قطرات باران ابر را گريستند.
واژه در سکوت جان سپرد.
سايه ام در سياهي جان سپرد.
وقتي دست آدم برفي به خورشيد خورد، تاول زد.
ليوان خالي از تشنگي هلاک شد.
گل خجالتي وقتي پرنده را ديد، سرخ شد.
براي آيينه ميسر نيست تصوير آدم نابينا را به او نشان بدهد.
ابر وقتي چشمش به مزرعه سوخته افتاد، از خجالت آب شد.
باغبان پير، خودش با گل هاي قالي سرگرم مي کند.
در خشکسالي، آدم قطره باران را با اقيانوس اشتباه مي کند.
کوه قله اش را به احترام دره بلند کرد.
مرگ بزرگ ترین خداحافظی هاست.
پرنده را در گورستان ارتفاع به خاک سپردم.
واژه، در سکوت استراحت می کند.
سقوط، مدیون قوه ی جاذبه است.
بهار به گل مصنوعی به چشم بچه ی حرامزاده می نگرد.
برای واژه ی لال دلم می سوزد.
قله از کوه بالا رفت.
واژه ی آهن و آهن ربا در دهانم به هم چسبیدند.
پرانتز، قفس واژه است.
پس از مرگ با سکوت تکلم می کنم.
سایه ام پایم را لگد می کند.
خورشید خودش را با قلبم گرم می کند.
تاریخ تولد و مرگ حضرت نوح را روی جسد عزرائیل نوشتم.
وقتی پلکم را می بندم، حوصله ی چشمم سر می رود.
هیچ کس به اندازه ی آسمان شیشه خرده ندارد.
سال هاست قلبم کنسرو خون مصرف می کند.
برای اینکه معشوقه ام نفهمد نگاهش می کنم، نگاهم پاورچین پاورچین راه می رود.
جواب بعضی از نگاه ها را با هفت تیر هم نمی شود داد.
زندگی هیچکس به اندازه ی متصدی آسانسور فراز و نشیب ندارد.
پرنده از اول زندگی تا دم مرگ "پرپر" می زند.
سیگارم را با قلبم روشن می کنم.
سر خورشید همیشه گرم است.
شب و روز علائم راهنمایی و رانندگی زندگی هستند.
تنها محلی که آدم زیر ماشین می رود و پول هم می دهد، آرایشگاه است.
وقتی به تو نگاه می کنم، چشمم از من تشکر می کند.
وقتی تو نیستی، نگاهم دست خالی به چشمم باز می گردد.
خودم را به جا نمی آورم.
نمی دانم خودم را کجا جا گذاشته ام.
زور پاییز به گل های پیراهنت نمی رسد.
حباب و بادکنک به مرض واحدی درگذشتند.
آسمان درشت ترین چشمان آبی را دارد.
آبپاش مهربان به خاطر شادابی گل ها اشک می ریخت.
مغزم افکارم را درک نمی کند.
آب در خودش شنا می کند.
قلبم یک عمر برای اعضای داخلی ام سخنرانی کرد.
برای ملاقات قوه ی جاذبه ی زمین، خودم را از بالای ساختمان به پایین پرت کردم.
آبشار برای خودکشی باید خودش را از پایین به بالا پرت کند.
خداحافظی، سلام را بلعید.
به حال موجودی اشک می ریزم که می خواهد با زنگ ساعت از خواب غفلت بیدار شود.
عاشق سکوتی هستم که از فریاد، تقاضای پناهندگی می کند.
عمر هزارپا کفاف بستن بند کفش هایش را نمی دهد.
سقوط در آبشار آبتنی می کند.
مسافر منزوی در جاده ی متروک سفر می کند.
وقتی که نیستی لبخندهایم اشک می ریزند.
با سکوت سرگرم گفت و گوی یکطرفه هستم.
موجی ماهی را به ساحل می افکند و موجی ماهی را به قلب دریا بازمی گرداند.
برای اینکه زحمت به دوش کشیدن جسدم را به کسی ندهم، در گورستان خودکشی می کنم.
تک آرزوی برآورده ام احساس تنهایی می کند.
قلبم برای شنیدن ضربان قلبت، سکوت می کند.
شاعر کتاب را ورق می زند واژه ها خمیازه می کشند
شاعر تیر باران می شود واژه ها عزادار
شعر شاعر چنگی به دل نمی زند واژه ها ترکش می کنند
شاعر از روز مرگی خسته شده دفتر شعرش را به قصاب می دهد
معتاد بعد از صد سال زندگی شرافتمندانه سنکوب می کند
فیلم خاطره می شود تماشاگر تبرئه
فیلم به جشنواره میرود تماشاگر به انفرادی
ماموران تماشاگر را میبرند سانس دوم آغاز می شود
فیلم فریاد می کشد کارگردان حبس
زن قال می بافد مرد خیال