ملا نصر الدين!!!

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

ارسال پست
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 68
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۱ شهریور ۱۳۸۶, ۵:۵۷ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 1 بار
سپاس‌های دریافتی: 8 بار

ملا نصر الدين!!!

پست توسط ghasedak66230 »

نظرتون راجع به ملا نصرالدین چیه؟

من بعد از خوندن این داستانها نگاهم نسبت به ملا نصرالدین خیلی تغییر کرد شاید شما هم بعد از خوندنشون باهام هم عقیده بشین!

داستان اول(سر پشت پنجره):
ملا نصر الدین به خانه مرد ثروتمندی رفت تا برای فقرا صدقه ای از او بگیرد.
کلفت پیری در را باز کرد.
ملا گفت:" بگو ملا نصر الدین آمده تا برای فقرا صدقه جمع کند."
کلفت به داخل خانه رفت و چند دقیقه بعد برگشت.
-" اربابم در خانه نیست."
-" پس با این که به فقرا کمک نمی کند، توصیه ای برایش دارم: به او بگو دفعه بعدکه در خانه نیست، سرش را پشت پنجره جا نگذارد- آدم فکر می کند دارد دروغ می گوید!"

داستان دوم( آنجا که خدا هست):
یکی از دوستان ملا نصر الدین به کنایه از او پرسید:
-" اگر بگویی خدا کجاست، یک سکه به تو می دهم."
ملا نصرالدین پاسخ داد:" اگر بگویی خدا کجا نیست، دو سکه به تو می دهم!"

داستان سوم( ملا نصر الدین همیشه اشتباه می کرد):
ملا نصر الدین هر روز در بازار گدایی می کرد، و مردم با نیرنگی، حماقت او را دست می انداختند.
دو سکه به او نشان می دادند که یکی شان از طلا بود و دیگری از نقره.
اما ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد.
این داستان در تمام منطقه پخش شد.
هر روز گروهی زن و مرد می آمدندو دو سکه به او نشان می دادند و ملا نصر الدین همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد.
تا اینکه مرد مهربانی از راه رسید و از این که ملا نصر الدین را آن طور دست می انداختند، ناراحت شد.
در گوشه میدان به سراغش رفت و گفت:" هر وقت دو سکه به تو نشان دادند، سکه طلا را بردار. این طوری هم پول بیشتری گیرت می آید و هم دیگر دستت نمی اندازند."
ملا نصر الدین پاسخ داد:" ظاهرا حق با شماست. اما اگر سکه طلا را بردارم دیگر مردم به من پول نمی دهند تا ثابت کنند من از آنها احمق ترم. شما نمی دانید تا حالا با این کلک چه قدر پول گیر آورده ام!!"

" اگر کاری که می کنی هوشمندانه باشد، هیچ اشکالی ندارد که تو را احمق بدانند..."

داستان چهارم( زن کامل):
ملا نصر الدین با دوستی صحبت می کرد.
-" خوب! ملا هیچ وقت به فکر ازدواج افتاده ای؟"
ملا نصر الدین پاسخ داد:" فکر کرده ام. جوان که بودم تصمیم گرفتم زن کاملی پیدا کنم. از صحرا گذشتم و به دمشق رفتم و با زن پر حرارت و زیبایی آشنا شدم، اما او از دنیا بی خبر بود.
بعد به اصفهان رفتم، آنجا هم با زنی آشنا شدم که معلومات زیادی درباره آسمان و زمین داشت اما زیبا نبود.
به قاهره رفتم و نزدیک بود با دختر زیبا، با ایمان و تحصیل کرده ای ازدواج کنم."
-" پس چرا با او ازدواج نکردی؟"
-" آه رفیق! متاسفانه او هم دنبال مرد کاملی می گشت!!"

جالب بود؟!
فعلا تا اینجا رو داشته باشین تا ننه شهرزاد در روزهای آینده بقیه قصه ها رو براتون تعریف کنه! :-)


[External Link Removed for Guests]
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 68
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۱ شهریور ۱۳۸۶, ۵:۵۷ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 1 بار
سپاس‌های دریافتی: 8 بار

پست توسط ghasedak66230 »

بچه های گلم!
امیدوارم تا حالا با شخصیت ملا نصرالدین بیشتر از گذشته آشنا شده باشین!
حالا ننه شهرزاد بقیه قصه ها رو براتون تعریف می کنه :-)

داستان پنجم( ماهی ای که زندگی کسی را نجات داد):

ملا نصرالدین از جلو غاری می گذشت، مرتاضی را در حال مراقبه دید و از او پرسید دنبال چه می گردد.
مرتاض گفت:" بر حیوانات مطالعه می کنم، از آن ها درس های زیادی می گیرم که می تواند زندگی آدم را زیر و رو کند."
ملا نصرالدین پاسخ داد:" بله، قبل از این، یک ماهی جان مرا نجات داده. اگر هرچه را که می دانی به من بگویی، من هم ماجرای ماهی را برایت می گویم."
مرتاض از جا پرید:" این اتفاق فقط می توانست برای یک قدیس رخ بدهد."
بنابراین هرچه را که می دانست به او گفت.
-" حالا که همه چیز را به تو گفتم، خوشحال می شوم که بدانم چگونه یک ماهی جان شما را نجات داد؟!"
ملا نصرالدین پاسخ داد:" خیلی ساده! موقع قحطی داشتم از گرسنگی می مردم و به لطف آن ماهی توانستم سه روز دیگر دوام بیاورم"

