یا علی در بند دنیا نیستم
بنده ی لبخند دنیا نیستم
بنده ی آنم که لطفش دائم است
با من و بی من به ذاتش قائم است
دائم الوصلیم اما بی خبر
در پی اصلیم اما بی خبر
گفت پیغمبر که ادخال سرور
فی قلوب المومنین اما به نور
نور یعنی انتشار روشنی
تا بساط ظلم را بر هم زنی
هر که از سر سرور آگاه شد
عشقبازان را چراغ راه شد
جاده ی حیرت بسی پرپیچ بود
لطف ساقی بود وباقی هیچ بود
مکه زیر سایه ی خناس بود
شیعه در بند بنی العباس بود
حضرت صادق اگر ساقی نبود
یک نشان از شیعگی باقی نبود
فقه شمشیر امام صادق است
هر که بی شمشیر شد نالایق است
فای فیض وقاف قرب های هو
می دهد بر اهل تقوا آبرو
گر چه تعلیمات مردم واجب است
تزکیه قبل از تعلم واجب است
تربیت یعنی که خود را ساختن
بعد از آن بر دیگران پرداختن
یک مسلمان آن زمان کامل شود
که علوم وحی را عامل شود
نص قرآن مبین جز وحی نیست
آیه ای خالی زامر و نهی نیست
با چراغ وحی بنگر راه را
تا ببینی هر قدم الله را
گر مسلمانی سر تسلیم کو
سجده ای هم سنگ ابراهیم کو
ساقی سرمست ما دیوانه نیست
سرگذشت انبیاء افسانه نیست
آنچه در دستور کار انبیاست
جنگ با مکر و فریب اغنیاست
چیست در انجیل و تورات و زبور
آیه های نور و تسلیم وحضور
جمله ی ادیان زیک دین بیش نیست
جز الوهیت رهی در پیش نیست
خانقاه و مسجد ودیر و کنشت
هر که را دیدم به دل بت می سرشت
لیک در بتخانه دیدم بی عدد
هر صنم سرگرم ذکر یا صمد
یا صمد یعنی که ما را بشکنید
پیکر ما را در آتش افکنید
گر سبک گردیم در آتش چو دود
میتوان تا مبداء خود پر گشود
ای خدا ای مبداء و میعاد ما
دست بگشا بهر استمداد ما
ما اسیر دست قومی جاهلیم
گر چه از چوبیم و از سنگ وگلیم
ای هزاران شعله در تیغت نهان
خیز و ما را از منیت وا رهان
ای خدا ای مرجع کل امور
باز گردان ده شبم درطور نور
در شب اول وضو از خون کنم
خبث را از جان خود بیرون کنم
سر دهم تکبیر تکبیر جنون
گویمت انا الیک الراجعون
خانه ات آباد ویرانم مکن
عاقبت از گوشه گیرانم مکن
وای اگر یك دم فراموشم کنی
از بیان صدق خاموشم کنی
ما قلمهاییم دردست ولی
کز لب ما میچکد ذکر علی
ذکر مولایم علی اعجاز کرد
عقده ها را از زبانم باز کرد
نام او سر حلقه ی ذکر من است
کز فروغ او زبانم روشن است
گر نباشد جذبه روشن نیستم
این که غوغا میکند من نیستم
من چو مجنونم که در لیلای خود
نیستم در هستی مولای خود
ذکر حق دل را تسلا می دهد
آه مجنون بوی لیلا می دهد
جان مجنون قصد لیلایی مکن
جان یوسف را زلیخایی مکن
جملات و شعر هاي زيبا
مدیر انجمن: شوراي نظارت
قصه حال منو تو از سرم بیرون نمیشه
تو که از ما میگریزی اما با منی همیشه
من یه روز مثل تو بودم دل سنگ و روح بیمار
حالا که غصه نداری برو ازغم دل یار
برو که خصلت ما رو با چه سر سختی شکستی
تو که نه کفر و حرومی تو که نه خداپرستی
من رو با پای برهنه باتنی تشنه وبی تاب
لب اون چشمه گذاشتی که به کسی آب نمی داد
امُا با این همه ظلمت حتی با اون همه کینه
الهی من بمیرم ای دل گریه تو رو نبینم
ای که از عاطفه دوری من به دام تو گرفتار
من اگر ناجیه قلبم تویی خنجر به دل یار
برو که وصلت مارو چه به باد دادی ورفتی
تو که از همه بریدی تو که از خدا گذشتی
اما با این همه حرفهام من همینم که همینم
تو که از ما میگریزی اما با منی همیشه
من یه روز مثل تو بودم دل سنگ و روح بیمار
حالا که غصه نداری برو ازغم دل یار
برو که خصلت ما رو با چه سر سختی شکستی
تو که نه کفر و حرومی تو که نه خداپرستی
من رو با پای برهنه باتنی تشنه وبی تاب
لب اون چشمه گذاشتی که به کسی آب نمی داد
امُا با این همه ظلمت حتی با اون همه کینه
الهی من بمیرم ای دل گریه تو رو نبینم
ای که از عاطفه دوری من به دام تو گرفتار
من اگر ناجیه قلبم تویی خنجر به دل یار
برو که وصلت مارو چه به باد دادی ورفتی
تو که از همه بریدی تو که از خدا گذشتی
اما با این همه حرفهام من همینم که همینم

