خدمات متقابل اسلام و ایران

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه‌ي مباحث مرتبط با تاريخ ايران به بحث بپردازيد

مدیران انجمن: رونین, شوراي نظارت

Captain II
Captain II
پست: 577
تاریخ عضویت: جمعه ۱۵ دی ۱۳۸۵, ۷:۲۴ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 502 بار
سپاس‌های دریافتی: 231 بار

پست توسط hedayat.m »

شيطان
يك نكته كه لازم است اينجا توضيح داده شود اين است : ممكن است برخی‏ خيال كنند كه اهريمن در كيش زردشتی با شيطان در دين اسلام فرقی ندارد ، يعنی اگر اهريمن را مخلوق اهورامزدا بدانيم مساوی می‏شود با شيطان كه از
نظر اسلام مخلوق خدا و عامل بديهاست .
ولی اين طور نيست ، شيطان از نظر اسلام نقشی در آفرينش اشياء ندارد ، در اسلام اصلا چنين انديشه ای وجود ندارد كه در نظام خلقت موجودات‏ نامطلوبی هست و می‏بايست نباشد و چون هست پس ، از يك موجود پليد ناشی شده است.

از نظر اسلام همه اشياء با دست قدرت خداوند به وجود آمده است و هر چه‏ آفريده خوب و نيك آفريده است : « الذی احسن كل شی‏ء خلقه " ربنا الذی اعطی كل شی‏ء خلقه ثم هدی »".
قلمرو شيطان از نظر اسلام تشريع است نه تكوين . يعنی شيطان فقط می‏تواند فرزند آدم را وسوسه كند و به گناه تشويق كند شيطان بيش از حد دعوت كردن‏ سلطه و قدرتی بر انسان ندارد " « و ما كان لی عليكم من سلطان الا ان‏ دعوتكم فاستجبتم لی »" .

ماهيت شيطان هر چه باشد ، انسان بودن انسان به اين است كه صاحب عقل‏ و اراده و قوه انتخاب است . انتخاب وقتی ممكن است كه در مرحله اول‏ عقل و تشخيصی باشد و در مرحله دوم دو راه ممكن در جلو انسان باشد ، هر كدام از اين دو ركن اگر نباشد اختيار و انتخاب و در واقع انسانيتی در كار نيست : " « انا خلقنا الانسان من نطفه امشاج نبتليه فجعلناه سميعا بصيرا انا هديناه السبيل اما شاكرا و اما كفورا »" .
وسوسه نفس اماره و شيطان شرط اختيار و انتخاب و انسانيت انسان است‏ ، همانطوری كه دعوت به خير هست و الهامات خير هست ، بايد وسوسه شرهم‏ باشد تا انسان يكی از اين دو را " انتخاب " كند و گامی در راه‏ انسانيت كه راه انتخاب و اختيار است بردارد به قول مولانا :

در جهان دو بانگ می‏آيد به ضد
تا كدامين را تو باشی مستعد
آن يكی بانگش نشور اتقيا
و آن دگر بانگش نفور اشقيا

شيطان و يا جن در قرآن در عرض موجودات طبيعی است نه در عرض ملائكه و فرشتگان ملائكه از نظر قرآن رسولان و ماموران پروردگارند و در نظام‏ آفرينش كارگزاری می‏كنند ، ولی جن و شيطان هيچ نقشی در كار خلقت ندارند
از اين جهت مثل موجودات زمينی می‏باشند . از اينجا می‏توان فهميد كه‏ انديشه مخلوقات بد و ناشايست و اينكه نظام آفرينش ناقص است به هيچ‏ وجه در انديشه‏های قرآنی راه ندارد .
در اينجا لازم است از فرصت استفاده كرده تذكر دهيم كه گاهی در ترجمه‏های فارسی آيات قرآن و يا احاديث ، كلمه شيطان به " ديو " و يا " اهريمن " ترجمه می‏شود . البته اين ترجمه صحيح نيست ، كلمه شيطان‏ معادل فارسی ندارد ، لهذا بايد عين اين كلمه يا كلمه ابليس كه در عربی‏ معادل آن است آورده شود . ديو يا اهريمن به مفهوم حقيقی ، از نظر قرآن‏
به هيچوجه وجود خارجی ندارد و مغاير مفهوم شيطان است كه در قرآن آمده‏ است .

آيين زردشتی از نظر فقه اسلامی
در خاتمه يادآوری می‏كنيم كه ترديد ما در بحث گذشته در توحيدی بودن‏ آيين زردشت تنها از جنبه تاريخی است . يعنی اگر تاريخ و مدارك تاريخی‏ را ملاك قرار دهيم و محتويات اسناد و مدارك تاريخی موجود را با موازين‏ علم توحيد بسنجيم نمی توانيم آيين زردشتی را آيين توحيدی بدانيم تئوری‏ زردشت درباره نظام خلقت طبق اين مدارك و اسناد به نحوی است كه فرضا " انگرامئنيو " را آفريده اهورا مزدا تلقی كنيم با توحيد سازگار نيست‏. ولی ما مسلمانان می‏توانيم از زاويه ديگر به آيين زردشت نظر افكنيم و با ملاك ديگری درباره اين آيين قضاوت كنيم ، آن از زاويه فقه و حديث و با ملاكات خاص اسلامی است كه جنبه تعبدی دارد و برای يك مسلمان با ايمان حجت و معتبر است . از اين زاويه و از اين نظر هيچ مانعی نيست كه‏ آيين زردشتی را يك آيين توحيدی بدانيم ، يعنی آيينی بدانيم كه در اصل و ريشه توحيدی بوده و همه شركها چه از ناحيه ثنويت و چه از ناحيه آتش‏ پرستی و چه از ناحيه های ديگر بدعتهايی كه بعدها الحاق شده‏اند تلقی شود . اعتبار اسناد تاريخی اگر به مرحله قطع و يقين برسد كافی است كه از نظر فقهی نيز ملاك قرار گيرد ، ولی چون غير توحيدی بودن آيين زردشتی به حسب اصل و ريشه مسلم نيست ، اگر موازين‏ فقهی ايجاب كند هيچ مانعی نيست كه اين آيين ، توحيدی تلقی شود ، و به‏ اصطلاح ، زردشتيان از اهل كتاب تلقی شوند . در گذشته كه مسلمين آنها را در دوره اسلامی زردشتيان عقائد ثنوی خويش را آزادانه اظهار می‏كرده و از آن دفاع می‏كرده‏اند و با ائمه اطهار عليهم السلام و همچنين با علما و متكلمين اسلامی صريحا در اين باره بحث و جدال می‏كرده‏اند . در كتب حديثی‏ شيعه از قبيل توحيد صدوق ، احتجاج طبرسی ، عيون اخبار الرضا و بحار الانوار اين بحث و جدالها نقل شده است . و اين خود می‏رساند كه زردشتيان‏ در دوره ساسانی ثنوی بوده‏اند و همان عقيده را در دوره اسلامی حفظ كرده و از آن دفاع می‏كرده‏اند .

يكی از كتب معروف زردشتيان كه در دوره اسلامی ( قرن سوم هجری ) تاليف‏ يافته كتاب " دينكرد " است ، می‏گويند بيش از نيمی از اين كتاب در دفاع از ثنويت در مقابل اديان كليمی و مسيحيت است .
ما بعدا خواهيم گفت كه خدمت اسلام به كيش زردشتی و مردم زردشتی كمتر از خدمتهای ديگر اين آئين نبوده است . اصلاحات اسلام در آيين زردشتی هر چند غير مستقيم صورت گرفت از اصلاحات زردشت در آيينهای باستانی موثرتر افتاد .
Captain II
Captain II
پست: 577
تاریخ عضویت: جمعه ۱۵ دی ۱۳۸۵, ۷:۲۴ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 502 بار
سپاس‌های دریافتی: 231 بار

پست توسط hedayat.m »

آتش و پرستش
يكی از مسائل مهم و قابل توجه درباره نظام فكری و اعتقادی و عملی‏ زردشتيان مقارن ظهور اسلام ، مسئله تقديس و تعظيم و پرستش آتش است . اين كار از قديمترين دوران باستانی سابقه دارد و تا به امروز ادامه‏ يافته است . بوعلی سينا در فصل هفتم از فن دوم طبيعيات شفا می‏گويد : طبقاتی از پيشينيان كه به فلسفه اضداد تمايل داشتند و معتقد بودند كه‏
همه چيز از " ضدين " به وجود می‏آيد و در اين جهت در مسئله خير و شر ، نور و ظلمت ، به عنوان دو ضد واقع شده بودند در تمجيد و تعظيم آتش راه‏ مبالغه پيش گرفتند و آتش را شايسته تقديس و تسبيح ( پرستش) دانستند ، بدين جهت كه آتش عنصر نورانی است و بر عكس زمين و خاك عنصر ظلمانی‏ می‏باشد و لهذا شايسته تحقير است.

از نظر تاريخی به هيچ وجه نمی‏توان قرائنی به دست آورد كه زردشت‏ مخالف تقديس و تعظيم آتش بوده است ، در گاتاها كه از نظر اصالت و انتساب به شخص زردشت معتبرترين قسمتهای اوستاست ، سخن از نياز بردن به‏ آتش هست . چيزی كه هست برخی مدعی هستند كه اعتقاد شخص زردشت با آنچه‏ در بالا از يسناها و يشتها نقل كرديم تفاوت داشته است .

جان ناس می‏گويد : از تشريفات و آداب عبادات و اعمال مذهبی از مذهب اصلی زردشت چيز مهمی باقی نمانده . همين قدر معلوم است كه زردشت رسوم و مناسك‏ آريانهای قديم را كه مبتنی بر اعتقاد به سحر و جادو و بت پرستی بوده و ورد به زوال می‏رفته بكلی منسوخ فرموده است . تنها يك رسم و يك عبادت‏ از زمان زردشت باقی مانده است . و آن ، چنانكه گفته‏اند وی در هنگام‏ انجام مراسم پرستش در محراب آتش مقدس به قتل رسيد و در هنگام عبادت‏ جان سپرد . در يكی از سرودهای گاتاها آمده است كه زردشت می‏گويد : " هنگامی كه بر آذر مقدس نيازی تقديم می‏كنم خود را راست كردار و نيكوكار می‏دانم " و در جای ديگر آتش مقدس را عطيه يزدان می‏شمارد كه اهورا مزدا آن را به آدميان كرامت فرموده . ولی بايد دانست كه زردشت خود آتش را نمی‏پرستيده و آن عقيده كه پيشينيان و نياكان او در باره اين عنصر مقدس‏ داشته اند وی نداشته است و معتقدات او با آنچه بعدها آتش پرستان اخير عنوان كرده‏اند اختلاف دارد ، بلكه او آتش را فقط يك رمز قدوسی و نشانی‏ گرانبها از اهورامزدا می‏دانسته است كه به وسيله او به ماهيت و عصاره‏ حقيقت علوی خداوند دانا پی می‏توان برد .

آنچه مسلم است اين است كه خواه آتش را تقديس می‏كرده و يا نمی‏كرده‏ است و بر فرض تقديس به هر شكل و هر صورت بوده است ، تعظيم و تقديس‏ و تكريم و پرستش آتش بعد از زردشت سخت بالا گرفت و بزرگترين شعار زردشتيگری شناخته شد كه هنوز هم ادامه دارد همان طور كه در ميان مسلمين ، مساجد و در ميان مسيحيان ، كليسا ساخته می‏شود ، در ميان زردشتيان آتشكده‏ ها ساخته شد . در دوره ساسانی زردشتيان به نام " آتش پرستان " شناخته می‏شدند .

مسيحيان ايران كه در اواخر ، آزادی و قدرت قابل توجهی كسب كرده و در دربار ساسانی نفوذ كرده بودند با زردشتيان درباره آتش پرستی مباحثه و مجادله می‏كردند . كريستن سن پس از آنكه می‏نويسد پيشرفت آيين عيسی در ارمنستان موجب‏ تشويش و اضطراب دولت ايران شده بود و مهر نرسی پادشاه ايران پس از مشاوره با علمای زردشتی فرمانی نوشت و آنها را به ترك دين عيسوی و پذيرفتن كيش زردشتی دعوت كرد ، و ضمنا از آنها خواسته بود كه اصول دين‏ خود را بنويسند ، می‏گويد آنها نامه مفصل جسورانه‏ای نوشته‏اند ، ضمن نامه‏ چنين ياد آور شدند :
اما راجع به اصل دين خود : اجمالا گوييم كه مانند شما عناصر و خورشيد و ماه و باد و آتش را نمی‏پرستيم . . .

ايضا در فصل هشتم كتاب خود می‏نويسد :
. . . روحانيان زردشتی هر روز قدمی واپس می‏رفتند ، و ديگر قدرت سابق‏ را نداشتند كه بتوانند در برابر جريانها سدی بكشند ، تعديات ديانتی تا حدی تخفيف يافت . در محافل دانشمندان ، حكمت عملی احكام دين پيشی‏ گرفت . با توسعه افق و انبساط افكار جديد ، رفته رفته دامنه شك وسعت‏ يافت . سادگی افسانه‏های باستانی كه در اجزاء مزديسنی وارد بوده تدريجا حتی علماء دين را هم ناراحت و مشوش نمود . ناچار تاويلات استدلالی برای‏ حكايت مزبور پيش آوردند و از راههای عقلی در اثبات آنها كوشيدند . در مباحثه‏ای كه يكی از " مغان " با " گيورگيس " عيسوی كرده چنين گفته‏
است : " ما به هيچ وجه آتش را خدا نمی‏دانيم ، بلكه به وسيله آتش خدا را می‏ستاييم ، چنانكه شما به وسيله " خاج " او را عبادت می‏كنيد. "گيورگيس " كه خود از مرتدان ايرانی بود ، در پاسخ ، چند عبارت از اوستا بر خواند كه در آنها آتش را چون خدايی نيايش كرده‏اند. آن مغان پريشان شد و برای اينكه مغلوب به شمار نيايد گفت: ما آتش را می‏پرستيم از اين رو كه او با " اوهرمزد " از يك طبيعت است . گيورگيس پرسيد آيا هر چه در اوهرمزد هست در آتش هم‏ هست ؟ مغان جواب داد : بلی گيورگيس گفت : آتش نجاسات ومدفوع اسب و هر چه را بيابد می‏سوزاند ، پس اوهرمزد هم كه از همان طبيعت است اين‏ چيزها را می‏سوزاند ؟ ! . چون سخن بدينجا رسيد مغ بيچاره از جواب عاجز ماند .

مغان زردشتی در دوره اسلامی هنگامی كه با علمای اسلامی مواجه شدند در صدد دفاع از خود بر آمدند ، ولی اينبار نگفتند كه ما آتش را از آن جهت‏ می‏پرستيم كه با اهورامزدا از يك جنس و يك طبيعت است ، بلكه اساسا پرستش آتش را انكار كردند و مدعی شدند كه ما اهورا مزدا را كه خدای‏ متعال است می‏پرستيم و آتش را محراب و يا قبله خود قرار می‏دهيم ، همچنانكه مسلمين هنگامی كه خدای متعال را پرستش می‏كنند و نماز می‏خوانند به سوی كعبه می‏ايستند بدون آنكه كعبه را پرستش كنند .

