مقاله های دبا جلد یک
مدیران انجمن: رونین, شوراي نظارت

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
آسيا صغير
آسياي صغير، نام كهن بخش آسيايي كشور تركيه.
وجه تسميه: در منابع مختلف از اين منطقه با نام آناطولي، بلاد روم، روميهالصُّغري، روم شرقي (بيزانس = بوزنطيه) ياد شده است. آسياي صغير نامي است كه يونانيان به بخش آسيايي كشور تركية كنوني داده بودند. دربارة واژة آسيا نظرهاي مختلفي ابراز شده است. در روزگاران كهن ولژة آسيا را مأخوذ از نام آسيه همسر و مادر پرومتئوس و يا از نام آسييس فرزند كوتيس ميدانستند. برخي اين واژه را مأخوذ از واژة مشابه عبري به معناي «سرزمين مركزي» و يا «سرزمين حاشيهاي» دانسته و يا آن را مشتق از كلمة آشوري «آسو» به معناي مشرق پنداشتهاند (پاولي، ذيل Asia Minor). يونانيان شبهجزيرة آناتولي را آسِوْس يا آسيا ميناميدند. بعدها پس از آشنايي با قارة بزرگ آسيا، شبهجزيرة آناطولي، آسياي صغير يا آسياي كوچك ناميده شد. واژة آناتولي كه در تركيه آن را «آنادولو» تلفظ ميكنند از ريشة يوناني «آناتوله» به معناي مشرق يا خاستگاه خورشيد آمده است. آناتولي كه در منابع اسلامي از آن به عنوان الناطلوس (ابنخردادبه، 107)، الناطليق (قدامهبن جعفر، 257) ناطليق (حدودالعالم، 184) و ناطوس (ابنخلدون، 1/137) ياد شده به معني خاور است. آناتولي بزرگترين ناحية روم يا بلادالروم نيز ياد شده است. اين نامي است كه مسلمانان به ممالك مسيحي روم شرقي يا بيزانس اطلاق ميكردند. سرزمينهاي آسياي صغير كه در سدة 5ق/11م با استيلاي سلجوقيان در زمرة كشورهاي اسلامي درآمد، بعدها از سوي اعراب روم ناميده شد.
جغرافيا:
حدود و موقع جغرافيايي: حدود جغرافيايي آسياي صغير در طول تاريخ به تدريج شكل گرفته است و با توجه به واژههاي آناتولي، روم شرقي، بيزانس و يا ممالك روم ميتوان گفت كه در ادوار مختلف گسترش متفاوتي داشته است. در دورة بيزانسي آناتولي يك بخش نظامي در غرب شبهجزيرة آسياي صغير بود و به عبارتي به حوزههاي اداري قونيه و عموريه هم اطلاق ميشد. اصطخري (ص 7) حدود مملكت روم را از غرب و جنوب، درياي محيط، از شمال، اعمال چين و از شرق، ديار اسلام دانسته است. به روايت حدودالعالم (184) ناحيت روم از 14 ناحيه تشكيل شده بود، كه 3 ناحيه در مغرب قسطنطنيه يعني در بخش آسيايي قرار داشت. حمدالله مستوفي (ص 94) مملكت روم را بالغ بر 60 شهر دانسته كه حدود آن تا ولايات گرجستان و ارمن و سيس و شام و بحر روم پيوسته است. در اوايل دورة عثماني آناتولي به ايلتهاي واقع در بخش آسيايي گفته ميشد كه نواحي شمالي و غربي شبهجزيره را به همراه سرزمينهاي ارمنستان و بينالنهرين علياي آن روزي در بر ميگرفت، ليكن در منابع جغرافيايي نظير «علوم زمين» هارمز كه به كشورشناسي علمي ميپردازند آسياي صغير (آناتولي و ارمنستان) عبارت از سرزمين آناتولي يعني بخش آسياي تركيه و بخشي از ارمنستان است كه مرزهاي سياسي كنوني تركيه آن را از كشورهاي همجوار جدا كردهاند. از نظر تركها آناطولي آن بخش از قلمرو كشورشان است كه در شرق تنگههاي بوسفور و داددانل قرار دارد و فلات ارمنستان را نيز در بر ميگيرد.
حدود جغرافيايي و قلمرو فضايي آسياي صغير با آناتولي بيشتر قابل تطبيق است تا با روم شرقي يا بيزانس، زيرا آسياي صغير و آناتولي مفهوم مكاني و جغرافيايي دارند، در حالي كه نامهاي روم شرقي، بيزانس و يا روميهالصغري داراي مفهوم سياسياند و به قدرتهايي گفته ميشد كه بر تمام يا بخشي از اين قلمروهاي جغرافيايي حكومت داشتند. آسياي صغير بين ْ36 تا ْ42 عرض شمالي و ْ26 تا ْ45 طول شرقي قرار گرفته است. بزرگترين طول آن از كنارة درياي اژه تا مرز شرقي حدود 1800 كمـ و بزرگترين عرض آن از سواحل درياي سياه تا مديترانه حدود 700 كمـ است. آسياي صغير امروز با 576/756 كمـ 2 مساحت، بخش اعظم (حدود 97 %) خاك تركيه را كه 587/780 كمـ 2 و.سعت دارد، شامل ميشود. اين شبهجزيره را درياهاي سياه و مرمر از شمال، درياي اژه از غرب و مديترانه از جنوب در بر گرفتهاند. تنگههاي بوسفور و داردانل و درياي مرمره آن را از بخش اروپايي تركيه و و بدين ترتيب از اروپا جدا ميكنند. مرزهاي خشكي آن از مشرق به ايران، از شمال شرق به جمهوريهاي ارمنستان و گرجستان شوروي و از جنوب به كشورهاي عراق و سوريه محدود ميشود. يك چنين موقع جغرافيايي از يك طرف بر شرايط محيط طبيعي نظير آب و هوا، پوشش گياهي و شبكة آبها اثر گذاشته، از طرف ديگر در شكلگيري سيماي زيستي و چشمانداز معيشتي مانند نوع مساكن، اشكال فعاليتهاي اقتصادي، پراكندگي جوامع روستايي و شهري، شبكة ارتباطات، ساخت اجتماعي و حتي آميزشهاي قومي و فرهنگي مؤثر افتاده است. به دليل چنين موقعيتي آسياي صغير محل برخورد فرهنگ قديمي و پربار مشرق زمين با فرهنگ قديم و جديد اروپايي نيز ميباشد. اثرات اين برخورد فرهنگي در آميزشهاي قومي، زباني، ديني، مذهبي و هنري به خوبي نمايان است. نقش ارتباطي حاصل از اين موقع جغرافيايي موجب شده است كه آسياي صغير سرزمين گذرگاه نيز ناميده شود.
ناهمواريها: شبهجزيرة آسياي صغير روزگاري به اروپا متصل بوده است، ليكن در دوران چهارم زمينشناسي به دنبال ايجاد شكستي در درياي اژه و پر شدن درة رودخانههاي بوسفور و داردانل، ارتباط آن با اروپا قطع شده است. بخشهاي شمالي و جنوبي آسياي صغير را چشماندازهاي كوهستاني تشكيل ميدهند. بلندي ارتفاعات از غرب به شرق افزايش مييابد و در تبعيت از همين شكل ناهمواريها، جهت جريان برخي از نظر ساختمان و ناهمواريها به 4 بخش تقسيم ميشود: بخش چينخوردگي شمالي، تودة مركزي يا فلات داخلي آسياي صغير (آناتولي)، بخش چينخوردگي جنوبي، و بالاخره ادامة سپر عربستان (گودرزينژاد، 9).
شبهجزيرة آسياي صغير را 2 رشتة كوهستان چينخورده از شمال و جنوب در بر گرغتهاند. در شمال كوههاي پونتوس كه امتداد غربي آن كوههاي بيتيني (بيتينيا) ناميده ميشوند و در جنوب كوههاي توروس چينخوردگيهاي كوهستاني را تشكيل ميدهند. امتداد شمال شرقي كوههاي توروس كه به فلات ارمنستان ختم ميشود، آنتيتوروس ناميده ميشود. ارتفاع بسياري از قلل اين كوهها به بيش از 000‘3 متر ميرسد. كوههاي ارارات در شمال شرقي آسياي صغير و هممرز با ايران و ارمنستان شوروي قرار دارند. اين كوهها به زبان ارمني ماسيس و به تركي آغريداغ خوانده ميشوند و داراي 2 قله به نام آرارات بزرگ به ارتفاع 156‘5 متر و آرارات كوچك به ارتفاع 914‘3 متر ميباشند. در منابع اسلامي از اين 2 كوه به نام الحارث و الحُوَيرِث ياد شده است (قدامهبن جعفر، 232).
در نواحي پيراموني شمال و جنوب آسياي صغير زمينهاي پست و جلگهاي قرار دارند. در كنارههاي درياي سياه عرض جلگههاي ساحلي كم است و فقط در مصب رودخانههاي قزلايرماق و يَشيل ايرماق وسعت پيدا ميكند، در حالي كه در سواحل جنوبي بهويژه در بخشهاي ساحلي خليجهاي انطاليه و اسكندرون اراضي جلگهاي وسيع و حاصلخيزي وجود دارند، كه جلگة معروف چوكوروا با شهرهاي ادنه و مَرسين و طَرسوس، از آن جمله است.
فلات داخلي آناطولي چشمانداز يكدستي ندارد. ارتفاع متوسط آن از 800 متر در غرب تا 200‘1 متر در شرق افزايش مييابد. فلات مركزي به حوضههاي داخلي متعددي تقسيم ميشود. شهر آنكارا نيز در يكي از همين حوضههاي داخلي قرار گرفته است. بخشي از سطح فلات داخلي آسياي صغير را درياچههاي نمك ميپوشانند. اين درياچهها بقاياي درياي نسبتاً وسيعي هستند كه در گذشته اينجا را ميپوشانده است. مهمترين اين درياچهها عبارتند از توزگولو يا درياچة نمك كه شوري آب آن به 32 % ميرسد و همچنين درياچههاي آقشهر، و بِيشهر و آغريدير كه همگي داراي آبشور هستند.
بخش جنوب شرقي تركية امروزي سرزميني است كه ارتفاع آن در مقايسه با نواحي كوهستاني ناچيز است. مرز طبيعي اين تودة مقاوم را خطي كه از انطاكيه، دياربكر و سورث ميگذرد با بخش كوهستاني شمالي مشخص ميكند.
آب و هوا: آب و هواي آسياي صغير به دليل موقغ جغرافيايي و وضع ناهمواريها بسيار متنوع است. فلات داخلي آن كه توسط كوههاي حاشيهاي احاطه شده است اقليم قارهاي دارد. تابستانهاي آن گرم و خشك و زمستانهاي آن سرد است. ميزان بارش و ريزش برف زمستاني در فلات داخلي به تبعيت از ارتفاع و از غرب به شرق افزايش مييابد و به همين نسبت ميانگينهاي دماي سالانه و ماهانه نيز در جهات فوق كاهش مييابند. سواحل درياي سياه پربارانترين نواحي آسياي صغير است. دماي آن نيز از اعتدال خاصي برخوردار است و ميانگين آن در طول ساحل از غرب به شرق افزايش مييابد. حداكثر بارش در فصل زمستان است، ليكن تابستانها نيز كاملاً خشك نيست. به دليل جهت شمال غربي بادها دامنههاي رو به شمال شرق مانند سامسون دارند. بهطور كلي آب و هواي سواحل درياي سياه ملايم و مرطوب دريايي است و دامنة تفييرات ميانگينهاي دماي زمستاني و تابستاني زياد نيست. كنارههاي دريايي اژه و مديترانه آب و هواي نوع مديترانهاي دارند، كه تابستانهاي خشك و نسبتاً طولاني با حداكثر بارش در زمستان از خصوصيّات آن است. سواجل جنوبي بهويژه در نواحي جلگهاي تابستان گرمي دارند. در فصول زمستان و بهار بادهاي سرد فرودي تعديل هوا را موجب ميشوند.
جدول آمار اقليمي ايستگاههاي مختلف در آسياي صغير
نام ايستگاه ميانگين دماي سالانه
سانتيگراد ميانگين دماي ماه دي (ژانويه)
سانتيگراد ميانگين دماي ماه مرداد (اوت)
سانتيگراد بارش سالانه
ميليمتر
آنكارا
ارزروم
طرابزون
زونگولداغ
ريزه
ازمير
ادنه 7/11
9/5
7/17
4/13
0/15
5/17
6/18 0
6/8-
-/6
-/6
9/6
6/8
1/9 -/24
6/19
-/23
6/21
6/22
3/27
0/28 360
476
837
1245
2440
693
611
شبكة آبها: شبكة آبهاي آسياي صغير را رودخانههاي بزرگ و كوچكي تشكيل ميدهند كه به حوضههاي داخلي يا خارجي ميريزند. تمام رودخانههايي كه از فلات داخلي سرچشمه ميگيرند، در قسمتهاي بالا، به سبب هموار بودن زمين جرياني آرام دارند، ليكن به هنگام ورود به نواحي پيراموني فلات داخلي به علت كاهش شديد ارتفاع و ايجاد شيب، جريان آب آنها تند ميِود. آسياي صغير از نظر جغرافياي ناهمواريها و آبها (اوروهيدروژئوگرافي) مجموعاً به 6 حوضه آبريز به شرح زير تقسيم ميشود: 1. حوضة آبريز درياي سياه با رودخانههاي قزلايرماق، يشيلايرماق، ساكاريا و فيليوس . 2. حوضة آبريز مرمره با رودخانة سيماو . 3. حوضة آبريز درياي اژه با رودخانههاي مريچ، اِرگِنه، بَكر و مِنْدِرِس يا مياندِر. 4. حوضة آبريز درياي مديترانه با رودخانههاي كوچا، دالامان، آقسو، گوگسو، سيحان و جيحان. 5. حوضة آبريز دجله و فرات كه آب شعبات خود را جمع كرده و به خليجفارس ميريزند. 6. حوضة آبريز داخلي نظير وان، توزگولو و حوضة قونيه.
پوشش گياهي: جنگلهاي آسياي صغير حدود 5/10 ميليون هكتار وسعت دارند، كه نزديك به 5/6 ميليون هكتار آن جنگلهاي سوزني برگ هستند. كوههاي توروس و پونتي در نواحي ساحلي خود اغلب از جنگلهاي پهنبرگ مانند چنار، گردو و بلوط پوشيده شدهاند. سواحل درياي اژه و مديترانه عموماً داراي گونههاي گياهي و جنگلي مديترانهاي است. در سواحل درياي سياه گونههاي اروپايي مانند كاج و آلِش بيشتر است. پوشش گياهي در جهت داخلي آسياي صغير تُنُك شده و گياهان بيشهاي پست و سازگار با خشكي جاي جنگلها را ميگيرند.
سابقة تاريخي
عصر پيش از تاريخ و باستان: فلات داخلي آسياي صغير و جلگههاي ساحلي و كنارههاي درة رودخانة هاليس (قزلايرماق) و فرات از گذشتههاي دور محل سكونت و معيشت اقوام ابتدايي بوده است. پژوهشهاي باستانشناسي در جلگة حاصلخيز قونيه حاكي از تمدن پيشرفتهاي در عصر نوسنگي است. به نظر ميرسد كه نخستين قوم ساكن در آسياي صغير قوم لووي باشند (دولاندلن، 1/43) شايد اينها همان اقوامي باشند كه در عصر نوسنگي در نقاط داخل انحناي رود هاليس زندگي ميكردند و در كتب تاريخي از آنها به عنوان ماقبل حِتّيان (هيتيها) نام برده شده است (مشكور، 32). در دورة برنز مياني، تمدن حتّيان به وجود آمد. حتيان كه قومي آريايينژاد بودند، از حدود 000‘2 ق م در آسياي صغير اقامت گزيدند (دولاندلن، 1/43). تمدن و قدرت حتيان در سدههاي 14 و 13ق م به اوج خود رسيد. آنان كه خدايان متعددي از مظاهر طبيعت را ميپرستيدند، تا قرن 8 ق م در اين سرزمين حكومت كردند. در ميان اسامي خدايان آنان، نام خدايان ايراني و هندي نيز ديده ميشود (شييرا، 126). حتيان پس از تشكيل دولت خود، شهر هاتوسا را به پايتختي انتخاب كردند و به گسترش متصرفات خود پرداختند. ليكن پيدايش دولت جديد ديگري به نام ميتاني مدتها مانع پيشرفت آنان در قسمت جنوب شد. اهميت تمدن حتيان از تمدنهاي مصر و بينالنهرين و اژه كمتر نبود. در 1304ق/1887م در (تلالعَمارِنه) مصرالواحي به دست آمده است كه با خط ميخي و به زبان بابلي نوشته شده است. اين الواح جاكي از مناسبات ميان شهرهاي مختلف شام و بينالنهرين و جزيرة قبرس است. مجموعة قوانين به دست آمده از اين قوم حاوي ضوابط حقوقي معيّني در زمينههاي اجتماعي، اقتصادي، بازرگاني، جزائي و آداب و اخلاق ميباشد. از قرن 12 ق م اقوام فريگي كه از تراكيه آمده بودند، تمام نواحي مركزي آسياي صغير را به تصرف خود در آوردند. هجوم فريگيها به آسياي صغير به زوال امپراتوري حتّيان در سوريه حكومت ميكردند. در فاصلة زوال امپراتوري حتّيان و روي كار آمدن دولت ليدي اقوام مختلفي بر آسياي صغير تسلط داشتند. دولت ليدي در زمان پادشاهي ژيژس نخستين پادشاه از سلسلة مرمناد از طريق توسعة تجارت ثروت هنگفتي به دست آورد. جانشينان وي مرزهاي ليدي را از مشرق توسعه داده و با مادها همسايه شدند و رود هاليس مرز ميان دو كشور شناخته شد. با استخراج معادن طلاي پاكتول ثروت و قدرت دولت ليدي افزايش يافت ظاهراً سكه هم در ليدي اختراع شد. آخرين پادشاه ليدي كُرِزوس بود، كه دربار مجللي در پايتخت خود سارد به وجود آورده بود، اما ليدياتيها با تمام قدرت و ثروت خود نتوانستند در برابر هخامنشيها پايداري كنند. حكومت آنها در 546 ق م به دست كوروش از بين رفت. هخامنشيان بعد از تسلط بر آسياي صغير اقدام به بسط و ترميم جادة معروف شاهي نمودند. اين جاده شهر سارد را به ايران مربوط ميكرد. آنان به مدت 200 سال بر آسياي صغير تسلط داشتند و براي ادارة مملكت آن را به 10 خْشَتْرِه يا ساتراپي تقسيم كرده بودند:
1- ليديم (ليديا) ، 2- ايونيه (ايونيا) ، 3- كاريه (كاريا) ، 4- ميسيه (ميسيا) ، 5- فريگيه (فريگيا) ، 6- كاپادوكيه (كاپادوكيا) ، 7- پافلاگونيه (پافلاگونيا) ، 8- بيتي نيه (بيتي نيا) ، 9- ليكيه يا ليسيه (ليكيا يا ليسيا يا لوكيا) ، 10- سوريه (سوريا. اين ساتراپيها، داراي استقلال نسبي بودند. يونانيان كه از حكومت ايرانيها بر آسياي صغير ناخشنود بودند، پيوسته ساكنان اين ايالات را بر ضد ايران تحريك ميكردند. اين تحريكات به بروز جنگهاي مادي انجاميد، كه طي آن داريوش و خشايارشا به يونان لشكركشي كردند. آسياي صغير به مدت 2 قرن ميدان كشمكش دو كشور ايران و يونان بود. سرانجام اسكندر مقدوني پس از شكست هخامنشيان در 334 ق م آسياي صغير را تسخير كرد و آن سرزمين به حكومتهاي مستقل يوناني و بعضي ساتراپنشينهاي قديم تقسيم گشت، كه پِرگامون مهمترين آنها و مركز فرهنگ هلنيستي بود.
تسلط يونانيان بر شبهجزيرة آسياي صغير چندان طول نكشيد. در قرن 3 ق م. گالاتها از شمال بالكان به آسياي صغير روي آوردند و در آنجا مستقر شدند. حكومت سلوكيها در قسمتهاي شرقي آسياي صغير تا پيروزي روميان در 190 م. ادامه داشت.
دورة امپراطوري روم شرقي يا بيزانس: امپراطوري روم شرقي يا بيزانس در 395م از امپراطوري غرب جدا شد و مركز آن بيزانتيوم بود. كنستانتين بزرگ يا قسطنطنين، نخستين امپراتوري بود كه عقيدة يونانيان را رها كرد و به دين مسيحيت گرويد. وي در 313م به دنبال فرمان ميلان، دين مسيحي را به رسميت شناخت (يعقوبي، 1/186). تئودوتيئس اول در 380م. مسيحيت ارتودوكس را به عنوان دين رسمي امپراتوري اعلام كرد. در زمان روميان آسياي صغير از نواحي پرجمعيت و آباد دنياي قديم بود كه شهرهاي بزرگ و ثروتمندي داشت و ميدان كارزار با پادشاهان اشكاني و ساساني بود. روميان با احداث شبكة منظمي از جادهها و كاروانسراها اين شهرها را به هم مربوط كرده بودند. فعاليتهاي كشاورزي با شبكة آبياري منظم رونق فراواني داشت و بازرگانان در رفاه نسبي به سر ميبردند. ساكنان آسياي صغير در دورة تسلط روميانؤ تا قبل از اشاعه و نفوذ اسلام، فرهنگ يوناني را پذيرفته بودند. زبان يوناني و لاتيني زبان رسمي دستگاه اداري تحصيلكردهها بود، ليكن تودة مردم به زبانهاي ليكيايي، گالاتي و فريگيايي صحبت ميكردند. تجزية امپراتوري روم راه تجارتي مصر را از رونق انداخت و راه خشكي كشورهاي آسيايي مانند هندوستان و چين كه از طريق ايران و افغانستان به آسياي صغير و بوسفور ميرفت بيشتر مورد توجه قرار گرفت و رفتهرفته تجارت ابريشم منحصربه ايران شد (كرزن، 2/631). امپراتوري روم شرقي كه از اتحاد و آميزش سنن حكومتي روم. فرهنگ يوناني ـ هلنيستي و دين مسيح به وجود آمد، توانست بيش از 000‘1 سال در آسياي صغير دوام يابد. در اين دوره دين مسيح تمامي زمينههاي فرهنگي، هنري و ادبي را در آسياي صغير تحت تأثير قرار داد. سرانجام با نفوذ سلجوقيان و به دنبال آن تأسيس امپراتوري عثماني راه بسط فرهنگ اسلامي در آسياي صغير هموار گشت.
بيزانس با پذيرش و تعميم دين مسيح در قرن 4 م ميدان جغرافيايي فعاليت آن را وسعت بخشيد و با استمداد از كليساي روم براي مقابله با مسلمانان و سوق دادن مشرق زمين كرد. جنگهاي صليبي كه در 7 دوره از 489ق/1096م تا سقوط عَكّا در فلسطين در 690ق/1291م ادامه داشت به مدت 2 قرن آسياي صغير را ميدان تاخت و تاز و نبردهاي سنگين قرار داد. اين جنگها هرچند كه نتوانست موفقيتهاي سياسي نظامي موردنظر را براي مغرب زمين فراهم سازد و يا اتحاد بين كليساي روم و بيزانس را عملي نمايد، ليكن اثرات درازمدت عميقي در اروپا و جهان اسلام برجاي گذاشت. ازجمله توانست امنيت راههاي دريايي و نيز و ديگر دولت شهرهاي واقع در مشرق مديترانه را براي مدت زيادي تأمين نمايد.
برخورد دنياي غرب با امپراتوري روم شرقي و از طريق آن با جهان اسلام موجب شد كه فرهنگ يوناني و مشرق زمين در اروپا شناخته شوند. جنگهاي صليبي از يك طرف، برخوردهاي فرهنگي ميان شرق و غرب را موجب شد و از طرف ديگر قدرت نظامي و اقتصاد بيزانس را به تحليل برد. درحقيقت انحطاط امپرانوري روم بعد از ژوستينِيَن (527-565م) آغاز شد و به تدريج ادامه يافت. با ظهور اسلام در جنوب امپراطوري و اشاعة آن در جهات مشرق و مغرب و شمال شبهجزيرة عربستان فشار بيشتري بر پيكر بيزانس مسيحي، سرانجام مثدمات نفوذ تدريجي اما پايدار اسلام را در آسياي صغير فراهم ساخت. عقبنشيني روميان در مقابل مسلمانان در آسياي صغير طي مراحل مختلفي انجام گرفت كه از صدر اسلام تا سقوط امپراطوري روم شرقي در 857ق/1453م به دست عثمانيها ادامه داشت.
دورة اسلامي: ظهور دين اسلام و تبديل سريع آن به يك قدرت سياسي ـ ديني اثرات عميقي در امپراطوري روم شرقي بر جاي گذاشت. نخست اينكه اعراب مسلمان در چهارچوب سياست بروننرزي خويش بخشي از متصرفات امپراطوري روم شرقي از قبيل سوريه، مصر و آفريقاي شمالي را به تصرف خود درآوردند. ديگر اينكه مسلمين از همان صدر اسلام به اهميت برخي از نقاط جغرافيايي حوزة مديترانة شرقي از قبيل جزاير قبرس و رودِس پي برده بودند (لسترنج، 137). به دنبال همين شناخت بود كه در 27ق/648م سپاهيان اسلام به فرماندهي معاويه به قبرس حمله كردند (يعقوبي، 2/58). هدف اصلي مسلمين دستيابي به قسطنطنيه بود. در زمان امويان مسلمانان موفق شدند 3 بار قسطنطنيه را محاصره نمايند كه با ناكامي مواجه شدند. نخستين محاصره در 32ق/653م در زمان خلافت عثمان توسط معاويه انجام گرفت (يعقوبي، 2/62). دومين محاصره در 49ق/669م. در زمان خلافت خود معاويه بود كه پسرش يزيد را به جنگ كنستانتين چهارم فرستاد. و بالأخره سومين و مهمترين محاصره كه چند سال طول كشيد، در زمان خلافت سليمانبن عبدالملك توسط برادر وي مَسْلَمه در 96ق/715م. انجام گرفت (يعقوبي، 2/160، 158؛ لسترنج، 146). در زمان عباسيان ميتوان از حملات جسته و گريختة دوران خلافت هارونالرشيد و مإمون و همچنين از حملة مشهور معتصم به عموريه در 223ق/838م نام برد (لسترنج، 147). بعد از اين تاريخ خلفاي عباسي به دليل گرفتاريهاي داخلي از جنگ با روميان منصرف شدند. با وجود اين مرزهاي سياسي ميان مسلمين و روميان پيوسته تغييرات جزئي به خود ميديد. به گفتة لسترنج (ص 137) مرز ميان ممالك اسلامي و روم در آغاز مرزهاي طبيعي بودند، كه به وسيلة كوههاي توروس و آنتيتوروس مشخص ميشدند. اين مرزهاي طبيعي تا زمان امويان و عباسيان نيز معتبر بودند. حدود اين مرزها را خطي از طرسوس در نزديكي ساحل مديترانه تا مَلَطيه در كنار فرات عليا معين ميكرد. در طول اين خط مرزي سنگرها و دژهاي متعددي وجود داشتند كه به عربي ثغور ناميده ميشدند. ثغور جزيره در بخش شمال شرقي، كه مركز آن شهر مَلَطيه بود و به وسيلة آنها از استان جزيره حراست ميشد؛ و ديگر ثغور شام در بخش جنوب غربي، كه مركز آن شهر طرسوس و نقش آنها پاسداري از ولايات شام بود. اين سنگرها در جريان جنگهاي مسلمين با روميان بين طرفين دست به دست ميگشت. در حدودالعالم (صص 170-171) فهرست كاملي از شهرهايي كه ثغور ميان اسلام و روم بودند، آورده شده است، كه جملگي از شهرهاي آباد و پرنعمت بودهاند. شهرهاي مرزي كه به تصرف مسلمين در ميآمد بسيار مورد توجه قرار ميگرفت. سيماي اين شهرها بعد از تصرف مسلمانان با ساختن مسجد جامع رنگ اسلامي به خود ميگرفت.
شهرهايي مثل هارونيه واقع در يكي از درههاي جبللكام (آنتيتوروس) و يا كنيسه كه آن را كليساي سياه (الكنسيهالسوداء) نيز ميگفتند از استحكامات مرزي ميان مسلمانان و روميان بودند، كه بعد از تسلط مسلمانان چهرة اسلامي به خود گرفتند. در شهرهاي مصيصه و ادنه و طرسوس نيز در دورة امويان و عباسيان مساجد، پل، آبانبار و برج و باروي سنگي محكمي ساخته شد. به گفتة ابنحوقل (ص 168) شهر طرسوس 2 باروي سنگي داشت و داراي سواران و مردان و ساز و برگ و ستوران و سلاح و ساختمانها بود. در معجمالبلدان (4/28) نيز از محاصره و تصرف اين شهر توسطِ نقفور يا نيكفوروس در 354ق/965م ياد شده است. مرز طبيعي ميان سرزمينهاي اسلامي و بلاد روم در حدود طرسوس رود لاموس (النهراللاموس) بود و شهر سلوقيه (سلوكيه) كه تركها بدان سِلِفْكه ميگويند در آن طرف رودخانه قرار داشت. در اين محل اسراي مسلمان و مسيحي با يكديگر مبادله ميشدند. به دليل وجود مرز طبيعي كوهستاني ميان ممالك اسلام و روم رفت و آمدها از گذرگاههاي معروف موجود صورت ميگرفت. گذرگاههاي مهمي كه براي عمليات نظامي و رفت و آمد مورد استفاده قرار ميگرفتند، عبارت بودند از معبر دربالحدث در شمال شرقي كه از طريق مَرعش به سمت شمال ميرفت و له اِلْبستان ميرسيد و ديگر معبر كيليكيه از شمال طرسوس كه از طريق يك شاهراه به قسطنطنيه ميرفت (لسترنج، 143). شرحدقيق منازل ميان اين راه در المسالك والممالك ابنخردادبه (ص 113) آمده است. ميان ممالك روم و اسلامي، شهرها و راههاي تجاري نيز وجود داشت. مهمترين اين شهرها طرابزون يا طرابزونده (اطرابزنده) در كنار درياي سياه بود كه كالاهاي تجاري نظير پارچههاي كتان يونان و پارچههاي پشمي و ديباي رومي از طريق بوسفور به آنجا ميرسيد و سپس به كشورهاي اسلامي حمل ميشد. در صورهالارض ابنحوقل (ص 91) از طرابزون به عنوان راه مردم ارمنيه به روم ياد شده است كه بازرگانان بلاد اسلام در آن گرد آمده و از آنجا به كشور روم رفت و آمد ميكردند. حاكم آنجا از طرف قيصر روم تعيين ميشد و كالاي فراواني در آن وجود داشت. اين كالاها از راههاي كوهستاني به مَلَطيه و ديگر شهرهاي فرات عليا حمل ميشدند. مناسبات تجاري ميان سرزمينهاي اسلامي و بلاد روم از يك طرف و بروز جنگهاي طولاني از طرف ديگر، راه نفوذ تدريجي اسلام را به آسياي صغير هموار كردند. تداوم اين درگيريها به تحليل قواي اقتصادي و نظامي بيزانس انجاميد تا سرانجام در قرن 5ق/11م ظهور تركان سلجوقي كه به سلاجقة روم معروف شدند، اوضاع آسياي صغير را دگرگون كرد.
