سرهنگ خلبان
شهید «
حبیب الله نمازیان»
سرهنگ خلبان شهید «حبیب الله نمازیان» در سال 1343 در شهرستان« کرمان» مرکز استان «کرمان» به دنیا آمد. شهر« کرمان» را به خاطر عظمت باستانی و وجود عارفان، همه ی دنیا به خوبی می شناسند و می دانند این خطه ی هنر پرور، هر از چندی یک قهرمان ملی و مذهبی و عرفانی تحویل جامعه ی بشریت می دهد. «حبیب الله» نیز از مهره هایی بود که با گردش زمان پا به هستی نهاده و تکامل را آغاز نمود. از آنجا که او در خانواده ای مذهبی رشد می یافت، خیلی زود مبانی شرعی و مذهبی را فرا گرفت و با قرآن و ائمه هدی (ع) آشنا گردید.
شرکت در مراسم سوگواری امام حسین (ع) یکی از واجبات زندگی او بود و در ایام محرم به عنوان خادم ابا عبد الله الحسین (ع) در عزاداری شرکت می کرد و پیوند درون خود را با سرور آزادگان محکم تر می کرد.
پس از پایان دوران دبیرستان، وارد دانشگاه افسری شد و پس از دریافت مدرک کارشناسی، از آنجا که علاقه ی خاصی به پرواز داشت، خود را جزو سهمیه ی خلبانان «هوانیروز» نمود و پس از گذراندن آزمایشات خلبانی و طی دوره ی خلبانی در «هوانیروز کرمان»، پرواز را آغاز نمود.
او در فراگیری هنر پرواز از مسائل مذهبی نیز غافل نبود و کماکان در جلسات مذهبی و عزاداری ها شرکت می نمود. او فردی مهربان و دوست داشتنی بود و همیشه سعی در برطرف کردن مشکلات اطرافیان خود می نمود؛ به طوری که حسن خلق او مسئولین را بر آن داشت که از این مرد شریف در نهادهای انقلابی استفاده کنند.
در همین راستا، مدتی به عنوان معاون نظامی عقیدتی، انجام وظیفه نمود و با حرکات و اعمال خدا پسندانه مردم را بیشتر جذب خود و نهادهای انقلابی نمود.
پس از مدتی وارد حفاظت اطلاعات شده و به عنوان سرباز گمنام، مشغول انجام وظیفه گردید. این مرد بزرگ آنچنان رفتار خدا پسندانه ای داشت که همه برای رفع و رجوع مشکلات خود، به سراغ او می رفتند و او با رویی گشاده مشکلات مردم را در حد توان بر طرف می نمود.
در کنار خدمت به مردم و انقلاب، مراحل استاد خلبانی را نیز طی نمود و به عنوان استاد خلبان شروع به آموزش خلبانان جوان «هوانیروز» نمود.
منزل حبیب الله در ساعات پس از خدمت نیز در اختیار رهروان قرآن قرار داشت؛ به طوری که جلسات دائمی قرآن توسط خود او و همسر ش اداره می شد.خانه ی شهید نمازیان کانون قرآن آموزی وتلاوت این کتاب آسمانی برای زنان ومردان خداجو شده بود و نور الهی در زندگانی سراسر شور و عشق آنها می تابید.
از شاهکارهای زندگی خدمتی حبیب الله، نابودی اشرار و قاچاقچیان بود و این مرد خدا دوست، به دشمنان بشریت می تاخت و بارها توانست هزاران کیلو مواد مخدر را که توسط ایادی استکبار برای آلوده کردن جامعه، خصوصا جوانان، از مرزهای شرق وارد کشور شده بود، کشف و منهدم کند.