-
- پست: 653
- تاریخ عضویت: دوشنبه ۲۱ آبان ۱۳۸۶, ۱۰:۳۱ ب.ظ
- محل اقامت: تهران
- سپاسهای ارسالی: 1622 بار
- سپاسهای دریافتی: 668 بار
- تماس:
کودکش را شیر می دهد
و کودک از نور چشم مادر
خواندن و نوشتن می آموزد
وقتی کمی بزرگ شد
کیف مادر را خالی مکند
تا بسته سیگاری بخرد
بر استخوان های لاغر و کم خون مادر راه می رود
تا از دانشگاه فارغ التحصیل شود
وقتی برای خودش مردی شد
پا روی پا می اندازد
و در یک از کافه تریاهای روشنفکران
کنفرانس مطبوعاتی ترتیب می دهد و می گوید:
عقل زن کامل نیست
و به افتخار این سخن
مگس ها و گارسون ها کف طولانی می زنند!
(سعاد الصباح)
و کودک از نور چشم مادر
خواندن و نوشتن می آموزد
وقتی کمی بزرگ شد
کیف مادر را خالی مکند
تا بسته سیگاری بخرد
بر استخوان های لاغر و کم خون مادر راه می رود
تا از دانشگاه فارغ التحصیل شود
وقتی برای خودش مردی شد
پا روی پا می اندازد
و در یک از کافه تریاهای روشنفکران
کنفرانس مطبوعاتی ترتیب می دهد و می گوید:
عقل زن کامل نیست
و به افتخار این سخن
مگس ها و گارسون ها کف طولانی می زنند!
(سعاد الصباح)
تمام عمر رفتيم و شکستيم
به جز بار پشيماني نبستيم
جواني را سفر کرديم تا مرگ
نفهميديم به دنبال چه هستيم
عجب آشفته بازاريست دنيا
عجب بيهوده تکراريست دنيا
ميان آنچه بايد باشد ونيست
عجب فرسوده ديواريست دنيا
چه رنجي از محبتها کشيديم
برهنه پا به تيغستان دويديم
نگاهي آشنا در اين همه چشم
نديديم و نديديم ونديديم
سبک باران ساحلها نديدند
به دوش خستگان باريست دنيا
مرا در موج حسرتها رها کرد
عجب يار وفاداريست دنيا
به جز بار پشيماني نبستيم
جواني را سفر کرديم تا مرگ
نفهميديم به دنبال چه هستيم
عجب آشفته بازاريست دنيا
عجب بيهوده تکراريست دنيا
ميان آنچه بايد باشد ونيست
عجب فرسوده ديواريست دنيا
چه رنجي از محبتها کشيديم
برهنه پا به تيغستان دويديم
نگاهي آشنا در اين همه چشم
نديديم و نديديم ونديديم
سبک باران ساحلها نديدند
به دوش خستگان باريست دنيا
مرا در موج حسرتها رها کرد
عجب يار وفاداريست دنيا
دلا بايد به هر دم يا علـــــــــي گفت نه هر دم بل دمادم يا علـــي گفت
به صدق دل هميشــــــــه ياد او كرد به هر پيچ و به هر خم يا علي گفت
يقين خالق زمـان آفرينــــــــــــش به گوش کل عالم يا علي گفـــــت
دمي كه روح در آدم دمـيـــــــــدند زجا برخاســـــت آدم يا علي گفت
خميـــــرخــــــاک ادم را سرشتـند چو بر ميخاست او هم يا علـي گفت
چو نوح از موج طوفان ايمني خواسـت توسل جســـت هر دم يا علي گفت
ز بطــــــــن حوت يونس گشت آزاد ز بس در ظلمـــت يم يا علي گفت
عصا در دســــــــت موسي اژدها شد كليم آنجا مســــــلم يا علي گفت
مسيحي هم دم ازاعــــــــجاز مي ز ز بـس بيچاره مريـــم يا علي گفت
نميشد زنده جان مرده هرگــــــــــز يقين عيسـي بن مريم يا علي گفت
رســـــــول الله شنيد از پرده غيــب ندائــي آمد آنـــــهم يا علي گفت
نزول وحـــــــــي چو فرمود سبحان ملك در اوليــــن دم يا علي گفت
شنيدم چون محمد شد به معـــــراج به معراج خدا هـــــم يا علي گفت
مگر خيــــبر ز جايش كنــده ميشد يقين آنجـــا علي هم يا علي گفت
علي در كعـــــبه بر دوش پيامبــــر قدم بنهـــــاد آن دم يا علي گفت
شنيدم فاطـــــمه با درد پهـــــــلو به آه و نالـــــه و غم يا علي گفت
زليلي هم شنيــــدم يا علــــي گفت به مجنون هم رسيدم يا علي گفت
مگراين وادي دارلاجنــــون اســــت که هرديوانه ديــــدم يا علي گفت
نسيمــــــي غنچه اي را باد ميـــزد بگوش غنچه کم کـم يا علي گفت
چمن با ريــــــــــزش باران رحمت دعايي کرد و او هــم يا علي گفت
به فرقش كي اثر ميكرد شمشيــــــر گمانــــم ابن ملجم يا علي گفت
به صدق دل هميشــــــــه ياد او كرد به هر پيچ و به هر خم يا علي گفت
يقين خالق زمـان آفرينــــــــــــش به گوش کل عالم يا علي گفـــــت
دمي كه روح در آدم دمـيـــــــــدند زجا برخاســـــت آدم يا علي گفت
خميـــــرخــــــاک ادم را سرشتـند چو بر ميخاست او هم يا علـي گفت
چو نوح از موج طوفان ايمني خواسـت توسل جســـت هر دم يا علي گفت
ز بطــــــــن حوت يونس گشت آزاد ز بس در ظلمـــت يم يا علي گفت
عصا در دســــــــت موسي اژدها شد كليم آنجا مســــــلم يا علي گفت
مسيحي هم دم ازاعــــــــجاز مي ز ز بـس بيچاره مريـــم يا علي گفت
نميشد زنده جان مرده هرگــــــــــز يقين عيسـي بن مريم يا علي گفت
رســـــــول الله شنيد از پرده غيــب ندائــي آمد آنـــــهم يا علي گفت
نزول وحـــــــــي چو فرمود سبحان ملك در اوليــــن دم يا علي گفت
شنيدم چون محمد شد به معـــــراج به معراج خدا هـــــم يا علي گفت
مگر خيــــبر ز جايش كنــده ميشد يقين آنجـــا علي هم يا علي گفت
علي در كعـــــبه بر دوش پيامبــــر قدم بنهـــــاد آن دم يا علي گفت
شنيدم فاطـــــمه با درد پهـــــــلو به آه و نالـــــه و غم يا علي گفت
زليلي هم شنيــــدم يا علــــي گفت به مجنون هم رسيدم يا علي گفت
مگراين وادي دارلاجنــــون اســــت که هرديوانه ديــــدم يا علي گفت
نسيمــــــي غنچه اي را باد ميـــزد بگوش غنچه کم کـم يا علي گفت
چمن با ريــــــــــزش باران رحمت دعايي کرد و او هــم يا علي گفت
به فرقش كي اثر ميكرد شمشيــــــر گمانــــم ابن ملجم يا علي گفت

