به من گفت: بيا
به من گفت: بمان
به من گفت: بخند
به من گفت: بمير
آمدم
ماندم
خنديدم
مردم
جملات و شعر هاي زيبا
مدیر انجمن: شوراي نظارت

- پست: 285
- تاریخ عضویت: دوشنبه ۱۷ بهمن ۱۳۸۴, ۱۰:۴۶ ب.ظ
- محل اقامت: بغل خونه همسايمون
- سپاسهای ارسالی: 1 بار
- سپاسهای دریافتی: 31 بار
- تماس:
همگي به صف ايستاده بودند. تا از آنها پرسيده شود . نوبت به او رسيد. از او پرسيدند : دوست داري روي زمين چه کاره باشي؟ گفت : ميخواهم به ديگران ياد بدهم. پذيرفته شد. چشمانش را بست. باز کرد. ديد به شکل درختي در يک جنگل بزرگ در آمده است. با خود گفت : حتما اشتباهي رخ داده . من که اين را نخواسته بودم. سالها گذشت. روزي داغي اره را روي کمر خود حس کرد. با خود گفت : و اين چنين عمر به پايان رسيد و من بهره خود را از زندگي نگرفتم. با فريادي غمبار سقوط کرد. با صدايي غريب که از روي تنش بلند مي شد ، به هوش آمد. حالا تخته سياهي بر ديوار کلاسي شده بود
تا حالا به معني کلمه مادر دقت کردي

- پست: 3047
- تاریخ عضویت: جمعه ۷ بهمن ۱۳۸۴, ۹:۴۱ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 58 بار
- سپاسهای دریافتی: 384 بار
- تماس:
ما دل به غم تو بسته داریم ای دوست
درد تو به جان خسته داریم ای دوست
گفتی که به دل شکستگان نزدیکم
ما نیز دل شکسته داریم ای دوست
---------------------------------------------
گمشده
هر کسی گمشده ای دارد،
و خدا گمشده ای داشت.
هر کسی دو تاست،
و خدا یکی بود.
و یکی چگونه می توانست باشد؟
هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند،هست،
و خدا کسی که احساسش کند، نداشت.
عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند.
خوبی ها همواره نگران که آن را بفهمد.
و زیبایی همواره تشنه ی دلی است که به او عشق ورزد.
و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد.
و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند.
و خدا عظیم بودوخوب و زیبا وپر اقتدار و مغرور،
اما کسی نداشت.
و خدا آفریدگار بود
چگونه می توانست نیا فریند.
زمین را گسترد و آسمان را بر کشید.
کوه ها بر خاستند و رودها سرازیر شدند و در یاها آغوش گشودند.
و طوفانها بر خاست و صاعقه ها در گرفت.
و باران ها و باران ها و باران ها.
گیا هان روییدند و در ختان سر به هم دادند.
و مراتع سر سبز پدیدار گشت و جنگلهای خرم سر برداشتند.
حشرات بال گشودند و پرندگان ناله بر داشتند.
و ماهیان خرد،سینه ی دریاها را پر کردند.
و قرنها گذشت و می گذشت.
و درختان گونه گون،گلهای رنگارنگ وجانوران.
"در آغاز هیچ نبود،کلمه بود و آن کلمه خدا بود".
خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود.
و خدا بود و با عدم بود.
و عدم گوش نداشت.
حرفهایی هست برای گفتن که اگر گوشی نبود،نمی گوییم.
و حرفهایی هست برای نگفتن،
و حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند.
حرفهای خوب و بزرگ و ماورایی همین هایند.
و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرفهایی است که برای نگفتن دارد.
حرفهای بی قرار و طا قت فرسا
که همچون زبانه های آتشند.
کلماتش هر یک انفجاری را در دل به بند کشیده اند.
اینان در جستجوی مخاطب خو یشند.
اگر یافتند آرام می گیرند
و اگر نیافتند،روح را از درون به آتش می کشند.
و هر لحظه حریقهای وهشتناک و سوزنده ای را در درون بر می افروزند.
و خدا برای نگفتن،حرفهای بسیار داشت.
درونش از آنها سرشار بود.
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟
و خدا بود و عادم.
جز خدا هیچ نبود.
در نبودن،نتوانستن بود.
با نبودن نتوان بودن.
و خدا تنها بود.
هر کسی گمشده ای دارد.
و خدا گمشده ای داشت.