زردشتيان از يك طرف به پيروی از سنت قديمی معمولا هر جا سخن از تقديس و تعظيم آتش به ميان آمد كلمه " پرستش " و " عبادت " را بكار می‏بردند و از طرف ديگر برای اينكه خود را از حملات مسلمين نجات‏ دهند بجای كلمه " پرستش " و " عبادت " از قبله قرار دادن آتش سخن‏ به ميان آوردند . دقيقی شاعر زردشتی معروف كه مقتدای فردوسی در سرودن‏ شاهنامه است يعنی اول او به سرودن شاهنامه پرداخت و فردوسی راه او را تعقيب و تكميل كرد رسما طبق سنت معمول زردشتيان كلمه پرستش را به كار می‏برد . آنجا كه پيام فرشته را به زردشت درباره آتش نقل می‏كند چنين‏ می‏گويد : پيامی بر از من گشتاسب شاه بگو كای خداوند ديهيم و گاه سپردم به تو كار هر " آذری " كجا زان ببينی به هر كشوری
نكوشند در كشتن آذران
به آب لطيف و خاك گران
بفرمای با موبدان وردان
بدان پاك پاكيزه دل هر بدان
مغان را ببندند و كوشش كنند
همه " آذران " را " پرستش " كنند

فردوسی نيز در تعبيرات خود از همين سنت زردشتی پيروی كرده و در بسياری از موارد كلمه " پرستش " را به كار برده است ، فردوسی در افسانه معروف كشف آتش می‏گويد :
هوشنگ يك روز مار بزرگی ديد و به او حمله كرد و سنگ بزرگی برداشت‏ كه به مار بكوبد سنگ به مار نخورد و مار فرار كرد ولی به سنگ ديگری‏ خورد و آتشی جهيد و بدين ترتيب آتش كشف شد .
آنگاه می‏گويد :
فروغی پديد آمد از هر دو سنگ
دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ
نشد مار ، كشته وليكن زراز
پديد آمد آتش از آن سنگ باز
هر آنكس كه بر سنگ آهن زدی
از او روشنايی پديد آمدی
جهاندار پيش جهان آفرين
نيايش همی كرد و خواند آفرين
كه او را فروغی چنين هديه داد
همين آتش آنگاه قبله نهاد
بگفتا فروغی است اين ايزدی
پرستيد بايد اگر بخردی

فردوسی تحت تاثير تعبيراتی كه پس از اسلام در دفاع از تعظيم و تقديس‏ آتش پيدا شده است ، در عين اينكه تعبير آتش پرستی می‏كند باز می‏گويد آتش را قبله قرار دادند .
فردوسی در برخی اشعار ديگر خود دفاعهای آنها را منعكس می‏كند و مدعی‏ است كه آتش برای آنها قبله و محراب بود ، نه معبود . در داستان رفتن‏ كيكاوس و كيخسرو به آتشكده آذر گشسب چنين می‏گويد :
به يك هفته در پيش يزدان بدند
مپندار كاتش پرستان بدند
كه آتش بدانگاه محراب بود
پرستنده را ديده پر آب بود
بدانگه بدی آتش خوبرنگ
چو مر تازيان راست محراب سنگ
  و يارانم
در مشقت هاي فوق الطاقه چندين ساله هيچ مقصودي نداشته و نداريم جز
حفظ ايران از تعرضات خارجي و فشار خائنين داخلي ، تامين آزادي رنجبران ستمديده مملكت و استقلال حكومت  

  كوچك  
Captain II
Captain II
پست: 577
تاریخ عضویت: جمعه ۱۵ دی ۱۳۸۵, ۷:۲۴ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 502 بار
سپاس‌های دریافتی: 231 بار

پست توسط hedayat.m »

معبود يا محراب عبادت

عبادت زردشتيان از قديم الايام در آتشكده و در پيشگاه آتش بوده است . ماهيت اين عمل چيست ؟ آيا اينها واقعا اهورامزدا را در حضور آتش‏ می‏پرستند ، يا خود آتش را ؟ همچنانكه عرب جاهليت در عين اينكه می‏گفت‏ « هؤلاء شفعاؤنا عند الله »اينها شفيعان و وسائط ما در نزد خدا هستند ، اقرار داشت كه آنها را می‏پرستند : " « ما نعبدهم الا ليقربونا الی الله زلفی »" ما اينها را نمی‏پرستيم جز برای اينكه ما را به‏ خداوند متعال نزديك كنند .

آقای دكتر معين می‏گويد :
. . . زرتشتيان را نظر به همين تقديس آتش ، ايرانيان مسلمان آتش‏ پرست و آذرپرست خوانده‏اند ، در صورتی كه آتش به منزله خدای ويژه يا رب النوع مستقل نبوده است ، چنانكه در ميان آريائيان پيش از ظهور زردشت بوده ، بلكه همان گونه كه كعبه مورد ستايش مسلمانان است آتش نيز مورد توجه مزديسنان بوده .
آقای دكتر معين در اين گفتار خود دچار همان اشتباهی شده است كه قبلا به‏ آن اشاره كرديم ، ايشان شرك در عبادت را با شرك در خالقيت اشتباه‏ كرده‏اند خيال كرده اند كه لازمه شرك در عبادت اين است كه آن چيزی كه‏ پرستش می‏شود در نظام آفرينش از نظر خلق و ايجاد مقامی داشته باشد و چون‏ زردشتيان چنين مقامی در نظام آفرينش برای آتش قائل نبوده‏اند پس مشرك‏ نبوده اند ، اگر چنين است پس اعراب جاهليت نيز مشرك نبوده‏اند ، زيرا آنان نيز جز اينكه عملی كه بايد برای خدا صورت گيرد ، يعنی نماز و قربانی ، برای بتها انجام می‏دادند كاری نمی‏كردند . آنها هرگز بت هبل يا عزی و غيره را رب النوع مستقل نمی‏دانستند اشتباه ديگر ايشان اين است كه‏ اگر چيزی وجودش خيلی مفيد بود مانعی ندارد بشر او را پرستش كند .

مقايسه تقديس آتش با توجه حين نماز به سمت كعبه ، مقايسه غلطی است‏ هيچ مسلمانی هر چند عامی باشد آنگاه كه به سوی كعبه برای نماز می‏ايستد در خاطرش خطور نمی‏كند كه می‏خواهد با اين عمل كعبه را تعظيم و تكريم‏ و تقديس كند . اسلام كه كعبه را قبله نماز قرار داده باين معنی نيست كه‏ مردم در حين نماز كعبه را تقديس كنند و لهذا در ذهن هيچ مسلمانی تقديس‏ كعبه خطور نمی‏كند از اين جهت درست مثل اين است كه به مسلمانان می‏گفتند هنگام نماز همه رو به نقطه جنوب بايستيد كه مفهومی جز اينكه در حين‏ عبادت همه وضع واحدی داشته باشد ندارد . هرگز در دين اسلام كوچكترين‏ اشاره‏ای به اين مطلب نيست كه خداوند با كعبه و مسجد الحرام يك ارتباط خاص دارد بلكه عكس آن تعليم داده شده است قرآن كريم صريحا می‏فرمايد :
" « اينما تولوا فثم وجه الله »" و اگر به كعبه گفته می‏شود " بيت " از آن جهت است كه هر معبدی " بيت الله " است . پس رو به‏ كعبه ايستادن تنها مبتنی بر يك حكمت و فلسفه اجتماعی است . آن حكمت‏ اين است كه اولا مسلمانان از لحاظ جهتی كه در حين انجام عمل عبادت‏ انتخاب می‏كنند يكی باشند تفرق و تشتت نداشته باشند . ثانيا نقطه‏ای كه‏ برای وحدت انتخاب می‏كنند همانجا باشد كه اولين بار در جهان برای پرستش‏ خدای يگانه ساخته شد كه اين خود نوعی احترام به عبادت خداوند يكتاست .

عبادت زردشتيان به اقرار خودشان و خود آقای دكتر معين ، تقديس و تعظيم خود آتش است ، چگونه ممكن است تعظيم و تقديس آتش عبادت‏ اهورامزدا محسوب شود .

آنچه زردشتيان در مورد آتش انجام می‏دهند تقديس است نه تواضع و نه‏ تعظيم ساده و نه قبله قرار دادن . تقديس و تنزيه بودن يك عمل ، كافی‏ است برای اينكه عبادت شمرده شود ، خواه توام با اعتقاد صريح به مقام‏ ربوبيت مطلقه و يا رب النوعی باشد و يا نباشد .
گذشته از اين ، برخلاف ادعای آقای دكتر معين ، زردشتيان برای آتش‏ مقامی كمتر از رب النوع قائل نبوده و نيستند ، برای آتش روحانيت و تاثير معنوی و قدرت ماوراء الطبيعی قائل بوده اند.

كدام طايفه از طوائف بت پرستان برای ارباب انواعی كه قائل بودند ، بيش از اين قدرت معنوی و ماوراء الطبيعی قائل بوده‏اند ؟
در مجله " هوخت " ارگان انجمن زردشتيان تهران ، مقاله‏ای به قلم " موبد اردشير آذر گشسب " تحت عنوان " رد اتهامات " نوشته شده و ادعا شده است كه زردشتيان هيچگاه آتش پرست نبوده و نيستند . در آن مقاله می‏نويسد :
ما با آوردن آياتی از كتابهای آسمانی ثابت خواهيم كرد كه خداوند تبارك و تعالی خود نورالانوار و منبع فروغهای گوناگون است و زردشتيان با رو آوردن به سوی آتش و نور در حين ستايش ، در حقيقت به وسيله نور با خدای خود راز و نياز می‏نمايند و از او استمداد می‏جويند و اين موضوع يعنی‏ رو آوردن بسوی نور هنگام پرستش اهورامزدا به هيچ وجه به يكتاپرستی آنها خللی وارد نمی‏سازد ، كما اينكه پيروان ساير مذاهب نيز در حين خواندن‏ نماز رو بسوی قبله می‏كنند و كسی آنها را بدين سبب خاك پرست يا خاج‏ پرست نمی‏خواند و نمی‏داند .

آقای موبد اردشير آذر گشسب ، سپس ضمن اينكه از آتش به عنوان عنصر مقدس يا عنصر شريف ياد می‏كند به ذكر فوائد آتش كه بر همه روشن است‏ می‏پردازد و آنگاه می‏گويد :
در هر حال همه اين پيشرفتها برای انسان اوليه تنها با كمك آتش سرخ و سوزان ميسر گرديده بود ، و در اين صورت او حق داشت كه برای آن ارزش و احترامی زياد قائل شود و آن را يك پيك آسمانی بداند كه برای كمك او از آسمانها به زمين فرود آمده است و برای آن معابد بسازد و يا آن را در اجاق خانه خود پيوسته مشتعل نگه دارد و مانع از بين رفتن و خاموشی آن‏ گردد .

در جواب آقای موبد اردشير آذر گشسب عرض می‏كنيم كه آری خداوند متعال‏ نورالانوار است ، اما نه به اين معنی كه ما اشياء را به دو قسم تقسيم‏ كنيم نورها و ظلمتها و خداوند را تنها نور آن نورها بدانيم نه نور ظلمتها ، خداوند نورالانوار است به معنی اينكه هستی مساوی نور است و ظلمت‏ مساوی عدم پس خداوند نور همه چيز است « الله نور السموات و الارض » در اين جهت نور حسی از قبيل آتش و آفتاب و چراغ ، با سنگ و كلوخ تفاوت نمی‏كند ، چنين‏ نيست كه اگر رو به سوی آتش كنيم به سوی خدا رو آورده‏ايم و اگر رو به‏ سوی خاك كنيم رو بسوی نورالانوار نياورده‏ايم .
ايشان می‏گويند :
زردشتيان به وسيله نور با خدای خود راز و نياز می‏نمايند .
من می‏گويم : ولی يكتاپرستی اين است كه انسان آنگاه كه رو به سوی خدا می‏آورد هيچ چيز را وسيله و واسطه رو آوردن قرار ندهد « و اذا سئلك عبادی‏ عنی فانی قريب » در رو آوردن به سوی خدا لزومی ندارد و نبايست‏ چيزی را وسيله و واسطه قرار داد .

آری پس از آنكه آدمی به خدا رو آورد و خدا را شناخت ، در مرحله بعدی‏ به اولياء خدا از آن جهت كه اولياء خدا و پرستندگان خدا و فانی فی‏ الله‏اند و مراحل عبوديت را طی كرده‏اند رو می‏آورد ، در اين مرحله است كه‏ آنها را وسيله استغفار و دعا قرار می‏دهد ، يعنی از آنها كه بندگان صالح‏ خدايند و در جهان ديگر زنده‏اند استمداد می‏كند كه از خداوند بخواهند كه فی‏ المثل به قلب او روشنی عنايت فرمايد ، گناهانش را به لطف و كرم خود ببخشايد .
اين استمداد از آنجهت روا است كه طرف ، يك موجود زنده وحی مرزوق‏ است و مراتب قرب را با قدم عبوديت پيموده است و می‏تواند بهتر از ما مراتب تذلل و عبوديت را انجام دهد و به همين جهت از ما مقرب‏تر است .

اما مسئله كعبه و قبله كه آقای موبد اردشير آذر گشسب طرح كرده‏اند ، قبلا درباره اش بحث شد و معلوم شد قياس گرفتن تقديس آتش با رو به‏ كعبه ايستادن در حين نماز و عبادت خدا قياس مع الفارق است .
آقای موبد اردشير می‏گويد :
" چون آتش اين همه فوائد برای انسان داشته و دارد پس انسان حق دارد كه برای آن ارزش و احترام زياد قائل شود " .
جان كلام همين جاست . اتفاقا بعثت انبيا برای اين است كه بشر را به‏ سرچشمه خيرات و بركات و نعمات آشنا كنند ، " ديده‏ای به او بدهند سبب‏ سوراخ كن " انبيا آمده‏اند كه بشر را از سبب متوجه مسبب الاسباب كنند ، انبيا آمده‏اند كه به بشر بفهمانند : « الحمد لله رب العالمين »، يعنی‏ تمام سپاسها و ستايشها اختصاص دارد به ذات اقدس الهی كه پروردگار تمام‏ جهانهاست .
بعلاوه ، مگر تنها آتش پيك آسمانی است كه برای كمك بشر از آسمان به‏ زمين آمده است . اگر مقصود از آسمان اين جوی است كه بالای سر ماست ، هيچ عنصری از آنجا نيامده است ، اگر هم آمده باشد پيك مخصوص الهی‏ نيست ، و اگر مقصود از آسمان جهان غيب و ملكوت است همه چيز از آسمان‏ آمده است و همه چيز پيك آسمانی است ، اختصاص به آتش ندارد. « و ان من شی‏ء الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم » هيچ چيزی نيست مگر آنكه خزانه‏های آن نزد ماست و رود نمی‏آوريم مگر به‏ اندازه معين.
  و يارانم
در مشقت هاي فوق الطاقه چندين ساله هيچ مقصودي نداشته و نداريم جز
حفظ ايران از تعرضات خارجي و فشار خائنين داخلي ، تامين آزادي رنجبران ستمديده مملكت و استقلال حكومت  

  كوچك  
Captain II
Captain II
پست: 577
تاریخ عضویت: جمعه ۱۵ دی ۱۳۸۵, ۷:۲۴ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 502 بار
سپاس‌های دریافتی: 231 بار

پست توسط hedayat.m »

مزديسنا و ادب پارسی

آقای دكتر محمد معين ، عفی الله عنه و عافاه ، كتابی به همين نام و عنوان نوشته‏اند و ما در بحثهای خود زياد از آن استفاده و نقل كرده‏ايم . هدف اين كتاب آن چنانكه نام كتاب و مقدمه نويسنده كتاب حكايت می‏كند يك امر ساده علمی است : نشان دادن انعكاس لغات مزديسنايی و انديشه‏های‏ مزديسنايی در ادبيات فارسی . از نظر كارهای علمی و ادبی اين كار كار بسيار مفيد بلكه ضروری است ، ولی هدف اصلی كتاب را آقای ابراهيم پور داود كه استاد راهنمای ايشان بوده و در آنوقت آقای دكتر معين تحت نفوذ شديد مشاراليه بوده‏اند در مقدمه كتاب بيان كرده است . و آن اينكه روح‏ ايرانی در طول تاريخ چند هزار ساله خود حتی در دوره اسلام همان روح‏ مزديسنايی است و هيچ عاملی نتوانسته است اين روح را تحت تاثير نفوذ خود قرار دهد ، بر عكس ، اين روح آن را تحت تاثير و نفوذ خود قرار داده‏ استدينی كه از فاتحين عرب به ايرانيان رسيد در اينجا رنگ و روی ايرانی‏ گرفته تشيع خوانده شد و از مذاهب اهل سنت ( كه به عقيده پور داود ، اسلام واقعی همان است ) امتياز يافت .
از نظر پور داود عامل اصلی مؤثر در روحيه‏ها اقليم و نژاد و زبان است ، و فلسفه خود را مبنی بر اينكه روح ايرانی روح مزديسنايی است بر همين‏ اساس قرار می‏دهد ، ولی همه می‏دانيم كه امروز ديگر نژادی باقی نمانده كه‏ بتوان دم از نژاد زد .
پور داود مدعی است :
زندگی و طرز فكر ، مانند نژاد و زبان ما دنباله زندگی و انديشه و نژاد و زبان مردمانی است كه خود نياكان ما در چند هزار سال پيش به شماراند.
من می‏گويم زندگی و طرز فكر ما ، مانند نژاد و زبان ما و خيلی بيشتر از نژاد و زبان ما بكلی دگرگون شده و تحول يافته است . استعداد و هوش‏ خداداد ايرانی ، خرافات ثنوی ، آتش پرستی ، هومه پرستی ، آفتاب پرستی ، انسان‏ پرستی و هزاران چيز ديگر از اين قبيل را در پرتو تعليمات اسلامی به دور افكنده است .

متاسفانه آقای دكتر معين كه مورد علاقه و احترام ما هستند و در سالهای‏ آخر سلامت ايشان كه احيانا توفيق مصاحبت دست می‏داد ايشان را مرد دور از انصافی نمی ديديم و به اصول و شعائر اسلامی علاقه مند می‏يافتيم ، در اين‏ كتاب تا حدود زيادی تحت تاثير پورداود قرار گرفته‏اند و هدف او را تعقيب كرده‏اند و احيانا در دفاع از زردشتی گری از اسلام مايه می‏گذارند .
ايشان می‏گويند بايد دانست كه موهوم بودن شخصيت فرد فرد پيامبران‏ و پيشوايان دين از طرف اشخاص مختلف اظهار شده و در پاورقی می‏گويند حتی‏ راجع به عيسی و محمد صلی الله عليه و آله و سلم .
خيلی عجيب است كه كسی واقعيت تاريخی زردشت را با رسول اكرم مقايسه‏ كند ، يا فرضيه علمی يك دانشمند را درباره زردشت به سخنی كه احيانا يك‏ فردی ( اگر چنين فردی وجود داشته است ) به عنوان دشنام به مسلمين درباره‏ رسول اكرم گفته باشد مقايسه نمايد.
در صفحه 273 كه درباره احترام و قداست آتش بحث می‏كنند ، می‏گويند : " در اديان آريايی مثل برهمنی و زردشتی و همچنين در كيشهای سامی مانند يهودی و عيسوی و " اسلام " و حتی در ميان بت پرستان افريقا ، آتش‏ دارای اهميتی خاص است ".
من نمی‏دانم ايشان كه در يك خانواده اصيل مسلمان بزرگ شده‏اند و خود اهل كتاب و مطالعه بودند در كجای اسلام احترام به آتش را پيدا كردند ؟
آنچه در قرآن است اين است كه جن و شيطان از آتش آفريده شده‏اند و آدم‏ از خاك ، آدم خاكی به درگاه قرب الهی بار يافت و شيطان آتشی از درگاه‏ رانده شد .