پس از پایان جنگ تحمیلی ذکر دائمی حبیب الله افسوس بود و مرتب می گفت: جنگ تمام شد، ما شهید نشدیم؛ و با آنکه در این اواخر دارای پست و مقام مهمی بود، طبق سنوات گذشته بدون تکلف در مراسم عزاداری سالار شهیدان شرکت می کرد و در اکثر اوقات از میهمانان ابا عبد الله الحسین (ع ) پذیرایی می نمود. در اواخر اردیبهشت 1378 ارتش غیور جمهوری اسلامی ایران برای تعلیم مدافعان دین و میهن، عملیات سالانه« دارنگون شیراز »را طرح ریزی کرد. منطقه ی رزمایش« دارنگون» شیراز دارای ویژگی های میدان جنگ است و در آن مانور، از سلاح های واقعی (نه مشقی ) استفاده می شود و همه ی مراحل عملیات مثل عملیات جنگی طرح ریزی و اجرا شود.
پس از اقدامات نیروهای زمینی به یگان« هوانیروز» ابلاغ شد که وارد عمل شده و منطقه ی مورد نظر در عملیات را هدف قرار بدهند. بالگردها یکی پس از دیگری از کمین بلند شدند و برای انجا م مانور به منطقه ی مورد نظر رسیدند.
«حبیب الله» نیز که ساعاتی قبل در کنار بالگردش به راز و نیاز مشغول بود، با شنیدن فرمان حمله به همراه شاگرد خود، شهید «علی اکبر اسماعیل زاد»ه، سوار بالگرد شده و بر فراز منطقه ی مورد نظر به پرواز در آمدند. در حین انجام عملیات با توجه به این که بالگرد ها در سطح پایین پرواز می کردند و منطقه ی عملیات تپه ی ماهور بود، بالگردحامل« حبیب الله» با زمین بر خورد نمود و پس از طی حدود 200 متر، به زمین خورد و آتش گرفت.
«حبیب الله» و «علی اکبر» در داخل بالگرد سراپا آتش، ندای الله را لبیک گفته و به لقاء الله می پیوندند. پیکر پاک شهید حبیب الله نمازیان در تاریخ 1/ 3/ 1378 به کرمان منتقل شده و در گلزار شهدای این شهر به خاک سپرده می شود. از این شهید دو فرزند به نام های احسان، و به یادگار مانده است.
خاطرات
مهندس مهدی صرامی:
من با شهید نمازیان از مدتها پیش آشنا بودم و هر وقت به او بر خورد می کردم،افسوس می خوردم که چرا من نمی توانم مثل او باشم. او مردی با تقوا و با انگیزه و علاقمند به کار بود و همیشه سعی در بر طرف کردن مشکلات دیگران داشت.
هرگز اوقات بیهوده ای نداشت و زندگی اش را طوری تنظیم کرده بود که به همه ی مسائل می رسید و او حتی در ساعات ورزش بهتر و بیشتر از دیگران ورزش می کرد.
ساعات کارش از همه بیشتر بود و با وجود این همه تلاش، همیشه سرحال و مهربان بود.
من لحظه ی عروج او را با چشمان خودم دیدم و امروز افسوس می خورم که چرا او رفت و من هنوز باید بار گناه هستی بر دوش بکشم.
هوشنگ جاوید، (خلبان):
من سالها با این شهید همرزم بودم. او افسری فروتن، متواضع، مؤمن و پر تلاش بود و در حفظ دستاوردهای انقلاب شبانه روز می کوشید. از اشرار و قاچاقچیان که می خواستند و می خواهند جامعه را با مواد مخدر آلوده کنند، بسیار متنفر بود و در انهدام کاروان آنان همیشه داوطلب بود.