(علي شريعتي)
--------------------------------------------
درد تو به جان خسته داریم ای دوست
گفتی که به دل شکستگان نزدیکم
ما نیز دل شکسته داریم ای دوست
---------------------------------------------
گمشده
هر کسی گمشده ای دارد،
و خدا گمشده ای داشت.
هر کسی دو تاست،
و خدا یکی بود.
و یکی چگونه می توانست باشد؟
هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند،هست،
و خدا کسی که احساسش کند، نداشت.
عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند.
خوبی ها همواره نگران که آن را بفهمد.
و زیبایی همواره تشنه ی دلی است که به او عشق ورزد.
و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد.
و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند.
و خدا عظیم بودوخوب و زیبا وپر اقتدار و مغرور،
اما کسی نداشت.
و خدا آفریدگار بود
چگونه می توانست نیا فریند.
زمین را گسترد و آسمان را بر کشید.
کوه ها بر خاستند و رودها سرازیر شدند و در یاها آغوش گشودند.
و طوفانها بر خاست و صاعقه ها در گرفت.
و باران ها و باران ها و باران ها.
گیا هان روییدند و در ختان سر به هم دادند.
و مراتع سر سبز پدیدار گشت و جنگلهای خرم سر برداشتند.
حشرات بال گشودند و پرندگان ناله بر داشتند.
و ماهیان خرد،سینه ی دریاها را پر کردند.
و قرنها گذشت و می گذشت.
و درختان گونه گون،گلهای رنگارنگ وجانوران.
"در آغاز هیچ نبود،کلمه بود و آن کلمه خدا بود".
خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود.
و خدا بود و با عدم بود.
و عدم گوش نداشت.
حرفهایی هست برای گفتن که اگر گوشی نبود،نمی گوییم.
و حرفهایی هست برای نگفتن،
و حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند.
حرفهای خوب و بزرگ و ماورایی همین هایند.
و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرفهایی است که برای نگفتن دارد.
حرفهای بی قرار و طا قت فرسا
که همچون زبانه های آتشند.
کلماتش هر یک انفجاری را در دل به بند کشیده اند.
اینان در جستجوی مخاطب خو یشند.
اگر یافتند آرام می گیرند
و اگر نیافتند،روح را از درون به آتش می کشند.
و هر لحظه حریقهای وهشتناک و سوزنده ای را در درون بر می افروزند.
و خدا برای نگفتن،حرفهای بسیار داشت.
درونش از آنها سرشار بود.
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟
و خدا بود و عادم.
جز خدا هیچ نبود.
در نبودن،نتوانستن بود.
با نبودن نتوان بودن.
و خدا تنها بود.
هر کسی گمشده ای دارد.
و خدا گمشده ای داشت.
(علي شريعتي)
--------------------------------------------
خندید و گفت : دوستیم ؟
گفتم : تا کی ؟
گفت : دوستی تا ندارد، تا پیری، تا مرگ، تا قیامت،
تا بعد از ملاقات با خدا !
تا بهشت یا جهنم
تا همیشه ...
گفتم : باشه دوستیم اما بیا یه نشونه براش بذاریم.
گفت : هر طور دلت بخواد.
گفتم : هر بار همدیگه رو دیدیم بخندیم و پلکهامون رو دوبار محکم به هم بزنیم. خندید و پلکهاش رو محکم دو بار به هم زد.
-------------------------------------------------------------------------------
مشق شب اين باشد
كه هر روز و هر شب چندين بار
در قلب هايمان زنده و تكرار كنيم
دوستی ، مهرباني ، صداقت
پاکی و پاکی و پاکی
و عشق...
امتحاني بشود
كه بسنجند ما را
تا بفهمند که چقدر
عاشق و آگه و آدم شده ايم...!!!
--------------------------------------------------------------------------
يه نفر قلبمو زير پاش له كرد
ديدم بدجوري جاي قلبم توی سینم خاليه
خیلی درد آور بود ولی...
يه سنگ مناسب پيدا كردم وگذاشتم جاش
گرانيت سياه با لكه هاي سرخ!!!
حالا ديگه هيچ كس نمي تونه قلبمو زير پاش له كنه...!
-----------------------------------------------------------------
گفتم : تا کی ؟
گفت : دوستی تا ندارد، تا پیری، تا مرگ، تا قیامت،
تا بعد از ملاقات با خدا !
