10 سال دوری از وطن (خاطرات سرتيپ خلبان محمد يوسف احمد بيگي)

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه مباحث مرتبط با تیزپروازان در بند نيروي هوايي ايران به بحث بپردازيد

مدیران انجمن: شوراي نظارت, مديران هوافضا

ارسال پست
Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 2653
تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 2612 بار
سپاس‌های دریافتی: 5561 بار
تماس:

10 سال دوری از وطن (خاطرات سرتيپ خلبان محمد يوسف احمد بيگي)

پست توسط moh-597 »

 10 سال دوری از وطن
خاطرات سرتيپ آزاده خلبان محمد يوسف احمد بيگي
 



 [External Link Removed for Guests] 

در سال 1327 در روستای "قلعه جعفر بیگ" از توابع شهرستان تویسرکان، در یک خانواده کشاورز و مذهبی به دنیا آمد.
محمد، تحصیلات ابتدایی را در شهر تویسرکان به اتمام رسانید و برای ادامه تحصیل به تهران عزیمت کرد. تحصیلات متوسطه را در شهر تهران به پایان رسانید و موفق به اخذ دیپلم شد. در سال 1348 وارد نیروی هوایی شد. در بدو ورود به نیروی هوایی در رسته همافری مشغول به خدمت شد. بعد از گذشت دو سال و بعد از اتمام دوره همافری به دلیل علاقه وافری که به یاد گیری فن خلبانی پیدا کرده بود، وارد دانشکده خلبانی نیروی هوایی شد و مانند دیگر دانشجویان خلبانی دوره مقدماتی پرواز را در ایران با موفقیت پشت سر گذاشت.
سال 1350 برای فراگیری دوره پیشرفته خلبانی به کشور آمریکا اعزام شد. پس از گذراندن این دوره، با اخذ گواهینامه خلبانی با هواپیمای اف 4 به ایران بازگشت و با درجه ستواندومی در نیروی هوایی مشغول به خدمت گردید.
وی دوران قبل از انقلاب را در پایگاه های نیروی هوایی سپری نمود و با پیروزی انقلاب و آغاز درگیری های خودفروختگان در کردستان، به پایگاه شهید نوژه همدان منتقل شد.

یورش ناجوانمردانه عراق آغاز شد

در همین اوصاف درحالی که در پایگاه شکاری همدان مشغول به خدمت بود، عراق حمله ناجوانمردانه خود را به ایران آغاز نمود. محمد نیز همپای دیگر خلبانان نیروی هوایی به مقابله با تجاوز دشمن پرداخت و چندین پرواز موفق برون مرزی را نیز پشت سر گذاشت.
دریکی از ماموریت ها، هواپیمای او یکی از چرخ های خود را از دست داد ولی او با مهارت خاصی هواپیما را سالم به زمین نشاند.
با شروع جنگ، خانواده را برای اطمینان بیشتر به شهر تهران می فرستد ولی این دوری زیاد طولانی نیست و همسرش تصمیم می گیرد که به همراه تنها فرزندش و مادر محمد پیش او آمده و با هم زندگی کنند.


خانواده در کنار احمدبیگی، روزجدایی 10 ساله نزدیک است

با اطلاع از این قضیه، او سعی می کند که جلوی آمدن خانواده را بگیرد ولی موفق نمی شود. لذا وقتی اصرار همسرش را می بیند، چاره را در تسلیم شدن می یابد.
در تاریخ بیست و هفتم آذرماه سال 1359 خانواده احمدبیگی وارد پایگاه می شوند و زندگی جدید را شروع می کنند.
صبح روز بعد (بیست و هشتم آذر ماه سال 1359) درحالی که هنوز یک روز از آمدن خانواده نگذشته بود، صدای زنگ تلفن همه را به خود آورد.
- جناب سروان احمدبیگی
- بله بفرمائید
- جناب سروان ساعت 11 صبح در اتاق توجیهات قبل از پرواز پایگاه حضور داشته باشید. شما فرمانده یک دسته پروازی هستید.
- چشم الان می آیم.
محمد بلافاصله حاضر شد و تصمیم می گیرد منزل را به طرف پست فرماندهی ترک کند. سکوت همه جای خانه را فرا گرفته، همسرش سکوت را می شکند:
- پرواز داری؟
- بله، مگه چیز عجیبیه؟ این کار هر روز ماست.
- چه ساعتی؟
- فکر کنم ساعت 12.
- کی برمی گردی؟
- ان شاالله حدود یک بعدازظهر.
او ادامه می دهد:
- من به شما گفتم تهران بمانید، من هم هر شب زنگ می زنم.
در این هنگام دختر کوچکش درحالی که پلاک پدر را در دست دارد، می آید و می گوید:
- بابا گردنبندت رو یادت رفت.
این گردن بند همان پلاک شناسایی بود که مدت ها قبل توسط همسر محمد پنهان شده بود؛ زیرا او آن را به عنوان یک نشانه برای شناسایی جسد تعریف کرده بود.
به هرحال پلاک را گرفته، به گردن می آویزد و به راه می افتد.


عملیات ابلاغ می شود و جنگنده ها به پرواز در می آیند

سروان احمدبیگی وارد پست فرماندهی پایگاه می شود. قرار بر این است که زمین فوتبال شهر "بدره" که محل تجمع هلی کوپترهای عراقی است، در یک فاصله 15 دقیقه ای، دوبار بمباران شود. با هماهنگی های لازم، قرار می شود به خاطر خطرات احتمالی دو پرواز و به دلیل این که بعد از پرواز اول پدافند منطقه هوشیار می شود، دو گروه در یک قالب 4 فروندی به یک باره به آن جا هجوم برده و اهداف را بمباران کنند.
سروان احمدبیگی با کمک خود سروان "ایوب حسین نژاد" و دیگر خلبانان به اتاق تجهیزات رفته و بعد از گرفتن ملزومات پرواز، راهی آشیانه شده و به پرواز در می آیند.
همه چیز به خوبی پیش می رود و هواپیماها با کم کردن ارتفاع، از مرز رد می شوند. بعد از طی 15 مایل در خاک عراق، احمدبیگی متوجه یک پارک موتوری می شود و تصمیم می گیرد که یکی از بمب ها را آن جا رها کرده و با تهیه فیلم، برای انهدام مابقی تجهیزات اقدام شود. احمدبیگی به روی هدف می رود و دکمه رها سازی یک بمب را فشار می دهد، در این هنگام کمک وی می گوید:
- تمام بمب ها رفت.
که احمدبیگی جواب می دهد:
- من فقط یک بار دکمه رها سازی را زدم.


هواپیما از چندین جهت مورد اصابت قرار می گیرد

احمدبیگی بعد از این واقعه به راه خود ادامه داده و تصمیم می گیرد بر روی هدف رفته و با مسلسل آن جا را به رگبار ببندد؛ ولی به این فکر می افتد که اگر با هواپیمای دشمن برخورد کند، احتیاج به مسلسل هواپیما دارد. لذا تصمیم می گیرد که گردش کند که ناگهان هواپیما مورد اصابت چندین گلوله ضد هوایی قرار می گیرد.
هواپیما دارای لرزش های زیادی شده ولی احمدبیگی از کمک می خواهد که خروج اضطراری نکند. در همین هنگام یک موشک به سمت راست قسمت عقب هواپیما برخورد می کند. به محض برخورد موشک، هواپیما با فشار زیاد شروع به اوج گیری می کند و به دلیل فشار زیاد، احمدبیگی بی هوش می شود. پس از چند لحظه احمدبیگی به هوش می آید. در این لحظه دماغه هواپیما به صورت 80 درجه و رو به سمت زمین و هواپیما با سرعت زیاد درحال سقوط بود. تلاش ها برای بازگرداندن هواپیما به وضع عادی ثمری ندارد و او تصمیم می گیرد در ارتفاع کم اقدام به خروج اضطراری از هواپیما کند. به دلیل ارتفاع کم موقع خروج اضطراری، محمد به سختی فرود می آید و آسیب می بیند.


در چنگال دشمن

درحالی که سعی می کند خود را از چتر رها کند، دونفر عراقی خود را به بالای سر او می رسانند. او درحالی که در محاصره آن دو بود، بلند شده و به راه می افتاد و همزمان سروان حسین ایوب نژادی را نیز می بیند که سربازان مشغول کتک زدن او هستند. پس از لحظاتی ایوب نژادی هم به جمع آنها اضافه می شود.
هر دو به مقر عراقی ها برده و برای بازجویی آماده می شوند.
- ایرانی هستی؟
- بله.
- چرا سقوط کردی؟
- هواپیمایم دچارمشکل شد.
- دچارمشکل یا شما را زدند؟
- به هرحال چه فرقی می کنه الان در دست شما هستم.
- چند فروند بودید؟
- چهارفروند.
- کجا را می خواستید بزنید؟
- زمین فوتبال شهر بدره.
- یعنی مردم را؟
- خیر.
- پس چرا زمین فوتبال؟
- برای این که آن جا هلی کوپترهای شما پارک بودند.
- از کجا می دانی؟
- از کجایش به من مربوط نیست من فقط دستور را اجرا می کنم.
- می دانی هر چهار فروند را سرنگون کردیم؟
- نه فقط هواپیمای من را زدید. بقیه رفتند.
- از کجا می دانی؟
- برای این که با آنها صحبت کردم و گفتم پریدم بیرون (البته این حرف احمدبیگی بلوف بود).


باجویی ها تازه شروع شده است

بعد از بازجویی، هر دو را به یک ساختمان دیگر می برند در آن جا ژنرالی عراقی نشسته بود و رو به احمدبیگی می کند و می گوید:
- سروان ناهار خوردید؟
- خیر.
- صبحانه را کجا خوردید؟
احمدبیگی که منظور او را متوجه شده بود می گوید:
- شام را در بغداد می خورم.
بعد از اتمام بازجویی، چشمان هر دو نفر را می بندند و سوار اتومبیلی می کنند. بعد از حدود 3 ساعت به ساختمان وزارت دفاع عراق می رسند. احمدبیگی و ایوب نژادی را به داخل ساختمان می برند.
در آن جا دوباره بازجویی ها آغاز می شود. سرگردی عراقی این بار وظیفه بازجویی را به عهده دارد:
- سروان این جنگ تا کی ادامه دارد؟
- تا دفع تجاوز.
- ما که تجاوز نکردیم، شما جنگ را شروع کردید.
- خیر این شما بودید که وارد کشور ما شدید و تا نیروهای شما از خاک ما بیرون نیایند این جنگ ادامه دارد.
- مثلا چه مدت؟
- تا خروج شما از کشورمان.
در این لحظه سرگرد عراقی نقشه ای را به احمدبیگی نشان می دهد که درآن قسمت های زیادی از ایران ضمیمه عراق شده بود و می گوید:
- کشور شما از شمال به خراسان از جنوب به بندرعباس از شرق به پاکستان و افغانستان و از غرب به دامغان و کاشان منتهی می شود، بقیه رو ما می گیریم.
احمدبیگی جواب می دهد:
- رویای خوبی است برای شما اگر تعبیر شود.
سرگرد عراقی که انتظار چنین جوابی را نداشت، عصبانی می شود ولی جلوی خود را می گیرد.
کیف احمدبیگی را جلوی خود می آورد و وسایل آن را خارج می کند و عکس خانواده احمدبیگی را به او می دهد. در این لحظه دکتری که بعدا مشخص شد از عوامل حفاظت اطلاعات عراق بوده، احمدبیگی را که از ناحیه دست مجروح شده بود، معاینه کرد و گفت احتیاج به عکس دارد که سرگرد با اشاره سر به او می گوید به بیرون برود؛ سپس زنگ را فشار می دهد و سربازی می آید و بعد از بستن چشمان احمدبیگی او را می برد.


در کنار دیگر اسرا

بعد از چند دقیقه حرکت، او را وارد اتاقی دیگر کرده و چشم هایش را باز می کنند. او به محض ورود با توجه به این که لباس خلبانی داشت، مورد استقبال افراد حاضر در اتاق که همگی از اسرای ایرانی بودند، قرار می گیرد. آنها از او اسمش را می پرسند و ماجرایی که برایش اتفاق افتاده که احمدبیگی بعد از بجا آوردن نماز، خود را معرفی کرده و دیگران هم خود را معرفی می کنند.
"فیض الله امان الهی" درجه داری بود که به خاطر رشادت به درجه ستوانی رسیده بود و بعدها در اردوگاه صلاح الدین به دست عراقی ها به شهادت می رسد.
نفر بعد حاج آقا ابوترابی بود که درحال دیدبانی در کوه های الله اکبر به اسارت درآمده بود.
نفر دیگر ستوان یک تورانی بود که پایش در گچ بود. دو نفر از جوانان آبادانی هم در آن جا بودند.

