مولانا جلالدین بلخی عارفی که عطار نیشابوری وقتی که در کودکی او را ملاقات کرد در پیشانی او نور حقیقت و عرفان را پیش بینی کرد مولانا تا قبل از ملاقات با شمس تبریزی و سوالی که او از مولانا پرسید تنها به وعظ و تدریس در حوضه دین می پرداخت و بعد از پرسشی که (جایش نیست بگویم) در وی انقلابی روحی پدید امد و جالب اینکه بر عکس ان چیزی که مردم عادی فکر می کنند شمس تبریزی ادمی الکن شرابخوار و حتی زورگیر بوده ولیکن روشن ضمیر و باعث می شود در شمس نور حقیقت وعرفان روشن شود و................مطالب زیاده اما نمی تونم همشو بگم
ادامه ي مطلب :
با آنكه تصوف مولانا با آنچه در نزد مشايخ خانقاه و ارباب سلاسل تعليم ميشد تفاوت داشت جوهر فكر و تعبير او از خط سير تصوف معمول عصر جدا نبود.تصوف او مثل آنچه امثال بايزيد و ذوالفنون و شبلي در خط آن بدوند مجرد سلوك بود ،او طالب عمل و سلوك مجاهده آميز و بدون وقفه بود.
مولانا وقتي از اوج قله حكمت و همت كه موضع روحاني او بود به دنياي عصر مينگريست حرص و شوق فوق العاده خلق را در جمع مال ومنال با نظر حيرت وتاسف ميديد .در مشاهده احوال مردم دنيا مي ديد ايشان به هرچه تعلقي بيش از حد دارند با نظر عشق و تعظيم مي نگرند،بنده آن می شوند و در این عشق و بندگی همه چیز را از یاد می برند .اما او رهایی از این بند را برای هر کس در هر مرتبه ای که بود مایه آسایش می شناخت . سلوک اخلاقی در نزد او متضمن اعتدال و مرادف حکمت واقعی بود .به همین سبب توکل را تا حدی که در عمل به نفی کل اسباب منجر نشود توصیه میکرد .جبر را تا جایی که منافی درک وجدان در احساس مسئولیت نباشد مبنای عمل می شناخت .خیر وشر را نزد عامه با لذات و آلام حیات ملازم پنداشته می شد امور نسبی می خواند.عقل را که در احاطه بر اسرار الهی عاجزش می یافت در فهم نیک و بد حیات عادی قابل اعتماد تلقی میکرد .
خود او با آنکه شوق و عشق او را با الله انس می داد با نمازهای آکنده از خضوع و نیاز ،روزه های طولانی ومجاهدتهای جانکاه لوازم خوف و هیبت را هم در این انس و شوق روحانی بر خود الزام میکرد .خوف و وحشت گه گاه بیش از انس و محبت نقد حال او می شد .عشق الله بر قلمرو روح او غالب بود ،عشق بی تابش می کرد و خوف جسم و جانش را می گداخت .در غلبات عشق وجد و شور او را به رقص سماع وا می داشت ،و در غلبات خوف شبزنده داری و ریاضت او را به خشوع وخشیت می کشاند.انس او با لله مثل انس شبان قصه موسی بود .با این حال در مقام تعظیم و تنزیه نیز مثل موسی هیچ دقیقه ای از اداب و ترتیب را در عبادت او نامرعی نمی گذاشت.
رهایی! رهایی از آنچه سالک را تسلیم به جاذبه اشتیاق ،به جاذبه بازگشت به مبدأ ،و به جاذبه اتصال با جناب حق مانع می آید تمام تعلیم مولانا در سلوک روحانی است.خط سیر این سلوک ، این حرکت از تبتل تا فنا که صوفی از آن به دو گام _خطوتان _هم تعبیر می کند ،قطع پیوند با خودی را بر سالک الزام می کند این امر آسان نیست و برای کسانی که در تعلقات خودی پیچیده اند عبث یا غیر ممکن هم به نظر می آید.اما نزد مولانا که این خط سیر تجربه حیات اونیز هست این کار نه نیاز به عزلت دارد ،نه محتاج التزام آن است .اما عشقی که از احساس این نیاز روحانی بر میخیزد در تعبیر مولانا صفت حق است لاجرم نسبت به بنده مجاز است.چون در همه حال هم ناظر به کمال است،البته آنجا که متوجه به کمال مطلق است در حد نهایت کمال هم هست و از اینجاست که عشق الهی را عشق حقیقی خوانده اند .