در یکی از ماموریتها در منطقه ی روستای «نگار»در شرق کشور، کاروانی از قاچاقچیان را شناسایی کرده و به سوی آنها آتش گشودیم. آنها نیز با انواع سلاح های خود به سوی ما تیر اندازی کردند؛ به طوری که گلوله ای در بین دو پدال بالگرد خورد. او برای حفظ بالگرد و جلو گیری از سقوط آن از منطقه دور شد، ولی وقتی متوجه شد که گلوله به سیستم های بالگرد آسیبی نرسانیده، دور زد و گلوله های باقیمانده در بالگرد را به سر آنها ریخت. پس از انهدام آنها به نیروهای زمینی در اطراف اطلاع دادیم که به آن منطقه بروند و الباقی اشرار را دستگیر و مواد مخدر آنها را ضبط کنند که در پایان عملیات چند تن مواد مخدر به دست نیروهای خودی افتاد.
یک بار هم درمنطقه ی« نصرت آباد» در مناطق صعب العبور، یک کاروان قاچاق را که تا مرز «افغانستان» وارد «ایران» شده بود، شناسایی کردیم و پس از انهدام آنها با کمک نیروهای حاضر در اطراف منطقه، غنایم زیادی از آنان به دست آمد و مقدار قابل توجهی مواد مخدر به دست نیروهای خودی افتاد.
این شهید بزرگوار در خدمت به مردم، خستگی نمی شناخت. وقتی کاری برای یکی انجام می داد، از ته دل مسرور می شد و مرتب ذکر خدا را بر لب داشت و در عمل نشان می داد که کار او برای خداست و هر گاه کار خدایی می کرد، احساس مسرت می نمود.
مهدی کاظمیان، سرمکانیسین جنگ افزار هوایی :
شهید «نمازیان» و شهید «اسماعیل زاده» هر دو در سلام کردن از بقیه سبقت می گرفتند و یک بار نشد که من بتوانم زود تر از ایشان سلام کنم. با اینکه شهید« نمازیان» فرمانده بود، ولی خیلی متواضع و فروتن بود. شب قبل از حادثه به دروازه قرآن رفتیم و شهید «نمازیان» در مزار« خواجوی کرمانی» غرق در افکار بود، گویی با آن درویش بزرگ درد دل می کرد. وقتی برگشتیم، قبل از شام هندوانه آوردند. ایشان منتظر رسیدن شام نشد و نان و هندوانه میل کرد. وقتی به ایشان گفتم منتظر شام خوشمزه باشد، لبخندی زد و گفت: فرقی نمی کند؛ نان و هندوانه هم مرا سیر می کند.
کارکنان مشکلات خود را خیلی راحت با او در میان می گذاشتند و او بدون غرورو خود بینی و با کمال تواضع و فروتنی به صحبت های همکاران گوش می داد و تا حد امکان در رفع مشکلات و نواقص آنها اقدام می نمود.
در زمان مانور وقتی بالگرد او را مسلح کردیم و آماده ی پرواز شد، من از پروازهای او بوی« فتح المبین» و« بیت المقدس» را دریافتم. لحظه ای به یاد شهید افتادم و دلاوریهای او و سایر شهدا و قهرمانان هوانیروز. پرواز، بوی شهادت داشت و لحظاتی بعد عطر شهادت در فضای «دارنگون» پیچید و شهید« نمازیان» و شهید« اسماعیل زاده» به مهمانی خدا رفتند.
حجت الاسلام شریفی:
شهید «نمازیان» فردی متدین و علاقمند به نظام و روحانیت، مطیع ولایت و عاشق امام و رهبری بود. ابتدا در عقیدتی پایگاه«مسجد سلیمان» انجام وظیفه کرد و بعد به حفاظت اطلاعات فرا خوانده شد. با آنکه مقام مهمی داشت، با این حال در ایام عزاداری شربت و غذا و چای به میهمانان امام حسین (ع)می داد و خیلی مخلص و بی ریا در عزاداری ها شرکت می کرد.
منزل او برای خانم ها و آقایان، کلاس قرآن بود. تمام هزینه ی کلاس ها را خودش می پرداخت. به مشکلات پرسنل رسیدگی می کرد و با آنها رفتاری صمیمانه داشت.
