(¯`·._.·[شعرهاي سكوت و تنهايي]·._.·´¯)

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

ارسال پست
New Member
نمایه کاربر
پست: 6
تاریخ عضویت: چهارشنبه ۱۷ بهمن ۱۳۸۶, ۸:۵۵ ب.ظ
محل اقامت: هر كجا هستم باشم، به درك

(¯`·._.·[شعرهاي سكوت و تنهايي]·._.·´¯)

پست توسط hell girl »

سلام دوستان :(

ديدم جاي اين تاپيك تو انجمن ادبيات جدا خاليه :eek:

از همه ي دوستاني كه در اين رابطه شعر دارن دعوت به همكاري مي كنم :razz:

با تشكر :)
تا کی غم آن خورم که دارم یا نه!!
وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه!!
پر کن قدح باده که معلومم نیست
این دم که فرو برم بر آرم یا نه!!!!!!


خیام
New Member
نمایه کاربر
پست: 6
تاریخ عضویت: چهارشنبه ۱۷ بهمن ۱۳۸۶, ۸:۵۵ ب.ظ
محل اقامت: هر كجا هستم باشم، به درك

پست توسط hell girl »

هيچ وقت جرات نكردم اول اسمت را روي دستم بنويسم

هيچ وقت عاشق خوبي نبودم

هيچ وقت نگاهت عاشقانه نبود

در نگاهم هيچ وقت دوستدارت را دوست نداشتي

هميشه با رقيب رفتي

نديدي پشت سرت تنهاايستاده ام

هميشه گلي كه برايت داشتم پژمرد

هديه كردمش به آب

هميشه بي وفا تو بودي

تنهاي تنها من گوشه پنجره چشم دوخته ام به تو

تو مي روي پنجره را باز مي كنم مي خواهم صدايت بزنم

اما تو رفته اي ونيم نگاهم زيرآوارهيچ مي ميرد

شيشه تر شده است اسمت رامي نويسم به بخار شيشه

مي ريزي پاك مي شوي ومی روي...........!
تا کی غم آن خورم که دارم یا نه!!
وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه!!
پر کن قدح باده که معلومم نیست
این دم که فرو برم بر آرم یا نه!!!!!!


خیام
New Member
نمایه کاربر
پست: 6
تاریخ عضویت: چهارشنبه ۱۷ بهمن ۱۳۸۶, ۸:۵۵ ب.ظ
محل اقامت: هر كجا هستم باشم، به درك

پست توسط hell girl »

همچنان باران مي بارد

همچنان اشک از چشم من

کوچه ها هنوز خلوت و بي رهگذر

و نگاهم خيره به پيچ کوچه

خانه تاريک و تار

عصري حزن انگيز

غروبي سرخ و پر اشک

سرمازده و سياه پوش تمام بي کسي هايم

بي رمق

باران مي بارد

دل پر از تنهايي ست

که حتي اشکي هم در او خانه ندارد

دل پر از لحظه هاي باراني ست

صدايي غمگين و پر سوز در کوچه مي پيچد

مي خواند و مي رود.

او هم دلش گرفته

او هم پرسوز است نگاهش

مثل من

آسمان ديگر آبي نيست

پر است از ابرهاي خاکستري و پر اشک

خورشيدي نمي تابد

و طوفاني اين ابرها را تکان نمي دهد

و گهگاهي نسيمي از سوي او

سروش شادي همراه مي آورد

آسمان باراني است

ديگر قطره هاي باران آبي نيستند

سياه و سرد و خشمگين

همچنان سردي انتظار ادامه دارد

همچنان خاطرات خشکيده مي سوزند

همچنان باران مي بارد

و همچنان اشک از چشم من

***

شاعر وحید توکلی
تا کی غم آن خورم که دارم یا نه!!
وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه!!
پر کن قدح باده که معلومم نیست
این دم که فرو برم بر آرم یا نه!!!!!!


خیام
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 441
تاریخ عضویت: شنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۵, ۳:۴۸ ق.ظ
محل اقامت: essi8689@yahoo.com
سپاس‌های ارسالی: 28 بار
سپاس‌های دریافتی: 188 بار
تماس:

پست توسط essi10 »

ساكت و تنها
چون كتابي در مسير باد
مي خورد هر دم ورق اما
هيچ كس او را نمي خواند
برگ ها را مي دهد بر باد
مي رود از ياد

هيچ چيز از او نمي ماند
بادبان كشتي او در مسير باد
مقصدش هر جا كه باداباد!
بادبان را ناخدا باد است
ليك اورا هم خدا، هم ناخدا باد است...

قيصر امين پور
رحم کن تا شب بی جنبش بی حوصلگی پشت این پنجره خالی قابم نکنه
دارم از فکر رسیدن به تو آباد میشم ،تو بیا که باد ولگرد خرابم نکنه
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 441
تاریخ عضویت: شنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۵, ۳:۴۸ ق.ظ
محل اقامت: essi8689@yahoo.com
سپاس‌های ارسالی: 28 بار
سپاس‌های دریافتی: 188 بار
تماس:

پست توسط essi10 »

از دوستان خوب و با مرام انجمن مي خوام كه بيايد
و به اين تاپيك يه رونقي بدبد بخدا تاپيك توپي ميشه اگه بهش برسيم
رحم کن تا شب بی جنبش بی حوصلگی پشت این پنجره خالی قابم نکنه
دارم از فکر رسیدن به تو آباد میشم ،تو بیا که باد ولگرد خرابم نکنه
Rookie Poster
Rookie Poster
نمایه کاربر
پست: 49
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۲۷ آذر ۱۳۸۶, ۹:۴۲ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 10 بار
سپاس‌های دریافتی: 13 بار