نه فقط تعلیم مولانا در غزل و مثنوی این رهایی از تعلقات خودی را خط سیر تکامل روح عارف نشان می دهد بلکه حیات خود او نیز طی کردن این مقامات را مراحل خود او فرا می نماید. برای انقطاع از درس و وعظ آغاز مرحله تبتل بود که وی را از تعلقات خودی و از سوداهای جاه فقیهانه رهایی داد.عشق شمس انحلال خودی مظهر الهی بود –که منجر به آزمون فنایش گشت .فقر ترک اعتماد بر اسباب ،رقص تجربه رهایی از وقار و حشمت به خود بر بسته و سماع و شعر نفوذ در دنیای ماورای حس –دنیای غیب –بود و این همه سیر از تبتل تا فنا را برای او به تجربه شخصی در سلوک الی الله مبدل کرد. زندگی او درسالهای آرامش تبتل او را به مقام فنا منجر ساخت –دو قدم که شصت و هشت سال مجاهده برای طی کردنش ضرورت داشت
رحلت مولانا
درسال672وجودمولانا به ناتواني گرائيد ودر بستر بيماري افتاد و به تبي سوزان و لازم دچار گشت و هر چه طبيبان به مداواي او كوشيدند و اكملالدين و عضنفري كه از پزشكان معروف آن روزگاربودند به معالجت او سعي كردند، سودي نبخشيدتادر روزسكشنبه پنچم ماه جماديالاخر سال672 روان پاكش از قالب تن بدرآمد و جانبهجان آفرين تسليم كرد.
اهل قونيه ازخردوبزرگ درتشييع جنازه او حاضرشدند و حتي عيسويان و يهوديان در ماتم او شيون و افغان ميكردند. شيخ صدرالدين قونوي برمولانا نماز خواند و سپس جنازه او ا برگرفته و با تجليل بسيار در تربت مبارك بر سر گور پدرش بهاءالدين ولد به خاك سپردند.
پس از وفات مولانا،علمالدين قيصر كه از بزرگان قونيه بود با مبلعي بالغ بر سيهزار درهم بر آن شد كه بنائي عظيم بر سر تربت مولانا بسازد. معينالدوله سليمان پروانه كه از اميران زمان بود،او را به هشتاد هزار درهم نقد مساعدت كردوپنجاه هزارديگربه حوالت بدو بخشيد و بدينترتيب تربت مبارك كه آنرا قبه خضراء گويند بنا شد و عليالرسم پيوسته چند مثنوي خوان و قاري بر سر قبر مولانا بودند.
مولانادرنزد پدرخود سلطانالعلماء بهاءالدين ولدمدفون است واز خاندان و كسان وي بيش از پنجاه تن در آن بارگاه به خاك سپرده شدهاند.
بنا به بعضي از روايات،ساحت اين مقبره پيش ازآمدن بهاءالدين ولد به قونيه به نام باغ سلطان معروف بود و سلطان علاءالدين كيقباد آن موضع را به وي بخشيد و سپس آنرا ارمباغچه ميگفتند.
افلاكي در مناقبالعارفين مينويسد كه:«افضلالمتأخرين نجمالدين طشتي روزي در مجمع اكابر لزيفه ميفرمودند كه در جميع عالم سه چيز عام بوده چون به حضرت مولانا منسوب شد خاص گشت و خواص مردم مستحسن داشتند: اولكتاب مثنوياست كه هردومصراع رامثنوي ميگفتند،دراين زمان چوننام مثنوي گويند عقل به بديهه حكم ميكند كه مثنوي مولاناست.دوم:همة علمارا مولانا ميگفتند،درين خال چون نام مولانا ميگويند حضرت او مفهوم ميشود. هركورخانهراتربت ميگفتند،بعداليومچون يادتربت ميكنندوتربت ميگويند،مرقدمولاناكهتربت است معلوم ميشود».
