمت مرز ادامه داديم با مشاهده ي نخستين نقطه ي مرز بين المللي از سمت ۲۹۰ درجه،وارد خاك عراق شديم.به دقت به نقشه ي پروازي كه روي زانوهايم قرار داشت نگاه مي كردم .
البته دستگاه هاي ناوبري نيز موقعيت جغرافيايي را نشان دادند.
با رعايت اصل غافلگيري،تا اين لحظه دشمن از حضور ما در منطقه آگاه نشده بود.۱۵ دقيقه از زمان شروع پروازمان مي گذشت . هردو به دقت گذشت زمان را دنبال مي كرديم .هواپيما با سرعتي معادل ۵۰۰ نات قلب آسمان را مي شكافت و پيش مي رفت. با نگاهي به منطقه ي عملياتي و حضور نيروهاي دشمن بعثي مجهز به تجهيزات گسترده ي موشكي،منتظر فرصتي بودم كه با شليك تيربار هواپيما،آنها را به رگبار ببندم.اما با اين فكر كه با اندام اهداف بزرگتر تعيين شده مي توان ضربه ي مهلكتري بر پيكر رژيم عراق وارد كرد،از اين كار منصرف شدم.مسير پروازي را تا رسيدن به هدف با روش هاي خاص كه روي نقشه ي پروازي تعيين شده بود،ادامه دادم.با پشت سر گذاشتن نخستين شهر در مسير پروازي مشخص شد كه طبق نقشه ي پروازي درست از مسيرهاي تعيين شده عبور مي كنم.با انجام مانورهاي مناسب تا اين لحظه پدافند دشمن موفق به كشف و رهگيري ما نشده بود. اكنون در چند مايلي هدف بوديم. به كابين عقب گفتم:«مجتبي جان پايگاه را ديدم! آماده باش براي عمليات.»با توكل به خدا ارتفاع لازم را براي بمباران هدف به دست آوردم. آخرين سمت به سوي هدف را مشخص ساختم و آماده ي فروريختن بمب ها شدم. ياد وحشيگريهاي خلبانان عراقي در به رگبار بستن مردم بي گناه كشورم،آتش خشم و انتقام را در درونم شعله ور ساخته بود. تمامي افكارم را روي دكمه ي رهاسازي بمب ها متمركز كردم. با تطبيق علامت نشانه روي هواپيما روي هدف ،نفس را در سينه ام حبس كردم و با ذكر نام مبارك يا علي(ع) بمبها را روي تاسيسات موشكي پايگاه ناصريه فروريختم. لحظاتي بعد صداي انفجار تجهيزات موشكي و دود ناشي از انفجارها فضاي منطقه را فراگرفت.آتش به سرعت در حال گسترش بود. با گردش سريع به چپ،موتورها را در حالت پس سوز گذاشته و با بيشترين سرعت به سوي مرز ايران پيش رفتم.در راديوي جيبي ام صداي وضعيت قرمز از راديو بغداد شنيده مي شد. همزمان با اعلام وضعيت قرمز،گلوله هاي شليك شده از جنگ افزارهاي با كاليبرمختلف،اطراف هواپيما را احاطه كرده و تيراندازي به سوي ما لحظه اي قطع نمي شد.
در ميان آتش پرحجم پدافند دشمن گرفتار آمده بوديم. اما مصمم و استوار به مسيرمان ادامه داديم.لحظه ها به كندي مي گذشت. در اين هنگام با برخورد جسم سختي به زير بدنه،هواپيما چند متر به طرف بالا پرتب شد. به احتمال زياد يك موشك كروتال يا رولند بود كه پس از اعلام وضعيت قرمز،به سرعت پس از ردگيري و قفل نمودن موشك،به سوي ما شليك شده بود. در اثر ضربه ي برخورد موشك،سرم به كاناپي هواپيما برخورد كرد.پس از چندلحظه به حالت عادي برگشتم و نگاهي به سيستمهاي اعلام خطر داخل كابين انداختم.سيستمهاي هيدروليك در اثر برخورد موشك از بين رفته بود.بي درنگ چراغ خطر داخل كابين روشن شد.
ادامه ي پرواز با وضعيتي كه براي هواپيما به وجود آمده بود بسيار دشوار به نظر مي رسيد.چون تنها بخشي از سيستمهاي كنترل فرامين عمل مي كرد.به علت آسيب ديدگي بال سمت راست كنترل تنها از طريق بال سمت چپ صورت مي گرفت و تعادل هواپيما برقرار مي شد.در آن سرعت زياد هواپيما به سمت چپ كشيده مي شد.بنابر دستور كار پروازي مختار بودم كه اقدام به ترك هواپيما نمايم،ولي با وجود همه ي خطرات ناشي از هواپيما مصمم بودم هواپيما را به داخل كشور هدايت نمايم.اما ديري نپاييد كه هواپيما در همان حالت با دشواري ديگري روبرو شد و آن ايجاد بي وزني در هواپيما بود كه احساس كردم براي لحظه اي به سقف كاناپي چسبيده ام و كنترل فرامين از دستم خارج شد.ماسكي كه روي صورت داشتم كنار رفته و هيچ كنترلي بر دسته ي هدايت هواپيما نداشتم.هواپيما از حالت تعادل خارج شده و در پيچ افتاده بود.نمي توانستم با كابين عقب تماس بگيرم،در حالي كه دعا مي كردم كه او اقدام به ترك هواپيما نكند.سرانجام از حالت بي وزني خارج شدم و دوباره دستم به دسته ي فرامين رسيد.پس از جابه جايي ماسك اكسيژن بي درنگ با كابين عقب تماس گرفتم و و به او اطمينان دادم كه كنترل هواپيما را را بر عهده دارم.
بار ديگر وضعيت سوخت،سرعت و ارتفاع را به دقت بررسي كردم.براي ايمن ماندن از آتش پدافند دشمن، ارتفاع را كم كردم.هنوز مشكل پيش را فراموش نكرده بودم كه با مشكل ديگري روبرو شدم.با نگاهي به سايه ي هواپيما روي زمين متوجه شدم شيئي در زير هواپيما آويزان است.با تعجب به كابين عقب گفتم:«مجتبي ما كه تمامي بمبهايمان و حتي مخازن بنزين را رها كرده ايم.اين ديگر چيست كه زير هواپيما مانده؟»
[External Link Removed for Guests]
در داخل كابين به نشان دهنده هاي ارابه هاي فرود نگاه كردم.حدسم درست بود.در اثر برخورد موشك،چرخ سمت راست خودبه خود پايين آمده بود.تازه به عمق فاجعه اي كه براي هواپيما اتفاق افتاده بود پي بردم.چون هواپيما با آن وضعيت در صورت رسيدن به پايگاه به احتمال ۹۰ درصد قابل نشستن نبود.. در چنين شرايطي باري اين كه چرخ كنده نشود،برابر دستور كار،هواپيما نبايد بيش از ۲۵۰ مايل بر ساعت سرعت داشته باشد.در صورتي كه ما براي در امان بودن از آتش پدافند و موشكهاي پيشرفته ي دشمن سرعتمان ۵۵۰ مايل بر ساعت بود.طبق استانداردهاي پروازي امكان فرود با چنين شرايطي ممكن نبود.با در نظرگرفتن تمامي مسايل و ميزان خسارت وارده به هواپيما،مشخص نبود كه سيستم رهاسازي كاناپي عمل خواهد كرد يا خير.
لحظات سخت و طاقت فرسايي را سپري مي كردم و خودم را براي شهادت آماده كرده بودم.ياد همسر و فرزندم،نوزادي كه هنوز پا به عرصه ي گيتي ننهاده بود،همكاران و بستگانم افتادم با تاثر عميقي به كابين عقب گفتم:«با وضعيتي كه هواپيما دارد ادامهي پرواز بسيار مشكل است.اگر مايل هستي مي تواني هواپيما را ترك بكني،اما من مصمم هستم كه تا جايي كه امكان دارد هواپيما را به سمت ايران ايران هدايت كنم.»كابين عقب با لبخندي گفت:«رفيق نيمه راه كه نمي خواهي نا آخرش با هم هستيم.»در آن شرايط حرفهاي مجتبي برايم قوت قلب بود.گفتم:«يا علي،پس ادامه مي دهيم.»
تلاش براي جمع كردن چرخ بي فايده بود،چرا كه سيستم هيدروليك را از دست داده بوديم.با همان سرعت پيش مي رفتيم و تقريبا به ۱۰۰ كيلومتري مرز كشور رسيده بوديم.به محض رسيدن به مرزهاي بين المللي،پدافند هوايي مستقر در نوار مرزي كه از پيش ،از حضور ما آگاه شده بود،آتش بي امان ضدهوايي خود را روي ما گشود.با وجود صدمه ديدن هواپيما و اين كه نمي توانستم به آن گردش لازم را بدهم،با استفاده از معلوماتم كه در كلاسهاي تئوري آموخته بودم توانستم از سمت چپ به داخل مرزايران گردش كنم و از روي شهر كرمانشاه به طرف پايگاه ادامه مسير بدهم.
با ورود به خاك ميهن،آرامش نسبي بدست آورده و صدمات وارده به هواپيما را تاحدي فراموش كرده،بي درنگ با رادار منطقه تماس گرفته و موقعيت خود را به آن اطلاع دادم.افسر كنترلر رهگيري رادار ضمن خوشحالي از بازگشت ما اعلام كرد:«با هوشياري كامل مسير را با همان سرعت ادامه بدهيد.در ضمن هواپيماهاي رهگير دشمن به دنبال شما هستند ولي هواپيمهاي گشت درمنطقه هستند و هواپيمهاي دشمن قادر به هيچ گونه تحركي نخواهند بود.»در همين لحظه صدايي از راديوي هواپيما شنيده مي شد.صداي گرم و آرامبخش تيمسار باهري فرمانده وقت پايگاه همدان بود كه مرتب مرا صدا مي زد.از طريق راديو وضعيت هواپيما را براي ايشان تشريح كردم.هواپيماي تيمسار باهري در بال هواپيماي ما قرار گرفت و وضعيت هواپيما را براي من بازگو كرد.او از من خواست با اطلاعاتي كه از وضعيت هواپيما دارم خودم تصميم بگيرم كه روي باند بنشينم و يا هواپيما راترك كنم.