دورة تركان سلجوقي (سلاجقة روم): در قرن 5ق/11م ميان سران لشكري و كشوري امپراتوري روم شرقي رقابت و كشمكشهاي شديدي وجود داشت. بهويژه هنگامي كه قدرت به دست غيرنظاميان ميافتاد، عملاً در ادارة امور نظامي كشور اختلال به وجود ميآمد. بروز اين بينظميها به تركان سلجوقي فرصت داد كه برخي نقاط آسياي صغير نفوذ كنند. بعد از مرگ قسطنطنين دهم دوكاس، امپراطور غير نظامي روم، در مة 1067 م نظام اداري و لشكري كشور مختل گرديد. بدين جهت يكي از رهبران نظامي به نام رومانوس چهارم ديوجانس به امپراطوري انتخاب شد. البارسلان سلجوقي در بهار 463ق/1071م در جنگ ملازگرد بر سپاهيان روم پيروز شد و رومانوس ديوجانس را را به اسارت گرفت (ابناثير، 10/65). اين پيروزي زماني به دست امد كه اندكي قبل از آن يعني در 456ق/1064م سلجوقيان شهر آني پايتخت ارمنستان را تسخير و حكومت بقراطي ارمنستان قديم را سرنگون كرده بودند و روپن به جاي آن، حكومت ارمنستان صغير را در كيليكيه توروس بنيان نهاده بود كه شهر سپس مركز آن بود. پس از پيروزي ملازگرد، سليمانبن قُتُلْمِش يكي از اعضاي خاندان سلجوقي به فرماندهي سپاهيان ترك در آسياي صغير منصوب شد. وي شهر نيقيه (ازنيق) را مقرّ فرماندهي خود قرار داد. جنگجويان وي با اقدام به جنگهاي نامنظم و قطع ارتباط ميان شهرها در ادارة امور امپراطوري روم شرقي اختلال به وجود ميآوردند. با اسكان سلجوقيان در فلات آسياي صغير عملاً بخشي از آن در زمرة سرزمينهاي اسلامي درآمد. با آغاز اولين جنگ صليبي در 490ق/1097م ادامة پيشروي سلجوقيان به سمت غرب آسياي صغير متوقف شد. نيروهاي امپراطوري روم شرقي با كمك صليبيون توانستند شهر نيقيه را كه مقر حكومت قِلجارسلان سلجوقي بود محاصره و تسخير نمايند. وي به شهر قونيه كه در 477ق/1084م آن را فتح كرده بودند، عقب نشست و آن را پايتخت خود قرار داد. در جنگ دوم صليبي نيز در 542ق/1147م سلطانمسعود پسر قليجارسلان از لوئي هفتم پادشاه فرانسه شكست خورد و بالأخره با جنگ سوم صليبي به فرماندهي فريدريش اول معروف به بارباروزا (ريش قرمز) امپراطور آلمان در 586ق/1190م شهر قونيه پايتخت به دليل غرق شدن امپراطور آلمان در رودخانة كالوكادنوس (گوگسو) و يا به روايت لسترنج (ص 150) احتمالاً در رودخانة لاموس در حوالي سلوكيه، حاصل زيادي براي صليبيون به همراه نداشت. جنگ چهارم صليبي در جهت تأمين منافع تجاري ونيزيان به قسطنطنيه كشيد و پس از تسخير اين شهر در 600ق/1204م موجد يك امپراطوري لاتيني در آن شد. بيزانسيها نيز در مقابل آن يك امپراطوري يوناني در نيقيه ايجاد كردند. اين تفرقه به سلجوقيان فرصت داد تا در محدودة متصرفات خود ارتباطي بين بندر سينوپ در كنار درياي سياه و بندر علائيه (آلايا) يا آلانياي كنوني در كنار درياي مديترانه برقرار سازند. با كامل شدن اين ارتباط در دورة علاالدين كيقباد كه در 616ق/1219م به تخت نشست و بزرگترين پادشاه سلجوقي روم بود، امكان تجارت با جمهوريهاي ساحلي و جزيرهاي مديترانه براي دولت سلجوقي فراهم آمد و به دنبال آن، قلمرو سلجوقيان رو به عمران و آباداني نهاد. حدود قلمرو سلجوقيان در مدت بيش از 2 قرن تسلط آنان، يعني از 470 تا 700ق/1077 تا 1301م تغيير مييافت. اين تغييرات با فراز و نشيبهاي سياسي و نظامي قدرت خود آنان و ديگر حكومتهاي موجود در آسياي صغير در ارتباط بود. نواحي مهم قلمرو فرمانروايي آنان در غرب يا شمال ارمنستان صغير قرار داشت و عبارت بود از قونيه، قيصريه، ملطيه، سيواس، نَكيسار يا نيكسار، توقات، اماميه، انگوريه، هِرقِليه يا هراكليه، نِگْدَه و ابلستان يا اِلبستان. سلجوقيان روم با وجود اين كه در آغاز كار زندگي چادرنشيني داشتند، با توسعة متصرفات خود و آميزش با همسايگان به زندگي شهري و شهرنشيني روي آوردند. دربار انان پناهگاه دانشمندان و هنرمندان ايراني بود كه پس از هجوم مغول و تاتار از ديار خود آواره شده بودند. پادشاهان سلجوقي و وزراي دانشمند آنان در نشر زبان فارسي در آسياي صغير همت گماشتند. زبان فارسي در عهد آنان زبان رسمي دربار بود و تكلم بدان در بيشتر قلمرو حكومت آنان مخصوصاً در قونيه به مثابة زبان بومي رواج داشت و تا زمان سلاطين عثماني نيز مدتي معمول بود (همايي، 2/1004). هجوم مغولها به اسياي صغير و تسخير شهر قونيه در 655ق/1257م حكومت انان را درهم ريخت و سرانجام در 700ق/1301م سرزمين روم ميان امراي دهگانة تركمان تقسيم شد. حدود اين اميرنشينها با حدود ايالات قديم يونان تقريباً بر هم منطبق بود و عبارت بود از قرامان يا ليقونية قديم، تِكِه يا ليقيه و پمفيلية قديم، اميرنشين حميد يا پيسيديه و ايزورية سابق، گرميان يا فريجيه، قزل احمدلي يا پَفْلَغونيهؤ مَنْتَشا يا كاريه، آيدين و صاروخان مطابق با ليدية قديم، قرهسي يا ميسية سابق و بالأخره ولايت عثمانلي در كنار درياي مرمره كه بعدها بر اميرنشينهاي ديگر غلبه كرد و شالودة امپراطوري عثماني را بنيان نهاد. نواحي واقع در مشرق اميرنشينهاي دهگانه زير نظر ايلخانان مغولي اداره ميشد. شهرهاي مهم آن عبارت بودند از فيساريه يا قيصريه كه مسجد و كليساي بزرگي در آن ساخته شده بود، همچنين سامسون، البستان يا البستان، نيكسار، سيواس و توقات. اين ايلتها تا روي كار آمدن عثمانيان در آسياي صغير ميان حكومتهاي مختلف دست به دست ميگشتند.
دورة امپراطوري عثماني: عثمانيها يكي از شعب طايفة غز تركستان بودند كه در قرن 7ق/13م از آسياي ميانه به ارمنستان و آسياي صغير آمدند و به تبعيت پادشاهان سلجوقي گردن نهادند. گروهي از آنان به فرماندهي ارتغرل و سپس فرزندش عثمان به خاطر كمكهاي نظامي كه در جنگهاي صليبي به علاءالدين ايوبي كردند، سرزمينهايي را به عنوان تيول به دست آوردند و سپس بر وسعت زمينهاي خود افزودند. امارت سوگوت واقع در شمال غرب آناتولي و هممرز با بيزانس براي پاسداري به ارتغرل و سپس فرزندش عثمان (698-726ق/1299-1326) سپرده شد. حملة مغول به آسياي صغير سلجوقيان را برانداخت و عثمان با كمك آنان در 619ق/1300 حكومت ترك مستقلي به وجود آورد. فلمرو حكومت عثمانيها در مرز بين سرزمينهاي اسلامي و يوناني قرار داشت و آنان با توجه به اين موقعيت و انتخاب استراتژي دفاع از اسلام در مقابل مسيحيت به منزلة پاسداران اسلام قلمداد ميشدند و همين نقش روز به روز بر اهميت آنان افزود (بياني، 138، 139). علاوه بر اين طوايف ترك جنگ با يونانيان را سنت باستاني خود ميدانستند و همين انگيزه به همراه نيّت دفاع از اسلام و همچنين اشتهار ثروت افسانهاي امپراطوري روم شرقي دلايل كافي براي حمله به متصرفات آنان را فراهم ساخت. ميراثهاي فكري و فرهنگي و زندگي شهري سلجوقيان از قبيل سازمانهايي نظير اخي (انجمن برادري بازرگانان و پيشهوران و علما، طبقة معلمان و مفسران اسلام) نظام اسلامي اصناف، انضباط سخت رهبران انجمنهاي جوانان و برخي معيارهاي اخلاقي و اجتماعي ديگر شالودة دستگاه اداري و رشد حكومت عثماني را به وجود آوردند (ووسينيچ، 7). كاهلي حكومت بيزانس و آشفتگي سياسي حاكم بر حكام بالكان نيز پيروزي عثمانيها را اسان كرد. آنان پس از تسخير نيقيه (731ق/1331م) به تسلط بيزانس در آسياي صغير پايان دادند. عثمانيها در طول قرن 8ق/14م توانستند با از ميان بردن رقباي خود ولايات قرهسي، حميد، گرميان، صاروخان، آيدين، منتشا، تكه، قرهمان و قزلاحمدلي را ضميمة خاك خود سازند. در نيمة دوم قرن 8ق/14م امپراتوري آشوبزدة بيزانس و كشورهاي بالكان آماج حملات عثمانيها بودند. مراد اول (760-791ق/1359-1389م) با استفاده از تحرك ارتش سازمانيافتة خود و آشفتگي اوضاع بالكان موفق به فتح آن شد. عثمانيها با سربازگيري از نواحي متصرفي خود كه بدان دِوْشيرمَه ميگفتند به اشاعة اسلام پرداختند. در اواخر قرن 8ق/14م سرزمينهاي عثماني از نظر تشكيلات اداري به 2 بخش آسيايي (آناتولي) و اروپايي (روم ايلي) تقسيم ميشد كه هريك را بيگلربيگليك ميگفتند. حملة تيمور لنگ به آسياي صغير و شكست و اسارت سلطان بايزيد، امپراطوري عثماني را به آشوب كشانيد. بيزانسيها و ونيزيها و برخي از اميرنشينهاي داخلي آسياي صغير مجدداً سر برافراشتند و قسطنطنيه حدود نيم قرن ديگر در دست مسيحيان باقي ماند. پس از بازگشت تيمور از آسياي صغير، محمداول (816-824ق/1413-1421م)و سپس مراد دوم (824-855ق/1421-1451م) با چيرگي بر دشمنان داخلي و خارجي مجدداً قدرت عثمانيها را اعتلا و اقتدار بخشيدند. در زمان محمد اول شيخبدرالدين كه از فقهاي برجستة عثماني است، با نوشتن كتابهايي در تصوف، انديشة دارايي همگاني را منتشر ساخت. پس از كشته شدن وي پيروانش پراكنده شدند و به صوفيان صفويه و يكتاشيه پيوستند (ووسينيچ، 11). با سلطنت محمد دوم (855-886ق/1451-1481م) دوران تازهاي در تاريخ عثماني آغاز گشت. در زمان وي يكي از مهمترين رويدادهاي تاريخ متأخر جهان يعني سقوط قسطنطنيه، به وقوع پيوست و بدينسان عمر بيش از 000‘1 سالة امپراطوري روم شرقي به پايان هميشگي خوذ رسيد. اين واقعه سرنوشت خاورميانه و اروپا را دگرگون ساخت. سلطانمحمد دوم با تدوين قانوننامه در 881ق/1476م حدود اختيارات و وظايف دولت، دستگاههاي اداري، فئودالها و علما را نظم قانوني بخشيد و به نيروهاي نظامي سر و سامان داد. وي مساجد و بناهاي عمومي بسياري ساخت و در زمينة روابط ميان مسلمانان و ديگر اقليتهاي ديني اهل كتاب مقرراتي وضع كرد. پس از مرگ وي نيز پسرش بايزيد دوم بر امپراطوري عثماني فرمان راند. تشكيل دولت عثماني در آسياي صغير و توجيه سياستهاي توسعهطلبانة آنان با دفاع از اسلام و جهاد عليه كفار، همچنين فتح قسطنطنيه، بالكان، جزاير و سواحل شرقي مديترانه، حمله به ايران و كشتار حدود 40 هزار تن از پيروان شيعي مقيم شرق آسياي صغير به بهانة جاسوسي، اثرات بزرگي در اروپا، ايران و خاورميانه برجاي گذاشت (باوزاني، 210؛ طاهري، 135). از اين زمان به بعد اوضاع كلي آسياي صغير با تاريخ سلاطين عثماني پيوند ميخورد و اين وضع تا پيدايش حكومت جمهوري در تركية كنوني ادامه دارد.
مآخذ: ابناثير، عزالدين، الكامل، بيروت، دارصادر، 1399ق؛ ابنحوقل، ابوالقاسم محمد، صورهالارض، بيروت، مكتبهالحياه، 1979م؛ ابنخردادبه، عبيداللهبن عبدالله، المسالك والممالك، ليدن، 1938م؛ ابنخلدون، عبدالرحمان، مقدمه، ترجمه و نشر كتاب، 1347ش؛ باوزاني، آلساندرو، ايرانيان، ترجمة مسعود رجبنيا، تهران، روزبهان، 1359ش؛ بياني، حانبابا، تاريخ نظامي ايران، تهران، ستاد ارتش، 1353ش؛ پاولي؛ پيرنيا، حسن، ايران باستان، تهران، دنياي كتاب، 1362ش؛ حدودالعالم، به كوشش منوچهر ستوده، تهران، طهوري، 1362ش؛ دولاندلن، ش، تاريخ جهاني بيش از تاريخ تا قرن شانزدهم، ترجمة احمد بهمنش، دانشگاه تهران، 1345ش؛ شييرا، ادوارد، الواح بابل، ترجمة علياصغر حكمت، تهران، ابنسينا، 1341ش؛ طاهري، ابوالقاسم، تاريخ سياسي و اجتماعي ايران، تهران، جيبي، 1345ش؛ قدامهبن جعفر ابوالفرج، كتابالخراج، به كوشش ياندخويه، ليدن، 1889م؛ كُرزن، جرج، ن، ايران و قضية ايران، ترجمة غلامعلي وحيد مازندراني، مركز انتشارات علمي و فرهنگي، تهران، 1362ش؛ گودرزينژاد، شاپور، جغرافياي تركيه، تهران، سحاب، 1354ش؛ لسترنج، گاي، سرزمينهاي خلافت شرقي، ترجمة محمود عرفان، تهران، مركز انتشارات علمي و فرهنگ، 1364ش؛ ماله، آلبر وژول ايزاك، تاريخ قرون وسطي، ترجمة عبدالحسين هژير، تهران، دنياي كتاب، 1362ش؛ مستوفي، حمدالله، نزههالقلوب، به كوشش گاي لسترنج، لندن، 1915م؛ مشكور، محمدجواد، اخبار سلاجقة روم، تهران، 1350ش؛ ووسينيچ، وين، تاريخ امپراتوري عثماني، ترجمة، سهيل آذري، تبريز، كتابفروشي تهران، 1346ش؛ همايي، جلالالدين، مولوينامه، تهران، آگاه، 1356ش؛ ياقوت حموي، ابوعبدالله، معجمالبلدان، بيروت، 1376ق؛ يعقوبي، احمدبن واضح، تاريخ، ترجمة محمدابراهيم آيتي، تهران، مركز انتشارات علمي و فرهنگي، 1362ش؛ نيز:
Brüning, Kurt, "Asien", Harms, Erdkunde, Berlin, 1964 Vol. III.
محمدتقي رهنمايي
آسياي صغير، نام كهن بخش آسيايي كشور تركيه.
وجه تسميه: در منابع مختلف از اين منطقه با نام آناطولي، بلاد روم، روميهالصُّغري، روم شرقي (بيزانس = بوزنطيه) ياد شده است. آسياي صغير نامي است كه يونانيان به بخش آسيايي كشور تركية كنوني داده بودند. دربارة واژة آسيا نظرهاي مختلفي ابراز شده است. در روزگاران كهن ولژة آسيا را مأخوذ از نام آسيه همسر و مادر پرومتئوس و يا از نام آسييس فرزند كوتيس ميدانستند. برخي اين واژه را مأخوذ از واژة مشابه عبري به معناي «سرزمين مركزي» و يا «سرزمين حاشيهاي» دانسته و يا آن را مشتق از كلمة آشوري «آسو» به معناي مشرق پنداشتهاند (پاولي، ذيل Asia Minor). يونانيان شبهجزيرة آناتولي را آسِوْس يا آسيا ميناميدند. بعدها پس از آشنايي با قارة بزرگ آسيا، شبهجزيرة آناطولي، آسياي صغير يا آسياي كوچك ناميده شد. واژة آناتولي كه در تركيه آن را «آنادولو» تلفظ ميكنند از ريشة يوناني «آناتوله» به معناي مشرق يا خاستگاه خورشيد آمده است. آناتولي كه در منابع اسلامي از آن به عنوان الناطلوس (ابنخردادبه، 107)، الناطليق (قدامهبن جعفر، 257) ناطليق (حدودالعالم، 184) و ناطوس (ابنخلدون، 1/137) ياد شده به معني خاور است. آناتولي بزرگترين ناحية روم يا بلادالروم نيز ياد شده است. اين نامي است كه مسلمانان به ممالك مسيحي روم شرقي يا بيزانس اطلاق ميكردند. سرزمينهاي آسياي صغير كه در سدة 5ق/11م با استيلاي سلجوقيان در زمرة كشورهاي اسلامي درآمد، بعدها از سوي اعراب روم ناميده شد.
جغرافيا:
حدود و موقع جغرافيايي: حدود جغرافيايي آسياي صغير در طول تاريخ به تدريج شكل گرفته است و با توجه به واژههاي آناتولي، روم شرقي، بيزانس و يا ممالك روم ميتوان گفت كه در ادوار مختلف گسترش متفاوتي داشته است. در دورة بيزانسي آناتولي يك بخش نظامي در غرب شبهجزيرة آسياي صغير بود و به عبارتي به حوزههاي اداري قونيه و عموريه هم اطلاق ميشد. اصطخري (ص 7) حدود مملكت روم را از غرب و جنوب، درياي محيط، از شمال، اعمال چين و از شرق، ديار اسلام دانسته است. به روايت حدودالعالم (184) ناحيت روم از 14 ناحيه تشكيل شده بود، كه 3 ناحيه در مغرب قسطنطنيه يعني در بخش آسيايي قرار داشت. حمدالله مستوفي (ص 94) مملكت روم را بالغ بر 60 شهر دانسته كه حدود آن تا ولايات گرجستان و ارمن و سيس و شام و بحر روم پيوسته است. در اوايل دورة عثماني آناتولي به ايلتهاي واقع در بخش آسيايي گفته ميشد كه نواحي شمالي و غربي شبهجزيره را به همراه سرزمينهاي ارمنستان و بينالنهرين علياي آن روزي در بر ميگرفت، ليكن در منابع جغرافيايي نظير «علوم زمين» هارمز كه به كشورشناسي علمي ميپردازند آسياي صغير (آناتولي و ارمنستان) عبارت از سرزمين آناتولي يعني بخش آسياي تركيه و بخشي از ارمنستان است كه مرزهاي سياسي كنوني تركيه آن را از كشورهاي همجوار جدا كردهاند. از نظر تركها آناطولي آن بخش از قلمرو كشورشان است كه در شرق تنگههاي بوسفور و داددانل قرار دارد و فلات ارمنستان را نيز در بر ميگيرد.
حدود جغرافيايي و قلمرو فضايي آسياي صغير با آناتولي بيشتر قابل تطبيق است تا با روم شرقي يا بيزانس، زيرا آسياي صغير و آناتولي مفهوم مكاني و جغرافيايي دارند، در حالي كه نامهاي روم شرقي، بيزانس و يا روميهالصغري داراي مفهوم سياسياند و به قدرتهايي گفته ميشد كه بر تمام يا بخشي از اين قلمروهاي جغرافيايي حكومت داشتند. آسياي صغير بين ْ36 تا ْ42 عرض شمالي و ْ26 تا ْ45 طول شرقي قرار گرفته است. بزرگترين طول آن از كنارة درياي اژه تا مرز شرقي حدود 1800 كمـ و بزرگترين عرض آن از سواحل درياي سياه تا مديترانه حدود 700 كمـ است. آسياي صغير امروز با 576/756 كمـ 2 مساحت، بخش اعظم (حدود 97 %) خاك تركيه را كه 587/780 كمـ 2 و.سعت دارد، شامل ميشود. اين شبهجزيره را درياهاي سياه و مرمر از شمال، درياي اژه از غرب و مديترانه از جنوب در بر گرفتهاند. تنگههاي بوسفور و داردانل و درياي مرمره آن را از بخش اروپايي تركيه و و بدين ترتيب از اروپا جدا ميكنند. مرزهاي خشكي آن از مشرق به ايران، از شمال شرق به جمهوريهاي ارمنستان و گرجستان شوروي و از جنوب به كشورهاي عراق و سوريه محدود ميشود. يك چنين موقع جغرافيايي از يك طرف بر شرايط محيط طبيعي نظير آب و هوا، پوشش گياهي و شبكة آبها اثر گذاشته، از طرف ديگر در شكلگيري سيماي زيستي و چشمانداز معيشتي مانند نوع مساكن، اشكال فعاليتهاي اقتصادي، پراكندگي جوامع روستايي و شهري، شبكة ارتباطات، ساخت اجتماعي و حتي آميزشهاي قومي و فرهنگي مؤثر افتاده است. به دليل چنين موقعيتي آسياي صغير محل برخورد فرهنگ قديمي و پربار مشرق زمين با فرهنگ قديم و جديد اروپايي نيز ميباشد. اثرات اين برخورد فرهنگي در آميزشهاي قومي، زباني، ديني، مذهبي و هنري به خوبي نمايان است. نقش ارتباطي حاصل از اين موقع جغرافيايي موجب شده است كه آسياي صغير سرزمين گذرگاه نيز ناميده شود.
ناهمواريها: شبهجزيرة آسياي صغير روزگاري به اروپا متصل بوده است، ليكن در دوران چهارم زمينشناسي به دنبال ايجاد شكستي در درياي اژه و پر شدن درة رودخانههاي بوسفور و داردانل، ارتباط آن با اروپا قطع شده است. بخشهاي شمالي و جنوبي آسياي صغير را چشماندازهاي كوهستاني تشكيل ميدهند. بلندي ارتفاعات از غرب به شرق افزايش مييابد و در تبعيت از همين شكل ناهمواريها، جهت جريان برخي از نظر ساختمان و ناهمواريها به 4 بخش تقسيم ميشود: بخش چينخوردگي شمالي، تودة مركزي يا فلات داخلي آسياي صغير (آناتولي)، بخش چينخوردگي جنوبي، و بالاخره ادامة سپر عربستان (گودرزينژاد، 9).
شبهجزيرة آسياي صغير را 2 رشتة كوهستان چينخورده از شمال و جنوب در بر گرغتهاند. در شمال كوههاي پونتوس كه امتداد غربي آن كوههاي بيتيني (بيتينيا) ناميده ميشوند و در جنوب كوههاي توروس چينخوردگيهاي كوهستاني را تشكيل ميدهند. امتداد شمال شرقي كوههاي توروس كه به فلات ارمنستان ختم ميشود، آنتيتوروس ناميده ميشود. ارتفاع بسياري از قلل اين كوهها به بيش از 000‘3 متر ميرسد. كوههاي ارارات در شمال شرقي آسياي صغير و هممرز با ايران و ارمنستان شوروي قرار دارند. اين كوهها به زبان ارمني ماسيس و به تركي آغريداغ خوانده ميشوند و داراي 2 قله به نام آرارات بزرگ به ارتفاع 156‘5 متر و آرارات كوچك به ارتفاع 914‘3 متر ميباشند. در منابع اسلامي از اين 2 كوه به نام الحارث و الحُوَيرِث ياد شده است (قدامهبن جعفر، 232).
در نواحي پيراموني شمال و جنوب آسياي صغير زمينهاي پست و جلگهاي قرار دارند. در كنارههاي درياي سياه عرض جلگههاي ساحلي كم است و فقط در مصب رودخانههاي قزلايرماق و يَشيل ايرماق وسعت پيدا ميكند، در حالي كه در سواحل جنوبي بهويژه در بخشهاي ساحلي خليجهاي انطاليه و اسكندرون اراضي جلگهاي وسيع و حاصلخيزي وجود دارند، كه جلگة معروف چوكوروا با شهرهاي ادنه و مَرسين و طَرسوس، از آن جمله است.
فلات داخلي آناطولي چشمانداز يكدستي ندارد. ارتفاع متوسط آن از 800 متر در غرب تا 200‘1 متر در شرق افزايش مييابد. فلات مركزي به حوضههاي داخلي متعددي تقسيم ميشود. شهر آنكارا نيز در يكي از همين حوضههاي داخلي قرار گرفته است. بخشي از سطح فلات داخلي آسياي صغير را درياچههاي نمك ميپوشانند. اين درياچهها بقاياي درياي نسبتاً وسيعي هستند كه در گذشته اينجا را ميپوشانده است. مهمترين اين درياچهها عبارتند از توزگولو يا درياچة نمك كه شوري آب آن به 32 % ميرسد و همچنين درياچههاي آقشهر، و بِيشهر و آغريدير كه همگي داراي آبشور هستند.
بخش جنوب شرقي تركية امروزي سرزميني است كه ارتفاع آن در مقايسه با نواحي كوهستاني ناچيز است. مرز طبيعي اين تودة مقاوم را خطي كه از انطاكيه، دياربكر و سورث ميگذرد با بخش كوهستاني شمالي مشخص ميكند.
آب و هوا: آب و هواي آسياي صغير به دليل موقغ جغرافيايي و وضع ناهمواريها بسيار متنوع است. فلات داخلي آن كه توسط كوههاي حاشيهاي احاطه شده است اقليم قارهاي دارد. تابستانهاي آن گرم و خشك و زمستانهاي آن سرد است. ميزان بارش و ريزش برف زمستاني در فلات داخلي به تبعيت از ارتفاع و از غرب به شرق افزايش مييابد و به همين نسبت ميانگينهاي دماي سالانه و ماهانه نيز در جهات فوق كاهش مييابند. سواحل درياي سياه پربارانترين نواحي آسياي صغير است. دماي آن نيز از اعتدال خاصي برخوردار است و ميانگين آن در طول ساحل از غرب به شرق افزايش مييابد. حداكثر بارش در فصل زمستان است، ليكن تابستانها نيز كاملاً خشك نيست. به دليل جهت شمال غربي بادها دامنههاي رو به شمال شرق مانند سامسون دارند. بهطور كلي آب و هواي سواحل درياي سياه ملايم و مرطوب دريايي است و دامنة تفييرات ميانگينهاي دماي زمستاني و تابستاني زياد نيست. كنارههاي دريايي اژه و مديترانه آب و هواي نوع مديترانهاي دارند، كه تابستانهاي خشك و نسبتاً طولاني با حداكثر بارش در زمستان از خصوصيّات آن است. سواجل جنوبي بهويژه در نواحي جلگهاي تابستان گرمي دارند. در فصول زمستان و بهار بادهاي سرد فرودي تعديل هوا را موجب ميشوند.
جدول آمار اقليمي ايستگاههاي مختلف در آسياي صغير
نام ايستگاه ميانگين دماي سالانه
سانتيگراد ميانگين دماي ماه دي (ژانويه)
سانتيگراد ميانگين دماي ماه مرداد (اوت)
سانتيگراد بارش سالانه
ميليمتر
آنكارا
ارزروم
طرابزون
زونگولداغ
ريزه
ازمير
ادنه 7/11
9/5
7/17
4/13
0/15
5/17
6/18 0
6/8-
-/6
-/6
9/6
6/8
1/9 -/24
6/19
-/23
6/21
6/22
3/27
0/28 360
476
837
1245
2440
693
611
شبكة آبها: شبكة آبهاي آسياي صغير را رودخانههاي بزرگ و كوچكي تشكيل ميدهند كه به حوضههاي داخلي يا خارجي ميريزند. تمام رودخانههايي كه از فلات داخلي سرچشمه ميگيرند، در قسمتهاي بالا، به سبب هموار بودن زمين جرياني آرام دارند، ليكن به هنگام ورود به نواحي پيراموني فلات داخلي به علت كاهش شديد ارتفاع و ايجاد شيب، جريان آب آنها تند ميِود. آسياي صغير از نظر جغرافياي ناهمواريها و آبها (اوروهيدروژئوگرافي) مجموعاً به 6 حوضه آبريز به شرح زير تقسيم ميشود: 1. حوضة آبريز درياي سياه با رودخانههاي قزلايرماق، يشيلايرماق، ساكاريا و فيليوس . 2. حوضة آبريز مرمره با رودخانة سيماو . 3. حوضة آبريز درياي اژه با رودخانههاي مريچ، اِرگِنه، بَكر و مِنْدِرِس يا مياندِر. 4. حوضة آبريز درياي مديترانه با رودخانههاي كوچا، دالامان، آقسو، گوگسو، سيحان و جيحان. 5. حوضة آبريز دجله و فرات كه آب شعبات خود را جمع كرده و به خليجفارس ميريزند. 6. حوضة آبريز داخلي نظير وان، توزگولو و حوضة قونيه.
پوشش گياهي: جنگلهاي آسياي صغير حدود 5/10 ميليون هكتار وسعت دارند، كه نزديك به 5/6 ميليون هكتار آن جنگلهاي سوزني برگ هستند. كوههاي توروس و پونتي در نواحي ساحلي خود اغلب از جنگلهاي پهنبرگ مانند چنار، گردو و بلوط پوشيده شدهاند. سواحل درياي اژه و مديترانه عموماً داراي گونههاي گياهي و جنگلي مديترانهاي است. در سواحل درياي سياه گونههاي اروپايي مانند كاج و آلِش بيشتر است. پوشش گياهي در جهت داخلي آسياي صغير تُنُك شده و گياهان بيشهاي پست و سازگار با خشكي جاي جنگلها را ميگيرند.
سابقة تاريخي
عصر پيش از تاريخ و باستان: فلات داخلي آسياي صغير و جلگههاي ساحلي و كنارههاي درة رودخانة هاليس (قزلايرماق) و فرات از گذشتههاي دور محل سكونت و معيشت اقوام ابتدايي بوده است. پژوهشهاي باستانشناسي در جلگة حاصلخيز قونيه حاكي از تمدن پيشرفتهاي در عصر نوسنگي است. به نظر ميرسد كه نخستين قوم ساكن در آسياي صغير قوم لووي باشند (دولاندلن، 1/43) شايد اينها همان اقوامي باشند كه در عصر نوسنگي در نقاط داخل انحناي رود هاليس زندگي ميكردند و در كتب تاريخي از آنها به عنوان ماقبل حِتّيان (هيتيها) نام برده شده است (مشكور، 32). در دورة برنز مياني، تمدن حتّيان به وجود آمد. حتيان كه قومي آريايينژاد بودند، از حدود 000‘2 ق م در آسياي صغير اقامت گزيدند (دولاندلن، 1/43). تمدن و قدرت حتيان در سدههاي 14 و 13ق م به اوج خود رسيد. آنان كه خدايان متعددي از مظاهر طبيعت را ميپرستيدند، تا قرن 8 ق م در اين سرزمين حكومت كردند. در ميان اسامي خدايان آنان، نام خدايان ايراني و هندي نيز ديده ميشود (شييرا، 126). حتيان پس از تشكيل دولت خود، شهر هاتوسا را به پايتختي انتخاب كردند و به گسترش متصرفات خود پرداختند. ليكن پيدايش دولت جديد ديگري به نام ميتاني مدتها مانع پيشرفت آنان در قسمت جنوب شد. اهميت تمدن حتيان از تمدنهاي مصر و بينالنهرين و اژه كمتر نبود. در 1304ق/1887م در (تلالعَمارِنه) مصرالواحي به دست آمده است كه با خط ميخي و به زبان بابلي نوشته شده است. اين الواح جاكي از مناسبات ميان شهرهاي مختلف شام و بينالنهرين و جزيرة قبرس است. مجموعة قوانين به دست آمده از اين قوم حاوي ضوابط حقوقي معيّني در زمينههاي اجتماعي، اقتصادي، بازرگاني، جزائي و آداب و اخلاق ميباشد. از قرن 12 ق م اقوام فريگي كه از تراكيه آمده بودند، تمام نواحي مركزي آسياي صغير را به تصرف خود در آوردند. هجوم فريگيها به آسياي صغير به زوال امپراتوري حتّيان در سوريه حكومت ميكردند. در فاصلة زوال امپراتوري حتّيان و روي كار آمدن دولت ليدي اقوام مختلفي بر آسياي صغير تسلط داشتند. دولت ليدي در زمان پادشاهي ژيژس نخستين پادشاه از سلسلة مرمناد از طريق توسعة تجارت ثروت هنگفتي به دست آورد. جانشينان وي مرزهاي ليدي را از مشرق توسعه داده و با مادها همسايه شدند و رود هاليس مرز ميان دو كشور شناخته شد. با استخراج معادن طلاي پاكتول ثروت و قدرت دولت ليدي افزايش يافت ظاهراً سكه هم در ليدي اختراع شد. آخرين پادشاه ليدي كُرِزوس بود، كه دربار مجللي در پايتخت خود سارد به وجود آورده بود، اما ليدياتيها با تمام قدرت و ثروت خود نتوانستند در برابر هخامنشيها پايداري كنند. حكومت آنها در 546 ق م به دست كوروش از بين رفت. هخامنشيان بعد از تسلط بر آسياي صغير اقدام به بسط و ترميم جادة معروف شاهي نمودند. اين جاده شهر سارد را به ايران مربوط ميكرد. آنان به مدت 200 سال بر آسياي صغير تسلط داشتند و براي ادارة مملكت آن را به 10 خْشَتْرِه يا ساتراپي تقسيم كرده بودند:
1- ليديم (ليديا) ، 2- ايونيه (ايونيا) ، 3- كاريه (كاريا) ، 4- ميسيه (ميسيا) ، 5- فريگيه (فريگيا) ، 6- كاپادوكيه (كاپادوكيا) ، 7- پافلاگونيه (پافلاگونيا) ، 8- بيتي نيه (بيتي نيا) ، 9- ليكيه يا ليسيه (ليكيا يا ليسيا يا لوكيا) ، 10- سوريه (سوريا. اين ساتراپيها، داراي استقلال نسبي بودند. يونانيان كه از حكومت ايرانيها بر آسياي صغير ناخشنود بودند، پيوسته ساكنان اين ايالات را بر ضد ايران تحريك ميكردند. اين تحريكات به بروز جنگهاي مادي انجاميد، كه طي آن داريوش و خشايارشا به يونان لشكركشي كردند. آسياي صغير به مدت 2 قرن ميدان كشمكش دو كشور ايران و يونان بود. سرانجام اسكندر مقدوني پس از شكست هخامنشيان در 334 ق م آسياي صغير را تسخير كرد و آن سرزمين به حكومتهاي مستقل يوناني و بعضي ساتراپنشينهاي قديم تقسيم گشت، كه پِرگامون مهمترين آنها و مركز فرهنگ هلنيستي بود.
تسلط يونانيان بر شبهجزيرة آسياي صغير چندان طول نكشيد. در قرن 3 ق م. گالاتها از شمال بالكان به آسياي صغير روي آوردند و در آنجا مستقر شدند. حكومت سلوكيها در قسمتهاي شرقي آسياي صغير تا پيروزي روميان در 190 م. ادامه داشت.