پس از رحلت مولاناحسامالدين چلبي جا نشين وي گشت. چلبي يا چالابي كلمهاي است تركي به معني آقا وخواجه ومولاي من، واصل آن چلب يا چالاب به معني معبود ومولاوخدااست درتركيه غالبأاين لغت عنوان بر پوست تخت نشينان وجانشينان مسندنشيني مولانا اطلاق ميشود حسام ا لدين در683 هجري در گذشت وسلطان ولد پسر مولانا با لقب چلبي جانشين وي گشت .سلطان ولدكه مردي دانشمد وعارفي متتبع بود تشكيلات درويشان مريد پدرش را نظموترتيبي تازه دادوبارگاه مولانارامركزتعلييمات آن طايفه ساخت. پس ازمرگ ودر 710 هجري پسرش اولو عارف چلبي جانشين اوشد. پس ازوي درسال720هجري برادرش شمسالدين اميرعالم پيشوايدراويش مولويه گشت .وي درسال 734 هجري در گذشت. درزمان اوخانقاههاي فراواني دراطراف واكناف آناطولي براي دراويش مولويه ساخته شد، وبارگاه مولانا به صورت مدرسهومركزتعليمات صوفياندرآمدوزيارتگاه اهل معرفت ازتركوعرب وعجم گرديد .شمار چلبياني كه پس ازمولانا پياپي برتخت پوست درويشي اونشستهاند تا1927 به سي و دو تن ميرسد .دراين اين سال اين بارگاه تبديل به موزه شد وموزه مولانا نام گرفت.
تربت و مقبره مولانا
تربيت مولانادرشهر قوانيه است .قوانيه كه اصلاكلمه يوناني است درآن زبان ايكونيومIconium آمده ودرآثار مورخان اثرجنگهاي صليبي به صور ايكونيوم Yconium و كونيوم Conium و استانكونا Stancona ذكر شده است وآن اسلام به شكل قونيه تعريب گرديده است .قونيه كه خودنام ايالتيدرمركز آناطولي است از طرف مشرق به نيغده واز جنوب به ايجل وآنتاليا واز مغرب به اسپرته وافيونواز جنوبغربي بهاسكي شهرواز شمالبهآنكارا محدوداست مقبره مولانا متشكل ازچندعمارت است كه بعضي ازآنها درعصرسلجوقي وبرخيدرزمان سلاطين عثماني بناگرديده است .درآنجا تزييناتي از چوب و فلز و خطاطيهاي زيبا و قاليها و پارچههاي قيمتي ديده ميشود .مقبره مولانا عبادتگاهي است كه درآن قبور بسياري ازكسان مولاناومريدان او قرار گرفته است.حجرات دراويش و مطبخ مولانا وكتابخانه نيز ملحق به اين بناست ومجموع آن به چندرواق تقسيم ميشود كه سبك همه رواقها گنبدي وشبيه يبگديگراست. صورت قبرها يي كه آن مشاهده ميشودهمه باكاشي فرش شده باپارچههاي زربفت مفروش گرديده است. برروي صورت قبر پدر مولاناصندوقيازآبنوسقرارداردكهخودازشاهكاري هنرياست موزه مولانانسبتاغني است وپرازاشياوآثارعصر سلجوقي وعثماني ميباشد اين موزه مشتمل بر مقبره مولانا و مسجد كوچكي و حجرات درويشان و رواقهايي پراز پارچههاي زربفت وقالي است. بعضي ازاين رواقها به نسخههاي خطي قديم اختصاص داده شده است
مدخل بزرگ تربت مولانا:
بارگاه مولانا رادر اصطلاح محل«درگاه» ميگويند اين بنادر1926 به صورت موزه اشياء عتيقه قونيه درآمدو در1954 موزه مولانا نام گرفت مساحت آن6500 مترمربع است. در طول قسمت غربي آن حجرات درويشان قرار دارد وديگر اطراف آنراديوارهااحاطه كرده است.مدخل موزه بزرگ ياباب درويشانازطرف مغرب بهسوي حياط موزه باز ميشود (شماره1 درنقشه ).درب ديگر به سوي حديقةالارواح گشاده ميشودكه سابقا گورستان بوده وامروزدروازه خاموشان نام دارد.دري نزديك حياط چلبيان به طرف شمال باز ميشود كه به باب چلبي معروف است. مدخل بارگاه مولانا از حياطي ميگذردكه بامرمرفرش شده وداراي حوض و فواره و متوضا (وضوگاهي) است كه دورآنرا نرده كشيده ودر وسط آن فوارهاي اززمان پادشاهان سلاجقه روم مانده استكه ازاطراف آن آب ميريزددرآن طرف صحن حياط مولانا درست مقابل بارگاه اوحجرههايي وجودداشته كه بابرداشتن ديوارهاي بين آن، آنها راتبديل به تالارهاي طولاني كرده وموزهاي زيبا ترتيب داده اند كه در آنها كتابهاي خطي بسياروآلات وافرار درويشان و جامههاي ايشان موجود است. دراين موزه قاليچهاي به شكل يك صحفه روزنامه ديدم كه از روي يك شماره روزنامه كه در قونيه به بهاي پنج ليره ترك منتشرميشدزردوزي كرده بودند.بربالاي اين قاليچه روزنامه عنوانروزنامهقونيه چنينآمدهاست.(نومرو1)، محل ادارسي آقشهر نسخه سي بش لير، (ده محرم1319) بر بالاي قسمت غربي درب درويشان اين سه بيت به تركي آمده كه مربوط به سلطان مرادخان بن سليم خان است:
شي سلطان مرادخان بن سليمخان يا پوب بوخانقلهي اوردي بنياد
اولالر مولويلر بونده ساكــــــــــن اوقونيه هر سحر ورد اوله ارشاد
گورب دل بو بناي ديد تاريــــــــــخ بيوت جنت اسا اولدي آباد
[External Link Removed for Guests]
دوست عزیز اگر میخواهید اطلاعات جامع داشته باشی باید کتاب های مختلفی بخوانید بعد خودتان به جمع بندی برسید
اولین کتاب
گزیده غزلیات شمس با نقد و برسسی دکتر سیروس شمیسا می باشد که بدون کم کاست وتوضیحات جالبی در مورد اسرار و عجایب عرفان ایرانی به شما میدهد متاسفانه به دلیل بعضی از ملاحضات نمی توانم انها را ذکر کنم
جلال الدین بلخی
محمد جلال الدین مشهور به مولوی عارف و ایدئولوگ دوره فئودالیسم آسیای صغیر، فرزند بهاءالدین محمد بن حسین ملقب به سلطان العلماء، در ششم ربیع الاول سال ۶۰۴ هجری قمری( ١۲۰۷ میلادی) در بلخ به دنیا آمد. علوم مقدماتی را در نزد سید برهان الدین محقق فراگرفت و در ١۹ سالگی همراه با پدرش به قونیه مهاجرت کرد. علت مهاجرت بهاءالدین از بلخ سعایت هایی بود که فخرالدین رازی وزیر محمد خوارزمشاه نسبت به او در نزد شاه آن سامان نموده بود.1
جلال الدین در ۲١سالگی در لاریندا با گوهر دختر شریف الدین سمرقندی ازدواج کرد و از او دارای دو پسر به نام علاءالدین و بهاءالدین گشت. پس از درگذشت گوهر مولوی با یک زن یونانی مسیحی ازدواج کرد و از او هم صاحب دو فرزند، یک پسر و یک دختر شد.
جلال الدین در ۲۵ سالگی پدر خود را از دست داد و برای ادامه تحصیلات به شام رفت و سالی چند در دمشق و حلب به تحصیل علوم مکنونه پرداخت و در علوم زمانه متبحر و صاحب نظر گردید.
مولوی در ۳۸ سالگی به تشویق حسام الدین شروع به سرودن اثر جاودان خود مثنوی نمود. در طرز تحریر این کتاب گفته اند که شبها حسام الدین در محضر جلال الدین می نشست و او فی البداهه مثنوی می سرود و حسام الدین می نوشت و مجموع نوشته ها را با آواز بلند می خواند و بعضی شبها نظم مثنوی تا سپیده دم از هم نمی گسست.