در پاسخ گفتم:«با اين كه مي دانم چرخ هواپيم كنده شده است،تصميم گرفته ام هواپيما را بنشانم.فرمانده پايگاه در حالي كه از لحن كلامش اضطراب و نگراني موج مي زد،گفت كه توكل به خداكنم و آماده ي نشستن باشم.همه چيز براي فرود مهيا شده بود.نزديك پايگاه رسيده بوديم .با تماس راديويي متوجه شدم چند تن از فرماندهان و همكارانم در داخل كاروان نزديك باند با هيجان خاصي راهنماييهاي لازم را گوشزد مي كنند.هرچه سرعت هواپيما را براي نشستن كمتر مي كردم كنترل دشوارتر مي شد،چرا كه با كاهش سرعت،جريان هوا روي كنترل فرامين كمتر مي شد؛به ويژه روي آن بالي كه تقريبا از بين رفته بود.با دشواري هواپيما را در امتداد ضلع آخر باند پايگاه براي نشستن قرار دادم.چرخ جلو و سمت چپ را با وضعيت اضطراري به پايين زدم.كنترل فرامين بسيار سخت شده بود.هواپيما تمايل داشت به سمت بال راست كه از بين رفته بود گردش كند.به كابين عقب گفتم:«هر دو بايد با تمام توان،دستهايمان را روي كنترل فرامين قرار بدهيم تا هواپيما تعادل خود را از دست ندهد.»با تماس افسر كاروان متوجه شدم براي نشستن و براي درگيرشدن قلاب هواپيما با كابل نگاهدارنده بايد ۱۸۰ نات سرعت داشته باشم.در اين وضعيت،در صورت افزايش سرعت،پاره شدن كابل حتمي بود.از سوي ديگر با كاهش سرعت،هواپيما ديگر قابل پرواز نبود.براي شكستن اين سد چاره اي جز پذيرفتن خطر نداشتم.
[External Link Removed for Guests]
قلاب هواپيما را براي درگيرشدن با كابل پايين دادم.با همان سرعت چرخهاي هواپيما را برابر روش كار پروازي چند صد متر پيش از كابل روي زمين زدم.ناگهان دودسياه رنگي برخاست و هواپيما همچون فنري تا شد و به پايين رفت و دوباره به حالت نخست بازگشت و تعادل خود را باز يافت.با تماس چرخهاي هواپيما با باند احساس مبهمي بين غم و شادي سراسر وجودم را فراگرفت.شادي از اين بابت كه هواپيماي سانحه ديده را در باند پرواز قرار داده ام و هواپيما با آن آسيب ديدگي كلي با برخورد به زمين دچار آتش سوزي نشده بود و غم از اين كه آيا با اين سرعت هواپيما قادر به كنترل آن خواهم بود؟هواپيما همچون اسبي سركش و مهارگسيخته روي باند پيش مي رفت.به منظور كم كردن سرعت با زدن دكمه ي چتر ترمزدم اميدوار بودم كه اندكي از سرعت هواپيما كاسته شود.متاسفانه به محض انجام اين كار چتر ترمز دم كنده شد و مهار هواپيما از اين طريق سودي نبخشيد،كوبيدن چندين باره ي پدال ترمز تاثيري بر كاهش سرعت نداشت.آمبولانس كادر پزشكي گروه امداد و خودروهاي آتش نشاني موازي با من از كنار باند فرعي بهرعت در حال حركت بودند تا به كمك بشتابند.وضعيتي فوق العاده اضطراري در پايگاه به وجود آمده بود.هواپيما همچون ببري تير خورده و خشمگين غرش كنان روي باند مي دوديدومن و كمك خلبان هردو با تمام توان دسته هاي فرمان هواپيما را گرفته بوديم تا از باند خارج نشود.چيزي به پايان باند نمانده بود و مي بايست آخرين شانس نجات خود را براي متوقف كردن هواپيما مي آزموديم،و آن استفاده از سيستم قلاب و كابل بود.پرسنل كابل نگهدارنده از زمان وقوع وضعيت اضطراري تا كنون در كنار باند آماده براي اجراي عمليات بودند.كابل نگهدارنده در وسط باند به صورت عرضي آماده ي درگير شدن با قلاب هواپيما بود،لحظه به لحظه هواپيما به كابل نزديك تر مي شد.در يك لحظه قلاب هواپيما با كابل درگير شد.هواپيما به شدت تكاني خورد و نزديك بود كه دماغه ي هواپيما با زمين برخورد كند.سرعت بيش از حد،منجر به پاره شدن كابل ضخيم نگهدارنده شد و آخرين شانس براي متوقف كردن هواپيما از دست رفت.هواپيما با آخرين سرعت به دويدن روي باند ادامه مي داد و هر لحظه به انتهاي باند نزديكترمي شد.از همكار خلبانم كه تا اين لحظه مرادر اجراي فرامين ياري مي داد خواستم آمادگي خود را براي خروج از كابين اعلام كند،چرا كه ماندن در هواپيما مساوي مرگ بود و خروج ابا صندلي پرتاب شونده نيز با توجه به ارتفاع صفر،چيزي كتر از مرگ نبود.به هر حال مي بايست از ميان بد وبدتر،بد را مي پذيرفتيم.التهاب و اضطراب وصف ناپذيري تمامي اطاف باند و پرسنل ناظر بر اجراي عمليات در بر گرفته بود.براي لحظه اي تصميم گرفتم بار ديگر از زمين برخيزم.اما اين فكر كه تادقايقي ديگر سوخت به پايان خواهد رسيد و در صورت برخاستن،با كمبود سوخت مواجه خواهم شد و روي منازل مسكوني سقوط خواهم كرد،مرا از اين كار منصرف ساخت.تنها راه باقي مانده خروج از كابين هواپيما بود.براي لحظه اي حالت پرش به خود گرفتم تا آخرين شانس خود را براي رهايي از هواپيمايي كه اينك از بالهايش آتش زبانه مي كشيد و در آن سرعت زياد محسوس نبود بيازمايم.با كشيدن ضامن صندلي پران،كاناپي از سقف جدا شد و ديگر چيزي نفهميدم.تا باز شدن چترم تمامي خاطرات دوران كودكي تا لحظه ي اعزام به ماموريت در ذهنم مرور شد.با بر خورد باد سرد به صورتم و گشوده شدن چترم از حالت بي هوشي خارج شدم.در واقع،چتر زندگي من دوباره باز شد و تا آمدم حالت فرود مناسبي به خود بگيرم،چون فاصله ام تا زمين كم بود،با پشت سر به زمين برخورد كردم.احساس درد شديدي داشتم.با ديدن خلبان كابين عقب به فاصله چند ثانيه تمامي دردهايم را فراموش كردم.بي درنگ هردي ما با آمبولانس به بيمارستان منتقل شديم.من از ناحيه ي گردن و خلبان كابين عقب هم از ناحيه ي مهره هاي كمر آسيب ديديم كه پس از چند روز از بيمارستان مرخص شديم.
اما حوادث براي هواپيما با پريدن ما تمام نشده بود.در اثر برخورد موشك،سيستمهاي خطوط سوخت آسيب ديده بود و اين امر باعث شعله ور شدن آتش به هنگام فرود شده بود،در هنگام پرواز سرعت بيش از حد ما باعث شده بود جريان شديد هوا از شعله ور شدن و سرايت آن به كابين جلوگيري كند.به همين علت ما متوجه وجود آتش در هواپيما نشده بوديم.هنگامي كه سرعت هواپيما كم شده و ما روي باند نشستيم،شعله هاي آتش فرصت يافتند تمام هواپيما را فرا بگيرند و اگر به هنگام نشستن كابل نگهدارنده پاره نمي شد و ما زا باند خارج نمي شديم،هر دو در داخل كابين مي سوختيم.
خارج شدن هواپيما از باند از لطف هاي خداوند بود كه ما را ناگزير كرد تا هواپيما را ترك كنيم و زنده بمانيم.
پس از مدتي كه هواپيما بدون سرنشيندر زمين خاكي كنار باند در حال حركت بود.راننده ي آمبولانس و پزشك با مشاهده ي هواپيما كه به سرعت به سوي آنها مي آمد هردو به سرعت از آمبولانس خارج مي شوند و هواپيما پس از عبور از روي آمبولانس ،كمي جلوتر داخل يك گودال افتاده و متوقف مي شود.جانشين وقت پايگاه با شجاعت تمام به منظور جلوگيري از آسيب ديدگي كامل هواپيما بدون درنگ به داخل كابين هواپيما مي رود و موتورهاي هواپيما را خاموش مي كند.
در مجموع،اين ماموريت با تمامي مخاطراتش،موفقيت هاي بسياري را به دنبال داشت. در آن برهه از جنگ خلبانان ايراني به دشمن ثابت كردند كه نيروي هوايي زنده است.از ديگر نتايج اين ماموريت توقف موقت بمباران دشمن و افزايش اعتماد به نفس خلبانان در پرواز به مراكز مهم عراق بود.
خوشبختانه پرسنل گردان شهداي پايگاه سوم با همت و تلاش شبانه روزي،هواپيماي آسيب ديده را با تعميرات اساسي طي چند هزار ساعت_نفر كار آماده ي پرواز كردند و بنده اين افتخار را داشتم پرواز آزمايشي اين هواپيما را انجام بدهم.
عمليات
با يك فروند هواپيماي جت فالكن براي انجام ماموريت،عازم پايگاه هوايي همدان شدم . من به عنوان يكي از خلبانان با تجربه ي F-4 نيروي هوايي،كه ماموريت هاي حساس ويژه را انجام مي دادم،با ابلاغ ماموريت از سوي دفتر ويژه از پايگاه نهم شكاري انتخاب شدم. اينك بايد آنچه را كه آموخته بودم بار ديگر به آزمون مي گذاشتم و از اين كار احساس غرور مي كردم.
هدف،پايگاه هوايي ناصريه بود كه در نزديكي شهر بعقوبه ي عراق واقع شده بود و به گفته ي مسئولان نظامي،اهداف مورد نظر در اين منطقه از نظر ويژگي هاي پدافندي،از حساسيت بالايي برخوردار بودند.از زمان شروع جنگ تحميلي اغلب ماموريتهاي روي اين منطقه با موفقيت چنداني روبه رو نبود. علاوه براين بنابر گزارش اطلاعات و عمليات نيرو،موشكهاي دفاع هوايي پايين كروتال و رولند كه در سال ۱۳۶۵ از كشور فرانسه خريداري شده بود،در اين شهر مستقر بودند.در واقع اين موشك ها از خطرناكترين موشك هاي پدافند كوتاه برد به شمار مي آمدند و بر همين اساس احتمال تلفات نيروي انساني و ضايعات تجهيزات در اين ماموريت زياد بود.اما در پاسخ به ياوهگوييهاي دشمن مبني بر عدم توانايي خلبانان ايراني در نفوذ به شهرهاي مجاور بغداد،اهميت ضايعات احتمالي در برابر حساسيت اين ماموريت اندك بود.
[External Link Removed for Guests]
با حضور در اتاق جنگ،فرمانده اطلاعات عمليات،جلسه ي توجيه پيش از ماموريت را آغار نمود.پس از مطالعه و طرح ريزي عمليات،نقشه ي پروازي آماده شد و با انتخاب يكي از ورزيده ترين خلبانان كابين عقب،سروان مجتبي شهري،عازم ماموريت شديم .
با دريافت تجهيزات انفرادي،از زير كلام ا... مجيد عبور كرديم و به سوي آشيانه ي هواپيما رفتيم. هواپيما به انواع بمبها مسلح شده بود. با بازيد از قسمت هاي بال،موتور،چرخ و دماغه،زير برگ پروازي نوشتم:«يا علي مدد كن» و پس از تشكر از خدمه ي خط پرواز كه تا پاسي از شب سرگرم آماده كردن هواپيما بودند با استقرار در داخل كابين و بازديد نهايي،هواپيما غرش كنان در دل آسمان جا گرفت.