تا بهشت یا جهنم
تا همیشه ...
گفتم : باشه دوستیم اما بیا یه نشونه براش بذاریم.
گفت : هر طور دلت بخواد.
گفتم : هر بار همدیگه رو دیدیم بخندیم و پلکهامون رو دوبار محکم به هم بزنیم. خندید و پلکهاش رو محکم دو بار به هم زد.
-------------------------------------------------------------------------------
مشق شب اين باشد
كه هر روز و هر شب چندين بار
در قلب هايمان زنده و تكرار كنيم
دوستی ، مهرباني ، صداقت
پاکی و پاکی و پاکی
و عشق...
امتحاني بشود
كه بسنجند ما را
تا بفهمند که چقدر
عاشق و آگه و آدم شده ايم...!!!
--------------------------------------------------------------------------
يه نفر قلبمو زير پاش له كرد
ديدم بدجوري جاي قلبم توی سینم خاليه
خیلی درد آور بود ولی...
يه سنگ مناسب پيدا كردم وگذاشتم جاش
گرانيت سياه با لكه هاي سرخ!!!
حالا ديگه هيچ كس نمي تونه قلبمو زير پاش له كنه...!
-----------------------------------------------------------------

- پست: 1468
- تاریخ عضویت: شنبه ۶ اسفند ۱۳۸۴, ۹:۳۰ ب.ظ
- محل اقامت: تهران. شهرک اکباتان
- سپاسهای ارسالی: 4 بار
- سپاسهای دریافتی: 186 بار
محسن تتوي :
به يك اشك ندامت جُرم عالم ميتوان شستن
به چشم خويش ديدمْ وسعتِ درياي رحمت را
--------------------------------------------------------------------------------
عبدالعزيز ازبك :
بهر چمن كه رسيدي، گلي بچين و برو
به پاي گل منشين آنقدر، كه خار شوي
--------------------------------------------------------------------------------
نادم جاجرمي :
بهر كه جور نكردي، نميتوانستي
تو آن نئي كه جفائي تواني و، نكني
--------------------------------------------------------------------------------
پورياي ولي :
بهشت و دوزخت، با توست در پوست
چرا بيرون ز خود ميجوئي، اي دوست؟
--------------------------------------------------------------------------------
بيدل :
بوالهوس از سبكسري حفظ سخن نميكند
در قفس حبابها باد، وطن نميكند
--------------------------------------------------------------------------------
صائب تبريزي :
بوْد از موي سپيد، اميد بيداري مرا
بالِش پَر گشت آنهم بهر خوابِ غفلتم
--------------------------------------------------------------------------------
ناصر علي سهرندي :
بي دردـ وا نشد دلِ غفلت گرفتهام
قفلي كه زنگ بست، شكستنْ كليدِ اوست
--------------------------------------------------------------------------------
بيدل :
بي نشان بود اين چمن گر وسعتي ميداشت دل
رنگ مي بيرون نشست از بس كه مينا تنگ بود
--------------------------------------------------------------------------------
لساني شيرازي :
بيا كه گريهي من آنقدر زمين نگذاشت
كه در فراق تو خاكي، به سر توان كردن
--------------------------------------------------------------------------------
عبدالرحمان جامي :
بيا و همت پروانه بين، كه خود را سوخت
نخواست سري ازين انجمن بَرَد بيرون
به يك اشك ندامت جُرم عالم ميتوان شستن
به چشم خويش ديدمْ وسعتِ درياي رحمت را
--------------------------------------------------------------------------------
عبدالعزيز ازبك :
بهر چمن كه رسيدي، گلي بچين و برو
به پاي گل منشين آنقدر، كه خار شوي
--------------------------------------------------------------------------------
نادم جاجرمي :
بهر كه جور نكردي، نميتوانستي
