اگه غم داري بيا تو
مدیر انجمن: شوراي نظارت

-
- پست: 2294
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۸۵, ۱:۵۶ ب.ظ
- محل اقامت: _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_ _
- سپاسهای ارسالی: 403 بار
- سپاسهای دریافتی: 1073 بار
- تماس:
نام : غم / شهرت : سرگردان / زادگاه : ويرانه / تاريخ تولد : دوران غم / شماره شناسنامه : نامفهوم / مدت محکوميت : حبس ابد / نام پدر : رنج / نام مادر : درد / نام پدربزرگ : درويش تنها / نام مادربزرگ : سلطان غم / چراغم : شمع / سقفم : اسمان / مونسم : شب / کارم : حسرت / يادم : انتظار / دردم : فراغ / فريادم : سکوت / ارزويم : مرگ / زندگيم : فقط تو / اميدم : فقط تو / ادرس : خيابان غمستان – ميدان تنهايي – چهارراه بدبختي – خيابان رنج – کوچه غربت – پلاک : ناباوري

-
- پست: 803
- تاریخ عضویت: جمعه ۶ مرداد ۱۳۸۵, ۱۱:۵۱ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 138 بار
- سپاسهای دریافتی: 273 بار
به دل هست مرا غم که گفتن ندارد
چه گویم از این غم شنفتن ندارد
که گوید که با کس غم دل توان گفت
از این غم چه گویم که گفتن ندارد
ببین غنچه ی خنده روی لب من
که بی رویت ای گل شکفتن ندارد
نشسته غبار غمت بر دل من
غبار غم عشق رفتن ندارد
شبی نیست کاید بچشمم دمی خواب
که شب بی خیال تو خفتن ندارد
چه گویم از این غم شنفتن ندارد
که گوید که با کس غم دل توان گفت
از این غم چه گویم که گفتن ندارد
ببین غنچه ی خنده روی لب من
که بی رویت ای گل شکفتن ندارد
نشسته غبار غمت بر دل من
غبار غم عشق رفتن ندارد
شبی نیست کاید بچشمم دمی خواب
که شب بی خیال تو خفتن ندارد
No time like the present
مدتی کمرنگ یا بی رنگ...
مدتی کمرنگ یا بی رنگ...

- پست: 1637
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۴ مرداد ۱۳۸۶, ۱۱:۵۳ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 8092 بار
- سپاسهای دریافتی: 3732 بار

-
- پست: 302
- تاریخ عضویت: یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۵, ۱:۴۰ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 3 بار
- سپاسهای دریافتی: 15 بار
- تماس:
ديروز،بعد از 3 سال و خوردهاي ديدمش،هنوز خوشگل و ناز بود ،با اون نگاهش كه .....
با همون وقار و متانتي كه تو چشماش موج ميزد،مثل چند سال پيش.
دلم واسش لك زده بود ،مي خواستيم كه با هم صحبت كنيم و....
ولي نميشد برم كنارشو دستاشو بگيرم،آخه خونه پر از جمعيت بود كه واسه مجلس ختم اومده بودند.
داشت ميرفت بيرون صداش كردم برگشت و
من
من
من لبهاشو بوسيدم
كاش كسي نديده باشمون،نمي دونم چرا چشمهاشو بست وقتي لبهامو احساس كرد،شايد من هم بستم،آخه بعد از اين همه مدت مثل يه خواب ميموند ...
7 ساعت ميگذره حالا ساعت 2 بامداد جمعه هست، و 420 كيلومتر فاصله بين من و ... و شايد دوباره چند سال
با همون وقار و متانتي كه تو چشماش موج ميزد،مثل چند سال پيش.
دلم واسش لك زده بود ،مي خواستيم كه با هم صحبت كنيم و....
ولي نميشد برم كنارشو دستاشو بگيرم،آخه خونه پر از جمعيت بود كه واسه مجلس ختم اومده بودند.
داشت ميرفت بيرون صداش كردم برگشت و
من
من
من لبهاشو بوسيدم
كاش كسي نديده باشمون،نمي دونم چرا چشمهاشو بست وقتي لبهامو احساس كرد،شايد من هم بستم،آخه بعد از اين همه مدت مثل يه خواب ميموند ...
7 ساعت ميگذره حالا ساعت 2 بامداد جمعه هست، و 420 كيلومتر فاصله بين من و ... و شايد دوباره چند سال