آقای دكتر معين در صفحه 13 كتاب خود سخن مغرضانه سرجان ملكم را نقل‏ می‏كنند مبنی بر اينكه " پيروان پيامبر عربی شهرهای ايران را با خاك‏ يكسان ساختند ، آتشكده‏ها را سوختند ، موبدان را از دم تيغ گذرانيدند ، كتابها و كسانی كه كتابها در اختيارشان بود از بين بردند ، موبدان را مجوس و ساحر می‏دانستند و كتب ايشان را كتب سحر می‏خواندند " .
آقای دكتر معين ، بهتر از سرجان ملكم از ماخذ تاريخ اسلام اطلاع دارند ، و از همه بهتر می‏دانند كه اين اراجيف ساخته شخص سرجان ملكم است و در هيچ سند تاريخی پيدا نمی‏شود ! و جای تاسف است كه باز هم اين كلمات را كه تاثير سوء آنها در ايجاد بدبينی به اسلام در جوانان بی خبر از تاريخ‏ اسلام و ايران بر كسی پوشيده نيست نقل می‏كنند .

آقای دكتر معين در صفحه 22 كه می‏خواهند زرتشتيان را در دوره اسلامی خيلی‏ مظلوم جلوه دهند چنين می‏گويند : " گروه ديگر كه با حفظ آيين مزديسنا در ميهن خويش باقی ماندند ، ناچار متحمل رفتارهای خشن و ناشايست ملت‏ غالب و هم ميهنان خود گرديده همواره مورد تحقير و اهانت و مجبور به‏ نهفتن عقايد و آيين اجدادی خويش بودند و در اجرای آداب و مراسم دين ، آزادی نداشتند و روزگار به تلخی می‏گذرانيدند مؤلف تاريخ سيستان گويد :
زياد بن ابيه ربيع را معزول كرد از سيستان و عبدالله بن ابی بكره را به‏ سيستان فرستاد ( در سال 51 هجری ) و او را فرمان داد كه چون آنجا شوی‏ شاپور ( كذا ) همه هربدان را بكش ، و آتشهاء گبركان برافكن . پس او به‏ سيستان شد بر اين جمله و دهاقين و گبركان سيستان قصد كردند كه عاصی گردند بدين سبيل " .
آقای دكتر معين داستان را تا همين جا نقل می‏كنند و تتمه‏اش را در اينجا نقل نمی‏كنند ايشان اين شاهد تاريخی را برای اين مدعا می‏آورند كه زردشتيان‏ در اجرای مراسم دينی آزادی نداشتند و مجبور بودند كه عقايد و آيين اجدادی‏ خويش را مخفی كنند .
تتمه اين تاريخچه كه خود ايشان در جای ديگر كتابشان نقل كرده‏اند اين است كه مسلمانان سيستان با اين فرمان زياد به مخالفت برخاستند و گفتند اين فرمان بر خلاف سيرت پيغمبر و خلفای راشدين است و بر ضد تعليمات اسلامی است مسئله به خود خليفه كه در شام بود ارجاع شد ، جواب‏ آمد كه زردشتيان " معاهد " می‏باشند و خون و مال معاهد محترم است و كسی‏ حق تعرض به آنها را ندارد.
نيز خود آقای دكتر معين در جای ديگر كتاب خود از همان تاريخ‏ سيستان نقل می‏كنند كه در سال 46 هجری ( پنج سال قبل از اين واقعه ) " ربيع الحارثی بيامد به سيستان و سيرتهاء نيكو نهاد و مردمان را جبر كردند تا علم و قرآن و تفسير آموختند و داد و عدل فرو نهاد و بسيار گبركان مسلمان‏ گشتند از نيكويی سيرت او " .

آری اين بوده حال زردشتيان در زمان خلفای راشدين و در زمان معاويه در وقتی كه ربيع الحارثی حكومت می‏كرده است ، هنگامی كه زياد ستمگر تصميم‏ ظالمانه‏ای می‏گيرد با عكس العمل شديد مسلمانان روبرو می‏شود و خليفه ستمگر وقت هم كه خود را با مخالفت مسلمانان مواجه می‏بيند حكم عامل خود را نقض و نظر مسلمانان را تاييد می‏كند .

عليهذا ديگر چه جای گريه و زاری و نقل قسمتی از تاريخچه و ترك قسمتی‏ ديگر و ادعای اين كه زردشتيان مجبور بودند عقائد خويش را نهفته دارند ؟
ما منكر مظالم امويان نيستيم ، ولی اين مظالم نسبت به مظالمی كه قبلا ايرانيان از طرف حكام خود می‏ديدند چيزی نبود ، ثانيا امويان لبه تيز تيغ‏ خود را متوجه آل علی كرده بودند كه آنها را رقبای خود می‏دانستند و از جانب آنها احساس خطر می‏كردند ، قطعا زردشتيان در حكومت اموی از پيروان‏ و دوستان اهل بيت وضع بهتری داشته‏اند .
البته سياست امويان يك سياست نژادی بود و حكومت آنها حكومت عربی‏ بود نه اسلامی ، ميان عرب و غير عرب تبعيض قائل می‏شدند ، ولی اين‏ تبعيض ميان عرب و غير عرب بود يعنی حتی ميان يك مسلمان عرب با مسلمان غير عرب تفاوت قائل می‏شدند و به مذهب كاری نداشتند ، زردشتيان‏ اگر به شرائط معمول اهل ذمه عمل می‏كردند در امنيت بودند .

زردشتيان در دوره عباسيان آزادی كامل به دست آوردند ، با ائمه و علمای‏ مسلمين در اطراف عقائد اسلامی و زردشتی به مباحثه و مجادله و مبارزه قلمی‏ می‏پرداختند قبلا در بخش اول اين كتاب نقل كرديم كه گرايش عمده ايران از زردشتی گری به اسلام و ويرانی آتشكده‏ها و ساختن مساجد به جای آنها در قرونی واقع شده كه ايران استقلال سياسی داشته و نفوذ عرب قطع شده بود و افرادی‏
ايرانی و آريا نژاد بر ايران حكومت می‏كردند .

در كتاب تمدن ايرانی ، تاليف جمعی از خاورشناسان ، مقاله " مقاومت‏ و ادامه حيات دين زرتشت " به قلم پ . ژ . مناشه می‏نويسد :
شكست و انقراض دولت ساسانی به دست اعراب مسلمان نتوانست مايه‏ خفقان روح ايرانی شود و آيين زردشتی را نيز به صورت قطعی و كامل نابود نكرد . ايرانيان بقايای تمدن تلطيف شده و پرورده‏ای به اسلام تحويل دادند كه بر اثر حياتی كه اين مذهب در آن دميد جان تازه گرفت .
. . . ايران به يكبار مسلمان نشد و مردم تمام نواحی آن در يك موقع دين‏ اسلام را نپذيرفتند و مقاومتی را كه مذهب زردشتی در مقابل آن به خرج داد نمی‏توان ناديده گرفت .
پ . ژ مناشه پس از بحثی درباره اينكه مسلمين ، مجوس را در زمره اهل‏ كتاب می‏شمردند ، می‏گويد :
مورخين و جغرافی نويسان عرب كه در اين مورد ماخذ اساسی ما هستند شهرهای متعددی را كه هنوز در قرن سوم و چهارم هجری در آنها آتشكده‏هايی‏ وجود داشته است نام می‏برند . پس اگر چنين آتشكده‏هايی وجود داشته قطعا روحانيونی هم برای اعمال و مراسم مذهبی در آن بوده‏اند كه لزوما به اندازه‏ كافی از رسوم مذهبی اطلاع داشته اند ضمنا طرز زندگی زردشتيان ايجاب‏ می‏نمود كه افرادی برای تعليم قوانين و اصول مذهب با مقام نيم مذهبی وجود داشته باشد . بنابراين ، تقسيمات طبقاتی دين زردشت حفظ شد و ما خواهيم‏ ديد كه اين تقسيمات طبقاتی نزد اقليت زردشتی و كسانی كه مردد بودند تا كداميك از آن دو مذهب را بپذيرند فعاليت قابل توجهی به خرج داد . در قرن سوم هجری مذهب زرتشت شروع به يك نوع مبارزه قلمی نمود .
Captain II
Captain II
پست: 577
تاریخ عضویت: جمعه ۱۵ دی ۱۳۸۵, ۷:۲۴ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 502 بار
سپاس‌های دریافتی: 231 بار

پست توسط hedayat.m »

نظام اجتماعی

برای آنكه تاثير اسلام را در ايران بررسی كنيم ، لازم است نظام اجتماعی‏ آنروز ايران را كه اسلام دگرگون ساخت و نظام ديگری را حاكم كرد نيز ، بررسی نماييم .
جامعه اجتماعی ايران ساسانی جامعه طبقاتی و صنفی بوده و اصول و نظامات‏ طبقاتی به شديدترين وجهی در آن اجرا می‏شده است. البته نظام طبقاتی را ساسانيان اختراع نكردند . بلكه از دوره هخامنشيان‏ و اشكانيان معمول و مجری بوده است . ساسانيان اين نظام را تجديد و تاييد و تقويت كردند.
مسعودی در مروج الذهب می‏نويسد : اردشير بن بابك سر سلسله ساسانيان مردم را هفت طبقه قرار داد . هم او در التنبيه و الاشراف می‏نويسد : چون در جريان كار ضحاك ، كاوه كه آهنگری بيش نبود توانست ملك ضحاك‏ را واژگون سازد ، اردشير در فرمان معروف خود ، پادشاهان پس از خويش را از خطری كه از ناحيه طبقه عوام پيش می‏آيد برحذر داشت .
در كامل ابن اثير می‏خوانيم كه : هنگامی كه لشكر مسلمين و سپاه ايران در قادسيه به هم رسيدند ، رستم فرخ‏ زاد ، " زهره بن عبدالله " را كه به عنوان مقدمه الجيش مسلمين‏پيشاپيش آمده و با جماعت خود اردو زده بود به حضور خود طلبيد و منظورش‏ اين بود بلكه با نوعی مصالحه كار را تمام كند كه به جنگ نكشد . به او گفت : شما مردم عرب همسايگان ما بوديد و ما به شما احسان می‏كرديم و از شما نگهداری می‏نموديم و چنين و چنان می‏كرديم
. زهره بن عبدالله گفت : امروز وضع ما با اعرابی كه تو می‏گويی فرق كرده است ، هدف ما با هدف‏ آنها دو تاست ، آنها به خاطر هدفهای دنيوی به سرزمينهای شما می‏آمدند و ما به خاطر هدفهای اخروی . ما همچنان بوديم كه تو وصف كردی ، تا خداوند پيامبر خويش را در ميان ما مبعوث فرمود و ما دعوت او را اجابت كرديم‏ ، او به ما اطمينان داد كه هر كه اين دين را نپذيرد خوار و زبون خواهد شد و هر كه بپذيرد عزيز و محترم خواهد گشت .
رستم گفت : دين خودتان را برای من توضيح بده :
گفت : پايه اسايش اقرار بو حدانيت خدا و رسالت‏ محمد است
گفت : نيك است ، ديگر چی ؟
گفت : ديگر آزاد ساختن بندگان‏ خدا از بندگی بندگان برای اينكه بنده خدا باشند نه بنده بنده خدا . گفت‏ : نيك است و ديگر چی ؟
گفت : ديگر اينكه همه مردم از يك پدر و مادر ( آدم و حوا ) زاده شدند و همه با هم برادر و برابرند : گفت : اين هم‏ بسيار نيك است . سپس رستم گفت : حالا اگر اينها را پذيرفتيم بعد چه می‏كنيد حاضريد برگرديد ؟
گفت : آری به خدا قسم ، ديگر جز برای تجارت و يا احتياجی‏ ديگر نزديك شهرهای شما هم نخواهيم آمد . رستم گفت سخنت را تصديق می‏كنم‏ اما متاسفم كه بايد بگويم از زمان اردشير رسم بر اين است كه به طبقات‏ پست اجازه داده نشود دست به كاری كه مخصوص طبقات عاليه و اشراف است‏ بزنند ، زيرا اگر پا از گليم خويش درازتر كنند مزاحم طبقات اشراف‏ می‏شوند .
زهره بن عبدالله گفت : بنابراين ما از همه مردم برای مردم‏ بهتريم ، ما هرگزنمی‏توانيم با طبقات پايين آنچنان رفتار كنيم كه شما می‏كنيد ، ما معتقديم‏ امر خدا را در رعايت طبقات پايين اطاعت كنيم و اهميت ندهيم به اينكه‏ آنها امر خدا را درباره ما اطاعت می‏كنند يا نمی‏كنند .

كريستن سن كه به همه اين منابع دست‏ داشته و مدت سی سال در تاريخ ايران در زمان ساسانيان كار كرده است و شايد تاكنون هيچكس به پای او نرسيده باشد ،. كريستن سن در فصل هفتم كتاب خود ، تحت عنوان " نهضت مزدكيه " ، احوال اجتماعی ايرانيان ، طبقات جامعه ، خانواده ، حقوق مدنی ايران را به عنوان مقدمه مورد بحث قرار می‏دهد ، می‏گويد : جامعه ايرانی بر دو ركن قائم بود : مالكيت و خون ( نژاد). در درجه اول هفت خانواده اشراف و پس از ايشان طبقات پنجگانه‏ امتيازاتی داشتند و عامه مردم از آن محروم بودند تقريبا مالكيت انحصار به آن هفت خانواده ( هفت فاميل ) داشت ايران ساسانی كه از يك سو به‏ رود جيحون و سوی ديگر به كوههای قفقاز و رود فرات می‏پيوست ، ناچار حدود صد و چهل ميليون جمعيت داشته است . اگر عده افراد هر يك از هفت‏ خاندان را صد هزار تن بگيريم ، شماره ايشان به هفتصد هزار نفر می‏رسد ، و اگر فرض كنيم كه مرزبانان و دهگانان كه ايشان نيز تا اندازه‏ای از حق‏ مالكيت بهره مند بوده‏اند نيز هفتصد هزار نفر می‏شده‏اند تقريبا از اين صد و چهل ميليون ، يك ميليون و نيم حق مالكيت داشته و ديگران همه از اين‏ حق طبيعی خداداد محروم بوده‏اند ناچار هر آيين تازه‏ای كه اين امتيازات‏ ناروا را از ميان می‏برد و برابری فراهم می‏كرد و به اين مليونها مردم‏ ناكام حق مالكيت می‏داد و امتيازات طبقاتی را از ميان می‏برد ، همه مردم‏ با شور و هيجان بدان می‏گرويدند .
در شاهنامه فردوسی كه منابعش همه ايرانی و زردشتی است داستان معروفی‏ آمده است كه به طور واضح نظام طبقاتی عجيب و طبقات بسته و مقفل آن‏ دوره را نشان می‏دهد ، كه تحصيل دانش نيز از مختصات طبقات ممتاز بوده‏ است.