تو آن نئي كه جفائي تواني و، نكني
--------------------------------------------------------------------------------
پورياي ولي :
بهشت و دوزخت، با توست در پوست
چرا بيرون ز خود ميجوئي، اي دوست؟
--------------------------------------------------------------------------------
بيدل :
بوالهوس از سبكسري حفظ سخن نميكند
در قفس حبابها باد، وطن نميكند
--------------------------------------------------------------------------------
صائب تبريزي :
بوْد از موي سپيد، اميد بيداري مرا
بالِش پَر گشت آنهم بهر خوابِ غفلتم
--------------------------------------------------------------------------------
ناصر علي سهرندي :
بي دردـ وا نشد دلِ غفلت گرفتهام
قفلي كه زنگ بست، شكستنْ كليدِ اوست
--------------------------------------------------------------------------------
بيدل :
بي نشان بود اين چمن گر وسعتي ميداشت دل
رنگ مي بيرون نشست از بس كه مينا تنگ بود
--------------------------------------------------------------------------------
لساني شيرازي :
بيا كه گريهي من آنقدر زمين نگذاشت
كه در فراق تو خاكي، به سر توان كردن
--------------------------------------------------------------------------------
عبدالرحمان جامي :
بيا و همت پروانه بين، كه خود را سوخت
نخواست سري ازين انجمن بَرَد بيرون
Don't play games with the ones who love you

- پست: 441
- تاریخ عضویت: شنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۵, ۳:۴۸ ق.ظ
- محل اقامت: essi8689@yahoo.com
- سپاسهای ارسالی: 28 بار
- سپاسهای دریافتی: 188 بار
- تماس:
عشق يعني خاطرات بي غبار
دفتري از شعر و از عطر بهار
عشق يعني يك تمنا , يك نياز
زمزمه از عاشقي با سوز و ساز
عشق يعني چشم خيس مست او
زير باران دست تو در دست او
عشق يعني ماتهب از يك نگاه
غرق در گلبوسه تا وقت پگاه
عشق يعني عطر خجلت ....شور عشق
گرمي دست تو در آغوش عشق
عشق يعني "بي تو هرگز ...پس بمان "
تا سحر از عاشقي با او بخوان
عشق يعني هر چه داري نيم كن
از برايش قلب خود تقديم كن
نگاه مرا باور كن
دستان مرا باور كن
احساس مرا باور كن
قلب مرا باور كن
حرف مرا باور كن
آري .....
اظطراب در نگاه من از شور عشق توست
لرزش دستانم از انتظار ديدار توست
احساس گرمم از حرارت نگاه توست
تپش قلبم از به ياد آوردن خاطرات توست....
و حرف من اين است :
" آري....هنوز هم دوستت دارم...."
کاش میتوانستیم فاصله های میان وجودمان را کم کنیم و با هم یکرنگ شویم....کاش میتوانستیم این یکرنگی را حفظ کنیم و با هم یکی شویم.. وکاش میتوانستیم این یکی بودن را حفظ کنیم و
دفتري از شعر و از عطر بهار
عشق يعني يك تمنا , يك نياز
زمزمه از عاشقي با سوز و ساز
عشق يعني چشم خيس مست او
زير باران دست تو در دست او
عشق يعني ماتهب از يك نگاه
غرق در گلبوسه تا وقت پگاه
عشق يعني عطر خجلت ....شور عشق
گرمي دست تو در آغوش عشق
عشق يعني "بي تو هرگز ...پس بمان "
تا سحر از عاشقي با او بخوان
عشق يعني هر چه داري نيم كن
از برايش قلب خود تقديم كن
نگاه مرا باور كن
دستان مرا باور كن
احساس مرا باور كن
قلب مرا باور كن
حرف مرا باور كن
آري .....
اظطراب در نگاه من از شور عشق توست
لرزش دستانم از انتظار ديدار توست
احساس گرمم از حرارت نگاه توست
تپش قلبم از به ياد آوردن خاطرات توست....
و حرف من اين است :
" آري....هنوز هم دوستت دارم...."