بعد از یازده روز بازجویی ها دوباره شروع می شود

احمدبیگی مدت یازده روز در این اتاق زندانی می شود. بعد از آن او را از آن اتاق خارج کرده و بعد از سوار کردن به ماشین، به محل دیگری انتقال می دهند. وارد یک ساختمان می شوند که احتمالا ساختمان عملیات یکی از پایگاه های هوایی عراق بوده. سپس احمدبیگی را به اتاقی دیگر می برند که این یک اتاق بریفینگ (توجیهات قبل از پرواز ) بود. در آن جا یک سرگرد و دو سروان خلبان عراقی بودند.
دوباره بازجویی شروع می شود:
- اسم؟
- محمدیوسف احمدبیگی.
- چند فروند بودید؟
- چهارفروند.
- می دانی همه را زدیم؟
- خیر فقط من را زدید.
- از کجا می دانی؟
- وقتی بیرون پریدم به آنها اطلاع دادم.
- با چه ارتفاعی وارد خاک عراق شدید؟
- 5 هزار پا.
در این لحظه سرگردی که بازجویی می کرد، عصبانی می شود و رو به احمدبیگی می کند و می گوید:
- کجا دوره دیدی؟
- آمریکا.
- چقدر پرواز داری؟
- حدود 1500 ساعت.
نگاهی به اطرافیانش می کند و می گوید:
- لیدر هستی؟
سپس ادامه می دهد:
- داوود سلمان را می شناسی؟ ( "داود سلمان" از دوستان خلبان احمدبیگی بود که قبل از او به اسارت درآمده بود)
- بله.
- او کجاست؟
- پیش شما.
- نه دست ما نیست او مرده است.
- دست شماست و سالم است.
- از کجا می دانی سالم است؟
- صحبت هایش را از رادیوی شما گوش کردم.
- به هرحال مرده است.
- نه نمرده است.
- تو را هم می کشیم.
- برایم فرقی نمی کند.
در این لحظه یک سرتیپ وارد اتاق می شود که همگی برای احترام بلند می شوند ولی احمدبیگی از جای خود تکان نمی خورد. سرتیپ رو به سرگرد کرده و چیزی از او می خواهد. سرگرد هم بلافاصله از احمدبیگی سوال می کند:
- سروان آن چه را از تو می پرسم درست جواب بده. لیست خلبانان گردان 31 و 32 شاهرخی را برای مان بنویس.
احمد بیگی می گوید:
- طبق قانون ژنو من فقط اسم و درجه و محل خدمتم را می گویم و بیش از این چیزی نمی گویم.
سرگرد با عصبانیت می گوید:
- دستت را قطع می کنم.
سپس به عربی چیزی به دو خلبان می گوید و به همراه سرتیپ عراقی از اتاق خارج می شود.
خلبان عراقی نزدیک احمدبیگی می شود و می گوید:
- ببین جناب سروان اگر چیزهایی را که از تو می خواهند درست نگویی و یا این که اسامی خلبانان را ننویسی، تو را اذیت می کنند.
احمد بیگی در جواب می گوید:
- این که می گویی من دوست شما هستم قبول، ولی می دانی که ما چیزی نمی دانیم. به ما دستور را ابلاغ می کنند و ما انجام می دهیم. تصمیم گیرنده رده های بالا هستند.
سپس این بار سروان خلبان عراقی شروع به بازجویی می کند:
- در پایگاه هوایی همدان چند تا هواپیما دارید؟
- نمی دانم متغیر است.
- متغیر؟ مگر می شود تو تعداد آن را ندانی؟
- نه نمی دانم جنگ است و هر روز تغییر می کند.
با چه سرعتی وارد خاک عراق می شوید؟
- 300 نات (این درحالی بود که اکثرا هواپیماها با سرعتی بین 450 تا 500 نات وارد خاک عراق می شدند).
- با چه ارتفاعی؟
- 5 هزارپا.
- 5 هزار پا؟
- بله.
- چند تا دوست نزدیک داری؟
- همه با هم دوستیم.
- فرماندهان پایگاه را می شناسی ؟
- خیر.
- چرا؟
- برای این که آنها از ما قدیمی تر هستند و من تماس نزدیک با آنها ندارم.
- گلچین را چطور؟ (جناب گلچین درآن موقع فرمانده پایگاه هوایی همدان بود.)
- ایشان فرمانده من هستند. فقط همین.
- او به رژیم معتقد است؟
- مگر می شود یک فرمانده به رژیم معتقد نباشد؟
سپس دوباره دو کاغذ به احمدبیگی می دهد و می گوید:
- من صلاح می دانم نام خلبان های گردان های شکاری پایگاه همدان را برای شان بنویسی چون اگر ننویسی اذیتت می کنند.
سپس بیرون می رود و پس از 10 دقیقه بر می گردد و می گوید:
- چرا ننوشتی؟
احمد بیگی جواب می دهد:
- من مجاز نیستم این کار را بکنم حتی اگر دستم را قطع کنید نخواهم نوشت.
سروان عراقی به احمدبیگی می گوید:
- من به تو گفتم. خود دانی.
سپس احمدبیگی را بلند کرده و او را به اتاق مجاور راهنمایی می کند. در اتاق مجاور همان سرگرد قبلی نشسته بود. کاغذهای بازجویی را به او می دهند و سرگرد شروع به مطالعه کاغذها می کند. وقتی به سوال سرعت ورود به خاک عراق می رسد، عصبانی شده و می گوید:
- دروغ گو دروغ گو ...
و سپس از اتاق خارج می شود.


مصاحبه با سردبیر روزنامه الجمهوریه

بعد از دقایقی دوباره چشمان احمدبیگی را بسته و او را به همان اتاق قبلی در وزارت دفاع عراق می برند. احمدبیگی چند روزی در آن جا بود تا این که روزی درجه داری وارد اتاق شده و چشمان احمدبیگی را بسته و او را وارد اتومبیل می کند. بعد از سوار شدن به اتومبیل، او حدس می زند که همکار خلبانش (حسین نژادی) نیز در اتومبیل باشد. تا می آید صحبت کندف نگهبان مانع می شود. اتومبیل به راه افتاده و بعد از حدود بیست دقیقه جلوی ساختمانی می ایستد. هر دو را وارد ساختمان می کنند و در نهایت به اتاقی برده و چشم بندشان را باز می کنند. اتاق برای احمدبیگی آشنا بود. این اتاق همان جایی بود که شهید تند گویان (وزیر نفت جمهوری اسلامی ایران که به دست عراقی ها اسیر و به شهادت رسید) را نیز قبل از شهادت به آن جا آورده بودند. احمدبیگی وقتی در بندرعباس خدمت می کرده مصاحبه ایشان را از تلویزیون ابوظبی دیده بود.
در این لحظه پیر مردی وارد اتاق شد. او سردبیر روزنامه "الجمهوریه" بود. مترجمی نیز با او بود. مترجم رو به خلبانان می کند و می گوید:
- این آقا صحبت هایی دارند. من آنها را برای شما ترجمه می کنم و شما جواب او را بدهید.


برداشتی آزاد از کتاب عقابان دربند


هرگونه برداشت و استفاده از این مطلب منوط به ذکر منبع و نام نویسنده می باشد

پایان قسمت اول
پاينده باد ايران زنده باد ايراني

وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]

صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
New Member
پست: 7
تاریخ عضویت: چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳۸۷, ۱:۳۲ ب.ظ
سپاس‌های دریافتی: 3 بار

پست توسط pinkpanter »

قشنگ بود.لطفا ادامه بديد.
Captain II
Captain II
نمایه کاربر
پست: 680
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۳ مهر ۱۳۸۶, ۸:۴۶ ب.ظ
محل اقامت: رشت
سپاس‌های ارسالی: 99 بار
سپاس‌های دریافتی: 175 بار
تماس:

پست توسط dr_mehdi57 »

مشتاقانه منتظر قسمت بعدي هستيم :razz:
[FONT=Times New Roman]
در زندگي زخمهايي هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا مي خورد و مي تراشد...
 
Commander
Commander
نمایه کاربر
پست: 1189
تاریخ عضویت: دوشنبه ۱ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۵۸ ق.ظ
سپاس‌های ارسالی: 16928 بار
سپاس‌های دریافتی: 4259 بار

پست توسط Fariborz »

pinkpanter و dr_mehdi57 عزيز

روال کاری ما بر اين اساس است که از دوستان تقاضا ميکنيم از کليد و يا همان گزينه سپاس جهت قدردانی از مطالب استفاده نمايند :-(

اما من شخصأ ضمن تائيد اظهارات شما از محمد عزيز بخاطر گردآوری غنی ترين مطالب در ارتباط با تيزپروازان کشور عزيزمون تشکر ويژه دارم و اميدوارم کماکان به اين کار با ارزش خود ادامه دهد . :smile:

محمد جان بخاطر فعاليتت صميمانه ممنونم دوست خوبم . :( :smile:
Captain II
Captain II
نمایه کاربر
پست: 680
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۳ مهر ۱۳۸۶, ۸:۴۶ ب.ظ
محل اقامت: رشت
سپاس‌های ارسالی: 99 بار
سپاس‌های دریافتی: 175 بار
تماس:

پست توسط dr_mehdi57 »

Fariborz عزيز

از تذکر به جاي شما سپاسگزارم

البته من هميشه از گزينه سپاس استفاده مي کنم، اما مطلب دوست عزيزمان moh-597 به قدري پربار و خواندني بود که دلم نيامد سطري ننويسم
[FONT=Times New Roman]
در زندگي زخمهايي هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا مي خورد و مي تراشد...
 
New Member
پست: 8
تاریخ عضویت: شنبه ۲۲ دی ۱۳۸۶, ۳:۲۲ ب.ظ

پست توسط Nesher »

dr_mehdi57 نوشته شده:مشتاقانه منتظر قسمت بعدي هستيم :razz:


http://www.centralclubs.com/viewtopic.p ... c&start=12

:eek:
New Member
پست: 7
تاریخ عضویت: چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳۸۷, ۱:۳۲ ب.ظ
سپاس‌های دریافتی: 3 بار

پست توسط pinkpanter »

دكمه سپاس را هم چندبار فشرديم.ولي باز هم ميگم دستشون درد نكنه. :)
Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 2653
تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 2612 بار
سپاس‌های دریافتی: 5561 بار
تماس:

پست توسط moh-597 »

 10 سال دوری از وطن
خاطرات سرتيپ آزاده خلبان محمد يوسف احمد بيگي
( قسمت دوم )
 



مصاحبه با روزنامه الجمهوریه

یوسف را به ساختمان شیکی بردند که بعدها متوجه شد ساختمان روزنامه الجمهوریه است. پیرمردی که سردبیر روزنامه بود، شروع به صحبت های کذبی کرد. او در مورد این که ایران به عراق اعلان جنگ داده یا به عراق حمله کرده است، صحبت هایی کرد و گفت که ایران و اسرائیل علیه اعراب جنگ به راه انداخته‏اند یا در داخل ایران تفرقه بین ترک و فارس و عرب ایجاد کرده‏اند.
احمدبیگی هم جواب های دندان‏شکنی به او داد و گفت:
- ما غائله فارس و ترک و عرب به راه نینداخته‏ایم. اگر چنین بود در شناسنامه‏‎ها، قومیت را مشخص می‏کردیم. برای مثال این دوست من (حسین‏ نژادی) ترک زبان است و من فارس‏ زبان. هردو در یک هواپیما از وطن مان دفاع می‏کردیم.
احمدبیگی در این جا به یاد صحبت های معنادار و آن نقشه‏ای که سرگرد عراقی در روز اول اسارت به او نشان داده بود، افتاد و گفت:
- ما قصد سرزمین شما را نداریم، در صورتی که نقشه‏هایی که به من نشان داده‏اند، حاکی از این است که قسمتی از ایران را برای خود جدا کرده و اصرار به گرفتن آن دارید.
پس از ترجمه صبحت های احمدبیگی برای سردبیر، وی که اصلا انتظار نداشت یک اسیر جنگی گرفتار شده در چنگال آنها، این طور محکم و بدون ترس صحبت کند، رو به حسین‏ نژادی کرد و گفت:
- شما حرفی ندارید؟
که حسین نژادی نیز حرف های احمدبیگی را تایید کرد.
بعد از این، دوباره دستور دادند چشمان آنها را ببندند و سپس احمدبیگی را به همان اتاقی که آقای ابوترابی در آن بود بردند و حسین ‏نژادی را هم به اتاقی دیگر. این آخرین دیدار آنها بود تا پایان اسارت.


اسیر فروشی

چند روز بعد احمدبیگی را به اتاقی که در همان ردیف اتاق قبلی بود، بردند. در آن جا یک سروان پشت میز نشسته بود که با ورود یوسف از جایش بلند شد، دست داد و به فارسی گفت:
- آقای سروان خوش آمدید!
روی میزش را مرتب کرد. کتابی از اشعار خیام روی میز بود و در طرف دیگر یک ضبط صوت. رو به او کرد و گفت:
- شما کی اسیر شدی؟
- چند روز پیش.
- کجا شما را زده اند؟
- بدره.
- شهر بدره را زدید؟
- خیر.
- شغلتان قبل از ارتش چه بوده؟
- محصل بوده ام.
- زن و فرزند دارید؟
- بله.
- چند تا بچه داری؟
- یکی.
- راحت هستید؟
احمدبیگی جواب داد:
- من اسیرم، شما حق ندارید با من این جور رفتار کنید. من باید نزد دیگر اسرا باشم. پیش دوستانم. شما باید طبق مقررات ژنو رفتار کنید. این جا از نظر بهداشتی جای مناسبی نیست.
- آقای سروان شما موقتا این جا هستید هنوز جایتان مشخص نشده. چند روزی مهمان ما هستید بعد خواهید رفت.
پس از دقیقه ای سکوت، سروان عراقی گفت:
- می خواهید شما را به هتل ببریم؟
- طبق مقررات ژنو اردوگاه!
سروان عراقی خنده ای کرد و گفت:
- نه ما شما را به هتل خواهیم برد نزد دوستان تان.
سپس انگشتش را روی زنگ فشار داد. سربازی آمد و او را دوباره به همان اتاق قبلی برد.