می‏گويد در جريان جنگهای قيصر روم و انوشيروان ، قيصر به طرف شامات كه‏ در آنوقت در تصرف انوشيروان بود قشون كشيد ، و سپاه ايران به مقابله‏ پرداخت . در اثر طول كشيدن مدت ، خزانه ايران خالی شد ، انوشيروان با بوذر جمهر مشورت كرد ، قرار بر اين شد كه از بازرگانان قرضه بخواهند گروهی از بازرگانان دعوت شدند ، در آن ميان يك نفر " موزه فروش " بود كه از نظر طبقاتی چون كفشگر بود از طبقات پست به شمار می‏آمد ، گفت من حاضرم تمام‏ قرضه را يكجا بدهم ، به شرط اينكه اجازه داده شود يگانه كودكم كه خيلی‏ مايل است درس بياموزد به معلم سپرده شود .
كريستن سن می‏گويد : به طور كلی بالا رفتن از طبقه‏ای به طبقه ديگر مجاز نبود ، ولی گاهی‏ استثناء واقع می‏شد ، و آن وقتی بود كه يكی از آحاد رعيت ، اهليت و هنر خاصی نشان می‏داد ، در اين صورت بنابر نامه " تنسر " آن را ( بايد ) بر شهنشاه عرضه كنند ، بعد تجربت موبدان و هرابذه و طول مشاهدات ، تا اگر مستحق بدانند به غير طائفه الحاق فرمايند . . . مردمان شهری نسبه وضع‏ خوبی داشتند ، آنان هم مانند روستائيان ماليات سرشماری می‏پرداختند ولی‏ گويا از خدمات نظامی معاف بودند و به وسيله صناعت و تجارت صاحب مال‏ و جاه می‏شدند . اما احوال رعايا به مراتب از آنان بدتر بود ، مادام‏ العمر مجبور بودند در همان قريه ساكن باشند و بيگاری انجام دهند و در پياده نظام خدمت كنند به قول آميانوس مارسلينوس : " گروه گروه " از اين روستائيان پياده از پی سپاه می‏رفتند گويی ابدالدهر محكوم به عبوديت‏ هستند ، به هيچ وجه مزدی و پاداشی به آنان نمی‏دادند". در باب‏ احوال رعايايی كه در زير اطاعت اشراف و ملاك بوده‏اند اطلاع بيشتری‏ نداريم . اميانوس گويد : " اشراف مزبور خود را صاحب اختيار جان غلامان‏ و رعايا می‏دانستند " . وضع رعايا در برابر اشراف و ملاك به هيچ وجه با احوال غلامان تفاوتی نداشت با وجود اين نظر به اهميت فوق العاده‏ای‏ كه زراعت در دين زردشت داشته ، چنانكه كتابهای مقدس در ستايش اين كار مبالغه كرده‏اند ، مسلم است كه حقوق قانونی زارعين از روی كمال دقت معين‏ بوده است ، چند نسك از نسكهای اوستا محتوی قواعد و احكامی در اين خصوص بوده‏اند . ايضا می‏گويد : اطلاعاتی كه راجع به جامعه ايرانی می‏توانيم از منابع قديمه استخراج كنيم‏ ، هر چند ناقص و پراكنده است ولی ما را با يك جامعه آشنا می‏كند كه‏ نيروی ذاتی و استحكام باطنی آن مبتنی بر علائق عميق و عتيقی بود كه راجع‏ به پيوند خلل ناپذير دودمانی داشت . قوانين را برای پاسبانی خانواده ( خون نژاد ) و دارايی ( مالكيت ) وضع كرده بودند و به اين وسيله‏ می‏خواستند امتياز طبقات را با دقت هر چه تمامتر حفظ كنند. كريستن سن در فصل هشتم كتاب خويش نيز نمونه‏ها و دلائل و قرائنی برای‏ زندگی خشن طبقاتی آنروز ذكر می‏كند . دو مزيل نيز در مقاله‏ای تحت عنوان " طبقات اجتماعی ايران قديم " توضيحاتی در اين زمينه داده است . مسئله تعليمات عمومی و روحانيت دينی كه با هم مربوط بوده‏اند وضع خاصی‏ داشته است .

سعيد نفيسی می‏گويد : در اين دوره طبقه روحانيان در ايران برتری كامل در همه شؤون اجتماعی‏ داشتند ، روحانيان به سه دسته تقسيم می‏شدند ، نخست موبدان بودند . . . سركرده موبدان ، به عنوان موبدان موبد ، يا موبد موبدان در پايتخت ، اول‏ شخص مملكت و دارای اختيارات نامحدود بوده است . . . پس از موبدان طبقه هيربدان بودند كه قضاوت و تعليم و تربيت فرزندان سپرده به‏ ايشان بوده است ، و در اين دوره تعليم و تربيت و فراگرفتن علوم متداول‏ انحصار به موبد زادگان و نجيب زادگان داشته و اكثريت نزديك به اتفاق‏ فرزندان ايران از آن محروم بوده‏اند . پس از هيربدان ، طبقه آذربدان‏ بودند كه حكم متوليان و خادمان آتشكده‏ها و موقوفات بسيار آنها را داشته‏اند و وظيفه ايشان نخست نگهداری آتشهای مقدس هر آتشكده‏ای و سپس‏ شست و شو و پاكيزه نگاهداشتن محوطه آتشكده و اداره كردن مراسم دينی‏ مانند نمازها و جشنهای كستی بندان برای كودكان و زناشوييها و مراسم‏ مردگان بوده است.
بحث ديگر درباره نظامات اجتماعی ايران مربوط است به رژيم حكومت‏ ساسانيان ، حكومت ساسانيان استبدادی محض بوده است . آنان خود را آسمانی نژاد و مظهر خدا می‏دانستند و از مردم به كمتر از سجده راضی‏ نمی‏شدند ، و مردم با اين وضع خو گرفته بودند .
Captain II
Captain II
پست: 577
تاریخ عضویت: جمعه ۱۵ دی ۱۳۸۵, ۷:۲۴ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 502 بار
سپاس‌های دریافتی: 231 بار

پست توسط hedayat.m »

نظام خانوادگی

در دوره ساسانی چيزی كه بيش از همه دستخوش تصرف و ناسخ و منسوخ و جرح و تعديل موبدان بود " حقوق شخصی " است . مخصوصا احكام نكاح وارث‏ به اندازه ای پيچيده و مبهم بود كه موبدان هر چه می‏خواستند می‏كردند و در اين زمينه اختياراتی داشتند كه در هيچ شريعتی به روحانيان نداده‏اند .
تعدد زوجات در دوره ساسانی جاری و معمول بوده است . زردشتيان عصر اخير درصدد انكار اين اصل هستند ، ولی جای انكار نيست ، همه مورخين‏ نوشته‏اند ، از هرودوت يونانی و استرابون در عصر هخامنشی گرفته تا مورخين‏ عصر حاضر : هرودوت درباره طبقه اشراف عهد هخامنشی می‏گويد : هر كدام از آنها چند زن عقدی دارند ولی عده زنان غير عقدی بيشتر است .
استرابون درباره همين طبقه می‏گويد : آنها زنان زياد می‏گيرند ، و با وجود اين زنان غير عقدی بسيار دارند.
ژوستن ، از مورخان عصر اشكانی ، درباره اشكانيان می‏گويد : تعداد زنان غير عقدی در ميان آنها و به خصوص در خانواده سلطنتی از زمانی متداول شده بود كه به ثروت رسيده بودند ، زيرا زندگانی صحرا گردی‏ مانع از داشتن زنان متعدد است .

آنچه در ايران باستان در ميان طبقه اشراف معمول بوده است چيزی بالاتر از تعدد زوجات ، يعنی حرمسرا بوده است . و لهذا نه محدود به حدی بوده است ، مثلا چهارتا يا بيشتر يا كمتر ، و نه مشروط به شرطی از قبيل عدالت و تساوی حقوق زنان و توانايی مالی يا جنسی ، بلكه همان طور كه نظام اجتماعی يك نظام طبقاتی بوده است نظام‏ خانوادگی نيز چنين بوده است .
كريستن سن می‏گويد : اصل تعدد زوجات ، اساس تشكيل خانواده به شمار می‏رفت . در عمل عده‏ زنانی كه مرد می‏توانست داشته باشد به نسبت استطاعت او بود . ظاهرا مردان كم بضاعت به طور كلی بيش از يك زن نداشتند . رئيس خانواده (كذگ خوذای كد خدا ) از حق رياست دودمان
( سرادريه دوذگ سرداری دودمان‏ ) بهره مند بود . يكی از زنان ، سوگلی و صاحب حقوق كامله محسوب شده و او را " زن‏ی پادشاييها " ( پادشاه زن ) يا زن ممتاز می‏خوانده‏اند ، از او پست‏تر زنی بود كه عنوان خدمتكاری داشت و او را زن خدمتكار " زن‏ی‏ چگاريها چاكر زن " می‏گفتند . حقوق قانونی اين دو نوع زوجه مختلف بود . . . شوهر مكلف بوده كه مادام العمر زن ممتاز خود را نان دهد و نگهداری‏ نمايد . هر پسری تا سن بلوغ و هر دختری تا زمان ازدواج دارای همين حقوق‏ بوده‏اند اما زوجه‏هايی كه عنوان چاكر زن داشته‏اند فقط اولاد ذكور آنان در خانواده پدری پذيرفته می‏شده است ، در كتب پارسی متاخر پنج نوع ازدواج شمرده شده است . ولی ظاهرا در قوانين ساسانی جز دو قسمتی كه‏ ذكر شد قسم ديگری نبوده است.
دختر مستقلا حق اختيار شوهر نداشت ، اين حق به پدر اختصاص داشت اگر پدر در قيد حيات نبود شخص ديگری اجازه شوهر دادن دختر را داشت اين حق‏ نخست به مادر تعلق می‏گرفت و اگر مادر مرده بود متوجه يكی از عموها يا دايی‏های او می‏شد .

شوهر بر اموال زن ولايت داشت و زن بدون اجازه شوهر حق نداشت در اموال‏ خويش تصرف كند ، به موجب قانون زناشويی فقط شوهر شخصيت حقوقی داشت .شوهر می‏توانست به وسيله يك سند قانونی زن را شريك خويش سازد ، در اين صورت زن شريك المال می‏شد و می‏توانست مثل شوی خود در آن تصرف كند ، فقط بدين وسيله زوجه می‏توانست معامله صحيحی با شخص ثالث به عمل آورد.
هرگاه شوهری به زن خود می‏گفت : از اين لحظه تو آزاد و صاحب اختيار خودت هستی ، زن بدين وسيله از نزد شوهر خود طرد نمی‏شد ، ولی اجازت‏ می‏يافت به عنوان " زن خدمتكار " ( چاكر زن ) شوهر ديگری اختيار كند .
فرزندانی كه در ازدواج جديد در حيات شوهر اولش می‏زاييد از آن شوهر اولش بود يعنی زن تحت تبعيت شوهر اول باقی می‏ماند .
شوهر حق داشت يگانه زن خود را يا يكی از زنانش را ( حتی زن ممتاز خود را ) به مرد ديگری كه بی آنكه قصوری كرده باشد محتاج شده بود بسپارد ( عاريه بدهد ) ، تا اين مرد از خدمات آن زن استفاده كند ، رضايت زن‏ شرط نبود . در اين صورت شوهر دوم حق دخل و تصرف در اموال زن را نداشت‏ و فرزندانی كه در اين ازدواج متولد می‏شدند متعلق به خانواده شوهر اول‏ بودند و مانند فرزندان او محسوب می‏شدند . اين عمل را از اعمال خير می‏دانستند و كمك به يك همدين تنگدست می‏شمردند .

كرستن سن می‏گويد : يكی از مقررات خاصه فقه ساسانی " ازدواج ابدال " است كه نويسنده‏ نامه تنسر به شرح آن پرداخته است و تفصيل آن در كتاب " الهند " بيرونی است كه مستقيما از ترجمه مفقود ابن المقفع گرفته و آن اين است :
"خلاصه اين است كه برای اينكه نام خانواده‏ها محفوظ بماند و اصل مالكيت‏ خاندانهائی كه حق مالكيت داشته‏اند متزلزل نشود و ثروتی كه از آنها باقی‏ ميماند به دست بيگانه نيفتد ، اگر كسی می‏مرد و فرزند پسری از او باقی‏ نميماند و به اصطلاح اجاقش كور ميماند " ازدواج نيابی " بعد از فوتش‏ انجام می‏دادند ، قاعده و قانون اين بود كه لزوما زن او را به نزديكترين‏ خويشاوندانش ولی به نام متوفی ، شوهر دهند و اگر زن ندارد دخترش و يا يكی از زنان نزديكش را به نام او به نزديكترين خويشاوندانش شوهر دهند و اگر نبود زن بيگانه ای را با مال او جهيزيه داده و به نيابت‏ از او به يكی از خويشاوندان نزديكش شوهر دهند . پسری كه از اين " ازدواج نيابی " پديد می‏آيد قانونا پسر متوفی محسوب و وارث او شمرده‏ می‏شود ، و كسی كه از ادای اين تكليف غفلت ورزد سبب قتل نفوس زيادی‏ شده ، زيرا نسل متوفی را قطع كرده و نام او را تا ابد به فراموشی سپرده‏ است .
در باب ارث مقرر بود كه زن ممتاز و پسرانش يكسان ارث ببرند ، به‏ دختران شوهر نكرده نصف سهم می‏دادند . چاكر زن و فرزندان او حق ارث‏ نداشتند ، ولی پدر می‏توانست قبلا چيزی از دارايی خود را به آنان ببخشد يا وصيت كند كه پس از مرگ به آنان بدهند .
ملاك و محور مقررات خانوادگی دو چيز بوده و همه مقررات برای حفظ آن‏ دو بوده است : نژاد ، ثروت.
ازدواج با محارم كه سنتی رايج بوده در آن عهد و از دوران پيشين سابقه‏ داشته است ، روی همين اساس قرار داشته است . يعنی خاندانها برای اينكه‏ مانع اختلاط خون خود با بيگانه و افتادن ثروت خود در اختيار بيگانه بشوند كوشش می‏كرده‏اند تا حد امكان با اقربای نزديك خود ازدواج كنند ، و چون‏ اين عمل بر خلاف مقتضای طبع بوده بازور و قدرت مذهب و اينكه اجر و پاداشش در جهان ديگر عظيم است و كسی كه امتناع ورزد جايش در دوزخ است‏ آن را كم و بيش به خورد مردم می‏داده اند . " در كتاب اردای ويرافنامه كه آن را به " نيك شاپور " از دانشمندان زمان خسرو اول نوشين روان نسبت داده‏اند و شرحی از معراج روح‏ است ، چنين آمده است كه در آسمان دوم روانهای كسانی را ديده است كه " خويتك دس " ( ازدواج با محارم ) كرده بودند و تا جاويدان آمرزيده شده‏ بودند و در دورترين جاهای دوزخ روان زنی را گرفتار عذاب جاودانی ديده‏ زيرا كه " خويتك دس " را به هم زده است ، سرانجام گفته شده است " ويراف " كه روان وی به معراج رفته هفت تن از خواهران خود را به همسری‏ برگزيده است . در كتاب سوم " دينكرت " در اين زمينه اصطلاحات ديگری‏ به كار رفته از آن جمله اصطلاح " نزد پيوند " است كه به معنی پيوند با نزديكان باشد و در اين زمينه به پيوند پدر با دختر و برادر با خواهر اشاره كرده‏اند . " نوسای برزمهر " از روحانيان زردشتی كه اين قسمت از دينكرت را تفسير كرده سودهای بسياری برای اين گونه زناشويی آورده و گفته‏ است كه گناهان جانكاه را جبران می‏كند .
كريستن سن می‏گويد : اهتمام در پاكی نسب و خون خانواده يكی از صفات بارزه جامعه ايرانی به‏ شمار می‏رفت ، تا به حدی كه ازدواج با محارم را جايز می‏شمردند و چنين‏ وصلتی را " خويذوگدس " ( در اوستا خوايت ودث ) می‏خواندند اين رسم از قديم معمول بود حتی در عهد هخامنشيان اگر چه معنی لفظ خوايت ودث در اوستای موجود مصرح نيست ولی در نسكهای مفقود مراد از آن بی شبهه مزاوجت‏ با محارم بود .
سعيد نفيسی می‏گويد : چيزی كه از اسناد آن زمان حتما به دست می‏آيد و با همه هياهوی جاهلانه‏ كه اخيرا كرده‏اند از بديهيات مسلم تمدن آن زمان است اين است كه نكاح‏ نزديكان و محارم و زناشويی در ميان اقارب درجه اول حتما معمول بوده است‏ .

سعيد نفيسی آنگاه نصوصی را كه در كتب مقدس زردشتيان از قبيل دينكرت‏ آمده است و تصريحاتی كه نويسندگان اسلامی از قبيل مسعودی ، ابوحيان‏ توحيدی ، ابوعلی بن مسكويه كرده‏اند می‏آورد و جريان ازدواج قباد با دختر يا خواهر زاده ، و ازدواج بهرام چوبين با خواهر ، و ازدواج مهران گشنسب‏ كه بعد مسيحی شد با خواهر خود را يادآور می‏شود .
مرحوم مشيرالدوله در كتاب نفيس خود : " ايران باستان " از استرابون‏ مورخ قديم يونانی درباره هخامنشيان نقل می‏كند كه : اينها ( مغ‏ها ) موافق عاداتشان حتی مادرانشان را ازدواج می‏كنند .
درباره اشكانيان می‏گويد : بعضی از مورخين خارجه ، ازدواج شاهان اشكانی را با اقرباء و خويشان نزديك با نهايت نفرت ذكر می‏كنند ، چنين نسبتی را " هرودوت‏ به كمبوجيه ، و پلوتارك به اردشير دوم هخامنشی داده‏اند ولكن بعضی از نويسندگان پارسی زردشتی اين نسبت را رد كرده می‏گويند . كلمه خواهر را در مورد اشكانيان نبايد به معنی حقيقی فهميد ، كليه شاهزاده خانمها را شاهان‏ پارتی خواهر می‏خواندند زيرا از يك دودمان و خانواده بودند و دختر عمو و نوه عمو و غيرها نيز در تحت اين عنوان در می‏آمدند . آنگاه خود مشيرالدوله اضافه می‏كند و می‏گويد : ولی چون در تاريخ نويسی بايد حقيقت را جستجو كرد و نوشت ، حاق مسئله‏ اين است كه ازدواج با اقربای خيلی نزديك در ايران قديم موسوم به " خوتك دس " پسنديده بوده و ظاهرا جهت آن را حفظ خانواده و پاكی نژاد قرار می‏دادند .
يعقوبی - مورخ معتبر قرن سوم هجری ، كه خود ايرانی است نيز می‏گويد : ايرانيان با مادران و خواهران و دختران خود ازدواج می‏كردند و اين كار را نوعی صله رحم و عبادت می‏دانستند .
كريستن سن درباره عيسويان ايران می‏گويد : آنها نيز به تقليد زردشتيان بر خلاف قوانين مذهبی خود به مزاوجت با اقارب عادت كرده بودند " ماربها " كه در سال (540 ميلادی ) جاثليق‏ عيسويان شده بود بر ضد اين امر كه خلاف شرع نصاری بود كوششی فوق العاده‏ كرد.