تا آن روز ماموريت هاي زيادي را انجام داده بودم،ولي اين بار حال ديگري داشتم. مسير پروازي را درخاك خودي را در ارتفاع ۱۴۰۰۰ پايي با استفاده ازپوشش دره هاي عميق،در سكوت كامل راديويي به سمت مرز ادامه داديم با مشاهده ي نخستين نقطه ي مرز بين المللي از سمت ۲۹۰ درجه،وارد خاك عراق شديم.به دقت به نقشه ي پروازي كه روي زانوهايم قرار داشت نگاه مي كردم .
البته دستگاه هاي ناوبري نيز موقعيت جغرافيايي را نشان دادند.
با رعايت اصل غافلگيري،تا اين لحظه دشمن از حضور ما در منطقه آگاه نشده بود.۱۵ دقيقه از زمان شروع پروازمان مي گذشت . هردو به دقت گذشت زمان را دنبال مي كرديم .هواپيما با سرعتي معادل ۵۰۰ نات قلب آسمان را مي شكافت و پيش مي رفت. با نگاهي به منطقه ي عملياتي و حضور نيروهاي دشمن بعثي مجهز به تجهيزات گسترده ي موشكي،منتظر فرصتي بودم كه با شليك تيربار هواپيما،آنها را به رگبار ببندم.اما با اين فكر كه با اندام اهداف بزرگتر تعيين شده مي توان ضربه ي مهلكتري بر پيكر رژيم عراق وارد كرد،از اين كار منصرف شدم.مسير پروازي را تا رسيدن به هدف با روش هاي خاص كه روي نقشه ي پروازي تعيين شده بود،ادامه دادم.با پشت سر گذاشتن نخستين شهر در مسير پروازي مشخص شد كه طبق نقشه ي پروازي درست از مسيرهاي تعيين شده عبور مي كنم.با انجام مانورهاي مناسب تا اين لحظه پدافند دشمن موفق به كشف و رهگيري ما نشده بود. اكنون در چند مايلي هدف بوديم. به كابين عقب گفتم:«مجتبي جان پايگاه را ديدم! آماده باش براي عمليات.»با توكل به خدا ارتفاع لازم را براي بمباران هدف به دست آوردم. آخرين سمت به سوي هدف را مشخص ساختم و آماده ي فروريختن بمب ها شدم. ياد وحشيگريهاي خلبانان عراقي در به رگبار بستن مردم بي گناه كشورم،آتش خشم و انتقام را در درونم شعله ور ساخته بود. تمامي افكارم را روي دكمه ي رهاسازي بمب ها متمركز كردم. با تطبيق علامت نشانه روي هواپيما روي هدف ،نفس را در سينه ام حبس كردم و با ذكر نام مبارك يا علي(ع) بمبها را روي تاسيسات موشكي پايگاه ناصريه فروريختم. لحظاتي بعد صداي انفجار تجهيزات موشكي و دود ناشي از انفجارها فضاي منطقه را فراگرفت.آتش به سرعت در حال گسترش بود. با گردش سريع به چپ،موتورها را در حالت پس سوز گذاشته و با بيشترين سرعت به سوي مرز ايران پيش رفتم.در راديوي جيبي ام صداي وضعيت قرمز از راديو بغداد شنيده مي شد. همزمان با اعلام وضعيت قرمز،گلوله هاي شليك شده از جنگ افزارهاي با كاليبرمختلف،اطراف هواپيما را احاطه كرده و تيراندازي به سوي ما لحظه اي قطع نمي شد.
در ميان آتش پرحجم پدافند دشمن گرفتار آمده بوديم. اما مصمم و استوار به مسيرمان ادامه داديم.لحظه ها به كندي مي گذشت. در اين هنگام با برخورد جسم سختي به زير بدنه،هواپيما چند متر به طرف بالا پرتب شد. به احتمال زياد يك موشك كروتال يا رولند بود كه پس از اعلام وضعيت قرمز،به سرعت پس از ردگيري و قفل نمودن موشك،به سوي ما شليك شده بود. در اثر ضربه ي برخورد موشك،سرم به كاناپي هواپيما برخورد كرد.پس از چندلحظه به حالت عادي برگشتم و نگاهي به سيستمهاي اعلام خطر داخل كابين انداختم.سيستمهاي هيدروليك در اثر برخورد موشك از بين رفته بود.بي درنگ چراغ خطر داخل كابين روشن شد.
ادامه ي پرواز با وضعيتي كه براي هواپيما به وجود آمده بود بسيار دشوار به نظر مي رسيد.چون تنها بخشي از سيستمهاي كنترل فرامين عمل مي كرد.به علت آسيب ديدگي بال سمت راست كنترل تنها از طريق بال سمت چپ صورت مي گرفت و تعادل هواپيما برقرار مي شد.در آن سرعت زياد هواپيما به سمت چپ كشيده مي شد.بنابر دستور كار پروازي مختار بودم كه اقدام به ترك هواپيما نمايم،ولي با وجود همه ي خطرات ناشي از هواپيما مصمم بودم هواپيما را به داخل كشور هدايت نمايم.اما ديري نپاييد كه هواپيما در همان حالت با دشواري ديگري روبرو شد و آن ايجاد بي وزني در هواپيما بود كه احساس كردم براي لحظه اي به سقف كاناپي چسبيده ام و كنترل فرامين از دستم خارج شد.ماسكي كه روي صورت داشتم كنار رفته و هيچ كنترلي بر دسته ي هدايت هواپيما نداشتم.هواپيما از حالت تعادل خارج شده و در پيچ افتاده بود.نمي توانستم با كابين عقب تماس بگيرم،در حالي كه دعا مي كردم كه او اقدام به ترك هواپيما نكند.سرانجام از حالت بي وزني خارج شدم و دوباره دستم به دسته ي فرامين رسيد.پس از جابه جايي ماسك اكسيژن بي درنگ با كابين عقب تماس گرفتم و و به او اطمينان دادم كه كنترل هواپيما را را بر عهده دارم.
بار ديگر وضعيت سوخت،سرعت و ارتفاع را به دقت بررسي كردم.براي ايمن ماندن از آتش پدافند دشمن، ارتفاع را كم كردم.هنوز مشكل پيش را فراموش نكرده بودم كه با مشكل ديگري روبرو شدم.با نگاهي به سايه ي هواپيما روي زمين متوجه شدم شيئي در زير هواپيما آويزان است.با تعجب به كابين عقب گفتم:«مجتبي ما كه تمامي بمبهايمان و حتي مخازن بنزين را رها كرده ايم.اين ديگر چيست كه زير هواپيما مانده؟»
[External Link Removed for Guests]
در داخل كابين به نشان دهنده هاي ارابه هاي فرود نگاه كردم.حدسم درست بود.در اثر برخورد موشك،چرخ سمت راست خودبه خود پايين آمده بود.تازه به عمق فاجعه اي كه براي هواپيما اتفاق افتاده بود پي بردم.چون هواپيما با آن وضعيت در صورت رسيدن به پايگاه به احتمال ۹۰ درصد قابل نشستن نبود.. در چنين شرايطي باري اين كه چرخ كنده نشود،برابر دستور كار،هواپيما نبايد بيش از ۲۵۰ مايل بر ساعت سرعت داشته باشد.در صورتي كه ما براي در امان بودن از آتش پدافند و موشكهاي پيشرفته ي دشمن سرعتمان ۵۵۰ مايل بر ساعت بود.طبق استانداردهاي پروازي امكان فرود با چنين شرايطي ممكن نبود.با در نظرگرفتن تمامي مسايل و ميزان خسارت وارده به هواپيما،مشخص نبود كه سيستم رهاسازي كاناپي عمل خواهد كرد يا خير.
لحظات سخت و طاقت فرسايي را سپري مي كردم و خودم را براي شهادت آماده كرده بودم.ياد همسر و فرزندم،نوزادي كه هنوز پا به عرصه ي گيتي ننهاده بود،همكاران و بستگانم افتادم با تاثر عميقي به كابين عقب گفتم:«با وضعيتي كه هواپيما دارد ادامهي پرواز بسيار مشكل است.اگر مايل هستي مي تواني هواپيما را ترك بكني،اما من مصمم هستم كه تا جايي كه امكان دارد هواپيما را به سمت ايران ايران هدايت كنم.»كابين عقب با لبخندي گفت:«رفيق نيمه راه كه نمي خواهي نا آخرش با هم هستيم.»در آن شرايط حرفهاي مجتبي برايم قوت قلب بود.گفتم:«يا علي،پس ادامه مي دهيم.»
تلاش براي جمع كردن چرخ بي فايده بود،چرا كه سيستم هيدروليك را از دست داده بوديم.با همان سرعت پيش مي رفتيم و تقريبا به ۱۰۰ كيلومتري مرز كشور رسيده بوديم.به محض رسيدن به مرزهاي بين المللي،پدافند هوايي مستقر در نوار مرزي كه از پيش ،از حضور ما آگاه شده بود،آتش بي امان ضدهوايي خود را روي ما گشود.با وجود صدمه ديدن هواپيما و اين كه نمي توانستم به آن گردش لازم را بدهم،با استفاده از معلوماتم كه در كلاسهاي تئوري آموخته بودم توانستم از سمت چپ به داخل مرزايران گردش كنم و از روي شهر كرمانشاه به طرف پايگاه ادامه مسير بدهم.
با ورود به خاك ميهن،آرامش نسبي بدست آورده و صدمات وارده به هواپيما را تاحدي فراموش كرده،بي درنگ با رادار منطقه تماس گرفته و موقعيت خود را به آن اطلاع دادم.افسر كنترلر رهگيري رادار ضمن خوشحالي از بازگشت ما اعلام كرد:«با هوشياري كامل مسير را با همان سرعت ادامه بدهيد.در ضمن هواپيماهاي رهگير دشمن به دنبال شما هستند ولي هواپيمهاي گشت درمنطقه هستند و هواپيمهاي دشمن قادر به هيچ گونه تحركي نخواهند بود.»در همين لحظه صدايي از راديوي هواپيما شنيده مي شد.صداي گرم و آرامبخش تيمسار باهري فرمانده وقت پايگاه همدان بود كه مرتب مرا صدا مي زد.از طريق راديو وضعيت هواپيما را براي ايشان تشريح كردم.هواپيماي تيمسار باهري در بال هواپيماي ما قرار گرفت و وضعيت هواپيما را براي من بازگو كرد.او از من خواست با اطلاعاتي كه از وضعيت هواپيما دارم خودم تصميم بگيرم كه روي باند بنشينم و يا هواپيما راترك كنم.
