[align=right][align=justify]آخرين روز پاييز بود و به تنها چيزي كه فكر نمي كردم شب يلدا بود.سه ماه از شروع جنگ گذشته بود و2 ماه وچند روز از محاصره آبادان مي گذشت.
تنها چيزي كه فكرم را مشغول كرده بود رفتن به اولين مرخصي بود.در اصل پيدا كردن خانواده بود،چون نمي دونستم كجا هستند.
اون موقع در خط ذوالفقاري بودم با بچه ها خداحافظي كردم و به مقر سپاه واقع در باشگاه آبادان اومدم تا برگ مرخصي و امريه سوار شدن به لنج يا اگر خوش شانس باشم امريه هليكوپتر بگيرم.
توي سپاه يه باغ بزرگي بود كه زماني محل تفريح خانواده هاي كارگرا و كارمنداي شركت نفت بود اما حالا هركس براي خودش يه گوشه اي سنگري كنده بود وهر وقت براي كاري به سپاه مي اومد و شب ناچار مي شد اونجا بمونه؛ براي در امان بودن ازآتش توپخانه،خمپاره و حتي سلاحهاي سبك شبها توي سنگر مي رفت.
لازم يه توضييح بدم كه فاصله مقر سپاه تا اروند رود حدود 1000متر بود وچون سطح ساحل خودي بالاتر از دشمن بود هر وقت در اروند تبادل آتش مي شد باراني از تير كلاش و پي كا به در و ديوار سپاه برخورد مي كرد.
بعد از گرفتن امريه لنج رفتم كه داخل سنگر بخوابم كه ديدم لباسام تميزه اگه دراز بكشم پر از خاك مي شه .دنبال يه راه حل مي گشتم كه يكي ازبچه هاي اروند كنار را ديدم . اون گفت كه يه اسايشگاه مال قبل از جنگ هست كه تخت داره اما چون سقف اونجا از پليت(ورق موج دار)است جز تعدادي كله خراب هيچكس اونجا نمي ره بخوابه.منم كه نمي خواستم لباسم كثيف بشه قبول كردم.رفتيم اسايشگاه كله خرابها.
بر خلاف انتظار م اونجا خيلي شلوغ بود.حدود 30 نفر همه نوجوان و كمتر.تقريباً همديگر را توي اين 3ماه شناخته بوديم.نوروزي،افشارپور،فاضل،روستايي،دهقان،شياسي،.......همه اونجا بودن.
يه پتو جور كردم ورفتم اخرسالن،كوله پشتي را روي تخت گذاشتم وبه جمع پيوستم .
شوخي كردن ؛نقل مجلس بود و هر چند دقيقه يه بار صداي قهقه بلند ميشد؛انگار جنگ تسليم شده بود.اما وقتي حرفا جدي مي شد ؛يه چيز مشخص مي شد،همه نگران خانواده هاشون بودن كه نمي دونستن به كجا رفته اند.
حدود ساعت 11 فتيله حرفا وتنهافانوس اسايشگاه پايين كشيده شدوهركس رفت روي تختش خوابيد.
حوالي ساعت 2 بامدادبا لرزشهاي پيا يي زمين از جا بلند شدم به نفر بغل دستي كه هنوز دراز كشيده بود گفتم :اين چيه؟با بي خيالي زمزمه كرد:چيزي نيست كاتيوشا ست!!!غلطي زد و دوباره خوابيد.!!!(معلوم شد اينا واقعا كله خراب بودن)
هنوز هيچكدوم ازجاشون تكون نخورده بودن و فقط من هاج وواج روي تخت نشسته بودم كه شديدترين صداي انفجار تا اون موقع(وتا پايان جنگ)به گوشم خورد.
همه از جا پريدن و به قصد رفتن به سنگرها به طرف درب خروجي حركت كردند؛در يك لحظه سقف پليتي در زير خروارها سنگ و اسفالت خراب شد و باراني از تركش وسنگ به در و ديوارو افراد برخورد مي كرد.از ميان دود و گرد و خاك به سرعت خودم را به سنگرم رساندم متاسفانه توسط يكي از مجروحان اشغال شده بود .
درحاليكه گيج و منگ ايستاده بودم يكي دستم را گرفت و دنبال خودش كشيد.بي اختيار دنبالش رفتم.بالگد يك دريچه چوبي 80*80 را شكست و مرا هل داد داخل و خودش رفت .چند لحظه بعد يكي ديگه افتاد داخل.