در صدر اسلام ، ازدواج با محارم ميان زردشتيان امر رائجی بوده است ، لهذا اين مسئله پيش آمده است كه گاهی بعضی از مسلمين بعضی از زردشتيان‏ را به علت اين كار ، مورد ملامت و دشنام قرار ميدادند و آنها را بدين سبب زنازاده‏ می‏خواندند ، اما ائمه اطهار مسلمانان را از اين بدگويی منع می‏كردند تحت‏ اين عنوان كه اين عمل در قانون آنها مجاز است و هر قومی نكاحی دارند و اگر مطابق شريعت خود ازدواج كنند فرزندانشان زنازاده محسوب نمی‏شوند .

و هم در روايات باب حدود آمده است كه در حضور امام صادق عليه السلام‏ شخصی از شخص ديگر پرسيد كه با آن مردی كه از او طلبكار بودی چه كردی ؟ آن مرد گفت او يك ولدالزنائی است . امام سخت بر آشفت كه اين چه سخنی‏ بود ؟ آن شخص گفت قربانت گردم او مجوسی است و مادرش دختر پدرش است‏ و لهذا هم مادرش است و هم خواهرش پس قطعا ولدالزناست . امام فرمود : مگر نه اين است كه در دين آنها اين عمل جايز است و او به دين خود عمل‏ كرده است ؟ پس تو حق نداری او را ولدالزنا بخوانی .
صدوق در توحيد ، روايتی نقل می‏كند و همان روايت در وسائل الشيعه‏ ابواب النكاح آمده است كه روزی از روزها علی عليه السلام از مردم تقاضا می‏كرد تا زنده است فرصت را مغتنم شمرده مشكلات خويش را بپرسند و اين‏ جمله را تكرار می‏كرد : " سلونی قبل ان تفقدونی " يكی از سؤال‏ كنندگان اشعث بن قيس كندی بود ، اين مرد نسبت به ايرانيان نظر خوشی‏ نداشت. اين مرد از علی سؤال كرد : چرا با مجوس مانند اهل كتاب‏ معامله می‏كنيد و از آنها جزيه می‏گيريد و حال آنكه آنها كتاب آسمانی‏ ندارند .
علی عليه السلام فرمود آنها كتابی داشته‏اند ، خداوند پيامبری در ميان‏ آنها مبعوث فرمود و در شريعت آن پيامبر ازدواج با محارم جايز نبود ، يكی از پادشاهان آنها در يك شب كه مست بود در حال مستی با دختر خويش در آميخت ، مردم‏ آگاه شدند و شورش كردند و گفتند تو دين ما را فاسد كردی و اكنون لازم‏ است بر تو حد جاری كنيم . آن پادشاه نيرنگی انديشيد ، به آنها گفت همه‏ گرد آييد و سخن مرا بشنويد ، اگر ناصواب بود هر تصميمی می‏خواهيد بگيريد . مردم جمع شدند و او به آنها گفت : خودتان می‏دانيد كه در ميان افراد بشر هيچ كس به پای پدر بزرگ و مادر بزرگ ما آدم و حوا نمی‏رسد ، همه‏ گفتند راست است . گفت مگر نه اين است كه اين دو بزرگوار كه صاحب‏ پسران و دختران شدند ، همانها را با يكديگر زن و شوهر قرار دادند ؟ گفتند راست می‏گويی گفت پس معلوم می‏شود كه ازدواج با محارم از قبيل دختر يا خواهر مانعی ندارد . مردم با اين بيان قانع شدند و از آن پس اين رسم ، مشروع تلقی شد و مردم عمل كردند.
از اين سؤالها و جوابها بر می‏آيد كه در صدر اسلام زردشتيان زناشويی با محارم را اجرا می‏كردند و به همين جهت مورد بحث و پرسش واقع شده است . فقهای اسلام ، اعم از شيعه و سنی ، و اعم از ايرانی و غير ايرانی ، در ابواب مختلف فقه اين بحث را به عنوان يك مسئله كه در خارج مصداق دارد طرح و بحث ميكرده‏اند ، اين فقهاء غالبا ايرانی بودند و برخی از آنها مانند ابوحنيفه از دو پشت بالاتر مجوسی بوده‏اند و اگر چنين سنتی در ميان‏ زردشتيان رائج نمی‏بود محال بود كه چنين بحثی در فقه صدر اول اسلام طرح شود .
انكار وجود چنين سنتی در ميان زردشتيان از قبيل انكار بديهيات است‏ ولی زردشتيان اخيرا برای چندمين بار در تاريخ اين آيين ، درصدد تجديد نظر و حك و اصلاح در اصول و فروع آن بر آمده‏اند و ناچار دروغهای مصلحتی زيادی‏ را در اين زمينه تجويز كرده‏اند .
Captain II
Captain II
پست: 577
تاریخ عضویت: جمعه ۱۵ دی ۱۳۸۵, ۷:۲۴ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 502 بار
سپاس‌های دریافتی: 231 بار

پست توسط hedayat.m »

تعليم و تعلم زنان

با اينكه زنان مجموعا وضع ناگواری داشته‏اند ، گاهی به جريانات تاريخی‏ بر می‏خوريم كه نشان می‏دهد برخی زنان از نظر تحصيلات عاليه مقام شامخی‏ داشته‏اند . محققين يك كتاب حقوقی را كه در آن عهد نوشته شده است نام‏ می‏برند به نام " ماديگان هزار داذستان " يعنی گزارش هزار فتوای قضائی‏ ، قسمتی از اين كتاب موجود است و برخی از محققان اروپايی از قبيل‏ بارتلمه آن را ترجمه و چاپ كرده‏اند . در اين كتاب نام گروهی از قضات‏ آن عهد آمده است ، و البته منابع حقو قی آن عهد اوستا و زند بوده است . در اين كتاب داستانی آمده است مبنی بر اينكه : يكی از قضات در موقعی كه به محكمه می‏رفت ، پنج زن او را احاطه كردند ، و يكی از آنها سؤالاتی از او نمود راجع به بعضی از مواد مخصوصه از باب‏ گروو ضمانت ، همين كه به آخرين سؤال رسيد قاضی جوابی نداشت . يكی از زنان گفت ای استاد مغزت را از اين بابت خسته مكن و بی تعارف بگو نمی‏دانم . بعلاوه ، ما خود جواب آن را در شرحی كه " گلوگان اندر زبذ " نوشته است خواهيم يافت .
آيا اين داستان می‏تواند دليل بر اين باشد كه زنان آن دوره از تعليمات‏ عمومی بهره‏مند بوده‏اند ؟ همان طور كه بارتلمه تحقيق كرده است و تحقيقات او درباره حقوق زن در دوره ساسانی مبنای نظريات كريستن سن واقع شده است ، در خانواده‏های‏ ممتاز ، زنان گاهی از تعليمات عاليه برخوردار بوده‏اند ، يعنی اصل " زندگانی طبقاتی " در اين مورد نيز مانند همه موارد ديگر حكفرما بوده‏ است . همچنانكه در دوره ساسانی دو تن از دختران خسرو پرويز : پوران دخت‏ و آزرمی دخت ، برای مدت كوتاهی سلطنت كردند ، انتخاب آنها به سلطنت‏ به واسطه اعتقاد عظيمی بود كه ايرانيان به " تخمه شاهی " داشتند . ايرانيان شاهان خويش را ايزد نژاد می‏پنداشتند .

كريستن سن می‏گويد : منابع تاريخی كه داريم اطلاعی در باب تعاليم دختران به دست نمی‏دهد . بارتلمه چنين حدس می‏زند كه تعليم دختران بيشتر مربوط به اصول خانه داری‏ بوده است . بعلاوه ، بغ نسك صريحا از تعليمات زن در فن خانه داری بحث‏ می‏كند ، معذلك زنان خانواده‏های ممتاز گاهی تعليمات بسيار عميق در علوم‏ تحصيل می‏كرده‏اند .

كريستن سن در فصل هفتم كتاب خويش كه درباره نهضت مزدكيه بحث می‏كند می‏گويد : در توصيفی كه ما در نتيجه تحقيقات بارتلمه از احوال حقوقی زنان در عهد ساسانيان نموديم ، تضاد بسيار نشان می‏دهد . سبب اين تضاد آن است كه‏ احوال قانونی زن در طول عهد ساسانيان تحولاتی يافته است . بنابر قول بارتلمه ، از لحاظ علمی و نظری ، زن در اين عهد حقوقش به‏ تبع غير بوده و يا به عبارت ديگر شخصيت حقوقی نداشت ، اما در حقيقت‏ زن در اين زمان دارای حقوق مسلمه‏ای بوده است ، در زمان ساسانيان احكام‏ عتيق در جنب قوانين جديد باقی بود و اين تضاد ظاهری از آنجاست . پيش‏ از آنكه اعراب مسلمان ايران را فتح كنند محققا زنان ايران در شرف تحصيل‏ حقوق و استقلال خود بوده‏اند .
  و يارانم
در مشقت هاي فوق الطاقه چندين ساله هيچ مقصودي نداشته و نداريم جز
حفظ ايران از تعرضات خارجي و فشار خائنين داخلي ، تامين آزادي رنجبران ستمديده مملكت و استقلال حكومت  

  كوچك  
Captain II
Captain II
پست: 577
تاریخ عضویت: جمعه ۱۵ دی ۱۳۸۵, ۷:۲۴ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 502 بار
سپاس‌های دریافتی: 231 بار

پست توسط hedayat.m »

نظام اخلاقی

اگر بخواهيم روحيه و درجه اخلاق عمومی آنروز مردم ايران را بدانيم ، مدارك كافی و مستقيم در دست نداريم ، ولی از مجموعه قرائن می‏توان به‏ دست آورد كه روحيه و اخلاق عمومی چگونه بوده است .
ايرانيان از نظر اخلاق وراثی و اقليمی مقام شايسته‏ای‏ داشته‏اند . ايرانيان از قديم الايام به دارا بودن خصايص عالی ستوده‏ شده‏اند . هرودوت مورخ معروف يونانی در قرن پنجم قبل از ميلاد كه اصلا اهل‏ آسيای صغير بوده و او را پدر تاريخ ناميده‏اند توصيف نسبتا جامعی از مردم‏ ايران آنروز كرده است آنچه هرودوت نوشته مجموعه‏ای از زشتيها و زيبائيهاست ، ولی می‏توان گفت زيبائيهايش بيشتر است .
گزنفون ، شاگرد معروف سقراط ، كه تقريبا يك قرن بعد از هرودوت بوده‏ است يكی ديگر از كسانی است كه ايرانيان را توصيف كرده است ، ولی او بر عكس هرودوت كه دوره اعتلای ايران را ديده و توصيف كرده است ، دوره‏ انحطاط ايران را ديده و مقايسه‏ای ميان روحيه و اخلاق ايرانيان در دوره‏ كوروش و روحيه و اخلاق آنها در عهد خودش به عمل آورده و تغيير و انحطاط اخلاق ايرانيان را در دوره خودش توضيح داده است.
اگر اخلاق طبيعی ايرانيان را با ساير ملل مقايسه كنيم مسلما اگر بر - ساير ملل پيشی نداشته باشند ، پايين تر هم نيستند .
در روايات اسلامی خلق و روحيه ايرانی مورد ستايش قرار گرفته است‏ مخصوصا از دو جهت : بی تعصبی و آزاد فكری ، و ديگر دانش دوستی . در آيه كريمه قرآن آمده است " و لو نزلناه علی بعض الاعجمين‏ فقراه عليهم ما كانوا به مؤمنين " يعنی اگر قرآن را بر فردی از عجم فرو می‏فرستاديم اينان ( اعراب ) هرگز ايمان نمی‏آوردند . امام صادق عليه السلام فرمود آری اگر قرآن بر عجم نازل‏ شده بود ، عرب به آن ايمان نمی‏آورد ولی بر عرب نازل گشت و عجم ايمان‏ آورد ، و اين فضيلت عجم است .

عبدالله بن عمر از رسول اكرم نقل كرده است كه فرمود : در عالم رؤيا گوسفندانی سياه ديدم كه گروه انبوهی گوسفند سفيد داخل آنها شدند . مردم‏ از آن حضرت پرسيدند : يا رسول الله اين خواب را چه تعبير فرموديد ؟ فرموده تعبير اين خواب اين است كه عجم در دين شما و هم در نسب و خون‏ شما شريك خواهد شد يعنی هم به دين شما ايمان خواهد آورد و هم با شما ازدواج خواهد كرد و خونش با شما مخلوط خواهد شد . مردم با تعجب پرسيدند : يا رسول الله عجم‏ دين اسلام را خواهد پذيرفت و سپس در خون ما با ما شريك خواهد شد ؟ فرمود آری ، اگر ايمان به ستاره ثريا آويخته باشد ، مردانی از عجم بدان‏ دست خواهند يازيد .

كريستن سن در خاتمه كتاب خود ، چند صفحه را به اخلاق و روحيه ايرانيان‏ اختصاص داده است ، وی می‏گويد : جهان ايرانی ، به صورتی كه مورخان غرب مثل آميانوس مارسلينوس و پروكوپيوس آن را شناخته و با جنبه‏های نيك و بدش وصف كرده‏اند ، به نظر ما جامعه اشرافی محض می‏آيد ، فقط طبقات عاليه معرف اين جامعه‏ محسوب می‏شده‏اند و به ملت ايران جلوه و وجهه خاص خود را بخشيده‏اند . توضيحات آميانوس مارسلينوس ، كه كريستن سن به تفصيل نقل كرده است‏ همه مربوط است به طبقه اشراف و طبعا جنبه‏های پست آن بر جنبه‏های عالی‏ آن زياد می‏چربد . جنبه‏های عالی كم در آن يافت می‏شود لزومی ندارد ما آنها را نقل كنيم .
كريستن سن می‏گويد : نويسندگان عرب ، دولت ساسانی را كه سرمشق سياست دولت مشرقی بوده با تمجيد و تحسين می‏ستايند و ملت ايران را به بزرگی نام می‏برند . آنگاه از كتابی به نام خلاصه العجائب ( ؟ ) اين عبارت را نقل می‏كند : همه اقوام جهان برتری ايرانيان را اذعان داشتند ، خاصه در كمال دولت و تدابير عاليه جنگی و هنر رنگ آميزی و تهيه طعام و تركيب دواو طرز پوشيدن جامه و تاسيسات ايالات و مراقبت در نهادن هر چيز به مكان خود و شعر و ترسل و نطق و خطابه و قوت عقل و كمال پاكيزگی و درستكاری و ستايشی‏ كه از پادشاهان خود می‏كردند ، در همه اين مسائل برتری ايرانيان بر اقوام‏ جهان مسلم بود ، تاريخ اين قوم سرمشق كسانی است كه پس از آنان به نظم‏ ممالك می‏پردازند .
عجب اين است كه كريستن سن پس از نقل همه اينها می‏گويد : ايرانيان در طی قرون متمادی ، مقام پيشوايی معنوی خود را در ميان ملل‏ اسلامی نگاه داشتند اما نيروی خلقی و سياسی آنان بعد از سقوط دولت ساسانی‏ خيلی ضعيف شد ، سبب اين ضعف چنانكه بعضی پنداشته‏اند اين نيست كه دين‏ اسلام از حيث استواری مبانی اخلاقی كمتر از دين پارسی بوده است ، بلكه‏ يكی از علل انحطاط ملت ايران وضع " حكومت عامه " است كه با اسلام‏ برقرار شد ، طبقات نجبا رفته رفته در ساير طبقات توده فرو رفته محو گرديدند ، و صفاتی كه موجب امتياز آنان بود ، ضعيف شد . البته مقصود كريستن سن از نيروی خلقی كه در رديف نيروی سياسی آورده‏ است ، اخلاق سياسی است كه با اخلاق انسانی در جهت مخالف قرار دارد . از نظر اخلاق سياسی يعنی همان دريچه‏ای كه كريستن سن اينجا از آن دريچه‏ نگريسته است سقوط طبقه نجبا و ضعيف شدن صفات خاص آنها كه به موجب آن‏ صفات ، يك اقليت ناچيز حكومت و قدرت و ثروت را در دست گرفته و حقوق اكثريت انبوهی را به خود اختصاص می‏داد و آنها را در خدمت خود می‏گرفت و استثمار می‏نمود و دولت مقتدری بر روی اين اساس به وجود آورده‏ بود ، موجب تاسف است ، اما با مقياس و معيار بشری و از نظر اخلاق‏ انسانی ، سقوط طبقه اشراف و باز شدن راه برای " حكومت عامه " نه تنها موجب تاسف نيست ، بلكه موجب كمال‏ خرسندی است .