دورة امپراطوري روم شرقي يا بيزانس: امپراطوري روم شرقي يا بيزانس در 395م از امپراطوري غرب جدا شد و مركز آن بيزانتيوم بود. كنستانتين بزرگ يا قسطنطنين، نخستين امپراتوري بود كه عقيدة يونانيان را رها كرد و به دين مسيحيت گرويد. وي در 313م به دنبال فرمان ميلان، دين مسيحي را به رسميت شناخت (يعقوبي، 1/186). تئودوتيئس اول در 380م. مسيحيت ارتودوكس را به عنوان دين رسمي امپراتوري اعلام كرد. در زمان روميان آسياي صغير از نواحي پرجمعيت و آباد دنياي قديم بود كه شهرهاي بزرگ و ثروتمندي داشت و ميدان كارزار با پادشاهان اشكاني و ساساني بود. روميان با احداث شبكة منظمي از جادهها و كاروانسراها اين شهرها را به هم مربوط كرده بودند. فعاليتهاي كشاورزي با شبكة آبياري منظم رونق فراواني داشت و بازرگانان در رفاه نسبي به سر ميبردند. ساكنان آسياي صغير در دورة تسلط روميانؤ تا قبل از اشاعه و نفوذ اسلام، فرهنگ يوناني را پذيرفته بودند. زبان يوناني و لاتيني زبان رسمي دستگاه اداري تحصيلكردهها بود، ليكن تودة مردم به زبانهاي ليكيايي، گالاتي و فريگيايي صحبت ميكردند. تجزية امپراتوري روم راه تجارتي مصر را از رونق انداخت و راه خشكي كشورهاي آسيايي مانند هندوستان و چين كه از طريق ايران و افغانستان به آسياي صغير و بوسفور ميرفت بيشتر مورد توجه قرار گرفت و رفتهرفته تجارت ابريشم منحصربه ايران شد (كرزن، 2/631). امپراتوري روم شرقي كه از اتحاد و آميزش سنن حكومتي روم. فرهنگ يوناني ـ هلنيستي و دين مسيح به وجود آمد، توانست بيش از 000‘1 سال در آسياي صغير دوام يابد. در اين دوره دين مسيح تمامي زمينههاي فرهنگي، هنري و ادبي را در آسياي صغير تحت تأثير قرار داد. سرانجام با نفوذ سلجوقيان و به دنبال آن تأسيس امپراتوري عثماني راه بسط فرهنگ اسلامي در آسياي صغير هموار گشت.
بيزانس با پذيرش و تعميم دين مسيح در قرن 4 م ميدان جغرافيايي فعاليت آن را وسعت بخشيد و با استمداد از كليساي روم براي مقابله با مسلمانان و سوق دادن مشرق زمين كرد. جنگهاي صليبي كه در 7 دوره از 489ق/1096م تا سقوط عَكّا در فلسطين در 690ق/1291م ادامه داشت به مدت 2 قرن آسياي صغير را ميدان تاخت و تاز و نبردهاي سنگين قرار داد. اين جنگها هرچند كه نتوانست موفقيتهاي سياسي نظامي موردنظر را براي مغرب زمين فراهم سازد و يا اتحاد بين كليساي روم و بيزانس را عملي نمايد، ليكن اثرات درازمدت عميقي در اروپا و جهان اسلام برجاي گذاشت. ازجمله توانست امنيت راههاي دريايي و نيز و ديگر دولت شهرهاي واقع در مشرق مديترانه را براي مدت زيادي تأمين نمايد.
برخورد دنياي غرب با امپراتوري روم شرقي و از طريق آن با جهان اسلام موجب شد كه فرهنگ يوناني و مشرق زمين در اروپا شناخته شوند. جنگهاي صليبي از يك طرف، برخوردهاي فرهنگي ميان شرق و غرب را موجب شد و از طرف ديگر قدرت نظامي و اقتصاد بيزانس را به تحليل برد. درحقيقت انحطاط امپرانوري روم بعد از ژوستينِيَن (527-565م) آغاز شد و به تدريج ادامه يافت. با ظهور اسلام در جنوب امپراطوري و اشاعة آن در جهات مشرق و مغرب و شمال شبهجزيرة عربستان فشار بيشتري بر پيكر بيزانس مسيحي، سرانجام مثدمات نفوذ تدريجي اما پايدار اسلام را در آسياي صغير فراهم ساخت. عقبنشيني روميان در مقابل مسلمانان در آسياي صغير طي مراحل مختلفي انجام گرفت كه از صدر اسلام تا سقوط امپراطوري روم شرقي در 857ق/1453م به دست عثمانيها ادامه داشت.
دورة اسلامي: ظهور دين اسلام و تبديل سريع آن به يك قدرت سياسي ـ ديني اثرات عميقي در امپراطوري روم شرقي بر جاي گذاشت. نخست اينكه اعراب مسلمان در چهارچوب سياست بروننرزي خويش بخشي از متصرفات امپراطوري روم شرقي از قبيل سوريه، مصر و آفريقاي شمالي را به تصرف خود درآوردند. ديگر اينكه مسلمين از همان صدر اسلام به اهميت برخي از نقاط جغرافيايي حوزة مديترانة شرقي از قبيل جزاير قبرس و رودِس پي برده بودند (لسترنج، 137). به دنبال همين شناخت بود كه در 27ق/648م سپاهيان اسلام به فرماندهي معاويه به قبرس حمله كردند (يعقوبي، 2/58). هدف اصلي مسلمين دستيابي به قسطنطنيه بود. در زمان امويان مسلمانان موفق شدند 3 بار قسطنطنيه را محاصره نمايند كه با ناكامي مواجه شدند. نخستين محاصره در 32ق/653م در زمان خلافت عثمان توسط معاويه انجام گرفت (يعقوبي، 2/62). دومين محاصره در 49ق/669م. در زمان خلافت خود معاويه بود كه پسرش يزيد را به جنگ كنستانتين چهارم فرستاد. و بالأخره سومين و مهمترين محاصره كه چند سال طول كشيد، در زمان خلافت سليمانبن عبدالملك توسط برادر وي مَسْلَمه در 96ق/715م. انجام گرفت (يعقوبي، 2/160، 158؛ لسترنج، 146). در زمان عباسيان ميتوان از حملات جسته و گريختة دوران خلافت هارونالرشيد و مإمون و همچنين از حملة مشهور معتصم به عموريه در 223ق/838م نام برد (لسترنج، 147). بعد از اين تاريخ خلفاي عباسي به دليل گرفتاريهاي داخلي از جنگ با روميان منصرف شدند. با وجود اين مرزهاي سياسي ميان مسلمين و روميان پيوسته تغييرات جزئي به خود ميديد. به گفتة لسترنج (ص 137) مرز ميان ممالك اسلامي و روم در آغاز مرزهاي طبيعي بودند، كه به وسيلة كوههاي توروس و آنتيتوروس مشخص ميشدند. اين مرزهاي طبيعي تا زمان امويان و عباسيان نيز معتبر بودند. حدود اين مرزها را خطي از طرسوس در نزديكي ساحل مديترانه تا مَلَطيه در كنار فرات عليا معين ميكرد. در طول اين خط مرزي سنگرها و دژهاي متعددي وجود داشتند كه به عربي ثغور ناميده ميشدند. ثغور جزيره در بخش شمال شرقي، كه مركز آن شهر مَلَطيه بود و به وسيلة آنها از استان جزيره حراست ميشد؛ و ديگر ثغور شام در بخش جنوب غربي، كه مركز آن شهر طرسوس و نقش آنها پاسداري از ولايات شام بود. اين سنگرها در جريان جنگهاي مسلمين با روميان بين طرفين دست به دست ميگشت. در حدودالعالم (صص 170-171) فهرست كاملي از شهرهايي كه ثغور ميان اسلام و روم بودند، آورده شده است، كه جملگي از شهرهاي آباد و پرنعمت بودهاند. شهرهاي مرزي كه به تصرف مسلمين در ميآمد بسيار مورد توجه قرار ميگرفت. سيماي اين شهرها بعد از تصرف مسلمانان با ساختن مسجد جامع رنگ اسلامي به خود ميگرفت.
شهرهايي مثل هارونيه واقع در يكي از درههاي جبللكام (آنتيتوروس) و يا كنيسه كه آن را كليساي سياه (الكنسيهالسوداء) نيز ميگفتند از استحكامات مرزي ميان مسلمانان و روميان بودند، كه بعد از تسلط مسلمانان چهرة اسلامي به خود گرفتند. در شهرهاي مصيصه و ادنه و طرسوس نيز در دورة امويان و عباسيان مساجد، پل، آبانبار و برج و باروي سنگي محكمي ساخته شد. به گفتة ابنحوقل (ص 168) شهر طرسوس 2 باروي سنگي داشت و داراي سواران و مردان و ساز و برگ و ستوران و سلاح و ساختمانها بود. در معجمالبلدان (4/28) نيز از محاصره و تصرف اين شهر توسطِ نقفور يا نيكفوروس در 354ق/965م ياد شده است. مرز طبيعي ميان سرزمينهاي اسلامي و بلاد روم در حدود طرسوس رود لاموس (النهراللاموس) بود و شهر سلوقيه (سلوكيه) كه تركها بدان سِلِفْكه ميگويند در آن طرف رودخانه قرار داشت. در اين محل اسراي مسلمان و مسيحي با يكديگر مبادله ميشدند. به دليل وجود مرز طبيعي كوهستاني ميان ممالك اسلام و روم رفت و آمدها از گذرگاههاي معروف موجود صورت ميگرفت. گذرگاههاي مهمي كه براي عمليات نظامي و رفت و آمد مورد استفاده قرار ميگرفتند، عبارت بودند از معبر دربالحدث در شمال شرقي كه از طريق مَرعش به سمت شمال ميرفت و له اِلْبستان ميرسيد و ديگر معبر كيليكيه از شمال طرسوس كه از طريق يك شاهراه به قسطنطنيه ميرفت (لسترنج، 143). شرحدقيق منازل ميان اين راه در المسالك والممالك ابنخردادبه (ص 113) آمده است. ميان ممالك روم و اسلامي، شهرها و راههاي تجاري نيز وجود داشت. مهمترين اين شهرها طرابزون يا طرابزونده (اطرابزنده) در كنار درياي سياه بود كه كالاهاي تجاري نظير پارچههاي كتان يونان و پارچههاي پشمي و ديباي رومي از طريق بوسفور به آنجا ميرسيد و سپس به كشورهاي اسلامي حمل ميشد. در صورهالارض ابنحوقل (ص 91) از طرابزون به عنوان راه مردم ارمنيه به روم ياد شده است كه بازرگانان بلاد اسلام در آن گرد آمده و از آنجا به كشور روم رفت و آمد ميكردند. حاكم آنجا از طرف قيصر روم تعيين ميشد و كالاي فراواني در آن وجود داشت. اين كالاها از راههاي كوهستاني به مَلَطيه و ديگر شهرهاي فرات عليا حمل ميشدند. مناسبات تجاري ميان سرزمينهاي اسلامي و بلاد روم از يك طرف و بروز جنگهاي طولاني از طرف ديگر، راه نفوذ تدريجي اسلام را به آسياي صغير هموار كردند. تداوم اين درگيريها به تحليل قواي اقتصادي و نظامي بيزانس انجاميد تا سرانجام در قرن 5ق/11م ظهور تركان سلجوقي كه به سلاجقة روم معروف شدند، اوضاع آسياي صغير را دگرگون كرد.
دورة تركان سلجوقي (سلاجقة روم): در قرن 5ق/11م ميان سران لشكري و كشوري امپراتوري روم شرقي رقابت و كشمكشهاي شديدي وجود داشت. بهويژه هنگامي كه قدرت به دست غيرنظاميان ميافتاد، عملاً در ادارة امور نظامي كشور اختلال به وجود ميآمد. بروز اين بينظميها به تركان سلجوقي فرصت داد كه برخي نقاط آسياي صغير نفوذ كنند. بعد از مرگ قسطنطنين دهم دوكاس، امپراطور غير نظامي روم، در مة 1067 م نظام اداري و لشكري كشور مختل گرديد. بدين جهت يكي از رهبران نظامي به نام رومانوس چهارم ديوجانس به امپراطوري انتخاب شد. البارسلان سلجوقي در بهار 463ق/1071م در جنگ ملازگرد بر سپاهيان روم پيروز شد و رومانوس ديوجانس را را به اسارت گرفت (ابناثير، 10/65). اين پيروزي زماني به دست امد كه اندكي قبل از آن يعني در 456ق/1064م سلجوقيان شهر آني پايتخت ارمنستان را تسخير و حكومت بقراطي ارمنستان قديم را سرنگون كرده بودند و روپن به جاي آن، حكومت ارمنستان صغير را در كيليكيه توروس بنيان نهاده بود كه شهر سپس مركز آن بود. پس از پيروزي ملازگرد، سليمانبن قُتُلْمِش يكي از اعضاي خاندان سلجوقي به فرماندهي سپاهيان ترك در آسياي صغير منصوب شد. وي شهر نيقيه (ازنيق) را مقرّ فرماندهي خود قرار داد. جنگجويان وي با اقدام به جنگهاي نامنظم و قطع ارتباط ميان شهرها در ادارة امور امپراطوري روم شرقي اختلال به وجود ميآوردند. با اسكان سلجوقيان در فلات آسياي صغير عملاً بخشي از آن در زمرة سرزمينهاي اسلامي درآمد. با آغاز اولين جنگ صليبي در 490ق/1097م ادامة پيشروي سلجوقيان به سمت غرب آسياي صغير متوقف شد. نيروهاي امپراطوري روم شرقي با كمك صليبيون توانستند شهر نيقيه را كه مقر حكومت قِلجارسلان سلجوقي بود محاصره و تسخير نمايند. وي به شهر قونيه كه در 477ق/1084م آن را فتح كرده بودند، عقب نشست و آن را پايتخت خود قرار داد. در جنگ دوم صليبي نيز در 542ق/1147م سلطانمسعود پسر قليجارسلان از لوئي هفتم پادشاه فرانسه شكست خورد و بالأخره با جنگ سوم صليبي به فرماندهي فريدريش اول معروف به بارباروزا (ريش قرمز) امپراطور آلمان در 586ق/1190م شهر قونيه پايتخت به دليل غرق شدن امپراطور آلمان در رودخانة كالوكادنوس (گوگسو) و يا به روايت لسترنج (ص 150) احتمالاً در رودخانة لاموس در حوالي سلوكيه، حاصل زيادي براي صليبيون به همراه نداشت. جنگ چهارم صليبي در جهت تأمين منافع تجاري ونيزيان به قسطنطنيه كشيد و پس از تسخير اين شهر در 600ق/1204م موجد يك امپراطوري لاتيني در آن شد. بيزانسيها نيز در مقابل آن يك امپراطوري يوناني در نيقيه ايجاد كردند. اين تفرقه به سلجوقيان فرصت داد تا در محدودة متصرفات خود ارتباطي بين بندر سينوپ در كنار درياي سياه و بندر علائيه (آلايا) يا آلانياي كنوني در كنار درياي مديترانه برقرار سازند. با كامل شدن اين ارتباط در دورة علاالدين كيقباد كه در 616ق/1219م به تخت نشست و بزرگترين پادشاه سلجوقي روم بود، امكان تجارت با جمهوريهاي ساحلي و جزيرهاي مديترانه براي دولت سلجوقي فراهم آمد و به دنبال آن، قلمرو سلجوقيان رو به عمران و آباداني نهاد. حدود قلمرو سلجوقيان در مدت بيش از 2 قرن تسلط آنان، يعني از 470 تا 700ق/1077 تا 1301م تغيير مييافت. اين تغييرات با فراز و نشيبهاي سياسي و نظامي قدرت خود آنان و ديگر حكومتهاي موجود در آسياي صغير در ارتباط بود. نواحي مهم قلمرو فرمانروايي آنان در غرب يا شمال ارمنستان صغير قرار داشت و عبارت بود از قونيه، قيصريه، ملطيه، سيواس، نَكيسار يا نيكسار، توقات، اماميه، انگوريه، هِرقِليه يا هراكليه، نِگْدَه و ابلستان يا اِلبستان. سلجوقيان روم با وجود اين كه در آغاز كار زندگي چادرنشيني داشتند، با توسعة متصرفات خود و آميزش با همسايگان به زندگي شهري و شهرنشيني روي آوردند. دربار انان پناهگاه دانشمندان و هنرمندان ايراني بود كه پس از هجوم مغول و تاتار از ديار خود آواره شده بودند. پادشاهان سلجوقي و وزراي دانشمند آنان در نشر زبان فارسي در آسياي صغير همت گماشتند. زبان فارسي در عهد آنان زبان رسمي دربار بود و تكلم بدان در بيشتر قلمرو حكومت آنان مخصوصاً در قونيه به مثابة زبان بومي رواج داشت و تا زمان سلاطين عثماني نيز مدتي معمول بود (همايي، 2/1004). هجوم مغولها به اسياي صغير و تسخير شهر قونيه در 655ق/1257م حكومت انان را درهم ريخت و سرانجام در 700ق/1301م سرزمين روم ميان امراي دهگانة تركمان تقسيم شد. حدود اين اميرنشينها با حدود ايالات قديم يونان تقريباً بر هم منطبق بود و عبارت بود از قرامان يا ليقونية قديم، تِكِه يا ليقيه و پمفيلية قديم، اميرنشين حميد يا پيسيديه و ايزورية سابق، گرميان يا فريجيه، قزل احمدلي يا پَفْلَغونيهؤ مَنْتَشا يا كاريه، آيدين و صاروخان مطابق با ليدية قديم، قرهسي يا ميسية سابق و بالأخره ولايت عثمانلي در كنار درياي مرمره كه بعدها بر اميرنشينهاي ديگر غلبه كرد و شالودة امپراطوري عثماني را بنيان نهاد. نواحي واقع در مشرق اميرنشينهاي دهگانه زير نظر ايلخانان مغولي اداره ميشد. شهرهاي مهم آن عبارت بودند از فيساريه يا قيصريه كه مسجد و كليساي بزرگي در آن ساخته شده بود، همچنين سامسون، البستان يا البستان، نيكسار، سيواس و توقات. اين ايلتها تا روي كار آمدن عثمانيان در آسياي صغير ميان حكومتهاي مختلف دست به دست ميگشتند.
دورة امپراطوري عثماني: عثمانيها يكي از شعب طايفة غز تركستان بودند كه در قرن 7ق/13م از آسياي ميانه به ارمنستان و آسياي صغير آمدند و به تبعيت پادشاهان سلجوقي گردن نهادند. گروهي از آنان به فرماندهي ارتغرل و سپس فرزندش عثمان به خاطر كمكهاي نظامي كه در جنگهاي صليبي به علاءالدين ايوبي كردند، سرزمينهايي را به عنوان تيول به دست آوردند و سپس بر وسعت زمينهاي خود افزودند. امارت سوگوت واقع در شمال غرب آناتولي و هممرز با بيزانس براي پاسداري به ارتغرل و سپس فرزندش عثمان (698-726ق/1299-1326) سپرده شد. حملة مغول به آسياي صغير سلجوقيان را برانداخت و عثمان با كمك آنان در 619ق/1300 حكومت ترك مستقلي به وجود آورد. فلمرو حكومت عثمانيها در مرز بين سرزمينهاي اسلامي و يوناني قرار داشت و آنان با توجه به اين موقعيت و انتخاب استراتژي دفاع از اسلام در مقابل مسيحيت به منزلة پاسداران اسلام قلمداد ميشدند و همين نقش روز به روز بر اهميت آنان افزود (بياني، 138، 139). علاوه بر اين طوايف ترك جنگ با يونانيان را سنت باستاني خود ميدانستند و همين انگيزه به همراه نيّت دفاع از اسلام و همچنين اشتهار ثروت افسانهاي امپراطوري روم شرقي دلايل كافي براي حمله به متصرفات آنان را فراهم ساخت. ميراثهاي فكري و فرهنگي و زندگي شهري سلجوقيان از قبيل سازمانهايي نظير اخي (انجمن برادري بازرگانان و پيشهوران و علما، طبقة معلمان و مفسران اسلام) نظام اسلامي اصناف، انضباط سخت رهبران انجمنهاي جوانان و برخي معيارهاي اخلاقي و اجتماعي ديگر شالودة دستگاه اداري و رشد حكومت عثماني را به وجود آوردند (ووسينيچ، 7). كاهلي حكومت بيزانس و آشفتگي سياسي حاكم بر حكام بالكان نيز پيروزي عثمانيها را اسان كرد. آنان پس از تسخير نيقيه (731ق/1331م) به تسلط بيزانس در آسياي صغير پايان دادند. عثمانيها در طول قرن 8ق/14م توانستند با از ميان بردن رقباي خود ولايات قرهسي، حميد، گرميان، صاروخان، آيدين، منتشا، تكه، قرهمان و قزلاحمدلي را ضميمة خاك خود سازند. در نيمة دوم قرن 8ق/14م امپراتوري آشوبزدة بيزانس و كشورهاي بالكان آماج حملات عثمانيها بودند. مراد اول (760-791ق/1359-1389م) با استفاده از تحرك ارتش سازمانيافتة خود و آشفتگي اوضاع بالكان موفق به فتح آن شد. عثمانيها با سربازگيري از نواحي متصرفي خود كه بدان دِوْشيرمَه ميگفتند به اشاعة اسلام پرداختند. در اواخر قرن 8ق/14م سرزمينهاي عثماني از نظر تشكيلات اداري به 2 بخش آسيايي (آناتولي) و اروپايي (روم ايلي) تقسيم ميشد كه هريك را بيگلربيگليك ميگفتند. حملة تيمور لنگ به آسياي صغير و شكست و اسارت سلطان بايزيد، امپراطوري عثماني را به آشوب كشانيد. بيزانسيها و ونيزيها و برخي از اميرنشينهاي داخلي آسياي صغير مجدداً سر برافراشتند و قسطنطنيه حدود نيم قرن ديگر در دست مسيحيان باقي ماند. پس از بازگشت تيمور از آسياي صغير، محمداول (816-824ق/1413-1421م)و سپس مراد دوم (824-855ق/1421-1451م) با چيرگي بر دشمنان داخلي و خارجي مجدداً قدرت عثمانيها را اعتلا و اقتدار بخشيدند. در زمان محمد اول شيخبدرالدين كه از فقهاي برجستة عثماني است، با نوشتن كتابهايي در تصوف، انديشة دارايي همگاني را منتشر ساخت. پس از كشته شدن وي پيروانش پراكنده شدند و به صوفيان صفويه و يكتاشيه پيوستند (ووسينيچ، 11). با سلطنت محمد دوم (855-886ق/1451-1481م) دوران تازهاي در تاريخ عثماني آغاز گشت. در زمان وي يكي از مهمترين رويدادهاي تاريخ متأخر جهان يعني سقوط قسطنطنيه، به وقوع پيوست و بدينسان عمر بيش از 000‘1 سالة امپراطوري روم شرقي به پايان هميشگي خوذ رسيد. اين واقعه سرنوشت خاورميانه و اروپا را دگرگون ساخت. سلطانمحمد دوم با تدوين قانوننامه در 881ق/1476م حدود اختيارات و وظايف دولت، دستگاههاي اداري، فئودالها و علما را نظم قانوني بخشيد و به نيروهاي نظامي سر و سامان داد. وي مساجد و بناهاي عمومي بسياري ساخت و در زمينة روابط ميان مسلمانان و ديگر اقليتهاي ديني اهل كتاب مقرراتي وضع كرد. پس از مرگ وي نيز پسرش بايزيد دوم بر امپراطوري عثماني فرمان راند. تشكيل دولت عثماني در آسياي صغير و توجيه سياستهاي توسعهطلبانة آنان با دفاع از اسلام و جهاد عليه كفار، همچنين فتح قسطنطنيه، بالكان، جزاير و سواحل شرقي مديترانه، حمله به ايران و كشتار حدود 40 هزار تن از پيروان شيعي مقيم شرق آسياي صغير به بهانة جاسوسي، اثرات بزرگي در اروپا، ايران و خاورميانه برجاي گذاشت (باوزاني، 210؛ طاهري، 135). از اين زمان به بعد اوضاع كلي آسياي صغير با تاريخ سلاطين عثماني پيوند ميخورد و اين وضع تا پيدايش حكومت جمهوري در تركية كنوني ادامه دارد.
مآخذ: ابناثير، عزالدين، الكامل، بيروت، دارصادر، 1399ق؛ ابنحوقل، ابوالقاسم محمد، صورهالارض، بيروت، مكتبهالحياه، 1979م؛ ابنخردادبه، عبيداللهبن عبدالله، المسالك والممالك، ليدن، 1938م؛ ابنخلدون، عبدالرحمان، مقدمه، ترجمه و نشر كتاب، 1347ش؛ باوزاني، آلساندرو، ايرانيان، ترجمة مسعود رجبنيا، تهران، روزبهان، 1359ش؛ بياني، حانبابا، تاريخ نظامي ايران، تهران، ستاد ارتش، 1353ش؛ پاولي؛ پيرنيا، حسن، ايران باستان، تهران، دنياي كتاب، 1362ش؛ حدودالعالم، به كوشش منوچهر ستوده، تهران، طهوري، 1362ش؛ دولاندلن، ش، تاريخ جهاني بيش از تاريخ تا قرن شانزدهم، ترجمة احمد بهمنش، دانشگاه تهران، 1345ش؛ شييرا، ادوارد، الواح بابل، ترجمة علياصغر حكمت، تهران، ابنسينا، 1341ش؛ طاهري، ابوالقاسم، تاريخ سياسي و اجتماعي ايران، تهران، جيبي، 1345ش؛ قدامهبن جعفر ابوالفرج، كتابالخراج، به كوشش ياندخويه، ليدن، 1889م؛ كُرزن، جرج، ن، ايران و قضية ايران، ترجمة غلامعلي وحيد مازندراني، مركز انتشارات علمي و فرهنگي، تهران، 1362ش؛ گودرزينژاد، شاپور، جغرافياي تركيه، تهران، سحاب، 1354ش؛ لسترنج، گاي، سرزمينهاي خلافت شرقي، ترجمة محمود عرفان، تهران، مركز انتشارات علمي و فرهنگ، 1364ش؛ ماله، آلبر وژول ايزاك، تاريخ قرون وسطي، ترجمة عبدالحسين هژير، تهران، دنياي كتاب، 1362ش؛ مستوفي، حمدالله، نزههالقلوب، به كوشش گاي لسترنج، لندن، 1915م؛ مشكور، محمدجواد، اخبار سلاجقة روم، تهران، 1350ش؛ ووسينيچ، وين، تاريخ امپراتوري عثماني، ترجمة، سهيل آذري، تبريز، كتابفروشي تهران، 1346ش؛ همايي، جلالالدين، مولوينامه، تهران، آگاه، 1356ش؛ ياقوت حموي، ابوعبدالله، معجمالبلدان، بيروت، 1376ق؛ يعقوبي، احمدبن واضح، تاريخ، ترجمة محمدابراهيم آيتي، تهران، مركز انتشارات علمي و فرهنگي، 1362ش؛ نيز:
Brüning, Kurt, "Asien", Harms, Erdkunde, Berlin, 1964 Vol. III.
محمدتقي رهنمايي
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
آسين پالاسيوس
آسين پالاسيوس، ميگل (1871-1944)، خاورشناس و پژوهشگر نامدار اسپانيايي و دارندة آراي انقلابي در باب تأثير انديشههاي نامآوران اسلام در فرهنگ اروپايي و جهان مسيحيت.
زندگي: در ساراگوسا (سَرَقُسطَه)، مركز ايالت آراگون واقع در شمال شرقي مادريد، ديده به جهان گشود. پدرش پابلوآسين كه بازرگاني ميانه حال بود، در اوان كودكي او درگذشت و مادرش با ادامة شغل شوي خود به تربيتش همت گماشت. ميگل دورة ابتدايي و متوسطه را در همان شهر به پايان رسانيد و از مدرسة ژزوئيتها (يسوعيان) فارغالتحصيل شد. در رياضيات و زبان لاتين شاگردي ممتاز بود و آهنگ آن داشت كه آموزش خود را در رشتة مهندسي دنبال كند. اما وضع مالي خانواده به او اجازه نداد كه بيرون از ساراگوسا به دانشاندوزي پردازد. بناچار وارد دانشكدة ادبيات دانشگاه ساراگوسا شد. در ضمن آموزش دانشگاهي، در مدرسة ديني همان شهر نام نوشت و در 29 سپتامبر 1895 به هنوان كشيش كار خود را در يكي از كليساهاي شهر آغاز كرد. او در دورة تحصيلات دانشگاهي از وجود خوليان ريبرا (1859-1934) استاد و خاورشناس اسپانيايي ـ كه ميگل را گذشته از شاگرد،غرزند خويش به شمار ميآورد و اين رابطه در سراسر زندگي استاد پابرجاي بود ـ بهره برد و زبان و ادبيات عرب را نزد او آموخت. پس از دريافت ليسانس، براي ادامة تحصيل به مادريد رفت و در 23 آوريل 1896، پاياننامة دكتراي خود را دربارة عزالي با درجة ممتاز گذراند و در سال 1901 پس از ويرايش، به چاپ و نشر آن اقدام كرد. در 24 آوريل 1903 به پيشنهاد فرانسيسكو كودرا (1836-1917)، جانشين وي در كرسي زبان عربي دانشگاه مادريد شد. در 1906-1909 با همكاري ريبرا، مجلة «فرهنگ اسپانيايي» را انتشار داد. پس از درگذشت پِلايُو، آسينپالاسيوس در 22 اكتبر 1912 به عضويت فرهنگستان پادشاهي علوم اخلاقي و سياسي اسپانيا درآمد و خطابة اسپانيا برگزيده شد و حطابهاي با عنوان «رستاخيز اسلامي در كمدي الهي» برخواند كه سر و صداي بسيار برانگيخت. در 18 مة 1924 به مناسبات عضويت در فرهنگستان پادشاهي تاريخ، طي خطابهاي نتيجة پژوهشهاي خود را در باب كتاب الفِصَل ابنحزم ادامه داد. پالاسيوس سرانجام در 12 اوت 1944 در 73 سالگي در سانسباستيان درگذشت و 14 اوت در آرامگاه پويوئه به خاك سپرده شد.
انديشههاي پالاسيوس: او يكي از او يكي از بهترين معرفان تمدن شكوهمند اسلام در اَنْدَلُسْ و مدافع سرسخت تأثير فرهنگ اسلامي و انديشههاي متفكران مسلمان بر تفكر اروپايي و مسيحيت متأخر است. خطابهها، مقالات و كتابهاي وي در اينباره، انقلابي در محافل خاورشناسان برانگيخت. او نشان داد كه دانته در كمدي الهي خود به شدت از فرهنگ اسلامي تأثير پذيرفته است. در 1904 با نگارش مقالهاي دريادنامة كودرا اعلام كرد كه قديس توماس آكويناس (1225-1274) در الهيات خود، تحت تأثير انديشههاي ابنرشد (520-595ق/1126-1199م) بوده است. وي همچنين باز نمود كه «منازعة حمار» اثر تورمدا (1362-1423) راهب كاتالونيايي چيزي نيست جز بخشهايي از كتاب اخوانالصفا كه تورمدا آنها را سرقت كرده و به خود نسبت داده است. نيز اثبات كرد كه يوحنا صليبي، انديشههاي خويش را از ابنعبادرُنْدي برگرفته است.
آثار: فهرست كامل كتابشناسي پالاسيوس را، لونگاس در مجلةالاندلس (293-319) آورده است. در اينجا به برخي از نوشتهها و ترجمههاي او اشاره ميشود:
1. «ابنمَسَرَّه و مكتب او: خاستگاههاي فلسفة اسپانياي اسلامي» (مادريد، 1914). در اين كتاب، انديشههاي ابنمسرّه (629-319ق/882-931م) فيلسوف اسماعيلي مذهب را كه از رهگذر تلفيق آيين فلوطين يا پلوتينوس (د ح 269-270م) و اَمپِدُوْكْلِسْ (اَنْبَذُقْلِسْ) دروغين در پارههاي كوتاهي از نوشتههاي ابنحَزْم (د 456ق/1064م)، شهرستاني (د 548ق/1153م)، شَهْرِ زُوري (سدة 7ق/13م) و ابنعَرَبي (د 683ق/1284م) به دست آمده، تحليل كرده است. همچنين با تكيه بر گزارشهاي ابنفَرضَي (مقـ 6 شوال 406ق/10 آوريل 1012م) و ديگر عارفان آن روزگار بهويژه ذوالنون مصري (د 245ق/859م) و نَهْرْجُوري، به برجستهترين نشانههاي تعليمات پرهيزكارانة ابنمسره اشاره كرده است. آسين تداوم مكتب ابنمسره را در ميان صوفيان اتدلس از آراي ابنعَريف (د 536ق/1142م) و ابنعربي تا مراحل اثرگذاريِ آن در انديشههاي اروپايي نزد راجر بيكن (ح 1214-1294م)، رامون لول (مقـ 1316م) – نويسندة «فَنّ بزرگ» و قهرمان ستيز با فلسفة ابنرشد ـ و دانتهآليگيِري (1265-1321م) پي گرفت. بنابر رأي پالاسيوس، انديشههاي ابنمسره تا زمان انتشار عقايد غزالي در غرب، تأثيري ژرف در محافل صوفيان اندلس داشته است. رسالة پالاسيوس پيرامون ابنمسره از درخشانترين پژوهشها در زمينة تاريخ انديشة اسلامي به شمار ميآيد. به هر صورت كشف ابنمسره و مكتب او را بايد از آنِ پالاسيوس دانست.
2. «عقيده، اخلاق و پارسايي از ديدگاه غَزالي» . او در اين كتاب، دربارة ابوحامد غزالي (450-505ق/1058-1111م) و آثار و انديشههاي وي كه از اوانِ جواني مورد علاقهاش بوده، تحقيق كرده است. وي غزالي را به سبب دانش دوستياش مورد ستايش قرار داده است. اين كتاب با مقدمهاي از منندس پلايو (1856-1912) در 1901 منتشر شد. آسينپالاسيوس به 1906 پژوهشهاي خود را در اين زمينه در مجلة «فرهنگ اسپانيايي» منتشر ساخت. مقالة «منازعة ابوعبدالله ماذَرايي فقيه سيسيلي با غزالي» را در يادنامهاي كه به مناسبت صدمين سالروز تولد ميكِلِه آماري (1806-1889) تهيه شده بود، نشر داد. در 1929 كتاب الاقتصاد فيالاعتقاد غزالي را با شرح و حواشي بسيار ترجمه كرد . ارزشمندترين اثر او دربارة عزالي، كتاب 4 جلدي اوست به نام «روحانيت غزالي» . آسينپالاسيوس، عزالي را با مسيحيت آشنا ميداند ولي سخن خود را مستند نميسازد. در فهرست مؤلفات غزالي كه بدوي آورده، كتابي به نام الرَّدُ عَلي مَنْ غَيَّرَالتّ’وراهَ والانجيلَ به وي منسوب شده كه اگر درست باشد، بر آگاهي وي از مسيحيت و درستي گفتار پالاسيوس گواهي ميدهد.