در پاسخ گفتم:«با اين كه مي دانم چرخ هواپيم كنده شده است،تصميم گرفته ام هواپيما را بنشانم.فرمانده پايگاه در حالي كه از لحن كلامش اضطراب و نگراني موج مي زد،گفت كه توكل به خداكنم و آماده ي نشستن باشم.همه چيز براي فرود مهيا شده بود.نزديك پايگاه رسيده بوديم .با تماس راديويي متوجه شدم چند تن از فرماندهان و همكارانم در داخل كاروان نزديك باند با هيجان خاصي راهنماييهاي لازم را گوشزد مي كنند.هرچه سرعت هواپيما را براي نشستن كمتر مي كردم كنترل دشوارتر مي شد،چرا كه با كاهش سرعت،جريان هوا روي كنترل فرامين كمتر مي شد؛به ويژه روي آن بالي كه تقريبا از بين رفته بود.با دشواري هواپيما را در امتداد ضلع آخر باند پايگاه براي نشستن قرار دادم.چرخ جلو و سمت چپ را با وضعيت اضطراري به پايين زدم.كنترل فرامين بسيار سخت شده بود.هواپيما تمايل داشت به سمت بال راست كه از بين رفته بود گردش كند.به كابين عقب گفتم:«هر دو بايد با تمام توان،دستهايمان را روي كنترل فرامين قرار بدهيم تا هواپيما تعادل خود را از دست ندهد.»با تماس افسر كاروان متوجه شدم براي نشستن و براي درگيرشدن قلاب هواپيما با كابل نگاهدارنده بايد ۱۸۰ نات سرعت داشته باشم.در اين وضعيت،در صورت افزايش سرعت،پاره شدن كابل حتمي بود.از سوي ديگر با كاهش سرعت،هواپيما ديگر قابل پرواز نبود.براي شكستن اين سد چاره اي جز پذيرفتن خطر نداشتم.
[External Link Removed for Guests]
قلاب هواپيما را براي درگيرشدن با كابل پايين دادم.با همان سرعت چرخهاي هواپيما را برابر روش كار پروازي چند صد متر پيش از كابل روي زمين زدم.ناگهان دودسياه رنگي برخاست و هواپيما همچون فنري تا شد و به پايين رفت و دوباره به حالت نخست بازگشت و تعادل خود را باز يافت.با تماس چرخهاي هواپيما با باند احساس مبهمي بين غم و شادي سراسر وجودم را فراگرفت.شادي از اين بابت كه هواپيماي سانحه ديده را در باند پرواز قرار داده ام و هواپيما با آن آسيب ديدگي كلي با برخورد به زمين دچار آتش سوزي نشده بود و غم از اين كه آيا با اين سرعت هواپيما قادر به كنترل آن خواهم بود؟هواپيما همچون اسبي سركش و مهارگسيخته روي باند پيش مي رفت.به منظور كم كردن سرعت با زدن دكمه ي چتر ترمزدم اميدوار بودم كه اندكي از سرعت هواپيما كاسته شود.متاسفانه به محض انجام اين كار چتر ترمز دم كنده شد و مهار هواپيما از اين طريق سودي نبخشيد،كوبيدن چندين باره ي پدال ترمز تاثيري بر كاهش سرعت نداشت.آمبولانس كادر پزشكي گروه امداد و خودروهاي آتش نشاني موازي با من از كنار باند فرعي بهرعت در حال حركت بودند تا به كمك بشتابند.وضعيتي فوق العاده اضطراري در پايگاه به وجود آمده بود.هواپيما همچون ببري تير خورده و خشمگين غرش كنان روي باند مي دوديدومن و كمك خلبان هردو با تمام توان دسته هاي فرمان هواپيما را گرفته بوديم تا از باند خارج نشود.چيزي به پايان باند نمانده بود و مي بايست آخرين شانس نجات خود را براي متوقف كردن هواپيما مي آزموديم،و آن استفاده از سيستم قلاب و كابل بود.پرسنل كابل نگهدارنده از زمان وقوع وضعيت اضطراري تا كنون در كنار باند آماده براي اجراي عمليات بودند.كابل نگهدارنده در وسط باند به صورت عرضي آماده ي درگير شدن با قلاب هواپيما بود،لحظه به لحظه هواپيما به كابل نزديك تر مي شد.در يك لحظه قلاب هواپيما با كابل درگير شد.هواپيما به شدت تكاني خورد و نزديك بود كه دماغه ي هواپيما با زمين برخورد كند.سرعت بيش از حد،منجر به پاره شدن كابل ضخيم نگهدارنده شد و آخرين شانس براي متوقف كردن هواپيما از دست رفت.هواپيما با آخرين سرعت به دويدن روي باند ادامه مي داد و هر لحظه به انتهاي باند نزديكترمي شد.از همكار خلبانم كه تا اين لحظه مرادر اجراي فرامين ياري مي داد خواستم آمادگي خود را براي خروج از كابين اعلام كند،چرا كه ماندن در هواپيما مساوي مرگ بود و خروج ابا صندلي پرتاب شونده نيز با توجه به ارتفاع صفر،چيزي كتر از مرگ نبود.به هر حال مي بايست از ميان بد وبدتر،بد را مي پذيرفتيم.التهاب و اضطراب وصف ناپذيري تمامي اطاف باند و پرسنل ناظر بر اجراي عمليات در بر گرفته بود.براي لحظه اي تصميم گرفتم بار ديگر از زمين برخيزم.اما اين فكر كه تادقايقي ديگر سوخت به پايان خواهد رسيد و در صورت برخاستن،با كمبود سوخت مواجه خواهم شد و روي منازل مسكوني سقوط خواهم كرد،مرا از اين كار منصرف ساخت.تنها راه باقي مانده خروج از كابين هواپيما بود.براي لحظه اي حالت پرش به خود گرفتم تا آخرين شانس خود را براي رهايي از هواپيمايي كه اينك از بالهايش آتش زبانه مي كشيد و در آن سرعت زياد محسوس نبود بيازمايم.با كشيدن ضامن صندلي پران،كاناپي از سقف جدا شد و ديگر چيزي نفهميدم.تا باز شدن چترم تمامي خاطرات دوران كودكي تا لحظه ي اعزام به ماموريت در ذهنم مرور شد.با بر خورد باد سرد به صورتم و گشوده شدن چترم از حالت بي هوشي خارج شدم.در واقع،چتر زندگي من دوباره باز شد و تا آمدم حالت فرود مناسبي به خود بگيرم،چون فاصله ام تا زمين كم بود،با پشت سر به زمين برخورد كردم.احساس درد شديدي داشتم.با ديدن خلبان كابين عقب به فاصله چند ثانيه تمامي دردهايم را فراموش كردم.بي درنگ هردي ما با آمبولانس به بيمارستان منتقل شديم.من از ناحيه ي گردن و خلبان كابين عقب هم از ناحيه ي مهره هاي كمر آسيب ديديم كه پس از چند روز از بيمارستان مرخص شديم.
اما حوادث براي هواپيما با پريدن ما تمام نشده بود.در اثر برخورد موشك،سيستمهاي خطوط سوخت آسيب ديده بود و اين امر باعث شعله ور شدن آتش به هنگام فرود شده بود،در هنگام پرواز سرعت بيش از حد ما باعث شده بود جريان شديد هوا از شعله ور شدن و سرايت آن به كابين جلوگيري كند.به همين علت ما متوجه وجود آتش در هواپيما نشده بوديم.هنگامي كه سرعت هواپيما كم شده و ما روي باند نشستيم،شعله هاي آتش فرصت يافتند تمام هواپيما را فرا بگيرند و اگر به هنگام نشستن كابل نگهدارنده پاره نمي شد و ما زا باند خارج نمي شديم،هر دو در داخل كابين مي سوختيم.
خارج شدن هواپيما از باند از لطف هاي خداوند بود كه ما را ناگزير كرد تا هواپيما را ترك كنيم و زنده بمانيم.
پس از مدتي كه هواپيما بدون سرنشيندر زمين خاكي كنار باند در حال حركت بود.راننده ي آمبولانس و پزشك با مشاهده ي هواپيما كه به سرعت به سوي آنها مي آمد هردو به سرعت از آمبولانس خارج مي شوند و هواپيما پس از عبور از روي آمبولانس ،كمي جلوتر داخل يك گودال افتاده و متوقف مي شود.جانشين وقت پايگاه با شجاعت تمام به منظور جلوگيري از آسيب ديدگي كامل هواپيما بدون درنگ به داخل كابين هواپيما مي رود و موتورهاي هواپيما را خاموش مي كند.
در مجموع،اين ماموريت با تمامي مخاطراتش،موفقيت هاي بسياري را به دنبال داشت. در آن برهه از جنگ خلبانان ايراني به دشمن ثابت كردند كه نيروي هوايي زنده است.از ديگر نتايج اين ماموريت توقف موقت بمباران دشمن و افزايش اعتماد به نفس خلبانان در پرواز به مراكز مهم عراق بود.
خوشبختانه پرسنل گردان شهداي پايگاه سوم با همت و تلاش شبانه روزي،هواپيماي آسيب ديده را با تعميرات اساسي طي چند هزار ساعت_نفر كار آماده ي پرواز كردند و بنده اين افتخار را داشتم پرواز آزمايشي اين هواپيما را انجام بدهم.

- پست: 3101
- تاریخ عضویت: یکشنبه ۲۲ بهمن ۱۳۸۵, ۴:۲۵ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 19718 بار
- سپاسهای دریافتی: 21369 بار
تمامی عکس های ارسالی را با اجازه مدیر محترم تاپیک جناب moh597 میگذارم
شهادت امیر سرلشکر خلبان پرویز ذبیحی
[External Link Removed for Guests]
جمعه بیست وسوم آبان ماه-سال 1359 شمسی
تبریز-پایگاه دوم شکاری
هدف:منابع سوخت موصل
بمباران توسط چهار فروند جنگنده اف-5 متعلق به نیروی هوایی ارتش باید انجام میشد.خلبانان چهار فروند عبارت بودند از سرهنگ خلبان دانشپور(به عنوان لیدر)-سروان خلبان یدالله شریفی راد(جزو خلبانان آکروجت ایران)-ستوان دوم خلبان پرویز ذبیحی-ستوان دوم خلبان مصطفی اردستانی
[External Link Removed for Guests]
نقل قول از شهید سرلشگر خلبان مصطفی اردستانی
منابع سوخت موصل از جمله اهدافی بود که قبلا چندین بار برای انهدام انها اقدام شده بود ولی از انجایی که عکس دقیقی از منطقه در دسترس نبود حملات از دقت بالایی برخوردار نبودند.یک بار خود من به همراه سروان نجفی برای انهدام انجا رفتیم اما هدف را پیدا نکردیم.چون موقیت این منطقه اندکی ابهام انگیز بود تصمیم گرفته شد که با هواپیماهای آر-اف-4 از منطقه عکس برداری شود وسپس طرح حمله به انجا برنامه ریزی شود.
مناطق موصل و کرکوک از جمله مناطقی بودند که پدافند قوی برخوردار بودند قبل ارز این دو تن از بهترین خلبانان ما به نام های ستوان بربری و ستوان دلحامد به انجا رفته بودند ولی مورد اصابت پدافند قرار گرفته بودند وبه شهادت رسیده بودند.از این منطقه حساس بود و باید برای حمله احتیاط بیشتری میکردیم.
