نگاهي به وصايا و انديشههاي آزادگان، رادمردان دوران
وصيتنامه آزاده شهيد بسيجي علياصغر بابائي زيرواني
تولد: 1/4/1346 مدت اسارت: 2 ماه
در عمليات كربلاي 5 شلمچه 18/10/1365
بسم الله الرحمن الرحيم
يا ايها الذين جاهد الكفار و المنافقين و ...
الا اي رسول گرامي اينك با كفار و منافقان به جهاد و كارزار پرداز و بر آنها (تا ايمان نياوردند) سخت گير بدان كه مأواي آنها دوزخ است كه بسيار بد منزلگاهي است.
الهي قلبي محجوب! معبودا قلبم را حجاب گرفته من گنهكارم و تحمل دردهاي آتش جهنمات را ندارم بدنم ذليل است و بارم سنگين.
فقط تنها روزنه اميدم به رحمت و بخشش و كرامت تو چشم دوخته است. خدايا چه كسي ميتواند تاب تحمل، الم و دردهايي را كه براي مغضوبين درگاهت در نظر گرفتهاي را طاقت بياورد. خدايا به اولياء خاص درگاهت قَسمات ميدهم اين بنده ناتوان را جز مغضوبين درگاهت قرار مده. (آمين)
بار الها براي اعتلاي دينت هجرت را از جان و دل قبول كرديم و از تو ميخواهيم در اين راه ما را ياري فرمايي. خدايا عالم را سراسر تاريكي فرا گرفته هر روز زورگويان تاريخ فتنه جديدي ميآفرينند و هر روز حق مظلومي را غاصبان دهر به تاراج ميبرند و در هر گوشهاي از اين جهان صداي ناله دلخراش به گوش ميرسد پس چه كسي حقوق اين مظلومان را پس خواهد گرفت؟
و اما با تمام ياسها و نااميدها باز هم روزنهاي اميد پيدا شده يعني انقلاب خميني كبير و اين نور هم بار ديگر از مشرق زمين طلوع كرده و در اين دنياي پرهياهو مظلومان جهان را كه در طول تاريخ مورد ضرب و شتم چكمه پوشاني، همچون آمريكا و اسرائيل ظالم قرار گرفتهاند، ندا در ميدهد كه اي مظلومين بپاخيزيد بايد عنان تاريخ را بدست گيريد و حق خود را از دست ظالمين بستانيد و راه هم جز با دادن خون ميسر نميگردد. آري راه حقطلبان روشن، فقط ايمان ميخواهد و ايثار. آري اي برادران و خواهران، تاريخ شاهد و گواه خوبي است.
وقايع زيادي را ديده درس عبرتي خوب براي حق طلبان و عاقلان ميباشد و همچنين درس عبرت خوبي برايمان باشد. آري همرزمان بايد به اتفاق جهان را گرفت.
اي ملت مسلمان پيروز شدن و به هدف رسيدن جز به وحدت ميسر واقع نميگردد. پس اي برادران و خواهران بارگير نخوت و اختلاف و كدورتها را كنار بگذاريد و دست در دست هم دهيد و كمي عاقلانه بينديشيد، چگونه به خود جرات ميدهيد دست به كارهايي بزنيد كه مورد رضاي دشمنان باشد. آيا فكر كردهايد خونهاي چه كساني را زير پا قرار ميدهيد؟ آيا به مادران جوان از دست داده نظارهگر شدهايد؟ پس چرا به خودتان نميآيد و نميانديشيد البته در اين ميان نبايد خناسان و روباه صفتان را از ياد برد به هر عللي ميخواهند مردم را نسبت به انقلاب بدبين بكنند. و براي اين كار به انواع و اقسام حيلهها متوسل ميشوند، پس بايد هوشيارانه فكر كرد و تصميم گرفت.
مطلبي دارم به مسئولين البته من خيلي، خيلي، خودم را كوچكتر ميدانم و خود را در اين مقام نميدانم، تذكري بدهم ولي به عنوان فرد مسلمان وظيفه خود دانسته نكاتي را گوشزد نمايم:
1.اختلاف سليقهها را كنار بگذاريد، با هم برادرانه مصلحت انقلاب و اسلام را در نظر بگيريد، زيرا اختلافات آفتي است به جان انقلاب.
2.به داد مستضعفين و پابرهنه برسيد، تا قبل از آنكه آه مظلومي همانند سيل بنيانكن همه چيز را با خود ببرد.
3.به مقتداي زمان يعني خميني كبير، گوش به فرمان باشيد تا به انقلاب و اسلام آسيب نرسد.
چند كلامي با برادران بسيجيام دارم، خصوصں بسيج مركزي بهشهر، در گزينش افراد تمام جنبهها را مد نظر قرار دهيد. پيام من به برادران بسيجي محلهام، امام و انقلاب را تنها نگذاريد، مسجدها را همچنان كه به عنوان پايگاه اسلامي ميباشد خالي نگذاريد و هميشه سعي كنيد در نماز جماعت و جمعه شركت فعال داشته باشيد.
مطلبي دارم براي برادران انجمن اسلامي محلهام؛ انجمن اسلامي نهادي خودجوش و از بطن ملت ميباشد. سعي كنيد همچنان كه در راه اسلام تبليغات و فعاليت داشتهايد و جوانان را رهنمون شدهايد به كارهايتان ادامه دهيد، چون انجمن اسلامي نقش سازنده در محل دارد و در مسائل اخلاقي و اسلامي كوشا باشيد.
چند كلامي، با هممحليهايم، سخن دارم اگر بدي از من ديديد مرا حلال كنيد و اشتباهات مرا مورد عفو و بخشش خود قرار دهيد، اگر هر چيزي از من ميخواستيد دريافت ننمودهايد، بدون هيچگونه خجالتي به پدرم رجوع نماييد و اگر نه كسي از من راضي نباشد روحم هميشه در عذاب خواهد بود. و به جوانان غيور هممحليام سفارش مينمايم مسجدها را خالي نگذاريد.
چند كلامي با خانوادهام:
پدر عزيزم، من ميدانم از دست دادن فرزند براي يك پدر چقدر گران تمام ميشود و دوري از آن برايش مشكل ميباشد، ولي با تمام مشكلات بايد قبول كرد كه مصلحت خدا و اسلام از همه چيز براي مهمتر ميباشد و سرنوشت انسان هر چه باشد در لوح محفوظ رقم زده است و انسان سرنوشتي را كه خدا تعيين نموده، ميبايست طي نمايد. اين كلامي است كه بارها از شما شنيديم و از پيشگاهت عذر ميطلبم. از شما خواهش مينمايم فرزند حقيرت را حلال كن.
و شما اي مادرم اين را به خوبي ميدانم كه با فقدان من مصيبتي بزرگ براي شما فراهم ميشود، زيرا براي بزرگ نمودن من چه مصيبتها و مرارتها را كه نكشيدي، شما خودت براي من تعريف ميكردي كه از شيره جانت مايه گذاشتي، تا مرا بزرگ نمايي تا در هنگام پيري عصاي دستت باشم، ولي چه كنيم طوفان حوادث مرا از تو جدا نموده كه واقعں در پيشگاهت شرمندهام.
چند كلمهاي براي حسين كوچكم، پيام دارم: انشاءا... بزرگ كه شدي مبادا پدر را تنها بگذاري و ادامه دهنده راهم باش.
چند كلمهاي با خواهرانم دارم: در مرگ من شيون مكنيد، خويشتندار باشيد، همچنان مانند زينب كبري(س) كه تمام بلاها را به جان خريد و همانند او مثل كوه استوار باشيد. شما هم صبر پيشه كنيد و در عزاي من گريه و زاي سر ندهيد و همچنان سنگر حجاب را كه مهمترين دژ براي زن مسلمان است، حفظ نماييد. در آخر براي تمام فاميلان سلام ميفرستم و خانوادهام را تنها نگذاريد و از همه شما عذر ميطلبم و احترام يكديگر را حفظ نماييد در خوشي و سختيها كمك و يار يكديگر باشيد. از همه التماس دعا دارم. "والسلام عليكم و رحمت الله و بركاته"1/10/65
### زندگينامهي شهيد يدا... غلامي
در سال 1326 انساني پا بر عرصه وجود نهاد كه متعلق به اين دنيا نبود وي در روستاي آرو از توابع شهر دماوند چشم بر اين جهان نهاد خانواده يدا... غلامي كشاورز و از قشر زحمتكش جامعه بودند و خانواده مذهبي و مؤمني كه در اكثر مجلسهاي مصيبت حضرت سيد شهدا شركت ميكردند، شهيد يداله غلامي پس از سپري كردن دوران كودكي در يكي از دبستانهاي همان روستا مشغول به تحصيل مي شود و مدرك 5، 6 را كسب ميكند بر اثر فقير بودن اين خانواده متأسفانه از تحصيل محروم ميماند.
شهيد غلامي صداي خوشي داشته و در اكثر مجالس مذهبي شركت مينمود و مجلس را به فيض ميرساند. با شروع مبارزات مردمي عليه رژيم منعوس پهلوي هم دوش با هم رزمان خود مبارزه ميكند تا اينكه انقلاب به پيروزي نائل ميآيد شهيد غلامي در سن 24 سالگي ازدواج ميكند و صاحب پنج پسر و يك دختر ميشود . با تشكيل بسيج 20 ميليوني توسط حضرت امام خميني(ره) عضو بسيج ميشود و با شروع جنگ تحميلي با حضور داوطلبانه در عرصه ميدان نبرد و كارزار مردانه حضور فعال داشتند، شهيد يدا... غلامي عاشق ولايت رهبري بودند و حضرت امام خميني(ره) را دوست ميداشتند، ايشان نسبت به نماز اول وقت اصرار زيادي داشتند و حتي به گفته همسر شهيد كه من نسبت به نماز كاهلي ميكردم ايشان از دست من چاي نميگرفت و ميگفت شما نسبت به نماز بياهميت هستيد و در آخر شهيد يدالله غلامي در عمليات كربلاي 5 شركت كردند و به دست دژخيمان بعثي اسير گشتند و اين شخص عزيز در ديار غربت و مدت 9 ماه و 20 روز بيشتر اسير نبودند درجه رفيع شهادت نائل آمدند.
همرزم من بود و مثل برادر با هم رفتار ميكرديم يك روز شهيد غلامي به من گفت اگر اسير دشمن شوم هرگز دستتم را به عنوان ندامت و پشيماني بلند نخواهم كرد. در عمليات كربلاي 5 آنكاه كه مثل شير بر سر دشمنان اسلام غرش ميكردند اسير گشت و دست خود را به عنوان اسارت بلند نكرد در آن لحظه يكي از فرماندهاي بعثيون تيري به دست اين عزيز شليك كرد و زخمي گشت و در ديار غربت و در يكي از كمپهاي عراق به علت رسيدگي نكردن به زخم اين عزيز عفونت كرد و سرانجام بعد از نه ماه و بيست روز اسارت و زدن دو مين خلاص به درجه رفيع شهادت نايل گشت.
## محمد صادق غلامي ـ پسر شهيد
بسم الله الرحمن الرحيم
آخرين روزهايي كه ميخواستند اعزام شوند يعني حدود پنج روز قبل از اعزام برادر بزرگترم نبيالله از طرف پدرم به شمال، منزل خالهام رفت تا وجهي كه از آنها طلب داشتند يا احيانا آنها طلب داشتهاند را به آنها بدهد. برادرم دير كردند و سر وقت نرسيدند. برادرها و مادرم از پدرم خداحافظي ميكردند اما برادرم هنوز نرسيده بود. پدرم كمي گريست و گفت مثل اينكه ديدار من با پسر بزرگم به آخرت ميانجامد.
## شهيد آزاده علامحمد تقوي
علت شهادت: شكنجههاي فراوان وارده
ولا تحسبن الذين قتلو في سبيل الله ... امواتاً بل احياء عند ربهم يرزقون
در روزي از روزهاي فرحبخش بهاري، در خانه اي روستايي ولي پر از صفا وصميميت فرزندي چشم به جهان گشود كه نامش را محمد گذاشتند. هنوز چند بهار از عمر كوتاهش نگذشته بود كه دست روزگار پدر ، برادران و خواهران او را در زير خاك پنهان كرد. وبار مسئوليت تعليم و تربيت وي بر عهده مادر و برادر بزرگش نهاده شد.
از همان آغاز با تعليم و تربيت اسلامي آشنا شد. از كودكي به نماز ، روزه ، و امور مذهبي و ديني علاقه اي وافر داشت و همزمان با اين امر مهم به تحصيل نيز پرداخت تا اينكه تحصيلات خود را تا پنجم ابتدائي نظام قديم به پايان رساند. وي از نظر خانوادگي به گونه اي تربيت شده بود كه از همان اوان كودكي ازكارهاي بيهوده دوري مي جست و بارها دوستانش را از دستبرد به اموال وباغ ودرختهاي مردم منع نموده و آنها را امر به معروف و نهي از منكر مي كرد.
روزگار در روستا بدين منوال گذشت تا اينكه به خدمت سربازي رفته و پس از پايان خدمت نظام با برادر خود به خرمشهر مهاجرت نموده.
در آن دوران اختناق و خفقان همواره در نشر دين مبين اسلام و شيعه اثني عشري مشغول خدمتگذاري به مردم بود. در بر پاي مجالس عزاداري امام حسين (عليه السلام) و نمازهاي جماعت دعاي كميل و ندبه .... كه در مسجد صاحب الزمان خرمشهر برگزار ميگرديد نقش مهمي داشت و به دليل اين كارها چندين بار توسط شهرباني كه خود در آنجا كار مي كرد دستگير ومورد بازجويي قرار گرفته بود.
وي از مردان بزرگي بود كه نقش مهم و برجسته اي در پيشبرد اسلام خصوصاً درآن دوران ظلم داشت. زماني كه كارخانه نوشابهسازي پپسي كولا ... كارخانجاتي درتمام سطح ايران داشت وبه دست بهائيها اداره ميشد، بود، ايشان از خوردن اين نوشابه خودداري نموده و اظهار ميكرد چون بهائي ها از فروش هر بطري نوشابه ده ريال به خاطر تبليغات فرقه بهائيت اختصاص داده اند در نتيجه من حاضر به خوردن وخريدن اين نوشابه نيستم و آن را حرام ميدانم.
وي علاقهاي فراوان به خاندان عصمت و طهارت داشت واحاديث وروايات اين خاندان گرانقدر را مورد تفحص و مطالعه قرار مي داد . با قرآن انس و الفتي فراوان داشته و از صوت وتجويد زيبايي برخوردار بود. در زمينه كارهاي هنري نيز به خط علاقه وافر داشته و خط زيباي ايشان هميشه مورد توجه ديگران بوده است.
تا شروع جنگ تحميلي از سوي رژيم بعث عراق اين بزرگوار مجدانه در سنگر مسجد جامع از شهر محافظت مينمود. چند روزي ازجنگ نگذشته بود كه خانواده (همسر و فرزندانش ) را به همراه يكي از بستگان به بروجرد فرستاده تا با خيالي آسوده تر از خاك وطن دفاع نمايد او تا لحظه آخر كه توسط دشمن به اسارت درآمده، مسجد جامع خرمشهر خارج نشده و از آنجا دفاع نموده كه در سال 59 توسط نيروهاي بعثي به اسارت درآمده و سپس ايشان را به اردوگاه اسراي ايراني بردند.
خواهر زاده ايشان كه با وي در اسارت بوده ميگويد:
در عراق نيروهاي بعثي ايشان را بسيار اذيت و شكنجه، مورد ضرب و شتم قرار ميدادند و فحاشي ميكردند؛ ولي ايشان پس از هر بار شكنجه، نام مبارك حضرت فاطمه بزرگ بانوي اسلام را بر زبان آورده واز ايشان طلب كمك مينمودند.
نهايتاً ايشان مانند مولاي خود امام موسي كاظم (عليه السلام) كه در زندان هارون سالها سر برده بود بر اثر شكنجههاي آن ملعون به شهادت رسيده بود، در نهايت مظلوميت بر اثر جراحات وارده بر اثر شكنجه و آزاري كه به ايشان وارد شده بود در تاريخ 9/12/63 در عراق در زندان بعثيون كه به ايشان وارد شده بود به نهايت آرزوي خود رسيده و به شهادت مي رسد و در تاريخ 9/12/63 در آرامگاه شهداي ايراني در مقبره الكوخ موصل عراق در مقبره شماره 71 مدفون گرديده است.
گوشههايي از توصيههاي شهيد علامحمد تقوي به فرزندان:
فرزندان عزيزم، اميدوارم شما و امثال شما فرزندان شايسته و لايقي براي اسلام باشيد و از سختيهاي روزگار نهراسيد.
فرزندان عزيزم حركت و عملكرد شما، شايستگي شماها را ثابت ميكند و شما درتمام شئونات زندگي خود متكي به خدا باشيد تنها اوست كه اگر بخواهد فردي را هدايت و يا درگمراهي وا مي نهد.