مولوی مثنوی را به یاد دوست خود شمس تبریزی که چندی بود او را ترک نموده بود، نوشت چنانکه خود او می گوید:
چونکه گل رفت و گلستان شد خراب بوی گل را از که جویم از گلاب2
در حقیقت شمس تبریزی مسبب پیدایش مثنوی شد زیرا تا قبل از ملاقات شمس، مولوی صاحب دستار و منبر بود ولی پس از ملاقات شمس تحولی عجیب در او رخ داد به طوریکه منبر را ترک گفت و به عاشقی شیدا و رندی لاابالی مبدل گشت و عشق شمس را چراغ هدایت راه تاریک زندگی خود نمود و از این طریق در محرم خانه راز راه یافت و دنیای معنوی و جهانی رویا انگیز بیافرید.
مهر و علاقه مولوی به شمس تبریزی به حدی بود که می توان گفت که وی تا پایان عمر او را فراموش نکرد و کاخ باشکوه و دلاویز خود را به یاد او بنیاد نهاد و تا آخرین لحظه عمر خود، مشغول تکمیل کاخ معنوی خود بود.
مولوی در غروب یک شنبه۵ جمادی الثانی به سال ۶۷۲ هجری وفات یافت و روی سنگ مرقدش بیت زیرین نوشته شد.
کعبة العشاق باشد این مقام هر که آمد ناقص اینجا شد تمام
بدون شک مثنوی یکی از بزرگترین آثار عرفانی کلیه اعصار تاریخی است و در هیچ کتابی به اندازه مثنوی افکار تازه بکر و معارف سنجیده و عالی نتوان یافت 3 راست گفته اند:« در عجم از آن برتر کتابی منظوم نیافته است.»
به حق مثنوی معنوی دایرة المعارف صوفیه 4 خوانده شده زیرا در عرفان کتابی نظیر آن وجود ندارد. به قول موریس بارس، مثنوی اثر تعلیماتی یا کتاب مذهبی نیست. بلکه سراسر آن پر از هیجانات تخیلات و شور و وجد است. گویی شعر آن سر بر آسمان می ساید. چند ایده شگفت انگیز در این کتاب به هزاران رنگ گوشه دار و مبهم نشان داده می شود تا خواننده خود از آن حدسی بزند. هر کس مثنوی بر دست گیرد می تواند از میان افسانه های اخلاقی، گفت و شنودها، موشکافی مسائل ماوراء الطبیعه و اندرزهای آن راهی برای خود برگزیند.
پی نوشت ها
1- مهاجرت سلطان العلماء از بلخ به نفع خانواده مولوی تمام شد زیرا چند سال بعد چنگیزخان مغول به خوارزم حمله و آن سرزمین زیبا و مرد خیز را ویران کرد.
2- مقصود از گل شمس است از گلاب حسام الدین.
3- جلال الدین همائی در مقاله جلال الدین رومی
4- بوته مستشرق آلمانی مولوی را بزرگترین نویسنده وحدت وجود در تمام قرون خوانده است.
در مثنوی ١۲۸١ موضوع مورد بحث قرار گرفته است که مهمترین آنها عبارتند از: « روح- دل- شهوات- روح حیوانی- حواس- لابه- همدردی- سخاوت- عدالت- ظلم- اطاعت- قناعت- فنا و بقا- انس- قرب- صبر- صوفی چیست- تسلیم- تقدیر- توکل- اخلاص- حق شناسی- تحمل- بیم و امید- زهد- تامل- اعتکاف- فقر و اعراض از حطام دنیوی- توبه- عشق- وفاداری- وحدت علم- ایمان و غیره...»
به عقیده جلال الدین رومی عشق بزرگترین فضیلت آدمی است، بوسیله عشق عواطف انسانی از هر نوع آلایش پاک می گردد. مراسم مذهبی و عبادت نیک است ولی مسجد، معبد و کلیسا جایگاه اقامت خدا نیست، بلکه محل اقامت خدا، دل پاک است. هدف اصلی آدمی در زندگانی باید آن باشد که بوسیله ایمان و عبادت به تهذیب نفس پردازد. شر در مخلوقات وجود دارد ولی آفریدگار از هر نوع بدی مبری است.
