به بهانه سالگرد شهيد مصطفي کاظم زاده

در اين بخش شهداء و ايثارگران جنگ معرفي و درباره‌ي حماسه دفاع مقدس بحث ميشود

مدیران انجمن: moh-597, شوراي نظارت, مديران هوافضا

ارسال پست
Captain I
Captain I
پست: 66
تاریخ عضویت: دوشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۸۶, ۲:۰۷ ب.ظ
محل اقامت: davodabadi@gmail.com
سپاس‌های دریافتی: 8 بار
تماس:

به بهانه سالگرد شهيد مصطفي کاظم زاده

پست توسط davodabadi »

25 سال از اون روز تلخ و سخت می گذره و من هنوز نفسم بالا میاد.
درست 25 سال پیش بود.
اصلا نای نوشتن ندارم.
دوست دارم ساعت یک ربع به 5 برم بهشت زهرا سر قبرش بشینم و ...
حال اونم ندارم.
اون که منو گذاشت و رفت.
حال هیچ کس رو ندارم.
اصلا حال خودمم ندارم.
کاشکی نبودند دو سه نفری که با تلفن بهم اطلاع دادن امروز 22 مهره.
آخه به شما چه؟
می خواین دل منو بسوزونین؟
چقدر اون روزای خوب با خدا زیستن، عاشق این شعر حافظ بودم. اصلا من حافظ رو فقط با این بیت می شناسمش:

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

آی خدا ....
چیکار کنم با این داغ تنهایی؟
می دونم خودتم هستی.
ولی قرار نیست که تو بار تنهایی ما رو هم به دوش بکشی!
مگه خودت کم تنهایی؟!
خدایا ...
تنها شدم.
تنهای تنها.
نه امروز، که همون 25 سال پیش.
و 25 ساله که دارم این زخم تلخ رو با خودم حمل می کنم.
جراحت آتیش رو.
25 ساله که دارم خودم رو توی آینه نگاه می کنم و مدام لعن و نفرین می فرستم به خودم که چرا؟
آره چرا؟
چرا نه این که نرفتم، از این که چرا موندم!
از این که خواستم و موندم!
بعضی ها زار می زنن و یقه خدا رو می گیرن که چرا اونا رو نگه داشت روی زمین خاکی
ولی من فقط می تونم یقه خودم رو بگیرم و بزنم توی صورت خودم که چرا نخواستم که برم!
آه... آه... آه ...
فقط همین.
اصلا حوصله بهشت زهرا رفتن هم ندارم.
از تنهایی خیلی می ترسم.
از خودم بیشتر!
25 سال گذشت و من هنوز ...
25 سال پیش که با ثاقب و ثابت توی یه اتوبوس نشسته بودیم.
مصطفی هم بود.
25 سال از اون شبی که مصطفی خواست وصیت نامه بنویسه ولی چون خطش بد بود و من مسخرش کردم، گفت و من نوشتم.
25 سال پیش همین دیشب بود که برای آخرین بار کنارش توی سنگر نشستم و با هم پست دادیم.
همین دیشب بود که سرشو بلند کرد تا جلورو ببینه که من کشیدمش پایین و تیر سرخ رنگ تک تیرانداز از بالای موهاش رد شد.
25 سال پیش بود ...
کاش امروز شب نشه.
کاش امروز فردا نشه.
من بدبخت میشم.
بیچاره میشم.
آهای اونایی که منو میشناسین، امشب همه تون به غربت من بخندین.
امشب همه تون به موندگی من قهقهه بزنین.
من امشب خدا رو از دست دادم.
آره خدا رو.
چیه ؟ فکر کردین کفر میگم؟!
نخیر من امشب خدا رو گم کردم.
آخه اون که بودنش برام رنگ خدا داشت، امروز ساعت یه ربع به پنج میره.
اون توی چشماش می شد خلقت رو دید و با نگاش فقط می گفتم "تبارک الله احسن الخالقین" امروز عصر میره.
اون که با حرفاش منو از گناه دور می کرد، امروز فرار می کنه.
اون که یاد و خاطرش منو با خدا آشتی می داد، امروز دیگه نیست.
بیست و پنج ساله که توی این روز و ساعت به آسمون چشم می دوزم شاید یکی پیداش بشه درد تنهایی منو درمون کنه.
شاید یکی بیاد.
شاید.
راست میگن انتظار از مرگ سخت تره.
آخه تا کی؟
تا کی ...
اگه نخوام تنها بمونم، بایس کی رو ببینم؟
اگه تحمل انتظار نداشته باشم
اگه طاقتم تموم شده باشه
اگه تحملم کم باشه؟
خدایا خودت امشب کمکم کن.
امشب خیلی کم طاقت شدم.
خودم میدونم چه گندی زدم.
خودم می دونم چی آتیشی برپا می کنم.
فقط تویی که می تونی دستم رو بگیری که ...
وای خدا
اگه قرار باشه توی یه همچین روزایی چشام توی چشای مصطفی بیفته، چه جوری بهش بگم که بعد رفتن اون، تو رو گم کردم؟
تویی که اون رفت تا به من بودن تورو یاد بده؟
خدایا
امشب به دادم برس.
خیلی برام سخته.
از الان دارم می سوزم.
دارم ....
کاشکی می مردم و امروز خودمو نمی دیدم تا ازمصطفی که هیچ، از خود خدا خجالت نکشم.
اصلا کاشکی به دنیا نیومده بودم.
کاشکی خاک بودم
سنگ بودم
سنگ که بودم، وگرنه 25 سال تحمل نمی کردم.
اصلا کاش بنده خوبی بودم.
مثل یه بچه کوچولو.
مثل عکسای بچگی مصطفی.
مثل مصطفای خودم.
شر و پرشور
ولی بی گناه و پاک.
یعنی میشه؟
امشب کدومتون مییاین سراغم؟
خودت خدا،
یا مصطفی؟!

[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مي ترسم از خدا و نمي ترسم از کسي
مي ترسم از کسي که نمي ترسد از خدا
ارسال پست

بازگشت به “حماسه دفاع مقدس”