رهنوردان افسانه ها

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

ارسال پست
Colonel I
Colonel I
نمایه کاربر
پست: 602
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۱۵ شهریور ۱۳۸۶, ۹:۱۸ ق.ظ
سپاس‌های ارسالی: 587 بار
سپاس‌های دریافتی: 777 بار

رهنوردان افسانه ها

پست توسط mohayer »

تاریخ حکایت دانایی و بلاهت کسانی است که پیشتر زندگی می کردند و اکنون مردگی...
گویی زمان تکرار می شود و با خود آن چه را بر دیگران جاری ساخته بود مرور می کند.
مقیاسی برای اندازه گیری این دو نیست اما زندگی جاری است و اشک جاری تر.
یاد شعری از مرحوم اخوان ثالث افتادم که با آن صدای لرزان و گیرای خود آن را می خواند...

بسان رهنورداني که در افسانه ها گويند
گرفته کولبار زاد ره بر دوش
فشرده چوبدست خيزران در مشت
گهي پر گوي و گه خاموش
در آن مهگون فضاي خلوت افشانگيشان راه مي پويند
ما هم راه خود را مي کنيم آغاز
سه ره پيداست
نوشته بر سر هر يک به سنگ اندر
حديقي که ش نمي خواني بر آن ديگر
نخستين : راه نوش و راحت و شادي
به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادي
دوديگر : راه نميش ننگ ، نيمش نام
اگر سر بر کني غوغا ، و گر دم در کشي آرام
سه ديگر : راه بي برگشت ، بي فرجام
من اينجا بس دلم تنگ است
و هر سازي که مي بينم بد آهنگ است
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بي برگشت بگذاريم
ببينيم آسمان هر کجا آيا همين رنگ است ؟
تو داني کاين سفر هرگز به سوي آسمانها نيست
سوي بهرام ، اين جاويد خون آشام
سوي ناهيد ، اين بد بيوه گرگ قحبه ي بي غم
کي مي زد جام شومش را به جام حافظ و خيام
و مي رقصيد دست افشان و پاکوبان بسان دختر کولي
و اکنون مي زند با ساغر مک نيس يا نيما
و فردا نيز خواهد زد به جام هر که بعد از ما
سوي اينها و آنها نيست
به سوي پهندشت بي خداوندي ست
که با هر جنبش نبضم
هزاران اخترش پژمرده و پر پر به خاک افتند
بهل کاين آسمان پاک
چرا گاه کساني چون مسيح و ديگران باشد
که زشتاني چو من هرگز ندانند و ندانستند کآن خوبان
پدرشان کيست ؟
و يا سود و ثمرشان چيست ؟
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بگذاريم
به سوي سرزمينهايي که ديدارش
بسان شعله ي آتش
دواند در رگم خون نشيط زنده ي بيدار
نه اين خوني که دارم ، پير و سرد و تيره و بيمار
چو کرم نيمه جاني بي سر و بي دم
که از دهليز نقب آساي زهر اندود رگهايم
کشاند خويشتن را ، همچو مستان دست بر ديوار
به سوي قلب من ، اين غرفه ي با پرده هاي تار
و مي پرسد ، صدايش ناله اي بي نور
کسي اينجاست ؟
هلا ! من با شمايم ، هاي ! ... مي پرسم کسي اينجاست ؟
کسي اينجا پيام آورد ؟
نگاهي ، يا که لبخندي ؟
فشار گرم دست دوست مانندي ؟
و مي بيند صدايي نيست ، نور آشنايي نيست ، حتي از نگاه
مرده اي هم رد پايي نيست
صدايي نيست الا پت پت رنجور شمعي در جوار مرگ
ملول و با سحر نزديک و دستش گرم کار مرگ
وز آن سو مي رود بيرون ، به سوي غرفه اي ديگر
به اميدي که نوشد از هواي تازه ي آزاد
ولي آنجا حديث بنگ و افيون است - از اعطاي درويشي که مي خواند
جهان پير است و بي بنياد ، ازين فرهادکش فرياد
وز آنجا مي رود بيرون ، به سوي جمله ساحلها
پس از گشتي کسالت بار
بدان سان باز مي پرسد سر اندر غرفه ي با پرده هاي تار
کسي اينجاست ؟
و مي بيند همان شمع و همان نجواست
که مي گويند بمان اينجا ؟
که پرسي همچو آن پير به درد آلوده ي مهجور
خدايا به کجاي اين شب تيره بياويزم قباي ژنده ي خود را ؟
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بگذاريم
کجا ؟ هر جا که پيش آيد
بدانجايي که مي گويند خورشيد غروب ما
زند بر پرده ي شبگيرشان تصوير
بدان دستش گرفته رايتي زربفت و گويد : زود
وزين دستش فتاده مشعلي خاموش و نالد دير
کجا ؟ هر جا که پيش آيد
به آنجايي که مي گويند
چوگل روييده شهري روشن از درياي تر دامان
و در آن چشمه هايي هست
که دايم رويد و رويد گل و برگ بلورين بال شعر از آن
و مي نوشد از آن مردي که مي گويد
چرا بر خويشتن هموار بايد کرد رنج آبياري کردن باغي
کز آن گل کاغذين رويد ؟
به آنجايي که مي گويند روزي دختري بوده ست
که مرگش نيز چون مرگ تاراس بولبا
نه چون مرگ من و تو ، مرگ پاک ديگري بوده ست
کجا ؟ هر جا که اينجا نيست
من اينجا از نوازش نيز چون آزار ترسانم
ز سيلي زن ، ز سيلي خور
وزين تصوير بر ديوار ترسانم
درين تصوير
عمر با سوط بي رحم خشايرشا
زند ديوانه وار ، اما نه بر دريا
به گرده ي من ، به رگهاي فسرده ي من
به زنده ي تو ، به مرده ي من
بيا تا راه بسپاريم
به سوي سبزه زاراني که نه کس کشته ، ندروده
به سوي سرزمينهايي که در آن هر چه بيني بکر و دوشيزه ست
و نقش رنگ و رويش هم بدين سان از ازل بوده
که چونين پاک و پاکيزه ست
به سوي آفتاب شاد صحرايي
که نگذارد تهي از خون گرم خويشتن جايي
و ما بر بيکران سبز و مخمل گونه ي دريا
مي اندازيم زورقهاي خود را چون کل بادام
و مرغان سپيد بادبانها را مي آموزيم
که باد شرطه را آغوش بگشايند
و مي رانيم گاهي تند ، گاه آرام
بيا اي خسته خاطر دوست ! اي مانند من دلکنده و غمگين
من اينجا بس دلم تنگ است
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بي فرجام بگذاريم
آسوده بر کنار چو پرگار می شدم
دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”