بت اصلی آدمی، روح حیوانی اوست. او شری که وجودش از آن آکنده است، در دیگران می بیند و بی اینکه به بدی های خود بنگرد دهن به خرده گیری از بدیهای سایرین می گشاید. مولوی تصدیق می کند که انسان از یک نظر دارای آزادی اراده است اگرچه اراده او زیر دست اراده الهی است. اگر انسان در عمل آزاد نمی بود، دیگر برای او پشیمانی و احساس شرم معنی نمی داشت. عشق کامل، آزادی کامل است و یک چنین عشق موجب اتحاد اراده انسانی با اراده الهی می گردد. استادی جلال الدین بلخی موقعی به قدرت خود می رسد که به توصیف عشق و یا توحید می پردازد...
مثنوی با ناله نی(روح) از جدائی از نیزار (اصل خویش) شروع می شود. جلوه اصل را همه در جسم می بینند ولی هیچکس قادر نیست به ماهیت حقیقی اش پی ببرد. روح مشتاق وصل است، مردی که فاقد یک چنین شوق و یا عشق است، مانند پرنده ای است که بال ندارد.
هرگاه آئینه دل از غبار شهوات پاک گرددف آدمی به معشوق می رسد. تربیت روح حیوانی در حکایت پادشاهی که (نفس الهی) عاشق یک کنیز(نفس حیوانی) می شود در حالی که کنیز عاشق جوانی (شی ء مورد تقاضا) است تشریح گردیده.
کنیز با هیچ نوع داروئی(استدلال عقلی) درمان نمی شود. عاقبت سلطان از پروردگار کمک می طلبد. مقصود مولوی آن است که علم روحانی یک موهبت الهی است. سلطان به یک پزشک (مرشد) برمی خورد و پزشک مزبور از شاه تقاضا می کند که اجازه بدهد کنیز با آن جوانی که مورد علاقه اش بود، به سر برد. آنها مدت شش ماه با هم به سر می برند و در طی این مدت، پزشک به جوان یک جرعه دارو می دهد که جوان بر اثر خوردن آن مریض گشته و جمال خود را از دست می دهد. دختر که عاشق زیبایی او شده بود، نسبت به او بی علاقه می شود. وقتی که جوان می میرد، عشق خود را فراموش می کند. منظور مولوی آن نیست که روح حیوانی و یا قوه خلاقیت و آرزوها را بکشد بلکه مقصودش این است که این نیرو را با فکر دایم درباره پوچ بودن حطام دنیوی، تعدیل و منظم نماید.
مولوی عشق را دو نوع می داند:١- عشق به مرده یعنی با اشیاء مادی ۲- عشق به زنده یعنی عشق به حقایق معنوی. انسان باید عشق به چیزی داشته باشد که پایدار و کامل و حقیقی است. اعمال انسانی هم دو نوع تواند بود:
١- اعمالی که بوسیله اراده الهی انجام می گیرد.
۲- اعمالی که بوسیله اراده شخصی صورت پذیر است.
اعمال نوع اول ولو اینکه غیرقانونی به نظر برسند صحیح و اعمال نوع دوم ممکن است یا صحیح باشند و یا صحیح نباشند.
برای نیل حقیقت، مرشد لازم است و این مرشد را باید با دقت زیاد انتخاب کرد زیرا اگرچه مرشدان زیادند ولی فقط عده ای معدود می توانند مرشد واقعی گردند. مرشد واقعی برای خیر و رفاه جمیع مخلوقات تلاش می کند ولی مرشد دروغین فقط در جلب منافع شخصی است. مرشد حقیقی موجبات وحدت و هم آهنگی را فراهم می کند ولی مرشد دروغین باعث نفاق و دشمنی می شود.
عقیده فوق الذکر در داستان پادشاه یهودی که وزیرش ظاهرا مسیحی ولی یهودی و دشمن نصارا بود، نمودار شده است. با پرهیزکاری دروغین وی چنین وانمود می کرد که خیلی مومن و مقدس است. همین که مردم به دینداری او ایمان آوردند، وی شروع به ایجاد نفاق و تفرقه بین آنان می کند. در این داستان درسهای بسیار عبرت انگیزی داده شده است.