داستان ششم( استاد کیست؟):

مریدی از ملا نصرالدین پرسید:
-" چطور مرشد عرفان شدید؟"
ملا نصرالدین گفت:" همه ما می دانیم در زندگی چه باید بکنیم، اما هیچ وقت این موضوع را نمی پذیریم.
برای درک این واقعیت مجبور شدم وضعیت عجیبی را از سر بگذرانم.
یک روز کنار خیابان نشسته بودم و فکر می کردم چه کنم. مردی از راه رسید و جلو من ایستاد.
خواستم از جلو من کنار برود و دستم را تکان دادم. او هم همین کار را کرد.
فکر کردم چه بامزه! حرکت دیگری کردم و او هم از من تقلید کرد.
شروع کردیم به آواز خواندن و هر ورزشی که بگویی انجام دادیم.
مدام احساس می کردم حالم بهتر است و از رفیق جدیدم خوشم آمده بود.
چند هفته گذشت و از او پرسیدم:" استاد بگو چه کار باید بکنم؟"
پاسخ داد:" اما من فکر می کردم تو مرشدی!"


داستان هفتم( اهمیت جنگل):
یکی از شاگردان ملا نصرالدین پرسید:" تمام استادان می گویند که گنج روح، چیزی است که باید در تنهایی کشف شود. پس برای چه ما با همیم؟"
ملا نصرالدین پاسخ داد:" با همید، چون جنگل همیشه نیرومندتر از درختی تنهاست!
جنگل رطوبت هوا را تامین می کند، در مقابل طوفان مقاوم تر است و به باروری خاک کمک می کند."
- اما چیزی که یک درخت را مقاوم می کند، ریشه است. و ریشه یک درخت نمی تواند به ریشه درخت دیگری کمک کند."
-" جنگل همین است!
هر درخت با درخت دیگر متفاوت است، هر درخت ریشه مستقل دارد. راه آنانی که می خواهند به خدا برسند، همین است:
اتحاد برای یک هدف، و هم زمان آزاد گذاشتن هر یک از اعضای گروه تا به شیوه خودش تکامل یابد..."
Major
Major
پست: 584
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۱۷ بهمن ۱۳۸۵, ۲:۵۳ ق.ظ
سپاس‌های ارسالی: 16 بار
سپاس‌های دریافتی: 69 بار

پست توسط majidjon13 »

دروود

بسيار عالي و اموزنده است.

ادامه بده :smile:
Captain II
Captain II
نمایه کاربر
پست: 825
تاریخ عضویت: جمعه ۲۰ مرداد ۱۳۸۵, ۸:۴۵ ق.ظ
محل اقامت: pejman.daie@gmail.com
سپاس‌های دریافتی: 20 بار
تماس:

پست توسط pejman »

با این که بعضی هاشو قبلا شنیده بودم ولی بازم از لطف یاد اوریشون کم نشدش
ممنون از پست زیبات :razz:
Empty spaces - what are we living for?


از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن
فردا که نیامده است فریاد مکن
برنامده و گذشته بنیاد مکن
حالی خوش باش و عمر بر باد مکن
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 68
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۱ شهریور ۱۳۸۶, ۵:۵۷ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 1 بار
سپاس‌های دریافتی: 8 بار

پست توسط ghasedak66230 »

دوستان عزیزم
از همراهی و لطف شما سپاسگزارم :o
امیدوارم از خواندن بقیه داستان ها هم لذت ببرید...

داستان هشتم( دلیل):

روزی ملا نصرالدین در قهوه خانه ای نشسته بود و خطابه مسافری فاضل را شنید-او داشت استدلال می کرد تا وجود خدا را اثبات کند.
یکی از معاشران درباره نکته ای پرسش کرد، آن مرد فاضل کتابی را از جیبش بیرون آورد و آن را محکم بر روی میز کوبید:" این کتاب من است و من خودم آن را نوشته ام! مردی که نتواند بخواند، بلکه بتواند بنویسد، مردی است استثنایی، و مردی که کتابی نوشسته است..."
روستاییان با این هندوی فرزانه به احترام برخورد کردند، و البته ملا نصرالدین هم تحت تاثیر قرار گرفته بود...
چند روز بعد ملا نصرالدین دوباره به قهوه خانه آمد، و پرسید:
" آیا کسی می خواهد خانه ای بخرد؟"
مردم گفتند:" ملا درباره این خانه بیشتر توضیح بده، زیرا ما حتی نمی دانستیم که تو خانه ای از خود داری!"
ملا فریاد زد:" عمل گویاتر از زبان است!"
آن گاه از جیبش آجری بیرون آورد و آن را روی میز جلوشان پرتاب کرد.
" این است دلیل من! امتحانش کنید، من خودم خانه را ساخته ام..."
زين گونه که عشق را نهادي بنيان
اي بس، که چو من، به باد بر خواهي داد
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”