ورود افراد تازه وارد

پس از چند روز آقای ابوترابی و چند نفر دیگر، نیمه شب با یورش سربازان عراقی از اتاق بیرون برده شدند و احمدبیگی نظاره گر این ماجرا بود. نیم ساعت بعد دوباره در باز شد. نگهبان که یک گروهبان بود و سعی می کرد خودش را خنده رو و خوش اخلاق جلوه دهد ولی در اتاق دیگر اسیران را شکنجه می کرد، وارد اتاق شد و به زبان انگلیسی به محمد گفت:
- سروان ... تعدادی الان به این جا می آیند شما حق ندارید با آنها صحبت کنید اوکی؟
احمدبیگی سری تکان داد و او رفت.
چند لحظه بعد، حدود بیست و پنج نفر وارد اتاق شدند. چون اتاق کوچک بود، مسجد وار نشستند. هنوز همه وارد نشده بودند که یکی از آنها یک مرتبه با لهجه کردی صدا زد:
- بچه ها ایشان خلبان هستند.
وقتی همه وارد شدند، گروهبان نگهبان به عربی چیزهایی گفت و آنها هم با گفتن "نعم ... نعم" (بله) جوابش را دادند. سپس او بیرون رفت و به محض این که در بسته شد، چند نفر دور احمد بیگی حلقه زدند و گفتند:
- جناب سروان کی اسیر شدید؟
- چند روزی می شود. شما کی اسیر شدید؟
- ما روزهای اول جنگ اسیر شدیم.
در این گروه تعداد هشت نفر کرد، هشت نفر عرب، چند نفری هم فارس و تعدادی هم ترک زبان بودند.
احمدبیگی از آنها پرسید:
- اگر اول جنگ اسیر شدید چرا هنوز این جا هستید؟
گفتند: "ما را برای بازجویی آورده اند."
دو نفر از آنها که خیلی ناراحت بودند، در کناری نشسته و گریه می کردند. بیگی از آنها پرسید: "چرا ناراحتید؟"
یکی از انها گفت: "هیچی ... ناراحت شما هستیم."
بیگی حدس زد باید خبرهایی باشد. رو به دیگران کرد و گفت:
- بچه ها شما چطور اسیر شدید؟
و آنها بدین شکل نقل کردند:
- جناب سروان! داستان ما غم انگیز است! ما هشت نفر پرسنل ژاندارمری هستیم. افراد کومله و دمکرات ما را اسیر کردند و به عراقی ها تحویل دادند و به ازای هر نفر ما، دو هزار تومان پول گرفتند. به خدا قسم جناب سروان ما گفتیم خودمان نفری پانزده هزار تومان به شما پول می دهیم ما را تحویل عراقی ها ندهید، اما آنها توجه نکردند و گفتند که پول آنها نقد است.
سپس آهی کشید و گفت:
- به خدا قسم اگر به ایران برگردم اصلا در کردستان نمی مانم.


دعوا بر سر نان

یک روز بین چند نفر از آنها که همزبان بودند، سر یک نصف نان ساندویچی نزاعی رخ داد به حدی که یکدیگر را کتک می زدند و هر چه دل شان می خواست به همدیگر می گفتند. عراقی ها با شنیدن صدای آنها، پشت پنجره آمدند و آنها با دیدن عراقی ها ساکت شدند. احمدبیگی با دیدن این صحنه ناراحت شد، جلو رفت گفت:
- به عنوان یک ایرانی از این عمل شما شرمسارم! شما چطور با این روحیه در جبهه ها جنگیده اید؟ شما که برای یک لقمه نان این طور به جان هم افتاده اید، چطور می خواستید جان خود را فدای مملکت و دین و انقلاب کنید؟ شما حداقل یک انسانید و باید در سختی ها به هم کمک کنید.
دو سه نفر آن جا بودند که تبریزی بودند که در اشغال سایت دهلران اسیر شده بودند. یکی از آنها گفت:
جناب سروان! این بچه ها (دو نفری که دعوا کرده بودند) را که این جا آورده اند، سابقه خوبی ندارند. چند نفر آمده بودند اردوگاه برای ما سخنرانی کردند و می گفتند بیایید بروید علیه حکومت ایران بجنگید (البته در اردوگاه همه آنها را هو کردند) عراقی ها هم تعدادی را که حدس می زدند سست هستند و از نظر عقیدتی تو خالی اند، شناسایی کردند و آوردند که این دو نفر هم جزو همان ها بودند. البته آنها دل این کار را ندارند. شما دیدید که برای یک لقمه نان با هم چه کار کردند! حالا چطور می خواهند بروند جلوی گلوله بایستند، نمی دانم!
روز دیگر یکی از بچه های خوزستانی که او را علی می نامیدند، توسط گروهبان نگهبان شکنجه گر به اتاق بغلی برده شد. پس از چند لحظه صدای کابل و شلاق بلند شد و علی با فریاد می گفت:
- لا ... لا ...
پس از این که او را خوب کتک زدند، دوباره به اتاق برگرداندند. بیگی پرسید:
- علی چه شده؟
- هیچی جناب سروان.
- تو را زدند؟
- جناب سروان خودت می دانی چرا می پرسی؟
- علی چرا تو را می زدند؟
- از من می خواستند خیانت کنم اما من قبول نکردم. این دفعه اول نیست.
در این حال صدای گریه او بلند شد و با صدای بلند شروع به گریه کرد.


انتقال به هتل یا همان استخبارات

نیمه شب 16 دی ماه 1359 شانزده روز پس از اسارت احمدبیگی، در باز شد. نگهبان داخل شده و گفت:
- مستر ... پا شو بریم.
احمد بیگی پرسید: "کجا؟"
نگهبان خندید و گفت:
- هتل!
اسیرانی که در اتاق بودند شروع به سر و صدا کردند. احمدبیگی آنها را دعوت به سکوت کرده و پس از دلداری دادن آنها گفت:
- با همدیگر متحد باشید و نگذارید دشمن از شما سوء استفاده کند. جنگ دیر یا زود تمام می شود و به کشور باز خواهید گشت، خدای نکرده کاری نکنید که فردا با وجدانی شرمسار و ناراحت به ایران برگردید.
در این حال نگهبان اشاره کرد که یا الله! یا الله!
او را به داخل ماشین مخصوص حمل زندانیان که از بیرون شبیه آمبولانس بود، انداخته و دستانش را بستند. نگهبان وقتی داشت در آمبولانس را می بست، خنده ای کرد و گفت:
- مستر ... داری می ری هتل پیش دوستانت.
او که اولین بار بود این سرباز را می دید، تعجب کرده بود که چرا این چنین می کند؟ لبخندش برای چیست؟ احساس خوبی نداشت. با خودش فکر می کرد که او را این وقت شب به کجا می برند؟ چرا سرباز می گفت به هتل می روی! مگر اسیر را به هتل می برند؟! آن گاه در دل گفت:
- خدایا به تو پناه می برم. هر چه پیش آید خوش آید.
آمبولانس در یک ساختمان ایستاد. در عقب ماشین را باز کردند. یک نفر به سرعت آمد و چشمانش را بست و با گفتن "امشی ... امشی ..." (راه بیفت) او را حرکت داد.
احساس می کرد داخل یک راهرو شده که موکتی نرم کف آن را پوشانده! با خودش فکر کرد نکند واقعا او را به یک هتل آورده اند؟ اگر این طور باشد حتما نقشه ای دارند و می خواهند اطلاعات بگیرند!
سرانجام وقتی چشمان او را باز کردند، خود را در یک اتاق بسیار کثیف دید که پر بود از لباس های کهنه که بعضی از آنها هم خونی بودند. فردی آن جا ایستاده بود که کت و شلواری شیک پوشیده و کراواتی هم به گردن داشت. خنده ای کرد و به عربی گفت:
- چطوری سروان؟ لباس هایت را در بیاور!
لباس پروازش را در آورد؛ ولی اوگفت:
- بقیه را هم در بیاور.
و اشاره کرد به انگشتر و پلاک شناسایی.
احمدبیگی گفت:
- اینها را لازم دارم.
نگاهی کرد و گفت:
- صحبت ممنوع! زود باش انگشترت را در بیاور!
راجع به پلاک زیاد سخت گیری نکرد اما انگشتر را گرفت و داخل جیب لباس پروازش گذاشت و گفت:
- بعدا به شما خواهند داد.
سپس یکی از لباس های کهنه و کثیف نظامی های خودشان را تن او کرده چشمانش را بستند و او را دوباره به راه انداختند و از اتاق بیرون بردند. چند قدمی که رفتند صدای باز شدن در آسانسور را شنید. پس از خروج از آسانسور، صدای چند نفر را شنید که با هم عربی صحبت می کردند. صدای رادیو که ترانه می خواند نیز بلند بود و دوباره بازجویی! دوباره همان پرسش های تکراری ...


سلول انفرادی

وقتی چشمانش را باز کردند تازه فهمید کجاست. یک در پولادین، یک سلول انفرادی! هتلی که صحبت آن را می کردند باید همین جا باشد. از بغل که نگاه می کرد، سالن بسیار تنگ و طولانی را می دید که هر طرفش حدود چهل تا پنجاه اتاق داشت. در سلول را باز کرده و او را به داخل هول دادند و در را بستند.
بوی تعفن از سلول به مشام می رسید. اولین چیزی که توجه او را جلب کرد، لامپ ضعیف و کم نوری بود که در پشت یک پنجره مشبک در قسمت بالا و گوشه چپ اتاق سوسو می زد. به محض دیدن آن به یاد فیلم پاپیون افتاد! سرش را که به عقب برگرداند، دستشویی و توالت کثیفی را دید که مقداری هم آشغال درون آن ریخته شده بود. در گوشه دیگر اتاق یک سطل آشغال وجود داشت که کپک زده بود و بوی تعفنش آدم را گیج می کرد. بالای تیغه آجری که اتاق را از توالت جدا می کرد، یک تکه نان فانتزی خشک و سیاه شده بود. چند بار داخل اتاق قدم زد و دیوارهایش را ورانداز کرد. چیزی توجهش را جلب نمی کرد جز کثیفی و رنگ ناخوشایند جگری اتاق! نگاهی به دیوارها و لباس های کثیفی که به تن داشت انداخت و با دلی شکسته زیر لب خدا را شکر کرد و گفت
- خدایا رضایم به رضای تو ...


آغاز نبردی دیگر

مدت زیادی روی پا در گوشه سلول نشست و در افکار خود غوطه ور بود. زندگیش را از زمان طفولیت تا حال از نظر می گذراند. تمام صحنه ها مانند فیلم از جلو چشمانش عبور می کردند. به خصوص صحنه سانحه و سقوط هواپیما. خدا را شکر می کرد که از آن سانحه سخت جان سالم به در برده است. پس از چندی که با این افکار دست و پنجه نرم می کرد، تصمیم گرفت که بخوابد. هوا سرد و سلول بسیار کثیف بود ولی چاره ای نبود. باید عادت می کرد. تازه اول مبارزه بود و تنهایی! پتوی نمور و کثیف را پهن کرد. دمپایی ها را بالش کرده و زیر سرش گذاشت تا بخوابد. هنوز چند لحظه ای نگذشته بود که احساس خارش شدیدی در پشت سرش کرد. خارش هر لحظه زیادتر می شد. بعد از آن مچ پاهایش شروع به خارش کرد. بلند شد و نگاه کرد. وای لشکری از شپش روی پتو و تنش رژه می رفتند!
به فکرش رسید که لباس هایش را بشوید. البته با آب خالی. چون صابون و پودر نداشت. آنها را شست و بعد از آن هم سلول را. آن شب تا صبح نخوابید. صبح که شد دو قرص نان با یک تخم مرغ آب پز به داخل سلول پرت کردند. یک لیوان چای جوشیده هم در یک ظرف پلاستیکی پشت پنجره گذاشتند و این چایی که از شدت بد بویی آن را داخل دستشویی خالی کرد و تخم مرغی که فاسد بود و نان هایی که خیس و ترش بودند، جیره 24 ساعت او بود.
اواسط روز بلوز و شلوارش تقریبا خشک شده بود. تصمیم گرفت پتویش را هم بشوید. این کار را کرد و تا چند روز چیزی نداشت تا روی آن بخوابد. در طول این چند روز گه گاه پنجره باز می شد و کسانی که معلوم بود مسئولیتی دارند، می آمدند و می رفتند.
با دکمه لباسش مشغول نوشتن اسم روی دیوار بود که یکدفعه به ذهنش رسید ممکن است بقیه هم این کار را انجام داده باشند. پس به جست وجوی اسم های آشنا روی در و دیوار سلول پرداخت. حدسش درست بود. در یک جا اسم خلبان "هوشنگ اظهاری" را دید که مقابلش چهارده خط کشیده شده بود. در جای دیگر به اسم خلبان "حسین کریمی نیا" با یازده خط در مقابلش برخورد. با خودش گفت:
- پس ماندن من در این جا موقتی خواهد بود.
اسم خود را روی دیوار نوشت و هر روز که می گذشت یک خط مقابل آن می کشید.