3. ترجمة اثر مشهور ابنحزم (384-456ق/994-1064م) به نام الفِصَل فيالمِلَل وَالاهُوْاءِ والنِحَل. آسينپالاسيوس اين كتاب را به زبان اسپانيايي ترجمه كرد و طي سالهاي 1927-1932م با افزودن شرح مفصلي بر آن، در 5 مجلد انتشار داد. جلد نخست آن به بررسي زندگاني ابنحزم اختصاص دارد كه از نظر آگاهي دربارة وي و روزگارش بيمانند است. آسينپالاسيوس پيش از ترجمة اين كتاب، اثر ديگري از ابنحزم به نام الاخلاق والسِيَر را به اسپانيايي ترجمه كرده بود (1916م).
ظاهراً آنچه نظر آسين پالاسيوس را به ابنحزم جلب كرد كتاب طوقالحماقه وي بود كه نسخة منحصر به فرد آنرا، پيش از آنكه به كوشش پتروف به چاپ برسد (ليدن، 1914م) مطالعه كرده بود. اين كتاب در بر گيرندة مطالبي دربارة زندگي ابنحزم است كه در ايام گوشهنشيني او، درحدود 412ق/1021م نگارش يافته است. طوقالحمامه به وسيله گارسياگوتس به اسپانيايي ترجمه شد و در 1952 انتشار يافت.
4. «ابنعربي، صوفي مُرسي» . عنوان چهار بررسي بزرگ دربارة محييالدينبن عربي (560-638ق/1165-1240م) است كه ميان سالهاي 1925-1928 انجام يافت و منتشر شد. نخستين اثر او دربارة ابنعربي در «يادنامة منندس پلايو» در 1889 منتشر شد. كتاب ديگر او دربارة ابنعربي به نام «اُسلام در صورت مسيحي‚ (مادريد، 1931) به دست عبدالرجمن بدوي با عنوان ابنعربي، حياته و مذهبه (1965) ترجمه و منتشر شده است.
5. «رستاخيز اسلامي در كمدي الهي» (مادريد، 1919). اين اثر، سر و صدايزيادي در محافل علمي به راه انداخت. خلاصهاي از اين كتاب به نام «دانته و اسلام» (مادريد، 1927) به چاپ رسيده است. اين كتاب را هارولد ساندرلند با نام «اسلام و كمدي الهي» (لندن، 1926) به زبان انگليسي ترجمه كرده است.
6. محاسنالمجالس، عنوان يگانه اثر به جاي ماندة ابنعَريف (481-536ق/1088-1142م) صوفي نامدار است كه متن عربي و ترجمة آن را پالاسيوس (پاريس، 1933) منتشر كرده است. پالاسيوس در مقدمة اين كتاب شرح حال كاملي بر پاية منابع دست اول، از ابنعريف گرد آورده است. ابنعربي براي توجيه و دفاع از آراء وحدت وجودي خود بر اين كتاب تكيه داشته است.
7. «زندگي صوفيان اندلس» (مادريد، 1933).
8. «منازعة حمار» عنوان رسالهاي است از تورمدا كه بخشهايي از آثار اخوانالصفا را سرقت كرده و به خود نسبت داده است. اصل كاتالونيايي اين اثر كه در 1509 در بارسلونا به چاپ رسيده بود، از ميان رفته و تنها ترجمة فرانسوي آن (1544) در دست است. اين رساله به وسيلة پالاسيوس در مادريد (1914) منتشر شده است. پس از مرگ پالاسيوس، مجموعة نوشتههاي پراكنده وي در 2 جلد در سالهاي 1946-1948 با عنوان «آثار گزيده» انتشار يافته است.
مآخذ: آسين پالاسيوس، ميگل، ابنعربي، حياته و مذهبه، ترجمة عبدالرحمان بدوي، كويت، وكالهالمطبوعات، 1979م، صص 7-20؛ بدوي عبدالرحمن، مؤلفاتالغزّالي، كويت، وكالهالمطبوعات، 1977م، ص 400؛ بستاني (فؤادافرام)؛ دايرهالمعارف اسپاساكاليه؛ عقيقي، نجيبالمستشرقون، 2/595؛ نيز:
Asim Palacios, Miguel, Abenmasarra Y su Escuela, Origenes de la Filosofia Hispano-Musulmána, Madrid, 1914. pp. 40-43, 78; id., Algazel, dogmática moral ascetica, Zaragoza, 1901, P. 132; id., Islam and the Divine Comedy, translated and abridged by Harold Sunderland, London, 1926, PP. 41, 42, Diccionario de Autores, Barcelona, 1973, I 1148; Diccionario de Literatura Espanola, Madrid, 1972, P. 68; Garcia Gomez, E, "Don Miguel Asin Palacios". Al Andalus, Madrid, 1944, Ixlpassim. Ibn al-Arif, A., Mahásin al. Majális, Texte Arabe, traduetion et commelaire. Diccionario Par M. Asin Palacios, Paris 1933, PP. 1-18; Jeffery, Arthor, "Miquel Asin". The Moslem World, Hartford, 1945, XXXV/273-280; Longas, P., "Bibliografia de Don Miquel Asin", Al-Andalus, Madrid, 1944, IX/293-319; Pearson, J. D, (ed.) Index Islamicus (1906-1955). London, 1958.
رضا رضازاده لنگرودي
آسين پالاسيوس، ميگل (1871-1944)، خاورشناس و پژوهشگر نامدار اسپانيايي و دارندة آراي انقلابي در باب تأثير انديشههاي نامآوران اسلام در فرهنگ اروپايي و جهان مسيحيت.
زندگي: در ساراگوسا (سَرَقُسطَه)، مركز ايالت آراگون واقع در شمال شرقي مادريد، ديده به جهان گشود. پدرش پابلوآسين كه بازرگاني ميانه حال بود، در اوان كودكي او درگذشت و مادرش با ادامة شغل شوي خود به تربيتش همت گماشت. ميگل دورة ابتدايي و متوسطه را در همان شهر به پايان رسانيد و از مدرسة ژزوئيتها (يسوعيان) فارغالتحصيل شد. در رياضيات و زبان لاتين شاگردي ممتاز بود و آهنگ آن داشت كه آموزش خود را در رشتة مهندسي دنبال كند. اما وضع مالي خانواده به او اجازه نداد كه بيرون از ساراگوسا به دانشاندوزي پردازد. بناچار وارد دانشكدة ادبيات دانشگاه ساراگوسا شد. در ضمن آموزش دانشگاهي، در مدرسة ديني همان شهر نام نوشت و در 29 سپتامبر 1895 به هنوان كشيش كار خود را در يكي از كليساهاي شهر آغاز كرد. او در دورة تحصيلات دانشگاهي از وجود خوليان ريبرا (1859-1934) استاد و خاورشناس اسپانيايي ـ كه ميگل را گذشته از شاگرد،غرزند خويش به شمار ميآورد و اين رابطه در سراسر زندگي استاد پابرجاي بود ـ بهره برد و زبان و ادبيات عرب را نزد او آموخت. پس از دريافت ليسانس، براي ادامة تحصيل به مادريد رفت و در 23 آوريل 1896، پاياننامة دكتراي خود را دربارة عزالي با درجة ممتاز گذراند و در سال 1901 پس از ويرايش، به چاپ و نشر آن اقدام كرد. در 24 آوريل 1903 به پيشنهاد فرانسيسكو كودرا (1836-1917)، جانشين وي در كرسي زبان عربي دانشگاه مادريد شد. در 1906-1909 با همكاري ريبرا، مجلة «فرهنگ اسپانيايي» را انتشار داد. پس از درگذشت پِلايُو، آسينپالاسيوس در 22 اكتبر 1912 به عضويت فرهنگستان پادشاهي علوم اخلاقي و سياسي اسپانيا درآمد و خطابة اسپانيا برگزيده شد و حطابهاي با عنوان «رستاخيز اسلامي در كمدي الهي» برخواند كه سر و صداي بسيار برانگيخت. در 18 مة 1924 به مناسبات عضويت در فرهنگستان پادشاهي تاريخ، طي خطابهاي نتيجة پژوهشهاي خود را در باب كتاب الفِصَل ابنحزم ادامه داد. پالاسيوس سرانجام در 12 اوت 1944 در 73 سالگي در سانسباستيان درگذشت و 14 اوت در آرامگاه پويوئه به خاك سپرده شد.
انديشههاي پالاسيوس: او يكي از او يكي از بهترين معرفان تمدن شكوهمند اسلام در اَنْدَلُسْ و مدافع سرسخت تأثير فرهنگ اسلامي و انديشههاي متفكران مسلمان بر تفكر اروپايي و مسيحيت متأخر است. خطابهها، مقالات و كتابهاي وي در اينباره، انقلابي در محافل خاورشناسان برانگيخت. او نشان داد كه دانته در كمدي الهي خود به شدت از فرهنگ اسلامي تأثير پذيرفته است. در 1904 با نگارش مقالهاي دريادنامة كودرا اعلام كرد كه قديس توماس آكويناس (1225-1274) در الهيات خود، تحت تأثير انديشههاي ابنرشد (520-595ق/1126-1199م) بوده است. وي همچنين باز نمود كه «منازعة حمار» اثر تورمدا (1362-1423) راهب كاتالونيايي چيزي نيست جز بخشهايي از كتاب اخوانالصفا كه تورمدا آنها را سرقت كرده و به خود نسبت داده است. نيز اثبات كرد كه يوحنا صليبي، انديشههاي خويش را از ابنعبادرُنْدي برگرفته است.
آثار: فهرست كامل كتابشناسي پالاسيوس را، لونگاس در مجلةالاندلس (293-319) آورده است. در اينجا به برخي از نوشتهها و ترجمههاي او اشاره ميشود:
1. «ابنمَسَرَّه و مكتب او: خاستگاههاي فلسفة اسپانياي اسلامي» (مادريد، 1914). در اين كتاب، انديشههاي ابنمسرّه (629-319ق/882-931م) فيلسوف اسماعيلي مذهب را كه از رهگذر تلفيق آيين فلوطين يا پلوتينوس (د ح 269-270م) و اَمپِدُوْكْلِسْ (اَنْبَذُقْلِسْ) دروغين در پارههاي كوتاهي از نوشتههاي ابنحَزْم (د 456ق/1064م)، شهرستاني (د 548ق/1153م)، شَهْرِ زُوري (سدة 7ق/13م) و ابنعَرَبي (د 683ق/1284م) به دست آمده، تحليل كرده است. همچنين با تكيه بر گزارشهاي ابنفَرضَي (مقـ 6 شوال 406ق/10 آوريل 1012م) و ديگر عارفان آن روزگار بهويژه ذوالنون مصري (د 245ق/859م) و نَهْرْجُوري، به برجستهترين نشانههاي تعليمات پرهيزكارانة ابنمسره اشاره كرده است. آسين تداوم مكتب ابنمسره را در ميان صوفيان اتدلس از آراي ابنعَريف (د 536ق/1142م) و ابنعربي تا مراحل اثرگذاريِ آن در انديشههاي اروپايي نزد راجر بيكن (ح 1214-1294م)، رامون لول (مقـ 1316م) – نويسندة «فَنّ بزرگ» و قهرمان ستيز با فلسفة ابنرشد ـ و دانتهآليگيِري (1265-1321م) پي گرفت. بنابر رأي پالاسيوس، انديشههاي ابنمسره تا زمان انتشار عقايد غزالي در غرب، تأثيري ژرف در محافل صوفيان اندلس داشته است. رسالة پالاسيوس پيرامون ابنمسره از درخشانترين پژوهشها در زمينة تاريخ انديشة اسلامي به شمار ميآيد. به هر صورت كشف ابنمسره و مكتب او را بايد از آنِ پالاسيوس دانست.
2. «عقيده، اخلاق و پارسايي از ديدگاه غَزالي» . او در اين كتاب، دربارة ابوحامد غزالي (450-505ق/1058-1111م) و آثار و انديشههاي وي كه از اوانِ جواني مورد علاقهاش بوده، تحقيق كرده است. وي غزالي را به سبب دانش دوستياش مورد ستايش قرار داده است. اين كتاب با مقدمهاي از منندس پلايو (1856-1912) در 1901 منتشر شد. آسينپالاسيوس به 1906 پژوهشهاي خود را در اين زمينه در مجلة «فرهنگ اسپانيايي» منتشر ساخت. مقالة «منازعة ابوعبدالله ماذَرايي فقيه سيسيلي با غزالي» را در يادنامهاي كه به مناسبت صدمين سالروز تولد ميكِلِه آماري (1806-1889) تهيه شده بود، نشر داد. در 1929 كتاب الاقتصاد فيالاعتقاد غزالي را با شرح و حواشي بسيار ترجمه كرد . ارزشمندترين اثر او دربارة عزالي، كتاب 4 جلدي اوست به نام «روحانيت غزالي» . آسينپالاسيوس، عزالي را با مسيحيت آشنا ميداند ولي سخن خود را مستند نميسازد. در فهرست مؤلفات غزالي كه بدوي آورده، كتابي به نام الرَّدُ عَلي مَنْ غَيَّرَالتّ’وراهَ والانجيلَ به وي منسوب شده كه اگر درست باشد، بر آگاهي وي از مسيحيت و درستي گفتار پالاسيوس گواهي ميدهد.
3. ترجمة اثر مشهور ابنحزم (384-456ق/994-1064م) به نام الفِصَل فيالمِلَل وَالاهُوْاءِ والنِحَل. آسينپالاسيوس اين كتاب را به زبان اسپانيايي ترجمه كرد و طي سالهاي 1927-1932م با افزودن شرح مفصلي بر آن، در 5 مجلد انتشار داد. جلد نخست آن به بررسي زندگاني ابنحزم اختصاص دارد كه از نظر آگاهي دربارة وي و روزگارش بيمانند است. آسينپالاسيوس پيش از ترجمة اين كتاب، اثر ديگري از ابنحزم به نام الاخلاق والسِيَر را به اسپانيايي ترجمه كرده بود (1916م).
ظاهراً آنچه نظر آسين پالاسيوس را به ابنحزم جلب كرد كتاب طوقالحماقه وي بود كه نسخة منحصر به فرد آنرا، پيش از آنكه به كوشش پتروف به چاپ برسد (ليدن، 1914م) مطالعه كرده بود. اين كتاب در بر گيرندة مطالبي دربارة زندگي ابنحزم است كه در ايام گوشهنشيني او، درحدود 412ق/1021م نگارش يافته است. طوقالحمامه به وسيله گارسياگوتس به اسپانيايي ترجمه شد و در 1952 انتشار يافت.
4. «ابنعربي، صوفي مُرسي» . عنوان چهار بررسي بزرگ دربارة محييالدينبن عربي (560-638ق/1165-1240م) است كه ميان سالهاي 1925-1928 انجام يافت و منتشر شد. نخستين اثر او دربارة ابنعربي در «يادنامة منندس پلايو» در 1889 منتشر شد. كتاب ديگر او دربارة ابنعربي به نام «اُسلام در صورت مسيحي‚ (مادريد، 1931) به دست عبدالرجمن بدوي با عنوان ابنعربي، حياته و مذهبه (1965) ترجمه و منتشر شده است.
5. «رستاخيز اسلامي در كمدي الهي» (مادريد، 1919). اين اثر، سر و صدايزيادي در محافل علمي به راه انداخت. خلاصهاي از اين كتاب به نام «دانته و اسلام» (مادريد، 1927) به چاپ رسيده است. اين كتاب را هارولد ساندرلند با نام «اسلام و كمدي الهي» (لندن، 1926) به زبان انگليسي ترجمه كرده است.
6. محاسنالمجالس، عنوان يگانه اثر به جاي ماندة ابنعَريف (481-536ق/1088-1142م) صوفي نامدار است كه متن عربي و ترجمة آن را پالاسيوس (پاريس، 1933) منتشر كرده است. پالاسيوس در مقدمة اين كتاب شرح حال كاملي بر پاية منابع دست اول، از ابنعريف گرد آورده است. ابنعربي براي توجيه و دفاع از آراء وحدت وجودي خود بر اين كتاب تكيه داشته است.
7. «زندگي صوفيان اندلس» (مادريد، 1933).
8. «منازعة حمار» عنوان رسالهاي است از تورمدا كه بخشهايي از آثار اخوانالصفا را سرقت كرده و به خود نسبت داده است. اصل كاتالونيايي اين اثر كه در 1509 در بارسلونا به چاپ رسيده بود، از ميان رفته و تنها ترجمة فرانسوي آن (1544) در دست است. اين رساله به وسيلة پالاسيوس در مادريد (1914) منتشر شده است. پس از مرگ پالاسيوس، مجموعة نوشتههاي پراكنده وي در 2 جلد در سالهاي 1946-1948 با عنوان «آثار گزيده» انتشار يافته است.
مآخذ: آسين پالاسيوس، ميگل، ابنعربي، حياته و مذهبه، ترجمة عبدالرحمان بدوي، كويت، وكالهالمطبوعات، 1979م، صص 7-20؛ بدوي عبدالرحمن، مؤلفاتالغزّالي، كويت، وكالهالمطبوعات، 1977م، ص 400؛ بستاني (فؤادافرام)؛ دايرهالمعارف اسپاساكاليه؛ عقيقي، نجيبالمستشرقون، 2/595؛ نيز:
Asim Palacios, Miguel, Abenmasarra Y su Escuela, Origenes de la Filosofia Hispano-Musulmána, Madrid, 1914. pp. 40-43, 78; id., Algazel, dogmática moral ascetica, Zaragoza, 1901, P. 132; id., Islam and the Divine Comedy, translated and abridged by Harold Sunderland, London, 1926, PP. 41, 42, Diccionario de Autores, Barcelona, 1973, I 1148; Diccionario de Literatura Espanola, Madrid, 1972, P. 68; Garcia Gomez, E, "Don Miguel Asin Palacios". Al Andalus, Madrid, 1944, Ixlpassim. Ibn al-Arif, A., Mahásin al. Majális, Texte Arabe, traduetion et commelaire. Diccionario Par M. Asin Palacios, Paris 1933, PP. 1-18; Jeffery, Arthor, "Miquel Asin". The Moslem World, Hartford, 1945, XXXV/273-280; Longas, P., "Bibliografia de Don Miquel Asin", Al-Andalus, Madrid, 1944, IX/293-319; Pearson, J. D, (ed.) Index Islamicus (1906-1955). London, 1958.
رضا رضازاده لنگرودي
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
آسيه (از زنان بنی اسرائيل)
آسيه، از زنان بنياسرائيل، همسر رامْسِس دوم (حكومت: 1304-1237ق م)، فرعون مصر در روزگار حضرت موسي(ع). در قرآن كريك 2 بار از اين بانو، بدون ذكر نلم، ياد شده است. يكبار در شرح برگرفته شدن موسي(ع) از نيل (قصص 28/9) و بار ديگر به هنگامي كه وي از خداوند ميخواهد او را از فرعون و قوم ستمكارش نجات بخشد و بهشت را روزي وي سازد (تحريم/66/11).
بيشتر مفسّران در تفسير اين آيات، نام اين بانو را آسيه گفتهاند. مطابق آيات ياد شده و روايات اسلامي،آسيه به رغم آنكه در دربار فرعون ميزيست، به خداي يگانه ايمان داشت و وقتي موسي(ع) به پيامبري رسيد، به وي نيز ايمان آورد، اما اعتقاد خود را پنهان ميداشت. سرانجام در اثر پيشامدي، فرعون به ايمان وي پي برد و از او خواست تا از پرستش خداي يگانه دست بدارد، اما آسيه نپذيرفت. فرعون دستور داد او را شكنجه كردند. بر پاية روايتي، در پايان شكنجهها سنگي بزرگ بر وي فرود آوردند، اما پيش از آنكه سنگ بر او فرو افتد، روح از تنش پرواز كرده بود.
قرآن كريم در برابر زناني مانند همسران لوط و نوح كه با وجود معاشرت و مصاحبت با پيامبران خدا كفر ميورزيدند، از آسيه به عنوان نمونة زنان پرهيزگار و موحد ياد ميكند كه به رغم زندگي در محيطي كفرآلود، ايمان خود را به پروردگار رها نكرد. از پيامبر اسلام روايت شده است كه آسيه در كنار مريم(ع)، حديجه(ع) و فاطمه(ع) در شمار بهترين زنان بهشت است (سيوطي، 5/245). طبق روايتي ديگر از رسول اكرم، در دوران پيش از اسلام، 3 تن هرگز كفر نورزيدند: مؤمن آل فرعون، عليبن ابيطالب(ع) و آسيه همسر فرعون (صدوق، 192؛ طبرسي، 10/319).
مآخذ: سيوطي، جلالالدين، الدّرالمنثور، قم، كتابخانة آيتالله مرعشي، 1404ق؛ صدوق، خصال، تهران، علميّة اسلاميّه؛ طبرسي، فضلبن حسن، مجمعالبلدان، قم، كتابخانة آيتالله مرعشي، 1403ق.
محمدعلي مولوي
آسيه، از زنان بنياسرائيل، همسر رامْسِس دوم (حكومت: 1304-1237ق م)، فرعون مصر در روزگار حضرت موسي(ع). در قرآن كريك 2 بار از اين بانو، بدون ذكر نلم، ياد شده است. يكبار در شرح برگرفته شدن موسي(ع) از نيل (قصص 28/9) و بار ديگر به هنگامي كه وي از خداوند ميخواهد او را از فرعون و قوم ستمكارش نجات بخشد و بهشت را روزي وي سازد (تحريم/66/11).
بيشتر مفسّران در تفسير اين آيات، نام اين بانو را آسيه گفتهاند. مطابق آيات ياد شده و روايات اسلامي،آسيه به رغم آنكه در دربار فرعون ميزيست، به خداي يگانه ايمان داشت و وقتي موسي(ع) به پيامبري رسيد، به وي نيز ايمان آورد، اما اعتقاد خود را پنهان ميداشت. سرانجام در اثر پيشامدي، فرعون به ايمان وي پي برد و از او خواست تا از پرستش خداي يگانه دست بدارد، اما آسيه نپذيرفت. فرعون دستور داد او را شكنجه كردند. بر پاية روايتي، در پايان شكنجهها سنگي بزرگ بر وي فرود آوردند، اما پيش از آنكه سنگ بر او فرو افتد، روح از تنش پرواز كرده بود.
قرآن كريم در برابر زناني مانند همسران لوط و نوح كه با وجود معاشرت و مصاحبت با پيامبران خدا كفر ميورزيدند، از آسيه به عنوان نمونة زنان پرهيزگار و موحد ياد ميكند كه به رغم زندگي در محيطي كفرآلود، ايمان خود را به پروردگار رها نكرد. از پيامبر اسلام روايت شده است كه آسيه در كنار مريم(ع)، حديجه(ع) و فاطمه(ع) در شمار بهترين زنان بهشت است (سيوطي، 5/245). طبق روايتي ديگر از رسول اكرم، در دوران پيش از اسلام، 3 تن هرگز كفر نورزيدند: مؤمن آل فرعون، عليبن ابيطالب(ع) و آسيه همسر فرعون (صدوق، 192؛ طبرسي، 10/319).
مآخذ: سيوطي، جلالالدين، الدّرالمنثور، قم، كتابخانة آيتالله مرعشي، 1404ق؛ صدوق، خصال، تهران، علميّة اسلاميّه؛ طبرسي، فضلبن حسن، مجمعالبلدان، قم، كتابخانة آيتالله مرعشي، 1403ق.
محمدعلي مولوي
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
اسيه (دختر جارالله)
آسيه، دختر جاراللهبن صالحبن احمدبن عبدالكريم (796-873ق/1394-1464م) معروف به بنت جارالله، دانشمند، محدّثِ اهل تسنّن، مكّي و از زنان فاضل و پرهيزگار. وي در رجب 796ق/مة 1394م در مكة معظمه زاده شد و در همانجا به فراگيري دانش بهويژه علم حديث پرداخت و در حديث از دانشمندان و محدثاني چون: محمدبن محمد سخاوي، سعدبن يوسف نووي، محمدبن ابيبكربن سليمان بكري، ابنصديق، عراقي، هيثمي و عايشه بنت محمدبن عبدالهادي اجازه گرفت. آسيه از عليبن سلامه حديث شنيد و به محمدبن عبدالرّحمن سخاوي (د 902ق/1497م) اجازة حديث داد. جلالالدين عبدالرحمن سيوطي (د 911ق/1505م) نيز از وي حديث فرا گرفت. بنت جارالله، با ابوالبقاءبن ضياء ازدواج كرد و نتيجة آن فرزنداني بود كه سخاوي يكي از آنان را به نام ابوالنجا محمدبن ابيالبقاء ذكر كرده است. وي در جماديالاولي 873ق/نوامبر 1468م در شهر مكه درگذشت.
مآخذ: سخاوي، محمدبن عبدالرحمن، الضوءاللامع، قاهره، مكتبهالقدسي، 1355ق، 12/2؛ كحاله، عمررضا، اعلامالنساء، بيروت، مؤسسة الرساله، 1404ق، 1/6؛ محلاتي، ذبيحالله، رياحينالشريعه، تهران، دارالكتبالاسلاميه، 1364ش، 3/323.
علي رفيعي
آسيه، دختر جاراللهبن صالحبن احمدبن عبدالكريم (796-873ق/1394-1464م) معروف به بنت جارالله، دانشمند، محدّثِ اهل تسنّن، مكّي و از زنان فاضل و پرهيزگار. وي در رجب 796ق/مة 1394م در مكة معظمه زاده شد و در همانجا به فراگيري دانش بهويژه علم حديث پرداخت و در حديث از دانشمندان و محدثاني چون: محمدبن محمد سخاوي، سعدبن يوسف نووي، محمدبن ابيبكربن سليمان بكري، ابنصديق، عراقي، هيثمي و عايشه بنت محمدبن عبدالهادي اجازه گرفت. آسيه از عليبن سلامه حديث شنيد و به محمدبن عبدالرّحمن سخاوي (د 902ق/1497م) اجازة حديث داد. جلالالدين عبدالرحمن سيوطي (د 911ق/1505م) نيز از وي حديث فرا گرفت. بنت جارالله، با ابوالبقاءبن ضياء ازدواج كرد و نتيجة آن فرزنداني بود كه سخاوي يكي از آنان را به نام ابوالنجا محمدبن ابيالبقاء ذكر كرده است. وي در جماديالاولي 873ق/نوامبر 1468م در شهر مكه درگذشت.
مآخذ: سخاوي، محمدبن عبدالرحمن، الضوءاللامع، قاهره، مكتبهالقدسي، 1355ق، 12/2؛ كحاله، عمررضا، اعلامالنساء، بيروت، مؤسسة الرساله، 1404ق، 1/6؛ محلاتي، ذبيحالله، رياحينالشريعه، تهران، دارالكتبالاسلاميه، 1364ش، 3/323.
علي رفيعي
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
آشب (در طالقان)
آشَب، منطقهاي سردسير در طالقانِ ري كه به نوشتة ياقوت برفهاي سنگين در آنجا ميباريده است. به گفتة ابناثير فضلبن يحيي برمكي (د 187ق/802م) كه از جانب هارونالرشيد به حكومت گرگان و طبرستان منصوب شد، براي سركوبي قيام يحييبن عبداللهبن حسن علوي در ديلمان، در اين منطقه فرود آمد و از آنجا با يحييبن عبدالله و صاحب ديلم به مكاتبه پرداخت. در منابع جديد ذكر اين منطقه در جايي ديده نميشود.
مآخذ: ابناثير،عزالدين، الكامل، بيروت، دارصادر، 1399ق، 6/125؛ ياقوت حموي، ابوعبدالله، معجمالبلدان، به كوشش فرديناند ووستفلد، لايپزيك، 1866-1870م، 1/63.
علي رفيعي
آشَب، منطقهاي سردسير در طالقانِ ري كه به نوشتة ياقوت برفهاي سنگين در آنجا ميباريده است. به گفتة ابناثير فضلبن يحيي برمكي (د 187ق/802م) كه از جانب هارونالرشيد به حكومت گرگان و طبرستان منصوب شد، براي سركوبي قيام يحييبن عبداللهبن حسن علوي در ديلمان، در اين منطقه فرود آمد و از آنجا با يحييبن عبدالله و صاحب ديلم به مكاتبه پرداخت. در منابع جديد ذكر اين منطقه در جايي ديده نميشود.
مآخذ: ابناثير،عزالدين، الكامل، بيروت، دارصادر، 1399ق، 6/125؛ ياقوت حموي، ابوعبدالله، معجمالبلدان، به كوشش فرديناند ووستفلد، لايپزيك، 1866-1870م، 1/63.
علي رفيعي
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
آشب (در موصل)
آشِب، از دژهاي بزرگ و مستحكم ناحية هَك|ارِيّه در شمال شهر موصل (عراق) و محل سكونت كردهاي هك|اري. اين دژ كه به استحكام و استواري شهرت داشت، در 23 رمضان 537ق/11 آوريل 1142م به دست اتابك عمادالدين زنگيبن آقسنقر (د 541ق/1146م) تسخير گرديد (ابنقلانسي، 227؛ ابنعديم، 2/276) و به دستور او ويران گشت و در كنار آن دژي بزرگ به نام عمادي|ه بنا شد (ياقوت، 1/63، 3/717؛ ابوالفداء، 276). ابناثير (د 630ق/1232م) داستان ويراني دژ آشب را به نقل از دانشمندان كُرد بدينگونه بيان كرده است كه در 521ق/1127م اتابك عمادالدين زنگي به حكومت موصل و بينالنّهرين منصوب شد و به تدريج دژهاي حميديه و اطراف موصل را تسخير كرد. خبر اين پيروزيها به حاكم دژ آشب، ابوالهيجاءبن عبدالله رسيد. وي براي جلوگيري از جملة زنگي به دژ آشب هدايايي براي او فرستاد و خود نيز به نزد او به موصل رفت و مدتي بعد در همانجا درگذشت. پس از مرگ وي اتابك زنگي دژ آشب را تسخير كرد و به دست نصيرالدين جقر سپرد. وي دستور داد دژ را ويران كنند و در كنار آن دژي ديگر بسازند و او اين دژ را عماديّه ناميد (11/14، 15، 91). مستوفي (د 740ق/1339م) عامل ويراني دژ آشب را به اشتباه عمادالدولة ديلمي (د 338ق/948م) دانسته و هماديه را كه توسط وي تجديد عمارت شده، شهري بزرگ و خوش آب و هوا معرّفي كرده كه حقوق ديوانيش 000‘68 دينار بوده است (105). برخي از منابع عربي نام اين دژ را «أَشَب» ضبط كردهاند (نكـ ابنقلانسي، 277؛ ابناصير 11/14).
مآخذ: ابناثير، عزالدين، الكامل، بيروت، دارصادر، 1399ق؛ ابنعديم، عمربن احمد، زبدهالحلب، به كوشش ساميالدهان، معهدالفرنسي بدمشق، 1954م، 2/277؛ ابنقلانسي، ابويَعْلي حمزه، ذيل تاريخ دمشق، بيروت، مطبعهالآباءاليسوعيين، 1908م؛ مستوفي، حمدالله، نرههالقلوب، به كوشش گاي لسترنج، ليدن، 1331ق؛ ياقوت حموي، ابوعبدالله، معجمالبلدان، به كوشش فرديناند ووستفلد، لايپزيك، 1867-1870م، 2/690.
علي رفيعي
آشِب، از دژهاي بزرگ و مستحكم ناحية هَك|ارِيّه در شمال شهر موصل (عراق) و محل سكونت كردهاي هك|اري. اين دژ كه به استحكام و استواري شهرت داشت، در 23 رمضان 537ق/11 آوريل 1142م به دست اتابك عمادالدين زنگيبن آقسنقر (د 541ق/1146م) تسخير گرديد (ابنقلانسي، 227؛ ابنعديم، 2/276) و به دستور او ويران گشت و در كنار آن دژي بزرگ به نام عمادي|ه بنا شد (ياقوت، 1/63، 3/717؛ ابوالفداء، 276). ابناثير (د 630ق/1232م) داستان ويراني دژ آشب را به نقل از دانشمندان كُرد بدينگونه بيان كرده است كه در 521ق/1127م اتابك عمادالدين زنگي به حكومت موصل و بينالنّهرين منصوب شد و به تدريج دژهاي حميديه و اطراف موصل را تسخير كرد. خبر اين پيروزيها به حاكم دژ آشب، ابوالهيجاءبن عبدالله رسيد. وي براي جلوگيري از جملة زنگي به دژ آشب هدايايي براي او فرستاد و خود نيز به نزد او به موصل رفت و مدتي بعد در همانجا درگذشت. پس از مرگ وي اتابك زنگي دژ آشب را تسخير كرد و به دست نصيرالدين جقر سپرد. وي دستور داد دژ را ويران كنند و در كنار آن دژي ديگر بسازند و او اين دژ را عماديّه ناميد (11/14، 15، 91). مستوفي (د 740ق/1339م) عامل ويراني دژ آشب را به اشتباه عمادالدولة ديلمي (د 338ق/948م) دانسته و هماديه را كه توسط وي تجديد عمارت شده، شهري بزرگ و خوش آب و هوا معرّفي كرده كه حقوق ديوانيش 000‘68 دينار بوده است (105). برخي از منابع عربي نام اين دژ را «أَشَب» ضبط كردهاند (نكـ ابنقلانسي، 277؛ ابناصير 11/14).
مآخذ: ابناثير، عزالدين، الكامل، بيروت، دارصادر، 1399ق؛ ابنعديم، عمربن احمد، زبدهالحلب، به كوشش ساميالدهان، معهدالفرنسي بدمشق، 1954م، 2/277؛ ابنقلانسي، ابويَعْلي حمزه، ذيل تاريخ دمشق، بيروت، مطبعهالآباءاليسوعيين، 1908م؛ مستوفي، حمدالله، نرههالقلوب، به كوشش گاي لسترنج، ليدن، 1331ق؛ ياقوت حموي، ابوعبدالله، معجمالبلدان، به كوشش فرديناند ووستفلد، لايپزيك، 1867-1870م، 2/690.