فرزندانم: تا ميتوانيد درجستجوي حقيقت باشيد تا آن را دريابيد.
فرزندان عزيزم: سفارش ميكنم شما را به فراگيري علم، آري علمي كه توام با ايمان باشد.
فرزندانم: اميدوارم در راه پيشرفت علم از موقعيتي كه داريد نهايت استفاده را بكنيد و حتي يك دقيقه هم، در فراگرفتن علم كوتاهي و غفلت نكنيد.
فرزندانم: از درگاه ايزد متعال ميخواهم كه شما را فرزنداني لايق بار آورد باز هم سفارش مي كنم در امر تحصيل خود بسيار كوشا باشيد و پيرو صديق قرآن باشيد و از مطالعه آن كوتاهي نكنيد.
فرزندان عزيزم: بسيار صبور و شكيبا باشيد زيرا خداوند بسيار مؤمنين را دوست دارد و به صبر سفارش فرموده و ما بايد پيروي از آن كنيم.
فرزندان عزيزم: اميدوارم كه اگر روزي از طرف خداي منان قسمت باشد و ما و همة اسرا بوطن عزيز باز گشتيم محصول حركت شما عزيزان باعث رفع تمام سختيها و شفقت دوران اسارت ميشود .
انشاءالله
علامحمد تقوي
## اردوگاه تكريت 5
روز حركت فرا رسيد و همهي افسران اردوگاه همراه تعداد كمي اسير غيرافسر، با چند دستگاه اتوبوس به اردوگاه تكريت 5 منتقل شديم. شهر تكريت در استان صلاح الدين عراق ميباشد. اردوگاه اسرا خارج از شهر در ميان پادگاني بسيار بزرگ قرار داشت. بعدها اردوگاههايي ديگر هم در اين پادگان داير كردند. از وضع ساختمانها و سرويسهاي بهداشتي اردوگاه معلوم بود كه مدّتي بدون استفاده مانده است.
اردوگاه مساحتي در حدود 120 در 200 متر داشت. دور تا دور آن يك رديف فَنس به ارتفاع حدود دو متر بود كه ميگفتند به جريان برق وصل است. هم چنين چندين رديف سيم خاردار به عمق زياد و ارتفاع حدود دو متر داشت كه به صورت مارپيچ روي يكديگر ريخته شده بود.
در داخل اردوگاه دو رديف ساختمان يا به اصطلاح عراقيها "قاطع" قرار داشت كه هر كدام داراي سه آسايشگاه بود. در قاطع 1، آسايشگاه 1 مختص افسران خلبان بود كه حدود سي تا سيوپنج نفر در آن بودند. آسايشگاه شمارهي 2 و 3 همه جور آدمي را از لحاظ فكري در خود جاي داده بود. روبهروي اين "قاطع"، "قاطعِ" ديگري قرار داشت كه آسايشگاههاي 4 و 5 و 6 در آن بودند. بين اين دو ساختمان محوطهاي به مساحت سي متر بود كه براي قدم زدن و بازي واليبال استفاده ميشد. حدود پنج متر جلوي آسايشگاهها باغچهاي قرار داشت كه چند گل آفتابگردان و غيره در آن كاشته شده بود. آسايشگاه شمارهي 4 معروف به آسايشگاه حزب اللهيها بود و من هم يكي از ساكنان آن بودم.
آسايشگاه 5 كه در مجاورت آسايشگاه ما بود مثل آسايشگاه 2 و 3 پر بود از آدمهايي كه قصدشان گذران دوران اسارت بود. آسايشگاه 6 مخصوص غيرافسران بود كه عمدتآ كارهاي عمومي اردوگاه را انجام ميدادند.
بعد از ورود به اردوگاه چون همهي افسران را از تمام اردوگاهها جمع كرده بودند لازم بود كه براي هر آسايشگاه و نيز اردوگاه ارشد انتخاب شود كه اين كار انجام گرفت.
در بين ما كساني بودند كه تحصيلات عاليه در ادبيات عرب، فرانسه و غيره داشتند. برخي هم دروس دانشكده افسري را در آلمان گذرانده بودند و همينها زبان آلماني، فرانسوي و ادبيات عرب را به چند نفر ديگر ياد ميدادند و آنها هم به نوبه خود به ديگران. زماني فرار رسيد كه تقريبآ 80% افراد اردوگاه در حال مطالعهي زبان فرانسه بودند.
اوقات فراغتمان علاوه بر مطالعه به بازي فوتبال و واليبال ميگذشت. البته زمين محوطه كوچك بود. زماني كه بازي فوتبال يا واليبال برگزار ميشد افراد نميتوانستند قدم بزنند.
آزادهي خلبان ايوب حسيننژاد با وجود اينكه ناراحتي كليه داشت ولي چون غيرتمند بود و از هر كاري سردرميآورد و اهل پويايي و تحرك بود همه وقتش را به فراهم نمودن آسايش اسرا اختصاص داده بود و تمام كارهاي تعميراتي اردوگاه اعم از بنّايي، لولهكشي، برقكشي، حتي آشپزي و مانند اينها را به تنهايي و يا با كمك يكي دو نفر ديگر از اسرا انجام ميداد. يكي از همكارانش سربازي بود به نام تُرابِ جوان كه او هم خيلي زحمت ميكشيد.
از جمله كارهاي عمراني ايشان راهاندازي چند رشته دوش حمام بود كه در زمستان آب گرم هر چند روز يك بار در اختيار اسرا قرار ميداد. بدين ترتيب كه او يا همكارش، يك دقيقه شير فلكهي آب گرم را در بيرون ساختمان حمامها باز ميكرد. اسير داخل حمام ميبايست آن را با آب سرد تنظيم كرده و بدن خود را خيس كند؛ بعد به مدت دو دقيقه آب بسته ميشد تا او صابوني به بدن بزند؛ سپس سه دقيقه آب گرم و سرد در اختيار قرار ميگرفت تا او استحمام خود را كامل كند.
خلبان ايوب با كمك چند نفر از اسرا كه در كار شيرينيپزي سابقهاي در ايران داشتند ترتيبي داده بود كه با كمترين امكانات براي شبهاي عيد ـ چند سالي كه در تكريت بوديم ـ شيرينيهايي مثل زولبيا و باميه درست كنند.
طبق قوانين صليب سرخ جهاني به هر اسير ثبت نام شده مبلغي پرداخت ميشد كه براي افسران و به پول عراق معادل 6350 فِلِس يا 6 دينار و 350 فلس بود و براي غيرافسران يك و نيم تا سه دينار. اين پولها را براي خريد مسواك، خمير دندان، شيرخشك، ناخنگير و هر چيز ضروري ديگر به كار ميبرديم و عراقيها آنها از شهر برايمان تهيه ميكردند. البته پول رايج عراق به اسير داده نميشد؛ بلكه برگههاي اعتباري بود كه ارزشي معادل پول داشت.
اسراي ايراني و بويژه تعداد زيادي از افسران كه مبلغ دريافتيشان از غيرافسران بيشتر بود سعي ميكردند به طريقي كه عراقيها متوجه نشوند گاهي تا نصف حقوق خود را به اسراي غيرافسر اختصاص دهند تا احتياجات آنها مرتفع گردد. اين مسأله، علاقهي محكمي بين اين گونه افسران و ديگران به وجود آورده بود.
چند ماه پس از ورود به اردوگاه تكريت 5 روزي نگهبانان عراقي همهي اسرا را به آسايشگاهها هدايت كردند و درها را بستند. پس از مدّت كوتاهي چند دستگاه اتوبوس پشت سيمهاي خاردار اردوگاه متوقف شدند. پنجرههاي يك ضلع آسايشگاه كه رو به محوطه بود، به اتوبوسها ديد داشت و سه ضلع ديگر آسايشگاه روزنهاي براي ديدن اطراف نداشت. ما مستقيمآ نميتوانستيم ببينيم كه سرنشينان اتوبوسها چه كساني هستند.
چند نفر از اسرا كه در محوطه براي كارهاي آشپزي و عمراني در رفت و آمد بودند خبر آوردند كه تعدادي اسير آوردهاند كه حجه الاسلام و المسلمين سيد علي اكبر ابوترابي نيز در بين آنان قرار دارد. عراقيها، آنها را از ميان تونل وحشت عبور دادند و با ضربههاي كابل و باتوم از آنها استقبال كردند.
آزاده: ميرعلياكبري
## آخرين شب اسارت
عصر روز چهارشنبه يكم شهريور ماه بود. هيأت صليب سرخ همه را در حياط اردوگاه جمع كرد و براساس شمارهي اسارت همه را حضور و غياب كرد. كساني كه شمارهي سريال آنها پشت سر هم بود، در يك گوشه جمع كردند؛ سپس آنها را به يك آسايشگاه فرستادند. نظم عادي آسايشگاهها به هم خورده بود. بار ديگر پس از چندين سال، كساني كه در يك عمليات به اسارت درآمده بودند، در شب آخر اسارت دور هم جمع شدند. آسايشگاه آن قدر شلوغ بود كه جاي سوزن انداختن نبود. حدود صدوپنجاه نفر در آسايشگاهي جمع شدند كه ظرفيت پنجاه نفر را داشت.
همهي دوستان دور هم خاطرات اوايل اسارت خود را مرور ميكردند و به سرنوشت فردا فكر ميكردند. اين همان شب رؤيايي بود كه همه آرزوي آن را داشتند.
در اين حال و هوا ناگهان سر و كلهي نگهبان عراقي همراه ارشد اردوگاه پيدا شد كه گفت: "گوش كنيد! تمام شما همين حالا بايد صورتهاي خود را با تيغ بزنيد. ريش كسي نبايد بلند باشد"!
نگهبان عراقي جملهاي گفت كه عدهاي به هراس افتادند. او گفت: "اگر كسي با تيغ ريش خود را اصلاح نكند فردا به ايران نخواهد رفت".
براي جلوگيري از جدل و درگيري، بچهها گفتند: "ما كه هشت سال اين كار را به اجبار انجام داديم، حال يك شب ديگر چه اشكالي دارد". آن شب در اشتياق فردا كسي نخوابيد. اگر كسي هم ميخواست بخوابد جا نبود.
فردا صبح بعد از نماز، گروه گروه براساس رديفهاي اسامي، بعد از بازرسي بدني سوار بر اتوبوسها شديم و به طرف مرز خسروي حركت كرديم.
اردوگاه عنبر را با تمام خاطراتش پشت سر گذاشتيم و وارد شهر بغداد شديم و از آنجا به طرف مرز حركت كرديم. ساعت 2 بعد از ظهر به مرز خسروي رسيديم. هنوز باورمان نميشد. اتوبوسهاي خالي در آن طرف مرز منتظر رسيدن ما بودند. عدهاي از پاسداران با دستههاي گل به استقبال آمده بودند.
از اتوبوس عراقيها پايين آمديم و به طرف چادر بزرگي حركت كرديم. در آنجا عراقيها يك نسخه قرآن كريم به ما هديه دادند؛ سپس با سرعت به سوي اتوبوسهاي ايراني حركت كرديم.
به محض اينكه پا به خاك ايران گذاشتيم سجده شكر به جا آورديم. چند لحظه بعد در آغوش گرم برادران پاسدار بوديم. ديدن ايراني در آن لحظهها براي ما حال و هواي عجيبي داشت.
در اتوبوسها نشستيم. تازه اخبار ساعت 2 داشت به پايان ميرسيد. پس از حدود هشت سال نخستين بار بود كه صداي راديو جمهوري اسلامي ايران در گوش ما طنينانداز شد. به سوي جايگاهي كه براي استقبال از ما ساخته بودند حركت كرديم. در آنجا با استقبال مسؤولان و پذيرايي و قرائت شعر و سرود مواجهه شديم. از آنجا به طرف كرمانشاه رهسپار شديم.
در ميان راه، استقبال مردم غيرقابل وصف بود. عدهاي عكس فرزندانشان را در دست داشتند و با سؤلاتشان از ما به دنبال گمشدهشان بودند. بعضي خوشحال و بعضي ساكت و آرام، اشك ميريختند.
يكي از بچهها برادر خودش را در ميان استقبال كنندگان ديد. از پنجرهي جلوي اتوبوس خود را به داخل افكند. هر دو همديگر را غرق بوسه كردند. صحنهاي غيرقابل توصيف بود. آن برادر چند لحظه بعد پياده شد و با سرعت به سوي خانهشان دويد تا خبر آمدن برادرش را بشارت دهد.
در ميان جمعيت استقبال كنندگان وارد شهر كرمانشاه شديم. شب بود. آن شب براي اولين بار شام مفصلي خورديم؛ سپس برنامههايي را براي ما اجرا كردند.
فردا صبح عازم فرودگاه شديم تا با يك فروند هواپيماي C.130به اصفهان برويم. در فرودگاه براي نخستين بار تصاويري از تلويزيون ايران را ديديم. يكي از كانالها مشغول پخش فيلم سينمايي خارجي بود. و در يك صحنه، زني بيحجاب را نشان ميداد. ما مدتي از جامعهي ايران دور بوديم و باور نميكرديم پخش چنين صحنههايي در سيما مجاز باشد. عدهاي از بچهها بياختيار سرشان را برگرداندند.
از آنجا به سوي فرودگاه اصفهان پرواز كرديم. آنجا بعد از مراسم استقبال ما را به مدت سه روز در قرنطينه نگه داشتند. موارد پزشكي، كسب اطلاعات از اسارت و ارائهي اطلاعات از جامعهي ايران و خيلي از موارد در قرنطينه مطرح شد.
در آن سه روز هيچ تماسي با بيرون نداشتيم، به طوري كه براي عدهاي آن سه روز بسيار سخت و طولاني گذشت. آنها فشار زيادي بر مسؤولان وارد كردند. پس از قرنطينه به سوي فرودگاه اهواز پرواز كرديم. آنجا هم در مراسم استقبال باشكوهي وارد شهر اهواز شديم. شب در مقر سپاه خوابيديم و فردا صبح اسرا هر كدام به شهرهاي خودشان رفتند.
روز هفتم شهريور من همراه يكي ديگر از اسرا به شهر رامشير وارد شديم. ديدن آن جمعيت و استقبال مردم ما را متحول كرده بود. تماشاي شهر و تغييراتي كه در آن به وجود آمده بود و سرور و خوشحالي مردم غيرقابل توصيف است. لحظاتي كه هرگز در زندگي فراموش ناشدني است.
از ديدگان همه اشك شوق جاري بود. خيليها را نميشناختم. حتي نزديكترين افراد را. تا چندين روز حتي خواهران و برادران خود را نميشناختم. زماني كه ما به دام اسارت افتاديم، سن جواناني كه روز آزادي آنها را ميديدم حدود شش، هفت سال بيشتر نبود و حال بزرگ شده بودند. بزرگسالان بهتر قابل شناخت بودند ... و كم كم جريان زندگي عادي از سر گرفته شد ... .
به ياد آزادگان
مدیران انجمن: moh-597, شوراي نظارت, مديران هوافضا

- پست: 2653
- تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 2612 بار
- سپاسهای دریافتی: 5561 بار
- تماس:
به ياد آزادگان
پاينده باد ايران زنده باد ايراني
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]

- پست: 2653
- تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 2612 بار
- سپاسهای دریافتی: 5561 بار
- تماس:
قسمت دوم
## حركت از اردوگاه
براي اولين بار، منظره بيروني اردوگاه را ميديدم؛ همچون قلعهاي در وسط بيابان بود. بسياري از دوستان و بستگان ما در اردوگاههاي ديگر بودند كه چند كيلومتر با هم فاصله نداشتيم؛ اما سالها همديگر را نديده بوديم. تابستان معتدل موصل، سرسبز به نظر ميرسيد. علفهاي وحشي، گلهاي سفيد و زرد كه بسياري از آنها زير چكمهي سربازان له شده بود، به اسرا "سفر به خير" ميگفتند. بر پشت اتوبوس جلويي ما نوشته بود: "و هذا من فضل ربي". نميدانم منظورش داشتن اتوبوس بود يا فضيلت جابهجايي اسرا! سرباز خميازه ميكشيد. به او گفتم: "خستهاي"؟ گفت: "خسته! جانم به لب رسيده، هلاكم ..."!
اتوبوسها به راه افتادند؛ اما اين بار نه پردهها را كشيدند و نه بر چشمانمان چشم بند زدند. قدري جلوتر زني عرب روي خاك نشسته بود و در حالي كه بچهاش را شير ميداد به اتوبوسها زل زده بود. گلهاي گوسفند و بز از چرا برميگشتند. مردي روي سقف خانهاش، سه زن كه يكي از آنها از شادي به هوا ميپريد و چوپاني از دور دست، همگي برايمان دست تكان ميدادند. در ده بعدي، ماشين از كار افتاد. داغ كرده بود. دنبال آب ميگشتند. آب نبود! چند مرغ و خروس، دستهاي غاز و گلهاي بزرگ در اطراف ديده ميشد. مردي داشت خرمن ميكوبيد. مناظري كه درست ده سال بود به چشم اسيران نيامده بود.