بازجویی مجدد در هتل

آخر دی ماه بود که در باز شد و یک نفر داخل شد و گفت:
- شما محمد یوسف احمدبیگی خلبان اف – 4 هستی؟
جواب داد: "بله."
چشمانش را بست، او را بیرون برد و تحویل شخص دیگری داد. در بین راه آن شخص با لهجه فارسی گفت:
- شما سروان هستی یا سرگرد؟
احمد بیگی گفت: "سروان."
آن شخص گفت: "وای به حالت اگر سرگرد باشی؟!"
او را به اتاقی بردند و روی صندلی نشاندند. بدون این که چشم بندش را باز کنند، اسم و درجه اش را پرسیدند و بعد ادامه دادند:
- سلمان را می شناسی؟ (منظور "داوود سلمان" خلبان هواپیمای اف -4 بود.)
جواب داد:
- چرا چشمانم را باز نمی کنید؟
گفتند: "حرف نباشد او را می شناسید یا نه؟گ
با این برخورد و این که چشمانش را باز نمی کردند، متوجه شد که آشنایی آن جاست که آنها نمی خواهند او را ببیند. حدس زد آن آشنا باید سروان "حمید نعمتیگ خائن باشد. (سروان حمید نعمتی از کودتاچیان پایگاه هوایی نوژه بود که پس از خنثی شدن کودتا در مورخه 19/4/1359 به عراق پناهنده شد و در طول جنگ تحمیلی با رژیم بعث عراق همکاری نزدیکی داشت و توسط پیام رادیویی از خلبانان می خواست که با هواپیمای خود به عراق پناهنده شوند.)
پس از مقداری سوال و جواب در مورد سروان داوود سلمان که او هم اسیر شده بود، شخصی پرسید:
- شما خمینی را دوست دارید؟
احمدبیگی جواب داد: "شما رهبرتان را دوست دارید؟"
گفتند: "بله ما دوست داریم. آقای صدام حسین رهبر خوبی است."
بیگی گفت: "اگر شما رهبرتان را دوست داریدف خب ما هم دوست داریم و اگر بخواهید توهین کنید جواب توهین تان را خواهم داد."
بازجویی حدود یک ساعت طول کشید و بیشتر حول اخلاقیات و روحیات پرسنل نیروی هوایی بود، تا شاید از طریق عوامل و گروهک های خود که در آن زمان فعال بودند، بتوانند در آنها نفوذ کنند. سپس از او پرسیدند:
- آیا در ماموریت های خود نیروهای ما را زده ای؟
بیگی جواب داد: "البته ... مگر قرار بود شیرینی بیاورم و تقسیم کنم."
پرسیدند: "مثلا چه هدف هایی را زده ای؟"
جواب داد: "توپخانه، قرار گاه، تجمع افراد، ستون های زرهی، پارکینگ های موتوری و ..."
با گفتن این جمله، باران کتک بر سرش باریدن گرفت. خوب که کتکش زدند، چشم بند را برداشتند. سپس ورقه ای را مقابلش قرار دادند و گفتند:
- چیزهایی را که گفته ای امضا کن.
احمدبیگی از امضا کردن ورقه امتناع کرده و گفت:
این مخالف قانون ژنو است و من امضا نمی کنم هر کاری که می خواهید بکنید.
فردی با زبان فارسی به او گفت:
- احمق تو فکر می کنی این چرندیاتی که گفتی برای ما قابل قبول است! ما منابعی داریم که تمام اطلاعات مملکت تان را به ما می دهند. اصلا احتیاجی به این مزخرفات تو نداریم.
و دستور داد دوباره چشمانش را ببندند و او را به سلولش باز گردانند. فردای آن روز احمدبیگی را به سلول دیگری منتقل کردند.


تازه فهمیدم کجا هستم

احمدبیگی درباره آن روزها چنین می گوید:
- اواخر دی ماه سال 59 بود و من تازه فهمیده بودم کجا هستم و چه باید بکنم. برخاستم و با توکل به خدا شروع به نظافت سلول کردم. چند سلول آن طرف تر اسیری بود که روزی سه بار با صدای بلند اذان می گفت. اکثر اوقات دعا می خواند و تکبیر می گفت و گه گاه هم نگهبانان او را کتک می زدند تا شاید ساکت شود، ولی او باز ادامه می داد. بعدا فهمیدم که آن شخص آقای "تندگویان" وزیر نفت جمهوری اسلامی بود.
هر چند روز یک بار سرهنگ مسئول زندان می آمد و آمار می گرفت. ولی یک روز که برای گرفتن آمار آمده بود، حرکاتش فرق کرده بود. او قصد داشت اسرا را اذیت کند. به هر سلولی که می رسید پس از کمی سوال و جواب، از اسیر می خواست به جلو پنجره برود سپس به طور ناگهانی با مشت به سر و صورت او می کوبید به گونه ای که نعره و فریاد آنها به هوا می رفت. ولی به سلول من که رسید، چون متوجه نقشه او شده بودم زیاد جلو نرفتم و با کمی فاصله سوالاتش را پاسخ دادم. دلهره داشتم که مبادا در سلول را باز کند که اگر این کار را می کرد کتک را نوش جان کرده بودم. البته خدا را شکر این طور نشد.


بدترین خاطره از هتل

او یکی از بدترین خاطراتش را این گونه باز گو می کند:
- چند شب بود که به سلول روبه روی من خانمی را آورده بودند که احتمالا از همسران مجاهدین عراقی بود. او فرزندی داشت تقریبا دو ساله که با هم در یک سلول بودند اتفاقاتی شب ها در این سلول می افتاد که شنیدنش دل هر انسان غیرتمندی را به درد می آورد به گونه ای که قلم از نگاشتن آن شرم دارد. پس از این که سربازان سلول این زن مظلومه را ترک می کردند، او را چنان کتک می زدند که فریادش دل انسان را به آتش می کشید. با گوش خود می شنیدم که آن زن بیچاره ناله کنان می گفت:
الهی انا مظلوم! الهی انا مظلوم!
از این که در چند قدمی این زن بودم ولی نمی توانستم کمکش کنم، به خود می پیچیدم و درحالی که نمی توانستم جلوی سیل اشک هایم را بگیرم، از خدا می خواستم این ظلم ها را بدون جواب نگذارد و خودش ریشه این مفسدین را از بن برکند.


هرگونه برداشت و استفاده از این مطلب منوط به ذکر منبع و نام نویسنده می باشد

پایان قسمت دوم
پاينده باد ايران زنده باد ايراني

وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]

صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
Colonel II
Colonel II
نمایه کاربر
پست: 1130
تاریخ عضویت: جمعه ۳۰ آذر ۱۳۸۶, ۸:۵۵ ب.ظ
محل اقامت: تهران
سپاس‌های ارسالی: 1197 بار
سپاس‌های دریافتی: 2065 بار
تماس:

پست توسط N@VID »

واقعا از اين شجاعت خوشحال و مغرور و از اين همه قساوت قلب عراقي ها متاثر و غمگين شدم
محمد عزيز مشتاقانه منتظر ادامه مطلب هستيم
Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 2653
تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 2612 بار
سپاس‌های دریافتی: 5561 بار
تماس:

Re: 10 سال دوری از وطن (خاطرات سرتيپ خلبان محمد يوسف احمد بيگي)

پست توسط moh-597 »

 10 سال دوری از وطن
خاطرات سرتيپ آزاده خلبان محمد يوسف احمد بيگي
( قسمت سوم )
 
  [External Link Removed for Guests]   

باید خود را از تنهایی نجات می دادم

روز وشب می گذشت و من از دنیای بیرون کاملا بی خبر بودم. شبها با کابل های سیمی ضخیم به در سلول ها می کوبیدند تا زندانیان هراسان از خواب بیدار شوند. بعضی اوقات افرادی را از سلول بیرون می آوردند و تا سر حد مرگ شکنجه می کردند تا ترس و وحشت در دل دیگر زندانی ها بیفتد. وقتی هم کسی را شکنجه نمی کردند، نوار شکنجه پخش می کردند.
باید چاره ای می اندیشیدم تا از این جنگ اعصاب رهایی یابم. به فکرم رسید ورزش کنم تا از این طریق بتوانم روحیه ام را تقویت کنم. شنا می رفتم یا روی دو نیمه دیوار دستشویی پارالل کار می کردم. روزی هزار تا پای باستانی می زدم. ولی پس از ده روز فکر کردم با غذاهایی که به ما می دهند ممکن است کم کم دچار مشکل شوم و نتوانم انرژی لازم برای بدنم تامین کنم؛ در نتیجه ورزش را کنار گذاشتم و شروع به خواندن نمازهای مستحبی کردم. کمی هم می خوابیدم. پاسخ هایی را که در بازجویی های قبلی داده بودم نیز مرتب با خود مرور می کردم تا فراموش نکنم چون بعضی از سوال ها را به دروغ برای آن که آنها را منحرف کنم، گفته بودم.


بازجویی های دوباره و همان تهدیدها

چهارده روز از بازجویی اولیه ام گذشته بود که سربازی وارد سلول شد و پس از پرسیدن نامم، چشمانم را بست و تا جلوی در آسانسور برد و آن جا تحویل کس دیگری داد. با آسانسور به طبقه پایین رفتیم و برای این که من موقعیتم را گم کنم، کمی این طرف و آن طرف چرخیدیم و در بین راه نگهبان به من گفت:
- حواست را خوب جمع کن اگر دروغ بگویی دستت را می برند!
داخل اتاق شدیم. افسر مو بوری که قبلا در پایگاه الرشید دیده بودم و لیست خلبانان دستش بود، حضور داشت. در طرف دیگر اتاق مردی بلند قد و شیک پشت میز نشسته بود که با لبخند بر لب، زیر چشمی مرا ورانداز می کرد. از من پرسید:
- سروان چرا سر و وضعت این طوری شده؟ موهایت بلند است لباست کثیف است، مگر با رفقایت نیستی؟
با حالت تمسخر لبخندی زدم و گفتم:
- سروان خودت خوب می دانی من کجا هستم، چرا می پرسی؟
گفت: "هیچی فقط می خواستم بدانم چیزی نمی خواهی؟"
گفتم: "خیر فقط می خواهم با دوستانم باشم."
گفت: "بله بله می گویم ببرندت پیش دوستانت اما فعلا چند سوال از شما داریم. شما وقتی برای هلی کوپتر کپ می ایستید در چه ارتفاعی پرواز می کنید؟"
با خود گفتم حتما دلیر مردان هوانیروز نفس شان را گرفته اند و ضربه سختی به آنها زده اند و خلبانان خودمان هم برای آنها کپ ایستاده اند (کپ: پوشش هوایی مرز برای جلوگیری از نفوذ دشمن است همچنین تامین امنیت برای هلی کوپترها و هواپیماهایی که فاقد کارایی رزمی باشند).
گفتم:
- البته بستگی به خلبان دارد، کتاب دارد و دستورالعملش توی کتاب هاست. مگر شما خلبان نیستید؟
گفت:
- چرا ... ولی اگر مثلا خود تو کپ باشی چطور پرواز می کنی؟ چه سرعتی را نگه می داری؟
گفتم: "اگر من باشم در ارتفاع 50 پایی این کار را می کنم!"
با شنیدن جواب من، سروان درحالی که صورتش از عصبانیت سرخ شده و خشم تمام وجودش را گرفته بود رو به من گفت:
- در آن صورت اولین دشمن تو زمین خواهد بود! مگر می شود در ارتفاع 50 پایی برای هلی کوپتر کپ ایستاد؟!
گفتم:
- خب من تکنیکم این طور است. جنگ است و هر کس باید هنرش را به خرج بدهد تا زنده بماند!
درحالی که سرش را تکان می داد و سکوت کرده بود، به شخصی که همراه وی بود چیزی گفت که او هم کمی تند شد. انگار به سروان گفت کتکش بزن. اما سروان با گفتن لا لا جواب او را داد. پس از آن در را باز کرد و سرباز را صدا کرد. دوباره چشمانم را بستند و به سلول بردند.


به سلول دیگر انتقال یافتم

مدت دو ماه می گذشت که در سلول جدید تک و تنها بودم. ناگهان شبی در باز شد شخصی آمد و به من گفت:
- پتویت را بردار و بیا بیرون.
چشمانم را بست و مرا به طرف راهرو برد. پس از مدتی صدای باز شدن در سلول به گوشم رسید فهمیدم که از چاله به چاه افتاده ام! در سلول را بست و رفت. مردی قوی هیکل و قد بلند درون سلول ایستاده بود. بلافاصله گفتم:
- سلام ایرانی هستی؟
گفت: "سلام علیکم ... لا. "
سپس اسم و مشخصاتی مثل دین، درجه و شغل مرا پرسید. خود را معرفی کردم و اسمش را پرسیدم در جوابم گفت:
- خلاف ...
تعجب کردم و با خودم گفتم چرا او از گفتن اسمش امتناع می کند! دوباره پرسیدم اسمت چیست؟ گفت: "خلاف"
برداشتم از کلمه خلاف این بود که صحبت کردن با من خلاف یعنی ممنوع است. مانده بودم که چرا خودش را معرفی نمی کند که صدایی در راهرو پیچید و گفت خلاف! خلاف! این آقا زود برخاست و به در سلول کوبید و گفت:
- نعم نعم!
تازه فهمیدم که اسم این بابا واقعا خلاف است. به وضع ظاهری خلاف و لباسی که بر تن داشت نگاهی انداختم؛ شک کردم که او یک زندانی معمولی باشد لذا از او پرسیدم:
- چرا اینجا هستی؟ جرمت چیست؟
گفت: "قاتل"
دوباره به سر و وضع او نگاهی انداختم و گفتم:
- اینجا زندان سیاسی است جای قاتل ها نیست!