از نظر آموزش و پرورش دوره ساسانی كه چگونه بوده و بر چه اساسی بوده‏ است اطلاع كاملی در دست نيست ، هر چه بوده همان بوده كه به وسيله " هيربد " ها صورت می‏گرفته است . هيربدها محتويات اوستا را به مردم‏ تعليم می‏داده اند ، چيز ديگری در اختيار نداشته‏اند . آن آيينه‏ای كه از هر آيينه ديگر بهتر می‏تواند وضع اخلاقی آنروز مردم‏ ايران را نشان بدهد ، نظامات اجتماعی و خانوادگی آنروز است اجتماع مدنی‏ و هم اجتماع خانوادگی آنروز اجتماع متعادلی نبوده است ، ما قبلا به تفصيل‏ در هر دو موضوع بحث كرده‏ايم .
در اجتماع نامتعادل مردم تقسيم می‏شوند به دو طبقه اقليت و اكثريت : اقليت متنعم و برخوردار ، و اكثريت محروم و نيازمند . طبقه برخوردار و متنعم به موجب وضع و حال خود ، دارای نوعی اخلاق‏ می‏گردد و طبقه محروم و دارای نوعی ديگر از اخلاق و هيچكدام اخلاق متعادل و انسانی نخواهند داشت . طبقه برخوردار در اين اجتماعات معمولا طبقه‏ای‏ است از خود راضی ، مغرور ، خودپسند ، لوس و ننر ، بيكار و بيكاره ، ترسو ، كم حوصله ، كم مقاومت ، ناز پرورده ، زود رنج ، اسراف و تبذير كن ، عياش . اين اوصاف را كم و بيش در بيان اميانوس مارسلينوس‏ درباره نجبای ايران می‏بينيم . اما طبقه محروم در اينگونه اجتماعات‏ طبقه‏ای است بدبين ، كينه توز ، ناراضی ، بدخواه ، انتقام جو ، معتقد به‏ شانس و تصادف ، منكر نظم و عدل در جهان . هر چند مورخی توده مردم ايران را در آن عصر توصيف نكرده است ، اما قاعدتا در چنان اجتماع طبقاتی جز اين نمی‏توانسته است باشد .

در ايران ماليات سرانه گرفته می‏شد ولی همان طبقاتی كه بيش از ديگران‏ می‏بايست مشمول قانون ماليات باشند مستثنی بودند . انوشيروان كه در وضع‏ مالياتها تجديد نظر كرد و اصلاحاتی نمود باز هم " بزرگان ، نجبا ، سربازان ، روحانيون ، دبيران و ساير خدمتگزاران دولت را مستثنی كرد " بديهی است كه اين تبعيضها و استثناها روح طبقه ماليات پرداز را ناراضی و عاصی می‏گردانيد .
از برخی جريانات تاريخی آن عصر كم و بيش می‏توان به اخلاق عامه مردم پی‏ برد .
كامل ابن اثير می‏نويسد : هنگامی كه رستم فرخ زاد در سرزمين بين النهرين به مقابله سپاه اسلام‏ می‏رفت با عربی برخورد كرد . عرب ضمن گفت و شنود با رستم اظهار يقين‏ كرد كه ايرانيان شكست می‏خورند . رستم به طنز گفت : پس ما بايد بدانيم‏ كه از هم اكنون در اختيار شما هستيم . عرب گفت : اين اعمال فاسد شماست‏ كه چنين سرنوشتی برای شما معين كرده است ، رستم از گفت و شنود با عرب‏ ناراحت شد و دستور داد گردن او را بزنند . رستم با سپاهيانش به " برس‏ " رسيدند و منزل كردند ، سپاهيان رستم ريختند ميان مردم و اموال شان را تاراج كردند ، به زنان دست درازی كردند ، شراب خوردند و مست كردند و عربده كشيدند ، ناله و فرياد مردم بلند شد ، شكايت سربازان را پيش رستم‏ بردند . رستم خطابه‏ای القا كرده ، به سپاهيان گفت : مردم ايران ! اكنون‏ می‏فهمم كه آن عرب راست گفت كه اعمال زشت ما سرنوشت شومی برای ما تعيين كرده است . من اكنون يقين كردم كه عرب بر ما پيروز خواهد شد ، زيرا اخلاق و روش آنها از ما بسی بهتر است . همانا خداوند در گذشته‏
شما را بر دشمن پيروز می‏گردانيد به حكم اينكه نيك رفتار بوديد ، از مردم‏ رفع ظلم كرده به آنها نيكی می‏كرديد اكنون كه شما تغيير يافته‏ايد قطعا نعمتهای الهی از شما گرفته خواهد شد.
Captain II
Captain II
پست: 577
تاریخ عضویت: جمعه ۱۵ دی ۱۳۸۵, ۷:۲۴ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 502 بار
سپاس‌های دریافتی: 231 بار

كتابسوزی ايران و مصر

پست توسط hedayat.m »

كتابسوزی ايران و مصر
از جمله مسائلی كه لازم است در روابط اسلام و ايران مطرح شود مسئله‏ كتابسوزی در ايران وسيله مسلمين فاتح ايران است . در حدود نيم قرن است‏ كه بطور جدی روی اين مسئله تبليغ می‏شود تا آنجا كه آنچنان مسلم فرض‏ ميشود كه در كتب دبستانی و دبيرستانی و دانشگاهی و بالاخره در كتب درسی‏ كه جز مسائل قطعی در آنها نبايد مطرح گردد و از وارد كردن مسائل مشكوك‏ در اذهان ساده دانش آموزان و دانشجويان بايد خودداری شود ، نيز مرتب از آن ياد ميشود . اگر اين حادثه ، واقعيت تاريخی داشته باشد و مسلمين‏ كتابخانه يا كتابخانه‏های ايران يا مصر را به آتش كشيده باشند جای اين‏ هست كه گفته شود اسلام ماهيتی ويرانگر داشته نه سازنده ، حداقل بايد گفته‏ شود كه اسلام هر چند سازنده تمدن و فرهنگی بوده است اما ويرانگر تمدنها و فرهنگهايی هم بوده است . پس در برابر خدماتی كه به ايران كرده زيانهائی‏ هم وارد كرده است و اگر از نظری " موهبت " بوده از نظر ديگر " فاجعه‏ " بوده است .
چند سال پيش يك شماره از مجله " تندرست " كه صرفا يك مجله پزشكی‏ است به دستم رسيد . در آنجا خلاصه سخنرانی يكی از پزشكان بنام ايران در يكی از دانشگاههای غرب درج شده بود . در آن سخنان اينچنين بیان شده بود: " يونان قديم مهد تمدن بوده است ، فلاسفه و دانشمندان بزرگ مانند سقراط . . . داشته ولی آنچه بتوان به دانشگاه امروز تشبيه كرد در واقع‏ همان است كه خسرو پادشاه ساسانی تاسيس كرد . و در شوش پايتخت ايران‏ آنروز دارالعلم بزرگی به نام " گندی شاپور " . . . اين دانشگاه سالها دوام داشت تا اينكه در زمان حمله اعراب به ايران مانند ساير مؤسسات ما از ميان رفت . و با آنكه دين مقدس اسلام صراحتا تاكيد كرده است كه علم‏ را ، حتی اگر در چين باشد ، بايد بدست آورد ، فاتحين عرب بر خلاف دستور صريح پيامبر اسلام حتی كتابخانه ملی ايران را آتش زدند و تمام تاسيسات‏ علمی ما را بر باد دادند و از آن تاريخ تا مدت دو قرن ايران تحت نفوذ اعراب باقی ماند ". در پاسخ اين پزشك محترم كه‏ چنين قاطعانه در يك مجمع پزشكی جهانی كه علی القاعده اطلاعات تاريخی‏ آنها هم از ايشان بيشتر نبوده ، اظهار داشته است عرض ميكنيم : اولا بعد از دوره يونان و قبل از تاسيس دانشگاه جندی شاپور در ايران ، دانشگاه عظيم اسكندريه بوده كه با دانشگاه جندی شاپور طرف قياس نبوده‏ است مسلمين كه از قرن دوم هجری و بلكه اندكی هم در قرن اول هجری به نقل علوم‏ خارجی به زبان عربی پرداختند به مقياس زيادی از آثار اسكندرانی استفاده‏ كردند ، تفصيل آنرا از كتب مربوط ميتوان به دست آورد .

ثانيا دانشگاه جندی شاپور كه بيشتر يك مركز پزشكی بوده كوچكترين آسيبی‏ از ناحيه اعراب فاتح نديد و به حيات خود تا قرن سوم و چهارم هجری ادامه‏ داد ، پس از آنكه حوزه عظيم بغداد تاسيس شد دانشگاه جندی شاپور تحت‏ الشعاع واقع گشت و تدريجا از بين رفت ، خلفای عباسی پيش از آنكه بغداد دارالعلم بشود ، از وجود منجمين و پزشكان همين جندی شاپور در دربار خود استفاده ميكردند ، ابن ماسويه‏ها و بختيشوع‏ها در قرن دوم و سوم هجری فارغ‏ التحصيل همين دانشگاه بودند . پس ادعای اينكه دانشگاه جندی شاپور بدست‏ اعراب فاتح از ميان رفت از كمال بی اطلاعی است .

ثالثا دانشگاه جندی شاپور را علمای مسيحی كه از لحاظ مذهب و نژاد به‏ حوزه روم ( انطاكيه ) وابستگی داشتند اداره ميكردند ، روح اين دانشگاه‏ مسيحی رومی بود نه زردشتی ايرانی ، البته اين دانشگاه از نظر جغرافيايی و از نظر سياسی و مدنی جزء ايران و وابسته به ايران بود ولی روحی كه اين‏ دانشگاه را به وجود آورده بود روح ديگری بود كه از وابستگی اولياء اين‏ دانشگاه به حوزه‏های غير زردشتی و خارج از ايران سرچشمه می‏گرفت ، همچنانكه برخی مراكز علمی ديگر در ماوراء النهر بوده كه تحت تاثير و نفوذ بودائيان ايجاد شده بود . البته روح ملت ايران يك روح علمی بوده‏ است . ولی رژيم موبدی حاكم بر ايران در دوره ساسانی ، رژيمی ضد علمی‏ بوده و تا هر جا كه اين روح حاكم بوده مانع رشد علوم بوده است . به همين‏ دليل در جنوب غربی و شمال شرقی ايران كه از نفوذ روح مذهبی موبدی به دور بوده ، مدرسه و انواع علوم وجود داشته است و در ساير جاها كه اين روح‏ حاكم بوده درخت علم رشدی نداشته است .
در ميان نويسندگان كتب ادبی و تاريخی و جغرافيائی درسی برای دبيرستانها كه غالبا بخشنامه وار مطالب بالا را تكرار می‏كنند مرحوم دكتر رضا زاده شفق كه هم مردی عالم بود و هم از انصاف بدور نبود تا حدی‏ رعايت انصاف كرده است . مشاراليه در تاريخ ادبيات سال چهارم ادبی در اين زمينه چنين می‏نويسد :
" در دوره ساسانی آثار دينی و ادبی و علمی و تاريخی از تاليفات و ترجمه بسيار بوده ، نيز از اخباری كه راجع به شعرا و آواز خوانهای درباری‏ به ما رسيده است استنباط ميشود كه كلام منظوم ( شعر ) وجود داشته است .
با وجود اين از فحوای تاريخ ميتوان فهميد كه آثار ادبی در ادوار قديم‏ دامنه بسيار وسيع نداشته بلكه تا حدی مخصوص درباريان و روحانيان بوده‏ است ، و چون در اواخر دوره ساسانی اخلاق و زندگانی اين دو طبقه يعنی‏ درباريان و روحانيان با وفور فتنه و فساد دربار و ظهور مذاهب گوناگون در دين فاسد شده بود ، لهذا ميتوان گفت اوضاع ادبی ايران نيز در هنگام ظهور اسلام درخشان نبوده و بواسطه فساد اين دو طبقه ، ادبيات نيز رو به سوی‏ انحطاط ميرفته است " .

رابعا اين پزشك محترم كه مانند عده‏ای ديگر طوطی وار ميگويند " فاتحين‏ عرب كتابخانه ملی ما را آتش زدند و تمام تاسيسات علمی ما را بر باد دادند " بهتر بود تعيين ميفرمودند كه آن كتابخانه ملی در كجا بوده ؟ در همدان بوده ؟ در اصفهان بوده ؟ در شيراز بوده ؟ در آذربايجان بوده ؟ در نيشابور بوده ؟ در تيسفون بوده ؟ چگونه است كه ايشان و كسانی ديگر مانند ايشان كه اين‏ جمله‏ها را تكرار ميفرمايند از كتابخانه‏ای ملی كه به آتش كشيده شد اطلاع‏ دارند اما از محل آن اطلاع ندارند .

نه تنها در هيچ مدركی چنين مطلبی ذكر نشده و با وجود اينكه جزئيات‏ حوادث فتوحات اسلامی در ايران و روم ضبط شده نامی از كتابخانه‏ای در ايران اعم از اينكه به آتش كشيده شده باشد و يا به آتش كشيده نشده باشد در هيچ مدركی تاريخی وجود ندارد ، بلكه مدارك خلاف آنرا ثابت می‏كند ، مدارك ميگويند كه در حوزه‏ زردشتی علاقه‏ای به علم و كتابت نبوده است . جاحظ ، هر چند عرب است ، ولی تعصب عربی ندارد به دليل اينكه عليه عرب زياد نوشته است و ما عن‏ قريب از او نقل خواهيم كرد وی در كتاب المحاسن و الاضداد می‏گويد :
" ايرانيان علاقه زيادی به نوشتن كتاب نداشتند ، بيشتر به ساختمان‏ علاقمند بودند " در كتاب " تمدن ايرانی به قلم جمعی از خاورشناسان تصريح ميكند به عدم رواج نوشتن در مذهب زردشت در عهد ساسانی .
محققان اتفاق نظر دارند حتی تكثير نسخ اوستا ممنوع و محدود بود . ظاهرا وقتی اسكندر به ايران حمله كرد از اوستا دو نسخه بيشتر وجود نداشته است‏ كه يكی در استخر بوده و وسيله اسكندر سوزانيده شده است .
نظر به اينكه درس و مدرسه و سواد و معلومات در آيين موبدی منحصر به‏ درباريان و روحانيان بود و ساير طبقات و اصناف ممنوع بودند ، طبعا علم‏ و كتاب رشد نمی‏كرد ، زيرا معمولا دانشمندان از طبقات محروم برميخيزند نه‏ از طبقات مرفه . موزه گرزاده‏ها و كوزه گرزاده‏ها هستند كه بوعلی و ابوريحان و فارابی و محمد بن زكريای رازی ميشوند نه اعيان زادگان و اشراف زادگان . و به علاوه همانطور كه مرحوم دكتر شفق ياد آور شده است‏ اين دو طبقه هم در عهد ساسانی هر يك به گونه‏ای فاسد شده بودند و از طبقه‏ فاسد انتظار آثار علمی و فرهنگی نمی‏رود .
بدون شك در ايران ساسانی آثار علمی و ادبی كما بيش بوده است ، بسياری از آنها در دوره اسلامی به عربی ترجمه شد و باقی ماند ، و بدون شك‏ بسياری از آن آثار علمی و ادبی از بين رفته است ولی نه بعلت كتابسوزی يا حادثه‏ای از اين قبيل بلكه به اين علت طبيعی و عادی كه هرگاه تحولی در فكر و انديشه‏ مردم پديد آيد و فرهنگی به فرهنگ ديگر هجوم آورد و افكار و اذهان را متوجه خود سازد ، به نحو افراط و زيانبار فرهنگ كهن مورد بی مهری و بی‏ توجهی واقع ميگردد و آثار علمی و ادبی متعلق به آن فرهنگ در اثر بی‏ توجهی و بی علاقگی مردم تدريجا از بين می‏رود .

