چوبداری گله به صحرا برده بود. به درخت میوه ی تنومندی رسید، از آن بالا رفت و به خوردن پرداخت تا ناگهان باد تندی برخاست. خواست پایین بیاید که ناگهان خود را بر شاخه ی نااستواری در نوک درخت یافت.
در چه کنم چه نکنم بود که در کمرکش تپه ی روبرو بقعه ی امامزاده ای را دید.
از ترس جان فریاد زد: آقا به فریاد برس! مرا از این درخت، سالم به زمین برسان گله ام را نذر تو می کنم.
توفان آرام تر شد و مرد یکی دو شاخه پایین تر آمد، رو به امامزاده کرد که: جانم فدای تو آقا! از عدالت و انصاف به دور است که آدمی به فقر و نداری من تمام گله اش را نذر تو کند و زن و بچه هایش را به گدایی بیندازد. البته که دلت راضی نمی شود. نصفش مال تو ، نصفش هم نان دانی کور و کچل های من.
حالا دیگر به نقطه ی مطمئنی رسیده بود. گفت: آقا! راستی تو چوپان نداری که. چطور است من خودم از گوسفندهایت نگهداری کنم ، پشم و کشک اش را بیاورم خدمتت؟
قدری پایین تر که رسید، گفت: بالاخره چوپان هم که بی مزد و منت نمی شود. می شود؟ پس کشک اش مال تو، پشم اش مال من که چوپانی ات می کنم.
پایین تر سر خورد و پایش به زمین رسید، رو کرد به امامزاده که: اصلا پشم چی؟ کشک چی؟ از هول جانم یه غلطی کردم دیگر؛ غلط زیادی که جریمه ندارد. دارد؟
در تاريخ آوردهاند كه: وقتي حاج ميرزا آقاسي وزير محمد شاه قاجار به حفر قناتي امر داده بود، روزي كه به بازديد چاهها رفت، مقني اظهار داشت كه كندن قنات در اينجا بيحاصل است، چه اينكه اين زمين آب ندارد. حاج ميرزا آقاسي در جوابش گفت:
«آب براي من ندارد، نان كه براي تو دارد!!»
در روزگار سلیمان پیغمبر، روزی مردی در بازار، مرگ را دید که در او به تندی نظر می کند. وحشتزده به بارگاه سلیمان پناه برد و از او خواست تا باد را بفرماید که او را برداشته و در دورترین نقطه ی خاک بر زمین بگذارد تا از مرگ در امان بماند.
سلیمان که او را بدان گونه هراسان یافت، باد را فرمود چنان کند که دلخواه آن مرد است.
باد آن مرد را برداشت و برد و در سرزمین هند بر زمین نشاند.
همان دم مرگ که به انتظار او ایستاده بود، پیش آمد و گفت: ای مرد! برای مردن آماده باش!
مرد که اکنون هراسش به حیرت مبدل شده بود، پرسید: چه شد که دیروز، هنگامی که مرا دیدی و آنگونه تند در من نظر کردی، جان مرا نگرفتی؟
مرگ گفت: ساعت مرگ تو امروز بود و من می دانستم که به فرمان حق می بایست جان تو را در این لحظه و در این نقطه بستانم. اما دیروز که تو را دیدم، حیرت کردم که تو در آنجایی، و ندانستم چگونه می باید روز دیگر تو را در این سوی جهان بیابم و بی جان کنم! آن نگاه که در تو کردم از سر حیرت بود!
یک روستایی، نعلی در راه یافته بود، چون به خانه رسید شادمانه با زن خود گفت: خدا ما را چهارپایی کرم فرموده.
زن پرسید: پس کجاست؟
گفت: اینک یک نعل آن. اکنون تنها یک خر و سه نعل کم دارد!
-----------------------------------------------
من هم زنم پایم را شکسته!
واعظی بر منبر از شرارت زنان می گفت. پس اثبات سخن را از حاضران خواست که هر که از زن خود ناراضی است بر پا خیزد.
همه برخاستند جز یکی که نشسته ماند.
واعظ گفت: گویا تو از زن خویش خرسندی.
مرد گفت: من هم زنم پایم را شکسته است!
---------------------------------------------
تو بده، مستی اش پای خودم!
مردی از اوباش پول کم و ناچیزی به خمار برده، شراب خواست.
خمار از ناچیزی آن در شگفتی مانده، گفت: این مایه شراب چه مستی آرد؟
گفت: تو بده، مستی اش پای خودم!