علي رفيعي
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
آشباخ
آشباخ، یوزف ریترفون ، (1801-1882)، محقق و مورخ آلمانی و یکی از متخصّصان تاریخ اسلام در اسپانیا.
زندگی: آشباخ در هوخست آلمان متولّد شد. تحصیلاتش را در هایدلبرگ با فلسفه و الهیات آغاز کرد، ولی پس از چندی به تاریخ روی آورد. در 1842م به استادی کرسی تاریخ در دانشگاه بن آلمان، منصوب شد. در 1853م مسئولیت همین کرسی را در دانشگاه وین به عهده گرفت و تا 1872م در این مقام باقی ماند و سرانجام در 25 آوریل 1882م در این شهر درگذشت. از آنجا که آشباخ بیشتر زندگی علمی خویش را در وین گذرانده است، در پارهای منابع او را اتریشی خواندهاند.
آثار: محور بیشتر پژوهشهای آشباخ دورههایی از تاریخ اسپانیاست که غالباً بهطور مستقیم یا غیرمستقیم با تاریخ نفوذ و گسترش اسلام در جنوب غربی اروپا ارتباط پیدا میکند. مهمترین آثار او در این زمینه بدین قرار است:
1. «تاریخ اسپانیاییها و پرتغال در زمان سیادت مرابطان و موحدان» ، 2 جلد (چ 1833-1837). جلد اول شامل تاریخ مرابطان (448-541ق/1056-1147م)، امپراتوری کاستیلینها و پیدایش پادشاهی پرتغال، جلد دوم حاوی تاریخ موحّدان (524-667ق/1130-1269م) و سیطرة مسیحیان بر شبهجزیرة پیرنه (اسپانیا). مرابطان و موحدان نام 2 سلسله از سلسلههای اسلامی است که بیش از 2 قرن بر شمال آفریقا و اسپانیا فرمان راندند. آنان در اسپانیا طی جهادهای متعدد، فرمانروایان عیسوی را رام خویش ساختند و مایة گسترش و رونق فرهنگ اسلامی در این شبهجزیره شدند. کتاب نامبرده با عنوان تاریخالاندلس فی عهدالمرابطین والموحدین به کوشش محمّد عبدالله عنان به عربی ترجمه شده است.
2. «تاریخ امویان در اسپانیا» دو جلد (1829م). شامل شرح پیشرفتهای قوای اسلام در اندلس در دوران حکومت بنیامیه و ظهور امپراتوری مسیحی در اسپانیا. این کتاب یکی از منابع محمدعبدالله عنان در تألیف کتاب معروفش دولهالاسلام فی اندلس است.
3. «تاریخ ویزیگوتها» (1872م). شامل تاریخ ویزگوتها یا گوتهای غربی. ویزگوتها مردمی بیابانگرد از نژاد ژرمن بودند که همراه با گوتهای شرقی در قرن 3م در جنوب شرقی اروپا ماندگار شدند و کم کم به تأسیس یک پادشاهی موفق گشتند. در قرن 5م دستههای عظیمی از آنان به اسپانیا مهاجرت کردند. در اواخر قرن 7م اعراب از ضعف سیاسی ویزیگوتها استفاده کردند و سپاهی از بربرها و عربها در جبلالطارق پیاده کردند و نیروهای ویزیگوتها را از میان بردند. بر اثر گسترش قدرت مسلمانان در جنوب اسپانیا، ویزیگوتها به کوههای شمال این کشور روی آوردند و پادشاهی اسپانیایی ـ گوتیک خود را در 99ق/718م در آنجا بنیاد نهادند. در این نقطه از اسپانیا بود که انحطاط و خروج مسلمانان آغاز شد. مقداری از تحقیقات آشباخ نیز دربارة مورها (مغربیها) است. اسپانیاییها و پرتغالیها به تازهواردان مسلمان که مخلوطی از اعراب و بربرهای شمال آفریقا بودند، نام «مور» دادند، ولی رفتهرفته این اصطلاح با کلمة «مسلمان» (و بالأخص مسلمانان شمال آفریقا) مترادف شد.
مآخذ: آمریکانا، اینترنشنال، ذیل «Visigoths» بستانی (فؤادافرام)؛ لین پول، استانلی، طبقات سلاطین اسلامی، ترجمة عباس اقبال، تهران، دنیای کتاب، 1363ش، صص 34-40، نیز:
London University, Library Catalogue of the School of Oriental and African Studies, I, 1963; University of Chicago, Catalog of the Oriental Institute Library, I. P. 254; Webster's Biographical Dictionary, 1980.
مجدالدین کیوانی
آشباخ، یوزف ریترفون ، (1801-1882)، محقق و مورخ آلمانی و یکی از متخصّصان تاریخ اسلام در اسپانیا.
زندگی: آشباخ در هوخست آلمان متولّد شد. تحصیلاتش را در هایدلبرگ با فلسفه و الهیات آغاز کرد، ولی پس از چندی به تاریخ روی آورد. در 1842م به استادی کرسی تاریخ در دانشگاه بن آلمان، منصوب شد. در 1853م مسئولیت همین کرسی را در دانشگاه وین به عهده گرفت و تا 1872م در این مقام باقی ماند و سرانجام در 25 آوریل 1882م در این شهر درگذشت. از آنجا که آشباخ بیشتر زندگی علمی خویش را در وین گذرانده است، در پارهای منابع او را اتریشی خواندهاند.
آثار: محور بیشتر پژوهشهای آشباخ دورههایی از تاریخ اسپانیاست که غالباً بهطور مستقیم یا غیرمستقیم با تاریخ نفوذ و گسترش اسلام در جنوب غربی اروپا ارتباط پیدا میکند. مهمترین آثار او در این زمینه بدین قرار است:
1. «تاریخ اسپانیاییها و پرتغال در زمان سیادت مرابطان و موحدان» ، 2 جلد (چ 1833-1837). جلد اول شامل تاریخ مرابطان (448-541ق/1056-1147م)، امپراتوری کاستیلینها و پیدایش پادشاهی پرتغال، جلد دوم حاوی تاریخ موحّدان (524-667ق/1130-1269م) و سیطرة مسیحیان بر شبهجزیرة پیرنه (اسپانیا). مرابطان و موحدان نام 2 سلسله از سلسلههای اسلامی است که بیش از 2 قرن بر شمال آفریقا و اسپانیا فرمان راندند. آنان در اسپانیا طی جهادهای متعدد، فرمانروایان عیسوی را رام خویش ساختند و مایة گسترش و رونق فرهنگ اسلامی در این شبهجزیره شدند. کتاب نامبرده با عنوان تاریخالاندلس فی عهدالمرابطین والموحدین به کوشش محمّد عبدالله عنان به عربی ترجمه شده است.
2. «تاریخ امویان در اسپانیا» دو جلد (1829م). شامل شرح پیشرفتهای قوای اسلام در اندلس در دوران حکومت بنیامیه و ظهور امپراتوری مسیحی در اسپانیا. این کتاب یکی از منابع محمدعبدالله عنان در تألیف کتاب معروفش دولهالاسلام فی اندلس است.
3. «تاریخ ویزیگوتها» (1872م). شامل تاریخ ویزگوتها یا گوتهای غربی. ویزگوتها مردمی بیابانگرد از نژاد ژرمن بودند که همراه با گوتهای شرقی در قرن 3م در جنوب شرقی اروپا ماندگار شدند و کم کم به تأسیس یک پادشاهی موفق گشتند. در قرن 5م دستههای عظیمی از آنان به اسپانیا مهاجرت کردند. در اواخر قرن 7م اعراب از ضعف سیاسی ویزیگوتها استفاده کردند و سپاهی از بربرها و عربها در جبلالطارق پیاده کردند و نیروهای ویزیگوتها را از میان بردند. بر اثر گسترش قدرت مسلمانان در جنوب اسپانیا، ویزیگوتها به کوههای شمال این کشور روی آوردند و پادشاهی اسپانیایی ـ گوتیک خود را در 99ق/718م در آنجا بنیاد نهادند. در این نقطه از اسپانیا بود که انحطاط و خروج مسلمانان آغاز شد. مقداری از تحقیقات آشباخ نیز دربارة مورها (مغربیها) است. اسپانیاییها و پرتغالیها به تازهواردان مسلمان که مخلوطی از اعراب و بربرهای شمال آفریقا بودند، نام «مور» دادند، ولی رفتهرفته این اصطلاح با کلمة «مسلمان» (و بالأخص مسلمانان شمال آفریقا) مترادف شد.
مآخذ: آمریکانا، اینترنشنال، ذیل «Visigoths» بستانی (فؤادافرام)؛ لین پول، استانلی، طبقات سلاطین اسلامی، ترجمة عباس اقبال، تهران، دنیای کتاب، 1363ش، صص 34-40، نیز:
London University, Library Catalogue of the School of Oriental and African Studies, I, 1963; University of Chicago, Catalog of the Oriental Institute Library, I. P. 254; Webster's Biographical Dictionary, 1980.
مجدالدین کیوانی
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
آشتيان (شهر)
آشْتیان، شهر و مرکز شهرستانی به همین نام از استان مرکزی ایران، واقع در ْ50 و َ1 طول شرقی و ْ34 و َ33 عرض شمالی (مفخم پایان، 7؛ آمارنامه، 27؛ در نقشة عملیات مشترک: ْ50 طول شرقی و ْ34 و َ31 عرض شمالی) در فاصلة 80 کیلومتری شمال شرقی اراک (مرکز استان مرکزی)، 120 کیلومتری جنوب غربی قم، و بر سر راه فرعی قم، گرکان و تفرش، با 1/2 کمـ2 مساحت و 447‘5 نفر جمعیت (سرشماری عمومی نفوس و مسکن، نتایج مقدماتی کل کشور، 4؛ شناسنامة شهرهای کشور، 28).
وجه تسمیه: تنی چند از پژوهشگران، بیارائة سند، اَبْرَشْتِجان (و نه اشتجان) مذکور در تاریخ قم را آشتیان پنداشتهاند (دهگان، تاریخ اراک، 143، 144) و آنچه دربارة وجه تسمیة ابرشتجان در این کتاب آمده در ذیل آشتیان نقل کردهاند (سیفی قمی، 72-75). صرف نظر از افسانهای بودن این وجه تسمیه، از تاریخ قم و دیگر منابع آشکارا بر میآید که ابرشتجان نه از نظر لفظ قابل تطبیق بر آشتیان است و نه از لحاظ موقعیت جغرافیایی. در تاریخ قم زیر عنوان «ذکر بارویی که به قم محیط بوده و نو و کهنه» از دیواری سخن به میان است که «یزدانفاذار رئیس ناحیت ابرشتاج» و چند تن از فرمانروایان محلی چون اسفید و پسرش، صفین، برای ایمن شدن از «لشکر دیلم» بر گرد دیههای قم برآورده بودند. (صص 33-35). از این سخن بر میآید که ابرشتجان و جَمکَران که دیواری آن دو را به هم میپیوسته و نیز دیگر دیهها و نواحی یعنی سرقت، جبل، کشویه، اسفرآباد، سعدآباد، قزدان، کَمیدان، مَزدِجان و جُمَر که باروی قم آنها را در بر میگرفته بایستی نواحی و دیههایی نزدیک به هم بوده باشند. این سخن را متون مربوط به سدههای اخیر و برخی آبادیها و محلات کنونی قم نیز تأیید میکنند. نام این دیهها و جایها برخی عیناً و برخی با اندکی تصحیف در کتابچة تفصیل و حالات دارالایمان قم (تدوین در 1305ق/1888م) آمده است: «مزرعة غزوان ]احتمالاً تصحیف شدة قزدان[: از مزارع قدیم ... از نهر شهرستان میشود ... مزرعة جمکران ... طرف شرقی بلد در یک فرسخی واقع است ... مزرعة ابرستجان: (بر وزن بهمن نشان) ... در دامنة کوه یزدان که در نیم فرسخی شهر است واقع است ... مزدیجان: ... در حوالی شهر واقع است ... کمیدان: در جنب بلد واقع و از مزارع قدیم است ... جُمَر و سعدآباد: در زیر بلد واقع است» (افضلالملک، 79-83). علاوه بر این، تاریخ قم در «تفصیل سکک ابرشتجان» (یکی از رساتیق قم) از 11 محله و مزرعه نام برده که نام هیچ یک از قری و دیههایی ناحیهای که امروز آشتیان به شمار میآید، در میان آنها نیست حال آنکه در گفتوگو از «ضیعتها و دیههای» وره (یا ورّه، یکی دیگر از رساتیق قم)، در کنار نام اشتجان از 35 «دیه وضعیت» نام میبرد (صص 135، 138) که از آن میان میتوان نام آبادیهای شهرستان آشتیان و نقشة جغرافیایی آن یافت (جهاد سازندگی، فرهنگ اجتماعی، 20-22؛ نقشة عملیات مشترک؛ دهگان، تاریخ اراک، 142، 143). بنابراین میتوان گفت که شهرستان آشتیان حدوداً همان رستاق ورة کهن، و شهر آشتیان نیز همان اشتجان (اشتگان)، یکی از دیههای کهن وره است. ذکر نام روستاهای وره، فراهان و طبرس در کنار هم، زیر عنوان مضافات قم، در البلدان یعقوبی نیز این سخن را استوارتر میسازد (ص 49). اما اشتقالی که کسروی در وجه تسمیه و معنای واژة آشتیان پیشنهاد کرده (کاروند، 304؛ دهگان، گزارشنامه، 63-64)، از نظر زبانشناسی جای تأمل پذیرفتن آن مشکل است.
سیمای طبیعی: شهر آشتیان در جنوب خاوری کوه کلاهه و غرب کوه زیرگان (کوه مشرف بر روستای آمره و دهستان دستجرد، از شهرستان قم)، در سراشیبی تپههای مجاور رودخانة آهو، با خانههایی مشرف بر یکدیگر (پله پله) واقع شده است (شناسنامة شهرها، نقشه؛ ناصرالدین شاه، 196، 197؛ فووریه، 389؛ کیا، یک). با هوایی سرد و خشک و زمستانهایی دراز. میزان باران سالانة آن از 200 تا 250 میلی متر در تغییر است. رودخانة آشتیان (آهو) از پیوستن دو شاخه شکل میگیرد. شاخة بزرگتر، رود آهو، از درههای کوه کلاه و کوه زیرگان سرچشمه میگیرد. رودخانة آهو که تنها در بهاران آب دارد، پس از گذشتن از میان شهر و تقسیم آن به دو نیمة شرقی و غربی به سوی جنوب جریان مییابد و پس از گذشتن از دیههای سیاوشان و دستجرده به کویر میقان میریزد. آشتیان کوهستانی و دارای آب و هوای سرد و خشک و زمستانهایی دراز است (فرهنگ جغرافیایی، 15؛ نقشة عملیات مشترک؛ سدیدالسلطنه، 304؛ قریب، 15).
پیشینة تاریخی: کهنترین متنی که از دیه اشتجان (شهر آشتیان کنونی) سخن به میان آورده تاریخ قم (تألیف در 378ق/988م) است که زیر عنوان رستاق ورّه (حدوداً شهرستان آشتیان فعلی) و طسوج جوزه و جَرَکان (گرکان) از اشتجان و چند دیه دیگر از دیههای وره نام برده است. (صص 119، 139). از این تاریخ تا روزگار قاجاریه ٠1193-1344ق/1779-1925م) نامی از اشتجان یا اشتیان در متون تاریخی و جغرافیایی نمییابیم (سیفی قمی، 19، 20). اگر آنچه را در تاریخ قم آمده، درست و دور از اشتباه کتابتی بدانیم، میتوان حدس زد که اهمیت جوزه (یکی از دیههای دهستان دستجرد قم) و جرکان از اشتجان بیشتر بوده است. زیرا یکی از طسوجهای پنجگانة رستاق وره به این دو نام خوانده میشده است. در متون روزگار قاجاریه، خاصه سفرنامهها، مکرر از آشتیان به عنوان قریهای بزرگ یا قصبهای آباد یاد شده: «آشتیان قریهای است قصبه مانند و محلی است خاطر پسند از توابع بلوک فراهان ... محتوی است به قرب هزار خانة دلگشای و باغات فرح فزای ...» (شیروانی، حدائقالسیاحه، 56؛ همو، بستانالسیاحه، 41، 42). ناصرالدینشاه، آشتیان را آبادی کمآب و بادخیزی که خانههایش «طبقهطبقه ساخته شده» توصیف کرده است (ص 389).
از آشتیان، خاصه در عهد قاجاریه، مردان ناموری در علم و دین و سیاست برخاستهاند. برخی از این بزرگان اینانند: میرزامحمدعلی بلبل آشتیانی، مستوفی اصفهان در روزگار صفویه که دفتری شعر به گویش آشتیانی (هـ م) از او به جای مانده (زنده در 1060ق/1650م)؛ میرزامحمدعلی آشتیانی، نمایندة دولت ایران (در عهد محمدشاه قاجار) در پیمان صلح با عثمانی در 1238ق/1823م؛ میرزاحسن آشتیانی (د 1261ق/1845م) مستوفیالممالک عهد محمدشاه و حاجمیرزاآقاسی (مغدم، 124؛ خورموجی، 17؛ اعتمادالسلطنه، صدرالتواریخ، 286)؛ میرزایوسف مستوفیالممالک (د 1303ق/1886م)، صدراعظم دولت ناصری؛ حاجمیرزا محمدحسن آشتیانی (د 1319ق/1901م) از مجتهدین و مراجع بنام دورة ناصری و صاحب تألیفات بسیار که به پشتیبانی از تحریم تنباکو برخاست و مردم تهران در حمایت از او به قصر سلطنتی حمله بردند؛ شیخمرتضی آشتیانی (د 1365ق/1946م) پسر او که پس از پدر مرجعیت روحانی یافت و از مخالفان دولت ناصری بود؛ میرزامصطفی آشتیانی، فرزند دیگر او (مقـ 1327ق/1909م) ملقب به افتخارالعلماء و از اطرافیان علیاصغرخاناتابک؛ حاجمیرزاهاشم آشتیانی، فرزند دیگر او، حکیم، متکلم و فقیه، صاحب نامة رهبر در اخلاق، حاشیه بر منظومه و اسفار؛ میرزامهدی آشتیانی، (1269-1332ش/1953-1980م) صاحب حواشی بر منظومه، اسفار و فصوص (دانشنامه، ذیل آشتیانی؛ دولتآبادی، 2/7، 16، 30)؛ میرزامحمود آشتیانی، پسر شیخمرتضی، فقیه زاهد عارف؛ اسماعیل آشتیانی فرزند دیگر شیخمرتضی، نقاش معاصر (1271-1349ش/1970-1892م) شاگرد کمالالملک، متخلص به شعله (عربگل، 596)؛ عباس اقبال آشتیانی، محقق و مورخ معاصر (1314-1375ق/1896-1956م).
وضع کنونی: آشتیان شهری است کوچک با 1342 خانوار (سرشماری عمومی نفوس و مسکن، 4) و 4/3 درصد رشد جمعیت. میزان باسوادی 6/66 درصد است و این شهر در این زمینه، به ترتیب، پس از محلات، کمیجان، اراک و تفرش در مرتبة پنجم (در میان 16 شهر استان) قرار دارد. آشتیان دارای 4 دبستان (2 پسرانه، 2 دخترانه)، 3 مدرسة راهنمایی (2 پسرانه، یک دخترانه)، 2 دبیرستان (یک پسرانه و یک دخترانه) و بر روی هم 88 نفر عضو آموزشی و 1249 دانشآموز است. دیگر مراکز و امکانات بهداشتی، مذهبی، فرهنگی، اجتماعی و رفاهی اینهاست: آب لولهکشی، برق، تلفن، یک بیمارستان 25 تختی، 3 درمانگاه، یک آزمایشگاه طبی، 5 داروخانه، 4 بخش تزریقات، 5 مسجد، یک کتابخانه با 721/4 جلد کتاب، 3 پارک، 4 ورزشگاه، آتشنشانی، کشتارگاه، یک جایگاه فروش نفت، بنزین و گازوئیل، یک عامل فروش نفت، یک مهمانخانه و 5 دستگاه تاکسی (شناسنامة شهرهای کشور، 2/جمـ). مردم همه بر مذهب شیعة دوازده امامیاند و زبان همگان فارسی است، جز روستاییان محلههای کهن بخش غربی شهر (مازِری، لاق، سَرِدِی (دِه)، نیان دِی، مِیدَنگاه، آقا زیارت و محل چِناری) که به گویش آشتیانی، که به گویش آشتیانی، از گویشهای مرکزی ایران، سخن میگویند (کیا، یک).
مآخذ: نکـ آشتیان، شهرستان.
هادی عالمزاده
آشْتیان، شهر و مرکز شهرستانی به همین نام از استان مرکزی ایران، واقع در ْ50 و َ1 طول شرقی و ْ34 و َ33 عرض شمالی (مفخم پایان، 7؛ آمارنامه، 27؛ در نقشة عملیات مشترک: ْ50 طول شرقی و ْ34 و َ31 عرض شمالی) در فاصلة 80 کیلومتری شمال شرقی اراک (مرکز استان مرکزی)، 120 کیلومتری جنوب غربی قم، و بر سر راه فرعی قم، گرکان و تفرش، با 1/2 کمـ2 مساحت و 447‘5 نفر جمعیت (سرشماری عمومی نفوس و مسکن، نتایج مقدماتی کل کشور، 4؛ شناسنامة شهرهای کشور، 28).
وجه تسمیه: تنی چند از پژوهشگران، بیارائة سند، اَبْرَشْتِجان (و نه اشتجان) مذکور در تاریخ قم را آشتیان پنداشتهاند (دهگان، تاریخ اراک، 143، 144) و آنچه دربارة وجه تسمیة ابرشتجان در این کتاب آمده در ذیل آشتیان نقل کردهاند (سیفی قمی، 72-75). صرف نظر از افسانهای بودن این وجه تسمیه، از تاریخ قم و دیگر منابع آشکارا بر میآید که ابرشتجان نه از نظر لفظ قابل تطبیق بر آشتیان است و نه از لحاظ موقعیت جغرافیایی. در تاریخ قم زیر عنوان «ذکر بارویی که به قم محیط بوده و نو و کهنه» از دیواری سخن به میان است که «یزدانفاذار رئیس ناحیت ابرشتاج» و چند تن از فرمانروایان محلی چون اسفید و پسرش، صفین، برای ایمن شدن از «لشکر دیلم» بر گرد دیههای قم برآورده بودند. (صص 33-35). از این سخن بر میآید که ابرشتجان و جَمکَران که دیواری آن دو را به هم میپیوسته و نیز دیگر دیهها و نواحی یعنی سرقت، جبل، کشویه، اسفرآباد، سعدآباد، قزدان، کَمیدان، مَزدِجان و جُمَر که باروی قم آنها را در بر میگرفته بایستی نواحی و دیههایی نزدیک به هم بوده باشند. این سخن را متون مربوط به سدههای اخیر و برخی آبادیها و محلات کنونی قم نیز تأیید میکنند. نام این دیهها و جایها برخی عیناً و برخی با اندکی تصحیف در کتابچة تفصیل و حالات دارالایمان قم (تدوین در 1305ق/1888م) آمده است: «مزرعة غزوان ]احتمالاً تصحیف شدة قزدان[: از مزارع قدیم ... از نهر شهرستان میشود ... مزرعة جمکران ... طرف شرقی بلد در یک فرسخی واقع است ... مزرعة ابرستجان: (بر وزن بهمن نشان) ... در دامنة کوه یزدان که در نیم فرسخی شهر است واقع است ... مزدیجان: ... در حوالی شهر واقع است ... کمیدان: در جنب بلد واقع و از مزارع قدیم است ... جُمَر و سعدآباد: در زیر بلد واقع است» (افضلالملک، 79-83). علاوه بر این، تاریخ قم در «تفصیل سکک ابرشتجان» (یکی از رساتیق قم) از 11 محله و مزرعه نام برده که نام هیچ یک از قری و دیههایی ناحیهای که امروز آشتیان به شمار میآید، در میان آنها نیست حال آنکه در گفتوگو از «ضیعتها و دیههای» وره (یا ورّه، یکی دیگر از رساتیق قم)، در کنار نام اشتجان از 35 «دیه وضعیت» نام میبرد (صص 135، 138) که از آن میان میتوان نام آبادیهای شهرستان آشتیان و نقشة جغرافیایی آن یافت (جهاد سازندگی، فرهنگ اجتماعی، 20-22؛ نقشة عملیات مشترک؛ دهگان، تاریخ اراک، 142، 143). بنابراین میتوان گفت که شهرستان آشتیان حدوداً همان رستاق ورة کهن، و شهر آشتیان نیز همان اشتجان (اشتگان)، یکی از دیههای کهن وره است. ذکر نام روستاهای وره، فراهان و طبرس در کنار هم، زیر عنوان مضافات قم، در البلدان یعقوبی نیز این سخن را استوارتر میسازد (ص 49). اما اشتقالی که کسروی در وجه تسمیه و معنای واژة آشتیان پیشنهاد کرده (کاروند، 304؛ دهگان، گزارشنامه، 63-64)، از نظر زبانشناسی جای تأمل پذیرفتن آن مشکل است.
سیمای طبیعی: شهر آشتیان در جنوب خاوری کوه کلاهه و غرب کوه زیرگان (کوه مشرف بر روستای آمره و دهستان دستجرد، از شهرستان قم)، در سراشیبی تپههای مجاور رودخانة آهو، با خانههایی مشرف بر یکدیگر (پله پله) واقع شده است (شناسنامة شهرها، نقشه؛ ناصرالدین شاه، 196، 197؛ فووریه، 389؛ کیا، یک). با هوایی سرد و خشک و زمستانهایی دراز. میزان باران سالانة آن از 200 تا 250 میلی متر در تغییر است. رودخانة آشتیان (آهو) از پیوستن دو شاخه شکل میگیرد. شاخة بزرگتر، رود آهو، از درههای کوه کلاه و کوه زیرگان سرچشمه میگیرد. رودخانة آهو که تنها در بهاران آب دارد، پس از گذشتن از میان شهر و تقسیم آن به دو نیمة شرقی و غربی به سوی جنوب جریان مییابد و پس از گذشتن از دیههای سیاوشان و دستجرده به کویر میقان میریزد. آشتیان کوهستانی و دارای آب و هوای سرد و خشک و زمستانهایی دراز است (فرهنگ جغرافیایی، 15؛ نقشة عملیات مشترک؛ سدیدالسلطنه، 304؛ قریب، 15).
پیشینة تاریخی: کهنترین متنی که از دیه اشتجان (شهر آشتیان کنونی) سخن به میان آورده تاریخ قم (تألیف در 378ق/988م) است که زیر عنوان رستاق ورّه (حدوداً شهرستان آشتیان فعلی) و طسوج جوزه و جَرَکان (گرکان) از اشتجان و چند دیه دیگر از دیههای وره نام برده است. (صص 119، 139). از این تاریخ تا روزگار قاجاریه ٠1193-1344ق/1779-1925م) نامی از اشتجان یا اشتیان در متون تاریخی و جغرافیایی نمییابیم (سیفی قمی، 19، 20). اگر آنچه را در تاریخ قم آمده، درست و دور از اشتباه کتابتی بدانیم، میتوان حدس زد که اهمیت جوزه (یکی از دیههای دهستان دستجرد قم) و جرکان از اشتجان بیشتر بوده است. زیرا یکی از طسوجهای پنجگانة رستاق وره به این دو نام خوانده میشده است. در متون روزگار قاجاریه، خاصه سفرنامهها، مکرر از آشتیان به عنوان قریهای بزرگ یا قصبهای آباد یاد شده: «آشتیان قریهای است قصبه مانند و محلی است خاطر پسند از توابع بلوک فراهان ... محتوی است به قرب هزار خانة دلگشای و باغات فرح فزای ...» (شیروانی، حدائقالسیاحه، 56؛ همو، بستانالسیاحه، 41، 42). ناصرالدینشاه، آشتیان را آبادی کمآب و بادخیزی که خانههایش «طبقهطبقه ساخته شده» توصیف کرده است (ص 389).
از آشتیان، خاصه در عهد قاجاریه، مردان ناموری در علم و دین و سیاست برخاستهاند. برخی از این بزرگان اینانند: میرزامحمدعلی بلبل آشتیانی، مستوفی اصفهان در روزگار صفویه که دفتری شعر به گویش آشتیانی (هـ م) از او به جای مانده (زنده در 1060ق/1650م)؛ میرزامحمدعلی آشتیانی، نمایندة دولت ایران (در عهد محمدشاه قاجار) در پیمان صلح با عثمانی در 1238ق/1823م؛ میرزاحسن آشتیانی (د 1261ق/1845م) مستوفیالممالک عهد محمدشاه و حاجمیرزاآقاسی (مغدم، 124؛ خورموجی، 17؛ اعتمادالسلطنه، صدرالتواریخ، 286)؛ میرزایوسف مستوفیالممالک (د 1303ق/1886م)، صدراعظم دولت ناصری؛ حاجمیرزا محمدحسن آشتیانی (د 1319ق/1901م) از مجتهدین و مراجع بنام دورة ناصری و صاحب تألیفات بسیار که به پشتیبانی از تحریم تنباکو برخاست و مردم تهران در حمایت از او به قصر سلطنتی حمله بردند؛ شیخمرتضی آشتیانی (د 1365ق/1946م) پسر او که پس از پدر مرجعیت روحانی یافت و از مخالفان دولت ناصری بود؛ میرزامصطفی آشتیانی، فرزند دیگر او (مقـ 1327ق/1909م) ملقب به افتخارالعلماء و از اطرافیان علیاصغرخاناتابک؛ حاجمیرزاهاشم آشتیانی، فرزند دیگر او، حکیم، متکلم و فقیه، صاحب نامة رهبر در اخلاق، حاشیه بر منظومه و اسفار؛ میرزامهدی آشتیانی، (1269-1332ش/1953-1980م) صاحب حواشی بر منظومه، اسفار و فصوص (دانشنامه، ذیل آشتیانی؛ دولتآبادی، 2/7، 16، 30)؛ میرزامحمود آشتیانی، پسر شیخمرتضی، فقیه زاهد عارف؛ اسماعیل آشتیانی فرزند دیگر شیخمرتضی، نقاش معاصر (1271-1349ش/1970-1892م) شاگرد کمالالملک، متخلص به شعله (عربگل، 596)؛ عباس اقبال آشتیانی، محقق و مورخ معاصر (1314-1375ق/1896-1956م).
وضع کنونی: آشتیان شهری است کوچک با 1342 خانوار (سرشماری عمومی نفوس و مسکن، 4) و 4/3 درصد رشد جمعیت. میزان باسوادی 6/66 درصد است و این شهر در این زمینه، به ترتیب، پس از محلات، کمیجان، اراک و تفرش در مرتبة پنجم (در میان 16 شهر استان) قرار دارد. آشتیان دارای 4 دبستان (2 پسرانه، 2 دخترانه)، 3 مدرسة راهنمایی (2 پسرانه، یک دخترانه)، 2 دبیرستان (یک پسرانه و یک دخترانه) و بر روی هم 88 نفر عضو آموزشی و 1249 دانشآموز است. دیگر مراکز و امکانات بهداشتی، مذهبی، فرهنگی، اجتماعی و رفاهی اینهاست: آب لولهکشی، برق، تلفن، یک بیمارستان 25 تختی، 3 درمانگاه، یک آزمایشگاه طبی، 5 داروخانه، 4 بخش تزریقات، 5 مسجد، یک کتابخانه با 721/4 جلد کتاب، 3 پارک، 4 ورزشگاه، آتشنشانی، کشتارگاه، یک جایگاه فروش نفت، بنزین و گازوئیل، یک عامل فروش نفت، یک مهمانخانه و 5 دستگاه تاکسی (شناسنامة شهرهای کشور، 2/جمـ). مردم همه بر مذهب شیعة دوازده امامیاند و زبان همگان فارسی است، جز روستاییان محلههای کهن بخش غربی شهر (مازِری، لاق، سَرِدِی (دِه)، نیان دِی، مِیدَنگاه، آقا زیارت و محل چِناری) که به گویش آشتیانی، که به گویش آشتیانی، از گویشهای مرکزی ایران، سخن میگویند (کیا، یک).
مآخذ: نکـ آشتیان، شهرستان.
هادی عالمزاده
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
آشتيان (شهرستان)
آشتیان، کوچکترین شهرستان استان مرکزی ایران، واقع در مرکز جغرافیایی استان میان مدارات ْ34 و َ22، و ْ34 و َ34 شمالی و نصفالنهارات ْ49 و َ48 و ْ50 و َ16 شرقی (نقشة عملیات مشترک، قم) با 1920 کمـ 2 وسعت و 20718 نفر جمعیت (سرشماری عمومی نفوس و مسکن، نتایج مقدماتی کل کشور، 4). این شهرستان از شمال و غرب به شهرستان تفرش، از شرق به شهرستان قم و از جنوب به شهرستان اراک (مرکز استان) و محلات محدود است (شناسنامة شهرها، 7) نام پیشین آن وَرشه یا وَرَّه بوده است. دربارة وجه تسمیة آن نکـ آشتیان، شهر.