- پست: 532
- تاریخ عضویت: چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳۸۴, ۵:۲۵ ب.ظ
- محل اقامت: در همين نزديكي...
- سپاسهای ارسالی: 48 بار
- سپاسهای دریافتی: 189 بار
نميدونستم اون هم بد قولي ميکنه...
...من به قولم عمل کردم، نذر کردم..........ولي هيچ فايد ه ايي نداشت.........
همه چيز دود شد، پريد، فنا شد....................
درسته، تقصير از من بود....ولي وفا ي اون خيلي بيشتر از اينا بود.....
خيلي خيلي دويدم دنبالش، ديگه خودم ميدونستم اينجا آخره خطه...
................. چند لحظه قبل از اينکه ببينمش، تمام مقدسات رو قسمش دادم تا درست شده باشه....
ولي...ولي......ولي خراب شد، . . . . با خودم گفتم " دمت گرم، اين بود خوش قوليت؟ ".......
ديگه هيچي ندارم بگم، هيچي.......... شايد حکمت خدا بوده، ولي آخه چرا. . . . .. . ... ..
.
..
...
..... خدايا، ميدونستم نامردي از منه، ولي واقعا بعد از پشيموني، انصاف بود با من اينجوري تا کني؟ انصاف بود؟؟؟
میکنم: همش تقصیر خودم بود
...من به قولم عمل کردم، نذر کردم..........ولي هيچ فايد ه ايي نداشت.........
همه چيز دود شد، پريد، فنا شد....................
درسته، تقصير از من بود....ولي وفا ي اون خيلي بيشتر از اينا بود.....
خيلي خيلي دويدم دنبالش، ديگه خودم ميدونستم اينجا آخره خطه...
................. چند لحظه قبل از اينکه ببينمش، تمام مقدسات رو قسمش دادم تا درست شده باشه....
ولي...ولي......ولي خراب شد، . . . . با خودم گفتم " دمت گرم، اين بود خوش قوليت؟ ".......
ديگه هيچي ندارم بگم، هيچي.......... شايد حکمت خدا بوده، ولي آخه چرا. . . . .. . ... ..
.
..
...
..... خدايا، ميدونستم نامردي از منه، ولي واقعا بعد از پشيموني، انصاف بود با من اينجوري تا کني؟ انصاف بود؟؟؟
میکنم: همش تقصیر خودم بود

-
- پست: 1
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۸۶, ۳:۱۶ ب.ظ
سلام بچه ها
مرغ غم در دلم چند ماهي است لنه كرده كه هيچ تازه بچه هم كرده!!
در دوران عقد بسر ميبرم و تازه دو سه ماه ديگه عروسي مون بود كه زنم تازه يادش اوفتاده كه تفاهم نداريم و با زور اجرا گذاشتن مهريه و ... طلاق توافقي ميخواهد . از يه طرف حكم مهريه از دادگاه اومده . از يه طرف 2 وكيل گرفته براي نفقه از يه طرف با ابرو ريزي كه در خانواده مان درآورده سركوفت خانواده ام را ميكشم و از يه طرف دل شكسته ام امانم و بريده . كارم به بيمارستان اعصاب و روان كشيد . 4 سال با اون دوست و هم دانشگاهي بودم و همش لاف همدلي و همفكري ميزد . تا ديد 2 ماه بيكار شدم فكر كرد آلان بدبخت ميشه . داشتم خونه اجاره كه نه داشتيم خونه پدريمونو ميساختيم كه اين سرماي لعنتي 2 ماه كار ساخت و ساز را عقب انداخت .
نمي دونم چي بگم ؟ واقعا چي ميشد اگه انسانها ميتونستند درون و سيرت همديگر را فقط يه بار ببينند تا مثل من اول جواني پژمرده و حيران نشند .
خدايا نمي دونم چه حكمتي داره كارهايت .
مرغ غم در دلم چند ماهي است لنه كرده كه هيچ تازه بچه هم كرده!!
در دوران عقد بسر ميبرم و تازه دو سه ماه ديگه عروسي مون بود كه زنم تازه يادش اوفتاده كه تفاهم نداريم و با زور اجرا گذاشتن مهريه و ... طلاق توافقي ميخواهد . از يه طرف حكم مهريه از دادگاه اومده . از يه طرف 2 وكيل گرفته براي نفقه از يه طرف با ابرو ريزي كه در خانواده مان درآورده سركوفت خانواده ام را ميكشم و از يه طرف دل شكسته ام امانم و بريده . كارم به بيمارستان اعصاب و روان كشيد . 4 سال با اون دوست و هم دانشگاهي بودم و همش لاف همدلي و همفكري ميزد . تا ديد 2 ماه بيكار شدم فكر كرد آلان بدبخت ميشه . داشتم خونه اجاره كه نه داشتيم خونه پدريمونو ميساختيم كه اين سرماي لعنتي 2 ماه كار ساخت و ساز را عقب انداخت .
نمي دونم چي بگم ؟ واقعا چي ميشد اگه انسانها ميتونستند درون و سيرت همديگر را فقط يه بار ببينند تا مثل من اول جواني پژمرده و حيران نشند .
خدايا نمي دونم چه حكمتي داره كارهايت .