می خواستند از من حرف بکشند

پس از این که مدتی به زبان درهم و برهم فارسی و عربی صحبت کردیم، متوجه شدم سوال هایش رنگ و بوی سوال هایی را دارد که در بازجویی ها می پرسیدند. شک کردم که نکند عامل نفوذی باشد لذا هر چه می پرسید جواب های بی ربط می دادم. شروع کرد از زندان های ایران بد گفتن به او گفتم در زندان های ایران با قاتلان این گونه رفتار نمی کنند. آنها در زندان عمومی نگهداری می شوند و هر چند وقت یک بار با خانواده های شان ملاقات دارند شما هم اگر قاتل هستی نباید در این زندان باشی گذشته از این تمام بعثیون خودشان قاتلند. یک دفعه تکانی خورد و گفت:
- لا لا همه قاتل نیستند!
بیچاره با این جواب خودش را لو داد. فهمیدم کاسه ای زیر نیم کاسه است. همین باعث شد تا قفل دهان را محکم تر کنم و هیچ گونه اطلاعاتی به او ندهم بعد هم شروع کردم از بد رفتاری های عراقی ها با زندانیان صحبت کردن و از این که در این مدت بر من چه گذشته او تنها با اشاره سر تایید می کرد و هیچ چیز نمی گفت.


پشت به قبله نماز می خواندم و صاحب تسبیح شدم

آن روزتا شب با خلاف در سلول بودم. زمانی که برای نماز ایستادم خلاف گفت:
- چرا این طرفی می ایستی؟ قبله آن طرف است.
تازه فهمیدم که در طول این دو ماه پشت به قبله نماز می خواندم و آنها سمت قبله را به من اشتباه گفته بودند. خدا می داند شاید هم عمدا این کار را کرده بودند و شاید هم هر گاه می دیدند که من پشت به قبله نماز می خواندم کلی به من می خندیدند!
به هر حال آن شب کلی از عراقی ها بد گفتم و در جواب سوال هایش خودم را به گنگی زدم. او که خسته شده بود دیگر کم تر حرف می زد. فردا صبح که بلند شد با نگهبانان کمی صحبت کرد در لابه لای حرف هایش می دیدم که به من اشاره می کرد گویا با او در مورد لباس من صحبت می کرد.
بعد از ناهار روز دوم بود که دو نفر آدم عجیب غریب با چهره هایی وحشتناک به داخل سلول آمدند. یکی از آنها با خشم نگاهی به من کرد و گفت:
- نقیب طیار؟
گفتم: "بله"
گفت: "امشی! حرکت!"
من که از خدا خواسته بودم، فوری بیرون پریدم. زندانبان دوباره مرا به همان سلول قبلی برد و در را بست. نگاهی به اطرافم انداختم پتویی تمیز در گوشه سلول پهن شده بود و یک لباس عربی هم روی دیوار گذاَشته بودند. بسیار خوشحال شدم و لباس را پوشیدم. دستم را در جیب لباس بردم نخ ضخیم سفیدی شبیه بند پوتین در آن بود که سی و سه گره داشت با خودم گفتم:
- به به این هم تسبیح حالا تا می توانی تسبیح بگو و شکر خدا کن!
روزها و شب ها می گذشت و در این سلول تاریک زندگی خودم را بارها و بارها مثل نوار از خاطرم می گذراندم تا این که شب عید نوروز سال 1360 فرا رسید.
می خواستم طبق رسم و رسوم عید که با خانواده سر سفره هفت سین می نشستیم، این جا هم سفره ای تدارک ببینم. خیلی فکر کردم که چگونه سفره را تهیه کنم. سرانجام نانی را که داشتم هفت تکه کردم و روی تکه پارچه ای که از لباسم کنده بودم قرار دادم. هفت سین مجللی شد! ولی آخرهای شب که گرسنگی امانم را بریده بود چاره ای ندیدم جز این که هفت سینم را بخورم و این کار را هم کردم!!  [External Link Removed for Guests] 

دیدار هم وطن

دو سرباز نوبتی از سلولم محافظت می کردند. یکی از آنها اسمش حسن بود، جوانی بلند قد با ظاهری شاد که همیشه درحال بشکن زدن بود. دیگری محمد نام داشت که کمی موذی و بد طینت بود و مدام نقشه می کشید پوتین های خلبانی مرا که آمریکایی بود بگیرد. ولی من زیر بار نمی رفتم. سرانجام یک روز در مقابل اصرار زیاد او گفتم:
- یک جفت کفش کتانی برایم بیاور تا پوتین ها را به تو بدهم.
تا این که یک روز محمد یک جفت کتانی پاره آورد و به من داد با اشاره به او گفتم:
- این چیست؟
در جواب گفت:
- جبل البوتین (پوتین را بده)
گفتم:
- لا ... کتانی جدید، هذا مندرس!
با عصبانیت کتانی ها را گرفت و به پنجره کوبید و رفت. از آن به بعد هر وقت می خواست سهمیه نانم را بدهد، پنجره سلول را باز می کرد و نان را برایم پرت می کرد.
دهم فروردین سال 1360 بود که سرباز حسن در سلول را باز کرد و مرا به اسم صدا زد و گفت:
- امشی! حرکت! بطانیات (پتوها)
بارقه ای از امید و خوشحالی در دلم ایجاد شد. با خود گفتم خدا کند این دفعه مرا پیش بچه ها ببرند! از در سلول که بیرون آمدم، چند نفر را دیدم که به طرف انتهای راهرو در حرکت بودند. به نظر می رسید که همه آنها اسیر باشند چرا که آنها هم مثل من پتوهای شان را برداشته بودند. آنها یک جمع چهار نفری بودند که همگی را به سلول شماره 5 بردند و مرا هم پیش آنها فرستادند. من که از خوشحالی سر از پا نمی شناختم بلافاصله پرسیدم:
- بچه ها ایرانی هستید؟
گفتند: "بله"
شادی ام چندین برابر شد زیرا پس از این مدت اولین بار بود که با یک گروه از اسرای ایرانی روبه رو می شدم. هر کس چیزی می گفت بدون این که توجهی به حرف دیگری داشته باشد. مثل این که همه فقط دل شان می خواست حرف بزنند. واقعا صحنه جالبی بود!
یکی از بچه ها که به ظاهر از اسرای قدیمی بود، ایستاده بود و می خندید او ما را به سکوت دعوت کرد و گفت:
- گوش کنید یکی یکی حرف بزنید من همایون باقی هستم (ستوان یکم همایون باقی متخصص مخابرات زرهی نیروی زمینی) پیش بچه های ایرانی که در ابوغریب اند بوده ام ولی به بهانه کسالت و بیمارستان به این جا آمده ام. حالا خودتان را یکی یکی معرفی کنید.


مواظب عوامل کودتا باشید

همه خود را معرفی کردند. سروان خلبان محمد رضا یزد (اف 5)، ستوان خلبان پرویز حاتمیان (اف 5)، ستوان پیاده داراب کریمی، من هم خود را معرفی کردم و سپس همایون باقی برایمان از زندان ابوغریب تعریف کرد. او می گفت:
- به احتمال زیاد شما را یا به زندان ابوغریب خواهند برد یا به اردوگاه البته خدا کند که به اردوگاه ببرند چون آن جا امکان این که با ایرانیان نامه نگاری کنید وجود دارد ولی در ابوغریب نه چون آن جا زندان سیاسی است و تقریبا حالت مخفی دارد.
او در ادامه صحبت هایش گفت:
- بچه ها سعی کنید نسبت به همدیگر حساس نشوید دیری نخواهد پایید که این شور و شوقی که از دیدن همدیگر دارید به اختلاف و کشمکش تبدیل خواهد شد. این تجربه ای است که ما در زندان ابوغریب کسب کرده ایم. بهتر است که بگذاریم به عهده زمان خودتان خواهید فهمید!
عراق سعی می کرد به کمک شاپور بختیار و عوامل خود فروخته ارتش رژیم پهلوی که در کوتای نوژه دست داشتند و به عراق گریخته بودند، کودتای دیگری در ایران پی ریزی نمایند. عوامل کودتا سرهنگ بهرامی از تیپ زرهی خوزستان و سرهنگ علی مرادی بودند که برای صحبت با اسرا و جلب نظر آنان به داخل زندان ابوغریب می رفتند. عراقی ها تعداد 8 نفر از افسران ارشد که تقریبا سمت فرماندهی داشتند برای گفت وگو با این دو عامل کودتا انتخاب کرده و نزد آنها می بردند. سرگرد خلبان محمود محمودی که جزو آن 8 نفر بود، از شنیدن سخنان سراسر حاکی از خیانت سرهنگ بهرامی از طرف تمامی افسران ارشد این حرکت را خیانت به میهن و نظام جمهوری اسلامی قلمداد کرده و هرگونه همکاری با عوامل کودتا را رد می کند.


مورس یاد گرفتیم

در همین سلول بود که باقی به ما گفت مورس می دانید؟ منظور ضرباتی است که به دیوار می زنند. گفتیم:
- نه ما تنها بوده ایم بعضی اوقات سلول های بغلی ضربه هایی می زدند و ما هم جواب می دادیم ولی مفهومش را نمی دانستیم.
او با تجربه ای که داشت مورس را به ما یاد داد و از همان لحظه شروع به مورس زدن کردیم و فهمیدیم در سلول شماره سه (سمت راست ما) چه اشخاصی حضور دارند و به همین طریق مابقی افراد داخل سلول ها را شناختیم.
اولین کاری که ما کردیم با مورس اسامی خودمان را به دکتر بیگلری و دکتر پاک نژاد که در سلول شماره 7 بودند دادیم تا آنها نیز به سلول های بعدی اطلاع بدهند. شاید چنانچه فرصتی دست داد اسامی ما را از طریق صلیب سرخ به ایران بدهند.
2 ماه گذشت. در سلول های انفرادی که گنجایش کمی داشت 4 تا 6 اسیر را نگهداری می کردند. این جا بود که به گفته همایون باقی حساسیت های ایجاد شده با تمام گذشت ها و نوع دوستی هاف جوی خسته کننده در سلول حاکم کرده بود. درسلول شماره 9 شیر زنانی بودند که با چند روز اعتصاب غذا توانستند به خواسته خود که همانا رفتن به هواخوری بود، برسند و با فریادهای بلند به زندانبانان می فهماندند که ما از شما نمی ترسیم و جدا این می توانست برای ما الگوی باشد تا چگونه باید مقاومت کنیم.


انتقال به زندان ابوغریب

صبح روز 15 خرداد 1360 در سلول نشسته بودم و یکی از همرزمان (داراب کریمی) نیز روبه رویم. به او گفتم:
- داراب ... دوست داری به کربلا بروی؟
اشک در چشمانش حلقه زد و سرش را به علامت رضایت پایین انداخت. هنوز لحظاتی نگذشته بود که نگهبان به داخل آمد و 6 نفر از ما را با خود به بیرون برد و همگی ما را سوار بر آمبولانس به زندان ابوغریب انتقال دادند. با ورود ما به زندان ابوغریب همگی اسرا صلوات فرستاند و به استقبال ما آمدند. سرگرد دانشور که فرمانده اسرا بود ما را در آغوش کشید و خوش آمد گفت ومقررات زندان را بازگو کرد.
از فردای ورود ما به ابوغریب، زندگی برایمان به شکل دیگری آغاز شد. برای مثال جهت استحمام هر نفر فقط شش پارچ آب در اختیار داشت.
در این زمان اوضاع داخلی ایران به سبب فعال شدن گروهک ها بسیار ناآرام بود. عراقی ها در این وضعیت هر طور که دل شان می خواست اخبار را در روزنامه های شان می نوشتند. افرادی بودند که مقدار کمی عربی می دانستند و این روزنامه ها را با نظر شخصی و شاید هم مغرضانه ترجمه می کردند و همین امر بارها باعث ناراحتی بچه ها و به هم خوردن آسایشگاه می شد. این افراد با عراقی ها نیز سر و سر داشتند. اوضاع به همین نحو ادامه داشت تا چند ماه بعد یک روز آمدند و حدود 19 نفر از افراد آسایشگاه را بردند که آن چند نفر هم که نظم را برهم زده بودند جزو آنها بودند


عمو، نام تازه وارد

بیستم شهریور سال 1361 اطلاع دادند که بچه های طبقه بالا را می خواهند به آسایشگاه ما بیاورند. وقتی آنها آمدند دوست خلبانم داوود سلمان را دیدم که پس از احوال پرسی به من گفت:
- ما در جمعمان رادیو داریم و می توانیم اخبار ایران را گوش کنیم.
در هنگام شب سرگرد محمودی همه بچه ها را قسم داد و سپس ماجرای رادیو را عنوان نمود. از آن پس هر شب اخبار ایران را گوش می کردیم. یک نفر به عنوان مسئول رادیو انتخاب شد که فقط باید اخبار را به ارشد آسایشگاه انتقال می داد. او شب ها به زیر پتو می رفت و اخبار را روی کاغذ سیگار با میخ یا خودکار بدون جوهر می نوشت و روزها برای بچه ها قرائت می کرد. رادیو را "عمو" نام گذاشته بودیم زیرا می ترسیدیم که ناخداگاه کلمه رادیو از زیر زبان بچه ها بیرون آید و باعث دردسر شود.
دو ماه بعد عراقی ها وارد آسایشگاه شدند و گفتند خلبانان آماده شوند. وسایلمان برداشتیم سوار ماشینی شدیم که از داخل آن هیچ کجا پیدا نبود. به نظر می رسید قرار بود ما را به جایی تحویل دهند که آنها نپذیرفتند. با غروب آفتاب ما را به زندان استخبارات عراق بردند. در داخل راهروهای زندان پر بود از زنان و کودکان سربرهنه و نیمه عریان عراقی. چون جا نبود ما را در داخل بالکن نگه داشتند و فردا از آن جا حرکت کردیم و به زندان ابوغریب رفتیم. دو روز بعد در زندان باز شد و این بار افسران نیروی زمینی و انتظامی را بردند و ما همان جا ماندیم.