وقتی خبر شهادت «صیاد شیرازی» را شنید، بی اندازه گریه کرد. گویی گریه ی شهادتی بود که برای خودش آرزو داشت. در« دارنگون» هم همیشه دعای شهادت می خواند و از خدا طلب شهادت می نمود.
طبق نظر همسرش، در خانه بر خورد منطقی داشت و همسرش و بچه ها به او علاقه ی زیادی داشتند. او بچه های مؤدب و مذهبی پرورش داده بود و نماز شبش ترک نمی شد و این اعمال، او را مسما می کرد.
شهادت او لطمه ای بر پیکره ی «هوانیروز» بود. او برای آینده ی هوانیروز خیلی مهم بود، ولی خواست خدا این شد که به درجه ی رفیع شهادت برسد و مارا در حسرت شهادت بگذارد.
محمد جواد حیدری:
شهید« نمازیان» زودتر از همه به پادگان می آمد و دیرتر از همه می رفت. معمولا در 24 ساعت، 15 ساعت کار می کرد و هر گز احساس خستگی نمی کرد. روزهای جمعه نیز به پادگان می آمد و سر کشی می کرد. در نماز جمعه جدی بود و کارکنان را تشویق به شرکت در نماز جمعه و رفتن به زیارت عتبات عالیات می نمود و اگر کسی را می خواست تشویق کند، به او هزینه ی یک زیارت قم یا مزار امام را پرداخت می کرد.
پسر او در مسابقات ورزشی و فرهنگی فرزندان کارکنان، رتبه ی چهارم را گرفت، ولی او جایزه ای به پسرش نداد و به این طریق جلوی پارتی بازی را گرفت و محکم و استوار گفت که جایزه برای سه نفر منظور شده است، اما قول داد که با پول شخصی خود برای پسرش همان جایزه را تهیه نماید.
همشهریانش در« کرمان» خیلی به او علاقه داشتند و کلاس قرآنی که او در کرمان از دوران تحصیل راه انداخته بود، هنوز ادامه دارد.
دخترش وقتی بالای سر جنازه ی پدرش رسید، به خاطر علاقه ای که به پدر داشت، شانه ی خود را از سر جدا کرده و به عنوان یادگاری به پدر شهیدش داد.
جنازه ی این شهید را در« کرمان»، ابتدا به همان کلاس قرآن برده و در آنجا گرداندند و بعد به گلزار شهدا انتقال دادند.
در زمان شهادت او، برادرش که سرهنگ نیروی انتظامی بود، در منطقه ی شرق کشور با اشرار درگیر بود و پس از پایان عملیات، خود را برای مراسم تشییع و تدفین رساند.
لطفعلی عنایتی:
در سال 1361 با او آشنا شدم و تا سال 1364 با او هم اتاقی بودیم. برای دوره ی خلبانی هم دو تایی رفتیم، یعنی درست در آخرین روز وآخرین ساعت آزمایشات پزشکی به «هوانیروز» مراجعه کردیم و هر دو قبول شدیم و به «هوانیروز» آمدیم.
در سال 1367 پس از طی دوره ی خلبانی از هم جدا شدیم، یعنی او به «مسجد سلیمان» رفت و من به «کرمان» رفتم. در سال 1370 او به «کرمان» آمد و چون دارای افکار خوبی بود، من به عنوان جانشین حفاظت منطقه پیشنهاد کردم که او جذب حفاظت شود. او در آن ایام فرمانده گردان بود و می توان گفت از اولین افسران بعد از انقلاب بود که به فرماندهی گردان رسید.
از کارهای او در فرماندهی می توان به موضوع جایزه ی او که از طرف فرماندهی هوانیروز وقت داده شده بود (سه عدد فلایت ژاکت )، اشاره کرد. با آنکه جایزه مال خودش بود، آنها را فروخت و دربین مسئولین گردان تقسیم نمود. او هر پاداش دیگری که برای گردان می گرفت، بین کارکنان تقسیم می کرد.