مردم به استقبال ما آمدند. دختر بسيار كوچكي كنار ديوار ايستاده بود. او را به دوستم نشان دادم. گفتم: "چگونه راه ميرود"؟ گفت: "اگر راه برود ميشكند"! تقصيري نداشتيم. سالها بچهاي نديده بوديم و جلوي چشم ما فقط اسيران بودند و عراقيها. ماشين راه افتاد. بر روي يكي از تابلوهاي كنار جاده به عربي نوشته بود: "â12 كيلومتر به طرف زاخو ـ 12 كيلومتر به طرف موصل" و طرف ديگر "مرحبآ بكم في مدينه سياحيه سري وش".
دوربين تلويزيون عراق، از حركت قافله اسرا تصوير ميگرفت. به جاده اصلي وارد شديم. مردم در لباس كردي برايمان دست تكان ميدادند. چند ماشين پليس آژير كشان به اسكورت ما پرداختند. زنها غالبآ با حجاب بودند و برخي نيز بيحجاب.
نزديك شهر، جمعيت زيادي در اطراف خيابان ايستاده بودند و هلهله ميكشيدند. ما هم در پاسخ صلوات فرستاديم. اتوبوسي از ما سبقت گرفت، راننده داد كشيد كه: "هي، سبقت ممنوعه!" تيرك بلند مخابرات و راديو و تلويزيون در سمت راست جاده به چشم ميخورد. كودكي شادمانه ميرقصيد. مناظر اطراف، كم كم ما را به وجد ميآورد؛ اما هنوز در درون خودم احساسي نسبت به آزادي نداشتم. آن قدر آماده بودم كه اگر به اردوگاه باز ميگشتيم روحيهام خرد نميشد. بقيه هم شايد چنين وضعي داشتند. به مركز شهر نزديك ميشديم. مسجد يا امام زادهاي با گنبد و چراغي سبز و منارهاي سنگي به چشم ميخورد. شايد قبر حضرت يونس 7 بود. همه جا مردم از خانهها بيرون آمده بودند و دست تكان ميدادند. مسجد ديگري ديدم. مدرن به نظر ميرسيد؛ اما چراغهايش همه خاموش بود.
كم كم باورم ميشد كه راست است. غير از اردوگاهها دنياي ديگري هم هست؛ زيرا در اسارت همه چيز را از ياد برده بوديم و چون "پري غمگيني زندگيمان در نيلبكي چوبين خلاصه ميشد". از رودخانهي دجله گذشتيم. چه زيباست غروب اسارت را ديدن، آن هم بر لب دجله. پيرمردي با شورت و زيرپيراهن در آب شنا ميكرد.
دندانم درد گرفته بود. به علت فشار عصبي شايد احساس دندان درد ميكردم. تقدير اين بود كه اين لحظات شيرين را با درد قرين ببينم. در جاهاي پرجمعيت، بچهها صلوات ميفرستادند. پسركي در كنار اتوبوس ميدويد و بلند سوت ميكشيد. راننده چند فحش آبدار عربي نثارش كرد!
ساعت 6/6 صبح روز شنبه 27/5/69 نيمي از قرص خورشيد از افق سرزده بود و بر چهرههاي خسته و منور اسرا پرتو افشاني ميكرد. ماشينها با صداي محزوني يكي پس از ديگري به راه افتادند. بچهها صلوات ميفرستادند. كسي با دست به سمتي اشاره كرد. آنجا كاظميه بود و ضريح مطهر امام كاظم 7 از دور نمودار بود. بچهها سلام دادند. به سمت شرق درست به سوي خورشيد پيش ميرفتيم. به سوي نور و روشنايي و از تاريكي ميگريختيم. از پلي بر روي رودخانه فرات گذشتيم. يكي گفت: "تشنهي آب فراتم اي اجل مهلت بده"! در كنار آن تابلويي نصب شده بود: "خطر سقوط در آب"! ناخودآگاه دلم لرزيد. نكند بعد از اين همه سالها! ... لبخندي زدم.
اطراف شهر را نخلستان احاطه كرده بود. چند ماشين پليس شهري آژير كشان ما را اسكورت ميكردند. صداي آژير مرا به ياد لحظات اول اسارت انداخت كه در همين خيابانها بر پشت ايفا ما را ميگرداندند و مردم برايمان شكلك در ميآوردند. اتومبيلهاي پليس، راه را بر ديگر وسايل نقليه ميبستند تا ما بيتوقف عبور كنيم. ساعت 45/6 دقيقه است. خورشيد در سمت راست ماست و سبد سبد نور بر دشتها ميريزد. چهرهها آرام است؛ ولي مسلمآ در درون هركس غوغاييست.
از اين آرامش ظاهري متعجب شدهام. عراقيها هم متعجب بودند. يكي از سربازان ميگفت: "شما داريد به وطنتان برميگرديد. دست بزنيد، آواز بخوانيد و خوشحالي كنيد!" اما كسي اهل اين حرفها نبود. نميدانم معناي آزادي را واقعآ نميفهميديم يا عواطف و احساسات ما، آن عواطفي كه باعث احساس شادي و خوشحالي ميشوند در وجود ما مرده بود يا همه چيز را در عالم رؤيا ميديديم. به ياد سخني از نهجالبلاغه افتادم: "آن كس كه خدا در نظرش بزرگ جلوهگر شد ما سواي او در پيش او كوچك و ناچيز ميشود". خود كه به اين مرحله نرسيده بودم؛ اما چهرهي با صلابت ديگر ياران، اين جواب را قانع كنندهتر ميساخت.
تابلوي "بعقوبه â5 كيلومتر" را ديدم. در همه جا تصوير رئيسجمهور عراق ديده ميشد. به ياد سخن يك خبرنگار فرانسوي افتادم كه ميگفت: "عراق آلبومي است از تصاوير مختلف او ..." ساعت 15/7 دقيقه به دوراهي بعقوبه رسيديم و جادهي بعقوبه را ترك كرديم. سرباز عراقي گفت: "نگران نباشيد، مستقيم به مرز ميرويم".
از كنار چند روستا گذشتيم. معلوم بود كه به مرز كم كم نزديك ميشويم. نسيم ايران، آميخته با هواي عراق، به مشاممان ميرسيد. جلوتر، همهجا بيابان بود. رنگ و بوي جبهه را ميداد. نميدانستم چه بايد كرد. بياختيار گفتم: "خدايا كمكم كن!" ساعت 24/8 دقيقه به خانقين رسيديم. تعدادي از مردم با كف زدن ما را استقبال كردند. ما هم صلوات فرستاديم. آنها هم به ناچار همراهي كردند. مادري آرام اشك ميريخت. جاي شني تانكها، سنگرهاي خالي و تاريك يا درهم شكسته، ساختمانهايي كه جاي خمپاره و گلوله در آن ديده ميشد، ديوارهاي فرو ريخته، زمينهاي سوخته، حكايت از روزگار جنگ ميكرد. چند كيلومتر بالاتر تعداد زيادي اتوبوس منتظر بودند. منتظر اسراي عراقي و در كنار آنان چادرهاي زيادي تازه نصب شده بود.
تابلوي منظريه را ديدم. ماشينها توقف كردند. فهميدم اينجا محل تبادل است. هر كس چيزي ميگفت. ساعت 15/9 دقيقه صبح است. هوا بسيار گرم و عطشآور بود. نمايندگان صليبسرخ هم آنجا بودند. در خودم احساس فوقالعادهاي نداشتم. نميدانم چرا؟ آيا عواطف و احساساتم بتدريج كمرنگ شده است؟ به هر صورت از چند نفر ديگر هم كه سؤال كردم پاسخ مشابهي دادند. آنها هم احساس خاصي نداشتند. فكر ميكنم آن زمان همه چيز براي ما به صورت رؤيايي و خواب ميماند؛ يعني باور نكرده بوديم كه آزاديم. شايد اين واقعه را با خوابهاي مكرري كه در طول اسارت ميديديم يكسان ميشمرديم و گمان ميكرديم لحظاتي ديگر با صداي شلاق زندانبان همه چيز درهم ميشكند و محو و نابود ميگردد و از خواب بيدار ميشويم؛ لذا به آن دل نميبستيم.
همگي از اتوبوس پياده شديم و در چادرها به استراحت پرداختيم. چند تانكر آب آوردند و يك
كاميون يخ؛ آب آلوده را با يخ سرد كردند؛ اما ليواني براي آشاميدن نبود. دستشويي هم نبود. معلوم نيست تبادل كي صورت ميگيرد. سؤال كردم. گفتند: "بايد صبر كنيد تا اسراي عراقي هم به اينجا بيايند". نمايندگان صليبسرخ يك يك بچهها را صدا ميزدند و كارتهاي اسارت را ميگرفتند و جلوي نام آنان علامت ميزدند. هوا بسيار گرم و طاقتفرسا بود. سر و روي همه به خاك آلوده شده بود؛ اما از تبادل خبري نبود. عدهاي زير چادرها ولو شده و به خواب رفتند، شايد خواب ميديدند كه مبادله انجام نميشود!
ساعت 3/12 دقيقه ظهر است. گرسنه و خسته هنوز چشم انتظاريم. تعداد زيادي هندوانه آوردند. داغ بود؛ اما از هيچي بهتر! اذان ظهر نزديك است؛ اما از مبادله خبري نيست. هر كس ظرف يا قوطي آب برداشته و سرگرم وضو گرفتن است. مهر نماز نيست. بر روي تكه سنگها نماز ميخوانيم. به صورت جماعت، در زير چند چادر، آخرين نماز جماعت اسرا در عراق برپا شد. اسارت را با نماز شروع كرديم و با نماز جماعت، اسارت پايان مييابد. سربازان عراقي به نظاره ايستاده بودند و يك افسر بعثي مثل مار به خود ميپيچيد و با چوبدستياش به ران خود ميزد.
ساعت 1 بعد از ظهر قدري غذا آوردند. چند لقمه با دست خورديم. اعصاب همگي خرد شده بود. گرما، تشنگي و گرسنگي، نبود دستشويي و انتظاري نامعلوم همه را كلافه كرده بود. يك جيپ عراقي از راه رسيد و به فرمانده عراقي گزارش داد. همه به جنبوجوش افتادند. معلوم بود خبري شده. بالاخره انتظار به سر رسيد و بعد، از راه رسيدند اتوبوسهايي كه آرم زيباي جمهوري اسلامي و عكس امام راحل آن را منور ساخته بود.
يك گروه متشكل از زن و مرد نوازنده و رقاص عراقي در سمت چپ جاده منتهي به كمپ، به استقبال ماشينها رفتند و به آوازخواني و رقص مشغول شدند. با عدهاي به آن سمت رفتيم و با صلوات و شعار "مرگ بر امريكا" بساط آنها را برهم زديم. اسراي ديگر هم به ما ملحق شدند. فيلمبرداران و خبرنگاران ايراني كه به اين سمت آمده بودند مشغول شكار تصاويري ناب شدند. فرياد مرگ بر امريكا، مرگ بر اسرائيل و نواي عطرآگين صلوات باعث شد كه مطربان عراقي سازها را غلاف كنند! يكي گفت: سپاه هشتم عراق (كنايه از ادارهي تبليغات آنها) هم امروز شكست خورد!
عراقيها پياده شدند و پيشاپيش آنان تني چند از فرماندهان نظامي با قامتي استوار و چهرهاي روشن حركت ميكردند. احساس كردم كه تبادل، راست است و بهار راستين آزادي را باور كردم. چهرهي نوراني رزمندگان ايراني در مقايسه با صورت سياه و افسردهي عراقيها حكايت از حقايق معنوي جنگ ميكرد. آنها با چشماني مملو از اشك به جانب ما آمدند و تني چند را در آغوش گرفتند. اتوبوسها خالي شدند. به اشارهي عراقيها و به ترتيب شمارههاي اسارت به طرف اتوبوسها به راه افتاديم. در اين فاصله، خبرنگاران صدا و سيما با اسرا مصاحبهي كوتاهي انجام ميدادند.
از من سؤال كرد: "شما در اين لحظه كه به آغوش وطن باز ميگرديد چه احساسي داريد؟" ميتوانستم يك سبد الفاظ دلفريب و بيننده پسند تحويلش دهم؛ اما راستش را گفتم. پاسخ دادم: "هيچ احساسي ندارم". گفت: "حتي ذرهاي احساس نداري؟" گفتم: "چرا، احساس ميكنم قطرهاي هستم كه به درياي ملت ايران دوباره ميپيوندم ..." راضي شد و رفت سراغ نفر بعدي. فكر ميكنم اين گفتگو پخش نشد؛ اما دو سال بعد از طريق انتشارات سروش فيلم آن را از آرشيو مركز كرمانشاه خريداري كردم.
به هر نفر يك جلد قرآن هديه شد. با تكميل شدن اتوبوسها و امضاي ليست صليبسرخ توسط نمايندگان جمهوري اسلامي اسرا عملا تحويل ايران شدند. اينك واقعآ آزاد بوديم و اسارت پايان يافته بود؛ اما هنوز در خاك عراق بوديم. ماشينها به راه افتادند. لحظاتي بعد به جبهه رسيديم. مشهد عاشقان و لالهزار طاهر شهيدان. در هر سو آثار جنگ هويدا بود.
وارد خاك مقدس ايران شديم؛ اما بخشهاي زيادي از غرب هنوز در اشغال عراقيها بود و ميبايست چند روز آينده عقبنشيني كنند. از بخش مرزي خسروي فقط چند تيرآهن كج و معوج باقي مانده بود. نخلهاي بيسر و خشك همچون تيرهاي برق در هر طرف ديده ميشد. يك جاده كه اطرافش مملو از خانههاي خراب بود و انتهايش مسجدي مخروبه قرار داشت، معنايش "قصرشيرين بود". از آن شهر باستاني زيبا، شهر الوند، قصرخسرو و شيرين و يادمان دوران ساساني، از آن باغهاي ليموي شيرين و نخلستانهاي درهم، چيزي جز اين جاده باقي نمانده بود.
همه جا سنگر بندي شده و سيم خاردار كشيده بودند. جادهاي به مقر "قوات قاسم" عراق منتهي ميشد. نيروهاي عراقي در حال جمعوجور كردن وسايل خود و خالي كردن سنگرها بودند. از مقر "قوات عزيز" هم گذشتيم و به آخرين ايستگاه رسيديم. عراقيها جادهي بسته را باز كردند. اتوبوسها گذشتند و اسارت هم پايان يافت و به نقطهي انتهايي رسيديم. ساعت â3/14 دقيقه بود. اتوبوسها توقف كردند. تني چند از مسؤولان كشور و چند تن از روحانيون برجسته و يكي از معلولين با پاي قطع شده به استقبال آمده بودند.
عدهاي بر خاك مقدس وطن بوسه ميزدند و گريه و اشك امان از همه بريده بود. در پيشاپيش كاروان آزادگان پرچم آبي رنگ منقش به كلمهي لاالهالاالله نصب شد. تابلويي در بين راه خودنمايي ميكرد. بغض در گلويم شكست "آزاده آزاد شد ـ روح امام شاد شد". پلاكارد ديگري نوشته بود: "بازگشت صابران عزيز به ميهن اسلامي مبارك باد".
به شهر مقاوم سرپل ذهاب نزديك ميشديم. نقل و شيريني، گل و گلاب بر سر و رويمان ميريختند. بوي عود و اسفند همه را مست كرده بود. در جلوي فشار جمعيت كاروان به تأني جلو ميرفت. مردم از در و ديوار اتوبوسها بالا ميرفتند. دست، سر، گردن و هر جا كه ميسر بود ميبوسيدند. اكثرآ خبر از آزادهي خود ميخواستند. دختر از پدر، پسر از برادر و مادر از فرزند مفقود خود سؤال ميكرد. اگر ميدانستم پاسخ ميدادم و اگر نه، ميگفتم همه ميآيند. نگران نباشيد. ميدانستم كه حرفم راست نيست. خيليها مفقود هستند و شايد هيچ گاه از آنان خبري نيايد؛ اما مگر ميشد پاسخي ديگر داد.
فاصلهي شهر سرپل ذهاب با پادگان شهيد رجايي اسلامآباد غرب پر از مردم بود. مردم در هر روستا و هر بخش در سر جاده جمع شده بودند. "آزادگان جاي شما در قلب ملت است". در نزديكيهاي پادگان شهيد رجايي اسلامآباد اين پلاكارد به چشم ميخورد.