تحویل نیروی هوایی عراق شدیم

روزی در زندان باز شد و به ما گفتند:
- وسایل تان را بیرون بریزید می خواهیم وسایل نو به شما بدهیم.
آن جا بود که متوجه شدیم ما 25 نفر خلبان را تحویل نیروی هوایی عراق داده اند. تقسیم به 7 گروه شدیم و وسایل نو را تحویل گرفتیم.


ارتباط از طریق کانال هوا

چند روز بعد متوجه شدیم که چند اسیر را به طبقه بالا بردند. از طریق کانال هوا که بین طبقه ما و طبقه بالا قرار داشت با آنها ارتباط پیدا کردیم و حتی می توانستیم از طریق همین کانال به وسیله نخ و سنجاق چیزهای کوچک را مثل یادداشت رد و بدل کنیم. از جمله آن اسرا، راننده شهید تندگویان، چند پزشک، چند تکنسین، یک بسیجی به همراه یک دانشجوی لبنانی را می توانم نام ببرم. بعد از مدتی اخبار رادیو را به صورت یادداشت از طریق کانال هوا به بالا می فرستادیم. پس از آن که مطالعه شد دوباره آن را پس گرفته و از بین می بردیم.

بنایی با دست خالی

یک محوطه 200 متری در جلوی آسایشگاه بود که بوی تعفن آن همیشه ما را آزار می داد. یک روز یکی از اسرا به ارشد پیشنهاد داد که اگر سیمان جور کند می تواند آن محوطه را سیمان نماید. برای شروع با 10 کیسه شروع کردیم که کم آمد. محمودی (فرمانده اسرا) با صحبت با رئیس زندان او را متقاعد کرد که مقداری دیگر سیمان در اختیار آنها قرار دهد و با هر زحمتی حتی کار کردن در شب موفق شدیم آن جا را سیمان کنیم. وسایل کار ما یک ماله بود و یک شیشه پنی سیلین که از آن به عنوان تراز استفاده می کردیم. در حین کار یک روز فرماندهان نیروی هوایی عراق برای بازدید آمدند و وقتی دیدند که ما با آن امکانات کم این کار را انجام می دهیمف بسیار متعجب شدند. دوباره سیمان کم آمد و جناب محمودی به رئیس زندان این موضوع را اطلاع داد که او هم به خاطر این که فرماندهان نیروی هوایی از این کار راضی بودند و به علت تشویق خودش توسط فرمانده، مایل بود این کار تمام شود. مقداری سیمان در بیرون اردوگاه قرار داشت که برای اردوگاه نبود ولی او دستور داده بود هر شب نگهبانان 10 کیسه از آن سیمان ها را دزدیده به ما بدهند.
در روز 22 بهمن سال 61 کار تمام شده بود. آن جا را رنگ کردیم. با قوطی های سیگار برای خود کاپ درست کردیم. از پتو برای خود کفش درست کردیم و یک دوره مسابقات فوتبال و والیبال را برگزار کردیم.
در این مدت چندین بار نقشه فرار کشیدیم که هر بار با شکست مواجه شد. حتی خواستیم تونلی از آسایشگاه به بیرون بزنیم که متوجه شدیم کف آسایشگاه را به قطر 30 سانتی متر بتن ریخته شده است و از داخل آن میل های آهنی عبور داده اند.


عمو از دست رفت

یک روز تصمیم گرفته شد جای بچه های نیروی زمینی و انتظامی را از ما جدا کنند. به علت بازدید بدنی که از آنها می شد، به آنها گفتیم رادیو را برای ما بگذارید که یکی از آنها گفت:
- رادیو در داخل کیسه تاید می باشد.
که از آن به بعد هم رادیو خراب شد. تصمیم گرفتیم رادیوی جدیدی به دست بیاریم.
یک روز سروان رضا احمدی که از خلبانان اف 4 بود، با بچه های گروهش برای گرفتن غذا رفته بود که یک رادیو در اتاق نگهبان ها دید. با گرم کردن سر نگهبان ها توسط دوستانش موفق شد این رادیو را برداشته به آسایشگاه بیاورد. رادیو را داخل یک کیسه گذاشتیم و درون سوراخی در بالای کاسه توالت پنهان کردیم.
بعد از حدود دوساعت نگهبان پی برد که رادیویش نیست ولی از ترس چیزی به فرمانده خود نگفت. بعد از مدتی چون محل نگهداری رادیو مناسب نبود جای آن را عوض کرده در وسط یک بلوک سیمانی زیر منبع آب قرار دادیم. برای تامین باطری از باطری های کهنه نگهبانان استفاده می کردیم که پس از مدتی یک ساعت درخواست کردیم که ابتدا مخالفت می شد ولی در نهایت توانستیم آن را بدست آورده و از باطری آن استفاده می کردیم و بجای آن باطری کهنه خود نگهبانان را به آنها می دادیم و باطری جدید می گرفتیم که با دوسه بار انجام این کار به ما شک کردند و دیگر نتوانستیم باطری دریافت کنیم ولی به دلیل این که چندین بار این کار را انجام داد بودیم تا مدتی خودکفا بودیم. درضمن در همین زمان سروان باباجانی را که از بچه های هوانیروز بود و در الکترونیک سررشته داشت به عنوان مسئول رادیو انتخاب کردیم.

میکروفون مخفی

سروان باباجانی مجبور بود برای شنیدن اخبار زیر پتو برود و گوش خود را به بلندگوی رادیو بچسباند و این کار را برای او دشوار می کرد. یک روز یکی از بچه ها متوجه یک برآمدگی روی دیوار شد. روی آن را تراشیدیم و متوجه وجود یک میکروفون مخفی شدیم. در آسایشگاه جست وجو کردیم و توانستیم 10 میکروفون را پیدا کرده و همه آنها را از داخل دیوار خارج کنیم. چند روز گذشت دیدیم عراقی ها هیچ عکس العملی نشان نمی دهند که متوجه شدیم که این میکروفون ها برای زمانی بوده که زندان در دست استخبارات بوده است و مسئولان فعلی زندان از آن اطلاع نداشتند. چند روز بعد باباجانی گفت می تواند از این میکروفون ها برای رادیو بلند گو بسازد. با سررشته ای که از الکترونیک داشت، این کار را انجام داد و از این پس مجبور نبود برای شنیدن اخبار گوش خود را به بلندگوی آن بچسباند.


هرگونه برداشت و استفاده از این مطلب منوط به ذکر منبع و نام نویسنده می باشد
ادامه دارد  
پاينده باد ايران زنده باد ايراني

وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]

صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 2653
تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 2612 بار
سپاس‌های دریافتی: 5561 بار
تماس:

Re: 10 سال دوری از وطن (خاطرات سرتيپ خلبان محمد يوسف احمد بيگي)

پست توسط moh-597 »

 10 سال دوری از وطن
خاطرات سرتيپ آزاده خلبان محمد يوسف احمد بيگي
( قسمت چهارم)
 



پایگاه هوایی الرشید زندان دژبان

اسفند ماه 1362به اسرا اطلاع دادند که آنها را از آن جا خواهند برد. آنها می دانستند که برای ورود به زندان جدید، حتما تفتیش خواهند شد. به همین دلیل بابا جانی گفت:
- برای بردن رادیو فقط یک راه وجود دارد وآن این که رادیو را چند تکه کنیم و هر تکه را یکی با خودش حمل کند.
وقتی اتوبوس آمد، هر بیست و پنج نفر آنها سوار شدند اما بر خلاف همیشه چشم هایشان را نبستند. پس از طی مسافتی به " زندان دژبان" در " پایگاه هوایی الرّشید" رسیدند. آنها را به حیاط زندان که چیزی حدود 500 متر مربع وسعت داشت بردند. این زندان شامل سه بند بود. هنگام ورود به بند تفتیش آغاز شد. طبق هماهنگی قبلی نفر اول، جناب سرگرد محمودی بود که داخل ساکش هیچ چیز مشکوکی وجود نداشت. آنها قرار گذاشته بودند افرادی که از بازرسی عبور می کنند، ساک هایشان را که همه یک شکل و از کیسه ی نایلونی برنج درست شده بودند، با هم عوض کنند. با شلوغ کردن اوضاع توسط بچه ها، حواس نگهبآنها پرت شد و محمودی توانست بعد از عبور از بازرسی، کیسه خودش را با یکی از اسرا عوض کند. همین طور کار را ادامه دادند تا توانستند تمام وسایل را از بازرسی عبور دهند.
بندی که وارد آن شدند 150 متر بود و در آن 6 اتاق کوچک قرار داشت. دستشویی بیرون از اتاق ها بود و از ساعت 8 شب تا 6 صبح امکان استفاده از آن غیرممکن بود.
جیره غذایی بسیار اندک بود. تشک ها پنبه ای و کثیف و نمدار بود. ساعت 9 شب همه آنها را به اتاق های شان فرستادند و گفتند تا ساعت 7 تمام درها بسته خواهد بود. حتی به آنها اجازه رفع حاجت و ادای فریضه نماز را ندادند.
صبح که درها را باز کردند آنها خواستند که با رییس زندان صحبت کنند و مشکلات را با او در میان گذاشتند و او قول داد که وضع را درست کند.
نزدیک غروب آفتاب بود که چند دستگاه تهویه کوچک آوردند و نصب کردند. تعدادی تشک ابری هم آوردند و قرار شد درها ساعت 10 شب بسته شوند و 5 صبح قبل از طلوع آفتاب باز شوند.


ارتباط با اسرا از طریق مورس

آنها کمی که با محیط آشنا شدند متوجه اسیرانی شدند که احتمال دادند ایرانی باشند. با ضربات مورس، تماس گرفتند و فهمیدند که حدس شان درست بود.
آنها همان همرزم های شان از نیروی زمینی و انتظامی بودند که دو سال پیش از آنها جدایشان کرده بودند.
پس از تماس با آنها، قرار گذاشتند که از خصوصیات نگهبانان و وقایعی که در زندان برای آنها رخ داده بود بنویسند و آن را در درز لباسی که شسته و روی بند آویزان کرده بودند قرار دهند. فردای آن روز نوبت هواخوری بود. آنها لباس ها را از روی بند برداشتند و نوشته ها را خواندند. در آن نامه ها بیان شده بود که افسران و نگهبانان زندان افرادی پست و بی رحم هستند و نباید به حرف ها و قول هایشان اطمینان کرد.
احمد و دوستانش نیز از وقایع ایران و جبهه ها آن را مطلع کردند (به دلیل داشتن رادیو، از این اوضاع با خبر بودند)


جایی برای نگه داری عمو (رادیو)

"زندان دژبان" زندانی بسیار قدیمی و متعلق به زمان انگلیسی ها بود که زمانی بر عراق سلطه داشتند. دیوارهای حمام و دستشویی آن ترک خوردگی داشت و لابه لای دزرهای آن لجن انباشته شده بود. اسرا می ترسیدند که دچار بیماری های پوستی شوند اما مسئولان زندان توجهی نداشتند. با توجه به وضعیت آنها که تا آن زمان جزو مفقودین محسوب می شدند (زیرا صلیب سرخ از وجود آنها هیچ اطلاعی نداشت.) مسئولان عراقی حتی الامکان سعی داشتند که کسی آنها را نبیند. لذا از آوردن افرادی مثل دکتر به داخل زندان خودداری می کردند.
بچه ها تصمیم گرفتند که خودشان آن جا را مرمت کنند. جناب بورایی که در بنایی نیز سررشته داشت، پیشنهاد کرد که جای یکی از آجرها را خالی بگذارند و داخلش را سیمان کرده و روی آن را هم با موزاییک بپوشانند. برای این که موزاییک غیرطبیعی جلوه نکند، با مخلوط سیمان و صابون درز آن را بپوشانند تا بدین طریق مخفی گاهی برای رادیو درست کنند. این کار انجام شد و چیزهایی از قبیل کاسه و مسواک و ... جلوی آن قرار گرفت تا طبیعی تر جلوه کند.


ساخت منبع تولید برق

پس از مدتی باطری رادیو تمام شد و بچه ها کسل و ناراحت بودند. روزی یکی از اسرا در حال مطالعه روزنامه انگلیسی زبان "بغداد آبزرور" به مطلبی برخورد کرد و آن این بود که از میوه ها و پوست شان می توان الکتریسیته ایجاد کرد.
مقداری انار داشتند که آنها را دانه کرده و به صورت سرکه در آوردند. برای آن دو قطب مثبت و منفی درست کردند. لامپ کوچکی هم به دو سر قطب ها وصل کردند. لامپ روشن شد ولی اندازه آن بزرگ بود و نمی توانستند پنهانش کنند.
با مطالعه بیشتر، وسایل را کوچک تر کردند تا حدی که به اندازه یک باطری ماشین در آمد. بدین صورت که پوست انار را در آب خیس می کردند و برای مدتی پوست انار حال اسیدی به خود می گرفت سپس از آن برق می گرفتند. از وقتی نیروگاه آب اناری درست شد، مدت زمان بیشتری می توانستند از رادیو استفاه کنند.


