روند تكامل يك انديشه در من

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه‌ي مباحث مرتبط با تاريخ ايران به بحث بپردازيد

مدیران انجمن: رونین, شوراي نظارت

ارسال پست
Fast Poster
Fast Poster
نمایه کاربر
پست: 237
تاریخ عضویت: شنبه ۴ شهریور ۱۳۸۵, ۱۰:۳۹ ق.ظ
سپاس‌های ارسالی: 13 بار
سپاس‌های دریافتی: 83 بار

روند تكامل يك انديشه در من

پست توسط padeshah »

به نام خدا
مي گن بعضي حس ها با دوره هاي سني مرتبط حستند يعني حيات بعضي حس ها در آدمي از يه سني شروع و تا يه سني ادامه داره البته بيشتر حس هاي كه در انسان آغاز مي شه تا پايان عمر ادامه خواهد داشت.
حس ناسيوناليستي يا وطن پرستي يا حب وطن نيز شايد يكي از همين حس ها باشه كه در آدم هاي مختلف در سن هاي مختلف شروع مي شه در بعضي از اونها تا زماني ادامه پيدا مي كنه و در بعضي ديگه هم تا آخر عمر در كنارشون مي مونه.
روند تكاملي كه دارم در موردش مي نويسم مربوط به اين حس در من مي شه
من هم مثل خيلي از بچه مدرسه اي هاي دوران خودم توي كلاس چهارم اپتداي با تاريخ اشنا شدم برام جذاب بود به طوري كه جلو تر از درس معلم (خانم رهبين ، اميد وارم هر جا كه هست سالم و خوشبخت باشه) كتاب رو مي خوندم . علاقه اوليه من شكل گرفته بود و در راهنمايي به شكوفايي رسيد تاريخ گذشته كشورم كه با شكوفايي و پيروزي و افتخار آغاز مي شد در كنار قهرمانان پيشرو در كنار شور بيانات معلم تاريخ باعث شد حس وطن پرستي در من شكل بگيره و من به گذشته خودم افتخار كنم اما افسوس كه سير افتخارات دوامي نداشت شكست هخامنشيان از اسكندر و آتش زدن تخت جمشيد غرور تازه شكل گرفتم رو جريحه دار كرد نفرتي از يونانيان در من شكل گرفت كه نگذاشت بفهمم آتش زدن تخت جمشيد جواب آتش زدن آتن بود كه توسط قهرمان دوران كودكي ام خشايار شا صورت گرفته بود نفرتي جنان عميق كه اگر فرصت مطالعه سياست ارسطو، جمهور افلاطون و ديگر آثار فلاسفه يونان پيش نمي آمد به يقين تا امروز ادامه داشت از زخم حمله اسكندر داشتم مي سوختم تا كه ارشكي آمد و به اشك هايم پايان داد تيراندازاني چابك و سواراني ماهر كه پارت مي ناميدندشان و اشكانيان نام گرفتند و دنيا شيوه جنگيدن پارتيزاني را از انان به يادگار دارد افول اشكانيان وقدرت يافتن ساسانيان چندان دردناك نبود اما سرنوشت ونحوه حكومت كردن و كشور داري آنان وحشتناك بود ( نظام طبقاتي ). حمله ي اعراب و نابودي فرهنگ ايراني و جناياتي كه اعراب انجام دادند و تلاشي كه تحت لواي دين براي ترويج برتري نژادي انجام دادند ، نا بودم كرد مجموعه ي اتفاقات ديگر و حمله مغول و فرار سلطان محمد خوارزمي و سير نزولي تاريخ كشورم كه بر خلاف ديگر كشور ها با گذشت زمان نه تنها شكوفا تر نمي شد كه مي خشكيد و عقب مي ماند ، باعث شد كه ديد من همواره به گذشته كشورم همراه با حسرت باشد حسرت روزگاران با شكوه گذ شته و قهرمانان آن روزگاران قهرماناني چون كوروش و داريوش خشايار شاه و ارشك و فرهاد و اردلان و ادرشير و شاپور و انوشيروان كه شاهاني توانا بودند كه كشورشان در زمان انها آباد و پيروز و با شكوه بود يا سرداراني مانند سورنا ، بهرام ، رستم فرخزاد وآريوبرزن كه با گذشت از جان خويش تا اخرين لحظه در مقابل دشمن ايستادند و يا با نبوغ و رشادت خويش كشور را نجات دادند .
قهرماناني از اين دست كه به تنهايي باعث آباداني و افتخار بودند و فرهنگي كه بزرگترين قهرمان ملي آن رستم پهلواني تنها و سوار بر رخش است و چنان تاثير گذار كه بدون او پادشاهي نمي تواند مكاني را فتح كند ( كي كاووس در حمله به مازندران ) و كاري را كه پادشاه و سپاه او شروع كردند او به تنهايي به انجام ميرساند. و وضعيت كشور پس از آنها وخلع ناشي از نبود آنها باعث ايجاد روحيه فرد گرايي قهرمان پروري و فرد گرايي در من شد.