چند نماينده هلالاحمر ضمن پر كردن فرمهايي به ما گفتند كه در اين پادگان قرنطينه ميشويد. اتوبوسها وارد مدخل پادگان شدند. بلندگويي سرود زيباي "اندك اندك جمع ياران ميرسند" را پخش ميكرد. شور و شعف بيسابقهاي در وجودم برپا شده بود. لحظهاي ميخواستم پرواز كنم و لحظهاي ديگر گمان ميكردم كه اين رؤيايي شيرين بيش نيست و الاَن است كه درهم شكسته و محو گردد. هوا رو به تاريكي ميگذاشت و غروب خورشيد طلوعي براي دنياي آزاد ما شد. نماز مغرب و عشا را به جماعت و با شور و حالي زايدالوصف به جا آورديم. دعاي فرج را چه زيبا سر داديم؛ سپس در سجدهاي طولاني خداوند را شكر كردم.
پساز صرف شام، استراحت مختصري كرديم؛ سپس فرمهايي براي تكميل در اختيار ما گذاشتند، كه نام و مشخصات و بعضيها اطلاعات ديگر را بايد در آن درج ميكرديم. در آخرين بند آمده بود: "كساني را كه براي عراقيها جاسوسي ميكردند اگر ميشناسيد نام ببريد"! لحظهاي به فكر فرو رفتم، حادثههاي اسارت و وقايع غمبار آن را ورق زدم. دهها نام به ذهنم خطور كرد ولي سختي آن لحظات تاريك اسامي را از ديدهام محو ميكرد. بالاخره در پاسخ نوشتم: "قال علي :7 ما كل مفتون يعاتب. هر به فتنه افتادهاي سزاوار مؤاخذه و سرزنش نيست. نظام جمهوري اسلامي نظام رأفت و رحمت است. والسلام".
گمان ميكنم براي اهل خودش كفايت ميكرد. نيمههاي شب در آن هواي دلانگيز تابستان قدم ميزدم. راديوي ماشيني روشن بود. با اشتياق گوش فرا ميدادم. از كرامات ابو سعيد ابي الخير ميگفت و از اشعار عارفانهي او. چند دو بيتي قراءت كرد. لذاتي گنگ وجودم را گرفت. سرمست و گسيخته اشك از چشمانم جاري ساخت.
شب از نيمه گذشته بود كه خسته؛ اما با دلي فارغ در زير هواي آزاد به خواب رفتم. كابوسي عجيب به سراغم آمد. دوباره در اردوگاه بوديم. عراقيها كابل به دست مشغول تفتيش و جستجوي اثاثيهام بودند. ناگهان از لاي پتويم دفترچهاي يافتند. سرباز عراقي با لحن پيروزمندانه و با لحن تمسخربار آن را گشود. دفترچهي شعرم بود. شروع به خواندن كرد. شعري از حافظ را خواند:
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند واندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند
در عالم خواب احساس كردم كه پر گشودهام و پرواز ميكنم. از آزاد بودن خوشحالم؛ اما كسي در گوشم زمزمه ميكرد كه "فلاني! اين خواب است، تو هنوز اسيري، اسير"! ذهنم را متمركز ميكردم. باز هم واهمه داشتم كه چشم بگشايم. ناگهان صداي محكمي گفت: "آزادگان عزيز! نماز جماعت برگزار ميشود". دلم آرام گرفت. چشم گشودم و حلول فجر صادق را باور كردم.
بعد از صرف صبحانه، براي آزمايش، از ما مقداري خون گرفتند. خانوادهام از شبِ گذشته در پشت پادگان كه با ما فاصلهي زيادي داشت منتظر بودند. يكي از بستگان با استفاده از كارت صدا و سيما به داخل آمد. يك نان كيك و مقداري ميوه برايم آورد. به او گفتم: "بگوييد همه به خانه برگردند. خودم ميآيم". احتمال ميدادم كه بر اثر ازدحام مردم، خداي ناكرده، حادثهاي تلخ پيش بيايد و شيريني اين لحظات بزرگ را بر من مكدر نمايند.
به هر يك از ما يك سكه بهارآزادي، يك دست لباس و چكي به مبلغ بيست هزار تومان دادند. سكه را به او دادم تا به مادرم بدهد. ميدانستم قلبش آرام خواهد گرفت. بعد از رفتن او، كيك و ميوه را ميان دوستان بردم. هر كس تكهاي خورد. عدهاي با ولع خاصي تكه كيك را مزمزه ميكردند و ميخوردند.
ساعتي بعد، فردي روحاني براي ما سخنراني كرد. مطالب او تكراري بود؛ ولي آن را به خوبي ادا ميكرد. چند جانباز با ويلچر به ديدار ما آمدند. عدهاي دستها و پاهاي آنها را بوسه ميزدند. صحنهي جالبي بود. عصر همان روز، مأموران هلالاحمر كارتي سبز رنگ كه مشخصات هر اسير رويش نوشته شده بود بين اسرا تقسيم كردند. عكس را ديروز گرفته بودند و امروز قياقههاي تكيده و خندهدار اسرا را بر كارتها زده بودند. اين كارتها به كارت آزادگي يا اسارت معروف شد.
بعد از ده سال، دوباره روزنامه اطلاعات و كيهان را ديدم. از تبادل اسرا نوشته بودند. شعر زيبايي در يكي از روزنامهها خواندم كه مرا منقلب كرد. بياختيار گريه كردم؛ گريهاي كه فكر ميكنم نتيجهي بيداري عالم عاطفههايم بود. "سالها نگاه ما به جاده بود. خوش آمدي به آغوش وطن"! عبارتي كه مجري راديو بيان داشت؛ سپس اعلام داشت كه هزار نفر ديگر امروز به وطن بازگشتند. ساعتي ديگر آنها هم به ما پيوستند. بچهها گروه سرودي تشكيل دادند و چند سرود اجرا نمودند.
امشب شب جدايي بود و فردا صبح، اسرا هر يك راهي شهر و ديار خود ميشدند. عجيب بود كه اسرا ميل به جدايي نداشتند. در اين دو روز قرنطينه متوجه شدم كسي اشتياق وافري براي رفتن نداشت؛ ولي اين خانوادهي بزرگ بايد در سراسر ايران اسلامي منتشر ميشد. عدهاي همديگر را در آغوش ميگرفتند. عدهاي دور هم جمع شده بودند و از آخرين لحظات سود ميبردند. در چشمان عدهاي هراس و بيم عجيبي ديده ميشد. ترس از آينده، ترس از آزادي يا دوران بعد از آزادي. يكي آلبوم عكسهايش را بيرون آورده بود و تصوير زن و فرزندان و پدر و مادرش را نظاره ميكرد، شايد ميترسيد كه وقتي با آنان روبهرو شود آنها را نشناسد.
پدر و مادر پير شدهاند، فرزندان بزرگ شدهاند، آيا مرا كه ده سال از آنان دور بودهام را به عنوان پدر ميپذيرند؟ يا وجود من در خانه همچون وجود ميهماني سرزده است كه بالاخره بايد برود؟ آنها از كودكي هر چه به ياد دارند از مادرشان است و فقط تصويري بر سر طاقچه يا ديوار را به عنوان پدر ميشناختهاند و با وجود سختيهاي فراوان، مادر بار سنگين معيشت زندگي را بر دوش گرفته است. او فرماندهي مطلق خانواده بوده و كودكانش با امر و نهي مادر بار آمدهاند؛ اما اينك تصوير بر سر طاقچه يا ديوار جان گرفته است، وقتي او به خانوادهاش بپيوندد چه ميشود؟ آيا ميپذيرند كه از اين به بعد او حرف آخر را در خانواده بزند. براي تأمين هزينهي زندگي چه بايد كند؟ بيست هزار تومان پول به او دادهاند، خوب چند روزي را ميشود سر كرد، بعدآ چه؟ او كه شغلي ندارد. كشاورز بود و با يورش عراق زمينهايش تبديل به جبههي نبرد شده.
اي كاش در اين بحران سخت آزادي، مشاوري، دكتري و روانپزشكي يا هركس كه اطلاعي در اين خصوص داشت معين ميشد تا روحيهي ما را براي برخورد با دنياي بعد از اسارت آماده سازد؛ اما افسوس كه به جز اسرا كسي به فكر اين حرفها نيست! تازه روحاني عاليقدري كه در اين مدت دو بار برايمان سخنراني كرد غالب حرفهايش در محكوميت امريكاي جنايتكار بود و برشمردن ظلمهاي رژيم بعث كه ما خود اولي را در عمل ثابت نموده و دومي را با تمام جان احساس كرده بوديم.
ديگري فكر ميكرد: در طول جنگ، شهر ما كه همه روزه در زير بمباران وحشيانه دشمن قرار داشت و مدتهاست كه نامهاي از خانوادهام به دستم نرسيده، آيا آنها هم اكنون زندهاند و منتظر آمدن من هستند؟ يا خداي ناكرده!
مسأله فرق ميكند. يكي از فاكتورهاي اميد دهنده در تحمل دوران اسارت اين بود كه اسير ميدانست كسي منتظر اوست و به هنگام بازگشت دستهايي در را به رويش ميگشايد. كودكي پدر گويان به آغوشش ميپرد و نگاه صميمانهاي او را نوازش ميدهد؛ اما زماني كه فكر كند ديگر كسي منتظرش نيست اگرچه در هنگام آزادي باشد اسير، سخت درهم ميشكند. چه بايد كرد؟ نميدانم.
ديگري به نامزد سابقش فكر ميكرد. قرار بود با هم ازدواج كنند كه مسأله اعزام و حمله پيشآمد و او اسير شد. چند سال بعد نامهاي از مادرش به دستش رسيد كه فسخ نامزدي را اعلام كرده بود و گفته بود دخترشان ميخواهد ازدواج كند. حق داشت. اين حق مسلم هر زن است و يقين داشت با ثروت فراوان كه پدر نامزدش داشت خواستگاران فراواني پيدا خواهد كرد؛ ولي وقتي از زبان دوستانش ميشنيد كه غالب نامزدها و همسران همچنان صبورانه به انتظار شوهران دربند خود نشستهاند غصهاي ناشناس دلش را چنگ ميزد و به فكر فرو ميساخت و هزاران "چرا" چون نيشتري بر جانش زخم ميزد.
به هر حال، شب گذشت و صبح زود بعد از نماز، نوبت وداع بود. براي اينكه جمعيت مانع حركت اتوبوسهاي آزادگان نگردد، زمان حركت صبح زود مقرر شده بود. خداحافظي از دوستان واقعآ سخت بود. بعد از سالها شب و روز در كنار هم بودن، با هم شلاق خوردن و صبر كردن اينك گاه جدايي فرا رسيده است. بازار نوشتن آدرس داغ بود. از يكديگر آدرس ميگرفتند كه با هم تماس داشته باشند، بيخبر از اينكه مشكلات زندگي آن قدر فراوان هستند كه "از دوستان جاني آسان شود بريدن!" و ديدار آنان بايد به گردهمآييها و يا اتفاقات تصادفي موكول شود!
ماشينها آماده بودند. اصفهان، يزد، تهران، شيراز، اهواز، آذربايجان و كرمانشاه كه نزديكترين شهر مقصد من بود. هر اتوبوسي كه به راه ميافتاد نواي صلوات همه جا را فرا ميگرفت. من و همشهريهايم عجلهاي نداشتيم. همه رفتند و ما يازده نفر مانديم. ماشيني هم نبود. به سرعت براي ما يك دستگاه مينيبوس تهيه شد و قرنطينه را به مقصد شهر كرمانشاه ترك كرديم.
همه جا گل و عطر و عشق و محبت و لبخند بود كه از جانب مردم خونگرم ديارمان نثار راهمان ميشد. ساعت 9 صبح به كرمانشاه رسيديم. خيابانهاي اوليهي شهر را نشناختم. گفتند: بايد به طرف مسجد جامع و ديدار امام جمعه برويم. خيابانهاي اصلي مملو از دستهايي بود كه با گل و دستمال به هوا بلند شده بود و لبهايي كه از شوق فرياد ميزد و چشماني كه مشتاقانه از لابهلاي پنجرههاي غبار گرفتهي ماشينها به دنبال چهرهي آشناي گمشدهاش ميگشت.
عاقبت سفر به انتها رسيد ميرسد به گوش، خنده اميد
در لابهلاي جمعيت ناگهان فرياد بلند خواهرم را شنيدم كه گفت: "سيامك! سيامك جان ...!" و ديگر صدايي نشنيدم و با حركت ماشين چهرهاش در ميان هزاران چهرهي ذوق زده گم شد.
دستهايي مرا به خود ميخواند نقل و عطر و گلاب ميافشاند
چشمهاي پر از ترانهي وصل خيره بر چهرهي صبور ميماند
به مسجد جامع رسيديم. پياده شديم كه داخل شويم. نيروهاي سپاه به زحمت مردم را از ما دور ميكردند. چشمم ناگهان چهرهي آشنايي را ديد. برادر كوچكترم بود كه حالا مردي شده بود و تلاش ميكرد از حلقهي محافظان رد شود و خود را به من برساند. با اشارهي من، او را رها كردند. مرا در آغوش كشيد و گفت: "خدايا شكر كه از تنهايي به در آمدم!" اشك در چشمانم حلقه زد. از كلام بيپيرايهاش فهميدم كه ديگر برادرمان يا شهيد شده و يا مفقودالاثر است.
در جايگاه مسجد، ازدحام مردم، فوقالعاده بود. كودكي خردسال را ديدم كه شاخهي گلي در دست داشت. آن را محكم به زمين كوبيد و با پا به رويش رفت. انگار منتظر پدرش بود و او هنوز نيامده بود. هركس سؤال از گمشدهاش ميكرد.
هر عزيزي اسيري از خود را با شعف ميگرفت در آغوش
در ميان سرود و شاديها پيرمردي و كودكي خاموش
طفلك آمد گرفت دستم را گفت: داري خبر ز بابايم
او كه بودست هر شب و هر روز همدم اشك و سوز غمهايم
اين هم از سختترين لحظات اسارت بود. از اسيري از شهيدي از مفقودالاثري از تو نشان ميخواستند و تو جوابي نداشتي كه به آنها دهي.
گفتم اي طفل نازنين، پدرت همه تن سبز بود در غربت
بوي رزم و حماسه را ميداد شعر مردي سرود در غربت
اما جواب آن پيرمرد را چگونه دهم؟ چون ميدانم يگانه فرزندش با تير خصم مظلومانه به حجلهي شهادت رفت.
پير هم، با دو چشم اشكآلود پرسش از يادگار خون ميكرد
آه، لحظه، لحظهي تلخيست من ندارم نشاني از آن مرد
با پدر گفتمش دلاور تو جوشني از جهاد برتن داشت
رزم او در برابر دشمن خصم خود را به عجز واميداشت
لحظههاي تلخ اين پرسش و پاسخ بارها برايم تكرار شد و چه بسيار كه خجولانه سر به پايين ميانداختم و جوابي نداشتم كه بگويم.
سپس به منزل امام جمعه رفتيم و پس از اداي نماز ظهر، ناهار مهمان ايشان بوديم. اسرا بعد از ناهار تحويل خانوادهشان ميشدند؛ اما يكي مانده بود. او كسي را نداشت. پدر و مادر و بسياري از اقوام نزديكش در بمباران كشته شده بودند. خواستم با هم به منزل برويم؛ اما ناگهان عدهاي از بستگانش از راه رسيدند.
بالاخره ساعت از 3 بعد از ظهر گذشته بود كه به منزل رسيديم. گوسفند بيچارهاي جانش فداي رسيدن من شد. در طول مسير تصميم عجيبي گرفتم. با خود عهد كردم كه با ديدن پدر و مادر و ... هرگز گريه نكنم. خواستم خودم را امتحان كنم. آيا ميتوانم جلوي احساساتم را بگيرم؟ انگيزهي اين تصميم نميدانم چه بود! شايد اين طور راحتتر بودم.
ديدارها تازه شد و من آرام و تنها با لبخند و به استقبال ديگران ميرفتم. بسيار عادي گويي كه از مسافرت نزديكي آمده باشم. همسايگان و دوستان و آشنايان دسته دسته به ديدارم ميآمدند و آزادي را تبريك ميگفتند. بعدها شنيدم كه از اين برخوردهاي عادي من، مادر و خواهرانم دلگير شدهاند و گمان كرده بودند كه من دچار اختلال رواني شدهام و در اتاق بغل برايم گريه كردهاند!
با فروكش كردن ديد و بازديد تعريفها شروع شد. از جنگ از دربهدريها، از شهادت فلان و فلان ... از بمباران وحشيانهي دشمن. يكي از بستگان با لبخندي گفت: "خوش به حال شما! جايتان راحت بود. ميخورديد و ميخوابيديد؛ ولي ما بدبختها هر روز از ترس بمباران دشمن دربهدر بوديم"! ديگري گفت: "راست ميگويد. فقط چند ماه در زير چادر زندگي كرديم"! چه جوابي به او بگويم؟ آيا واقعآ ماجراهاي اسارت برايشان اين قدر نامفهوم است كه چنين قضاوتي ميكنند؟! چيزي نگفتم و با لبخندي پاسخش دادم.