سیمای طبیعی: حد شمالی شهرستان آشتیان از دامنة جنوبی مرتفعترین کوه این ناحیه، کوه کلاهه (به زبان محلی کوهکله) آغاز و در جنوب به زمینهای هموارِ مجاورِ کویر میقان (در شمال خاوری اراک) منتهی میشود. کوه کلاهه با ارتفاع 084‘3 متر، این شهرستان را از تفرش، و کوههای شمال شرقی، زیرگان، با 640‘2 متر بلندی آن را از بخش دستجرد (از شهرستان قم) جدا میسازد (نقشة عملیات مشترک). بر اثر بالا آمدن کوه کلاهه و فرو نشستن بخش جنوبی آن، تندان پرشیبی نزدیک به قائم و نیز کوههایی که از متفرعات کوه کلاهه به شمار میآید، پدید آمده است. این کوهها هریک نامی دارد: میراب (فیلکوه)، وریانان، دَسْتِزما، توتستان (پونستان) و دیدگاه. کوه دیدگاه در پی آتشفشانی زیردریایی شکل یافته و قلة 200‘2 متری آن را توفها و گدازههای آتشفشانی پوشانده است (از این توفها به جای سنگ پا استفاده میشود). در این کوهها و دامنههای جنوبی آنها، آثاری از آهکهای نومولیتدار، توفهای سبز، توفهای بازالتی، جوش سنگها، سنگوارههای اسکوتلا، لایههای ماسهسنگ از دورههای اولیگوسِن و بوردیگالین و نیز نشانههایی از کنارة دریایی از دوران سوم دیده میشود. در دامنة این مرتفعات، درهها و مسیلهای بسیاری پدید آمده که هریک را به نامی میخوانند. سیلابهای این درهها و مسیلها همه به سوی جنوب روان میگردد و به کویر میقان میریزد و در مسیر خود آبرفتهایی از آهکرس (مارن)، رس خالص، شن و انواع دیگر تشکیل میدهد که در همهجا یکسان نیست (قریب، 9-10، 13-15). ارتفاع مناطق شمالی شهرستان از سطح دریا تقریباً 000‘2 متر است؛ این ارتفاع از شمال به سوی جنوب کاهش مییابد. آب و هوای آن خشک و سرد است. بارندگی معمولاً از اواخر آبان و اوایل آذر آغاز میگردد و تا اواسط بهار ادامه مییابد؛ میزان بارندگی سالانه در نواحی کوهستانی از 200 تا 250 میلیمتر در سال تغییر میکند. این میزان در نواحی کویری تا 100 میلیمتر پائین میآید (آمارنامه، د؛ قریب، 9، 15). فصل سرما در بخش شمالی از اول تا آذر آغاز میگردد و تا اواسط فروردین و گاه تا پایان آن ادامه مییابد. گاهی زمستانها در این بخش از شهرستان به قدری سرد و طولانی میشود که در اوایل بهار برای بیرون آوردن کشتزارهای گندم و جو از زیر برف ناگزیرند بر آنها خاکستر بیفشانند و گاه سرما و یخبندان شدید موجب یخزدگی و فساد ریشة گندم و جو میگردد (قریب، 15).
بیشتر نواحی شهرستان به علت واقع شدن میان کوهها (در شمال) و کویر میقان (در جنوب) تقریباً پیوسته در معرض وزش باد است. جهت بادها روزها از کویر به سوی کوه و شبها از کوه به سوی کویر است. علاوه بر بادهای شبانه روزی، گاهی نیز بادهایی از جنوب غربی به شمال شرقی میوزد که غالباً همراه با باران است (قریب، 16؛ فووریه، 390).
پیشینة تاریخی: ناحیهای که امروز شهرستان آشتیان به شمار میآید، تقریباً همان سرزمینی است که در متون کهن «وَرَه» (وَرَّه) نامیده شده است. البلدان یعقوبی (کهنترین مأخذ در این باب، حدود 280ق/893م) در ذیل «قم و مضافات آن» نوشته است: «... و سپس به کوههای آن میرسد، که از آنهاست کوهی معروف به روستای سرداب و کوهی معروف به مَلاحه و آن را دوازده روستاست: ... و روستای فراهان و روستای وَرَه و روستای طبرس ...» (ص 49، 50). مؤلف تاریخ قم از کتاب اصفهان نقل کرده است که: «تکویر قم بر چهار رستاق است از جمله رساتیق اصفهان ... رستاقهای چهارگانة اصفهانی ]کذا[، رستاق کمیدان، رستاق اناربار، رستاق ورَّه ...» (قمی، 57) وی میافزاید: «عدد دیههای این رساتیق چهارگانه به قم بر وجهی که مثبت است در کتاب ریوع و در دیوان فارسی و در دستورات قدیمه سیصد و چهل و سه دیهاند و بیست و سه طسوج: ... رستاق ورَّه پنج طسوج ]و[ هفتاد و نه قریه» است (صص 57، 58). در فصل سوم از باب دوم، پس از بحث مفصل در باب خراج قم، به ذکر اسامی «ضَیْعتها و دیههای» رساتیق، «مجرد از مال و خراج» آنها پرداخته و 36 موضع و دیه رستاق وره را برشمرده است (صص 122، 135، 138). مؤلف تاریخ اراک کوشیده تا نام آبادیهای ناحیة آشتیان امروز را با نام 35 موضع و دیه مذکور در تاریخ قم تطبیق دهد. وی 23 آبادی موجود را همان «مواضع و دیههای» رستاق وره دانسته که از آن میان اشتجان است (دهگان، 142، 143؛ نیز نکـ آشتیان، شهر).
این ناحیه در گذشتههای دور جزء سرزمین کوهستانی پهناوری بوده است که یونانیان آن را مِدیا (لسترنج، 200؛ افضلالملک، افضلالتواریخ، 299) و جغرافینویسان اسلامی، الجبال (ابنحوقل، 304)، ناحیت جبال (حدودالعالم، 139)، اقلیمالجبال (مقدسی، 384)، قهستان عراق (بکران، 56)، جبال و عراق (یاقوت، 2/99)، کوهستان (اصطخری، 161) و ولایت عراق عجم (مستوفی، 51) نامیدهاند. یاقوت به کار بردن نام «عراق» را برای سرزمین جبال غلط و اصطلاحی نو میداند و مینویسد وجه تسمیة آن معلوم نیست و آنگاه به حدس، وجهی برای این نامگذاری بیان میکند (2/99).
باتوجه به روایات مربوط به آتشکدههای واقع در رستاق وره و فراهان و جز آن (ابنفقیه، 75، 77؛ قمی، 88-90؛ دهگان، تاریخ اراک، 11، 14)، میتوان حدس زد که این ناحیه در دورة پیش از اسلام از اهمیتی مذهبی برخوردار بوده است و با آنکه این ناحیه و نواحی مجاور آن: قم، کاشان، اصفهان، قزوین، زنجان و ری در سالهای 21 تا 24ق/642 تا 645م به تصرف مسلمانان درآمد (ابناثیر، 3/18-24؛ بلاذری، 308)، آتشکدة قریة فردجان «تا آنگاه که بیرون ]ابنفقیه: برون[ ترکی امیر قم بدین دیه رسید ... و آن را در سنة ثمان و ثمانین و مأتین ]288ق/901؛ ابنفقیه: 282ق/895م[ گرفت ... و آتشکده را زیر و زبر گردانید و آتش را بنشاند» به جای بوده است (قمی، 89؛ ابنفقیه، 77).
اجمالاً این قدر میدانیم که فتح وره، طبرس و فراهان در 23 و 24ق/644 و 645م، در روزگار خلافت عمربنخطاب انجام گرفته. ولی تعیین تاریخ دقیق و نیز نام سرداری که نخستینبار به این سرزمین گام نهاد، مشکل است، زیرا متون در این نکته که آیا این ناحیه با فتح قم، اصفهان یا همدان به صرف مسلمانان درآمده، خموشاند. قم را ابوموسی عبداللهبنقیس اشعری در 23ق/644م گشود. اصفهان در همین سال توسط عبداللهبن بُدَیْلبن وَرْقاء خُزاعی فتح شد و همدان در 23 یا 24ق/644 یا 645م به دست جریربنعبدالله بَجْلی گشوده شد (بلاذری، 306، 308؛ ابناثیر، 3/18-24). تاریخ قم اندکی دقیقتر در اینباره سخن گفته: «ملک ]مالک[بنعامر اشعری با پسرعمّ خود ابیموسی اشعری از کوفه به ناحیت بصره و اهواز و اصفهان آمده بود و او با ابوموسی اشعری آن نواحی را فتح کرد. بعد از ابوموسی او را به ناحیت جبل فرستاد و ملک ]مالک[ بعضی از ناحیت جبل آنچ فرا پیش ساوه بود فتح کرد» (صص 260، 261). باتوجه به برخی قراین نظیر رواج تاریخ هلاک شدن یزدگرد به عنوان مبدأ تقویم تا اواخر سدة 2ق/اوایل سدة 9م (که بنا بر گفتة بیرونی «بیشترین گبرکان و مغان تاریخ از هلاک شدن یزدگرد دارند»)، به جای ماندن آتشکدههایی فروزان تا اواخر سدة 3ق/اواخر سدة 9م، بقایای دخمهها و قبور سفالین، تداوم برخی سنتهای زردشتی (قمی، 28، 89؛ بیرونی، 238؛ اعتمادالسلطنه، مرآه، 546؛ سیفی، 15، 18، 89؛ قریب، 24)، میتوان احتمال داد که پذیرش و گسترش اسلام در این سرزمین به کندی صورت گرفته باشد، ولی به نظر میرسد که از همان آغازِ گسترش اسلام در ناحیة وره، احتمالاً به علت مجاورت و ارتباط با قم، تشیع بدانجا راه یافته باشد، زیرا آشتیان پیوسته از سرزمینهای شیعهنشین به شمار میآمده است (راوندی، 395؛ مستوفی، 75، 76). در 189ق/805م، به فرمان هارونالرشید، وره و رستاقهای مجاور، همراه با قم از اصفهان جدا گردید (قمی، 28-31). یعقوبی نیز قم و مضافات آن (مشتمل بر دوازده رستاق و از آن میان وره) را جدا از اصفهان و دیگر بلاد آورده است (صص 49، 51). ابنفقیه (د 290ق/903م) در گفتگو از بخشهای قم که جدا از اصفهان بدان پرداخته، سختی از وره به میان نیاورده، ولی نام برخی از رساتیق مجاور آشتیان چون فراهان را جزء 24 رستاق همدان ذکر کرده است (صص 66، 98-100). از زمان تألیف تاریخ قم (378ق/988م) تا روزگار قاجار (1193-1344ق/1779-1925م) دیگر به ندرت نامی از وره یا آشتیان در کتب تاریخی و جغرافیایی به میان آمده (سیفی، 19-32) ولی در برخی از متون از رساتیق مجاور وره خاصه تفرش (طبرش، طبرس)، فراهان و ساروق سخن رفته است. در راحهالصدور (تألیف 599ق/1203م) از قم، کاشان، آبه، طبرش، فراهان و مصلحگاه به عنوان نجای باطنیان» و رافضیان نام برده شده است (ص 395). یاقوت از ساروق واقع در ولایت فراهان یاد کرده و آن را از توابع همدان دانسته است (3/170). مستوفی پس از گفتوگو در باب تفرش دربارة فراهان نوشته: «ولایتی است و درو دیههای معتبر بُوَد و دیه ساروق دارالملکآنجاست»؛ سپس راجع به نمکزار فراهان میافزاید: «در آن ولایت بحیرهای است که آن را مغول ناوور خوانند» (ص 75). از این سخن میتوان احتمال داد که مغولان به این نواحی نیز راه یافته و بر اثر اقامت ممتد در پیرامون این نمکزار آن را به این نام خواندهاند. امیناحمد رازی پس از توصیف تفرش، بیآنکه بگوید جزء کدام ولایت است، دربارة فراهان نوشته: «ولایتی آبادان است و در زمان سابق از مثوبات ]مضافات[ قم بوده، الحال سر خود است» (2/488، 490). از این عبارات نمیتوان چیزی در باب وره دریافت. در کتاب خلاصهالبلدان که باب چهارم آن «در ذکر احوال دارالمؤمنین قم» است (و اين باب هم بيشتر گزیده و تلخیص شدة تاریخ قم است)، ذکری از اشتجان یا آشتیان در میان نیست و ذیل «رستاق وره و اروندجرد» نیز نام هیچیک از دیههای وره نیامده است (حسینی قمی، 202-211). پیش از آنکه سلطانآباد (عراق یا اراک فعلی) در روزگار فتحعلیشاه قاجار توسط یوسفخانگرجی در 1240ق/1825م بنا و آباد گردد، ناحیة تفرش «در تحت حکومت قم بود و از کوهستان آن ولایت محسوب میشد» (سیفی، 33-35، به نقل از میرزازینالعابدین شیرازی، مقدمة دیوان سرخوش؛ معین، ذیل اراک). در سالهای 1313-1317ق/1893-1899م آشتیان، تفرش، گرکان، فراهان و سلطانآباد از اعمال حکومت عراق به شمار میآمده است (افضلالملک، 298). نیامدن نام وره، آشتیان و دیگر بهبهان این شهرستان در این مدتدراز در متون تاریخی و جغرافیایی، میتواند حاکی از عدم اهمیت این ناحیه باشد. در سالهای حدود 1311ش سلطانآباد و حومه، فراهان، کشزاز، سربند، آشتیان و گَرَکان و تفرش، رودبار، بُزچَلّو و وَفس، شَراه و مشکآباد و لاخور از تقسیمات حکومتی عراق (اراک) بوده است (کیهان، 2/386). در 1316ش که ایران به 10 استان تقسیم گردید. سلطانآبادِ عراق با شمول بر 4 بخش سربند، طَرخوران (مشتمل بر دهستانهای آشتیان، تفرش، رودبار)، فَرمَهین و کُمیجان، شهرستان اراک را نشکیل داد (فرهنگ جغرافیایی ایران، 15). چندی نیز بخش آشتیان با بخشهای حومه، خلجستان و فراهان جزء شهرستان تفرش، از استان مرکزی (به مرکزیت تهران) گردید (معین، 5/393؛ سیفی، 45-46). در 8 اسفند 1356ش با تصویب هیأت وزیران، اراک مرکز استان مرکزی گشت و بخشهای آشتیان و خلجستان مشتمل بر دهستانهای آشتیان، دستگرد، راهجرد و قاهان به شهرستان آشتیان بدل گردید. سرانجام با تصویب شورای انقلاب جمهوری اسلامی ایران، در 22 دی 1358ش بخش خلجستان به مرکزیت دستجرد غربی بجز دهستان راهجرد غربی از شهرستان آشتیان جدا شد و به شهرستان قم الحاق گردید و دهستان راهجرد غربی نیز به بخش مرکزی شهرستان آشتیان پیوست (سیفی، 46، 47، 76).
وضع امروزی: شهرستان اشتیان امروز با 1920کمـ 2 وسعت و 718‘20 نفر جمعیت (سرشماری 1365ش) مشتمل بر شهر آشتیان و بخش مرکزی مرکب از دهستان آشتیان (حومه) و دهستان راهجرد غربی که بر روی هم 68 آبادی (34 ده، 21 مزرعة تابع، 9 مزرعة مستقل و 4 مکان مستقل) را در بر میگیرد (جهادسازندگی، فرهنگ اقتصادی، هـ، 20 مکرر 1؛ دفتر تقسیمات کشوری، 3؛ نیز نکـ آبادی). در این آبادیها 984‘3 خانوار در 873‘2 واحد مسکونی (غالباً از خشت و چوب) سکونت دارند (جهادسازندگی، فرهنگ اجتماعی، 2/20). زبان غالب مردم فارسی و در برخی دهکدهها خلجی و ترکی است. در نواحی شمال شهرستان (آشتیان و گرکان) علاوه بر فارسی، گویش آشتیانی (معروف به بوربَشه یا بوربَستی) کمابیش رایج است (کیا، یک؛ قریب 98؛ فرهنگ جغرافیایی ایران، 29، 159، 295؛ مغدم، 17، 122-128. نیز نکـ آشتیانی، گویش). مشهور است که منطقة آشتیان، گرکان و تفرش، خاصه شهر آشتیان، از فرهنگ و آموزش و پرورش پیشرفتهای برخوردارند. این شهرستان، امروز دارای 43 دبستان، 12 مدرسة راهنمایی، 2 دبیرستان، 23 کتابخانة عمومی و 34 مسجد و حسینیه است. مذهب غالب مردم (احتمالاً جز اندکی نزدیک به یک درصد) شیعة امامی است (جهادسازندگی، فرهنگ اجتماعی، 20-22؛ سیفی، 89، 133).
آمار دیگر امکانات خدماتی و رفاهی در آبادیهای این شهرستان بدین شرح است: آب لولهکشی در 10 آبادی، برق 21، پست (ادارة مرکزی، یک دفتر پست، 5 نمایندگی پست و 12 صندوق پستی)، یک مرکز تلفن خودکار شهری، 5 مرکز کاریر تلفن بین شهری، یک بیمارستان 25 تختخوابی، 3 درمانگاه، یک آزمایشگاه، 5 داروخانه، 8 پزشک (7 پزشک عمومی و یک دندانپزشک)، 45 حمام، 20 غسالخانه (آمارنامه، 24-26، 138، 143، 144؛ جهادسازندگی، فرهنگ اجتماعی، 20-22؛ شناسنامة شهرهای کشور، 2/جمـ).
وضع اقتصادی: درآمد مردم این شهرستان به ترتیب اهمیت از کشاورزی، دامداری و صنایعدستی تأمین میگردد:
الف ـ کشاورزی: از 27 رودخانه و مسیل این شهرستان تنها یکی پیوسته دارای آب است. 26 رودخانة دیگر جز در هنگام بارندگیهای شدید خشک است. آب کشاورزی آشتیان بیشتر از 163 قنات، 37 چشمة دایمی، 18 چشمة فصلی، 9 چاه نیمه عمیق و 10 چاه دستی فراهم میشود (جهادسازندگی، فرهنگ اقتصادی، 20 مکرر 4). آمارهای موجود از زمینهای زیر کشت و فرآوردههای کشاورزی آشکارا نشان میدهد که منابع آب شهرستان نسبت به زمینهای زیر کشت بسیار اندک است، زیرا بخش بزرگی از فرآوردههای اصلی کشاورزی این شهرستان به شیوة کشت دیم به دست میآید: گندم 375 هکتار آبی، 321‘25 ]؟[ هکتار دیم، جو 295 هکتار دیم (جهدسازندگی، فرهنگ اقتصادی، 20 مکرر 2، 3). وسعت زمینهای زیر کشت این 3 فرآوردة اصلی و میزان برداشت آنها در 1363ش چنین گزارش شده است: گندم 400 هکتار آبی (440 تن)، 000‘11 هکتار دیم (400‘4 تن)، جو 500 هکتار آبی (650 تن)، 800‘6 هکتار دیم (584‘2 تن)، حبوبات 8 هکتار آبی، 100‘2 هکتار دیم، بر روی هم 218 تن (آمارنامه، 78-94؛ آمارنامة کشاورزی، 237-241). چند نوع فرآوردة دیگر فقط با شیوة کشت آبی به دست میآید: نباتات علوفهای 675 هکتار (222‘4 تن)، سیبزمینی 53 هکتار، پیاز 11 هکتار، پنبه 10 هکتار، پنج محصول مهم دیگر این شهرستان به ترتیب میزان زمینهای زیر کشت اینهاست: 1. نباتات جالیزی، 2. انگور، 3. گوجهفرنگی، 4. سیب درختی، 5. بادام. آمار ماشینهای کشاورزی نشان میدهد که هنوز کشاورزی در این شهرستان کمابیش به شیوة گذشته انجام میگیرد: تراکتور 123، موتور پمپ 13، کمباین 7، تیلر 1 (جهدسازندگی، فرهنگ اقتصادی، 20 مکرر 2، 4؛ آمارنامه، 78-94).
ب ـ دامداری: جز دو مرغداری صنعتی در شهرستان آشتیان، نگهداری و پرورش دام همچنان به شیوة کهن جریان دارد و بیشتر از چراگاههای طبیعی استفاده میشود. از آنجا که دامنههای جنوبی کوه کلاهه در سطوح مختلفی از ارتفاع قرار گرفته، چراگاههای این دامنهها از نظر درجة حرارت با یکدیگر اختلاف دارد و به همین علت این مراتع به تدریج از جنوب به شمال برای چرای دامها آماده میگردد؛ یعنی هنگامی که دامها در چراگاههای جنوبیتر میچرند چراگاههای شمالیتر هنوز پوشیده از برف است. این ویژگی موقعیتی ممتاز برای دامداران فراهم آورده است. از این میان دشت بلند «همواهبان» در جنوب کوه کلاهه باز ارتفاع تقریبی 700‘2 متر از سطح دریا و چشمههای متعدد و چمنزارهایش مرتعی بسیار مناسب برای دامداری است. آمار دامهای عمدة این شهرستان بدین شرح است: گاو و گوساله 183‘2 سر، گوسفند و بره 100‘70 سر، بز و بزغاله 405‘32 سر (قریب، 22: جهادسازندگی، فرهنگ اقتصادی، 20 مکرر 5).
ج ـ صنایع دستی: صنعت قالیبافی (با 32 کارگاه) در آبادیهای آشتیان بیش از دیگر کارهای دستی رواج دارد. بافندگی الیاف (7 کارگاه)، زیلو و جاجیم (3 کارگاه) و گلیمبافی (2 کارگاه) از دیگر صنایع این ناحیه است (جهادسازندگی، فرهنگ اقتصادی، 20 مکرر 5).
د ـ مبادلات اقتصادی و راههای ارتباطی: هرچند فروشگاهها و کارگاههایی کوچک در برخی از آبادیها ایجاد گردیده است، اما هنوز نیازمندیهای مردم شهرستان مرتفع نمیگردد و اهالی ناگزیر از ارتباط با شهرها و مراکز بخشها هستند. 42 آبادی از 68 آبادی این شهرسان با شهر آشتیان، 9 آبادی با اراک، 8 آبادی با قم، و چند آبادی دیگر با راهجرد و سلفچگان ارتباط دارند. بر روی هم 189 کمـ راه آسفالته، شوسه، خاکی، جیپرو (روستایی) این آبادیها را به هم میپیوندد: 32 آبادی از طریق راه آسفالته، 23 آبادی با راه خاکی و 9 آبادی با راه جیپرو. راه اصلی دو خطه 20 کمـ، راه درجه یک آسفالته 45 کمـ، راه شوسه 22 کمـ و راه روستایی 102 کمـ (آمارنامه، 147؛ جهادسازندگی، فرهنگ اجتماعی، 20-22).
مآخذ: ابناثیر، عزالدین، الکامل، بیروت، دارصادر، 1402ق/1982م، 3/18-24؛ ابنحوقل، ابوالقاسم محمد، صورهالارض، بیروت، منشورات دارمکتبهالحیاه، 1979م، صص 304-317؛ ابنفقیه، احمد، مختصرالبلدان (بخش مربوط به ایران)، ترجمة ح. مسعود، تهران، بنیاد فرهنگ ایران، 1349ش، صص 66، 77، 98، 100؛ ابوالفداء، اسماعیل، تقویمالبلدان، به کوشش رنو و دوسلان، پاریس، 1840م، صص 408، 410؛ ادارة جغرافیایی ستاد ارتش، فرهنگ جغرافیایی ایران، «نقشة شهرستانهای قم و محلات»، تهران، سازمان جغرافیایی کشور، 1335ش، ضمیمة؛ ادارة کل آمار و اطلاعات کشاورزی، آمارنامة کشاورزی، تهران، وزارت کشاورزی، 1363ش، شمـ 35، صص 237-241؛ اصطخری، ابواسحقابراهیم، مسالک و ممالک، به کوشش ایرج افشار، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1347ش، صص 161، 164؛ اعتمادالسلطنه، محمدحسنخان، صدرالتواریخ، به کوشش محمدمشیری، تهران، روزبهان، 1357ش، صص 282، 284، 286؛ همو، مرآهالبلادان، به کوشش پرتو نوری علاء و محمدعلی یپانلو، تهران، اسفار، 1364ش، صص 544-546؛ افضلالملک، غلامحسین، افضلالتواریخ، به کوشش منصورة اتحادیه و سیروس سعدوندیان، تهران، نشر تاریخ ایران، 1361ش، صص 298، 299؛ همو، «کتابچة تفصيل و حالات دارالایمان قم». راهنمای جغرافیای تاریخی قم، به کوشش حسین مدرسیطباطبایی، قم، حکمت، 1355ش، 1/79-83؛ بکران، محمدبننجیب، جهاننامه، به کوشش محمدامین ریاحی، تهران، ابنسینا، 1342ش، صص 56-57؛ بلاذری، احمدبنیحیی، فتوحالبلدان، به کوشش رضوانمحمد رضوان، بیروت، دارالکتابالعلمیه، 1398ق/1978م، صص 306، 308؛ بیرونی، ابوریحان، التفهیم، به کوشش جلال همایی، تهران، انجمن آثار ملی، 1353ش، ص 238؛ جهادسازندگی، فرهنگ اجتماعی دهات و مزارع استان مرکزی، تهران، 1363ش؛ حدودالعالم، به کوشش منوچهر ستوده، تهران، طهوری، 1362ش، صص 139، 142؛ حسینی قمی، صفیالدین محمد، خلاصهالبلدان، به کوشش حسین مدرسیطباطبایی، قم، 1396ق، صص 202-211؛ خورموجی، محمدجعفر، حقایقالاخبار ناصری، به کوشش حسین خدیوجم، تهران، نشر نی، 1363ش، صص 229، 238، 241؛ دانشنامة ایران و اسلام؛ دفتر تقسیمات کشوری. تهران، وزارت کشور، 1365ش، ص 3؛ دولتآبادی، یحیی، حیات یحیی، تهران، فردوسی، 1362ش، 2/7، 16، 30؛ دهگان، ابراهیم، تاریخ اراک، فرهنگ اراک، 1329ش، صص 11-14، 142-144؛ همو، گزارشنامه، اراک، 1342ش، ص 63؛ رازی، امیناحمد، هفتاقلیم، به کوشش جواد فاضل، تهران، علمی، 1340ش، 2/488، 490؛ راوندی، محمد، راحهالصدور، به کوشش محمداقبال، لیدن، 1921م، ص 395؛ سازمان برنامه و بودجة استان مرکزی، آمارنامه، تهران، 1364ش، جمـ ؛ سازمان جغرافیایی کشور، نقشة عملیات مشترک (زمینی)، قطعة قم (N139.6)، تهران، 1335ش؛ سدیدالسلطنه، محمدعلی، سفرنامه، به کوشش احمد اقتداری، تهران، بِهْنشر، 1362ش، ص 304؛ سیفیفمی تفرشی، مرتضی، سیری کوتاه در جغرافیای تاریخی تفرش و آشتیان، تهران، امیرکبیر، 1361ش. جمـ ؛ شیروانی، زینالعابدین، حدائقالسیاحه، سازمان چاپ دانشگاه، 1348ش، ص 56؛ همو، بستانالسیاحه، تهران، 1315ق، صص 41، 42؛ عربگل، مسیب، «سیری کوتاه در جغرافیای تاریخی تفرش و آشتیان»، آینده، س 11، شمـ 8 (آبان 1364ش)، ص 596؛ فرهنگ جغرافیایی ایران، (استان یکم)، تهران، سازمان جغرافیایی کشور، 1328-1333ش، 2/15، 29، 159، 295، فرهنگ فارسی (ذیل، آشتیان، آشتیانی، اراک، اقبال، تفرش)؛ فووریه، ژان، سه سال در دربار اسران، ترجمة عباس اقبال، به کوشش همایون شهیدی، تهران، دنیای کتاب، صص 389، 390؛ قریب، عبدالکریم، گرکان، تهران، 1363ش، جمـ ؛ قمی، حسنبنمحمد، تاریخ قم، ترجمة حسنبنعلی قمی، به کوشش جلالالدین طهرانی، تهران، توس، 1361ش، جمـ ؛ کسروی، احمد، کاروند، به کوشش یحییذکاء، تهران، جیبی، 1356ش، ص 304؛ کیا، صادق، گویش آشتیان، دانشگاه تهران، 1335ش، صص یک، دو؛ کیهان، مسعود، جغرافیای مفصل ایران، تهران، ابنسینا، 1311ش، 2/386؛ لسترنج، گای، سرزمینهای خلافت شرقی، ترجمة محمود عرفان، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1337ش، ص 200؛ مرکز آمار ایران، شناسنامة شهرهای کشور، استان مرکزی، تهران، 1365ش، ج 2 جمـ ؛ همان، سرشماری عمومی نفوس و مسکن، نتایج مقدماتی کل کشور، 1365ش، 4؛ مستوفی، حمدالله، نزههالقلوب، به کوشش محمددبیر سیاقی، تهران، طهوری، 1336ش، صص 51، 73، 75، 76؛ مُقدم، مَهمد گویشهای وَفْس و آشتیان و نفرش، ایران کوده، تهران، انجمن ایرانویچ، 1318، یزدگردی، شمـ 11، صص 17، 122-128؛ مقدسی، محمدبناحمد، احسنالتقاسیم، به کوشش میخائیلیان دخویه، لیدن، 1906م، ص 384؛ ناصرالدینشاه، سفرنامة عتبات، به کوشش ایرج افشار، تهران، فردوسی، 1363ش، صص 195-196؛ یاقوت حموی، ابوعبدالله، معجمالبلدان، بیروت، داراحیاءالتراثالعربی، 1979م، 2/99؛ یعقوبی، ابنواضح، البلدان، ترجمة محمدابراهیم آیتی، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1356ش، صص 49، 50.
هادی عالمزاده
آشتیان، کوچکترین شهرستان استان مرکزی ایران، واقع در مرکز جغرافیایی استان میان مدارات ْ34 و َ22، و ْ34 و َ34 شمالی و نصفالنهارات ْ49 و َ48 و ْ50 و َ16 شرقی (نقشة عملیات مشترک، قم) با 1920 کمـ 2 وسعت و 20718 نفر جمعیت (سرشماری عمومی نفوس و مسکن، نتایج مقدماتی کل کشور، 4). این شهرستان از شمال و غرب به شهرستان تفرش، از شرق به شهرستان قم و از جنوب به شهرستان اراک (مرکز استان) و محلات محدود است (شناسنامة شهرها، 7) نام پیشین آن وَرشه یا وَرَّه بوده است. دربارة وجه تسمیة آن نکـ آشتیان، شهر.
سیمای طبیعی: حد شمالی شهرستان آشتیان از دامنة جنوبی مرتفعترین کوه این ناحیه، کوه کلاهه (به زبان محلی کوهکله) آغاز و در جنوب به زمینهای هموارِ مجاورِ کویر میقان (در شمال خاوری اراک) منتهی میشود. کوه کلاهه با ارتفاع 084‘3 متر، این شهرستان را از تفرش، و کوههای شمال شرقی، زیرگان، با 640‘2 متر بلندی آن را از بخش دستجرد (از شهرستان قم) جدا میسازد (نقشة عملیات مشترک). بر اثر بالا آمدن کوه کلاهه و فرو نشستن بخش جنوبی آن، تندان پرشیبی نزدیک به قائم و نیز کوههایی که از متفرعات کوه کلاهه به شمار میآید، پدید آمده است. این کوهها هریک نامی دارد: میراب (فیلکوه)، وریانان، دَسْتِزما، توتستان (پونستان) و دیدگاه. کوه دیدگاه در پی آتشفشانی زیردریایی شکل یافته و قلة 200‘2 متری آن را توفها و گدازههای آتشفشانی پوشانده است (از این توفها به جای سنگ پا استفاده میشود). در این کوهها و دامنههای جنوبی آنها، آثاری از آهکهای نومولیتدار، توفهای سبز، توفهای بازالتی، جوش سنگها، سنگوارههای اسکوتلا، لایههای ماسهسنگ از دورههای اولیگوسِن و بوردیگالین و نیز نشانههایی از کنارة دریایی از دوران سوم دیده میشود. در دامنة این مرتفعات، درهها و مسیلهای بسیاری پدید آمده که هریک را به نامی میخوانند. سیلابهای این درهها و مسیلها همه به سوی جنوب روان میگردد و به کویر میقان میریزد و در مسیر خود آبرفتهایی از آهکرس (مارن)، رس خالص، شن و انواع دیگر تشکیل میدهد که در همهجا یکسان نیست (قریب، 9-10، 13-15). ارتفاع مناطق شمالی شهرستان از سطح دریا تقریباً 000‘2 متر است؛ این ارتفاع از شمال به سوی جنوب کاهش مییابد. آب و هوای آن خشک و سرد است. بارندگی معمولاً از اواخر آبان و اوایل آذر آغاز میگردد و تا اواسط بهار ادامه مییابد؛ میزان بارندگی سالانه در نواحی کوهستانی از 200 تا 250 میلیمتر در سال تغییر میکند. این میزان در نواحی کویری تا 100 میلیمتر پائین میآید (آمارنامه، د؛ قریب، 9، 15). فصل سرما در بخش شمالی از اول تا آذر آغاز میگردد و تا اواسط فروردین و گاه تا پایان آن ادامه مییابد. گاهی زمستانها در این بخش از شهرستان به قدری سرد و طولانی میشود که در اوایل بهار برای بیرون آوردن کشتزارهای گندم و جو از زیر برف ناگزیرند بر آنها خاکستر بیفشانند و گاه سرما و یخبندان شدید موجب یخزدگی و فساد ریشة گندم و جو میگردد (قریب، 15).
بیشتر نواحی شهرستان به علت واقع شدن میان کوهها (در شمال) و کویر میقان (در جنوب) تقریباً پیوسته در معرض وزش باد است. جهت بادها روزها از کویر به سوی کوه و شبها از کوه به سوی کویر است. علاوه بر بادهای شبانه روزی، گاهی نیز بادهایی از جنوب غربی به شمال شرقی میوزد که غالباً همراه با باران است (قریب، 16؛ فووریه، 390).