- پست: 441
- تاریخ عضویت: شنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۵, ۳:۴۸ ق.ظ
- محل اقامت: essi8689@yahoo.com
- سپاسهای ارسالی: 28 بار
- سپاسهای دریافتی: 188 بار
- تماس:

- پست: 441
- تاریخ عضویت: شنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۵, ۳:۴۸ ق.ظ
- محل اقامت: essi8689@yahoo.com
- سپاسهای ارسالی: 28 بار
- سپاسهای دریافتی: 188 بار
- تماس:
به جهان خـرّم از آنم که جهان خـرّم از اوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
به غنيمت شمر اي دوست دم عيسي صبـح
تا دل مرده مگر زنــده کني کيـن دم از اوست
* * *
به حـلاوت بخورم زهــر که شاهــد ساقيست
به ارادت ببــرم درد کــه درمان هــم از اوست
غــــم و شــــادي بر عـــارف چه تفـــاوت دارد
ساقيـــا باده بده شادي آن کين غم از اوست
* * *
سعـــديا گر بکنــــد سيـــل فنـــا خــــانه عمر
دل قوي دار، کـــه بنياد بقــا محــکم از اوست
هرگز نميرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبـت اســـت بر جريـــــده عالـــــم دوام ما
عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
به غنيمت شمر اي دوست دم عيسي صبـح
تا دل مرده مگر زنــده کني کيـن دم از اوست
* * *
به حـلاوت بخورم زهــر که شاهــد ساقيست
به ارادت ببــرم درد کــه درمان هــم از اوست
غــــم و شــــادي بر عـــارف چه تفـــاوت دارد
ساقيـــا باده بده شادي آن کين غم از اوست
* * *
سعـــديا گر بکنــــد سيـــل فنـــا خــــانه عمر
دل قوي دار، کـــه بنياد بقــا محــکم از اوست
هرگز نميرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبـت اســـت بر جريـــــده عالـــــم دوام ما
رحم کن تا شب بی جنبش بی حوصلگی پشت این پنجره خالی قابم نکنه
دارم از فکر رسیدن به تو آباد میشم ،تو بیا که باد ولگرد خرابم نکنه
دارم از فکر رسیدن به تو آباد میشم ،تو بیا که باد ولگرد خرابم نکنه

- پست: 441
- تاریخ عضویت: شنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۵, ۳:۴۸ ق.ظ
- محل اقامت: essi8689@yahoo.com
- سپاسهای ارسالی: 28 بار
- سپاسهای دریافتی: 188 بار
- تماس:
دردهای من
جامه نیستند
تا زتن در آورم
« چامه و چکامه» نیستند
تا به «رشته ی سخن » در آورم
نعره نیستند
تا ز « نای جان » بر آورم
درد های من نگفتنی است
درد های من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه است
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نام هایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم درد می کند
لحظه ی ساده ی سرودنم
درد می کند
انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا ؟
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرگذشت ناگزیر خود را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگ های تو به توی آن جدا کنم ؟
دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم ؟
درد حرف نیست
درد نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم ؟
جامه نیستند
تا زتن در آورم
« چامه و چکامه» نیستند
تا به «رشته ی سخن » در آورم
نعره نیستند
تا ز « نای جان » بر آورم
درد های من نگفتنی است
درد های من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه است
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نام هایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم درد می کند
لحظه ی ساده ی سرودنم
درد می کند
انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا ؟
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرگذشت ناگزیر خود را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگ های تو به توی آن جدا کنم ؟
دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم ؟
درد حرف نیست
درد نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم ؟
رحم کن تا شب بی جنبش بی حوصلگی پشت این پنجره خالی قابم نکنه
دارم از فکر رسیدن به تو آباد میشم ،تو بیا که باد ولگرد خرابم نکنه
دارم از فکر رسیدن به تو آباد میشم ،تو بیا که باد ولگرد خرابم نکنه
