با بچه های مدرسه قرار گذاشتیم که هرکس سحر از خواب بیدار شد بقیه را هم بلند کنه تا بریم حرم امام رضا. حال و هوایی داشتیم خدا خیرش بده معلم راهنمامون یادمون داده بود همین که وارد حرم می شیم آهسته قدم برداریم و مشغول ذکر باشیم .
هفت هشت نفری بودیم همین که جلوی کفشداری 11 تو صحن گوهرشاد رسیدیم، شخصی با قد کوتاه و ظاهری بسیار ساده جلوی مارو گرفت و شروع کرد با معلممون حرف زدن: شما کجایید من چند ساعتی منتظر شما هستم آقا فرمودند عده ای از محبین من امشب میان زیارت امام رضا این زیارتنامه رو بده به اونها تا چاپ کنن و مردم از این به بعد این زیارتنامه رو بخونن.
ما که دهانمان قفل کرده بود و انگار سالهاست که لال هستیم، فقط متوجه شدیم معلممون ازش پرسید چرا آقا، زمان دقیق ورود ما رو به شما نگفت که معطل نشید؟
بالاخره نفهمیدیم چی شد که ازش جدا شدیم و داخل حرم رفتیم. من که هیچی از زیارت نفهمیدم و فقط به اون آدم فکر می کردم با خودم می گفتم نکنه فرستاده آقا از ما رنجیده باشه و....
موضوع آنجا بالا گرفت که عده ای از بچه ها فردای اون روز که از حرم برگشتند حرف عجیبی زدند: به خدا عکس اون مرد دیشبی رو در نمایشگاه حرم بین تصاویر شهدای عاشورای رضوی دیدیم خیلی شبیه اون بود! ما دیگه معلممون رو که مرد فرستاده رو ردش کرده بود دشمن امام زمان می دیدیم و توبه می کردیم از رفتار ناشایستمون.
ماجرا گذشت از اتفاق چند ماه بعد با خانواده دوباره به پابوس امام رضا مشرف شدیم و درست همون صحن گوهرشاد اون مرد رو دیدم. با خودم گفتم خدایا ممنونم الان می رم از دلش در می آرم و سراغ آقام و می گیرم.
تا رسیدم بهش دیدم داره به یکی دیگه همون توصیه های چند ماه پیش رو می کنه، ایستادم تا کارش تموم بشه رفتم جلو و ماجرا رو تعریف کردم تا اومدم عذر خواهی کنم تسبیحی از جیبش درآورد و گفت: من معجزه هم دارم نخ تسبیح رو کشید و تسبیح عمودی ایستاد. یه کار خیلی ساده! و ادامه داد که معجزات دیگری هم دارم و....
من که دیگر متوجه کلاشی وی شده بودم گفتم آخه دردت چیه که اینطور دست به فریب جوانان و نوجوانان می زنی که دست آخر گفت: لقمه نون، توجه و...

