2 تا داستان واقعا جالب و عبرت انگيز!

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

New Member
پست: 3
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۶ تیر ۱۳۸۷, ۱۲:۱۶ ق.ظ

پست توسط NOSHIN »

ashk az goneham sarazere baraye dastane madar
Novice Poster
Novice Poster
نمایه کاربر
پست: 50
تاریخ عضویت: دوشنبه ۱۲ آذر ۱۳۸۶, ۲:۰۹ ب.ظ
محل اقامت: tehran
سپاس‌های ارسالی: 2 بار
سپاس‌های دریافتی: 14 بار

پست توسط BABABARGY »

آقا مسعود اين چه داستاني بود کلي عصاب من و بهم ريخت.
من که بعيد ميدونم همچين بچه ايي وجود داشته باشه.
داستان دومتون خيلي قشنگ بود
به خاطر داشته باش تاریك ترین لحظه شب نزدیكترین لحظه به طلوع خورشید است
Major I
Major I
پست: 287
تاریخ عضویت: یک‌شنبه ۲۷ خرداد ۱۳۸۶, ۵:۰۹ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 11 بار
سپاس‌های دریافتی: 57 بار

پست توسط milad1378 »

با سلام
1-در مورد داستان اول ياد شعري افتادم كه در كتابهاي راهنمايي يا دبيرستان فعلي هم آورده شده در مورد پسري سنگدل كه به توصيه معشوقه اش قلب مادرش را هم از سينه در مي آورد و ....فكر كنم شعري از ايرج ميرزاباشد.
:razz: 2-داستان دوم هم مرا به ياد فيلم((خدا مي آيد)) ساخته مجيد مجيدي انداخت كه بارها از برنامه كودك شبكه يك پخش شده است. :AA:
Captain II
Captain II
نمایه کاربر
پست: 1194
تاریخ عضویت: جمعه ۱۷ آذر ۱۳۸۵, ۱۲:۲۶ ب.ظ
محل اقامت: يه گوشه كنار شيراز
سپاس‌های ارسالی: 1817 بار
سپاس‌های دریافتی: 2632 بار
تماس:

پست توسط esijoon »

خیلی باحال بود.یه اس ام اس مثل چشم مادر یه بار برام اومد ولی در مورد یه دختر و پسر بود که دختره کور بود و پسره چشماش رو به اون داد.تقریبا تو همین مایه ها بود.اشکم در اومد. :lol: :lol: :lol: :lol: :lol: :lol: :lol: ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااا........ .
تصویر
ما از الست طایفه ای سینه خسته ایم...........ما بچه های مادر پهلو شکسته ایم
امروز اگر که سینه و زنجیر می زنیم..............فردا به عشق مهدیه فاطمه شمشیر می زنیم
از ما بترس،طایفه ای پر اراده ایم...................ما مثل کوه پشت علی ایستاده ایم
از ما بترس، شیعه ی سرسخت حیدریم..........جان برکفان جبهه ی فتوای رهبریم
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”