عراقی ها متوجه رادیو شدند ولی ...

روزی بر خلاف روزهای دیگر، تا ساعت 8 صبح درِ بند باز نشد تا این که ساعت 8 افسر نگهبان به تنهایی وارد شد و جناب محمودی را با خود برد. جناب محمودی نیز خواست تا رضا احمدی به عنوان مترجم نزد او باشد البته او خود قادر بود عربی صحبت کند اما حضور رضا احمدی نیر کنارش لازم بود زیرا به دلیل اطلاعات زیادی که از قرآن و احادیث داشت مشاور خوبی بود و می توانست به او کمک کند.
نگهبان بدون مقدمه به او گفت:
- رادیو را به من بده.
رضا از نگهبان خواست که توضیح بیشتری دهد. پس از مکالماتی به جناب محمودی گفت:
- نگهبان رادیو می خواهد.
جناب محمودی گفت:
- مگر آنها به ما رادیو دادند که حالا از ما می خواهند؟
نگهبان: "همان رادیو که از ابوغریب به این جا آورده اید."
محمودی: "مگر وقتی ما با این زندان آمدیم تفتیشمان نکردید؟"
نگهبان: "من همه جا را تفتیش می کنم و رادیو را پیدا خواهم کرد اما اگر خودت آن را به من بدهی بهتر است."
محمودی زیر بار نرفت و حتی تهدیدهای او کارساز نشد.
با وضع پیش آمده استفاده از رادیو غیر ممکن شد. بند بغلی آنها مرتب درخواست اخبار و اطلاعات می کرد و آنها شک کردند که مبادا موضوع رادیو از همان جا لو رفته باشد.
از این رو برای شان نوشتند با توجه به این که عراقی ها به داشتن رادیو مظنون شده اند آن را درون چاه توالت انداخته اند.


تلاش برای یافتن رادیو و اقامه نماز شکر

بچه ها حدود بیست روز از رادیو استفاده نکردند تا آب ها از آسیاب افتاد. پس از بیست روز دوباره رادیو را روشن کردند.
یک روز صبح سر ساعت مقرر، درِ سلول ها را باز نکردند تا این که نگهبانان آمدند و گفتند که می خواهند همه اتاق ها را بگردند. سرپرست نگهبانان نفرات سلول را دقیقا بازرسی بدنی کرد و از محوطه بند خارج نمود. پس از چند دقیقه دستور داد تا دوباره به سلول برگردند.
وقتی برگشتند همه چیز به هم ریخته بود. سر انجام نگهبان ها به سلول آخر رسیدند و رادیو درست در همان سلول بود. احمد از سوراخ کلید نگاه کرد و دید که باباجانی و قنودی، زیر سر و کتف فرشید اسکندری، و محمدی و سلمان پاهای او را گرفته و از سلول بیرون آوردند. (فرشید اسکندری به علت داشتن رماتیسم مفصلی، هر از چند گاهی بیماری اش عود می کرد).
نگهبانان هر پنج نفر آنها را تفتیش کردند و به داخل حیاط فرستادند و سلول را گشتند اما نتوانستند رادیو را پیدا کنند. آنها رادیو را وسط پای فرشید اسکندری پنهان کرده بودند. همه آنها این ماجرا را از الطاف الهی دانستند و همگی به پاس این عنایت نماز شکر به جا آوردند.


"هاد" کتاب قوانین

کلمه هاد مخفف (هیئت امور داخلی) بود که توسط محمودی فرمانده آسایشگاه پیشنهاد شده بود.
محمودی با همکاری تعدادی از بچه ها قوانینی را برای اداره امور تدوین کرده بودند که به عنوان " کتابچه دستورالعمل" در امور داخلی زندان از آن استفاده می کردند. در پایان کتابچه نیز اسامی نوشته شده بود و هر کس ملزم بود جلوی اسم خودش را امضا کند. اعضای هاد چهار نفر بودند که تصمیم می گرفتند مثلا چه کسی دستشویی ها را بشوید.
براساس دستورالعمل هاد، هر سه ماه یک بار تغییرات گروهی و محل داشتند. این که چه کسی با چه کسی هم گروه شود مسئله مهمی بود که در آن شرایط برای همه دلمشغولی خوبی بود.


موشک جواب موشک

اواخر سال 1366 بود و مدتی بود که اخبار موشک باران ایران را می شنیدند. این مسئله آنها را سخت غمگین کرده بود.
تا این که شبی در نزدیکی های پایگاه الرّشید انفجار مهیبی رخ داد. فردای آن شب فرمانده گفت:
- این صدای موشک های دوربرد ایران بود که به ساختمان "بانک رافدین " بغداد اصابت کرده و آن را در هم کوبیده است.
بچه ها زیر لب زمزمه می کردند:
- موشک جواب موشک.
سرانجام جنگ موشک ها هم کاری از پیش نبرد و پس از مدتی حملات از سر گرفته شد.


آتش بس

روز 28 تیر 1367 محمد صبح زود از خواب برخاست که از یکی از بچه ها شنید ایران قطعنامه 598 را قبول کرده است.
این خبر او را دلخور کرد اما وقتی شنید امام قبول کرده، کمی آرام شد. گفت:
- اگر امام پذیرفته حتما ادامه این جنگ به صلاح اسلام و مسلمین نبوده زیرا امام کارهای شان از روی حکمت است و ما مطیع اوامر او هستیم. به هر حال ما راضی هستیم به رضای خدا و این تصمیم امام را بی چون و چرا گردن می نهیم.
قرار شد اسرا در اسرع وقت مبادله شوند اما عراق در اجرای این بند از قطعنامه تعلل ورزید و به همین دلیل آزادی اسرا به حالت تعلیق در آمده بود.

برای امام دعا کردند

در شب سیزدهم خرداد ماه 1368مطلع شدند که امام(ره) کسالت دارند و در بیمارستان بستری هستند.هر کدام از آنها به طریقی برای شفای امام دعا می کرد.آنها شبی برای شفای ایشان مجلسی ترتیب داده و دعای توسل خواندند.
شب پانزدهم خرداد 68 شبی جانکاه و فراموش ناشدنی برای همه مردم ایران بود. آن شب مسئول رادیو به محض دریافت خبر ارتحال حضرت امام(ره) توان از کف داده بود و گوشی را از گوش کشیده و بی اختیار شیون و زاری سر داده بود. در آن زمان یوسف با محمدی و ذوالفقاری هم سلول بود. شب ها پس از شام به کلاس قرآن می رفتند. آن شب نوبت او بود که ظرف ها را بشوید. وقتی برای گذاشتن ظرف ها به درون سلول رفت محمدی را دید. پرسید:
- چرا برگشتی؟ مگر کلاس نداریم؟
جوابی نداد. به ذوالفقاری نگاه کرد.او هم رنگ پریده بود.
گفت: "چی شده؟ چرا این طور نگاه می کنید؟"
بغض محمدی ترکید و اشک چون سیل از چشمانش سرازیر شد. ذوالفقاری خودش را به او نزدیک کرد و گفت:
- تسلیت می گویم، من زودتر خبر دار شده بودم ولی به تو چیزی نگفتم. امام ...
به محض این که کلمه امام از زبانش جاری شد، تن محمد سرد شد و زانوهایش لرزید.
هر سه شروع به گریستن کردند. در آسایشگاه همه فهمیده بودند.
محمودی به تک تک سلول ها سر می زد و آنها به آرامش دعوت می کرد. او گوشزد می کرد که هر چند غم سنگینی است اما نباید دشمن بفهمد که ما از موضوع با خبر هستیم زیرا ممکن است نگهبان ها حساس شوند و به وجود رادیو پی ببرند. پس بگذارید تا آنها خودشان خبر را اعلام کنند.


سه روز بعد در روزنامه ها خبر ارتحال امام (ره) و ...

تا دو روز پس از آن واقعه جان سوز روزنامه برایشان نیاوردند. روز سوم بود که روزنامه دادند و پس از آن که بچه ها خبر را خواندند به یک باره چون کوهی آتشفشان فوران کردند و با شوری وصف ناپذیر در غم هجران امام عزیز به سرو سینه می زدند مراسم نوحه خوانی و سینه زنی به پا کردند و برای امام (ره) ختم قرآن گرفتند.
قبل از رحلت امام، روزنامه های عراق و سایر کشورها، اراجیفی را می نوشتند مبنی بر این که بعد از امام(ره) دیگر کسی رهبری این ملت را نخواهد پذیرفت. چرا که در ایران همه چیز به هم خواهد ریخت و جنگ قدرت مملکت را از هم خواهد پاشید. بحمدالّله با انتخاب حضرت آیت الّله خامنه ای توسط مجلس خبرگان به عنوان رهبر انقلاب اسلامی، دشمنان ایران سکوتی مرگبار گرفتند. دیگر حتی روزنامه عراقی "الثوره" هم چیزی درباره حکومت و رهبری ایران نمی نوشت. زیرا دریافته بودند که به ملت عراق یا سایر ملل نمی توان اخبار دروغین داد و مردم عراق تشییع بی سابقه و تاریخی پیکر پاک و مطهر امام(ره) را از تلویزیون دیده بود.


رادیو به دست بند کناری هم رسید

مدت چهار ماه بود که آنها از رادیو استفاده می کردند اما بند مجاور اطلاعی نداشت. با وجود افرادی مثل سرگرد اسدالّله میرمحمدی و سروان علی والی (افسر نیروی انتظامی و قهرمان مسابقات وزنه برداری آسیا ) در بین آنها، باز هم نمی توانستند کاملا مطمئن باشند ومی ترسیدند که رادیو لو برود.
روزی هنگام هواخوری، افرادی از بند مجاور از فرصت استفاده کردند و رادیوی یکی از نگهبان ها را که لبه دیوار حیاط بود با قلاب گرفتن و بالا رفتن از دیوار می دزدند و پنهان می کنند. آنها نمی دانستند که محمد و دوستانش رادیو دارند لذا با خوشحالی به آنها اطلاع دادند و گفتند که رادیو خراب است. آنها می دانستند که باباجانی در تعمیر رادیو متخصص است. لذا خواستند تا رادیو را برایشان تعمیر کند و پس از تعمیر نیز همان جا بماند تا هم خودشان استفاده کنند و هم به آنها اخبار را بدهند.
قرار شد رادیو را در کیسه ای پنهان کنند و در زیر لباس های آویخته شده روی بند در محوطه حیاط قرار دهند. فردای آن روز باباجانی آن را برداشت و هر چه قدر سعی کرد نتوانست آن را تعمیر کند. رادیو بزرگ بود و نگهداری از آن خطر ناک. باباجانی قطعاتی را که امکان خرابی آنها در رادیوی خودشان می رفت از آن جدا کرد و ما بقی را درون چاه توالت انداخت ولی از این موضوع حرفی به بند بغلی نزدند و از آن پس اخباری را که از رادیوی خودشان می گرفتند به اسم رادیوی آنها به خودشان می دادند!



هرگونه برداشت و استفاده از این مطلب منوط به ذکر منبع و نام نویسنده می باشد
ادامه دارد
پاينده باد ايران زنده باد ايراني

وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]

صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 2653
تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 2612 بار
سپاس‌های دریافتی: 5561 بار
تماس:

Re: 10 سال دوری از وطن (خاطرات سرتيپ خلبان محمد يوسف احمد بيگي)

پست توسط moh-597 »

 10 سال دوری از وطن
خاطرات سرتيپ آزاده خلبان محمد يوسف احمد بيگي
( قسمت پایانی)
 

 [External Link Removed for Guests] 

عراق به کویت هم حمله کرد

حضرت امام(ره) بارها در سخنرانی هایشان به حکام منطقه موعظه کرده بودند که این قدر از صدام حمایت نکنید! و دست از کمک او بردارید. به تعبیری فرموده بودند اگر این گرگ خلاصی یابد، اولین کسی را که پاره می کند شما هستید. دیری نپایید که این گفته امام به حقیقت پیوست.
چنگال صدام و عمال بعثی اش گلوی شیخ کویت را فشرد و با حمله ای برق آسا این کشور به اشغال نیروهای بعث در آمد. چاه های نفتش به آتش کشیده شد و دارایی آن به یغما برده شد. عراق، ارتش جنگ نا آزموده کویت را در هم کوبید و اکثر آنها را به اسارت در آورد. زندان های عراق از مردم کویت و نیروهای نظامی اش مالامال شد. به گونه ای که حتی در اطراف زندانی که آنها در آن بودند در محوطه ای باز، نظامیان کویت را با کم ترین امکانات رفاهی نگهداری می کردند.
عراق با اجرای سیاست های ضد و نقیضش، به نوعی بن بست رسیده بود و دنیا محکومش کرده بود. دولتمردان عراقی خود نیز در برابر خودکامگی های رهبر مستبدشان مستاصل شده بودند و به طریقی تمایل داشتند تا مسئله خود را با ایران حل کنند.
در آن زمان مکاتباتی بین صدام و رئیس جمهوری اسلامی ایران (حجت الاسلام هاشمی رفسنجانی) انجام شد و پیش قدم این سیر مکاتبات نیز عراقی ها بودند.
سرانجام به خواسته های به حق دولت و ملت ایران گردن نهادند و خواستار اجرای مفاد قطعنامه 598 شدند که قبلا از سوی حضرت امام(ره) نیز پذیرفته شده بود. قرار شد که در کوتاه ترین فرصت هر دو کشور به مرزهای بین المللی خود برگردند و تبادل اسرا انجام گیرد.