کاش میتوانستیم فاصله های میان وجودمان را کم کنیم و با هم یکرنگ شویم....کاش میتوانستیم این یکرنگی را حفظ کنیم و با هم یکی شویم.. وکاش میتوانستیم این یکی بودن را حفظ کنیم و
رحم کن تا شب بی جنبش بی حوصلگی پشت این پنجره خالی قابم نکنه
دارم از فکر رسیدن به تو آباد میشم ،تو بیا که باد ولگرد خرابم نکنه
دارم از فکر رسیدن به تو آباد میشم ،تو بیا که باد ولگرد خرابم نکنه

- پست: 1468
- تاریخ عضویت: شنبه ۶ اسفند ۱۳۸۴, ۹:۳۰ ب.ظ
- محل اقامت: تهران. شهرک اکباتان
- سپاسهای ارسالی: 4 بار
- سپاسهای دریافتی: 186 بار
افسر قاجار :
بيپرده به بيني رُخ معشوق ازل را
آنروز كه از پردهي پندار، درآئي
--------------------------------------------------------------------------------
بيدل :
بيدل از اميد خلد قطع تو هم خوش است
جز دل آسوده نيست باغ ارم داشتن
--------------------------------------------------------------------------------
بيدل :
بيدل از شب پره كيفيت خورشيد مپرس
حق نهان نيست، ولي خيره نگاهان كورند
--------------------------------------------------------------------------------
بيدل :
بيدل به سعد و نحس جهان نيست كار ما
طفلان دلي به شنبه و آدينه بستهاند
--------------------------------------------------------------------------------
بيدل :
بيدل به هر كجا رگ ابري نشان دهند
در ماتم حسين و حسن گريه ميكند
--------------------------------------------------------------------------------
بيدل :
بيدل، از انديشه اوهام باطل سوختم
بر سر داغم فشان خاكستر منصور را
--------------------------------------------------------------------------------
جلال اسير :
بيگانگي نگر، كه من و يار، چون دو چشم
همسايهايم و، خانهي هم را نديدهايم
--------------------------------------------------------------------------------
بيدل :
پاس اسرار محبت داشتن آسان نبود
گنج، ويران كرد بيدل خانه آباد ما
--------------------------------------------------------------------------------
آيتي يزدي :
پدرم داد به نوروز، مرا جامهي نو
بردم و بهرِ مي كهنه نهادم به گِرو
--------------------------------------------------------------------------------
بيدل :
پر خود نماي كارگه چند و چون مباش
در خانهاي كه سقف ندارد، ستون مباش
--------------------------------------------------------------------------------
بيكس سبزواري :
پُر معرفتْ از لافِ سخن، مُستغنيست
ظرفي كه پُر است، كم صدا ميباشد
--------------------------------------------------------------------------------
ناصر نجفي :
پيش ازين كاري نكرد اميدواريهاي من
نااميديهاي من، زين پس مگر كاري كند
بيپرده به بيني رُخ معشوق ازل را
آنروز كه از پردهي پندار، درآئي
--------------------------------------------------------------------------------
بيدل :
بيدل از اميد خلد قطع تو هم خوش است
جز دل آسوده نيست باغ ارم داشتن
--------------------------------------------------------------------------------
بيدل :
بيدل از شب پره كيفيت خورشيد مپرس
حق نهان نيست، ولي خيره نگاهان كورند
--------------------------------------------------------------------------------
بيدل :
بيدل به سعد و نحس جهان نيست كار ما
طفلان دلي به شنبه و آدينه بستهاند
--------------------------------------------------------------------------------
بيدل :
بيدل به هر كجا رگ ابري نشان دهند
در ماتم حسين و حسن گريه ميكند
--------------------------------------------------------------------------------
بيدل :
بيدل، از انديشه اوهام باطل سوختم
بر سر داغم فشان خاكستر منصور را
--------------------------------------------------------------------------------
جلال اسير :
بيگانگي نگر، كه من و يار، چون دو چشم
همسايهايم و، خانهي هم را نديدهايم
--------------------------------------------------------------------------------
بيدل :
پاس اسرار محبت داشتن آسان نبود
گنج، ويران كرد بيدل خانه آباد ما
--------------------------------------------------------------------------------
آيتي يزدي :
پدرم داد به نوروز، مرا جامهي نو
بردم و بهرِ مي كهنه نهادم به گِرو
--------------------------------------------------------------------------------
بيدل :
پر خود نماي كارگه چند و چون مباش
در خانهاي كه سقف ندارد، ستون مباش
--------------------------------------------------------------------------------
بيكس سبزواري :
پُر معرفتْ از لافِ سخن، مُستغنيست
ظرفي كه پُر است، كم صدا ميباشد
--------------------------------------------------------------------------------
ناصر نجفي :
پيش ازين كاري نكرد اميدواريهاي من
نااميديهاي من، زين پس مگر كاري كند
Don't play games with the ones who love you
...........تمنای تو
گفتی :" آسمان انتقام تو را , از من گرفت ."
گفتم : "من دعا نکردم ."
گفتی :" او به من وفا نکرد."
گفتم : " حالا مثل من شدی ! بی وفایی , تور ا شکست !"
گفتی : " به تلخی مرگ نیلوفر ها شکستم ."
گفتم :" تنها دل شکسته , هیچ مرهمی ندارد !"
