mohandes_computer,
Mahdi1944,
فکر مي کنم حملهء بمب افکنهاي Tu-22 (توپالف22) صدام بوده با بمبهاي خوشه اي به سايت رادار نيروي هوايي در نزديکي دهکدهء سوباشي که با کمک آواکس هاي عربستان سعودي انجام شد.
من اين مطلب رو پيدا کردم:
خاطرات يک دوست
بگذريم ؛ آنروز وقتي وارد اطاق شدم ؛ آجودان از روي صندلي بلند شد وبا لحن آرامي گفت : سلام از ماست قربان ؛ خيلي خوش آمديد ، وبا خوشروئي مرا دعوت به نشستن كرد . سپس سفارش چاي داد . چاي هم مي چسبيد . جاي شما خالي.
و امّا از قضا آنروز چند تن از روحانيون مهمان حاج آقا بودند ، ومن مي بايست مدّتي منتظرمي ماندم . با حال وهوائي كه من داشتم فرصت خوبي بود كه تو خودم باشم . لذا يكي از جزوات و كتاب هاي روي ميز را برداشتم وبه بهانة خواندن باز كردم . با اينكار هم خيال آجودان را راحت كردم كه بي خيال من بشه وبه كارهاش برسه ؛ واز طرف ديگه من هم بتونم توحال و هواي خودم سير كنم ! .
آنروز بعضي از حس هاي من بشدّت فعّال و هشيارشده بودند ؛ صبح كه بسمت سايت مي آمديم ، انگار حرف هاي تمام همكاراني را كه داخل اتوبوس كنار هم نشسته بودند مي شنيدم ! . همانطوركه به كتاب خيره شده بودم بدون آنكه آنرا بخوانم ؛ شنيده هاي داخل سرويس را مرور مي كردم ! .
يكي از آقايان به بغل دستي اش مي گفت : داشتم آماده مي شدم بيام اداره ؛بچّه كوچكة ما كه سن و سالش هم خيلي كمه ، آمد جلو و بدون مقدّمه گفت : بابا امروز اداره نرو ! . گفتم :چرا نرم باباجون ؟ ! . هيچي ! .همينجوري ؛ امروز اداره نرو ؛ مي خوام بامن بازي كني ! . گفتم : بابا جان وقتي آدم كار واجبي نداره خوب چرا نره ! در عوض اگر شد انشاءا... زود تر بر مي گردم باهم مي رويم بيرون ! . اوهم ديگه چيزي نگفت ! . . . امّا نمي دانم چرا قيافة بچّه مدام جلوي چشممه وحرف هاش توي گوشم . خدائيش كاش نيامده بودم وپيشش مانده بودم ! خيلي فكر منو مشغول كرده امّا توي اين سازمان و توي اين جماعت ؛ يك چنين عذرهائي براي مرخّصي گرفتن خنده داره ! . ما اگر يكروز بخواهيم اداره نيائيم بايد يكي را كفن كنيم ؛ يا دوتا را روانة بيمارستان ! . راست نميشه گفت تو اين جامعه ! . . . .
دوتا صندلي آنطرفتر ، صداي يكي ديگر از آقايان كه انگار در گوش من زمزمه مي كرد مي گفت : دخترم زنگ زده كه امشب باشوهر وبچّه اش ميرسند اينجا . از طرفي خيلي دلمون تنگ شده و واقعاً از اين خبر خوشحال شديم ؛ امّا از طرفي هم با اين اوضاع آشفته و شلوغ دل نگران هستيم . مخصوصاً اين نوة نيم وجبي همة مارا اسير خودش كرده ! . انشاءا... هركسي داره خدا بهش ببخشه ! .
شايد باور نكنيد ولي چندبار مي خواستم دست هامو بذارم روي گوشم تاگفتگوي ديگران رانشنوم ، امّا احساس كردم كه كار درستي نيست ! . نمي دونم چرا توي اتوبوس به اون بزرگي هركسي با ديگري حرف ميزد انگار با من درددل ميكنه ! . متأسّفانه همة حرف ها هم غم انگيز وتأسّف بار مينمود ! . اين يكي رو هم بشنويد ؛ كسي ميگفت : ديروز گفتيم يك يكساعتي بچّه هارو ببريم بيرون بلكه تو اين اوضاع سخت و يكنواخت و بسته ؛هوايي عوض كنن . ولي باور كن آدمي كه وسيله نداره نبايد پاشو از خونه بيرون بذاره ! . مخصوصاً با زن و بچّه ! . وقتي برگشتيم خونه ، عيال بجاي تشكّر گفت : اينم شد زندگي ؟ ! . آخي مثلاًماخانوم جناب . . . . فلانيم ! صدرحمت به كاركنان شركت واحد ! لااقل اتوبوس ها جلوي پاشون ميخكوب مي شن ! امّااين همكارهاي شما نميدونم از چه قماشي اند ؛ ماشين اداره هم زير پاشونه ؛ امّااصلاًاهمّيت نمي دهند كه آخي اين بندة خدا هم با اونهمه درجه و النگ و دولنگ سزاوار نيست با خانومش لخ بزنه ! . نمي دونم شايد هم فكر ميكنن حضرت عالي ممكنه خجالت بكشي كه ببيني آنها سواره اند و جنابعالي پياده ! . آفتابه لگن هفت دست ، شام و ناهار اشكنه ! . خلاصه گمون نمي كنم ديگه هيچوقت هواي بيرون رفتن بسرم بزنه ! .