پس از عکس برداری از منطقه قرار شد که سرهنگ دانشپور که به حق یکی از خلبانان درجه اول کشور بودند با یک دسته چهار فروندی به موصل حمله کنند.
بعد از این ماجرا سرهنگ دانشپور به اتاق پست فرماندهی میرن عزیزان شوکه زده سریعا از جاشون بلند سرهنگ دانشپور میرن البته قبلش مثل اینکه (از زبان خود شهید اردستانی است که) سرهنگ دنبال افراد خاصی میگشته!ز روبه شهید ذبیحی و شهید اردستانی می کنن و با دست اشاره میکنند که بیایید جلو به این بزرگواران میگن که یه عملیات داریم برای موصل آیا حاضرید که بیایید ؟ البته اصلا اجباری نیست که بخوایید هم بیایید!
شهید اردستانی می فرمایند وقتی که این جمله رو شنیدم به یاد شب عاشورا افتادم و سریعا جواب مثبت دادم و شهید ذبیحی هم اعلام موافقت کرد.ماموریت کاملا سری بود و خیلی از دوستان اطلاعی از اینکه ایمروز برای چه هدفی میروم نداشتند.
[External Link Removed for Guests]
قرار میشود که هیچ مکالمه رادیویی بین آنها رد وبدل نشودچون پدافند دشمتن بسیار قوی بود و هر آن احتمال میرفت که از طرف رادار های دشمن مورد شناسایی قرار بگیرند.
به سمت هدف به پرواز درآمدیم برای اینکه جهت بمباران مطلوبی داشته باشیم ارتفاع را زیاد کرده بودیم.طبق نقشه قرار شده بود که بعد از انهدام هدف به سمت شمال برویم وپس از اینکه به کو ها رسیدیم به سمت شرق تغییر مسیر بدهیم و در مسیر پایگاه قرار بگیریم.
در این پرواز من آخرین نفر دسته پروازی بودم. با چشم خودم میدیدم که به ترتیب شماره 1 /2 و 3 روی هدف شیرجه میرفتند و ماهرانه بمباران میکردند و موقعی که نوبت به من رسید و با ریختن بمب ها از روی هدف گذشتم منابع سوخت به کوهی از آتش تبدیل شده بود. و ضد هوایی دشمن هشیار شده بود و دیوانه وار به سمت ما شلیک میکرد.
طبق برنامه عملیات سروان شریفی پس از بمباران مسیر شمال را درپیش گرفت اما ذبیحی به جای اینکه به سمت شمال حرکت کند اشتباها به شرق رفت ذبیحی هواپیما را در حالت پس سوز زده بود سرعت هواپیما مضاعف شده بود!سعی کردم خودم را به او نزدیک کنم و به او بگویم که مسیر را داری اشتباه میروی ولی چون سرعت زیاد بود ناچارا نتونستم به او برسم ناگزیر سکوت رادیویی را شکستم و گفتم:
ذبیحی کجا میری؟مسیر سمت شماله ! داری اشتباه میری!
در این لحظه لیدر -سرهنگ دانشپور در رادیو طنین انداختند و ما را به سکوت رادیویی فرا خواند.دیگر حرفی نزدم و ذبیحی با اعلام من هواپیما را به سمت شمال کج کرد وبه دنبال ما امد!
[External Link Removed for Guests]
اما حادثه
در برگشت پاسگاه مرزی دشمن بر سر راه ما بود ذبیحی اعلام کرد که میرود برای زدن ان.در این زمان من با او حدود 1500 متر فاصله داشتم واو را با چشم خودم میدیدم.ذبیحی مسلسل هواپیما را به کار انداخت و بی وقفه پاسگاه را به رگبار بست!بر خلاف اینکه باید سکوت رادیویی را رعایت میکردیم آنقدر به وجد آمده بود که خود نیز صدای مسلسل در می آورد صدایش را در رادیوی هواپیما میشنیدم!او به خیال اینکه هدف را زدیم و دیگر خطری ما را تهدید نمیکند سکوت رادیویی را شکست و چنان خوشحالی میکرد که در آن لحظه به نظرم رسید خوشحالتر از در دنیا کسی وجود ندارد.
پس از به رگبار بستن پاسگاه نظامی دشمن با فراغ بال در مسیر تعیین شده در حال بازگشت بودیم که یک مرتبه نگاهم به عقب دوخته شد!! دو شی مشکوک نطرم را جلب کرد!
چون به دقت نگاه کردم دیدم مطمن شدم که آنها 2 فروند میگ عراقی هستند که به تعقیب ما پرداخته وقصد درگیری دارند.
با هیجان خاصی صدا زدم :
ذبیحی هواپیماهای عراقی!! بزن پس سوز و فرار کن!!!
خودم هم هواپیما را در حالت پس سوز زدم و باک خارجی را که باعث کاهش مانور میشد رها کردم سهی کردم که از معرکه دور شویم
در حین گریز سرم را به سمت هواپیمای ذبیحی چرخاندم ناگاه دیدم که هواپیمایش چون قطعه آتش به زمین نزدیک میشود!میگ ها او را مورد اصابت قرار داده بودند!
بله سرلشکر خلبان پرویز ذبیحی به شهادت رسیده بود
شهادت امیر سرلشکر خلبان پرویز ذبیحی
[External Link Removed for Guests]
جمعه بیست وسوم آبان ماه-سال 1359 شمسی
تبریز-پایگاه دوم شکاری
هدف:منابع سوخت موصل
بمباران توسط چهار فروند جنگنده اف-5 متعلق به نیروی هوایی ارتش باید انجام میشد.خلبانان چهار فروند عبارت بودند از سرهنگ خلبان دانشپور(به عنوان لیدر)-سروان خلبان یدالله شریفی راد(جزو خلبانان آکروجت ایران)-ستوان دوم خلبان پرویز ذبیحی-ستوان دوم خلبان مصطفی اردستانی
[External Link Removed for Guests]
نقل قول از شهید سرلشگر خلبان مصطفی اردستانی
منابع سوخت موصل از جمله اهدافی بود که قبلا چندین بار برای انهدام انها اقدام شده بود ولی از انجایی که عکس دقیقی از منطقه در دسترس نبود حملات از دقت بالایی برخوردار نبودند.یک بار خود من به همراه سروان نجفی برای انهدام انجا رفتیم اما هدف را پیدا نکردیم.چون موقیت این منطقه اندکی ابهام انگیز بود تصمیم گرفته شد که با هواپیماهای آر-اف-4 از منطقه عکس برداری شود وسپس طرح حمله به انجا برنامه ریزی شود.
مناطق موصل و کرکوک از جمله مناطقی بودند که پدافند قوی برخوردار بودند قبل ارز این دو تن از بهترین خلبانان ما به نام های ستوان بربری و ستوان دلحامد به انجا رفته بودند ولی مورد اصابت پدافند قرار گرفته بودند وبه شهادت رسیده بودند.از این منطقه حساس بود و باید برای حمله احتیاط بیشتری میکردیم.
پس از عکس برداری از منطقه قرار شد که سرهنگ دانشپور که به حق یکی از خلبانان درجه اول کشور بودند با یک دسته چهار فروندی به موصل حمله کنند.
بعد از این ماجرا سرهنگ دانشپور به اتاق پست فرماندهی میرن عزیزان شوکه زده سریعا از جاشون بلند سرهنگ دانشپور میرن البته قبلش مثل اینکه (از زبان خود شهید اردستانی است که) سرهنگ دنبال افراد خاصی میگشته!ز روبه شهید ذبیحی و شهید اردستانی می کنن و با دست اشاره میکنند که بیایید جلو به این بزرگواران میگن که یه عملیات داریم برای موصل آیا حاضرید که بیایید ؟ البته اصلا اجباری نیست که بخوایید هم بیایید!
شهید اردستانی می فرمایند وقتی که این جمله رو شنیدم به یاد شب عاشورا افتادم و سریعا جواب مثبت دادم و شهید ذبیحی هم اعلام موافقت کرد.ماموریت کاملا سری بود و خیلی از دوستان اطلاعی از اینکه ایمروز برای چه هدفی میروم نداشتند.
[External Link Removed for Guests]
قرار میشود که هیچ مکالمه رادیویی بین آنها رد وبدل نشودچون پدافند دشمتن بسیار قوی بود و هر آن احتمال میرفت که از طرف رادار های دشمن مورد شناسایی قرار بگیرند.
به سمت هدف به پرواز درآمدیم برای اینکه جهت بمباران مطلوبی داشته باشیم ارتفاع را زیاد کرده بودیم.طبق نقشه قرار شده بود که بعد از انهدام هدف به سمت شمال برویم وپس از اینکه به کو ها رسیدیم به سمت شرق تغییر مسیر بدهیم و در مسیر پایگاه قرار بگیریم.
در این پرواز من آخرین نفر دسته پروازی بودم. با چشم خودم میدیدم که به ترتیب شماره 1 /2 و 3 روی هدف شیرجه میرفتند و ماهرانه بمباران میکردند و موقعی که نوبت به من رسید و با ریختن بمب ها از روی هدف گذشتم منابع سوخت به کوهی از آتش تبدیل شده بود. و ضد هوایی دشمن هشیار شده بود و دیوانه وار به سمت ما شلیک میکرد.
طبق برنامه عملیات سروان شریفی پس از بمباران مسیر شمال را درپیش گرفت اما ذبیحی به جای اینکه به سمت شمال حرکت کند اشتباها به شرق رفت ذبیحی هواپیما را در حالت پس سوز زده بود سرعت هواپیما مضاعف شده بود!سعی کردم خودم را به او نزدیک کنم و به او بگویم که مسیر را داری اشتباه میروی ولی چون سرعت زیاد بود ناچارا نتونستم به او برسم ناگزیر سکوت رادیویی را شکستم و گفتم:
ذبیحی کجا میری؟مسیر سمت شماله ! داری اشتباه میری!
در این لحظه لیدر -سرهنگ دانشپور در رادیو طنین انداختند و ما را به سکوت رادیویی فرا خواند.دیگر حرفی نزدم و ذبیحی با اعلام من هواپیما را به سمت شمال کج کرد وبه دنبال ما امد!
[External Link Removed for Guests]
اما حادثه
در برگشت پاسگاه مرزی دشمن بر سر راه ما بود ذبیحی اعلام کرد که میرود برای زدن ان.در این زمان من با او حدود 1500 متر فاصله داشتم واو را با چشم خودم میدیدم.ذبیحی مسلسل هواپیما را به کار انداخت و بی وقفه پاسگاه را به رگبار بست!بر خلاف اینکه باید سکوت رادیویی را رعایت میکردیم آنقدر به وجد آمده بود که خود نیز صدای مسلسل در می آورد صدایش را در رادیوی هواپیما میشنیدم!او به خیال اینکه هدف را زدیم و دیگر خطری ما را تهدید نمیکند سکوت رادیویی را شکست و چنان خوشحالی میکرد که در آن لحظه به نظرم رسید خوشحالتر از در دنیا کسی وجود ندارد.