اصلا مرامش دستگیری از مردم محروم بود. او حتی به سربازان تحت امر خودش کمک می کرد. البته برای این کار غیر از حقوق خود، از دوستانش نیز کمک می گرفت.
او آدم شناس ماهری بود؛ با هر کس چند کلمه صحبت می کرد، او را می شناخت و با استفاده از این شناخت، او را در محل مناسبی می گماشت.
او آدم رازداری بود و هیچکس نمی توانست افکار او را بخواند. من بیش از 18 سال با او دوست بودم. او نه تنها هر گز باعث ناراحتی من نشد، بلکه حتی من یک بار هم ندیدم که باعث رنجش خاطر کسی شود.
آن روز برای نماز آماده شدیم که تلفن همراهم زنگ زد و آقای« نامداری» خبر شهادت او را به من داد. با خبر شهادت او، یاد شهادت برادرم افتادم و دلم همان گونه به درد آمد که در زمان شنیدن خبر شنیدن شهادت برادرم. تنها فرقی که این دو شهادت داشت، این بود که برادرم مفقود الجسد است، ولی باید جنازه ی «حبیب الله» را به کرمان می آوردیم. با سختی به خانواده اش خبر دادم و همگی داغ او را در دل نهادیم.
بعد از شهادت او به سفر حج رفتم. درتمام مناسک حج، او را در کنار خود احساس می کردم. در عالم خواب و بیداری با او صحبت می کردم و او می گفت که تمام این مکانها را قبلا آمده ام.
من یاد داشتی از سفر حج دارم که ضمیمه ی خاطرات حبیب الله می کنم.
در این سفر یک چیز همواره در ذهنم بود و آن، دوست شفیق، یار قدیمی و دیرین، حبیب دوران دلتنگی ها و مونس تنهایی ها و غربت ها، همدوره ای شهیدم نمازیان بود. خیلی جاها وجود او را احساس می کردم. همه جا او را می دیدم.
قرار بود قبل از من به عمره مشرف شود که متاسفانه اجل مهلت نداد و به سوی صاحب خانه شتافت. در چند جا او را خواب دیدم؛ یک یا دو بار در« مدینه» و در «مکه »هم خواب دیدم. در« مشعر الحرام» هم خواب دیدم. با وجود خستگی بیش از حد و نامناسب بودن جا، به محض استراحت، خوابی طولانی از ایشان دیدم که بعد از شش ماه از شهادتش زنده شده بود و دوتایی خیلی درد دل می کردیم و صحبت می کردیم. در خواب دیدم در این سرزمین مقدس و در این توقفگاه کوتاه بودم. نمی دانم؛ ولی می دانم که او خیلی قبل در عالم معنا این مواقف را دیده و از همه ی آنها عبور کرده است؛ چه اینکه ساعاتی بعد، در بعد از ظهر روز دهم در منا، بین خواب و بیداری او را دیدم. نمی دانم چه پرسیدم، ولی جواب این بود که من مواقف را طی کرده ام و الحق هم که گذرانده بود و قبول شده بود، چه اگر قبول نمی شد، قبل از شهادت به خانه اش نمی شتافت.
امیر داداشیان:
شهید«نمازیان» از افسران برجسته و متفکر و مدیر و مدبر «هوانیروز» بود. او شاگردان زیادی را تربیت نمود. شهید« اسماعیل زاده »هم یکی از شاگردان این بزرگوار بود.
از دست دادن این بزرگوار برای هوانیروز بسیار سنگین بود. اهل مطالعه و بسیار با سواد بود و آینده ی روشنی در پیش رو داشت. وقتی خبر شهادت ایشان در پایگاه منتشر شد، پایگاه، یک پارچه سیاه پوش شد و همه با چشمان گریان با این شهید وداع می کردند.
منبع: ساجد