بهراستی هم آن چه که مدیری دیروز در «مرد هزار چهره» به نمایش گذاشت،صحنههای بکر و هوشمندانهای از حقایق اجتماعی ایران را در خود جا داده بود؛متهم “بیسوادی” که پس از شکنجهی شدید صدها صفحه اعتراف مینویسد،نوجوان دستفروشی که در راستای برقراری امنیت به ۱۱ سال زندان محکوم میشود،پیرزن فرتوتی که تنها به جرم بیرون آمدن در ساعت ۱۱ شب به بازداشتگاه میرود و بازداشتگاههایی که با انفجار جمعیتی متشکل از بیگناهان رو به رو هستند.مرد هزار چهره حتا از این هم پیشتر رفت و آگاهانه طرحهای موسوم به «ارتقای امنیت اجتماعی» را به سخره گرفت؛آن جا که فرماندهی کلانتری دستور حمله به «خانهی تیمی اراذل و اوباش» را میدهد و نقشهی عملیات او چنان “خشونت”بار است که ناچار است این توجیه را بسازد:«در عملیاتهای به این اهمیت ، تلفات تا چند نفر اهمیتی ندارد» یا آن جا که در مبارزه با اعتیاد ، فرد معتادی تذکر میدهد:«معتاد بیمار است،نه مجرم،شما باید کار فرهنگی کنید» و رییس پلیس پاسخی چنین دارد:«کار فرهنگی هم نشانت میدهم . آن قدر کتک میخوری تا اعتیاد از سرت بپرد»
آن چه که در کلانتری مهران مدیری میگذرد،ماکتی کوچک از ساختار کلی نیروی انتظامی ایران است.نیرویی که چون پاسخ گو به کسی نیست و بیش ترین قدرت در بدنهی اجتماع را دارد،هر جور بخواهد و سرخود عمل میکند و البته همهی اوامرش را از سر «خیرخواهی» میداند اما کاش سرداران به اندازهی مرد هزار چهره صادق بودند تا در پیبشگاه افکار عمومی بگویند که «بلد نیستم».سریال مدیری جای تقدیر دارد،او پیش از آن چه که فکر میکردم در بیان فانتزی حقایق پیش رفت و در سکانسهای آخر به جایی رسید که صدای ضرب و شتم متهم همراه با فریاد رییس پلیس کلانتری شنیده میشد؛«دهنتو ببند…ساکت…گفتم صداتو ببر» آن وقت فکر میکردم که این صداها چه قدر آشناست و چه قدر هر روز تکرار میشود.
* بسیاری خواهند گفت که این دست برنامهسازیها،بیشتر یک سوپاپ اطمینان و شیر تخلیهی فشار و بخشی از یک توطئهی پیچیده است.بیشک پایان سریال مدیری هم به گونهای خواهد بود که دل خون شدهی آقایان را نرم کند.شاید همین دلایل برای ننوشتن کافی باشد اما به گمانم از هر کار خوبی باید تقدیر کرد.باید بالاخره یک بار تکلیف ما روشن شود که دوست داریم،برنامههایی چون آن قسمت به یاد ماندنی ۹۰ فردوسیپور یا همین سریال امشبی را در تلویزیون ببینیم یا نه ؟