رئیس زندان: شما مهمان ما هستید

فردای همان شب رئیس زندان آمد و درِ بندها را گشود و بچه ها را جهت هواخوری فرا خواند. به آنها گفت:
- شما از امروز دیگر یک اسیر نیستید بلکه مهمان ما هستید و ما با هم برادریم.این چند سال هم که جنگیدیم ناحق و ناروا بوده. دولت های دیگر که دشمن دو ملت ایران و عراق هستند باعث بروز این جنایت شدند.
جناب محمودی گفت:
- شما که دیگر برای برادری جایی نگذاشته اید.
رئیس زندان گفت:
- به هر حال جنگ تمام شده و ان شاالله شما به ایران خواهید رفت.
محمودی گفت:
- من این حرف شما را باور ندارم.
رئیس زندان گفت: "چرا؟"
جناب محموی پاسخ داد:
- اگر شما راست می گویید و ما نزد شما مهمان هستیمف دوتا خواسته داریم که باید برایمان انجام دهید.اول این که یک رادیو به ما بدهید تا خودمان اخبار را بشنویم و باور کنیم. دوم این که پنجره ها را (که تا آن زمان با آجر پوشانده بودند) باز کنید و ضمناً در بین ما و بند مجاورمان را نبندید زیرا ما وآنها از دوستان قدیمی هستیم و می خواهیم که با هم باشیم.
سرهنگ گفت:
- با درخواست اول شما موافقم ولی در مورد ادغام بندها باید از بالا اجازه بگیرم. به شما بیل و کلنگ می دهم تا خودتان پنجره ها را باز کنید.
ساعتی بعد رادیویی آوردند و به بچه ها دادند. یک روز بعد هم بیل و کلنگ آوردند و بچه ها با حرص زیاد مشغول کوبیدن به دیوار ها شدند.


رهایی نزدیک بود

روز 26 مرداد ماه 1369 اولین گروه از اسرای ایران و عراق مبادله شدند.
آفتاب روز 23 مهرماه 1369 هنوز طلوع نکرده بود که در زندان بر روی پاشنه چرخید و سرگردی که معاون زندان بود وارد شد. او به دنبال جناب محمودی فرمانده آسایشگاه می گشت. به او گفتند:
- خواب است اگر پیغامی هست بگو تا ما به او بدهیم.
سرگرد گفت:
- به او بگویید اسرا حاضر باشند امروز به ایران خواهید رفت.
وقتی او رفت به سراغ محمودی رفتند و ماجرا را برایش گفتند. او با بی اعتنایی به گفته های سرگرد عراقی گفت:
- غلط کرده اند!
دوباره سرش را روی بالش گذاشت و خوابید.
چند لحظه بعد بلند شد و گفت:
- جدی می گویید یا این که مرا دست انداخته اید؟
گفتند:
- سرگرد گفت ساعت 8 قرار است برای مان لباس بیاورند.
هیچ کس نمی دانست باید این خبر را باور کند یا نه؟
ساعت 8 صبح بود که درِ آسایشگاه باز شد و نگهبان ها حدود بیست و پنج دست لباس و کتانی آوردند و به آ نها تحویل دادند.
بچه ها لباس و کفش را می گرفتند، به سینه می چسباندند و اشک شوق می ریختند. گرچه اکثر لباس ها اندازه نبود، ولی کسی به این مسئله توجه نمی کرد. لباس ها را پوشیدند و منتظر حرکت ماندند.
هر چه لباس و دارو اضافی داشتند جمع کردند و به سربازها دادند. در آن موقع عراق به علت جنگ خلیج فارس در تحریم اقتصادی بود و دارو کمیاب بود. نزدیک یک کارتن دارو از بندهای مختلف جمع آوری شده بود که زیر نظر دکتر "کاکرودی" از اسرای بند مجاورشان تفکیک و بسته بندی شده و به عراقی ها تحویل دادند.
ساعت 3 بعد از ظهر بود که دو اتوبوس به محل زندان آوردند و پس از تفتیش مختصری به ما دستور دادند تا سوار شویم. به محض دیدن اتوبوس ها، بچه ها مطمئن شدند که به ایران خواهند رفت زیرا برای اولین بار بود که می دیدند اتوبوس ها پرده ندارند و با چشمان باز و دستان گشوده سوارشان می کنند. حدود 2 ساعت در راه بودند تا به اردوگاه "بعقوبه" وارد شدند. اطراف اردوگاه را با سیم خاردار محصور کرده بودند و تعداد زیادی اتوبوس در پارکینگ آن پارک شده بودند که این اتوبوس نیز به آنها پیوست.
به محض پیاده شدن، افسر ارشد زندان الّرشید بغداد که به نظر می رسید مدتی است منتظر آمدن آنها بود، جلو آمد و ضمن خوشامدگویی گفت:
- امشب یا فردا صبح به ایران خواهید رفت.علت حضور شما هم در این جا این است که صلیب سرخ باید شما را ببیند و ثبت نام تان کند.


این پسر بسیجی باید بیاید

روز قبل از آمدن آنها به این اردوگاه، اسرای بسیجی بر سر مسائلی که هنگام رفتن برایشان رخ داده بود اغتشاش کرده و عراقی ها به سمت آنها تیر اندازی کرده بودند. در نتیجه یکی از بسیجی ها مورد اصابت گلوله قرار گرفته و شهید شده بود. عراقی ها یکی از بسیجی ها را که تصور می کردند عامل حادثه باشد در آن جا نگه داشته و او را به طرز وحشتناکی کتک زده بودند به طوری که پرده گوشش پاره شده بود و صداها را تشخیص نمی داد.
از این رو عراقی ها نمی خواستند که او به ایران بازگردد. جناب محمودی پس از مطلع شدن از این موضوع بسیار ناراحت شدند و به دوستان آن بسیجی قول دادند حتما او را با خود به ایران ببرند.
همان شب فرمانده به داخل محوطه آمد و گفت:
- من اسامی چهل نفر را می خوانم اینها دسته اول هستند که به ایران می روند بقیه هم در نوبت های بعدی خواهند رفت.
از جمله اسامی که خوانده شد نام جناب محمودی بود اما از اسم آن بسیجی شکنجه شده در لیست خبری نبود. جناب محمودی به فرمانده گفت:
- چرا اسم این بسیجی را نخواندید؟
گفتند: "باشد برای نوبت بعد."
محمودی گفت:
- یا اسم این بسیجی را جزو این لیست به جای من بنویسید یا این که من از این جا نمی روم.
فرمانده عراقی گفت:
- مگر می شود؟ ما به ازای هر سرگرد یک نفر هم ردیف او را از ایران تحویل می گیرم. شما نمی شود به جای این بسیجی باشید.
جناب محمودی چون نتوانست نسبت به فرستادن بسیجی اقدامی کندف جریان نگه داشتن آن بسیجی را به اطلاع حاج آقا ابوترابی رساند. ایشان هم دستور دادند همه اسیرانی که بیرون رفته اند به داخل بازگردند. آنها نیز دستور را پذیرفتند و به داخل برگشتند. همه گفتند که ما هم نمی رویم. سرهنگ که وضعیت را این چنین دید بناچار موافقت کرد تا آن بسیجی به جای بسیجی دیگری که نامش قبلا خوانده شد بود، برود.


صلیب سرخ اسرای خلبان را بعد از 10 سال ثبت نام کرد

فردا صبح نمایندگان صلیب سرخ به اردوگاه آمدند و خواستند با بچه ها مصاحبه کنند. آنها سه نفر خانم خارجی بودند که با حجاب اسلامی آراسته شده بودند و چند نفر مرد هم همراه آنها بودند. اولین سوالی که اسرا از آنها کردند این بود که این 10 سال گذشته را کجا بودند؟
آنها گفتند:
- دولت عراق نمی گذاشت به شما سر بزنیم.
فرم هایی را به بچه ها دادند که سوال هایی نوشته شده بود و از آنها خواسته بودند به آنها پاسخ دهند و میان آنها دوسوال بسیار جالب بود.
یکی این که: "آیا می خواهید این جا بمانید و پناهنده شوید یا به ایران برگردید؟"
سوال بعدی این که: "آیا می خواهید به کشور دیگری پناهنده شوید؟"
بچه ها جواب این سوال ها را بسیار تحقیر آمیز دادند به طوری که مامورین صلیب سرخ ناراحت شدند.
جالب این که موقع خروج مامورین صلیب سرخ، زنانی که روسری به سر داشتند به محض رسیدن به آن طرف سیم خاردار روسری های شان را برداشتند. انگار تنها ما که داخل حصار بودیم مرد بودیم و دیگران که بیرون از حصار بودند نامرد!


حرکت به سوی ایران

سر انجام حدود ساعت 2 بعد از ظهر بود که اسرا را سوار اتوبوس کردند و به طرف مرز ایران حرکت دادند. شور و حالی که با نزدیک شدن به مرز ایران به اسرا دست می داد، وصف ناپذیر بود.
مسئولان ایرانی و عراقی در پاسگاه مرزی حاضر بودند. قدری در آن جا معطل شدند تا این که مسئولان دو طرف امور مربوط به تبادل را انجام دادند. سرانجام دستور دادند که از مرز بگذرند. به محض عبور از مرز، چند تن از برادران پاسدار آمدند و در هر اتوبوس یکی دوتای آنها سوار شدند. اتوبوس حرکت کرد و درحال حرکت نام تک تک آنها را پرسیدند و نوشتند. چند صد متر آن طرف تر اتوبوس برای تعویض ایستاد. پس از تعویض اتوبوس ها، آنها را به سمت خسروی حرکت دادند.


یک روز تا دیدار

فردای آن روز آنها را سوار اتوبوس کردند و به سمت کرمانشاه حرکت دادند. محمد غم انگیزترین صحنه ها را هنگام خارج شدن از پادگان با چشم دید. مردم زیادی از زن و مرد جلوی اتوبوس ها آمده و گریان بودند. هر کدام تابلویی در دست داشتند که روی آن اسمی نوشته شده یا عکسی بر آن نصب شده بود.
در کرمانشاه به خلبان ها لباس پرواز دادند و آنها را سوار هواپیما کردند. ساعتی بعد در فرودگاه مهرآباد چرخ های هواپیما باند فرودگاه را لمس کرد و بر زمین نشست.
حالا یوسف در تهران است. همدوره و همکلاسی های خود را می دید که با درجات سرتیپی و سمت های فرماندهی به استقبال آنها آمده بودند. تیمسار "سپید موی" جانشین وقت فرماندهی نیروی هوایی را در بین آنها دید که با صدای بلند می گفت:
- یوسف به وطن خوش آمدی. برادرت بهرام آن جاست.


شهادت برادر

سمتی را که او نشان می داد به دقت نگریست اما بهرام را نشناخت. زیرا پس از 10 سال قیافه ها عوض شده بود.
بهرام او را شناخت و دستش را تکان داد. هر دو همدیگر را در آغوش کشیدند که یوسف پرسید:
- چرا یعقوب(برادر کوچکش) نیامد؟
بهرام گفت:
- یعقوب چند وقت پیش توی جبهه پایش ترکش خورد و در خانه منتظر توست.
دلش تکانی خورد. گفت:
- بهرام ... یعقوب شهید شده؟
گفت:
- این چه حرفیست. گفتم که پایش زخمی شده.
یوسف پی برده بود که بهرام حقیقت را نمی گوید. گفت:
- بهرام مرا گول نزن من طاقت شنیدنش را دارم.
به یکباره بغض بهرام ترکید و او را در آغوش کشید و گفت:
برادر باید جامه سیاه به تن کنی ...
مراسم فیلم برداری از آزادگان و سخنرانی جناب سرگرد محمودی به عنوان فرمانده و ریش سفید فرمانده ها به پایان رسید و آنها را با اتوبوس برای چند روز به قرنطینه بردند. وارد ساختمان قرنطینه که شدند، در پاگرد پله ها شخصی به محمد گفت:
- همسرت پای تلفن منتظر توست.
گوشی تلفن را برداشت:
- الو ... الو ...
الو سلام خوش آمدی
چند لحظه ای با همسرش صحبت کرد و حال دخترش را پرسید. روز بعد خودش به منزلش تلفن زد.
با شنیدن صدای دخترش بغض راه گلویش را گرفت.


پایان10سال رنج تنهایی و اسارات

محمد یوسف احمد بیگی سرانجام روز 26 مهر 69 ساعت 5 بعد از ظهر در میان استقبال مردم با وفای ایران و همسایگاه خوب و صمیمی محله "سمنگان نارمک" به خانه بازگشت.
در جلوی منزل عکس برادر شهیدش "یعقوب" را در جایگاهی بسیار زیبا قرار دادند و دو دختر آن شهید به مناسبت ورود عموی شان درحالی که گریه امان شان نمی داد، برایش شعر خواندند.


برگرفته از : مصاحبه با امیر احمد بیگی و عقابان دربند

هرگونه برداشت و استفاده از این مطلب منوط به ذکر منبع و نام نویسنده می باشد
پایان
پاينده باد ايران زنده باد ايراني

وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]

صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
ارسال پست

بازگشت به “تیزپروازان در بند”