علی القاعده هنگام‏ فتح ايران كتابهائی كه بعضی از آنها نفيس بوده در كتابخانه‏های خصوصی‏ افراد وجود داشته است و شايد تا دو سه قرن بعد از فتح ايران هم نگهداری‏ ميشده است ، ولی بعد از فتح ايران و اسلام ايرانيان و رواج خط عربی و فراموش شدن خط پهلوی كه آن كتابها به آن خط بوده است ، آن كتابها برای‏ اكثريت قريب به اتفاق مردم بلااستفاده بوده و تدريجا از بين رفته است .
اما اينكه كتابخانه يا كتابخانه‏هائی بوده و تاسيسات علمی وجود داشته‏ است و اعراب فاتح هنگام فتح ايران آنها را به عمد از بين برده باشند افسانه‏ای بيش نيست .
Captain II
Captain II
پست: 577
تاریخ عضویت: جمعه ۱۵ دی ۱۳۸۵, ۷:۲۴ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 502 بار
سپاس‌های دریافتی: 231 بار

ادامه کتابسوزی ایران و مصر

پست توسط hedayat.m »

ابراهيم پور داود ، كه درجه حسن نيتش روشن است و به قول مرحوم قزوينی‏ با عرب و هر چه از ناحيه عرب است " دشمن " است ، دست و پا كرده از گوشه و كنار تاريخ قرائنی بيابد و آن قرائن را كه حتی نام قرينه نميتوان‏ روی آنها گذاشت ( احيانا با تحريف در نقل ) به عنوان " دليل " بر كتابسوزی اعراب فاتح در ايران و بر باد دادن تاسيسات علمی به كار ببرد . بعد از او و تحت تاثير او افرادی كه لااقل از بعضی از آنها انتظار نميرود كه تحت تاثير اين موهوم قرار گيرند از او پيروی كرده‏اند .
مرحوم دكتر معين از آن جمله است . مرحوم دكتر معين در كتاب‏ مزديسنا و ادب فارسی آنجا كه نتايج حمله عرب به ايران را ذكر ميكند متعرض اين مطلب شده و بيشتر آنچه آورده از پورداود است . آنچه به‏ عنوان دليل ذكر كرده عبارت است از :
1- سرجان ملكم انگليسی در تاريخش اين قضيه را ذكر كرده است
2- در جاهليت عرب ، مقارن ظهور اسلام مردم بيسواد و امی بودند ،
مطابق نقل واقدی در مكه مقارن بعثت حضرت رسول فقط 17 تن از قريش با سواد بودند ، آخرين شاعر بدوی عرب " ذوالرمه " باسواد بودن خود را پنهان ميكرد و ميگفت قدرت نوشتن در ميان ما بی ادبی شمرده ميشود.
3- جاحظ در كتاب البيان و التبيين نقل كرده كه روزی يكی از امراء قبيله قريش كودكی را ديد كه به مطالعه كتاب سيبويه مشغول است ، فرياد برآورد كه " شرم بر تو باد ، اين شغل آموزگاران و گدايان است " در آن‏ روزگار آموزگاری يعنی تعليم اطفال در ميان عرب بسيار خوار بود زيرا حقوق‏ آنان شصت درهم بيش نبود ، و اين مزد در نظر ايشان ناچيز بود.
4- ابن خلدون در فصل " العلوم العقليه و اصنافها " ( از مقدمه‏ تاريخش ) گويد : وقتی كشور ايران فتح شد كتب بسياری در آن سرزمين به‏ دست تازيان افتاد ، سعد بن ابی وقاص به عمر بن الخطاب در خصوص آن‏ كتب نامه نوشت و در ترجمه كردن آنها برای مسلمانان رخصت خواست ، عمر بدو نوشت كه آن كتابها را در آب افكند چه اگر آنچه در آنها است‏ راهنمائی است خدا ما را به رهنماتر از آن هدايت كرده است ، و اگر گمراهی است خدا ما را از شر آن محفوظ داشته . بنابراين آن كتابها را در آب يا در آتش افكندند . و علوم ايرانيان كه در آن كتب مدون بود از ميان رفت و به دست ما نرسيد. ابوالفرج بن العبری در مختصر الدول و عبداللطيف بغدادی در كتاب‏ الافاده و الاعتبار و قفطی در تاريخ الحكماء در شرح حال يحيی نحوی و حاج‏ خليفه در كشف الظنون و دكتر صفا در تاريخ علوم عقلی از سوختن كتب‏ اسكندريه توسط عرب سخن رانده‏اند " يعنی اگر ثابت شود كه اعراب فاتح‏ كتابخانه اسكندريه را سوخته‏اند ، قرينه است كه در هر جا كتابخانه‏ای‏ می‏يافته‏اند ميسوخته‏اند . پس بعيد نيست در ايران هم چنين كاری كرده‏ باشند ولی شبلی نعمان در رساله‏ای به عنوان " كتابخانه اسكندريه " ترجمه فخر داعی ، و همچنين آقای ( مجتبی ) مينوی در مجله سخن 74 صفحه 584 اين قول را ( كتابسوزی اسكندريه را ) رد كرده‏اند .
5- ابوريحان بيرونی در " الاثار الباقيه " درباره خوارزم می‏نويسد كه‏ : " چون قتيبه بن مسلم دوباره خوارزم را پس از مرتد شدن اهالی فتح كرد ، اسكجموك را برايشان والی گردانيد . و قتيبه هر كس كه خط خوارزمی‏ می‏دانست و از اخبار و اوضاع ايشان آگاه بود و از علوم ايشان مطلع ، به كلی فانی و معدوم الاثر كرد و ايشان را در اقطار ارض‏
متفرق ساخت و لذا اخبار و اوضاع ايشان به درجه‏ای مخفی و مستور مانده‏ است كه به هيچ وجه وسيله‏ای برای شناختن حقايق امور در آن كشور بعد از ظهور اسلام در دست نيست " ايضا ابوريحان در همان كتاب نويسد :
" و چون قتيبه بن مسلم نويسندگان ايشان ( خوارزميان ) را هلاك كرد و هربدان ايشانرا بكشت و كتب و نوشته‏های آنانرا بسوخت ، اهل خوارزم امی‏ ماندند و در اموری كه محتاج اليه ايشان بود فقط به محفوظات خود اتكا كردند ، و چون مدت متمادی گرديد و روزگار دراز بر ايشان بگذشت امور جزئی مورد اختلاف را فراموش كردند و فقط مطالب كلی مورد اتفاق در حافظه‏ آنان باقيماند .
6- داستان كتابسوزی عبدالله بن طاهر كه دولتشاه سمرقندی در تذكره‏ الشعرا آورده است .

اينها مجموع به اصطلاح دلائلی است كه مرحوم دكتر معين بر كتابسوزی در ايران اقامه كرده است ، در ميان اين ادله تنها دليل چهارم كه از زبان‏ ابن خلدون نقل شده به علاوه با داستان كتابسوزی اسكندريه كه ابن العبری و بغدادی و قفطی آنرا نقل كرده‏اند و با آنچه حاجی خليفه در كشف الظنون‏ آورده مورد تاييد قرار گرفته است قابل بررسی است.
دليل هفتمی هم هست كه مرحوم دكتر معين متعرض آن نشده ولی جرجی زيدان‏ و بعضی نويسندگان ايرانی فراوان آنرا ياد آوری ميكنند و دليل بر ضديت‏ عرب با كتاب و كتابت و علم گرفته ميشود . و آن اينكه خليفه دوم به‏ شدت جلو كتابت و تاليف كتاب را گرفته و با طرح شعار " حسبنا كتاب‏ الله " ( ما را قرآن بس) 13 هجری ميزيسته و ناچار گفته‏هايش درباره حادثه‏ای كه در حدود سيزده قرن‏ با او فاصله تاريخی دارد بايد به يك سند تاريخی مستند باشد و نيست ، به‏ علاوه او آنچنان تعصب ضد اسلامی خود را آشكار ساخته است كه كوچكترين‏ اعتباری به گفته‏اش باقی نمی‏ماند .
او مدعی است كه پيروان پيامبر عربی شهرهای ايران را با خاك يكسان‏ كردند ( دروغی كه در قوطی هيچ عطاری پيدا نمی‏شود ) عجب است كه مرحوم‏ دكتر معين گفتار سراسر نامربوط سرجان ملكم را بعنوان يك دليل ذكر مينمايد . اما مسئله " اميت " و بيسوادی عرب جاهلی ، مطلبی است كه خود قرآن‏ هم آنرا تائيد كرده است ، ولی اين چه دليلی است ؟ ! آيا اينكه عرب‏ جاهلی بيسواد بوده دليل است كه عرب اسلامی كتابها را سوزانيده است ؟ به‏ علاوه در فاصله دوره جاهلی و دوره فتوحات اسلامی كه ربع قرن تقريبا طول‏ كشيد يك نهضت قلم بوسيله شخص پيغمبر اكرم در مدينه بوجود آمد كه حيرت آور است .
اين عرب جاهلی به دينی رو آورد كه پيامبر آن دين " فديه " برخی‏ اسيران را كه خواندن و نوشتن ميدانستند " تعليم " اطفال مسلمين قرار داد . پيامبر آن دين برخی اصحاب خود را به تعليم زبانهای غير عربی از قبيل سريانی و عبری و فارسی تشويق كرد خود ، گروهی در حدود بيست نفر " دبير " داشت و هر يك يا چند نفر را مسؤول دفتر و كاری قرار داد. اين عرب جاهلی به دينی رو آورد كه كتاب آسمانيش به قلم و نوشتن سوگند ياد كرده است و وحی آسمانيش با " قرائت " و " تعليم " آغاز گشته است آيا روش پيغمبر و تجليل قرآن از خواندن و نوشتن و دانستن در عرب جاهلی كه مجذوب قرآن و پيغمبر بود تاثيری در ايجاد حس‏ خوش بينی نسبت به كتاب و كتابت و علم و فرهنگ نداشته است ؟ !

اما داستان تحقير قريش و ساير عربان آموزگاری و معلمی را ميگويند :
قريش و عرب تعليم اطفال را خوار ميشمردند و كار معلمی را پست‏ ميشمردند بلكه اساسا سواد داشتن را ننگ ميدانستند .
اولا در خود آن بيان تصريح شده كه كار معلمی به علت كمی در آمد خوار شمرده شده است ، يعنی همان چيزی كه امروز در ايران خودمان شاهد آن هستيم‏ . آموزگاران و دبيران و روحانيان جزء طبقات كم درآمد جامعه‏اند و احيانا بعضی افراد به همين جهت تغيير شغل و مسؤليت ميدهند .
عجبا ، ميگويند به دليل اينكه فردی از قريش كتابخوانی كودكی را تحقير كرده پس عرب مطلقا دشمن علم و كتابت بوده ، پس به هر جا پايش رسيده‏ كتابها را آتش زده است اين درست مثل اينست كه بگويند به دليل اينكه‏ عبيد زاكانی اديب و شاعر ايرانی گفته است :
ای خواجه مكن تا بتوانی طلب علم
كاندر طلب را تب يك روزه بمانی
رو مسخرگی پيشه كن و مطربی آموز
تا داد خود از مهتر و كهتر بستانی

پس مردم ايران عموما دشمن علم و مخالف سواد آموزی هستند و هر جا كتاب و كتابخانه بدستشان بيفتد آتش ميزنند ، و بر عكس طرفدار مطربی و مسخرگی ميباشند يا بگويند بدليل اينكه ابوحيان توحيدی در اثر فقر و تنگدستی تمام كتابهای خود را سوزانيد ، پس مردم كشورش دشمن علم و سوادند .
اما آنچه ابوريحان درباره خوارزم نقل كرده است ، هر چند مستند به سندی‏ نيست و ابوريحان مدرك نشان نداده است ، ولی نظر به اينكه ابوريحان‏ مردی است كه علاوه بر ساير فضايل ، محقق در تاريخ است و به گزاف سخن‏ نمی‏گويد و فاصله زمانی زيادی ندارد . زيرا او در نيمه دوم قرن چهارم و نيمه اول قرن پنجم ميزيسته است و خوارزم در زمان وليد بن عبدالملك در حدود سال 93 فتح شده است و به علاوه خود اهل خوارزم بوده است بعيد نيست‏ كه درست باشد .
اما آنچه ابوريحان نقل كرده . اولا مربوط به خوارزم و زبان خوارزمی است‏ ، نه به كتب ايرانی كه زبان پهلوی يا اوستائی بوده است.
كتابهائی علمی وجود داشته زبان پهلوی است نه زبان خوارزمی ، در دوره‏ اسلام كتابهای ايرانی كه به عربی ترجمه شد از قبيل كليله و دمنه وسيله ابن‏ مقفع و قسمتی از منطق ارسطو وسيله او يا پسرش از زبان پهلوی بوده نه‏ زبان خوارزمی يا زبان محلی ديگر .
كريستن سن مينويسد : " عبدالملك بن مروان دستور داد كتابی از پهلوی‏ به عربی ترجمه كردند " .
اينكه با حمله يك يورشگر ، آثار علمی زبانی بكلی از ميان برود و مردم‏ يكسره به حالت " اميت " و بيسوادی و بی خبری از تاريخ گذشته‏شان بر آيند ويژه زبانهای محدود محلی است ، بديهی است كه هرگز يك زبان محدود محلی نميتواند به صورت يك زبان علمی در آيد و كتابخانه‏ای حاوی انواع‏ كتب پزشكی ، رياضی ، طبيعی ، نجومی ، ادبی ، مذهبی با آن زبان تشكيل شود .
اگر زبانی به آن حد از وسعت برسد كه بتواند كتابخانه از انواع علوم‏ تشكيل دهد ، با يك يورش مردمش يكباره تبديل به مردمی امی نميگردند .
حمله‏ای از حمله مغول وحشتناكتر نبوده است ، قتل عام به معنی حقيقی در حمله مغول رخ نمود ، كتابها و کتابخانه‏ها طعمه آتش گرديد ، ولی هرگز اين‏ حمله وحشتناك نتوانست آثار علمی به زبان عربی و فارسی را به كلی از ميان ببرد و رابطه نسل بعد از مغول را با فرهنگ قبل از مغول قطع نمايد زيرا آثار علمی به زبان عربی و حتی به زبان فارسی گسترده تر از اين بود كه با چندين قتل عام مغول از بين برود پس معلوم است كه آنچه در خوارزم‏ از ميان رفته جز يك سلسله آثار ادبی و مذهبی زردشتی كه از محتوای اين‏ نوع كتب مذهبی آگاهی داريم نبوده است ، و ابوريحان هم بيش از اين‏ نگفته است . دقت در سخن ابوريحان ميرساند كه نظرش به كتب تاريخی و مذهبی است .
Captain II
Captain II
پست: 577
تاریخ عضویت: جمعه ۱۵ دی ۱۳۸۵, ۷:۲۴ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 502 بار
سپاس‌های دریافتی: 231 بار

پست توسط hedayat.m »

اما داستان كتابسوزی عبدالله بن طاهر . اين داستان شنيدنی است و عجيب‏ است كه مرحوم دكتر معين اين داستان را بعنوان دليل يا قرينه‏ای بر كتابسوزی ايران وسيله اعراب فاتح ايران آورده است عبدالله پسر طاهر ذواليمينين سردار معروف ايرانی زمان مامون است كه فرماندهی لشكر خراسان را در جنگ ميان‏ امين و مامون پسران هارون الرشيد به حمايت مامون بر عهده داشت و بر علی‏ بن عيسی كه عرب بود و فرماندهی سپاه عرب را به حمايت از امين داشت‏ پيروز شد و بغداد را فتح كرد و امين را كشت و ملك هارونی را برای مامون‏ مسلم كرد .
خود طاهر ، شخصا ضد عرب بود ، به علان شعوبی كه در بيت الحكمه هارون‏ كار ميكرد و كتابی در " مثالب عرب " يعنی در ذكر زشتيها و عيبهای‏ عرب نوشت ، سی هزار دينار يا سی هزار درهم جايزه داد پسرش‏ عبدالله كه كتابسوزی مستند به او است ، سر سلسله طاهريان است ، يعنی‏ برای اولين بار وسيله او خراسان اعلام استقلال كرد و يك دولت مستقل‏ ايرانی تشكيل گرديد .
عبدالله مانند پدرش طبعا روحيه ضد عرب داشت ، در عين حال شگفتی‏ تاريخ و شگفتی اسلام را ببينيد . همين عبدالله ايرانی ضد عرب كه از نظر قوت و قدرت به حدی رسيده كه در مقابل خليفه بغداد اعلام استقلال ميكند ،
كتابهای ايرانی قبل از اسلام را ، به عنوان اينكه با وجود قرآن ، همه‏ اينها بيهوده است ميسوزاند .
“روزی شخصی به دربار عبدالله بن طاهر در نيشابور آمد و كتابی فارسی‏ از عهد كهن تقديم داشت. چون پرسيدند چه كتابی است ؟ پاسخ داد داستان‏ وامق و عذرا است و آن قصه شيرين را حكماء به رشته تحرير آورده و به‏ انوشيروان اهداء نموده‏اند . امير گفت ما قرآن می‏خوانيم و نيازی به اين‏ كتب نداريم . كلام خدا و احاديث ما را كفايت می‏كند به علاوه اين كتاب‏ را مجوسان تاليف كرده‏اند و در نظر ما مطرود و مردود است . سپس فرمود تا كتاب را به آب انداختند و دستور داد هر جا در قلمرو او كتابی به‏ زبان فارسی به خامه مجوس كشف شود نابود گردد " .
چرا چنين كرد ؟ من نمی‏دانم ، به احتمال فراوان عكس العمل نفرتی است‏ كه ايرانيان از مجوس داشتند . به هر حال اين كار را عبدالله بن طاهر ايرانی كرد نه عرب . آيا ميتوان كار عبدالله را به حساب همه ايرانيان‏ گذاشت كه اساسا چنين تفكری داشتند كه هر كتابی غير از قرآن به دستشان‏ می‏افتاد ميسوختند ؟ باز هم نه .