مرحله فنا در داستان یک طوطی که بوسیله بازرگان ایرانی در قفس حبس شده بود، توصیف گردیده است، هنگامیکه تاجر درصدد برمی آید سفری به هند کند، از طوطی خود می پرسد چه تحفه ای را دوست می دارد طوطی از او خواهش می کند پیامی از طرف او به طوطیان هند رساند مبنی بر اینکه طوطی ای در قفس حبس گردیده و آرزوی دیدار سایر طوطیان را دارد. بازرگان قبول می کند و وقتی که به هند می رسد و در جنگل به عده ای از طوطیان برمی خورد تاجر پیام طوطی را به همجنسانش می رساند. یکی از طوطیان وقتی که پیام او را می شنود، می لرزد و بر زمین می افتد چنانکه تو گویی مرده است. تاجر به خانه خود باز می گردد و این حکایت شگفت آور را به طوطی عزیز خود می گوید. طوطی که در قفس بود می لرزد و آنا جان می سپارد. تاجر بسیار متاثر می شود و چون چاره ای برای درمانش نمی یابد، طوطی را از قفس بیرون آورده به دورش می افکند. به مجرد اینکه طوطی خود را از قفس خارج می بیند، پرواز می کند و بالای شاخه بلند درختی قرار می گیرد و بدین سان آزاد می شود.
«... فضیلت عدم خودپرستی در داستان دیگری تشریح شده است شخصی خانه دوستش دق الباب می کند. وقتی که دوستش از او می پرسد کیستی او جواب می دهد منم دوستش در را باز نمی کند. پس از چند لحظه دوست مجددا دق الباب می کند و موقعی که از او سوال می شود کیستی می گوید تویی دوست در را باز می کند.
کسانی که با یک مقصد نیک و یا یک مرد نکوکار مخالفت می کنند در حقیقت با خدا مخالفت کرده اند. دوست حقیقی مانند آیینه ای است که در آن شخص خود را عینا همان طوری که هست می بیند. فعالیت آدمی باید برای خدا باشد نه برای رسیدن به اغراض شخصی.»
«... مولوی مانند سایر صوفیان به اهمیت دل اعتقاد داشت و عقیده مند بود که دل یک شیء نورانی غیرعادی است که مقامش پایین تر از نفس الهی و بالاتر از روح نفسانی است. دل از لحاظ درونی، با نفس الهی روبه رو است و از جنبه خارجی به روح نفسانی متمایل است. دل از نفس الهی روشن می شود و روح نفسانی را روشن می کند. نفس حقیقی را به ستاره درخشان و دل را به شیشه ای که از درونش نور می تابد و روح نفسانی را به روغن چراغ تشبیه کرده اند. همان طور که دریا در عین اینکه امواجش متلاطم است، در اصل یکی بیش نیست هم چنان هستی حقیقی یکی بیش نیست اگر چه تعیناتش متعدد است.»
«... عشق حقیقی و حس حق شناسی در داستان لقمان و اربابش آشکار گردیده است. لقمان برده ای بود که مولایش دوستش می داشت و احترامش می گذاشت روزی ارباب یک قاش خربزه را برید و آن را از روی لطف و مهربانی به لقمان داد. لقمان قاش خربزه را با میل و رغبت خورد. مولایش چون دید لقمان با چه ولع و لذت میوه را می خورد، یک قطعه دیگر از همان خربزه به او داد. لقمان آن را هم با میل خورد ارباب بقیه خربزه را به تدریج برید و به لقمان داد تا اینکه یک قاش باقی ماند. برای اینکه مزه اش را بچشد، قاش آخر را خودش خورد ولی متاسفانه برخلاف انتظار آن را خیلی تلخ و بدمزه یافت. از لقمان پرسید: چرا این خربزه تلخ را با این همه لذت و ولع خوردی؟ لقمان جواب داد: من از دست تو خیلی چیزهای شیرین گرفته و خورده ام و از این رو خیلی احساس خجالت کردم که این خربزه تلخ را نخورم.»
به دنبال این داستان جلال الدین مولوی عشق را می ستاید و می گوید از عشق ماهیت هر چیز دگرگون می شود به طوری که عشق، تلخ را شیرین و مس را طلا و شیر را موش و شیطان را پری می کند! عشق میوه دانش است، خدا بیشتر دوست دارد بندگانش عاشق او باشند تا اینکه به اجرای تشریفات مذهبی بپردازند.