پس از به رگبار بستن پاسگاه نظامی دشمن با فراغ بال در مسیر تعیین شده در حال بازگشت بودیم که یک مرتبه نگاهم به عقب دوخته شد!! دو شی مشکوک نطرم را جلب کرد!
چون به دقت نگاه کردم دیدم مطمن شدم که آنها 2 فروند میگ عراقی هستند که به تعقیب ما پرداخته وقصد درگیری دارند.
با هیجان خاصی صدا زدم :
ذبیحی هواپیماهای عراقی!! بزن پس سوز و فرار کن!!!
خودم هم هواپیما را در حالت پس سوز زدم و باک خارجی را که باعث کاهش مانور میشد رها کردم سهی کردم که از معرکه دور شویم
در حین گریز سرم را به سمت هواپیمای ذبیحی چرخاندم ناگاه دیدم که هواپیمایش چون قطعه آتش به زمین نزدیک میشود!میگ ها او را مورد اصابت قرار داده بودند!
بله سرلشکر خلبان پرویز ذبیحی به شهادت رسیده بود
پیام حکم قتل خود شنفتن مرا خوشتر بود, از یک تملق به نزد مردمان سفله گفتن!

- پست: 127
- تاریخ عضویت: چهارشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۸۵, ۵:۰۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 3114 بار
- سپاسهای دریافتی: 233 بار
از زبان قهرمان جنگ دريايي ؛امیرسرلشکر خلبان « شهيد حسين خلعتبري »
اشاره : سرهنگ خلبان « شهيد حسين خلعتبري » فرزند ميرزابابا از خلبانان و تيزپروازان نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي ايران , در شهرستان تنكابن چشم به جهان گشوده او به قهرمان جنگ دريايي شهرت داشت و بسياري گفته اند كه نيروي دريايي عراق را « خلعتبري » و « دوران » نابود كرده اند و اين گفته كاملا مستند است .
اين شهيد بزرگوار مي گفت : اگر ذره اي از خاك وطنم به ته پوتين سرباز عراقي چسبيده باشد , آن را با خونم در زمين وطن مي شويم و نمي گذارم كه حتي ذره اي از خاك پاك ايران را اين وحشي هاي بي سروپا , با خود ببرند. وي معتقد بود سرزمين هايي كه بعثي ها با حضور خود , آلوده كرده اند فقط با خون تطهير مي گردد.
آنچه در پي مي آيد خاطراتي است كه قبل از شهادت شهيد حسين خلعتبري , از زبان خودش بيان شده است که از نظر شما خوبان و همراهان هميشگي مي گذرانيم .
[External Link Removed for Guests]
اولين ماموريت
اولين ماموريت برون مرزي من اول مهرماه سال 59 بود , پس از بمباران مهرآباد توسط عراق بما دستور داده شد بلافاصله با هشت فروند هواپيما به بغداد حمله كنيم . در طول مسير در هر پنج مايل ما را هدف قرار مي دادند و به طرف ما موشك مي زدند ولي ما همچنان در دل آسمان پيش مي رفتيم تا بالاخره به هدف رسيديم و پايگاه « الرشيد » و « المثني » را در قلب بغداد درهم كوبيديم . خاطره جالب من در اين ماموريت ديدن يك گنبد طلائي در بخش جنوبي بغداد بود. از طريق راديو به هواپيماهاي همراه گفتم من يك گنبد طلائي مي بينم . « جناب سرهنگ محققي » در جوابم گفتند : زيارتتان قبول , آنجا مقبره امام موسي كاظم (ع ) است .
خاطره هفتم آذر 1359
ياسيني باتفاق ناخدا بزرگي » به سراغم آمدند.
« ياسيني » گفت : « خلعتبري » ميخواهم بروي زير آب !!.
بلند شدم و بطرف اسكله « البكر » و « الاميه » پرواز كردم . در همين زمان فرمانده شهيد ناوچه « پيكان » فرياد مي زد : اي هابيليان آسمان , 210 درجه 12 مايلي چهار فروند ناوچه عراقي مشاهده مي شود نابودشان كنيد. به محض شنيدن صدا بطرف آن سمت گرفتيم , ديدم سه فروند ناوچه اوزا و يك فروند اژدر افكن عراقي بحالت تدافعي موضع گرفته اند كه از نظر پدافند هوائي از خودشان دفاع كنند و هواپيماهاي عراقي نيز در همه جا پخش بودند ولي جرات نزديك شدن به ما را نداشتند. بمحض اينكه روي ناوچه هاي عراقي شيرجه رفتم يكي از ناوچه ها يك موشك بطرف ناوچه ايراني هدف گيري كرد. به ناوچه خودي گفتم : مواظب خودتان باشيد و بالافاصله دو فروند موشك بطرف ناوچه هاي عراقي رها كردم . تصميم گرفتم دو فروند ديگر موشك رها كنم ولي آنها در حال غرق شدن بودند. موشكها را برروي دو فروند ديگر فرستادم و سريع برگشتم و با راديو , پيام دادم كه هواپيماهاي گشت ضدسطحي فورا به منطقه بيايند و گفتم يك ناوچه مانده , برويد و كارش را تمام كنيد.
« سروان ساجدي » بود كه با وجود درد شديد كمر و گردن , علاوه بر آن ناوچه سه فروند ديگر از ناوچه هاي عراقي را منهدم كرد.
افتخار ميكنم كه مردانه جنگيديم . در آشيانه ميخوابيديم تا لحظه اي كه نياز باشد آماده باشيم .
ماموريت پل العماره
يك روز به ما ماموريت دادند تا پل « العماره » را بزنيم پل درست وسط شهر بود. وقتي روي پل رسيدم , حملات ضدهوائي دشمن به اوج خود رسيد. اتومبيلهاي مختلف كه مشخص بود شخصي است روي پل در حال حركت بودند. با قبول خطر دور زدم و پس از عبور آنها پل را منهدم كردم . وقتي از من سئوال شد كه چرا چنين كردي گفتم فرزندي يكساله دارم , يك لحظه احساس كردم كه ممكن است توي ماشين بچه اي مثل « آرش » من باشد , چطور قبول كنم كه پدري بچه سوخته اش را در آغوش بگيرد.
بچه سوخته دزفولي
يادم نميرود در دزفول بودم . زن لري بچه سوخته اش را گذاشت بغل من و گفت : بي غيرت تو خلبان مائي بگير!!
خواستم به او بگويم مادر! ما بي غيرت نيستيم ولي اسلام بما اجازه چنين كارهائي را نمي دهد لكن ديدم زن خيلي عصباني است .
هنگاميكه خبر سقوط خرمشهر را شنيدم و مطلع شدم كه به پيرها و بچه ها رحم نكرده و به زنها هم تجاوز كرده اند به خداي لايزال و به شرفم قسم خوردم كه اينبار اگر وارد خاك عراق شدم شهرك « صفوان » را درهم بكوبم ولي وقتي وارد خاك عراق شدم , ابتداي شهر يك مدرسه بود. با چشم خود ديدم مادري بچه اش را در زير شكم گرفت و روي بچه خوابيد در همان لحظه بخود آمدم و بمبهايم را رها نكردم . وقتي رد شدم از شدت خشم چند فشنگ هوائي خالي كردم و به سمت گمرك صفوان پرواز كردم و كاميونهاي حامل مهمات را منهدم نمودم .
اين ها را ميگويم كه تاريخ بنويسد و آيندگان بدانند كه ما در اوج مظلوميت جنگيديم و هيچ باكي نيست اگر يك ميليون نفر نيز شهيد شوند و يا خود و فرزندانمان هم كشته شويم , همانند هزاران هزار بي گناهاني كه تاكنون كشته شده اند باز هم تسليم نمي شويم تا دنيا بفهمد ايراني مسلمان هرگز در مقابل هيچ تجاوزي سكوت نمي كند و تا نابودي متجاوز دست از دفاع نميكشد.
با اينكه بيش از هفتاد مرتبه به خاك عراق حمله كرده ام ولي قانع نيستم . من بايد بجنگم و مرگ براي من افتخار است . در وصيت نامه ام هم ذكر كرده ام كه در ولايت خودمان « شيرود » , كوهي است كه ميگويند « ميرزا كوچك خان » در آنجا بر عليه روسيه مي جنگيده است .
اگر افتخار شهادت پيدا كردم آنچه از من باقي ماند حتي اگر ذره اي از گوشت بدنم باشد , مرا در كنار قله آن كوه دفن كنيد تا روح من هم پايدار اين مرزوبوم باشد.
ماموريت پايگاه شعبيه
ماموريتي براي انهدام تاسيسات پايگاه شعيبه داشتم . يكي از بچه ها كه با هم پرواز مي كرديم مي گفت : « حسين » مثل اينكه نوك مگسك اين موشكها كج است .
گفتم : چطور
گفت : تا حالا 28 موشك براي ما شليك كرده اند ولي هيچكدام به ما اصابت نكرده است . واقعا معجزاتي بوده كه ما شاهدش بوده ايم .
يك روز ماموريت يافتم نيروهاي عراقي را پشت « خرمشهر » بمباران كنم . « رضا كرمي » كه بچه خرمشهر بود روحيه عجيبي داشت با لهجه خرمشهري مي گفت : تحمل ديدن سقوط خرمشهر را ندارم . دوست دارم اگر قرار است عراقي ها وارد خرمشهر شوند از روي جسد من عبور كنند.
لذا چند بار به ماموريت رفت . بار آخر موشك به بال هواپيمايش اصابت كرد و بدنش تكه تكه شد. فاصله محل شهادتش تا خانه پدرش كمتر از يك كيلومتر بود. آخرين كلامي كه از او شنيدم اين بود : بچه ها خداحافظ .
ماموريتي حياتي
يك روز بمن ماموريت دادند هدفي را پشت سر نيروهاي پشتيباني عراق بزنم . ماموريت حياتي بود . مي بايست 460 مايل از وسط پدافند قوي عراق در ارتفاع بالا پرواز كنم . لحطه به لحظه موشك ميزدند درست روي هدف بودم كه يك موشك سام ـ 6 از بالا كاناپي من رد شد . هواپيما لرزيد. در وسط نيروهاي عراقي تعدادي از خانه هاي متحرك را ديدم . ناخودآگاه مثل اينكه به من الهام شده باشد با اينكه هدف , زدن تانكهاي دشمن بود ولي اين خانه ها را هدف گرفتم و دقيقا زدم . ساعت شش و نيم صبح بود. پس از ماموريت معجزه آسا به پايگاه برگشتم در گزارش نوشتم كه تعدادي از خانه هاي متحرك را زدم . روز بعد از اطاق ويژه اطلاع دادند كه به « خلعتبري » بگوئيد ديدت عالي بود. زماني كه آنجا را زدي 48 افسر عاليرتبه و دو ژنرال عراقي داخل اين خانه ها بودند كه به درك واصل شدند.