پست توسط mhiravani »

مي نويسم ، مي نويسم
تا بخواند آن ناديده ي عشق
آن بي باور مهر
آنكه نديد رنگي از محبت
آنكه نبرد بوي از صداقت
هرچند دانم كه نخواند
گر بخواند ، يادش نيايد :lol:

------------------

اين ترانه بوي نان نمي دهد
بوي حرف ديگران نمي دهد

سفره ي دلم دوباره باز شده
سفره اي كه بوي نان نمي دهد

نامه اي كه ساده و صميمي است
بوي شعر و داستان نمي دهد :

با سلام و آرزوي طول عمر
كه زمانه ، اين زمان نمي دهد

يك وجب زمين براي باغچه
يك دريچه ، آسمان نمي دهد

وسعتي به قدر جاي ما دو تن
گر زمين دهد ، زمان نمي دهد

فرصتي براي دوست داشتن
نوبتي به عاشقان نمي دهد

هيچكس برايت از صميم دل
دست دوستي تكان نمي دهد

هيچكس غير ناسزا به تو
هديه اي به رايگان نمي دهد

جز دلم كه قطره اي است بيكران
كس نشان ز بيكران نمي دهد

عشق ، نام بي نشاني است و كس
نام ديگر بدان نمي دهد

نا اميدم ، از زمين و از زمان
پاسخم نه اين ، نه آن ... ، نمي دهد

پاره هاي اين دل شكسته را
گريه هم دوباره جان نمي دهد

خواستم كه با تو درد دل كنم
گريه ام ، ولي امان نمي دهد ...
:lol: :lol: :lol: :lol: :lol: :lol:
محمد حسين ( سامان )
Rookie Poster
Rookie Poster
نمایه کاربر
پست: 49
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۲۷ آذر ۱۳۸۶, ۹:۴۲ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 10 بار
سپاس‌های دریافتی: 13 بار

پست توسط mhiravani »

اي چراغ هميشه جادو
شعله هاي دست تو كو ؟!
تو دروغي بي فروغي
اي چراغ پست كم سو
حيف از اشك عاشق من
حيف از اين بيهوده بودن
بي دريغ و بي نهايت
حيف از اين من
حيف از اين تن
حيف از اين ... آه ، خواب كوتاه
حيف از اين رنگ سحرگاه
حيف از اين روياي روشن
حيف از اين ترانه من
راحتم بگذار و بگذر

رد شو از تصوير آخر ...

محمد حسين ( سامان )
Major I
Major I
پست: 430
تاریخ عضویت: جمعه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۶, ۱۰:۳۰ ق.ظ
سپاس‌های ارسالی: 1 بار
سپاس‌های دریافتی: 17 بار

پست توسط machkol »

  نام کسی که مقدار دقیق عدد پی را می  
میگم آدم توی تنهاییش فقط باید شعر نو بخونه :grin: ؟
[align=right]زلف بر باد مده تا ندهی بر   [align=left] ناز بنیاد مکن تا نکنی  
[align=right]می مخور با همه کس تا نخورم خون   [align=left]سر مکش تا نکشد سر به فلک  
[align=right]زلف را حلقه مکن تا نکنی   [align=left]طره را تاب مده تا ندهی بر  
[align=right]یار بیگانه مشو تا نبری از   [align=left]غم اغیار مخور تا نکنی  
[align=right]رخ برافروز که فارغ کنی از برگ  [align=left] قد برافراز که از سرو کنی  
[align=right]شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما  [align=left]یاد هر قوم مکن تا نروی از  
[align=right]شهره شهر مشو تا ننهم سر در  [align=left]شور شیرین منما تا نکنی  [align=right]رحم کن بر من مسکین و به فریادم  [align=left]تا به خاک در آصف نرسد  
[align=right]حافظ از جور تو حاشا که بگرداند  [align=left]من از آن روز که دربند توام آزادم 
تقدیم به همه عشاق
غیر ممکن است که در نهایت آنچیزی نشویم که مردم فکر می کنند هستیم.
ژولیوس سزار
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 441
تاریخ عضویت: شنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۵, ۳:۴۸ ق.ظ
محل اقامت: essi8689@yahoo.com
سپاس‌های ارسالی: 28 بار
سپاس‌های دریافتی: 188 بار
تماس:

پست توسط essi10 »

دختري بود نابينا
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنيا تنفر داشت
و فقط يکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنين گفته بود
« اگر روزي قادر به ديدن باشم
حتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم
عروس حجله گاه تو خواهم شد »


و چنين شد که آمد آن روزي
که يک نفر پيدا شد
که حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد
و دختر آسمان را ديد و زمين را
رودخانه ها و درختها را
آدميان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست

دلداده به ديدنش آمد
و ياد آورد وعده ديرينش شد :
« بيا و با من عروسي کن
ببين که سالهاي سال منتظرت مانده ام »


دختر برخود بلرزيد
و به زمزمه با خود گفت :
« اين چه بخت شومي است که مرا رها نمي کند ؟ »
دلداده اش هم نابينا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسري با او نيست


دلداده رو به ديگر سو کرد
که دختر اشکهايش را نبيند
و در حالي که از او دور مي شد گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشي »
رحم کن تا شب بی جنبش بی حوصلگی پشت این پنجره خالی قابم نکنه
دارم از فکر رسیدن به تو آباد میشم ،تو بیا که باد ولگرد خرابم نکنه
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”