سال ها گذشت و من خود را براي قهرمان شدن اماده مي كردم. من مدير چند پرو‍‍ژه دانشگاهي شدم كه هيچ كس حاضر نبود مسئوليتشون رو بپذيره! فكر مي كنيد چي شد؟ عرقريزان،غزا، دشنام، گاهي گريه هم كرديم اما موفق شديم لوح تقدير گرفتيم و تشويق نامه، اما مهمتر از همه اين بود كه من حالا يه گروه داشتم كه هم انگيزه داشت هم توان هم علم داشت هم روحيه و من در راس اين گروه نا خدايي را مي ماندم كه دل در گرو نا پيداهاي دور داشت اين قدر كار كرديم تا ديگه تحمل ناپذير شديم سعي كردند گروه رو از هم بپاشند ما در مقابل زر وزورشان مقاومت كرديم اما اين بار آنها خوب ارزيابي كرده بودند راس هرم را نشانه گرفتند حكم بركناري من صادر كردند گروه از هم پاشيد همه چيز به سرعت برگشت به حالت اول چنان كه گويي اصلا كسي نبوده و اتفاقي هم نيافتاده هيچ كس از ما نه يادي مي كرد نه حرفي مي زد عاقبت ما چنان وحشتي بر جانشان انداخته بود كه ...
دوران محدوديت فرصت خوبي بود براي فكر كردند وتحليل شكست، بعد از انديشيدن هاي بسيار فهميدم ضعف گروه وابستگي زياد به من بوده و نبود جانشين مناسب بعد از من و اين فقط و فقط گناه من بود
دشمن هم به خوبي اين نقطه ضعف شناسايي كرده بود و از همين جا ضربه زد اين واقعه به من درسي بزرگ داد" پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردني است" ياد گرفتم موفقيت گروه يا ملتي وقتي تداوم خواهد داشت كه هدف، ارزش ها و دغدغه هاي همه اونا يكي باشه وبزرگان ملت يا گروه بتوانند اين ارزش ها و آمال ها رو به نسل بعدي منتقل كنند.
اشتباه من اين بود كه من و دوستانم خوب جنگيدن ياد گرفته بوديم اما من براي چي جنگيدن به اونا نگفته بودم من اهدافم رو براشون توضيح نداده بودم از دغدغه هام ونگراني هام براشون حرف نزده بودم من ارزش ها رو بين دوستام نهادينه نكردم، من ميگفتم اونا انجام ميدادند و وقتي من رفتم كسي نبود كه بگه و اونا گوش كنند. من جانشيني شايسته براي خودم نه معرفي كرده بودم نه آماده گناه از هم پاشيدن گروه به عهد من و تفكر فرد گرا و فرد محور من بود نه هيچ كس ديگه نمي تونستم تا آخر عمر افسوس اين اشتباه رو بخورم .
با نا اميدي تمام و مشقت فراوان گروه و دوستانم رو دور هم جمع كردم چهره ها افسرده و خسته انديشه ها پژمرده بود من نا اميد تر از هميشه از جايي بالا رفتم و از گناهم گفتم از علت شكست و شروع كردم به تجزيه و تحليل فرد گرايي و غيره
من پايين امدم و بچه ها خدا حافظي كردند و رفتند . دو ماه بعد تلفنم زنگ خورد يكي از بچه ها بود گفت يه گروه راه انداخته و دوباره شروع كرده به كار و تحقيق
خيلي خوشحال شدم هفته بعدش يكي ديگه از دوستان تماس گرفت و از تشكيل گروه خودش خبر داد وهمين طور در طول سه ماه همه بچه ها واسه خودشون يه گروه تشكيل داده بودند و شروع به كار كرده بودند .
گروه من از هم پاشيده بود اما از خاكستر گروه من شانزده گروه جديد برخاسته بود يك مدير تبديل شده بود به شانزده رهبر يه رهبر رو مي شه خريد تطميع كرد يا كشت اما شانزده مدير رو مشكل بتوان ...
اما چيزي كه مهمتر بود هدفي بود كه بچه ها دنبال مي كردند سعي اونا اين بود كه اگه گروهي نابود شد از باقيمانده هاش چندين گروه ديگه درست بشه يعني انحصار شكسته بشه و ...
هميشه بايد امكان رويش ناگزير جوانه رو ايجاد كرد. ما بايد هميشه جانشيناني شايسته تر از خود را تربيت كنيم.
ارسال پست

بازگشت به “تاريخ ايران”