در روزنامهها خواندم كه مجلس براي حمايت از آزادگان قوانين مهمي تصويب كرده است. اين،
قدم اول، اما مهمتر اجراي مفاد آن است. تشكيل كميتههاي مختلف پزشكي و روانپزشكي براي درمان و تضادهاي رفتاري ناشي از دوران آزادي امريست كه نبايد ناديده گرفته شود كه متأسفانه ناديده گرفته شد. در جايي مطالعه كرده بودم كه از اسراي جنگ ويتنام بعد از چهل سال مجددآ آزمايش روانپزشكي به عمل آورده شده و نتايج جالبي به دست آمد. بايد منتظر بود و دل به آينده سپرد. شايد بعد از چهل سال كسي هم يادي از ما بكند!
نيمه شب بود. تصميم گرفتم براي پيادهروي تنها به خيابان بروم. به راه افتادم و در ميداني سرسبز بر نيمكتي چوبي نشستم. آسمان زيبا بود. ستارگان نورافشاني ميكردند. چند نفس عميق كشيدم. هواي آزادي مرا به وجد آورد. چشمانم را بستم. اينك اسارت برايم به صورت كابوسي وحشتناك جلوه ميكرد. از تصور آن رنجها و آلام كه تحمل كرده بوديم و در سايهي توكل و تسليم و عمل به احكام اسلامي از آن امتحان، پيروز بيرون آمده بوديم. به اين نتيجه رسيدم كه آري ميتوان زندگي كرد. ميتوان با مبارزهاي بيامان با تاريكيها، به روشنايي روز، اميد بست و به ميهماني صبح رفت.
به راه افتادم با گامهايي مصمم اما سنگين، ميدانستم به كجا ميخواهم بروم. به ياد داستان اسارت افتادم؛ قصهاي كه پايان يافت اما كابوس آن ايام، مشكلات فزايندهي پيشرو، راههاي نامعلومي كه براي رسيدن به انتهايش ميبايست دوباره صبر و استقامت كرد و با ناباوريها و ناداوريها جنگيد، هنوز در مقابل راهم هست.
كسي دائم در گوشم زمزمه ميكند كه داستان اسارت تمام شد. قصهي شما هم همانند بسياري از حوادث پايان يافت و كم كم همه چيز فراموش خواهد شد؛ اما ميدانم كه اين قصه ناتمام مانده است.
بوق ممتد چند ماشين مرا به خود آورد. به ياد دوستانم افتادم. آه كه چقدر دلم برايشان تنگ شده است! آرام جلو رفتم و شبحم در لابهلاي كوچهي حوادث گم شد.
آزاده:سيامك عطايي
##سفر به كربلا
آذر ماه سال 68 بود كه زمزمه زيارت عتبات مقدسه پيچيد. هميشه بچهها در درون خود زمزمه ميكردند كه "خدايا ما اين همه دعا كرديم تا به زيارت كربلا نائل شويم و از نزديك آن گنبد ملكوتي و بارگاه مقدس را ببينيم، حال كه نزديك است به ايران برگرديم؛ ولي چرا توفيق زيارت امام حسين(ع) نصيبمان نشده است". عدهاي ميگفتند: "پس نتيجه آن همه دعاهاي ما چه شد"؟
يك روز سرگرد عراقي وارد اردوگاه شد و همه را جمع كرد و گفت: "به دستور رهبر ما تمام اسرا بايد به زيارت كربلا بروند. آماده باشيد كه هر گاه نوبت اردوگاه ما رسيد، شما را اعزام كنيم".
بسيار خوشحال شديم و با تمام وجود احساس ميكرديم كه دعاهايمان به اجابت رسيده است. براي رسيدن نوبت اردوگاهمان لحظهشماري ميكرديم، تا اينكه روز موعود فرا رسيد و چهارصدوپنجاه نفر اول اردوگاه را براي زيارت كربلا و نجف اشرف آماده كردند. گروه اول اعزام شد. اولين باري بود كه ميان دوستان و برادران اين چنين جدايي افتاده بود. جاي خالي آنها را احساس ميكرديم.
آن روز سپري شد و شب دير وقت بود كه بچهها برگشتند. همه مشتاق خبر بودند تا از كربلا و نجف بشنوند. حال و هواي ديگري بود. آن شب تا صبح كسي نخوابيد. زائران بوي عطر كربلا ميدادند. چند روزي بحث و گفتگوي ما از كربلا و نجف بود.
هفته بعد نوبت گروه دوم رسيد؛ يعني چهارصدوپنجاه نفر بعدي. من در گروه دوم بودم. روز قبل اسمهاي همهي ما را مشخص كردند تا آمادگي لازم را داشته باشيم. آن شبي كه قرار بود فرداي آن عازم بشويم حال معنوي عجيبي داشتيم. يكي دو ساعت قبل از نماز صبح بود كه ما را بيدار و از آسايشگاه خارج كردند تا آمادهي حركت شويم.
آن شب براي اولين بار آسمان پرستاره را ميديدم. چشم به آسمان دوخته بودم. در اين مدت هفت سال براي من تازگي داشت. به هر صورت غسل زيارت كرده و وضو گرفتيم. نزديك اذان صبح بود كه ما را به صف كردند تا سوار اتوبوسها شويم. صداي اذان صبح از مساجد شهر عنبر به گوش ما ميخورد.
از عراقيها درخواست كرديم تا اجازه دهند كه نماز بخوانيم. گفتند: "خير". نماز براي آنها اهميتي نداشت. تنها به فكر مأموريت خود بودند. هر چه اصرار كرديم نگذاشتند. درست روبهروي قبله ايستاده بوديم. بچهها گفتند: "چارهاي نيست، همان طور كه ايستادهايد نماز را بخوانيد". ما هم ايستاده نيت كرديم و شروع كرديم به خواندن نماز.
وسط ركعت اول بوديم كه عراقيها درحال نماز ما را به سمت جلو حركت دادند. جهت قبلهي ما عوض شد. ديگر به صورت ايستاده هم نتوانستيم نماز بخوانيم. باز عدهاي گفتند: "فعلا كه وضع اضطراري است در جهت خلاف قبله ميخوانيم، سپس آن را قضاء ميكنيم". مشغول كه شديم دوباره ما را حركت دادند. آن روز صبح صحنهي عجيبي بود. نهايتآ مجبور شديم در اتوبوس روي صندليها نماز بخوانيم بدون جهتيابي قبله.
اتوبوسها حركت كردند. در هر اتوبوس چند سرباز مسلح قرار داشت. يك خودرو مسلح به تيربار و يك تيم پزشكي هم همراه كاروان بود. نظاميان و نيروهاي اطلاعاتي ما را احاطه كرده بودند. به سمت نجف اشرف حركت كرديم؛ چون موقعيت جغرافيايي ما به شهر نجف نزديكتر بود. قبل از نجف ميبايست از شهر كوفه ميگذشتيم. ديدن رودخانهي فرات و مسجد و نخلستانها و شهر كوفه و گنبد منور حضرت مسلم بن عقيل حال و هوايي ديگر به ما داد. از شهر كوفه سريع عبور كرديم. همهي مردم در گوشه و كنار خيابان بودند، بعضيها اشك ميريختند.
ما در محاصرهي نيروهاي نظامي وارد صحن مطهر امام علي(ع) شديم و در اطراف صحن نشستيم. بعد از گرفتن وضو، دستهجمعي وارد بارگاه ملكوتي امام شديم. البته حرم مقدس را كاملا تخليه كرده و مردم بيرون از حرم بودند و در خيابان خارج از صحن ايستاده بودند. در حالي كه نشسته بوديم، تعداد زيادي از كبوترهاي حرم به پرواز درآمدند و بالاي سر ما گردشي كردند. همه نگاه ميكرديم. هنگامي هم كه ميخواستيم خارج شويم همين كار تكرار شد. شايد با رفتارشان به اسراي پيرو اميرالمؤمنين(ع) خوشآمد ميگفتند.
داخل حرم كه شديم همه در كنار ضريح مقدس پيشواي مؤمنان به راز و نياز مشغول شدند. هر
كس با مولا و امام خود درددل ميكرد، دعا ميخواند، نماز اقامه ميكرد و به نيابت از شهدا و دوستان و پدر و مادر زيارت ميكرد.
فرصت اندك ما به پايان رسيد. بايد خداحافظي ميكرديم. بعد از ساعتي كه از اقامت ما در حرم مطهر گذشت، از آنجا به طرف كربلا سفر ما ادامه ياقت. چند دقيقهاي به ساعت 12 باقي مانده بود كه گنبد طلايي امام از دور نمايان شد. ديدن گنبد سيد الشهدا همراه سرازير شدن اشكها هماهنگ شد و زمزمهي زيارت عاشورا.
نزديك صحن مطهر رسيديم. همهي مردم اطراف خيابان جمع شده بودند و به ما نگاه ميكردند و با زبان بيزباني ميخواستند چيزهايي را به ما بگويند؛ ولي قادر نبودند. با تواضع و احترام داخل شديم و در كنار ضريح امام حسين(ع) قرار گرفتيم. زمزمهي ذكر صلوات بلند شد.
عراقيها يكي از خادمان حرم را آوردند و گفتند: "ايشان براي شما زيارت ميخواند". خادم حرم شروع كرد به خواندن زيارت و همه بچهها با او زمزمه كردند. دوست داشتيم هر چه زودتر زيارتنامه به پايان برسد تا به ضريح امام شيعيان برسيم. بعد از پايان زيارت نامه چند دعا كرد و همه با صداي بلند آمين گفتيم. در آخر دعا ناگهان گفت: "خدايا رهبر ما صدام حسين را در پناه خود حفظ بفرما"! ناگهان سكوتي مطلق بر فضاي آنجا حاكم شد. صداي آمين كسي شنيده نشد. عراقيها از اين حركت ما عصباني شدند و فوري ما را به طرف ضريح حركت دادند. هر كس گوشهاي از ضريح را گرفته بود و با امام خود درددل ميكرد.
صداي اذان ظهر بلند شد. نماز ظهر را در حرم مطهر ابا عبدالله خوانديم. بعد از نماز دوباره اطراف مرقد مطهر امام(ع) جمع شديم. زمزمه عارفانه بچهها كنار مولا و سالار شهيدان حالت خاصي ايجاد كرده بود، به طوري كه خود عراقيها و خادمان حرم تحت تأثير قرار گرفته بودند. بچهها محكم به ضريح چسبيده بودند و آن را رها نميكردند.
وقتي از ضريح جدا شدم، ديدم كه يكي از نگهبانان عراقي اشاره ميكند كه "مذبح الحسين(ع)". خدايا منظور او چيست؟ متوجه شدم كه ميگويد: "آنجا قتلگاه امام است". به طرف قتلگاه حركت كردم. يكي دو پله به طرف پايين ميخورد. چند متري مساحت بيشتر نداشت. پايين رفتم. در محل شهادت امام سنگي سرخ از مرمر قرار داده بودند. خدايا من كجا هستم؟
در حال و هواي معنوي خود بودم كه بچهها داخل شدند. گريهها شروع شد. همه كف قتلگاه افتاده بودند و گريه ميكردند. هر چه عراقيها اصرار ميكردند كه خارج شويم كسي توجهي نميكرد. آنها يكي از نگهبانان را فرستادند تا ما را بيرون بياورد. وقتي نگهبان داخل قتلگاه شد و آن شور و حال بچهها را ديد اشكهايش سرازير شد و شروع كرد به گريه كردن؛ سپس با اشاره به بچهها گفت: "خارج شويد"! و بچهها با باري از غم و اندوه، بدون اينكه از آنجا دل بكنند آهسته آهسته بيرون رفتند.
همه در صحن مقدس به صف ايستاديم تا به طرف حرم مطهر قمر بنيهاشم حركت نماييم؛ چون فاصلهي بينالحرمين كم بود مجبور شدند كه ما را پياده ببرند. در اين فاصله مردم كنار خيابان ايستاده بودند و به ما نگاه ميكردند. فاصله ميان دو حرم را با ذكر صلوات طي كرديم و در حرم مطهر اباالفضل العباس(ع) دعا و زيارت و نماز را خوانديم.
ناهار ميهمان آن بزرگوار بوديم. ما را به سالن غذاخوري دعوت كردند. براي اولين بار بود كه بعد از هفت سال يك ناهار اين چنيني ميخورديم.
بعد از صرف غذا هنگام خداحافظي فرا رسيد. بچهها براي تبرك حاشيه پتوهاي خود را بيرون آورده تميز كرده بودند، تا بعد از زيارتِ هر كدام از امامان، آنها را تبرك كنند و براي سوغاتي با خود به ايران بياورند. بعد از زيارت، شهر كربلا را ترك كرديم و به طرف بغداد رهسپار شديم. از دور دو امام بزرگوار كاظمين، يعني امام موسي كاظم(ع) و امام جواد(ع) را زيارت نموديم؛ سپس از آنجا به طرف شهر عنبر حركت كرديم.
شب دير هنگام بود كه به اردوگاه رسيديم. همه بچهها مشتاقانه منتظر ما بودند. گويا چندين سال بود كه از يكديگر جدا شده بوديم. هفته ديگر قرار بود گروه بعدي اعزام شود. اين چنين همه ما به زيارت عتبات عاليات رفتيم.
## نهضت سوادآموزي
با كتابهايي كه صليب سرخ آورده بود، عدهاي كه سواد نداشتند، با همكاري برادران باسواد، شروع كردند به آموختن.
حسادت عراقيها بيشتر از آن بود كه بتوانند باسواد شدن آزادههاي فاقد سواد را تحمل كنند. يك روز ريختند و همهي كتابها را جمع كردند. ما اين موضوع را به افراد صليب سرخ گفتيم و آنها باز براي ما كتاب آوردند.
تعجب عراقيها از اينكه اسراي ايراني، زندان را مدرسه كردهاند حيرتآور بود.
به بهداري اردوگاه كه ميرفتي، براي هر دردي فقط يك نوع دارو داشت به دوستم كه اسهال گرفته بود، همان دارويي را دادند كه به من تجويز كرده بودند؛ به درد كليهام.
اعتراض كردم، دكتر دارو را قاپيد و گفت: "اگر نميخواهي ديگر اينجا نيا! اين داروي درد توست، چه خوبت بكند و چه نه!"
آزاده: لطيف عسگري ـ اروميه
## ورود به خاك وطن بعد از 115 ماه اسارت
هواپيماي كشورمان كه ما را از فرودگاه بغداد سوار كرد ساعت 7 و 15 دقيقه بعد از ظهر روز 3/6/69 در فرودگاه مهرآباد به زمين نشست ،جمعيت زيادي انتظار ميكشيدند و بعد از پياده شدن ما از هواپيما استقبال شروع شد و ما را به سالني كه از قبل آماده شده بود هدايت كردند. در سالن، پذيرائي شديم. به ما گفته شد كه بايد به پادگان لويزان برويم . ساعت 1 شب سوار چند دستگاه اتوبوس شديم، استقبال مردم مومن و مهربان ايراني به حدي زياد بود كه قابل توصيف نيست، در طول مسير حركت به سمت لويزان كه بر سر هر چهارراهي كه اتوبوسها توقف ميكردند، مردم كه اسير و يا مفقودالاثري داشتند به ماشينها نزديك ميشدند و ضمن خوش آمدگويي مرتبآ نام گمشدهي خود را تكرار ميكردند.
در آن شب، حتي خيابانهاي تهران هم با زبان بيزباني به ما خوشآمد ميگفتند در حالي كه ما، خود را سزاوار اين همه محبت و مهرباني و لطف نميدانستيم. ساعتي بعد به جلوي پادگان لويزان رسيديم در آنجا عدهي زيادي از مردم كه جمع شده بودند به سمت اتوبوسها حركت كردند و هر كس به دنبال آزادهي خودش بود. وقتي داخل پادگان رفتيم محل استراحت ما قبلا پيشبيني شده بود سه شبانهروز ميبايست در اين پادگان باشيم، امكانات خيلي عالي در نظر گرفته شده بود ولي به علت خوشحالي و حالت خاصي كه هر كدام از ما داشتيم نميتوانستيم آن طور كه بايد و شايد از اين امكانات استفاده كنيم.
آزاده: نور احمد بجدي گزيك
منبع : خبرگزاري فارس
## حركت از اردوگاه
براي اولين بار، منظره بيروني اردوگاه را ميديدم؛ همچون قلعهاي در وسط بيابان بود. بسياري از دوستان و بستگان ما در اردوگاههاي ديگر بودند كه چند كيلومتر با هم فاصله نداشتيم؛ اما سالها همديگر را نديده بوديم. تابستان معتدل موصل، سرسبز به نظر ميرسيد. علفهاي وحشي، گلهاي سفيد و زرد كه بسياري از آنها زير چكمهي سربازان له شده بود، به اسرا "سفر به خير" ميگفتند. بر پشت اتوبوس جلويي ما نوشته بود: "و هذا من فضل ربي". نميدانم منظورش داشتن اتوبوس بود يا فضيلت جابهجايي اسرا! سرباز خميازه ميكشيد. به او گفتم: "خستهاي"؟ گفت: "خسته! جانم به لب رسيده، هلاكم ..."!