كار عبدالله كار ناپسندی بوده است ، اما دليل مدعای ما است كه گفتيم‏ هرگاه فرهنگی مورد هجوم فرهنگ ديگر قرار ميگيرد ، پيروان و علاقه‏مندان به‏ فرهنگ جديد به نحو افراط و زيانباری آثار فرهنگ كهن را مورد بی اعتنائی‏ قرار ميدهند ايرانيان كه از فرهنگ جديد اسلامی سخت به وجد آمده بودند علاقه‏ای نسبت به فرهنگ كهن نشان ندادند بلكه در فراموشانيدن آن عمد به‏ كار بردند .
از ايرانيان رفتارهائی نظير رفتار عبدالله بن طاهر كه در عين تنفر از تعصب عربی كه ميخواهد خود را بعنوان يك نژاد و يك خون بر مردم تحميل‏ كند ، نسبت به اسلام تعصب ورزيده‏اند و اين تعصب را عليه آثار مجوسيت‏ به كار برده‏اند فراوان ديده ميشود .
و اگر مقصود از استدلال به كتابسوزی عبدالله بن طاهر اينست كه چنين‏ كارهائی در جهان سابقه دارد ، احتياجی به چنين استدلالی نيست . جهان شاهد كتابسوزيها بوده و هست . در عصر ما احمد كسروی جشن كتابسوزان داشت.مسيحيان در فاجعه اندلس و قتل عام مسلمانان هشتاد هزار كتاب را به آتش‏ كشيدند، جرجی زيدان مسيحی اعتراف دارد كه صليبيان مسيحی در حمله به‏ شام و فلسطين سه ميليون كتاب را آتش زدند ،تركان در مصر كتابسوزی‏ كردند، سلطان محمود غزنوی در ری كتابسوزی كرد ،مغول كتابخانه‏ مرو را آتش زدند، زردشتيان در دوره ساسانی كتابهای مزدكيه را آتش‏ زدند ، اسكندر كتب ايرانی را آتش زد ، روم آثار ارشميدس‏ رياضيدان معروف را طعمه آتش ساخت.
جرج سارتون در تاريخ علم ميگويد : پروتا گوراس سوفسطائی يونانی در يكی‏ از كتابهای خود درباره حق و حقيقت بحث كرد و گفت : و اما خدايان نمی‏ توانم بگويم هستند و نمی‏توانم بگويم نيستند . بسيار چيزها است كه ما را از فهم اين مطلب مانع ميشود . اولين آنها تاريكی خود موضوع است ، و ديگر اينكه عمر آدمی كوتاه است ".

سارتون ميگويد : " همين مطلب باعث شد كه كتابهای او را در سال چهار صد و يازده پيش از ميلاد در وسط ميدان شهر سوزاندند و اين نخستين نمونه‏ ثبت شده كتابسوزی در تاريخ است " .
و اما داستان ممنوع بودن تاليف و تصنيف در جهان اسلام كه در آغاز وسيله خليفه دوم اعلام شد و تا صد سال ادامه يافت . اين داستان نيز شنيدنی است . هر چند ما در بخش سوم اين كتاب كه به بيان خدمات‏ ايرانيان به اسلام ميپردازيم در بخش خدمات فرهنگی تحت عنوان " تدوين و تاليف از كی شروع شد ؟ " درباره اين مطلب توضيح خواهيم داد . ولی ناچاريم در اينجا اشاره كنيم كه آنچه به خليفه دوم منسوب است ، مربوط است به كتابت احاديث نبوی . از صدر اسلام ميان عمر و بعضی صحابه ديگر از يك طرف ، و علی عليه‏ السلام و بعضی صحابه ديگر از طرف ديگر در تدوين و كتابت احاديث نبوی‏ اختلاف نظر وجود داشت .
گروه اول كه عمر در راس آنها بود استماع و ضبط و نقل احاديث را بلا مانع ميدانستند ، اما كتابت و تدوين آنها را مكروه می‏شمردند به عذر اينكه با قرآن مشتبه نشود و يا اهتمام به حديث جای اهتمام به قرآن را نگيرد ولی گروه دوم كه علی عليه السلام در راس آنها بود از آغاز به‏ كتابت و تدوين احاديث نبوی تشويق و ترغيب كردند .
عامه به پيروی از خليفه دوم تا يك قرن به تدوين حديث نپرداخت ، اما پس از يك قرن ، عامه نيز از نظر علی عليه السلام پيروی كرد و نظر عمر منسوخ گشت . و به همين جهت شيعه يك قرن پيش از عامه موفق به جمع و تدوين حديث شد .
پس مطلب اين نيست كه تصنيف و تاليف در ميان عرب مطلقا و درباره‏ هر موضوع ممنوع بوده است ، و مردمی كه به خودشان اجازه تاليف و تصنيف‏ نمی‏دادند به طريق اولی تاليفات و تصنيفات ديگران را معدوم ميكرده‏اند . اين ممنوعيت يا مكروهيت اولا مربوط به احاديث نبوی بوده نه چيز ديگر ثانيا در ميان عامه بوده و شيعه هرگز چنين روشی درباره حديث نداشته است‏ . و به هر حال ربطی به مسئله مخالفت با كتاب و نوشته ندارد .
اكنون نوبت آن است كه به نقد دليل چهارم مرحوم دكتر معين بپردازيم .
ايشان به شكلی نقل كردند كه گوئی ابن خلدون قاطعانه درباره كتابسوزی‏ ايران نظر داده است و گوئی در نقل ابوالفرج ابن العبری و عبداللطيف‏ بغدادی و قفطی و حاجی خليفه هم هيچگونه خللی نيست ، در صورتی كه ايشان‏ قطعا ميدانسته‏اند كه محققين اروپا اخيرا بی پايگی و بی اساسی كتابسوزی‏ اسكندريه را وسيله مسلمين به وضوح به اثبات رسانيده‏اند ولی ايشان تنها به نقل انكار شبلی نعمان و مينوی قناعت كرده و رد شده‏اند . بدون اينكه‏ به دليلهای قاطع آنها توجه كنند .
اكنون ما به طور خلاصه نظريات محققين را درباره كتابسوزی اسكندريه به‏ اضافه نكاتی كه به نظر خود ما رسيده نقل می‏كنيم ، سپس به نقد آنچه به‏ ابن خلدون و حاجی خليفه درباره كتابسوزی ايران نسبت داده شده ميپردازيم.‏
غالبا مدعيان كتابسوزی در ايران به كتابسوزی اسكندريه استناد ميكنند .
Captain II
Captain II
پست: 577
تاریخ عضویت: جمعه ۱۵ دی ۱۳۸۵, ۷:۲۴ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 502 بار
سپاس‌های دریافتی: 231 بار

پست توسط hedayat.m »

بديهی است كه اگر بيسوادی عرب جاهلی ، تحقير آموزگاری وسيله فردی از قريش ، كتابسوزی عبدالله بن طاهر ايرانی ، كتابسوزی قتيبه بن مسلم در خوارزم صد سال بعد از فتوحات اوليه اسلامی ، دليل كتابخانه سوزی اعراب‏ فاتح ايران باشد ، كتاب سوزی اسكندريه وسيله شخصيت عاقل و باهوشی نظير عمر و بن العاص كه طبق نقل از محضر فيلسوف آنروز اسكندريه بهره ميبرده‏ و با او معاشرت داشته ، آنهم به فرمان مستقيم خليفه از مركز مدينه ، نه‏ پيش خود ، آنچنانكه قتيبه بن مسلم در خوارزم كرد ، به طريق اولی دليل‏ كتابخانه سوزی در ايران بايد شمرده شود . لهذا هميشه از طرف اينگروه‏ كتابسوزی اسكندريه با آب و تاب فراوان نقل ميشود .
مقدمتا بايد بگوئيم كه تاريخ اسلام و فتوحات اسلامی چه به طور عموم ، و چه بطور خصوص ( يعنی فتوحات يك منطقه خاص ) از اواخر قرن دوم تدوين‏ شده و آن كتب در اختيار ما است ، راجع به فتح اسكندريه بالاخص علاوه بر مورخين اسلامی ، چند نفر مسيحی نيز فتح اين شهر را به دست اعراب با تفصيل فراوان نقل كرده‏اند . در هيچيك از كتب اسلامی يا مسيحی يا يهودی و غير اينها كه قبل از جنگهای صليبی تاليف شده نامی از كتابسوزی اسكندريه‏ يا ايران در ميان نيست . تنها در اواخر قرن ششم هجری و اوايل قرن هفتم‏ است كه برای اولين بار عبداللطيف بغدادی كه مردی مسيحی است در كتابی‏ بنام " الافاده و الاعتبار فی الامور المشاهده و الحوادث المعاينه بارض‏ مصر " كه موضوع آن امور و حوادثی است كه شخصا مشاهده كرده است و در حقيقت سفرنامه است آنجا كه عمودی را به نام " عمود السوادی " در محل‏ سابق كتابخانه اسكندريه توصيف می‏كرده گفته است :
" و گفته ميشود كه اين عمود يكی از عمودهايی است كه بر روی آنها رواقی استوار بوده و ارسطو در اين رواق تدريس ميكرده و دارالعلم بوده و در اينجا كتابخانه‏ای بوده كه عمرو عاص به اشاره خليفه آنرا سوخته است.‏ "
عبداللطيف بيش از اين نمی‏خواسته بگويد كه در افواه مردم ( و لابد مسيحيان هم كيش او ) چنين شايعه‏ای بر سر زبانها است بدون آنكه بخواهد آنرا تاييد كند ، زيرا سخن خود را با " و يذكر " ( چنين گفته ميشود ، چنين بر سر زبانها است ) آغاز كرده است . همه ميدانيم كه در نقل روايت تاريخی يا حديثی ، ناقل اگر سندی داشته باشد مطلب را با ذكر سند نقل ميكند ، آنچنانكه طبری‏ از مورخين و همچنين غالب محدثين انجام ميدهند . بهترين نوع نقل همين نوع‏ است ، خواننده را امكان می‏دهد كه در صحت و سقم نقل تحقيق كند و اگر سند را صحيح يافت بپذيرد . و اگر ناقل بدون ذكر سند و ماخذ نقل كند ، دوگونه‏ است : گاهی به صورت ارسال مسلم نقل ميكند مثلا ميگويد در فلان سال فلان‏ حادثه واقع شد ، و گاه می‏گويد : گفته ميشود ، يا گفته شده است ، يا چنين‏ ميگويند كه در فلان سال فلان حادثه واقع شد . اگر به صورت اول بيان شود نشانه اينست كه خود گوينده به آنچه نقل كرده اعتماد دارد ولی البته‏ ديگران به اينگونه نقلها كه مدرك و ماخذ و سند نقل نشده اعتماد نميكنند ، علمای حديث چنين احاديثی را معتبر نمی‏شمارند ، محققين اروپائی نيز به‏ نقلهای تاريخی بدون مدرك و ماخذ اعتنائی نمی‏كنند و آنرا غير معتبر می‏شمارند . حداكثر اينست كه ميگويند فلانشخص چنين نقلی در كتاب خود كرده اما ماخذ و مدرك نشان نداده ، يعنی اعتبار تاريخی ندارد .
اما اگر به صورت دوم بيان شود كه خود ناقل به صورت " گويند " يا " چنين ميگويند " يا " گفته شده است " و امثال اينها ( به اصطلاح با صيغه فعل مجهول ) بيان شود نشان اينست كه حتی خود گوينده نيز اعتباری‏ برای اين نقل قائل نيست . عده‏ای معتقدند كه كلمه " قيل " ( گفته شده‏ است ) در نقلها تنها نشانه عدم اعتماد ناقل نيست ، اشاره به بی اعتباری‏ آن نيز است .
عبداللطيف اين داستان را به صورت سوم نقل كرده كه لااقل نشانه آن است‏ خود او به آن اعتماد نداشته است . به علاوه بعيد است كه عبداللطيف اين‏ قدر بی اطلاع بوده كه نمی‏دانسته است ارسطو پايش به مصر و اسكندريه‏ نرسيده تا چه رسد كه در آن رواق تدريس كرده باشد بلكه اساسا اسكندريه بعد از ارسطو تاسيس شده ، زيرا اسكندريه بعد از حمله اسكندر به مصر تاسيس شد .
پس خواه عبداللطيف شخصا به اين نقل اعتماد داشته و خواه نداشته است‏ اين نقل ضعف مضمونی دارد يعنی مشتمل بر مطلبی است كه از نظر تاريخی‏ قطعا دروغ است و آن تدريس ارسطو در رواق است . اگر يك نقل و يك‏ روايت مشتمل بر چند مطلب باشد كه برخی از آنها قطعا دروغ باشد نشانه‏ اينست كه باقی هم از همين قبيل است ، سوخته شدن كتابخانه اسكندريه‏ وسيله مسلمين از نظر اعتبار نظير تدريس ارسطو در آن محل است .

پس نقل عبداللطيف هم ضعف سند دارد ، زيرا فاقد سند و مدرك است ، و هم ضعف مضمونی دارد زيرا مشتمل بر يك دروغ واضح است ، و هم ضعف بيانی‏ دارد ، زيرا به گونه‏ای بيان شده كه نشان ميدهد خود او هم به آن اعتماد ندارد . علاوه بر همه اينها ، اگر عبداللطيف در عصر فتح اسكندريه می‏زيست ، (قرن اول هجری ) و يا لااقل در عصر مورخينی می‏زيست كه فتوحات اسلامی از جمله فتح اسكندريه را بطريق روايت از ديگران در كتب خود گرد آورده‏اند (قرن دوم تا چهارم هجری ) اين احتمال می‏رفت كه اتفاقا عبداللطيف با افرادی برخورده كه بی واسطه يا مع الواسطه شاهد جريان بوده‏اند و برای‏ عبداللطيف نقل كرده‏اند ، و ديگران به چنين افرادی برنخورده اند ولی‏ عبداللطيف كتاب خود را در اواخر قرن ششم و اوايل قرن هفتم تاليف كرده‏ است يعنی با حادثه فتح اسكندريه كه در حدود سالهای 17 و 18 هجری‏ واقع شده نزديك به ششصد سال فاصله دارد . و در همه اين ششصد سال در هيچ كتاب تاريخی و از زبان هيچ‏ مورخی اعم از مسلمان و مسيحی و يهودی و غيره ديده و شنيده نشده ، يك‏ مرتبه بعد از اين مدت طولانی در كتاب عبداللطيف ديده ميشود . اين جهت‏ نقل عبداللطيف را از حد يك نقل بی سند ( و به اصطلاح : خبر مرسل ) هم‏ پائين‏تر ميبرد و به صورت نقلی در مياورد كه قرائن خارجی بر دروغ بودن آن‏ هست .

از همه اينها بالاتر اينكه تواريخ شهادت می‏دهند كه اساسا كتابخانه‏ اسكندريه چندين بار قبل از آنكه اسكندريه بدست مسلمانان فتح شود مورد تاراج و يغما و حريق واقع شده و هنگامی كه مسلمين اسكندريه را فتح كردند اساسا كتابخانه‏ای به صورت سابق وجود نداشت و تنها كتابهائی در دست‏ افرادی بوده كه مسلمين در قرنهای دوم تا چهارم هجری از آن كتابها استفاده‏ كردند .
اينجا بار ديگر مثل معروف مصداق پيدا ميكند كه شخصی گفت : " امامزاده يعقوب را گرگ بر روی مناره دريد " ديگری گفت : امامزاده‏ نبود و پيغمبر زاده بود ، يعقوب نبود و يوسف بود ، بالای مناره نبود و ته چاه بود ، تازه اصل مطلب دروغ است ، گرگ يوسف را ندريد" . من اينجا زمام سخن را به ويل دورانت ، مورخ معروف جهانی تاريخ تمدن ميدهم ويل‏ دورانت ميگويد : از جمله دلائل ضعف اين روايت ( روايت عبداللطيف ) اينست كه .
1- قسمت مهم كتابخانه اسكندريه را مسيحيان متعصب بدوران اسقف " توفينس " به سال 392 ميلادی ( در حدود 250 سال قبل از فتح اسكندريه به‏ دست مسلمين ) سوزانيده بودند .
2- در مدت پنج قرن كه از وقوع تا ثبت حادثه مفروض در كتاب‏ عبداللطيف فاصله بود ، هيچيك از مورخان درباره آن سخن نياورده‏اند در صورتی كه " اوتكيوس " مسيحی كه بسال 322 هجری 933 ميلادی اسقف بزرگ‏ اسكندريه بود ، فتح اين شهر را به دست عربان با تفصيل فراوان نقل كرده است ، به همين جهت غالب مورخان اين‏ قضيه را نمی‏پذيرند و آنرا افسانه می‏پندارند ، نابودی كتابخانه اسكندريه‏ كه بتدريج انجام شد از حوادث غم انگيز تاريخ جهان بود " .
ويل دورانت مراحل تدريجی نابودی اين كتابخانه را وسيله مسيحيان در تاريخ تمدن ذكر كرده است.
گوستاولوبون ، در تمدن اسلام و عرب می‏گويد :
" سوزانيدن كتابخانه اسكندريه كه آنرا بفاتحين اسلام نسبت داده‏اند جای‏ بسی تعجب است كه يك چنين افسانه موهومی چگونه در اين مدت متمادی به‏ شهرت خود باقی مانده است و آنرا تلقی بقبول نموده‏اند . ولی امروز بطلان‏ اين عقيده بثبوت پيوسته و معلوم و محقق گرديده است كه خود نصاری پيش‏ از اسلام ، همچنانكه همه معابد و خدايان اسكندريه را با كمال اهتمام منهدم‏ نموده‏اند كتابخانه مزبور را نيز ، سوزانيده بر باد دادند . چنانكه در زمان فتح اسلام از كتابهای مزبور چيزی باقی نمانده بود تا آنرا طعمه حريق‏ سازند
ارسال پست

بازگشت به “تاريخ ايران”