مردم , قطب اصلي جنگ
مردم قطب اصلي جنگ هستند. يادم هست كه در بوشهر به گردان تلفن زدند كه يك پيرزن آمده و اصرار دارد خلبانها را ببيند. وقتي به گردان آمد چهار عدد تخم مرغ كه كل موجودي او بود به همراه داشت و با لهجه بوشهري مي گفت اينها را آورده ام كه خلبانها بخورند و چاق شوند و خوب بجنگند.
پيرمرد روستائي ديگري تنها گوساله اش را آورده بود و در جلوي هواپيما سر بريد. بقول يكي از نويسندگان , ملتها را بايد هميشه در جنگ شناخت و من در اين جنگ واقعا ملت خودم را شناختم كه چقدر فداكار و ايثارگرند.
اگر ارزشمندتر از جانم هديه اي داشتم حتما به اين مردم خوب تقديم مي كردم .
از جنس نور
پاي خاطرات امير سرتيپ دوم خلبان عباس جلالي يار
در روايتي از شهادت خلبان شهيد حسين
[External Link Removed for Guests]
پیش در آمد:اميرسرتيپ دوم خلبان عباس جلالي يار , از جمله خلبانان تيزپرواز نيروي هوايي جمهوري اسلامي ايران است كه در سالهاي دفاع مقدس در عمليات هاي مختلف نيروي هوايي پرواز داشته و بيش از دو هزار سورتي پرواز عاشقانه را در پرونده خود ثبت نموده است .
او خاطرات زيادي از دوستان شهيدش از جمله امیرسرلشکر خلبان شهيد « حسين خلعتبري » در سينه دارد به همين جهت به حضورش شتافتيم تا جرعه اي از درياي خاطراتش را به ما بنوشاند آنچه در پي مي آيد گوشه يي از اين خاطرات است كه از نظر شما مي گذرانيم .
اشاره : پس از چاپ و انتشار خاطرات خلبان شهيد « حسين خلعتبري » برآن شديم تا از چگونگي شهادت اين تيز پرواز هميشه بيدار نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي ايران بدانيم لذا طي تماسي كه با روابط عمومي نيروي هوايي برادر گرامي جناب سرهنگ ماهيني داشتيم , باخبر شديم يكي از خلبانان اين نيرو خاطراتي از شهيد بزرگوار خلعتبري دارد لذا بر آن شديم گفت و گويي با اين بزرگوار داشته باشيم .
بسم الله الرحمن الرحيم . سرتيپ دوم خلبان عباس جلالي يار هستم كه توفيق داشتم در ايام جنگ تا پايان جنگ پرواز كنم و بعد از پايان جنگ با هواپيماي شكاري پرواز مي كنم و اين هم توفيقي بود كه خداوند F 4 هم با نصيب ما كرد كه بتوانيم حداقل سهم كوچكي در اين ماموريت داشته باشيم كه البته من قبل از اينكه در زمان شاه وارد نيروي هوايي شدم رفتم خدمت يكي از روحانيان محل كه يك سيد جليل القدري بودند و در مورد اين كار استخاره گرفتيم , ايشان فرمودند : « اولش خوب نيست ولي آخرش خوب است » .
و خداوند را شاكريم كه حداقل در اين مسير قرار گرفتيم كه اگر در گذشته مي مرديم و كشته مي شديم معلوم نبود در چه وضع و شرايطي , از دنيا مي رفتيم حال آنكه در انقلاب اسلامي رشد پيدا كرديم كه اگر مرگي باشد شهادت در راه خداست .
[External Link Removed for Guests]
در يكي از ماموريتهايم در طول دفاع مقدس , توفيق داشتم همراه شهيد بزرگوار « حسين خلعتبري » باشم .
از ويژه گي هاي اين شهيد بزرگوار اين بود كه به ايشان مي گفتند : « قاتل اذا » حالا نمي دانم چقدر شما از ناوچه هاي « اذا » عراق اطلاعات داريد , از آن قايق هاي موشك اندازي بود كه به علت برد بلند موشك و قابليت مانورش به راحتي ناوهاي ما را در خليج فارس مورد هدف قرار مي داد.
اين شهيد بزرگوار آن زمان در بوشهر خدمت مي كرد و زمان عمليات از هواپيماي خودش پياده مي شد و سوار هواپيماي ديگر مي شد و با موشك هاي « موريك تلويزيوني » اين ناوها را مورد هدف قرار مي داد و به همين سبب بنام قاتل « اذا » معروف شد.
شهادت
خلبان شهيد حسين خلعتبري بالاخره در يك درگيري نابرابر هوائي در منطقه سنقر پس از اينكه هواپيماي پيشرفته ي ميگ ۲۳ عراقي را سرنگون كرد هدف موشك دوربرد هواپيماي ميگ ۲۵ دشمن قرار گرفت و بدن قطعه قطعه شده اش را همچون رهبر و مولايش حضرت حسين بن علي عليه السلام بعنوان سند افتخاري باين امت هميشه بيدار تقديم داشت و پيكر مطهرش در ميان انبوه كثيري از مردم منطقه كه مي گفتند تاكنون در منطقه سابقه نداشت , طبق وصيت خودش در قله ميرزا كوچك خان دفن كردند تا آنگونه كه خود مي خواست روحش نيز پاسدار مرز و بوم وطن اسلامي مان باشد.
از اين شهيد بزرگوار دو فرزند به يادگار مانده است .
ديباي شهادت بر قامت اين غيورمرد نيروي هوائي مبارك باد.
اشاره : سرهنگ خلبان « شهيد حسين خلعتبري » فرزند ميرزابابا از خلبانان و تيزپروازان نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي ايران , در شهرستان تنكابن چشم به جهان گشوده او به قهرمان جنگ دريايي شهرت داشت و بسياري گفته اند كه نيروي دريايي عراق را « خلعتبري » و « دوران » نابود كرده اند و اين گفته كاملا مستند است .
اين شهيد بزرگوار مي گفت : اگر ذره اي از خاك وطنم به ته پوتين سرباز عراقي چسبيده باشد , آن را با خونم در زمين وطن مي شويم و نمي گذارم كه حتي ذره اي از خاك پاك ايران را اين وحشي هاي بي سروپا , با خود ببرند. وي معتقد بود سرزمين هايي كه بعثي ها با حضور خود , آلوده كرده اند فقط با خون تطهير مي گردد.
آنچه در پي مي آيد خاطراتي است كه قبل از شهادت شهيد حسين خلعتبري , از زبان خودش بيان شده است که از نظر شما خوبان و همراهان هميشگي مي گذرانيم .
[External Link Removed for Guests]
اولين ماموريت
اولين ماموريت برون مرزي من اول مهرماه سال 59 بود , پس از بمباران مهرآباد توسط عراق بما دستور داده شد بلافاصله با هشت فروند هواپيما به بغداد حمله كنيم . در طول مسير در هر پنج مايل ما را هدف قرار مي دادند و به طرف ما موشك مي زدند ولي ما همچنان در دل آسمان پيش مي رفتيم تا بالاخره به هدف رسيديم و پايگاه « الرشيد » و « المثني » را در قلب بغداد درهم كوبيديم . خاطره جالب من در اين ماموريت ديدن يك گنبد طلائي در بخش جنوبي بغداد بود. از طريق راديو به هواپيماهاي همراه گفتم من يك گنبد طلائي مي بينم . « جناب سرهنگ محققي » در جوابم گفتند : زيارتتان قبول , آنجا مقبره امام موسي كاظم (ع ) است .
خاطره هفتم آذر 1359
ياسيني باتفاق ناخدا بزرگي » به سراغم آمدند.
« ياسيني » گفت : « خلعتبري » ميخواهم بروي زير آب !!.
بلند شدم و بطرف اسكله « البكر » و « الاميه » پرواز كردم . در همين زمان فرمانده شهيد ناوچه « پيكان » فرياد مي زد : اي هابيليان آسمان , 210 درجه 12 مايلي چهار فروند ناوچه عراقي مشاهده مي شود نابودشان كنيد. به محض شنيدن صدا بطرف آن سمت گرفتيم , ديدم سه فروند ناوچه اوزا و يك فروند اژدر افكن عراقي بحالت تدافعي موضع گرفته اند كه از نظر پدافند هوائي از خودشان دفاع كنند و هواپيماهاي عراقي نيز در همه جا پخش بودند ولي جرات نزديك شدن به ما را نداشتند. بمحض اينكه روي ناوچه هاي عراقي شيرجه رفتم يكي از ناوچه ها يك موشك بطرف ناوچه ايراني هدف گيري كرد. به ناوچه خودي گفتم : مواظب خودتان باشيد و بالافاصله دو فروند موشك بطرف ناوچه هاي عراقي رها كردم . تصميم گرفتم دو فروند ديگر موشك رها كنم ولي آنها در حال غرق شدن بودند. موشكها را برروي دو فروند ديگر فرستادم و سريع برگشتم و با راديو , پيام دادم كه هواپيماهاي گشت ضدسطحي فورا به منطقه بيايند و گفتم يك ناوچه مانده , برويد و كارش را تمام كنيد.
« سروان ساجدي » بود كه با وجود درد شديد كمر و گردن , علاوه بر آن ناوچه سه فروند ديگر از ناوچه هاي عراقي را منهدم كرد.
افتخار ميكنم كه مردانه جنگيديم . در آشيانه ميخوابيديم تا لحظه اي كه نياز باشد آماده باشيم .
ماموريت پل العماره
يك روز به ما ماموريت دادند تا پل « العماره » را بزنيم پل درست وسط شهر بود. وقتي روي پل رسيدم , حملات ضدهوائي دشمن به اوج خود رسيد. اتومبيلهاي مختلف كه مشخص بود شخصي است روي پل در حال حركت بودند. با قبول خطر دور زدم و پس از عبور آنها پل را منهدم كردم . وقتي از من سئوال شد كه چرا چنين كردي گفتم فرزندي يكساله دارم , يك لحظه احساس كردم كه ممكن است توي ماشين بچه اي مثل « آرش » من باشد , چطور قبول كنم كه پدري بچه سوخته اش را در آغوش بگيرد.
بچه سوخته دزفولي
يادم نميرود در دزفول بودم . زن لري بچه سوخته اش را گذاشت بغل من و گفت : بي غيرت تو خلبان مائي بگير!!
خواستم به او بگويم مادر! ما بي غيرت نيستيم ولي اسلام بما اجازه چنين كارهائي را نمي دهد لكن ديدم زن خيلي عصباني است .
هنگاميكه خبر سقوط خرمشهر را شنيدم و مطلع شدم كه به پيرها و بچه ها رحم نكرده و به زنها هم تجاوز كرده اند به خداي لايزال و به شرفم قسم خوردم كه اينبار اگر وارد خاك عراق شدم شهرك « صفوان » را درهم بكوبم ولي وقتي وارد خاك عراق شدم , ابتداي شهر يك مدرسه بود. با چشم خود ديدم مادري بچه اش را در زير شكم گرفت و روي بچه خوابيد در همان لحظه بخود آمدم و بمبهايم را رها نكردم . وقتي رد شدم از شدت خشم چند فشنگ هوائي خالي كردم و به سمت گمرك صفوان پرواز كردم و كاميونهاي حامل مهمات را منهدم نمودم .