پیشینة تاریخی: ناحیهای که امروز شهرستان آشتیان به شمار میآید، تقریباً همان سرزمینی است که در متون کهن «وَرَه» (وَرَّه) نامیده شده است. البلدان یعقوبی (کهنترین مأخذ در این باب، حدود 280ق/893م) در ذیل «قم و مضافات آن» نوشته است: «... و سپس به کوههای آن میرسد، که از آنهاست کوهی معروف به روستای سرداب و کوهی معروف به مَلاحه و آن را دوازده روستاست: ... و روستای فراهان و روستای وَرَه و روستای طبرس ...» (ص 49، 50). مؤلف تاریخ قم از کتاب اصفهان نقل کرده است که: «تکویر قم بر چهار رستاق است از جمله رساتیق اصفهان ... رستاقهای چهارگانة اصفهانی ]کذا[، رستاق کمیدان، رستاق اناربار، رستاق ورَّه ...» (قمی، 57) وی میافزاید: «عدد دیههای این رساتیق چهارگانه به قم بر وجهی که مثبت است در کتاب ریوع و در دیوان فارسی و در دستورات قدیمه سیصد و چهل و سه دیهاند و بیست و سه طسوج: ... رستاق ورَّه پنج طسوج ]و[ هفتاد و نه قریه» است (صص 57، 58). در فصل سوم از باب دوم، پس از بحث مفصل در باب خراج قم، به ذکر اسامی «ضَیْعتها و دیههای» رساتیق، «مجرد از مال و خراج» آنها پرداخته و 36 موضع و دیه رستاق وره را برشمرده است (صص 122، 135، 138). مؤلف تاریخ اراک کوشیده تا نام آبادیهای ناحیة آشتیان امروز را با نام 35 موضع و دیه مذکور در تاریخ قم تطبیق دهد. وی 23 آبادی موجود را همان «مواضع و دیههای» رستاق وره دانسته که از آن میان اشتجان است (دهگان، 142، 143؛ نیز نکـ آشتیان، شهر).
این ناحیه در گذشتههای دور جزء سرزمین کوهستانی پهناوری بوده است که یونانیان آن را مِدیا (لسترنج، 200؛ افضلالملک، افضلالتواریخ، 299) و جغرافینویسان اسلامی، الجبال (ابنحوقل، 304)، ناحیت جبال (حدودالعالم، 139)، اقلیمالجبال (مقدسی، 384)، قهستان عراق (بکران، 56)، جبال و عراق (یاقوت، 2/99)، کوهستان (اصطخری، 161) و ولایت عراق عجم (مستوفی، 51) نامیدهاند. یاقوت به کار بردن نام «عراق» را برای سرزمین جبال غلط و اصطلاحی نو میداند و مینویسد وجه تسمیة آن معلوم نیست و آنگاه به حدس، وجهی برای این نامگذاری بیان میکند (2/99).
باتوجه به روایات مربوط به آتشکدههای واقع در رستاق وره و فراهان و جز آن (ابنفقیه، 75، 77؛ قمی، 88-90؛ دهگان، تاریخ اراک، 11، 14)، میتوان حدس زد که این ناحیه در دورة پیش از اسلام از اهمیتی مذهبی برخوردار بوده است و با آنکه این ناحیه و نواحی مجاور آن: قم، کاشان، اصفهان، قزوین، زنجان و ری در سالهای 21 تا 24ق/642 تا 645م به تصرف مسلمانان درآمد (ابناثیر، 3/18-24؛ بلاذری، 308)، آتشکدة قریة فردجان «تا آنگاه که بیرون ]ابنفقیه: برون[ ترکی امیر قم بدین دیه رسید ... و آن را در سنة ثمان و ثمانین و مأتین ]288ق/901؛ ابنفقیه: 282ق/895م[ گرفت ... و آتشکده را زیر و زبر گردانید و آتش را بنشاند» به جای بوده است (قمی، 89؛ ابنفقیه، 77).
اجمالاً این قدر میدانیم که فتح وره، طبرس و فراهان در 23 و 24ق/644 و 645م، در روزگار خلافت عمربنخطاب انجام گرفته. ولی تعیین تاریخ دقیق و نیز نام سرداری که نخستینبار به این سرزمین گام نهاد، مشکل است، زیرا متون در این نکته که آیا این ناحیه با فتح قم، اصفهان یا همدان به صرف مسلمانان درآمده، خموشاند. قم را ابوموسی عبداللهبنقیس اشعری در 23ق/644م گشود. اصفهان در همین سال توسط عبداللهبن بُدَیْلبن وَرْقاء خُزاعی فتح شد و همدان در 23 یا 24ق/644 یا 645م به دست جریربنعبدالله بَجْلی گشوده شد (بلاذری، 306، 308؛ ابناثیر، 3/18-24). تاریخ قم اندکی دقیقتر در اینباره سخن گفته: «ملک ]مالک[بنعامر اشعری با پسرعمّ خود ابیموسی اشعری از کوفه به ناحیت بصره و اهواز و اصفهان آمده بود و او با ابوموسی اشعری آن نواحی را فتح کرد. بعد از ابوموسی او را به ناحیت جبل فرستاد و ملک ]مالک[ بعضی از ناحیت جبل آنچ فرا پیش ساوه بود فتح کرد» (صص 260، 261). باتوجه به برخی قراین نظیر رواج تاریخ هلاک شدن یزدگرد به عنوان مبدأ تقویم تا اواخر سدة 2ق/اوایل سدة 9م (که بنا بر گفتة بیرونی «بیشترین گبرکان و مغان تاریخ از هلاک شدن یزدگرد دارند»)، به جای ماندن آتشکدههایی فروزان تا اواخر سدة 3ق/اواخر سدة 9م، بقایای دخمهها و قبور سفالین، تداوم برخی سنتهای زردشتی (قمی، 28، 89؛ بیرونی، 238؛ اعتمادالسلطنه، مرآه، 546؛ سیفی، 15، 18، 89؛ قریب، 24)، میتوان احتمال داد که پذیرش و گسترش اسلام در این سرزمین به کندی صورت گرفته باشد، ولی به نظر میرسد که از همان آغازِ گسترش اسلام در ناحیة وره، احتمالاً به علت مجاورت و ارتباط با قم، تشیع بدانجا راه یافته باشد، زیرا آشتیان پیوسته از سرزمینهای شیعهنشین به شمار میآمده است (راوندی، 395؛ مستوفی، 75، 76). در 189ق/805م، به فرمان هارونالرشید، وره و رستاقهای مجاور، همراه با قم از اصفهان جدا گردید (قمی، 28-31). یعقوبی نیز قم و مضافات آن (مشتمل بر دوازده رستاق و از آن میان وره) را جدا از اصفهان و دیگر بلاد آورده است (صص 49، 51). ابنفقیه (د 290ق/903م) در گفتگو از بخشهای قم که جدا از اصفهان بدان پرداخته، سختی از وره به میان نیاورده، ولی نام برخی از رساتیق مجاور آشتیان چون فراهان را جزء 24 رستاق همدان ذکر کرده است (صص 66، 98-100). از زمان تألیف تاریخ قم (378ق/988م) تا روزگار قاجار (1193-1344ق/1779-1925م) دیگر به ندرت نامی از وره یا آشتیان در کتب تاریخی و جغرافیایی به میان آمده (سیفی، 19-32) ولی در برخی از متون از رساتیق مجاور وره خاصه تفرش (طبرش، طبرس)، فراهان و ساروق سخن رفته است. در راحهالصدور (تألیف 599ق/1203م) از قم، کاشان، آبه، طبرش، فراهان و مصلحگاه به عنوان نجای باطنیان» و رافضیان نام برده شده است (ص 395). یاقوت از ساروق واقع در ولایت فراهان یاد کرده و آن را از توابع همدان دانسته است (3/170). مستوفی پس از گفتوگو در باب تفرش دربارة فراهان نوشته: «ولایتی است و درو دیههای معتبر بُوَد و دیه ساروق دارالملکآنجاست»؛ سپس راجع به نمکزار فراهان میافزاید: «در آن ولایت بحیرهای است که آن را مغول ناوور خوانند» (ص 75). از این سخن میتوان احتمال داد که مغولان به این نواحی نیز راه یافته و بر اثر اقامت ممتد در پیرامون این نمکزار آن را به این نام خواندهاند. امیناحمد رازی پس از توصیف تفرش، بیآنکه بگوید جزء کدام ولایت است، دربارة فراهان نوشته: «ولایتی آبادان است و در زمان سابق از مثوبات ]مضافات[ قم بوده، الحال سر خود است» (2/488، 490). از این عبارات نمیتوان چیزی در باب وره دریافت. در کتاب خلاصهالبلدان که باب چهارم آن «در ذکر احوال دارالمؤمنین قم» است (و اين باب هم بيشتر گزیده و تلخیص شدة تاریخ قم است)، ذکری از اشتجان یا آشتیان در میان نیست و ذیل «رستاق وره و اروندجرد» نیز نام هیچیک از دیههای وره نیامده است (حسینی قمی، 202-211). پیش از آنکه سلطانآباد (عراق یا اراک فعلی) در روزگار فتحعلیشاه قاجار توسط یوسفخانگرجی در 1240ق/1825م بنا و آباد گردد، ناحیة تفرش «در تحت حکومت قم بود و از کوهستان آن ولایت محسوب میشد» (سیفی، 33-35، به نقل از میرزازینالعابدین شیرازی، مقدمة دیوان سرخوش؛ معین، ذیل اراک). در سالهای 1313-1317ق/1893-1899م آشتیان، تفرش، گرکان، فراهان و سلطانآباد از اعمال حکومت عراق به شمار میآمده است (افضلالملک، 298). نیامدن نام وره، آشتیان و دیگر بهبهان این شهرستان در این مدتدراز در متون تاریخی و جغرافیایی، میتواند حاکی از عدم اهمیت این ناحیه باشد. در سالهای حدود 1311ش سلطانآباد و حومه، فراهان، کشزاز، سربند، آشتیان و گَرَکان و تفرش، رودبار، بُزچَلّو و وَفس، شَراه و مشکآباد و لاخور از تقسیمات حکومتی عراق (اراک) بوده است (کیهان، 2/386). در 1316ش که ایران به 10 استان تقسیم گردید. سلطانآبادِ عراق با شمول بر 4 بخش سربند، طَرخوران (مشتمل بر دهستانهای آشتیان، تفرش، رودبار)، فَرمَهین و کُمیجان، شهرستان اراک را نشکیل داد (فرهنگ جغرافیایی ایران، 15). چندی نیز بخش آشتیان با بخشهای حومه، خلجستان و فراهان جزء شهرستان تفرش، از استان مرکزی (به مرکزیت تهران) گردید (معین، 5/393؛ سیفی، 45-46). در 8 اسفند 1356ش با تصویب هیأت وزیران، اراک مرکز استان مرکزی گشت و بخشهای آشتیان و خلجستان مشتمل بر دهستانهای آشتیان، دستگرد، راهجرد و قاهان به شهرستان آشتیان بدل گردید. سرانجام با تصویب شورای انقلاب جمهوری اسلامی ایران، در 22 دی 1358ش بخش خلجستان به مرکزیت دستجرد غربی بجز دهستان راهجرد غربی از شهرستان آشتیان جدا شد و به شهرستان قم الحاق گردید و دهستان راهجرد غربی نیز به بخش مرکزی شهرستان آشتیان پیوست (سیفی، 46، 47، 76).
وضع امروزی: شهرستان اشتیان امروز با 1920کمـ 2 وسعت و 718‘20 نفر جمعیت (سرشماری 1365ش) مشتمل بر شهر آشتیان و بخش مرکزی مرکب از دهستان آشتیان (حومه) و دهستان راهجرد غربی که بر روی هم 68 آبادی (34 ده، 21 مزرعة تابع، 9 مزرعة مستقل و 4 مکان مستقل) را در بر میگیرد (جهادسازندگی، فرهنگ اقتصادی، هـ، 20 مکرر 1؛ دفتر تقسیمات کشوری، 3؛ نیز نکـ آبادی). در این آبادیها 984‘3 خانوار در 873‘2 واحد مسکونی (غالباً از خشت و چوب) سکونت دارند (جهادسازندگی، فرهنگ اجتماعی، 2/20). زبان غالب مردم فارسی و در برخی دهکدهها خلجی و ترکی است. در نواحی شمال شهرستان (آشتیان و گرکان) علاوه بر فارسی، گویش آشتیانی (معروف به بوربَشه یا بوربَستی) کمابیش رایج است (کیا، یک؛ قریب 98؛ فرهنگ جغرافیایی ایران، 29، 159، 295؛ مغدم، 17، 122-128. نیز نکـ آشتیانی، گویش). مشهور است که منطقة آشتیان، گرکان و تفرش، خاصه شهر آشتیان، از فرهنگ و آموزش و پرورش پیشرفتهای برخوردارند. این شهرستان، امروز دارای 43 دبستان، 12 مدرسة راهنمایی، 2 دبیرستان، 23 کتابخانة عمومی و 34 مسجد و حسینیه است. مذهب غالب مردم (احتمالاً جز اندکی نزدیک به یک درصد) شیعة امامی است (جهادسازندگی، فرهنگ اجتماعی، 20-22؛ سیفی، 89، 133).
آمار دیگر امکانات خدماتی و رفاهی در آبادیهای این شهرستان بدین شرح است: آب لولهکشی در 10 آبادی، برق 21، پست (ادارة مرکزی، یک دفتر پست، 5 نمایندگی پست و 12 صندوق پستی)، یک مرکز تلفن خودکار شهری، 5 مرکز کاریر تلفن بین شهری، یک بیمارستان 25 تختخوابی، 3 درمانگاه، یک آزمایشگاه، 5 داروخانه، 8 پزشک (7 پزشک عمومی و یک دندانپزشک)، 45 حمام، 20 غسالخانه (آمارنامه، 24-26، 138، 143، 144؛ جهادسازندگی، فرهنگ اجتماعی، 20-22؛ شناسنامة شهرهای کشور، 2/جمـ).
وضع اقتصادی: درآمد مردم این شهرستان به ترتیب اهمیت از کشاورزی، دامداری و صنایعدستی تأمین میگردد:
الف ـ کشاورزی: از 27 رودخانه و مسیل این شهرستان تنها یکی پیوسته دارای آب است. 26 رودخانة دیگر جز در هنگام بارندگیهای شدید خشک است. آب کشاورزی آشتیان بیشتر از 163 قنات، 37 چشمة دایمی، 18 چشمة فصلی، 9 چاه نیمه عمیق و 10 چاه دستی فراهم میشود (جهادسازندگی، فرهنگ اقتصادی، 20 مکرر 4). آمارهای موجود از زمینهای زیر کشت و فرآوردههای کشاورزی آشکارا نشان میدهد که منابع آب شهرستان نسبت به زمینهای زیر کشت بسیار اندک است، زیرا بخش بزرگی از فرآوردههای اصلی کشاورزی این شهرستان به شیوة کشت دیم به دست میآید: گندم 375 هکتار آبی، 321‘25 ]؟[ هکتار دیم، جو 295 هکتار دیم (جهدسازندگی، فرهنگ اقتصادی، 20 مکرر 2، 3). وسعت زمینهای زیر کشت این 3 فرآوردة اصلی و میزان برداشت آنها در 1363ش چنین گزارش شده است: گندم 400 هکتار آبی (440 تن)، 000‘11 هکتار دیم (400‘4 تن)، جو 500 هکتار آبی (650 تن)، 800‘6 هکتار دیم (584‘2 تن)، حبوبات 8 هکتار آبی، 100‘2 هکتار دیم، بر روی هم 218 تن (آمارنامه، 78-94؛ آمارنامة کشاورزی، 237-241). چند نوع فرآوردة دیگر فقط با شیوة کشت آبی به دست میآید: نباتات علوفهای 675 هکتار (222‘4 تن)، سیبزمینی 53 هکتار، پیاز 11 هکتار، پنبه 10 هکتار، پنج محصول مهم دیگر این شهرستان به ترتیب میزان زمینهای زیر کشت اینهاست: 1. نباتات جالیزی، 2. انگور، 3. گوجهفرنگی، 4. سیب درختی، 5. بادام. آمار ماشینهای کشاورزی نشان میدهد که هنوز کشاورزی در این شهرستان کمابیش به شیوة گذشته انجام میگیرد: تراکتور 123، موتور پمپ 13، کمباین 7، تیلر 1 (جهدسازندگی، فرهنگ اقتصادی، 20 مکرر 2، 4؛ آمارنامه، 78-94).
ب ـ دامداری: جز دو مرغداری صنعتی در شهرستان آشتیان، نگهداری و پرورش دام همچنان به شیوة کهن جریان دارد و بیشتر از چراگاههای طبیعی استفاده میشود. از آنجا که دامنههای جنوبی کوه کلاهه در سطوح مختلفی از ارتفاع قرار گرفته، چراگاههای این دامنهها از نظر درجة حرارت با یکدیگر اختلاف دارد و به همین علت این مراتع به تدریج از جنوب به شمال برای چرای دامها آماده میگردد؛ یعنی هنگامی که دامها در چراگاههای جنوبیتر میچرند چراگاههای شمالیتر هنوز پوشیده از برف است. این ویژگی موقعیتی ممتاز برای دامداران فراهم آورده است. از این میان دشت بلند «همواهبان» در جنوب کوه کلاهه باز ارتفاع تقریبی 700‘2 متر از سطح دریا و چشمههای متعدد و چمنزارهایش مرتعی بسیار مناسب برای دامداری است. آمار دامهای عمدة این شهرستان بدین شرح است: گاو و گوساله 183‘2 سر، گوسفند و بره 100‘70 سر، بز و بزغاله 405‘32 سر (قریب، 22: جهادسازندگی، فرهنگ اقتصادی، 20 مکرر 5).
ج ـ صنایع دستی: صنعت قالیبافی (با 32 کارگاه) در آبادیهای آشتیان بیش از دیگر کارهای دستی رواج دارد. بافندگی الیاف (7 کارگاه)، زیلو و جاجیم (3 کارگاه) و گلیمبافی (2 کارگاه) از دیگر صنایع این ناحیه است (جهادسازندگی، فرهنگ اقتصادی، 20 مکرر 5).
د ـ مبادلات اقتصادی و راههای ارتباطی: هرچند فروشگاهها و کارگاههایی کوچک در برخی از آبادیها ایجاد گردیده است، اما هنوز نیازمندیهای مردم شهرستان مرتفع نمیگردد و اهالی ناگزیر از ارتباط با شهرها و مراکز بخشها هستند. 42 آبادی از 68 آبادی این شهرسان با شهر آشتیان، 9 آبادی با اراک، 8 آبادی با قم، و چند آبادی دیگر با راهجرد و سلفچگان ارتباط دارند. بر روی هم 189 کمـ راه آسفالته، شوسه، خاکی، جیپرو (روستایی) این آبادیها را به هم میپیوندد: 32 آبادی از طریق راه آسفالته، 23 آبادی با راه خاکی و 9 آبادی با راه جیپرو. راه اصلی دو خطه 20 کمـ، راه درجه یک آسفالته 45 کمـ، راه شوسه 22 کمـ و راه روستایی 102 کمـ (آمارنامه، 147؛ جهادسازندگی، فرهنگ اجتماعی، 20-22).
مآخذ: ابناثیر، عزالدین، الکامل، بیروت، دارصادر، 1402ق/1982م، 3/18-24؛ ابنحوقل، ابوالقاسم محمد، صورهالارض، بیروت، منشورات دارمکتبهالحیاه، 1979م، صص 304-317؛ ابنفقیه، احمد، مختصرالبلدان (بخش مربوط به ایران)، ترجمة ح. مسعود، تهران، بنیاد فرهنگ ایران، 1349ش، صص 66، 77، 98، 100؛ ابوالفداء، اسماعیل، تقویمالبلدان، به کوشش رنو و دوسلان، پاریس، 1840م، صص 408، 410؛ ادارة جغرافیایی ستاد ارتش، فرهنگ جغرافیایی ایران، «نقشة شهرستانهای قم و محلات»، تهران، سازمان جغرافیایی کشور، 1335ش، ضمیمة؛ ادارة کل آمار و اطلاعات کشاورزی، آمارنامة کشاورزی، تهران، وزارت کشاورزی، 1363ش، شمـ 35، صص 237-241؛ اصطخری، ابواسحقابراهیم، مسالک و ممالک، به کوشش ایرج افشار، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1347ش، صص 161، 164؛ اعتمادالسلطنه، محمدحسنخان، صدرالتواریخ، به کوشش محمدمشیری، تهران، روزبهان، 1357ش، صص 282، 284، 286؛ همو، مرآهالبلادان، به کوشش پرتو نوری علاء و محمدعلی یپانلو، تهران، اسفار، 1364ش، صص 544-546؛ افضلالملک، غلامحسین، افضلالتواریخ، به کوشش منصورة اتحادیه و سیروس سعدوندیان، تهران، نشر تاریخ ایران، 1361ش، صص 298، 299؛ همو، «کتابچة تفصيل و حالات دارالایمان قم». راهنمای جغرافیای تاریخی قم، به کوشش حسین مدرسیطباطبایی، قم، حکمت، 1355ش، 1/79-83؛ بکران، محمدبننجیب، جهاننامه، به کوشش محمدامین ریاحی، تهران، ابنسینا، 1342ش، صص 56-57؛ بلاذری، احمدبنیحیی، فتوحالبلدان، به کوشش رضوانمحمد رضوان، بیروت، دارالکتابالعلمیه، 1398ق/1978م، صص 306، 308؛ بیرونی، ابوریحان، التفهیم، به کوشش جلال همایی، تهران، انجمن آثار ملی، 1353ش، ص 238؛ جهادسازندگی، فرهنگ اجتماعی دهات و مزارع استان مرکزی، تهران، 1363ش؛ حدودالعالم، به کوشش منوچهر ستوده، تهران، طهوری، 1362ش، صص 139، 142؛ حسینی قمی، صفیالدین محمد، خلاصهالبلدان، به کوشش حسین مدرسیطباطبایی، قم، 1396ق، صص 202-211؛ خورموجی، محمدجعفر، حقایقالاخبار ناصری، به کوشش حسین خدیوجم، تهران، نشر نی، 1363ش، صص 229، 238، 241؛ دانشنامة ایران و اسلام؛ دفتر تقسیمات کشوری. تهران، وزارت کشور، 1365ش، ص 3؛ دولتآبادی، یحیی، حیات یحیی، تهران، فردوسی، 1362ش، 2/7، 16، 30؛ دهگان، ابراهیم، تاریخ اراک، فرهنگ اراک، 1329ش، صص 11-14، 142-144؛ همو، گزارشنامه، اراک، 1342ش، ص 63؛ رازی، امیناحمد، هفتاقلیم، به کوشش جواد فاضل، تهران، علمی، 1340ش، 2/488، 490؛ راوندی، محمد، راحهالصدور، به کوشش محمداقبال، لیدن، 1921م، ص 395؛ سازمان برنامه و بودجة استان مرکزی، آمارنامه، تهران، 1364ش، جمـ ؛ سازمان جغرافیایی کشور، نقشة عملیات مشترک (زمینی)، قطعة قم (N139.6)، تهران، 1335ش؛ سدیدالسلطنه، محمدعلی، سفرنامه، به کوشش احمد اقتداری، تهران، بِهْنشر، 1362ش، ص 304؛ سیفیفمی تفرشی، مرتضی، سیری کوتاه در جغرافیای تاریخی تفرش و آشتیان، تهران، امیرکبیر، 1361ش. جمـ ؛ شیروانی، زینالعابدین، حدائقالسیاحه، سازمان چاپ دانشگاه، 1348ش، ص 56؛ همو، بستانالسیاحه، تهران، 1315ق، صص 41، 42؛ عربگل، مسیب، «سیری کوتاه در جغرافیای تاریخی تفرش و آشتیان»، آینده، س 11، شمـ 8 (آبان 1364ش)، ص 596؛ فرهنگ جغرافیایی ایران، (استان یکم)، تهران، سازمان جغرافیایی کشور، 1328-1333ش، 2/15، 29، 159، 295، فرهنگ فارسی (ذیل، آشتیان، آشتیانی، اراک، اقبال، تفرش)؛ فووریه، ژان، سه سال در دربار اسران، ترجمة عباس اقبال، به کوشش همایون شهیدی، تهران، دنیای کتاب، صص 389، 390؛ قریب، عبدالکریم، گرکان، تهران، 1363ش، جمـ ؛ قمی، حسنبنمحمد، تاریخ قم، ترجمة حسنبنعلی قمی، به کوشش جلالالدین طهرانی، تهران، توس، 1361ش، جمـ ؛ کسروی، احمد، کاروند، به کوشش یحییذکاء، تهران، جیبی، 1356ش، ص 304؛ کیا، صادق، گویش آشتیان، دانشگاه تهران، 1335ش، صص یک، دو؛ کیهان، مسعود، جغرافیای مفصل ایران، تهران، ابنسینا، 1311ش، 2/386؛ لسترنج، گای، سرزمینهای خلافت شرقی، ترجمة محمود عرفان، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1337ش، ص 200؛ مرکز آمار ایران، شناسنامة شهرهای کشور، استان مرکزی، تهران، 1365ش، ج 2 جمـ ؛ همان، سرشماری عمومی نفوس و مسکن، نتایج مقدماتی کل کشور، 1365ش، 4؛ مستوفی، حمدالله، نزههالقلوب، به کوشش محمددبیر سیاقی، تهران، طهوری، 1336ش، صص 51، 73، 75، 76؛ مُقدم، مَهمد گویشهای وَفْس و آشتیان و نفرش، ایران کوده، تهران، انجمن ایرانویچ، 1318، یزدگردی، شمـ 11، صص 17، 122-128؛ مقدسی، محمدبناحمد، احسنالتقاسیم، به کوشش میخائیلیان دخویه، لیدن، 1906م، ص 384؛ ناصرالدینشاه، سفرنامة عتبات، به کوشش ایرج افشار، تهران، فردوسی، 1363ش، صص 195-196؛ یاقوت حموی، ابوعبدالله، معجمالبلدان، بیروت، داراحیاءالتراثالعربی، 1979م، 2/99؛ یعقوبی، ابنواضح، البلدان، ترجمة محمدابراهیم آیتی، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1356ش، صص 49، 50.
هادی عالمزاده
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
آشتيانی، اسماعيل
آشْتیانی، اسماعیل (1310ق-1349ش/1892-1970م)، نگارگر، شاعر و ادیب معاصر ایرانی، در یک خانوادة روحانی در تهران زاده شد. پدر او شیخمرتضی و نیایش میرزاحسن آشتیانی از مبارزان نام اور جنبش تنباکو بود. وی آموزش خود را در مدرسههای اسلام و دارالفنون به انجام رسانید. دلبستگی به نگارگری و استعداد در آن، از کودکی در وی آشکار گردید. نخستین کارهای او نسخهبرداری از نگارههای شاهنامة فردوسی بود که بر هرچه در دسترس قرار میگرفت، ترسیم میکرد (بنیاحمد، 27-28). استادان نقاشی او در دارالفنون مصوّرالممالک ذوالفقاری، میرزاحاجآقانقتشباشی و شیخالمشایخ بودند. آشتیانی در جستوجوی هدفی والاتر بود و سرانجام آن را در «مدرسة صنایع مستظرفه» یافت که در 1329ق/1911م به سرپرستی کمالالملک بنیاد نهاده شده بود. کمالالملک پس از دیدن نمونة کارهای او، آموزش وی را نپذیرفت، امّا آن را مشروط بدان کرد که آشتیانی «تا پایان دورة مدرسه فقط هنر نقاشی را راه و طریق خود بداند» (یادی از استاد). اسماعیل این شرط را پذیرفت و به آن مدرسه راه یافت؛ اما پیوستن به عالم هنر برای وی آسان نبود. چون او در یک خاندان روحانیزاده شده بود، انتخاب نگارگری و پیوستن به جرگة هنرمندان گونهای سنتشکنی به شمار میآمد، از اینرو با مخالفتهای سخت روبهرو گردید تا جایی که به گفتة خودش ورود به مدرسه امری «غیرممکن» مینمود (میزبان، 16). بروز استعداد در خور توجه و پایداری او در رسیدن به هدف. سبب کاهش مخالفتها شد و او سرانجام به عالم هنر پیوست. پشتکار و دلبستگی و توانایی آشتیانی در فراگیری به پایهای بود که توانست دورة پنج سالة مدرسه را در 3 سال به پایان برد و شاگرد اول مدرسه شود.
کمالالملک که در آشتیانی افزون بر توانایی هنری، نیکاندیشی و راست رَوی را دیده او راهرو راستین مکتب خود یافته بود، وی را به معلمی مدرسه برگزید. ظاهراً در همین زمان آشتیانی برآن شد که تحصیلات خود را در رشتة دیگری جز نگارنگری ادامه دهد. در نامهای که در این هنگام به استاد خود کمالالملک نوشت، از وی اجازه خواست که مدرسة صنایع مستظرفه را رها سازد، امّا کمالالملک در دیداری که با او داشت، وی را از این کار بازداشت. آشتیانی که به استاد خویش به دیدة مراد مینگریست، ماندن در کنار او را از ادامة تحصیل برتر شمرد و اندکی پس از آن به معاونت مدرسه برگزیده شد (1335ق/1916م). پس از بازنشستگی کمالالملک، آشتیانی در 1307ش به ریاست مدرسه انتخاب گردید. در سالهای مدیریت او آموزش درسهای تازهای چون مینیاتورسازی، تذهیب، کالبدشناسی، تاریخ هنر، ریاضیات و قواعد مناظر و مرایا به درسهای مدرسه افزوده گردید و کتابخانهای برای مدرسه بنیاد نهاده شد.
مدیریت او در مدرسة صنایع مستظرفه چندان به درازا نکشید و او در 1309ش به اروپا سفر کرد. در این سفر که بیشتر به قصد بررسی و کسب تجربه انجام گرفت، به درخواست شرکت فیلمبرداری «اوفا» در آلمان از برخی هنرپیشگان معروف آن شرکت تک چهرههایی تهیّه کرد که بسیار مورد توجّه قرار گرفت و به او پیشنهاد استخدام در آن شرکت و ماندن همیشگی در آلمان شد. آشتیانی نپذیرفت و به ایران بازآمد. پس از بازگشت به تهران، در مدرسة دارالفنون، دانشکدة ادبیات و دانشسرای عالی به تدریس پرداخت. خدمات آشتیانی در مدیریت مدرسة صنایع مستظرفه و استادی دارالفنون و دانشسرای عالی و کوششهای او در ترویج فرهنگ و هنر، سبب گردید که در 1325ش از سوی شورای عالی فرهنگ به او عنوان دکترای افتخاری و نشان درجة اول هنر داده شود. وی در 1326ش به استادی دانشکدة فنّی برگزیده شد. در 1328ش با آنکه بیش از 57 سال نداشت، به سبب خستگی جسمی و روحی به درخواست خود بازنشسته شد؛ اما کوشش هنری و فرهنگی وی پایان نپذیرفت و عضویت او در شورای عالی فرهنگ و هنرهای زیبا و انجمن ادبی فرهنگستان ادامه یافت.
وی در این دوره در کارگاه شخصی خود به پدید آوردن آثار تازه پرداخت. تابلوهای تک چهرة خودِ وی، نامهنویس، بهلول در خواب، پرندههای تیرخورده، نوازندة آکوردئون و جز آن، از این آثار بود. آشتیانی در نگارگری پیرو مکتب کمالالملک یعنی طبیعتگرا بود و بیشتر آثار خود را مستقیماً از روی طبیعت نقاشی میکرد. گرچه بیشتر تابلوهای او رنگ روغنی است، اما در کار آبرنگ و سیاه قلم نیز توانا بود. دقّتِ دیدِ هنری، قدرت طراحی، رنگگذاری متناسب و بکار گرفتن ذوق شاعرانه از ویژگیهای نگارگری اوست.
برجستهترین کارهای او رؤیای حافظ، قهوهخانة سر راه، تک چهرههای خود وی و نامهنویس است. تأثیر کمالالملک بر آشتیانی چنان بود که وی گاه در انتخاب موضوع تابلوها از او پیروی میکرد و از دریچة چشم او به جهان نگریست. همانندی دیدگاه موضوع تابلوهای فالگیر و میرزاهادی خوشنویسِ کمالالملک را با تابلوهای قهوهخانه و نامهنویسِ آشتیانی نمیتوان اتّفاقی دانست. شمار تابلوهای آشتیانی به یک صد میرسد که بخشی از آنها به وسیلة خود وی به کتابخانة مجلس شورای ملی واگذار گردیده است و شماری در موزهها و مجموعههای خصوصی و نزد خانوادة او نگاهداری میشود.
آثار وی در دوران زندگی و پس از درگذشت او در چندین نمایشگاه به تماشا گذاشته شده است. از آن میان میتوان اینها را نام برد: نمایشگاه هنرهای زیبای ایران به کوشش انجمن روابط فرهنگی ایران و شوروی (16 بهمن 1324ش تا 10 فروردین 1325ش)، نمایشگاه آثار آشتیانی در انجمن ایران و امریکا (آبان 1333ش و اسفند 1349ش)، نمایشگاه آثار نقاشان ایرانی در باشگاه مهرگان (آبان 1333ش) و نمایشگاه آثار نقاشان نخبة معاصر ایران در مجلس شورای ملی (اسفند 1351ش).
آشتیانی شعر نیز میسرود و «شعله» تخلّص میکرد. دیوان اشعار او به چاپ رسیده است. آثار او عبارت است از: سفرنامة اروپا، اختراع الفبایی بر مبنای حروف فارسی برای اصلاح خط، مناظر و مرایا، ادعیة قرآن یا احسنالأدعیه، تصحیح دیوانهای منوچهری دامغانی و امیرخسرو دهلوی، نماز در اسلام، منتخبات رباعیّات خیّام، ترانههای باباطاهر، صائب، حافظ و شرح حال و تاریخ حیات کمالالملک. واپسین اثر نقّاشی او تک چهرة همسرش است که ناتمام مانده. آشتیانی در 10 اردیبهشت 1349ش در تهران درگذشت.