گفتی :" دستانت را به دستان من بسپار !"
گفتم :" یک بار سپردم و آواره شدم ."
گفتی :" قسم به عشق , این با من مجنونم !"
گفتم :" قسم به شب به آسمان دل سپرده ام !"
گفتی :" چتر دلم را پناه دلت می کنم !"
گفتم :" باران , سهمی از زندگی من است ."
گفتی :" زیر باران خیس و بی پناه می شوی ."
گفتم :" خیس شدن دلیل دیوانگی من است ."
گفتی :"بگذار من شاهزاده ی قلبت باشم !"
گفتم :" قلبم سال هاست با زخمی کهنه , زندگی می کند !"
گفتی :" من آمدم تا مرهم دلت باشم ."
گفتم :" دل ناز پونه ها , مرهم دلم هستند."
گفتی :"دل به من بسپار!"
گفتم :" دلت در هیاهوی بی وفایی دیگری ست."
گفتی :" تو منتظر من بودی !"
گفتم :" مدت هاست انتظار را , در نقاشی رویاهای محالم رنگ آمیزی می کنم ... و تو , دلت هنوز اسیر بی او بودن است."
گفتی :" از روزگار بی وفا دلم گرفته !"
گفتم :" دل به دریا بسپار و از غم رها شو !"
گفتی:" دلت با من نا مهربان نبود."
گفتم :" دل تو بی وفایی را , بر قاب آبی اش نوشت."
گفتی:" با هم ازاین دیارسفر کنیم ."
گفتم :" تو سفر کردی و من تنها شدم ."
گفتی :" این بار, تو همراه من بیا!"
گفتم :" برو , من این دیار را عاشقانه دوست دارم !"
گفتی :" او مثل تو عاشق نبود."
گفتم :" عاشقی درد سختی بود!"
گفتی:" این بار من عاشقم !"
گفتم:" پس برگرد!...به سرزمینی
که به نیت چشمانش دلم را اواره کردی ...
برگرد من سالهاست , بی تو نفس می کشم!
---------------------------------------------------------------------------
خط های سپید
زیر پاهای ما
چراغ قرمز!
چشم هایت
آن سوی خیابان
در چشم هایی گره می خورند
این سو
دستهایت
فشرده می شوند
در دست هایی که ناشناس می شوند
انگشت به انگشت.
نگاهش که می کنی
رنگ چشم هایش
رنگ رویاهای تو نیست.
چراغ سبز!
چشم های گره خورده می آیند
نگاه می کنند
و
می گذرند.
خط های سپید
در خیابان جا می مانند
و رویاهایت
سال هاست
که سنگفرش عبور عابران است.
-------------------------------------------------------------
گفتی :" آسمان انتقام تو را , از من گرفت ."
گفتم : "من دعا نکردم ."
گفتی :" او به من وفا نکرد."
گفتم : " حالا مثل من شدی ! بی وفایی , تور ا شکست !"
گفتی : " به تلخی مرگ نیلوفر ها شکستم ."
گفتم :" تنها دل شکسته , هیچ مرهمی ندارد !"
گفتی :" دستانت را به دستان من بسپار !"
گفتم :" یک بار سپردم و آواره شدم ."
گفتی :" قسم به عشق , این با من مجنونم !"
گفتم :" قسم به شب به آسمان دل سپرده ام !"
گفتی :" چتر دلم را پناه دلت می کنم !"
گفتم :" باران , سهمی از زندگی من است ."
گفتی :" زیر باران خیس و بی پناه می شوی ."
گفتم :" خیس شدن دلیل دیوانگی من است ."
گفتی :"بگذار من شاهزاده ی قلبت باشم !"
گفتم :" قلبم سال هاست با زخمی کهنه , زندگی می کند !"
گفتی :" من آمدم تا مرهم دلت باشم ."
گفتم :" دل ناز پونه ها , مرهم دلم هستند."
گفتی :"دل به من بسپار!"
گفتم :" دلت در هیاهوی بی وفایی دیگری ست."
گفتی :" تو منتظر من بودی !"
گفتم :" مدت هاست انتظار را , در نقاشی رویاهای محالم رنگ آمیزی می کنم ... و تو , دلت هنوز اسیر بی او بودن است."
گفتی :" از روزگار بی وفا دلم گرفته !"
گفتم :" دل به دریا بسپار و از غم رها شو !"