اين ها را ميگويم كه تاريخ بنويسد و آيندگان بدانند كه ما در اوج مظلوميت جنگيديم و هيچ باكي نيست اگر يك ميليون نفر نيز شهيد شوند و يا خود و فرزندانمان هم كشته شويم , همانند هزاران هزار بي گناهاني كه تاكنون كشته شده اند باز هم تسليم نمي شويم تا دنيا بفهمد ايراني مسلمان هرگز در مقابل هيچ تجاوزي سكوت نمي كند و تا نابودي متجاوز دست از دفاع نميكشد.
با اينكه بيش از هفتاد مرتبه به خاك عراق حمله كرده ام ولي قانع نيستم . من بايد بجنگم و مرگ براي من افتخار است . در وصيت نامه ام هم ذكر كرده ام كه در ولايت خودمان « شيرود » , كوهي است كه ميگويند « ميرزا كوچك خان » در آنجا بر عليه روسيه مي جنگيده است .
اگر افتخار شهادت پيدا كردم آنچه از من باقي ماند حتي اگر ذره اي از گوشت بدنم باشد , مرا در كنار قله آن كوه دفن كنيد تا روح من هم پايدار اين مرزوبوم باشد.
ماموريت پايگاه شعبيه
ماموريتي براي انهدام تاسيسات پايگاه شعيبه داشتم . يكي از بچه ها كه با هم پرواز مي كرديم مي گفت : « حسين » مثل اينكه نوك مگسك اين موشكها كج است .
گفتم : چطور
گفت : تا حالا 28 موشك براي ما شليك كرده اند ولي هيچكدام به ما اصابت نكرده است . واقعا معجزاتي بوده كه ما شاهدش بوده ايم .
يك روز ماموريت يافتم نيروهاي عراقي را پشت « خرمشهر » بمباران كنم . « رضا كرمي » كه بچه خرمشهر بود روحيه عجيبي داشت با لهجه خرمشهري مي گفت : تحمل ديدن سقوط خرمشهر را ندارم . دوست دارم اگر قرار است عراقي ها وارد خرمشهر شوند از روي جسد من عبور كنند.
لذا چند بار به ماموريت رفت . بار آخر موشك به بال هواپيمايش اصابت كرد و بدنش تكه تكه شد. فاصله محل شهادتش تا خانه پدرش كمتر از يك كيلومتر بود. آخرين كلامي كه از او شنيدم اين بود : بچه ها خداحافظ .
ماموريتي حياتي
يك روز بمن ماموريت دادند هدفي را پشت سر نيروهاي پشتيباني عراق بزنم . ماموريت حياتي بود . مي بايست 460 مايل از وسط پدافند قوي عراق در ارتفاع بالا پرواز كنم . لحطه به لحظه موشك ميزدند درست روي هدف بودم كه يك موشك سام ـ 6 از بالا كاناپي من رد شد . هواپيما لرزيد. در وسط نيروهاي عراقي تعدادي از خانه هاي متحرك را ديدم . ناخودآگاه مثل اينكه به من الهام شده باشد با اينكه هدف , زدن تانكهاي دشمن بود ولي اين خانه ها را هدف گرفتم و دقيقا زدم . ساعت شش و نيم صبح بود. پس از ماموريت معجزه آسا به پايگاه برگشتم در گزارش نوشتم كه تعدادي از خانه هاي متحرك را زدم . روز بعد از اطاق ويژه اطلاع دادند كه به « خلعتبري » بگوئيد ديدت عالي بود. زماني كه آنجا را زدي 48 افسر عاليرتبه و دو ژنرال عراقي داخل اين خانه ها بودند كه به درك واصل شدند.
مردم , قطب اصلي جنگ
مردم قطب اصلي جنگ هستند. يادم هست كه در بوشهر به گردان تلفن زدند كه يك پيرزن آمده و اصرار دارد خلبانها را ببيند. وقتي به گردان آمد چهار عدد تخم مرغ كه كل موجودي او بود به همراه داشت و با لهجه بوشهري مي گفت اينها را آورده ام كه خلبانها بخورند و چاق شوند و خوب بجنگند.
پيرمرد روستائي ديگري تنها گوساله اش را آورده بود و در جلوي هواپيما سر بريد. بقول يكي از نويسندگان , ملتها را بايد هميشه در جنگ شناخت و من در اين جنگ واقعا ملت خودم را شناختم كه چقدر فداكار و ايثارگرند.
اگر ارزشمندتر از جانم هديه اي داشتم حتما به اين مردم خوب تقديم مي كردم .
از جنس نور
پاي خاطرات امير سرتيپ دوم خلبان عباس جلالي يار
در روايتي از شهادت خلبان شهيد حسين
[External Link Removed for Guests]
پیش در آمد:اميرسرتيپ دوم خلبان عباس جلالي يار , از جمله خلبانان تيزپرواز نيروي هوايي جمهوري اسلامي ايران است كه در سالهاي دفاع مقدس در عمليات هاي مختلف نيروي هوايي پرواز داشته و بيش از دو هزار سورتي پرواز عاشقانه را در پرونده خود ثبت نموده است .
او خاطرات زيادي از دوستان شهيدش از جمله امیرسرلشکر خلبان شهيد « حسين خلعتبري » در سينه دارد به همين جهت به حضورش شتافتيم تا جرعه اي از درياي خاطراتش را به ما بنوشاند آنچه در پي مي آيد گوشه يي از اين خاطرات است كه از نظر شما مي گذرانيم .
اشاره : پس از چاپ و انتشار خاطرات خلبان شهيد « حسين خلعتبري » برآن شديم تا از چگونگي شهادت اين تيز پرواز هميشه بيدار نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي ايران بدانيم لذا طي تماسي كه با روابط عمومي نيروي هوايي برادر گرامي جناب سرهنگ ماهيني داشتيم , باخبر شديم يكي از خلبانان اين نيرو خاطراتي از شهيد بزرگوار خلعتبري دارد لذا بر آن شديم گفت و گويي با اين بزرگوار داشته باشيم .
بسم الله الرحمن الرحيم . سرتيپ دوم خلبان عباس جلالي يار هستم كه توفيق داشتم در ايام جنگ تا پايان جنگ پرواز كنم و بعد از پايان جنگ با هواپيماي شكاري پرواز مي كنم و اين هم توفيقي بود كه خداوند F 4 هم با نصيب ما كرد كه بتوانيم حداقل سهم كوچكي در اين ماموريت داشته باشيم كه البته من قبل از اينكه در زمان شاه وارد نيروي هوايي شدم رفتم خدمت يكي از روحانيان محل كه يك سيد جليل القدري بودند و در مورد اين كار استخاره گرفتيم , ايشان فرمودند : « اولش خوب نيست ولي آخرش خوب است » .
و خداوند را شاكريم كه حداقل در اين مسير قرار گرفتيم كه اگر در گذشته مي مرديم و كشته مي شديم معلوم نبود در چه وضع و شرايطي , از دنيا مي رفتيم حال آنكه در انقلاب اسلامي رشد پيدا كرديم كه اگر مرگي باشد شهادت در راه خداست .
[External Link Removed for Guests]
در يكي از ماموريتهايم در طول دفاع مقدس , توفيق داشتم همراه شهيد بزرگوار « حسين خلعتبري » باشم .
از ويژه گي هاي اين شهيد بزرگوار اين بود كه به ايشان مي گفتند : « قاتل اذا » حالا نمي دانم چقدر شما از ناوچه هاي « اذا » عراق اطلاعات داريد , از آن قايق هاي موشك اندازي بود كه به علت برد بلند موشك و قابليت مانورش به راحتي ناوهاي ما را در خليج فارس مورد هدف قرار مي داد.
اين شهيد بزرگوار آن زمان در بوشهر خدمت مي كرد و زمان عمليات از هواپيماي خودش پياده مي شد و سوار هواپيماي ديگر مي شد و با موشك هاي « موريك تلويزيوني » اين ناوها را مورد هدف قرار مي داد و به همين سبب بنام قاتل « اذا » معروف شد.
شهادت
خلبان شهيد حسين خلعتبري بالاخره در يك درگيري نابرابر هوائي در منطقه سنقر پس از اينكه هواپيماي پيشرفته ي ميگ ۲۳ عراقي را سرنگون كرد هدف موشك دوربرد هواپيماي ميگ ۲۵ دشمن قرار گرفت و بدن قطعه قطعه شده اش را همچون رهبر و مولايش حضرت حسين بن علي عليه السلام بعنوان سند افتخاري باين امت هميشه بيدار تقديم داشت و پيكر مطهرش در ميان انبوه كثيري از مردم منطقه كه مي گفتند تاكنون در منطقه سابقه نداشت , طبق وصيت خودش در قله ميرزا كوچك خان دفن كردند تا آنگونه كه خود مي خواست روحش نيز پاسدار مرز و بوم وطن اسلامي مان باشد.
از اين شهيد بزرگوار دو فرزند به يادگار مانده است .
ديباي شهادت بر قامت اين غيورمرد نيروي هوائي مبارك باد.

- پست: 1102
- تاریخ عضویت: جمعه ۳۱ فروردین ۱۳۸۶, ۶:۱۰ ب.ظ
- محل اقامت: ارومیه
- سپاسهای ارسالی: 12686 بار
- سپاسهای دریافتی: 11782 بار
- تماس:
f20 نوشته شده:شهيد ستاري اگر اشتباه نكنم خلبان نودند ايشان اولين فرمانده نيروي هوايي بودند كه خلبان نبودند . اگر اشتباه نكنم تخصص ايشان پدافند بود
با سلام به همه دوستان
جناب ستاری اولین فرمانده غیر خلبان نهاجا نبودند.
سرهنگ محمد حسین معین پور در تاریخ 21 شهریور 1360 بنا به پیشنهاد سرلشگر ولی فلاحی به فرماندهی نیروی هوایی منصوب شد. در نامه پیشنهادی، جابجایی فرماندهان به این شرح صورت گرفت:
1-سرهنگ خلبان جواد فکوری، فرمانده نیروی هوایی در محل ستاد مشترک.
2-سرهنگ کنترلر شکاری محمدحسین معین پور، جانشین نیروی هوایی در محل فرمانده نیروی معروض.
با توجه به سقوط هواپیمای حامل سرهنگ فکوری و البته سرلشگر فلاحی در 7 مهر 1360 جناب معین پور سکان هدایت نیروی هوایی را به دست گرفت.
وی تا آذر 1362 در آن سمت باقی ماند و سپس جای خود را به سرهنگ خلبان هوشنگ صدیق داد.
حقيقت را بدانيد تا رها شويد؛ دانش قدرت است! زيرا به شما اجازه تصميم گيري آگاهانه بر اساس حقايق هستي را مي دهد، نه بر اساس باورهاي گاها اشتباه شما!