-
- پست: 2294
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۸۵, ۱:۵۶ ب.ظ
- محل اقامت: _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_ _
- سپاسهای ارسالی: 403 بار
- سپاسهای دریافتی: 1073 بار
- تماس:
Re: جملات و شعر هاي زيبا
ابتدای آفرینش کلاغ و طوطی هر دو سیاه بودند طوطی اعتراض کرد و خداوند اورا رنگارنگ آفرید اما کلاغ گفت" هر چه از دوست رسد نیکوست " نتیجه این شد که میبینی : طوطی در قفس است و کلاغ آزاد خدا کنه بتونیم به داده ها و نداده های خدا بگیم شکر



- پست: 330
- تاریخ عضویت: شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۸۶, ۶:۲۵ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 3 بار
- سپاسهای دریافتی: 37 بار
Re: جملات و شعر هاي زيبا
[BLOCKQUOTE][BLOCKQUOTE][BLOCKQUOTE][BLOCKQUOTE] آمد و من فرار کردم
آتش زد و من مهار کردم
دیوانه ی او مگر نبودم؟
من با دل خود چکار کردم؟
[/BLOCKQUOTE][/BLOCKQUOTE][/BLOCKQUOTE][/BLOCKQUOTE]
آتش زد و من مهار کردم
دیوانه ی او مگر نبودم؟
من با دل خود چکار کردم؟
[/BLOCKQUOTE][/BLOCKQUOTE][/BLOCKQUOTE][/BLOCKQUOTE]