گفتی:" دلت با من نا مهربان نبود."
گفتم :" دل تو بی وفایی را , بر قاب آبی اش نوشت."
گفتی:" با هم ازاین دیارسفر کنیم ."
گفتم :" تو سفر کردی و من تنها شدم ."
گفتی :" این بار, تو همراه من بیا!"
گفتم :" برو , من این دیار را عاشقانه دوست دارم !"
گفتی :" او مثل تو عاشق نبود."
گفتم :" عاشقی درد سختی بود!"
گفتی:" این بار من عاشقم !"
گفتم:" پس برگرد!...به سرزمینی
که به نیت چشمانش دلم را اواره کردی ...
برگرد من سالهاست , بی تو نفس می کشم!
---------------------------------------------------------------------------
خط های سپید
زیر پاهای ما
چراغ قرمز!
چشم هایت
آن سوی خیابان
در چشم هایی گره می خورند
این سو
دستهایت
فشرده می شوند
در دست هایی که ناشناس می شوند
انگشت به انگشت.
نگاهش که می کنی
رنگ چشم هایش
رنگ رویاهای تو نیست.
چراغ سبز!
چشم های گره خورده می آیند
نگاه می کنند
و
می گذرند.
خط های سپید
در خیابان جا می مانند
و رویاهایت
سال هاست
که سنگفرش عبور عابران است.
-------------------------------------------------------------
خواهر کوچکم از من پرسید ۵ وارونه چه معنا دارد؟
من به او خندیدم
گفت:روی دیوار و درختان دیدم
باز هم خندیدم گفت:خودم دیدم که پسر همسایه ۵ وارونه به آن
دختر داد
آنقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید
بغلش کردمو بوسیدم
با خودم گفتم بعدها با دیدن بی وقفه درد
سقف دلت که خم گردید
آن وقت می فهمی که ۵ وارونه چه معنا دارد
-------------------------------------------------------------------------------
تصور کنید بانکی دارید که در آن هر روز صبح86400تومان به حساب شما واریز
می شود و تا آخر شب فرصت دارید تا همه پولها را خرج کنید،چون آخر وقت حساب خود به خود خالی می شود
در این صورت شما چه خواهید کرد؟
البته که سعی می کنید تا آخرین ریال را خرج کنید
هر کدام از ما چنین بانکی داریم :بانک زمان
هر روز صبح در بانک زمان شما 86400ثانیه اعتبار ریخته می شود و آخر شب به
پایان می رسد
هیچ برگشتی نیست و هیچ مقداری از این زمان به فردا اضافه نخواهد شد
هر لحظه گنج بزرگی است
گنجتان را مفت از دست ندهید
باز به خاطر بیاورید که زمان به خاطر هیچکس منتظر نمی ماند
دیروز به تاریخ پیوست
فردا معماست
و امروز هدیه
برگرفته از:کتاب نشان لیاقت عشق
---------------------------------------------------------------------------------
من به او خندیدم
گفت:روی دیوار و درختان دیدم
باز هم خندیدم گفت:خودم دیدم که پسر همسایه ۵ وارونه به آن
دختر داد
آنقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید
بغلش کردمو بوسیدم
با خودم گفتم بعدها با دیدن بی وقفه درد
سقف دلت که خم گردید
آن وقت می فهمی که ۵ وارونه چه معنا دارد
-------------------------------------------------------------------------------
تصور کنید بانکی دارید که در آن هر روز صبح86400تومان به حساب شما واریز
می شود و تا آخر شب فرصت دارید تا همه پولها را خرج کنید،چون آخر وقت حساب خود به خود خالی می شود
در این صورت شما چه خواهید کرد؟
البته که سعی می کنید تا آخرین ریال را خرج کنید
هر کدام از ما چنین بانکی داریم :بانک زمان
هر روز صبح در بانک زمان شما 86400ثانیه اعتبار ریخته می شود و آخر شب به
پایان می رسد
هیچ برگشتی نیست و هیچ مقداری از این زمان به فردا اضافه نخواهد شد
هر لحظه گنج بزرگی است
گنجتان را مفت از دست ندهید
باز به خاطر بیاورید که زمان به خاطر هیچکس منتظر نمی ماند
دیروز به تاریخ پیوست
فردا معماست
و امروز هدیه
برگرفته از:کتاب نشان لیاقت عشق
---------------------------------------------------------------------------------