مثنوی با ۲۶ هزار بیت، دریایی است بیکران که از هر موجش هزاران در شاهوار می ریزد.به قدری در مثنوی شور و هیجان نهفته است که می توان به جرات گفت آئین مثنوی آئین شور و جذبه است. تعجب ندارد اگر مولوی در حین مقایسه خود با عطار و سنائی چنین بسراید:
اگر عطار عاشق بد، سنائی شاه و فایق بود
نه آنم من نه اینم من که گم کردم سر و پا را
مولوی با تمثیل ها و تشبیهات دلنشین، حقایق عرفانی و نکات جالب روحانی را تشریح کرده و مثنوی خود را به صورت نردبان معراج حقایق درآورده است. شیوه مولوی در اثبات نظریات خود این است که داستان میان داستان می آورد و بعد از چند قصه تو در تو، باز به داستان نخستین برمی گردد و نتیجه می گیرد. گاهی برای تاکید نکته ای، یک مطلب را چندین بار تکرار می کند.
داستانهای مولوی مملو از عجایب افکار و نوادر امثال و لطایف تعبیرات و حقایق جالب روانشناسی است.
حیرت اندر حیرت آمد زین قصص بیهشی خاصگان اندر اخص
پس عجیب نیست اگر « این نامه غیبی از همان وقتی که به حیلت عبارت آراسته شده و به سلک نظم درآمد، تا به امروز معشوق سالکان و طالبان حقیقت و مکمل و راهنما و مونس و پناه ارباب معرفت و سرمایه شادمانی جان و دل اصحاب ذوق و حال بوده است. »
عجب نیست اگر صائب بگوید:
از گفته مولانا مدهوش شدم صائب این ساغر روحانی صهبای دگر دارد
مثنوی علاوه برآنکه یک بحر مواج از پند و امثال و شور و هیجان است، مجموعه ای گرانبها از قصص نیز می باشد که اکثرا از منابع شرقی مخصوصا منابع هندی و ادبای ایرانی ( مانند سنائی، نظامی، عطار و عوفی نقل شده) مولوی این حکایت ها را طوری نقل می کند که گویی وسیله ای بیش برای بیان افکار او نیستند و آنچه گفته است درد دلهای خود اوست. بنابراین مولوی حق دارد اگر ادعا کند:
عاریت کس نپذیرفته ام آنچه دلم گفت بگو گفته ام
پس از مطالعه مثنوی با آقای شجره هم داستان می شویم که روح مولوی جوهر سیال را ماند که برای کشف حقیقت دائما در سیر و حرکت می باشد. زیرا در موقع مطالعه مثنوی در همه جا به افکاری برمی خوریم که از تقلید و جمود فکری نفرت داشته مدام در تحقیق و تکاپو است. با اینکه مثنوی کتاب سهل و ساده ای نیست مع ذلک هر کس از هر طبقفه ای بخواهد باشد، می تواند از آن درک کند و از این خرمن معرفت، خوشه ای بچیند.
غزلیات مولوی
غزلیات مولوی که معروف به غزلیات شمس تبریزی است به قدری شیوا و دلنشین است که گفته اند: «اگر آثار دیگری نمی داشت همین غزلیات شیوا که از منبع روحی عالی او ملهم شده کافی می بود که وی را نماینده تصوف و عشق معرفی کند.» نیکلسن در خصوص مثنوی و دیوان شمس این گونه اظهارنظر می نماید:
یکی مثل رودخانه عظیمی است که بسیار عمیق و آرام در زمین های مختلف جریان می یابد و در فرجام به اقیانوسی که کرانه اش پیدا نیست وارد می شود در صورتی که دومی گردباد و طوفانی را ماند که آنچه در مسیر خود می یابد همه را زیر و رو می کند!
مولوی در این کتاب در ۵۵ بحر مختلف شعر گفته و روی هم رفته ۳۵۰۰ غزل سروده است. کلیات شمس تماما شرح مثنوی است و اگر ما مثنوی را به تورات تشبیه کنیم، کلیات شمس را باید تلمود بیانگاریم.
منبع: کتاب فلسفه شرق نوشته مهرداد مهرین
[HIGHLIGHT=#f2f2f2][FONT=System]It's nice to be important,But it's important to be nice