اتوبوسها به راه افتادند؛ اما اين بار نه پردهها را كشيدند و نه بر چشمانمان چشم بند زدند. قدري جلوتر زني عرب روي خاك نشسته بود و در حالي كه بچهاش را شير ميداد به اتوبوسها زل زده بود. گلهاي گوسفند و بز از چرا برميگشتند. مردي روي سقف خانهاش، سه زن كه يكي از آنها از شادي به هوا ميپريد و چوپاني از دور دست، همگي برايمان دست تكان ميدادند. در ده بعدي، ماشين از كار افتاد. داغ كرده بود. دنبال آب ميگشتند. آب نبود! چند مرغ و خروس، دستهاي غاز و گلهاي بزرگ در اطراف ديده ميشد. مردي داشت خرمن ميكوبيد. مناظري كه درست ده سال بود به چشم اسيران نيامده بود.
مردم به استقبال ما آمدند. دختر بسيار كوچكي كنار ديوار ايستاده بود. او را به دوستم نشان دادم. گفتم: "چگونه راه ميرود"؟ گفت: "اگر راه برود ميشكند"! تقصيري نداشتيم. سالها بچهاي نديده بوديم و جلوي چشم ما فقط اسيران بودند و عراقيها. ماشين راه افتاد. بر روي يكي از تابلوهاي كنار جاده به عربي نوشته بود: "â12 كيلومتر به طرف زاخو ـ 12 كيلومتر به طرف موصل" و طرف ديگر "مرحبآ بكم في مدينه سياحيه سري وش".
دوربين تلويزيون عراق، از حركت قافله اسرا تصوير ميگرفت. به جاده اصلي وارد شديم. مردم در لباس كردي برايمان دست تكان ميدادند. چند ماشين پليس آژير كشان به اسكورت ما پرداختند. زنها غالبآ با حجاب بودند و برخي نيز بيحجاب.
نزديك شهر، جمعيت زيادي در اطراف خيابان ايستاده بودند و هلهله ميكشيدند. ما هم در پاسخ صلوات فرستاديم. اتوبوسي از ما سبقت گرفت، راننده داد كشيد كه: "هي، سبقت ممنوعه!" تيرك بلند مخابرات و راديو و تلويزيون در سمت راست جاده به چشم ميخورد. كودكي شادمانه ميرقصيد. مناظر اطراف، كم كم ما را به وجد ميآورد؛ اما هنوز در درون خودم احساسي نسبت به آزادي نداشتم. آن قدر آماده بودم كه اگر به اردوگاه باز ميگشتيم روحيهام خرد نميشد. بقيه هم شايد چنين وضعي داشتند. به مركز شهر نزديك ميشديم. مسجد يا امام زادهاي با گنبد و چراغي سبز و منارهاي سنگي به چشم ميخورد. شايد قبر حضرت يونس 7 بود. همه جا مردم از خانهها بيرون آمده بودند و دست تكان ميدادند. مسجد ديگري ديدم. مدرن به نظر ميرسيد؛ اما چراغهايش همه خاموش بود.
كم كم باورم ميشد كه راست است. غير از اردوگاهها دنياي ديگري هم هست؛ زيرا در اسارت همه چيز را از ياد برده بوديم و چون "پري غمگيني زندگيمان در نيلبكي چوبين خلاصه ميشد". از رودخانهي دجله گذشتيم. چه زيباست غروب اسارت را ديدن، آن هم بر لب دجله. پيرمردي با شورت و زيرپيراهن در آب شنا ميكرد.
دندانم درد گرفته بود. به علت فشار عصبي شايد احساس دندان درد ميكردم. تقدير اين بود كه اين لحظات شيرين را با درد قرين ببينم. در جاهاي پرجمعيت، بچهها صلوات ميفرستادند. پسركي در كنار اتوبوس ميدويد و بلند سوت ميكشيد. راننده چند فحش آبدار عربي نثارش كرد!
ساعت 6/6 صبح روز شنبه 27/5/69 نيمي از قرص خورشيد از افق سرزده بود و بر چهرههاي خسته و منور اسرا پرتو افشاني ميكرد. ماشينها با صداي محزوني يكي پس از ديگري به راه افتادند. بچهها صلوات ميفرستادند. كسي با دست به سمتي اشاره كرد. آنجا كاظميه بود و ضريح مطهر امام كاظم 7 از دور نمودار بود. بچهها سلام دادند. به سمت شرق درست به سوي خورشيد پيش ميرفتيم. به سوي نور و روشنايي و از تاريكي ميگريختيم. از پلي بر روي رودخانه فرات گذشتيم. يكي گفت: "تشنهي آب فراتم اي اجل مهلت بده"! در كنار آن تابلويي نصب شده بود: "خطر سقوط در آب"! ناخودآگاه دلم لرزيد. نكند بعد از اين همه سالها! ... لبخندي زدم.
اطراف شهر را نخلستان احاطه كرده بود. چند ماشين پليس شهري آژير كشان ما را اسكورت ميكردند. صداي آژير مرا به ياد لحظات اول اسارت انداخت كه در همين خيابانها بر پشت ايفا ما را ميگرداندند و مردم برايمان شكلك در ميآوردند. اتومبيلهاي پليس، راه را بر ديگر وسايل نقليه ميبستند تا ما بيتوقف عبور كنيم. ساعت 45/6 دقيقه است. خورشيد در سمت راست ماست و سبد سبد نور بر دشتها ميريزد. چهرهها آرام است؛ ولي مسلمآ در درون هركس غوغاييست.
از اين آرامش ظاهري متعجب شدهام. عراقيها هم متعجب بودند. يكي از سربازان ميگفت: "شما داريد به وطنتان برميگرديد. دست بزنيد، آواز بخوانيد و خوشحالي كنيد!" اما كسي اهل اين حرفها نبود. نميدانم معناي آزادي را واقعآ نميفهميديم يا عواطف و احساسات ما، آن عواطفي كه باعث احساس شادي و خوشحالي ميشوند در وجود ما مرده بود يا همه چيز را در عالم رؤيا ميديديم. به ياد سخني از نهجالبلاغه افتادم: "آن كس كه خدا در نظرش بزرگ جلوهگر شد ما سواي او در پيش او كوچك و ناچيز ميشود". خود كه به اين مرحله نرسيده بودم؛ اما چهرهي با صلابت ديگر ياران، اين جواب را قانع كنندهتر ميساخت.
تابلوي "بعقوبه â5 كيلومتر" را ديدم. در همه جا تصوير رئيسجمهور عراق ديده ميشد. به ياد سخن يك خبرنگار فرانسوي افتادم كه ميگفت: "عراق آلبومي است از تصاوير مختلف او ..." ساعت 15/7 دقيقه به دوراهي بعقوبه رسيديم و جادهي بعقوبه را ترك كرديم. سرباز عراقي گفت: "نگران نباشيد، مستقيم به مرز ميرويم".
از كنار چند روستا گذشتيم. معلوم بود كه به مرز كم كم نزديك ميشويم. نسيم ايران، آميخته با هواي عراق، به مشاممان ميرسيد. جلوتر، همهجا بيابان بود. رنگ و بوي جبهه را ميداد. نميدانستم چه بايد كرد. بياختيار گفتم: "خدايا كمكم كن!" ساعت 24/8 دقيقه به خانقين رسيديم. تعدادي از مردم با كف زدن ما را استقبال كردند. ما هم صلوات فرستاديم. آنها هم به ناچار همراهي كردند. مادري آرام اشك ميريخت. جاي شني تانكها، سنگرهاي خالي و تاريك يا درهم شكسته، ساختمانهايي كه جاي خمپاره و گلوله در آن ديده ميشد، ديوارهاي فرو ريخته، زمينهاي سوخته، حكايت از روزگار جنگ ميكرد. چند كيلومتر بالاتر تعداد زيادي اتوبوس منتظر بودند. منتظر اسراي عراقي و در كنار آنان چادرهاي زيادي تازه نصب شده بود.
تابلوي منظريه را ديدم. ماشينها توقف كردند. فهميدم اينجا محل تبادل است. هر كس چيزي ميگفت. ساعت 15/9 دقيقه صبح است. هوا بسيار گرم و عطشآور بود. نمايندگان صليبسرخ هم آنجا بودند. در خودم احساس فوقالعادهاي نداشتم. نميدانم چرا؟ آيا عواطف و احساساتم بتدريج كمرنگ شده است؟ به هر صورت از چند نفر ديگر هم كه سؤال كردم پاسخ مشابهي دادند. آنها هم احساس خاصي نداشتند. فكر ميكنم آن زمان همه چيز براي ما به صورت رؤيايي و خواب ميماند؛ يعني باور نكرده بوديم كه آزاديم. شايد اين واقعه را با خوابهاي مكرري كه در طول اسارت ميديديم يكسان ميشمرديم و گمان ميكرديم لحظاتي ديگر با صداي شلاق زندانبان همه چيز درهم ميشكند و محو و نابود ميگردد و از خواب بيدار ميشويم؛ لذا به آن دل نميبستيم.
همگي از اتوبوس پياده شديم و در چادرها به استراحت پرداختيم. چند تانكر آب آوردند و يك
كاميون يخ؛ آب آلوده را با يخ سرد كردند؛ اما ليواني براي آشاميدن نبود. دستشويي هم نبود. معلوم نيست تبادل كي صورت ميگيرد. سؤال كردم. گفتند: "بايد صبر كنيد تا اسراي عراقي هم به اينجا بيايند". نمايندگان صليبسرخ يك يك بچهها را صدا ميزدند و كارتهاي اسارت را ميگرفتند و جلوي نام آنان علامت ميزدند. هوا بسيار گرم و طاقتفرسا بود. سر و روي همه به خاك آلوده شده بود؛ اما از تبادل خبري نبود. عدهاي زير چادرها ولو شده و به خواب رفتند، شايد خواب ميديدند كه مبادله انجام نميشود!
ساعت 3/12 دقيقه ظهر است. گرسنه و خسته هنوز چشم انتظاريم. تعداد زيادي هندوانه آوردند. داغ بود؛ اما از هيچي بهتر! اذان ظهر نزديك است؛ اما از مبادله خبري نيست. هر كس ظرف يا قوطي آب برداشته و سرگرم وضو گرفتن است. مهر نماز نيست. بر روي تكه سنگها نماز ميخوانيم. به صورت جماعت، در زير چند چادر، آخرين نماز جماعت اسرا در عراق برپا شد. اسارت را با نماز شروع كرديم و با نماز جماعت، اسارت پايان مييابد. سربازان عراقي به نظاره ايستاده بودند و يك افسر بعثي مثل مار به خود ميپيچيد و با چوبدستياش به ران خود ميزد.
ساعت 1 بعد از ظهر قدري غذا آوردند. چند لقمه با دست خورديم. اعصاب همگي خرد شده بود. گرما، تشنگي و گرسنگي، نبود دستشويي و انتظاري نامعلوم همه را كلافه كرده بود. يك جيپ عراقي از راه رسيد و به فرمانده عراقي گزارش داد. همه به جنبوجوش افتادند. معلوم بود خبري شده. بالاخره انتظار به سر رسيد و بعد، از راه رسيدند اتوبوسهايي كه آرم زيباي جمهوري اسلامي و عكس امام راحل آن را منور ساخته بود.
يك گروه متشكل از زن و مرد نوازنده و رقاص عراقي در سمت چپ جاده منتهي به كمپ، به استقبال ماشينها رفتند و به آوازخواني و رقص مشغول شدند. با عدهاي به آن سمت رفتيم و با صلوات و شعار "مرگ بر امريكا" بساط آنها را برهم زديم. اسراي ديگر هم به ما ملحق شدند. فيلمبرداران و خبرنگاران ايراني كه به اين سمت آمده بودند مشغول شكار تصاويري ناب شدند. فرياد مرگ بر امريكا، مرگ بر اسرائيل و نواي عطرآگين صلوات باعث شد كه مطربان عراقي سازها را غلاف كنند! يكي گفت: سپاه هشتم عراق (كنايه از ادارهي تبليغات آنها) هم امروز شكست خورد!
عراقيها پياده شدند و پيشاپيش آنان تني چند از فرماندهان نظامي با قامتي استوار و چهرهاي روشن حركت ميكردند. احساس كردم كه تبادل، راست است و بهار راستين آزادي را باور كردم. چهرهي نوراني رزمندگان ايراني در مقايسه با صورت سياه و افسردهي عراقيها حكايت از حقايق معنوي جنگ ميكرد. آنها با چشماني مملو از اشك به جانب ما آمدند و تني چند را در آغوش گرفتند. اتوبوسها خالي شدند. به اشارهي عراقيها و به ترتيب شمارههاي اسارت به طرف اتوبوسها به راه افتاديم. در اين فاصله، خبرنگاران صدا و سيما با اسرا مصاحبهي كوتاهي انجام ميدادند.
از من سؤال كرد: "شما در اين لحظه كه به آغوش وطن باز ميگرديد چه احساسي داريد؟" ميتوانستم يك سبد الفاظ دلفريب و بيننده پسند تحويلش دهم؛ اما راستش را گفتم. پاسخ دادم: "هيچ احساسي ندارم". گفت: "حتي ذرهاي احساس نداري؟" گفتم: "چرا، احساس ميكنم قطرهاي هستم كه به درياي ملت ايران دوباره ميپيوندم ..." راضي شد و رفت سراغ نفر بعدي. فكر ميكنم اين گفتگو پخش نشد؛ اما دو سال بعد از طريق انتشارات سروش فيلم آن را از آرشيو مركز كرمانشاه خريداري كردم.
به هر نفر يك جلد قرآن هديه شد. با تكميل شدن اتوبوسها و امضاي ليست صليبسرخ توسط نمايندگان جمهوري اسلامي اسرا عملا تحويل ايران شدند. اينك واقعآ آزاد بوديم و اسارت پايان يافته بود؛ اما هنوز در خاك عراق بوديم. ماشينها به راه افتادند. لحظاتي بعد به جبهه رسيديم. مشهد عاشقان و لالهزار طاهر شهيدان. در هر سو آثار جنگ هويدا بود.
وارد خاك مقدس ايران شديم؛ اما بخشهاي زيادي از غرب هنوز در اشغال عراقيها بود و ميبايست چند روز آينده عقبنشيني كنند. از بخش مرزي خسروي فقط چند تيرآهن كج و معوج باقي مانده بود. نخلهاي بيسر و خشك همچون تيرهاي برق در هر طرف ديده ميشد. يك جاده كه اطرافش مملو از خانههاي خراب بود و انتهايش مسجدي مخروبه قرار داشت، معنايش "قصرشيرين بود". از آن شهر باستاني زيبا، شهر الوند، قصرخسرو و شيرين و يادمان دوران ساساني، از آن باغهاي ليموي شيرين و نخلستانهاي درهم، چيزي جز اين جاده باقي نمانده بود.
همه جا سنگر بندي شده و سيم خاردار كشيده بودند. جادهاي به مقر "قوات قاسم" عراق منتهي ميشد. نيروهاي عراقي در حال جمعوجور كردن وسايل خود و خالي كردن سنگرها بودند. از مقر "قوات عزيز" هم گذشتيم و به آخرين ايستگاه رسيديم. عراقيها جادهي بسته را باز كردند. اتوبوسها گذشتند و اسارت هم پايان يافت و به نقطهي انتهايي رسيديم. ساعت â3/14 دقيقه بود. اتوبوسها توقف كردند. تني چند از مسؤولان كشور و چند تن از روحانيون برجسته و يكي از معلولين با پاي قطع شده به استقبال آمده بودند.
عدهاي بر خاك مقدس وطن بوسه ميزدند و گريه و اشك امان از همه بريده بود. در پيشاپيش كاروان آزادگان پرچم آبي رنگ منقش به كلمهي لاالهالاالله نصب شد. تابلويي در بين راه خودنمايي ميكرد. بغض در گلويم شكست "آزاده آزاد شد ـ روح امام شاد شد". پلاكارد ديگري نوشته بود: "بازگشت صابران عزيز به ميهن اسلامي مبارك باد".
به شهر مقاوم سرپل ذهاب نزديك ميشديم. نقل و شيريني، گل و گلاب بر سر و رويمان ميريختند. بوي عود و اسفند همه را مست كرده بود. در جلوي فشار جمعيت كاروان به تأني جلو ميرفت. مردم از در و ديوار اتوبوسها بالا ميرفتند. دست، سر، گردن و هر جا كه ميسر بود ميبوسيدند. اكثرآ خبر از آزادهي خود ميخواستند. دختر از پدر، پسر از برادر و مادر از فرزند مفقود خود سؤال ميكرد. اگر ميدانستم پاسخ ميدادم و اگر نه، ميگفتم همه ميآيند. نگران نباشيد. ميدانستم كه حرفم راست نيست. خيليها مفقود هستند و شايد هيچ گاه از آنان خبري نيايد؛ اما مگر ميشد پاسخي ديگر داد.