عجيب بود كه يكي از آقايون شوخ و بذله گو و بسيار شلوغ كه به زالزالك هم شديداً حسّاسيّت داشت امروز نبودوقتي او بود همه رو مشغول مي كرد ؛ حالا در غيبت او همه با هم درد دل مي كردند ! . و . . . . . . غرق در افكار خودم بودم كه متوجّه شدم كتاب داره از دستم در مياد ! تكاني خوردم و ديدم : پدر بيامرز آجودان دستهاشو به آسمان بلند كرد و گفت : الهي شكر ؛ جناب . . . من فكر كردم خداي نكرده براي شما اتّفاقي افتاده ! كجائيد ؟ ! . من كه بسرعت خودم و افكارم را جمع و جور مي كردم فقط توانستم بگويم : معذرت ميخوام ؛من . . .وايشان ادامه داد : چند بار گفتم بفرمائيد داخل ، حاج آقا منتظر شمان ولي . . . واقعاً وحشت كردم ؛ امّا خدا را شكر انگار شما سالميد ؟ ! . گفتم بله انگار سالمم ولي مطمئن نيستم ! .
خلاصه كنم من آنروز حال و هواي عجيبي داشتم ، ولي آسمان و خورشيد و كوههاي سايت همان رنگ هميشگي بود ! . امّانه ! . بعداً متوجّه شدم كه نه كوهها ؛ نه آسمان ؛ نه خورشيد ؛ ونه حال و هواي من و ديگران ؛ هيچكدام مثل هميشه نبود ! . طولي نكشيد كه صداي سوت ممتد و شومي ؛ درگوشم پيچيد ؛ وبلافاصله صداي مهيب و وحشتناك انفجار و تلاطم زمين و . . . اجساد قطعه قطعه و تكّه پارة همكاراني مظلوم و رنج كشيده ؛ و ويرانه اي كه به بيغوله بيشتر شباهت داشت تا به سايت رادار ! .
همكاراني كه از آن انفجار شوم نيمه جاني به در برده بودند ؛ انگار از دنياي ديگر بر گشته اند ؛ صورت هاي رنگ پريده ومانند گچ با بغض هاي فرو خورده و چشماني اشك آلود و به رنگ خون ! . . .
كركس ها دور از چشمان تيز بين عقاب ها از گورستان ها و مرداب ها ناگهان سربرآوردند و زوزه كشان خود را به ارتفاعات دل انگيز سوباشي رساندند ! . گورنشينان تحمّل ديدن گردن افراشته بر قامت موزون سوباشي را نداشتند ؛ با تيغ هاي حسادت و كينه و نفرت در پنجه هاي خون آلودشان ؛ ودرنهايت جنون و خباثت ؛ سوباشي گردن فراز را گردن زدند ! . نفرين بر دستان پليد و خون ريزشان باد ! . تا براي ابد نفرينشان باد ! . نفرين باد و نفرين باد و نفرين ! .
پس از آن ساعات شوم ، ياران به مددكاري رسيدند . آنچه از قتلگاه مظلومان بجا مانده بود با عزّت و كرامت به امانت نزد مادر گيتي و دامان خاك آرام گرفت و آرامش قبل از طوفان حاكم شد ! . آنان آرام گرفتند ؛ آنان در آغوش مادر فلك خفتند وبرادران و خواهران بازمانده به خونخواهي لحظه شماري مي كردند و بي صبرانه لب مي گزيدند ! .
در مراسم تشييع و خاك سپاري و ترحيم ؛ پيوسته كودك معصوم آن شهيد در مقابل چشمانم زل زده بود ! ؛ وه كه چه نجابتي ! كه ديگر از هيچكس سراغ پدرش را نگرفت ! . وخود را با بهت و حيرت عادت داد ! . وشايد در دل نجوا ميكرد كه كاش بيشتر اصرارميكردم و از رفتنش ممانعت ميكردم ! . كاش به پدرم گفته بودم كه من هنوز به سنّي نرسيده ام كه رفتن و برنگشتن را بفهمم ! . پدر ؛ من هنوز براي چنين روزهاي سياهي خيلي كوچكم ! . . . .
وآن دختر سياهپوش كه در ميان شور و شيون ديگران صدايش را مي شنيدم كه ضجّه ميزد : پدر ؛ دلم براي ديدن رويت پرپرميزد اكنون جنازه ات باستقبالم آمده ! . چه عجولانه رفتي اي پدر ! .ديشب گفتم دارم ميام ببينمت ؛ چقدر از قيافة نجيب و متين تو براي بچّه ام گفته بودم ! . چقدر از دستهاي مهربان تو براي او گفته بودم ! . كي بايد بچّة منو در آغوش بگيره
وچه كسي منتظر اوست ؟ ! . آيا بايد هنوز نرسيده برگردم ؟ ! وديگر سراغ تو را نگيرم ؟ ! . آيا مي توانم تورا نديده بر گردم ؟ ! وآيا مي توانم تو را فراموش كنم ؟ . با كودكم چه بگويم ؟ ! .
وهمسرش ؛سياهي و تاريكي فراق را كه بر زندگي نوبنيادشان ، سايه افكنده بود ، در لباس سياه خود و ديگران به تماشا نشسته بود ، و ديگري و ديگران و همة باز ماندگان آن فاجعه ! . . .
نمي دانم اين چه حسّي بود كه آنروز درمن بيدار گشته بود و آخرين ساعات زندگي اين عزيزان را در گوش من نجوا مي كرد ! . سوباشي بعد از آن هميشه در من يك حس غريب را بيدار نموده است ! . صداي صفير مرگ ؛ وتلاطم ويرانگر انفجار ؛ وضجّه وناله و شيون سياهپوشان عزادار ؛ ومنتظراني كه چشمشان به در ماند ؛ ونگاهشان خشكيد ! .
ياران چه غريبانه ، رفتند ازين خانه هم سوخته شمع ما ، هم سوخته پروانه
[External Link Removed for Guests]