- پست: 330
- تاریخ عضویت: شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۸۶, ۶:۲۵ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 3 بار
- سپاسهای دریافتی: 37 بار
Re: جملات و شعر هاي زيبا
و ای دوست برو!
برو ای دختر پالان محبت بر دوش!
دیده بر دیده ی من مفکن و نازت مفروش...
من دگر سیرم... سیر!...
به خدا سیرم از این عشق دوپهلوی تو پست!
تف بر آن دامن پستی که تورا پروردست !
برو ای دختر پالان محبت بر دوش!
دیده بر دیده ی من مفکن و نازت مفروش...
من دگر سیرم... سیر!...
به خدا سیرم از این عشق دوپهلوی تو پست!
تف بر آن دامن پستی که تورا پروردست !

- پست: 330
- تاریخ عضویت: شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۸۶, ۶:۲۵ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 3 بار
- سپاسهای دریافتی: 37 بار
Re: جملات و شعر هاي زيبا
[COLOR=#ffffcc] ی کردم که شود یار ز اغیار جدا
آن[COLOR=#000000] نشد عاقبتو من شدم از یار جدا
از[COLOR=#000000] من آن روز جدا گشت همان یار عزیز
هم[COLOR=#000000]چو جانی که شود از تن بیمار جدا
دو[COLOR=#000000]ستان قیمت صحبت بشناسید که چرخ
دو[COLOR=#000000]ستان را ز هم انداخته بسیار جدا
[BLOCKQUOTE]
[/BLOCKQUOTE]
آن[COLOR=#000000] نشد عاقبتو من شدم از یار جدا
از[COLOR=#000000] من آن روز جدا گشت همان یار عزیز
هم[COLOR=#000000]چو جانی که شود از تن بیمار جدا
دو[COLOR=#000000]ستان قیمت صحبت بشناسید که چرخ
دو[COLOR=#000000]ستان را ز هم انداخته بسیار جدا
[BLOCKQUOTE]
[/BLOCKQUOTE]

- پست: 330
- تاریخ عضویت: شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۸۶, ۶:۲۵ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 3 بار
- سپاسهای دریافتی: 37 بار
Re: جملات و شعر هاي زيبا
ای[COLOR=#000000] کاش علی شویم و عالی باشیم هم [COLOR=#000000]سفره کاسه سفالی باشیم چو[COLOR=#000000]ن سکه به دست کودکی برق زنیم نا[COLOR=#000000]ن آور سفره های خالی باشیم

- پست: 330
- تاریخ عضویت: شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۸۶, ۶:۲۵ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 3 بار
- سپاسهای دریافتی: 37 بار
Re: جملات و شعر هاي زيبا

[HIGHLIGHT=#000000] به[COLOR=#ffffcc] دریا بزن قایقت می شوم
[HIGHLIGHT=#000000] حق[COLOR=#ffffcc]یرم ولی لایقت می شوم
[HIGHLIGHT=#000000] من [COLOR=#ffffcc]عاشق شدن را بلد نیستم
[HIGHLIGHT=#000000] تو[COLOR=#ffffcc] یادم بده عاشقت می شوم

-
- پست: 1
- تاریخ عضویت: دوشنبه ۹ شهریور ۱۳۸۸, ۱:۲۰ ق.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1 بار
Re:
Miliali نوشته شده:ببخشید دوستان شاید اینجا برای پرسیدن این مسئله خیلی مناسب نباشه.![]()
من مدتها است دنبال این شعر میگردم. متاسفانه نتوانستم کتابی که شعر در آن است را پیدا کنم. اگر دوستانی که دسترسی دارند لطف کنند و آن را روی سایت بگذارند خیلی ممنون می شوم.
شعری از «محمدرضا عبدالملکیان»:خواهش میکنم کل شعر را بگذارید نزدیک 21 سال است که من دنبال این شعرم که فقط یکبار از رادیو در برنامه درانتهای شب شنیدم
.......عطش بود و آتش
وآیینه می سوخت در تشنه کامی
و می سوخت بال کبوتر
وبیداد می کرد زنجیردر پای پرواز
ومن تشنه بودم...
اسم شعر و اسم کتاب:
اسم شعر «سرود رویش گل» تو کتاب «ریشه در ابر» صفحه ی 142 .