فاصلهي شهر سرپل ذهاب با پادگان شهيد رجايي اسلامآباد غرب پر از مردم بود. مردم در هر روستا و هر بخش در سر جاده جمع شده بودند. "آزادگان جاي شما در قلب ملت است". در نزديكيهاي پادگان شهيد رجايي اسلامآباد اين پلاكارد به چشم ميخورد.
چند نماينده هلالاحمر ضمن پر كردن فرمهايي به ما گفتند كه در اين پادگان قرنطينه ميشويد. اتوبوسها وارد مدخل پادگان شدند. بلندگويي سرود زيباي "اندك اندك جمع ياران ميرسند" را پخش ميكرد. شور و شعف بيسابقهاي در وجودم برپا شده بود. لحظهاي ميخواستم پرواز كنم و لحظهاي ديگر گمان ميكردم كه اين رؤيايي شيرين بيش نيست و الاَن است كه درهم شكسته و محو گردد. هوا رو به تاريكي ميگذاشت و غروب خورشيد طلوعي براي دنياي آزاد ما شد. نماز مغرب و عشا را به جماعت و با شور و حالي زايدالوصف به جا آورديم. دعاي فرج را چه زيبا سر داديم؛ سپس در سجدهاي طولاني خداوند را شكر كردم.
پساز صرف شام، استراحت مختصري كرديم؛ سپس فرمهايي براي تكميل در اختيار ما گذاشتند، كه نام و مشخصات و بعضيها اطلاعات ديگر را بايد در آن درج ميكرديم. در آخرين بند آمده بود: "كساني را كه براي عراقيها جاسوسي ميكردند اگر ميشناسيد نام ببريد"! لحظهاي به فكر فرو رفتم، حادثههاي اسارت و وقايع غمبار آن را ورق زدم. دهها نام به ذهنم خطور كرد ولي سختي آن لحظات تاريك اسامي را از ديدهام محو ميكرد. بالاخره در پاسخ نوشتم: "قال علي :7 ما كل مفتون يعاتب. هر به فتنه افتادهاي سزاوار مؤاخذه و سرزنش نيست. نظام جمهوري اسلامي نظام رأفت و رحمت است. والسلام".
گمان ميكنم براي اهل خودش كفايت ميكرد. نيمههاي شب در آن هواي دلانگيز تابستان قدم ميزدم. راديوي ماشيني روشن بود. با اشتياق گوش فرا ميدادم. از كرامات ابو سعيد ابي الخير ميگفت و از اشعار عارفانهي او. چند دو بيتي قراءت كرد. لذاتي گنگ وجودم را گرفت. سرمست و گسيخته اشك از چشمانم جاري ساخت.
شب از نيمه گذشته بود كه خسته؛ اما با دلي فارغ در زير هواي آزاد به خواب رفتم. كابوسي عجيب به سراغم آمد. دوباره در اردوگاه بوديم. عراقيها كابل به دست مشغول تفتيش و جستجوي اثاثيهام بودند. ناگهان از لاي پتويم دفترچهاي يافتند. سرباز عراقي با لحن پيروزمندانه و با لحن تمسخربار آن را گشود. دفترچهي شعرم بود. شروع به خواندن كرد. شعري از حافظ را خواند:
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند واندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند
در عالم خواب احساس كردم كه پر گشودهام و پرواز ميكنم. از آزاد بودن خوشحالم؛ اما كسي در گوشم زمزمه ميكرد كه "فلاني! اين خواب است، تو هنوز اسيري، اسير"! ذهنم را متمركز ميكردم. باز هم واهمه داشتم كه چشم بگشايم. ناگهان صداي محكمي گفت: "آزادگان عزيز! نماز جماعت برگزار ميشود". دلم آرام گرفت. چشم گشودم و حلول فجر صادق را باور كردم.
بعد از صرف صبحانه، براي آزمايش، از ما مقداري خون گرفتند. خانوادهام از شبِ گذشته در پشت پادگان كه با ما فاصلهي زيادي داشت منتظر بودند. يكي از بستگان با استفاده از كارت صدا و سيما به داخل آمد. يك نان كيك و مقداري ميوه برايم آورد. به او گفتم: "بگوييد همه به خانه برگردند. خودم ميآيم". احتمال ميدادم كه بر اثر ازدحام مردم، خداي ناكرده، حادثهاي تلخ پيش بيايد و شيريني اين لحظات بزرگ را بر من مكدر نمايند.
به هر يك از ما يك سكه بهارآزادي، يك دست لباس و چكي به مبلغ بيست هزار تومان دادند. سكه را به او دادم تا به مادرم بدهد. ميدانستم قلبش آرام خواهد گرفت. بعد از رفتن او، كيك و ميوه را ميان دوستان بردم. هر كس تكهاي خورد. عدهاي با ولع خاصي تكه كيك را مزمزه ميكردند و ميخوردند.
ساعتي بعد، فردي روحاني براي ما سخنراني كرد. مطالب او تكراري بود؛ ولي آن را به خوبي ادا ميكرد. چند جانباز با ويلچر به ديدار ما آمدند. عدهاي دستها و پاهاي آنها را بوسه ميزدند. صحنهي جالبي بود. عصر همان روز، مأموران هلالاحمر كارتي سبز رنگ كه مشخصات هر اسير رويش نوشته شده بود بين اسرا تقسيم كردند. عكس را ديروز گرفته بودند و امروز قياقههاي تكيده و خندهدار اسرا را بر كارتها زده بودند. اين كارتها به كارت آزادگي يا اسارت معروف شد.
بعد از ده سال، دوباره روزنامه اطلاعات و كيهان را ديدم. از تبادل اسرا نوشته بودند. شعر زيبايي در يكي از روزنامهها خواندم كه مرا منقلب كرد. بياختيار گريه كردم؛ گريهاي كه فكر ميكنم نتيجهي بيداري عالم عاطفههايم بود. "سالها نگاه ما به جاده بود. خوش آمدي به آغوش وطن"! عبارتي كه مجري راديو بيان داشت؛ سپس اعلام داشت كه هزار نفر ديگر امروز به وطن بازگشتند. ساعتي ديگر آنها هم به ما پيوستند. بچهها گروه سرودي تشكيل دادند و چند سرود اجرا نمودند.
امشب شب جدايي بود و فردا صبح، اسرا هر يك راهي شهر و ديار خود ميشدند. عجيب بود كه اسرا ميل به جدايي نداشتند. در اين دو روز قرنطينه متوجه شدم كسي اشتياق وافري براي رفتن نداشت؛ ولي اين خانوادهي بزرگ بايد در سراسر ايران اسلامي منتشر ميشد. عدهاي همديگر را در آغوش ميگرفتند. عدهاي دور هم جمع شده بودند و از آخرين لحظات سود ميبردند. در چشمان عدهاي هراس و بيم عجيبي ديده ميشد. ترس از آينده، ترس از آزادي يا دوران بعد از آزادي. يكي آلبوم عكسهايش را بيرون آورده بود و تصوير زن و فرزندان و پدر و مادرش را نظاره ميكرد، شايد ميترسيد كه وقتي با آنان روبهرو شود آنها را نشناسد.
پدر و مادر پير شدهاند، فرزندان بزرگ شدهاند، آيا مرا كه ده سال از آنان دور بودهام را به عنوان پدر ميپذيرند؟ يا وجود من در خانه همچون وجود ميهماني سرزده است كه بالاخره بايد برود؟ آنها از كودكي هر چه به ياد دارند از مادرشان است و فقط تصويري بر سر طاقچه يا ديوار را به عنوان پدر ميشناختهاند و با وجود سختيهاي فراوان، مادر بار سنگين معيشت زندگي را بر دوش گرفته است. او فرماندهي مطلق خانواده بوده و كودكانش با امر و نهي مادر بار آمدهاند؛ اما اينك تصوير بر سر طاقچه يا ديوار جان گرفته است، وقتي او به خانوادهاش بپيوندد چه ميشود؟ آيا ميپذيرند كه از اين به بعد او حرف آخر را در خانواده بزند. براي تأمين هزينهي زندگي چه بايد كند؟ بيست هزار تومان پول به او دادهاند، خوب چند روزي را ميشود سر كرد، بعدآ چه؟ او كه شغلي ندارد. كشاورز بود و با يورش عراق زمينهايش تبديل به جبههي نبرد شده.
اي كاش در اين بحران سخت آزادي، مشاوري، دكتري و روانپزشكي يا هركس كه اطلاعي در اين خصوص داشت معين ميشد تا روحيهي ما را براي برخورد با دنياي بعد از اسارت آماده سازد؛ اما افسوس كه به جز اسرا كسي به فكر اين حرفها نيست! تازه روحاني عاليقدري كه در اين مدت دو بار برايمان سخنراني كرد غالب حرفهايش در محكوميت امريكاي جنايتكار بود و برشمردن ظلمهاي رژيم بعث كه ما خود اولي را در عمل ثابت نموده و دومي را با تمام جان احساس كرده بوديم.
ديگري فكر ميكرد: در طول جنگ، شهر ما كه همه روزه در زير بمباران وحشيانه دشمن قرار داشت و مدتهاست كه نامهاي از خانوادهام به دستم نرسيده، آيا آنها هم اكنون زندهاند و منتظر آمدن من هستند؟ يا خداي ناكرده!
مسأله فرق ميكند. يكي از فاكتورهاي اميد دهنده در تحمل دوران اسارت اين بود كه اسير ميدانست كسي منتظر اوست و به هنگام بازگشت دستهايي در را به رويش ميگشايد. كودكي پدر گويان به آغوشش ميپرد و نگاه صميمانهاي او را نوازش ميدهد؛ اما زماني كه فكر كند ديگر كسي منتظرش نيست اگرچه در هنگام آزادي باشد اسير، سخت درهم ميشكند. چه بايد كرد؟ نميدانم.
ديگري به نامزد سابقش فكر ميكرد. قرار بود با هم ازدواج كنند كه مسأله اعزام و حمله پيشآمد و او اسير شد. چند سال بعد نامهاي از مادرش به دستش رسيد كه فسخ نامزدي را اعلام كرده بود و گفته بود دخترشان ميخواهد ازدواج كند. حق داشت. اين حق مسلم هر زن است و يقين داشت با ثروت فراوان كه پدر نامزدش داشت خواستگاران فراواني پيدا خواهد كرد؛ ولي وقتي از زبان دوستانش ميشنيد كه غالب نامزدها و همسران همچنان صبورانه به انتظار شوهران دربند خود نشستهاند غصهاي ناشناس دلش را چنگ ميزد و به فكر فرو ميساخت و هزاران "چرا" چون نيشتري بر جانش زخم ميزد.
به هر حال، شب گذشت و صبح زود بعد از نماز، نوبت وداع بود. براي اينكه جمعيت مانع حركت اتوبوسهاي آزادگان نگردد، زمان حركت صبح زود مقرر شده بود. خداحافظي از دوستان واقعآ سخت بود. بعد از سالها شب و روز در كنار هم بودن، با هم شلاق خوردن و صبر كردن اينك گاه جدايي فرا رسيده است. بازار نوشتن آدرس داغ بود. از يكديگر آدرس ميگرفتند كه با هم تماس داشته باشند، بيخبر از اينكه مشكلات زندگي آن قدر فراوان هستند كه "از دوستان جاني آسان شود بريدن!" و ديدار آنان بايد به گردهمآييها و يا اتفاقات تصادفي موكول شود!
ماشينها آماده بودند. اصفهان، يزد، تهران، شيراز، اهواز، آذربايجان و كرمانشاه كه نزديكترين شهر مقصد من بود. هر اتوبوسي كه به راه ميافتاد نواي صلوات همه جا را فرا ميگرفت. من و همشهريهايم عجلهاي نداشتيم. همه رفتند و ما يازده نفر مانديم. ماشيني هم نبود. به سرعت براي ما يك دستگاه مينيبوس تهيه شد و قرنطينه را به مقصد شهر كرمانشاه ترك كرديم.
همه جا گل و عطر و عشق و محبت و لبخند بود كه از جانب مردم خونگرم ديارمان نثار راهمان ميشد. ساعت 9 صبح به كرمانشاه رسيديم. خيابانهاي اوليهي شهر را نشناختم. گفتند: بايد به طرف مسجد جامع و ديدار امام جمعه برويم. خيابانهاي اصلي مملو از دستهايي بود كه با گل و دستمال به هوا بلند شده بود و لبهايي كه از شوق فرياد ميزد و چشماني كه مشتاقانه از لابهلاي پنجرههاي غبار گرفتهي ماشينها به دنبال چهرهي آشناي گمشدهاش ميگشت.
عاقبت سفر به انتها رسيد ميرسد به گوش، خنده اميد
در لابهلاي جمعيت ناگهان فرياد بلند خواهرم را شنيدم كه گفت: "سيامك! سيامك جان ...!" و ديگر صدايي نشنيدم و با حركت ماشين چهرهاش در ميان هزاران چهرهي ذوق زده گم شد.
دستهايي مرا به خود ميخواند نقل و عطر و گلاب ميافشاند
چشمهاي پر از ترانهي وصل خيره بر چهرهي صبور ميماند
به مسجد جامع رسيديم. پياده شديم كه داخل شويم. نيروهاي سپاه به زحمت مردم را از ما دور ميكردند. چشمم ناگهان چهرهي آشنايي را ديد. برادر كوچكترم بود كه حالا مردي شده بود و تلاش ميكرد از حلقهي محافظان رد شود و خود را به من برساند. با اشارهي من، او را رها كردند. مرا در آغوش كشيد و گفت: "خدايا شكر كه از تنهايي به در آمدم!" اشك در چشمانم حلقه زد. از كلام بيپيرايهاش فهميدم كه ديگر برادرمان يا شهيد شده و يا مفقودالاثر است.
در جايگاه مسجد، ازدحام مردم، فوقالعاده بود. كودكي خردسال را ديدم كه شاخهي گلي در دست داشت. آن را محكم به زمين كوبيد و با پا به رويش رفت. انگار منتظر پدرش بود و او هنوز نيامده بود. هركس سؤال از گمشدهاش ميكرد.
هر عزيزي اسيري از خود را با شعف ميگرفت در آغوش
در ميان سرود و شاديها پيرمردي و كودكي خاموش
طفلك آمد گرفت دستم را گفت: داري خبر ز بابايم
او كه بودست هر شب و هر روز همدم اشك و سوز غمهايم
اين هم از سختترين لحظات اسارت بود. از اسيري از شهيدي از مفقودالاثري از تو نشان ميخواستند و تو جوابي نداشتي كه به آنها دهي.
گفتم اي طفل نازنين، پدرت همه تن سبز بود در غربت
بوي رزم و حماسه را ميداد شعر مردي سرود در غربت
اما جواب آن پيرمرد را چگونه دهم؟ چون ميدانم يگانه فرزندش با تير خصم مظلومانه به حجلهي شهادت رفت.
پير هم، با دو چشم اشكآلود پرسش از يادگار خون ميكرد
آه، لحظه، لحظهي تلخيست من ندارم نشاني از آن مرد
با پدر گفتمش دلاور تو جوشني از جهاد برتن داشت
رزم او در برابر دشمن خصم خود را به عجز واميداشت
لحظههاي تلخ اين پرسش و پاسخ بارها برايم تكرار شد و چه بسيار كه خجولانه سر به پايين ميانداختم و جوابي نداشتم كه بگويم.
سپس به منزل امام جمعه رفتيم و پس از اداي نماز ظهر، ناهار مهمان ايشان بوديم. اسرا بعد از ناهار تحويل خانوادهشان ميشدند؛ اما يكي مانده بود. او كسي را نداشت. پدر و مادر و بسياري از اقوام نزديكش در بمباران كشته شده بودند. خواستم با هم به منزل برويم؛ اما ناگهان عدهاي از بستگانش از راه رسيدند.
بالاخره ساعت از 3 بعد از ظهر گذشته بود كه به منزل رسيديم. گوسفند بيچارهاي جانش فداي رسيدن من شد. در طول مسير تصميم عجيبي گرفتم. با خود عهد كردم كه با ديدن پدر و مادر و ... هرگز گريه نكنم. خواستم خودم را امتحان كنم. آيا ميتوانم جلوي احساساتم را بگيرم؟ انگيزهي اين تصميم نميدانم چه بود! شايد اين طور راحتتر بودم.
ديدارها تازه شد و من آرام و تنها با لبخند و به استقبال ديگران ميرفتم. بسيار عادي گويي كه از مسافرت نزديكي آمده باشم. همسايگان و دوستان و آشنايان دسته دسته به ديدارم ميآمدند و آزادي را تبريك ميگفتند. بعدها شنيدم كه از اين برخوردهاي عادي من، مادر و خواهرانم دلگير شدهاند و گمان كرده بودند كه من دچار اختلال رواني شدهام و در اتاق بغل برايم گريه كردهاند!