مآخذ: آشتیانی، اسماعیل، «شرح حال و تاریخ حیات کمالالملک»، هنر و مردم، شمـ 7 (اردیبهشت 1342ش)، صص 8-19؛ «آشتیانی»، هنر و مردم، شمـ 94 (مرداد 1349ش)، صص 6-12؛ بنیاحمد، حسین، «نقاشان پهلوان»، اطلاعات ماهانه، س 8، شمـ 5 (1344ش)، ص 29؛ «پیوستگان به خاموشی»، فرهنگ و زندگی، س 1، شمـ 2 (خرداد 1349ش)، ص 264؛ «در نمایشگاههای نقاشی»، سخن، س 20، شمـ 9-10 (اسفند 1349ش)، ص 957؛ سادات ناصری، حسن، سرآمدان فرهنگ و تاریخ ایران، تهران، شورای عالی فرهنگ و هنر، 1353ش، صص 16، 17؛ سپهرم، مسعود، تاریخ برگزیدگان، تهران، زوّار، 1341، صص 501-503؛ سیّاح، فاطمه، «نظری به نمایشگاه هنرهای زیبای ایران»، پیامنو، س 2، شمـ 10 (مرداد 1325ش)، صص 1-15؛ مکتب کمالالملک، تهران، نشر آبگینه، 1364ش، صص 15، 16؛ میزبان، جلال «گفتوگویی با استاد اسماعیل آشتیانی»، امید ایران، شمـ 810 (نوروز 1349ش)، ص 17؛ «نمایشگاه نقشی مجلس و خاطرهای از استاد آشتیانی»، وحید، س 10، شمـ 6 (فروردین ـ اردیبهشت 1351ش)، صص 109، 110؛ «نمایشگاه هنرهای زیبای ایران»، سخن، س 2، شمـ 1 (فروردین 1325ش)، صص 24-31؛ «نمونههایی از ذوق و هنر ایرانی در دو نمایشگاه»، اطلاعات ماهانه، شمـ 80 (آذر 1333ش)، صص 26، 27؛ یادی از استاداسماعیل آشتیانی، تهران، 1349ش، جمـ .
محمدحسن سمسار
آشْتیانی، اسماعیل (1310ق-1349ش/1892-1970م)، نگارگر، شاعر و ادیب معاصر ایرانی، در یک خانوادة روحانی در تهران زاده شد. پدر او شیخمرتضی و نیایش میرزاحسن آشتیانی از مبارزان نام اور جنبش تنباکو بود. وی آموزش خود را در مدرسههای اسلام و دارالفنون به انجام رسانید. دلبستگی به نگارگری و استعداد در آن، از کودکی در وی آشکار گردید. نخستین کارهای او نسخهبرداری از نگارههای شاهنامة فردوسی بود که بر هرچه در دسترس قرار میگرفت، ترسیم میکرد (بنیاحمد، 27-28). استادان نقاشی او در دارالفنون مصوّرالممالک ذوالفقاری، میرزاحاجآقانقتشباشی و شیخالمشایخ بودند. آشتیانی در جستوجوی هدفی والاتر بود و سرانجام آن را در «مدرسة صنایع مستظرفه» یافت که در 1329ق/1911م به سرپرستی کمالالملک بنیاد نهاده شده بود. کمالالملک پس از دیدن نمونة کارهای او، آموزش وی را نپذیرفت، امّا آن را مشروط بدان کرد که آشتیانی «تا پایان دورة مدرسه فقط هنر نقاشی را راه و طریق خود بداند» (یادی از استاد). اسماعیل این شرط را پذیرفت و به آن مدرسه راه یافت؛ اما پیوستن به عالم هنر برای وی آسان نبود. چون او در یک خاندان روحانیزاده شده بود، انتخاب نگارگری و پیوستن به جرگة هنرمندان گونهای سنتشکنی به شمار میآمد، از اینرو با مخالفتهای سخت روبهرو گردید تا جایی که به گفتة خودش ورود به مدرسه امری «غیرممکن» مینمود (میزبان، 16). بروز استعداد در خور توجه و پایداری او در رسیدن به هدف. سبب کاهش مخالفتها شد و او سرانجام به عالم هنر پیوست. پشتکار و دلبستگی و توانایی آشتیانی در فراگیری به پایهای بود که توانست دورة پنج سالة مدرسه را در 3 سال به پایان برد و شاگرد اول مدرسه شود.
کمالالملک که در آشتیانی افزون بر توانایی هنری، نیکاندیشی و راست رَوی را دیده او راهرو راستین مکتب خود یافته بود، وی را به معلمی مدرسه برگزید. ظاهراً در همین زمان آشتیانی برآن شد که تحصیلات خود را در رشتة دیگری جز نگارنگری ادامه دهد. در نامهای که در این هنگام به استاد خود کمالالملک نوشت، از وی اجازه خواست که مدرسة صنایع مستظرفه را رها سازد، امّا کمالالملک در دیداری که با او داشت، وی را از این کار بازداشت. آشتیانی که به استاد خویش به دیدة مراد مینگریست، ماندن در کنار او را از ادامة تحصیل برتر شمرد و اندکی پس از آن به معاونت مدرسه برگزیده شد (1335ق/1916م). پس از بازنشستگی کمالالملک، آشتیانی در 1307ش به ریاست مدرسه انتخاب گردید. در سالهای مدیریت او آموزش درسهای تازهای چون مینیاتورسازی، تذهیب، کالبدشناسی، تاریخ هنر، ریاضیات و قواعد مناظر و مرایا به درسهای مدرسه افزوده گردید و کتابخانهای برای مدرسه بنیاد نهاده شد.
مدیریت او در مدرسة صنایع مستظرفه چندان به درازا نکشید و او در 1309ش به اروپا سفر کرد. در این سفر که بیشتر به قصد بررسی و کسب تجربه انجام گرفت، به درخواست شرکت فیلمبرداری «اوفا» در آلمان از برخی هنرپیشگان معروف آن شرکت تک چهرههایی تهیّه کرد که بسیار مورد توجّه قرار گرفت و به او پیشنهاد استخدام در آن شرکت و ماندن همیشگی در آلمان شد. آشتیانی نپذیرفت و به ایران بازآمد. پس از بازگشت به تهران، در مدرسة دارالفنون، دانشکدة ادبیات و دانشسرای عالی به تدریس پرداخت. خدمات آشتیانی در مدیریت مدرسة صنایع مستظرفه و استادی دارالفنون و دانشسرای عالی و کوششهای او در ترویج فرهنگ و هنر، سبب گردید که در 1325ش از سوی شورای عالی فرهنگ به او عنوان دکترای افتخاری و نشان درجة اول هنر داده شود. وی در 1326ش به استادی دانشکدة فنّی برگزیده شد. در 1328ش با آنکه بیش از 57 سال نداشت، به سبب خستگی جسمی و روحی به درخواست خود بازنشسته شد؛ اما کوشش هنری و فرهنگی وی پایان نپذیرفت و عضویت او در شورای عالی فرهنگ و هنرهای زیبا و انجمن ادبی فرهنگستان ادامه یافت.
وی در این دوره در کارگاه شخصی خود به پدید آوردن آثار تازه پرداخت. تابلوهای تک چهرة خودِ وی، نامهنویس، بهلول در خواب، پرندههای تیرخورده، نوازندة آکوردئون و جز آن، از این آثار بود. آشتیانی در نگارگری پیرو مکتب کمالالملک یعنی طبیعتگرا بود و بیشتر آثار خود را مستقیماً از روی طبیعت نقاشی میکرد. گرچه بیشتر تابلوهای او رنگ روغنی است، اما در کار آبرنگ و سیاه قلم نیز توانا بود. دقّتِ دیدِ هنری، قدرت طراحی، رنگگذاری متناسب و بکار گرفتن ذوق شاعرانه از ویژگیهای نگارگری اوست.
برجستهترین کارهای او رؤیای حافظ، قهوهخانة سر راه، تک چهرههای خود وی و نامهنویس است. تأثیر کمالالملک بر آشتیانی چنان بود که وی گاه در انتخاب موضوع تابلوها از او پیروی میکرد و از دریچة چشم او به جهان نگریست. همانندی دیدگاه موضوع تابلوهای فالگیر و میرزاهادی خوشنویسِ کمالالملک را با تابلوهای قهوهخانه و نامهنویسِ آشتیانی نمیتوان اتّفاقی دانست. شمار تابلوهای آشتیانی به یک صد میرسد که بخشی از آنها به وسیلة خود وی به کتابخانة مجلس شورای ملی واگذار گردیده است و شماری در موزهها و مجموعههای خصوصی و نزد خانوادة او نگاهداری میشود.
آثار وی در دوران زندگی و پس از درگذشت او در چندین نمایشگاه به تماشا گذاشته شده است. از آن میان میتوان اینها را نام برد: نمایشگاه هنرهای زیبای ایران به کوشش انجمن روابط فرهنگی ایران و شوروی (16 بهمن 1324ش تا 10 فروردین 1325ش)، نمایشگاه آثار آشتیانی در انجمن ایران و امریکا (آبان 1333ش و اسفند 1349ش)، نمایشگاه آثار نقاشان ایرانی در باشگاه مهرگان (آبان 1333ش) و نمایشگاه آثار نقاشان نخبة معاصر ایران در مجلس شورای ملی (اسفند 1351ش).
آشتیانی شعر نیز میسرود و «شعله» تخلّص میکرد. دیوان اشعار او به چاپ رسیده است. آثار او عبارت است از: سفرنامة اروپا، اختراع الفبایی بر مبنای حروف فارسی برای اصلاح خط، مناظر و مرایا، ادعیة قرآن یا احسنالأدعیه، تصحیح دیوانهای منوچهری دامغانی و امیرخسرو دهلوی، نماز در اسلام، منتخبات رباعیّات خیّام، ترانههای باباطاهر، صائب، حافظ و شرح حال و تاریخ حیات کمالالملک. واپسین اثر نقّاشی او تک چهرة همسرش است که ناتمام مانده. آشتیانی در 10 اردیبهشت 1349ش در تهران درگذشت.
مآخذ: آشتیانی، اسماعیل، «شرح حال و تاریخ حیات کمالالملک»، هنر و مردم، شمـ 7 (اردیبهشت 1342ش)، صص 8-19؛ «آشتیانی»، هنر و مردم، شمـ 94 (مرداد 1349ش)، صص 6-12؛ بنیاحمد، حسین، «نقاشان پهلوان»، اطلاعات ماهانه، س 8، شمـ 5 (1344ش)، ص 29؛ «پیوستگان به خاموشی»، فرهنگ و زندگی، س 1، شمـ 2 (خرداد 1349ش)، ص 264؛ «در نمایشگاههای نقاشی»، سخن، س 20، شمـ 9-10 (اسفند 1349ش)، ص 957؛ سادات ناصری، حسن، سرآمدان فرهنگ و تاریخ ایران، تهران، شورای عالی فرهنگ و هنر، 1353ش، صص 16، 17؛ سپهرم، مسعود، تاریخ برگزیدگان، تهران، زوّار، 1341، صص 501-503؛ سیّاح، فاطمه، «نظری به نمایشگاه هنرهای زیبای ایران»، پیامنو، س 2، شمـ 10 (مرداد 1325ش)، صص 1-15؛ مکتب کمالالملک، تهران، نشر آبگینه، 1364ش، صص 15، 16؛ میزبان، جلال «گفتوگویی با استاد اسماعیل آشتیانی»، امید ایران، شمـ 810 (نوروز 1349ش)، ص 17؛ «نمایشگاه نقشی مجلس و خاطرهای از استاد آشتیانی»، وحید، س 10، شمـ 6 (فروردین ـ اردیبهشت 1351ش)، صص 109، 110؛ «نمایشگاه هنرهای زیبای ایران»، سخن، س 2، شمـ 1 (فروردین 1325ش)، صص 24-31؛ «نمونههایی از ذوق و هنر ایرانی در دو نمایشگاه»، اطلاعات ماهانه، شمـ 80 (آذر 1333ش)، صص 26، 27؛ یادی از استاداسماعیل آشتیانی، تهران، 1349ش، جمـ .
محمدحسن سمسار
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
آشْتیانی، حاجی میرزامحمّدحسن (1248-1319ق/1832-1901م)، از فقهای بزرگ و برجستة شیعة امامی، در آشتیان زاده شد. سه ساله بود که پدرش درگذشت. پس از آموزش خواندن و نوشتن، در 13 سالگی به بروجرد رفت و مدت 4 سال در آن شهر به تحصیل ادبیّات پرداخت. آنگاه به نجف رفت و در نزد عالمان آنجا تلمذ کرد. وی به زودی چنان در تحصیل پیش رفت که از خاصّان درس شیخمرتضی انصاری (1214-1281ق/1799-1864م) به شمار آمد. آشتیانی پس از وفات شیخ، به تهران آمد (1282ق/1865م). وی نخستین فقیهی بود که تحقیقات و اندیشههای تازة شیخانصاری را بهویژه در فنّ اصول، در تهران نشر داد و به همین سبب طالبان علم از هرگوشه به سوی او روی آوردند. در تهران مسؤولیّت رهبری روحانی به دوش وی افتاد و او بر دیگر فقها تفوّق یافت. او را به حُسن تقریر و لطف تعبیر ستودهاند.
در رجب 1307ق/فوریة 1890م که ناصرالدّینشاه (1247-1313ق/1831-1895م) امتیاز انحصار خرید و فروش توتون و تنباکو را به یک شرکت انگلیسی داد، میرزاحسن همراه علمای معتبر دیگر به مخالفت برخاست. وی با شاه و صدراعظم گفتوگو کرد و زیانهای ناشی از اعطای امتیاز را برشمرد، امّا آنان برای شنیدن چنین سخنانی گوش شنوا نداشتند. پس مخالفت ادامه یافت و کار به صدور حکم تحریم استعمال توتون و تنباکو از طرف میرزای شیرازی کشید (ربیعالثانی 1309ق/نوامبر 1891م). آشتیانی حکم میرزا را در میان مردم منتشر ساخت و در تشویق آنان به مخالفت با دخالت کافران در کارهای مسلمانان، تلاش فراوان به کار برد. چون کار پایداری بالا گرفت، شاهنامهای به آشتیانی نوشت و به خشونت از او خواست که برای لغو حکم تحریم میرزای شیرازی اقدام کند. آشتیانی در پاسخی که برای شاه فرستاد، به زیرکی به او فهماند که این کار از او ساخته نیست و حکم میرزای شیرازی، تا زمانی که امتیاز به کلی لغو نشود، به قوت خود باقی خواهد ماند؛ و نیز شاه را متوجه کرد که مردم از دخالت بیگانگان در امور کشور، منزجر شدهاند. ناصرالدینشاه نخست از درِ ملایمت درآمد، اما کمی بعد به خشونت گرایید و از آشتیانی خواست که میان خروج از تهران و کشیدن علنی قلیان، یکی را برگزیند و او خروج از تهران را برگزید. همة علمای بزرگ تهران خود را آماده ساختند تا همراه آشتیانی پایتخت را ترک کنند. مردم آگاه شدند و شوریدند و به کاخ سلطنتی حمله بردند که درنتیجه 30 تن از آنان کشته و زخمی شدند؛ اما توانستند از خروج آشتیانی از شهر جلوگیری کنند. سرانجام ناصرالدینشاه تسلیم شد و امتیاز لغو گردید.
آشتیانی در 1311ق/1893م به سفر حج رفت. به سامره نیز سفر کرد و میرزای شیرازی و طلاب سامره از او به گرمی استقبال کردند. وی در 28 جمادیالاولی 1319ق/سپتامبر 1901م در تهران وفات یافت و در آرامگاه شیخجعفر شوشتری در نجف دفن گردید. پس از او فرزندش شیخمرتضی آشتیانی که او نیز فقیهی بزرگوار بود، مرجعیت روحانی یافت. از فرزندان دیگر او میتوان شیخمصطفی آشتیانی ملقب به «افتخارالعلماء» (مقـ 1327ق/1909م) و حاجمیرزاهاشم آشتیانی (د 1328ق/1910م) نمایندة دورههای سوم، پنجم، ششم، هفتم و هشتم مجلس شورا را نام برد. از تألیفات اوست:
1. بحرالفوائدفیشرحالفرائد، که از بهترین حواشی بر رسائل شیخانصاری به شمار میرود؛ 2. مباحثالالفاظ، از تقریرات شیخانصاری که نسخةخطّی آن گم شده است؛ 3. کتابالخِلَلفیالفقه؛ 4. کتابالقضاء؛ 5. کتابالوقف و احیاءالمواتوالاجاره؛ 6. ازاحهالشکوکعنحکماللباسالمشکوک؛ 7. رسالهفیالحرج؛ 8. رسالهفیاوانیالذَّهبوالفضّه.
مآخذ: آدمیت، فریدون، شورش بر امتیاز نامة رژی، تهران، پیام، 1360ش، صص 137 به بعد؛ آقابزرگ، طبقاتاعلامالشیعهفیالقرنالرابععشر، مشهد، دارالمرتضی، 1404ق،1/389-390؛ امین، محسن، اعیانالشیعه، بیروت، دارالتعارف، 1403ق، 5/37؛ بامداد، مهدی، تاریخ رجال ایران، تهران، زوار، 1347-1353ش، 1/316؛ تیموری، ابراهیم، تحریم تنباکو، تهران، جیبی، 1361ش، صص 83-151؛ دانشنامة ایران و اسلام؛ کحاله، عمررضا، معجمالمؤلفین، بیروت، داراحیاءالتراثالعربی، 5/186؛ مدرّس محمدعلی، ریحانهالادب، تبریز، 1346ش، 1/49.
محمدعلی مولوی
در رجب 1307ق/فوریة 1890م که ناصرالدّینشاه (1247-1313ق/1831-1895م) امتیاز انحصار خرید و فروش توتون و تنباکو را به یک شرکت انگلیسی داد، میرزاحسن همراه علمای معتبر دیگر به مخالفت برخاست. وی با شاه و صدراعظم گفتوگو کرد و زیانهای ناشی از اعطای امتیاز را برشمرد، امّا آنان برای شنیدن چنین سخنانی گوش شنوا نداشتند. پس مخالفت ادامه یافت و کار به صدور حکم تحریم استعمال توتون و تنباکو از طرف میرزای شیرازی کشید (ربیعالثانی 1309ق/نوامبر 1891م). آشتیانی حکم میرزا را در میان مردم منتشر ساخت و در تشویق آنان به مخالفت با دخالت کافران در کارهای مسلمانان، تلاش فراوان به کار برد. چون کار پایداری بالا گرفت، شاهنامهای به آشتیانی نوشت و به خشونت از او خواست که برای لغو حکم تحریم میرزای شیرازی اقدام کند. آشتیانی در پاسخی که برای شاه فرستاد، به زیرکی به او فهماند که این کار از او ساخته نیست و حکم میرزای شیرازی، تا زمانی که امتیاز به کلی لغو نشود، به قوت خود باقی خواهد ماند؛ و نیز شاه را متوجه کرد که مردم از دخالت بیگانگان در امور کشور، منزجر شدهاند. ناصرالدینشاه نخست از درِ ملایمت درآمد، اما کمی بعد به خشونت گرایید و از آشتیانی خواست که میان خروج از تهران و کشیدن علنی قلیان، یکی را برگزیند و او خروج از تهران را برگزید. همة علمای بزرگ تهران خود را آماده ساختند تا همراه آشتیانی پایتخت را ترک کنند. مردم آگاه شدند و شوریدند و به کاخ سلطنتی حمله بردند که درنتیجه 30 تن از آنان کشته و زخمی شدند؛ اما توانستند از خروج آشتیانی از شهر جلوگیری کنند. سرانجام ناصرالدینشاه تسلیم شد و امتیاز لغو گردید.
آشتیانی در 1311ق/1893م به سفر حج رفت. به سامره نیز سفر کرد و میرزای شیرازی و طلاب سامره از او به گرمی استقبال کردند. وی در 28 جمادیالاولی 1319ق/سپتامبر 1901م در تهران وفات یافت و در آرامگاه شیخجعفر شوشتری در نجف دفن گردید. پس از او فرزندش شیخمرتضی آشتیانی که او نیز فقیهی بزرگوار بود، مرجعیت روحانی یافت. از فرزندان دیگر او میتوان شیخمصطفی آشتیانی ملقب به «افتخارالعلماء» (مقـ 1327ق/1909م) و حاجمیرزاهاشم آشتیانی (د 1328ق/1910م) نمایندة دورههای سوم، پنجم، ششم، هفتم و هشتم مجلس شورا را نام برد. از تألیفات اوست:
1. بحرالفوائدفیشرحالفرائد، که از بهترین حواشی بر رسائل شیخانصاری به شمار میرود؛ 2. مباحثالالفاظ، از تقریرات شیخانصاری که نسخةخطّی آن گم شده است؛ 3. کتابالخِلَلفیالفقه؛ 4. کتابالقضاء؛ 5. کتابالوقف و احیاءالمواتوالاجاره؛ 6. ازاحهالشکوکعنحکماللباسالمشکوک؛ 7. رسالهفیالحرج؛ 8. رسالهفیاوانیالذَّهبوالفضّه.
مآخذ: آدمیت، فریدون، شورش بر امتیاز نامة رژی، تهران، پیام، 1360ش، صص 137 به بعد؛ آقابزرگ، طبقاتاعلامالشیعهفیالقرنالرابععشر، مشهد، دارالمرتضی، 1404ق،1/389-390؛ امین، محسن، اعیانالشیعه، بیروت، دارالتعارف، 1403ق، 5/37؛ بامداد، مهدی، تاریخ رجال ایران، تهران، زوار، 1347-1353ش، 1/316؛ تیموری، ابراهیم، تحریم تنباکو، تهران، جیبی، 1361ش، صص 83-151؛ دانشنامة ایران و اسلام؛ کحاله، عمررضا، معجمالمؤلفین، بیروت، داراحیاءالتراثالعربی، 5/186؛ مدرّس محمدعلی، ریحانهالادب، تبریز، 1346ش، 1/49.
محمدعلی مولوی
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
آشْتیانی، لهجه، در طبقهبندی لهجههای ایرانی. آشتیانی از زمرة لهجههای مرکزی ایران به شمار میآید و با لهجههای وَفْسی و آمُرهای (هـ م) قرابت دارد. در 1335ش این لهجه در 7 محله از بخش غربی آشتیان متداول بود و تنها روستاییانی که بیش از 40 سال داشتند و در آن زمان تعداد آنان بیش از 500‘1 تن نبود، بدان سخن میگفتند. محتمل است که اکنون تنها شمار اندکی از پیرمردانِ اهل محل این لهجه را بدانند. فارسی به تدریج جای لهجة قدیم را گرفته است. تنها آثار مکتوب قدیمی به این لهجه، اشعار میرزامحمدعلی بلبل آشتیانی (سدة 11ق/17م) است که در اصفهان پایتخت صفویان، مستوفی بود. از اشعار او چند نسخة خطی در دست اشخاص است که مهمترین آنها بیاضی است که بیش از 100 سال پیش نوشته شده است. در یکی از اشعار بلبل، سال 1060ق/1650م یاد شده است. همچنین از استادمحمدحسین کفشدوز آشتیانی، رفیق و هم قلمِ بلبل نیز یک شعر برجای مانده است، آثار متأخرتر، چند نامه به لهجة آشتیانی از دوران قاجاریان است (کیا، مقدمه).
از مختصات آواشناسی این لهجه به کاررفتن «ژ» در وسط و آخر کلمات، غالباً به جای «ج» فارسی است، مانند واژو (Vāžev) = واجب؛ کاژ (Kāž) = کاج. همچنین در این لهجه «ح» و «ع» (حروف حلقی عربی) هم در کلمات عربیالاصل و هم در کلمات فارسی دیده میشود، مثال: حُقَّه (Hoqqa) = حقّه؛ حریس (Harīs) = حریص؛ حویژ (Havīž) = هویج؛ حار (Hār) هار (سگ)؛ شُعْلَه (šocla) = شعله؛ سَعْوون (Sacvūn) = صابون، عَسْب (Casb) = اسب.
در لهجة آشتیانی 2 جنس وجود دارد: مذکر و مؤنث. اسمهای مفرد مؤنث به مصوّت a (فتحه) بدون تکیه ختم میشوند و تکیه بر روی هجای ماقبل آن است؛ درحالی که در کلمات مذکر مختوم به a، تکیه بر روی آخرین هجاست؛ مثال ùa = آب (مؤنث)؛ Várfa = برف (مؤنث)؛ Kiyá = خانه (مذکر). در ضمایر و افعال تفاوتی میان مذکر و مؤنث وجود ندارد. علامت جمع در این لهجه گَل (Gal) . گَلان (Galān) است، مانند ماگَل (Māgal) = مادران؛ پورگَلان (Pūrgalān) = پسران. علامت مؤنث (-a) در جمع میافتد، مانند دِتگَلان (Detgalān) = دختران، جمعِ دِتَ (Deta).
از مشخصات این لهجه وجود 2 ضمیر شخصیِ منفصل برای اول شخص و دوم شخص مفرد است: اَزْ (az) = من، که در حالت فاعلی به کار میرود و دیگری مُن (Mon) = من، در حالتهای دیگر. مثال: اَزْاِشُم دِه (az ešom deh) = من میروم به ده؛ بیسْد مِن بار گُرْدَ مُنْ دَبی(Bisd man bār gorda mon da bī) = بیست من بار بر گُردة من بود؛ تو (to) در حالت فاعلی و تَ (ta) تو، در حالتهای دیگر. ضمائر منفصل عبارتند از: اَزْ مُنْ (mon, az) = من؛ تو، تَ (ta, to) = تو؛ یان (yān) = او، آن؛ اِمَه (ema)؛ اِسْمَه (esma)؛ آنْگَلَه (Yāngala, āngala) = آنان. ضمائر متصل عبارتند از: م، ـ ت، ـ س، ـ مُن (- mon)، ـ تان، ـ سان.
در این لهجه همانند دیگر لهجههای مرکزی ایران، 2 گونه تصریف برای فعل ماضی وجود دارد. افعال لازم از مادة ماضی ساخته میشود که شناسنامههای فعلی ماضی را در آخر آن میافزایند. مثال: بِسییام (Besiyām) = رفتم؛ بِمینِ (Bemine) = آمدند. افعالِ متعدیِ ماضی نیز از مادة ماضی ساخته میشوند، اما به دنبال آنها شناسههای فعلی نمیآید، بلکه پمایر شخصی متصل در پیش میآیند که نشاندهندة شخص و عدد هستند. مثال: اِم دی (emdī) = دیدم؛ زَنَت هاگِتِ (Zanat hāgete) = زن گرفتهای؛ بِسْ کُوات (be-skovāt) = او زد؛ یانِسان وَدار کُوات (Yānesān va dār kovāt) = او را به دار زدند. فعل مضارع (هم لازم و هم متعدی) از اتصال شناسههای فعلی مضارع به دنبال مادة مضارع ساخته میشود. مثال: بِوینُم (Bevinom) = ببینم؛ داری (dārī) = داری؛ اِدْخَنْدُ (ed-xando) = میخندد؛ اِد آزُ (be-āzo) = میگوید؛ بِسّیم (Bessīm) = برویم. از پیشوند فعلی نقشدار اِد ـ (ed-، یا پیش از بعضی صداها et- یا e-) برای ساختن افعال ماضی و مضارع استمراری، از بَ ـ/بِ ـ (be, ba-) و برای ساختن افعال امر، مضارع التزامی و ماضی مطلق استفاده میشود. مثال: اِدْبَرُ (ed-baro) = میبَرَد؛ اِتّازُ (ettazo) = میتازد. پیشوندهای فعلی دیگر عبارتند از: دَر ـ (dar-)،ها ـ (hā-)، واـ (vā-) و وَر ـ (var-) شناسههای افعال عبارتند از: ُ م (-om)، ـ ی (-ī)، ـ اُ (-o)، ـ ایمه/ـ مه (-īme/me)، ایده/ـ ده (-ide/-de)، اُنِه (-one).
بعضی از کلمات این لهجه كه از لحاظ زبانشناسی جالب توجّهند عبارتند از: اِسْبَه (esba) = سگ؛ اِشْنیزَه (ešnīza) = آرنج؛ اِنْگِنَه (Engena) = ساس؛ اَنَزا (anazā) = ناپسری، نادختری، بَرْمَه (barma) = گریه؛ خُرْمَه (xorma) = رتیل؛ خَوَه (xava) = هَوو؛ شیوی (šivi) = پیراهن؛ شیف (šif) = شاخة نورسته؛ مَسْدَرْ (masdar) = بزرگ؛ وِزار (vezār) = هَرَس؛ وشن (van) = انداختن؛ وَشَنْدْ (vašand) = باران.
مآخذ: ایرانیکا؛ کیا، صادق، گویش آشتیان، دفتر نخست، واژهنامه، دانشگاه تهران، 1335ش؛ مقدم، مهمد، گویشهای وفس و آشتیان و تفرش، ایران کوده، شمارة 11، انجمن ایرانویج، تهران، 1328ش.
احمد تفضلی
از مختصات آواشناسی این لهجه به کاررفتن «ژ» در وسط و آخر کلمات، غالباً به جای «ج» فارسی است، مانند واژو (Vāžev) = واجب؛ کاژ (Kāž) = کاج. همچنین در این لهجه «ح» و «ع» (حروف حلقی عربی) هم در کلمات عربیالاصل و هم در کلمات فارسی دیده میشود، مثال: حُقَّه (Hoqqa) = حقّه؛ حریس (Harīs) = حریص؛ حویژ (Havīž) = هویج؛ حار (Hār) هار (سگ)؛ شُعْلَه (šocla) = شعله؛ سَعْوون (Sacvūn) = صابون، عَسْب (Casb) = اسب.
در لهجة آشتیانی 2 جنس وجود دارد: مذکر و مؤنث. اسمهای مفرد مؤنث به مصوّت a (فتحه) بدون تکیه ختم میشوند و تکیه بر روی هجای ماقبل آن است؛ درحالی که در کلمات مذکر مختوم به a، تکیه بر روی آخرین هجاست؛ مثال ùa = آب (مؤنث)؛ Várfa = برف (مؤنث)؛ Kiyá = خانه (مذکر). در ضمایر و افعال تفاوتی میان مذکر و مؤنث وجود ندارد. علامت جمع در این لهجه گَل (Gal) . گَلان (Galān) است، مانند ماگَل (Māgal) = مادران؛ پورگَلان (Pūrgalān) = پسران. علامت مؤنث (-a) در جمع میافتد، مانند دِتگَلان (Detgalān) = دختران، جمعِ دِتَ (Deta).
از مشخصات این لهجه وجود 2 ضمیر شخصیِ منفصل برای اول شخص و دوم شخص مفرد است: اَزْ (az) = من، که در حالت فاعلی به کار میرود و دیگری مُن (Mon) = من، در حالتهای دیگر. مثال: اَزْاِشُم دِه (az ešom deh) = من میروم به ده؛ بیسْد مِن بار گُرْدَ مُنْ دَبی(Bisd man bār gorda mon da bī) = بیست من بار بر گُردة من بود؛ تو (to) در حالت فاعلی و تَ (ta) تو، در حالتهای دیگر. ضمائر منفصل عبارتند از: اَزْ مُنْ (mon, az) = من؛ تو، تَ (ta, to) = تو؛ یان (yān) = او، آن؛ اِمَه (ema)؛ اِسْمَه (esma)؛ آنْگَلَه (Yāngala, āngala) = آنان. ضمائر متصل عبارتند از: م، ـ ت، ـ س، ـ مُن (- mon)، ـ تان، ـ سان.
در این لهجه همانند دیگر لهجههای مرکزی ایران، 2 گونه تصریف برای فعل ماضی وجود دارد. افعال لازم از مادة ماضی ساخته میشود که شناسنامههای فعلی ماضی را در آخر آن میافزایند. مثال: بِسییام (Besiyām) = رفتم؛ بِمینِ (Bemine) = آمدند. افعالِ متعدیِ ماضی نیز از مادة ماضی ساخته میشوند، اما به دنبال آنها شناسههای فعلی نمیآید، بلکه پمایر شخصی متصل در پیش میآیند که نشاندهندة شخص و عدد هستند. مثال: اِم دی (emdī) = دیدم؛ زَنَت هاگِتِ (Zanat hāgete) = زن گرفتهای؛ بِسْ کُوات (be-skovāt) = او زد؛ یانِسان وَدار کُوات (Yānesān va dār kovāt) = او را به دار زدند. فعل مضارع (هم لازم و هم متعدی) از اتصال شناسههای فعلی مضارع به دنبال مادة مضارع ساخته میشود. مثال: بِوینُم (Bevinom) = ببینم؛ داری (dārī) = داری؛ اِدْخَنْدُ (ed-xando) = میخندد؛ اِد آزُ (be-āzo) = میگوید؛ بِسّیم (Bessīm) = برویم. از پیشوند فعلی نقشدار اِد ـ (ed-، یا پیش از بعضی صداها et- یا e-) برای ساختن افعال ماضی و مضارع استمراری، از بَ ـ/بِ ـ (be, ba-) و برای ساختن افعال امر، مضارع التزامی و ماضی مطلق استفاده میشود. مثال: اِدْبَرُ (ed-baro) = میبَرَد؛ اِتّازُ (ettazo) = میتازد. پیشوندهای فعلی دیگر عبارتند از: دَر ـ (dar-)،ها ـ (hā-)، واـ (vā-) و وَر ـ (var-) شناسههای افعال عبارتند از: ُ م (-om)، ـ ی (-ī)، ـ اُ (-o)، ـ ایمه/ـ مه (-īme/me)، ایده/ـ ده (-ide/-de)، اُنِه (-one).
بعضی از کلمات این لهجه كه از لحاظ زبانشناسی جالب توجّهند عبارتند از: اِسْبَه (esba) = سگ؛ اِشْنیزَه (ešnīza) = آرنج؛ اِنْگِنَه (Engena) = ساس؛ اَنَزا (anazā) = ناپسری، نادختری، بَرْمَه (barma) = گریه؛ خُرْمَه (xorma) = رتیل؛ خَوَه (xava) = هَوو؛ شیوی (šivi) = پیراهن؛ شیف (šif) = شاخة نورسته؛ مَسْدَرْ (masdar) = بزرگ؛ وِزار (vezār) = هَرَس؛ وشن (van) = انداختن؛ وَشَنْدْ (vašand) = باران.
مآخذ: ایرانیکا؛ کیا، صادق، گویش آشتیان، دفتر نخست، واژهنامه، دانشگاه تهران، 1335ش؛ مقدم، مهمد، گویشهای وفس و آشتیان و تفرش، ایران کوده، شمارة 11، انجمن ایرانویج، تهران، 1328ش.
احمد تفضلی
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]