با فروكش كردن ديد و بازديد تعريفها شروع شد. از جنگ از دربهدريها، از شهادت فلان و فلان ... از بمباران وحشيانهي دشمن. يكي از بستگان با لبخندي گفت: "خوش به حال شما! جايتان راحت بود. ميخورديد و ميخوابيديد؛ ولي ما بدبختها هر روز از ترس بمباران دشمن دربهدر بوديم"! ديگري گفت: "راست ميگويد. فقط چند ماه در زير چادر زندگي كرديم"! چه جوابي به او بگويم؟ آيا واقعآ ماجراهاي اسارت برايشان اين قدر نامفهوم است كه چنين قضاوتي ميكنند؟! چيزي نگفتم و با لبخندي پاسخش دادم.
در روزنامهها خواندم كه مجلس براي حمايت از آزادگان قوانين مهمي تصويب كرده است. اين،
قدم اول، اما مهمتر اجراي مفاد آن است. تشكيل كميتههاي مختلف پزشكي و روانپزشكي براي درمان و تضادهاي رفتاري ناشي از دوران آزادي امريست كه نبايد ناديده گرفته شود كه متأسفانه ناديده گرفته شد. در جايي مطالعه كرده بودم كه از اسراي جنگ ويتنام بعد از چهل سال مجددآ آزمايش روانپزشكي به عمل آورده شده و نتايج جالبي به دست آمد. بايد منتظر بود و دل به آينده سپرد. شايد بعد از چهل سال كسي هم يادي از ما بكند!
نيمه شب بود. تصميم گرفتم براي پيادهروي تنها به خيابان بروم. به راه افتادم و در ميداني سرسبز بر نيمكتي چوبي نشستم. آسمان زيبا بود. ستارگان نورافشاني ميكردند. چند نفس عميق كشيدم. هواي آزادي مرا به وجد آورد. چشمانم را بستم. اينك اسارت برايم به صورت كابوسي وحشتناك جلوه ميكرد. از تصور آن رنجها و آلام كه تحمل كرده بوديم و در سايهي توكل و تسليم و عمل به احكام اسلامي از آن امتحان، پيروز بيرون آمده بوديم. به اين نتيجه رسيدم كه آري ميتوان زندگي كرد. ميتوان با مبارزهاي بيامان با تاريكيها، به روشنايي روز، اميد بست و به ميهماني صبح رفت.
به راه افتادم با گامهايي مصمم اما سنگين، ميدانستم به كجا ميخواهم بروم. به ياد داستان اسارت افتادم؛ قصهاي كه پايان يافت اما كابوس آن ايام، مشكلات فزايندهي پيشرو، راههاي نامعلومي كه براي رسيدن به انتهايش ميبايست دوباره صبر و استقامت كرد و با ناباوريها و ناداوريها جنگيد، هنوز در مقابل راهم هست.
كسي دائم در گوشم زمزمه ميكند كه داستان اسارت تمام شد. قصهي شما هم همانند بسياري از حوادث پايان يافت و كم كم همه چيز فراموش خواهد شد؛ اما ميدانم كه اين قصه ناتمام مانده است.
بوق ممتد چند ماشين مرا به خود آورد. به ياد دوستانم افتادم. آه كه چقدر دلم برايشان تنگ شده است! آرام جلو رفتم و شبحم در لابهلاي كوچهي حوادث گم شد.
آزاده:سيامك عطايي
##سفر به كربلا
آذر ماه سال 68 بود كه زمزمه زيارت عتبات مقدسه پيچيد. هميشه بچهها در درون خود زمزمه ميكردند كه "خدايا ما اين همه دعا كرديم تا به زيارت كربلا نائل شويم و از نزديك آن گنبد ملكوتي و بارگاه مقدس را ببينيم، حال كه نزديك است به ايران برگرديم؛ ولي چرا توفيق زيارت امام حسين(ع) نصيبمان نشده است". عدهاي ميگفتند: "پس نتيجه آن همه دعاهاي ما چه شد"؟
يك روز سرگرد عراقي وارد اردوگاه شد و همه را جمع كرد و گفت: "به دستور رهبر ما تمام اسرا بايد به زيارت كربلا بروند. آماده باشيد كه هر گاه نوبت اردوگاه ما رسيد، شما را اعزام كنيم".
بسيار خوشحال شديم و با تمام وجود احساس ميكرديم كه دعاهايمان به اجابت رسيده است. براي رسيدن نوبت اردوگاهمان لحظهشماري ميكرديم، تا اينكه روز موعود فرا رسيد و چهارصدوپنجاه نفر اول اردوگاه را براي زيارت كربلا و نجف اشرف آماده كردند. گروه اول اعزام شد. اولين باري بود كه ميان دوستان و برادران اين چنين جدايي افتاده بود. جاي خالي آنها را احساس ميكرديم.
آن روز سپري شد و شب دير وقت بود كه بچهها برگشتند. همه مشتاق خبر بودند تا از كربلا و نجف بشنوند. حال و هواي ديگري بود. آن شب تا صبح كسي نخوابيد. زائران بوي عطر كربلا ميدادند. چند روزي بحث و گفتگوي ما از كربلا و نجف بود.
هفته بعد نوبت گروه دوم رسيد؛ يعني چهارصدوپنجاه نفر بعدي. من در گروه دوم بودم. روز قبل اسمهاي همهي ما را مشخص كردند تا آمادگي لازم را داشته باشيم. آن شبي كه قرار بود فرداي آن عازم بشويم حال معنوي عجيبي داشتيم. يكي دو ساعت قبل از نماز صبح بود كه ما را بيدار و از آسايشگاه خارج كردند تا آمادهي حركت شويم.
آن شب براي اولين بار آسمان پرستاره را ميديدم. چشم به آسمان دوخته بودم. در اين مدت هفت سال براي من تازگي داشت. به هر صورت غسل زيارت كرده و وضو گرفتيم. نزديك اذان صبح بود كه ما را به صف كردند تا سوار اتوبوسها شويم. صداي اذان صبح از مساجد شهر عنبر به گوش ما ميخورد.
از عراقيها درخواست كرديم تا اجازه دهند كه نماز بخوانيم. گفتند: "خير". نماز براي آنها اهميتي نداشت. تنها به فكر مأموريت خود بودند. هر چه اصرار كرديم نگذاشتند. درست روبهروي قبله ايستاده بوديم. بچهها گفتند: "چارهاي نيست، همان طور كه ايستادهايد نماز را بخوانيد". ما هم ايستاده نيت كرديم و شروع كرديم به خواندن نماز.
وسط ركعت اول بوديم كه عراقيها درحال نماز ما را به سمت جلو حركت دادند. جهت قبلهي ما عوض شد. ديگر به صورت ايستاده هم نتوانستيم نماز بخوانيم. باز عدهاي گفتند: "فعلا كه وضع اضطراري است در جهت خلاف قبله ميخوانيم، سپس آن را قضاء ميكنيم". مشغول كه شديم دوباره ما را حركت دادند. آن روز صبح صحنهي عجيبي بود. نهايتآ مجبور شديم در اتوبوس روي صندليها نماز بخوانيم بدون جهتيابي قبله.
اتوبوسها حركت كردند. در هر اتوبوس چند سرباز مسلح قرار داشت. يك خودرو مسلح به تيربار و يك تيم پزشكي هم همراه كاروان بود. نظاميان و نيروهاي اطلاعاتي ما را احاطه كرده بودند. به سمت نجف اشرف حركت كرديم؛ چون موقعيت جغرافيايي ما به شهر نجف نزديكتر بود. قبل از نجف ميبايست از شهر كوفه ميگذشتيم. ديدن رودخانهي فرات و مسجد و نخلستانها و شهر كوفه و گنبد منور حضرت مسلم بن عقيل حال و هوايي ديگر به ما داد. از شهر كوفه سريع عبور كرديم. همهي مردم در گوشه و كنار خيابان بودند، بعضيها اشك ميريختند.
ما در محاصرهي نيروهاي نظامي وارد صحن مطهر امام علي(ع) شديم و در اطراف صحن نشستيم. بعد از گرفتن وضو، دستهجمعي وارد بارگاه ملكوتي امام شديم. البته حرم مقدس را كاملا تخليه كرده و مردم بيرون از حرم بودند و در خيابان خارج از صحن ايستاده بودند. در حالي كه نشسته بوديم، تعداد زيادي از كبوترهاي حرم به پرواز درآمدند و بالاي سر ما گردشي كردند. همه نگاه ميكرديم. هنگامي هم كه ميخواستيم خارج شويم همين كار تكرار شد. شايد با رفتارشان به اسراي پيرو اميرالمؤمنين(ع) خوشآمد ميگفتند.
داخل حرم كه شديم همه در كنار ضريح مقدس پيشواي مؤمنان به راز و نياز مشغول شدند. هر
كس با مولا و امام خود درددل ميكرد، دعا ميخواند، نماز اقامه ميكرد و به نيابت از شهدا و دوستان و پدر و مادر زيارت ميكرد.
فرصت اندك ما به پايان رسيد. بايد خداحافظي ميكرديم. بعد از ساعتي كه از اقامت ما در حرم مطهر گذشت، از آنجا به طرف كربلا سفر ما ادامه ياقت. چند دقيقهاي به ساعت 12 باقي مانده بود كه گنبد طلايي امام از دور نمايان شد. ديدن گنبد سيد الشهدا همراه سرازير شدن اشكها هماهنگ شد و زمزمهي زيارت عاشورا.
نزديك صحن مطهر رسيديم. همهي مردم اطراف خيابان جمع شده بودند و به ما نگاه ميكردند و با زبان بيزباني ميخواستند چيزهايي را به ما بگويند؛ ولي قادر نبودند. با تواضع و احترام داخل شديم و در كنار ضريح امام حسين(ع) قرار گرفتيم. زمزمهي ذكر صلوات بلند شد.
عراقيها يكي از خادمان حرم را آوردند و گفتند: "ايشان براي شما زيارت ميخواند". خادم حرم شروع كرد به خواندن زيارت و همه بچهها با او زمزمه كردند. دوست داشتيم هر چه زودتر زيارتنامه به پايان برسد تا به ضريح امام شيعيان برسيم. بعد از پايان زيارت نامه چند دعا كرد و همه با صداي بلند آمين گفتيم. در آخر دعا ناگهان گفت: "خدايا رهبر ما صدام حسين را در پناه خود حفظ بفرما"! ناگهان سكوتي مطلق بر فضاي آنجا حاكم شد. صداي آمين كسي شنيده نشد. عراقيها از اين حركت ما عصباني شدند و فوري ما را به طرف ضريح حركت دادند. هر كس گوشهاي از ضريح را گرفته بود و با امام خود درددل ميكرد.
صداي اذان ظهر بلند شد. نماز ظهر را در حرم مطهر ابا عبدالله خوانديم. بعد از نماز دوباره اطراف مرقد مطهر امام(ع) جمع شديم. زمزمه عارفانه بچهها كنار مولا و سالار شهيدان حالت خاصي ايجاد كرده بود، به طوري كه خود عراقيها و خادمان حرم تحت تأثير قرار گرفته بودند. بچهها محكم به ضريح چسبيده بودند و آن را رها نميكردند.
وقتي از ضريح جدا شدم، ديدم كه يكي از نگهبانان عراقي اشاره ميكند كه "مذبح الحسين(ع)". خدايا منظور او چيست؟ متوجه شدم كه ميگويد: "آنجا قتلگاه امام است". به طرف قتلگاه حركت كردم. يكي دو پله به طرف پايين ميخورد. چند متري مساحت بيشتر نداشت. پايين رفتم. در محل شهادت امام سنگي سرخ از مرمر قرار داده بودند. خدايا من كجا هستم؟
در حال و هواي معنوي خود بودم كه بچهها داخل شدند. گريهها شروع شد. همه كف قتلگاه افتاده بودند و گريه ميكردند. هر چه عراقيها اصرار ميكردند كه خارج شويم كسي توجهي نميكرد. آنها يكي از نگهبانان را فرستادند تا ما را بيرون بياورد. وقتي نگهبان داخل قتلگاه شد و آن شور و حال بچهها را ديد اشكهايش سرازير شد و شروع كرد به گريه كردن؛ سپس با اشاره به بچهها گفت: "خارج شويد"! و بچهها با باري از غم و اندوه، بدون اينكه از آنجا دل بكنند آهسته آهسته بيرون رفتند.
همه در صحن مقدس به صف ايستاديم تا به طرف حرم مطهر قمر بنيهاشم حركت نماييم؛ چون فاصلهي بينالحرمين كم بود مجبور شدند كه ما را پياده ببرند. در اين فاصله مردم كنار خيابان ايستاده بودند و به ما نگاه ميكردند. فاصله ميان دو حرم را با ذكر صلوات طي كرديم و در حرم مطهر اباالفضل العباس(ع) دعا و زيارت و نماز را خوانديم.
ناهار ميهمان آن بزرگوار بوديم. ما را به سالن غذاخوري دعوت كردند. براي اولين بار بود كه بعد از هفت سال يك ناهار اين چنيني ميخورديم.
بعد از صرف غذا هنگام خداحافظي فرا رسيد. بچهها براي تبرك حاشيه پتوهاي خود را بيرون آورده تميز كرده بودند، تا بعد از زيارتِ هر كدام از امامان، آنها را تبرك كنند و براي سوغاتي با خود به ايران بياورند. بعد از زيارت، شهر كربلا را ترك كرديم و به طرف بغداد رهسپار شديم. از دور دو امام بزرگوار كاظمين، يعني امام موسي كاظم(ع) و امام جواد(ع) را زيارت نموديم؛ سپس از آنجا به طرف شهر عنبر حركت كرديم.
شب دير هنگام بود كه به اردوگاه رسيديم. همه بچهها مشتاقانه منتظر ما بودند. گويا چندين سال بود كه از يكديگر جدا شده بوديم. هفته ديگر قرار بود گروه بعدي اعزام شود. اين چنين همه ما به زيارت عتبات عاليات رفتيم.
## نهضت سوادآموزي
با كتابهايي كه صليب سرخ آورده بود، عدهاي كه سواد نداشتند، با همكاري برادران باسواد، شروع كردند به آموختن.
حسادت عراقيها بيشتر از آن بود كه بتوانند باسواد شدن آزادههاي فاقد سواد را تحمل كنند. يك روز ريختند و همهي كتابها را جمع كردند. ما اين موضوع را به افراد صليب سرخ گفتيم و آنها باز براي ما كتاب آوردند.
تعجب عراقيها از اينكه اسراي ايراني، زندان را مدرسه كردهاند حيرتآور بود.
به بهداري اردوگاه كه ميرفتي، براي هر دردي فقط يك نوع دارو داشت به دوستم كه اسهال گرفته بود، همان دارويي را دادند كه به من تجويز كرده بودند؛ به درد كليهام.
اعتراض كردم، دكتر دارو را قاپيد و گفت: "اگر نميخواهي ديگر اينجا نيا! اين داروي درد توست، چه خوبت بكند و چه نه!"
آزاده: لطيف عسگري ـ اروميه
## ورود به خاك وطن بعد از 115 ماه اسارت
هواپيماي كشورمان كه ما را از فرودگاه بغداد سوار كرد ساعت 7 و 15 دقيقه بعد از ظهر روز 3/6/69 در فرودگاه مهرآباد به زمين نشست ،جمعيت زيادي انتظار ميكشيدند و بعد از پياده شدن ما از هواپيما استقبال شروع شد و ما را به سالني كه از قبل آماده شده بود هدايت كردند. در سالن، پذيرائي شديم. به ما گفته شد كه بايد به پادگان لويزان برويم . ساعت 1 شب سوار چند دستگاه اتوبوس شديم، استقبال مردم مومن و مهربان ايراني به حدي زياد بود كه قابل توصيف نيست، در طول مسير حركت به سمت لويزان كه بر سر هر چهارراهي كه اتوبوسها توقف ميكردند، مردم كه اسير و يا مفقودالاثري داشتند به ماشينها نزديك ميشدند و ضمن خوش آمدگويي مرتبآ نام گمشدهي خود را تكرار ميكردند.
در آن شب، حتي خيابانهاي تهران هم با زبان بيزباني به ما خوشآمد ميگفتند در حالي كه ما، خود را سزاوار اين همه محبت و مهرباني و لطف نميدانستيم. ساعتي بعد به جلوي پادگان لويزان رسيديم در آنجا عدهي زيادي از مردم كه جمع شده بودند به سمت اتوبوسها حركت كردند و هر كس به دنبال آزادهي خودش بود. وقتي داخل پادگان رفتيم محل استراحت ما قبلا پيشبيني شده بود سه شبانهروز ميبايست در اين پادگان باشيم، امكانات خيلي عالي در نظر گرفته شده بود ولي به علت خوشحالي و حالت خاصي كه هر كدام از ما داشتيم نميتوانستيم آن طور كه بايد و شايد از اين امكانات استفاده كنيم.
آزاده: نور احمد بجدي گزيك
منبع : خبرگزاري فارس
پاينده باد ايران زنده باد ايراني
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]