توي اين مدت مدام صداي انفجار به گوش مي رسيد كه البته ديگه داشت از ما دور مي شد.
وقتي همه چيز اروم شد .فندك يه نفر شعله كشيد و محيط را روشن كرد.متوجه شدم كه 4نفرازكله خرابا و اقاي فتحي اونجا هستند.همه رو فتحي اورده بود اونجا.پرسيدم اينجا كجاست؟فتحي گفت كه زير سن(سالن نمايش)هستيم.
سيگاري روشن كرد وبراي اينكه ترس ماها بريزه گفت شب يلدا چطور بود؟خوش گذشت؟جوجه تومال كدوم مرغدوني هستي ؟ شيشه شير تو كجاست؟وخلاصه خيلي سر به سر ماها گذاشت.
صبح تازه متوجه شديم چه اتفاق مهيبي افتاده.
چند توپولوف عراقي در يك بمباران شبانه، سر تا سر نوار ابي اروند ، از شطيط تا جزيره مينو را بمباران كرده بودند.
درمناطق مركزي شهر ابادان،بوارده،كوي كارگر و...صدها خانه ويران شده بود.يه بمب بزرگ هم در چند متري سپاه افتاده بود كه باعث تخريب منطقه وسيعي شده بود.ويراني بزرگي به بار اومده بود.
اطراف ستاد اروند در خيابان زند وستاد ژاندارمري بكلي تخريب شده بود اما خوشبختانه تلفاتي وارد نشده بود.
جلوي درب سپاه ايستاده بوديم و داشتيم به حفره بزرگ بمب نگاه مي كرديم كه خبر از فاجعه اي انساني در جزيره مينو رسيد.
اعضا چند خانواده به مناسبت شب يلدا كنار هم بودند و شب مطابق رسم عربهاي منطقه زنها ،بچه ها و مردان در اتاقهاي جداگانه مي خوابند كه بلا نازل مي شود.
يكي ازبمبها در كنارمنزل افتاده و منجربه تخريب كامل منزل مي شود و كليه افراد آنجا كه در خواب بودند به شهادت مي رسند.
وقتي اين خبر بين افراد پخش شد بچه هاي جزيره و اروند در حاليكه رنگ به چهره نداشتند با سرعت به خونه هاشون رفتن تا سراغ بستگانش رو بگيرن.
هر كس يه طرفي رفت ،اقاي فتحي در حاليكه اشك تو چشماش جمع شده بود گفت مگه نميخواي بري مرخصي؟بروديگه!و زيرلب غرزد اينم از شب يلدا.
از ناراحتي سيگاري رو كه تازه روشن كرده بود توي گودال بمب انداخت و رفت.
[External Link Removed for Guests]
عكسي از كودكان شهيد شده در جزيره مينو.عكس ازسايت"با شهيدان آبادان"
شب يلدا در آبادن،يادي از يك فاجعه خونين
مدیران انجمن: moh-597, شوراي نظارت, مديران هوافضا

- پست: 3309
- تاریخ عضویت: شنبه ۱۰ آذر ۱۳۸۶, ۵:۵۹ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 3096 بار
- سپاسهای دریافتی: 11996 بار
از يلدا گفتي من در کوتاه سخن از 31 شهريور و چند روز بعدش مي گويم...
ناگهان سر صداهاي مهيب سکوت شهر را شکست...مردم تيزهوش آبادان از چند روز قبل متوجه رفتار مشکوک عراقيها در آن سوي مرز بودند..خصوصا خرمشهريها
ناگهان سکوت شهر شکسته ميشود ميگهاي عراقي بر فراز شهر ظاهر ميشوند و پالايشگاه و منطقه تانکفارم(مخازن نفت) را بمباران ميکنند.آتشي عظيم به ارتفاع ده ها متر از جاي جاي شهر ديده مي شود.گلوله باران و خمپاره باران شهر به شدت ادامه دارد.صداي جيغ و فرياد و شيون زنان به هوا براخاسته است.گريه هاي مادراني که فرزندان خود را از دست داده اند.پدري که در سرکار شاهد تکه تکه شدن همکارش با خمسه خمسه است.جنازه هاي پاره پاره شده از ترکشها...مردم بي هدف بي اين سو و ان سو مي دوند.هرکس دنبال يک وانت است تا اثاثيه اش را بار کند و برود...خروجي شهر به سمت شيراز شلوغ است.همه مي گوشند جنگ سريع تمام مي شود..
همه مبهوتند کسی اصلا نمیدانست جنگ چیست فقط در داستانها خوانده بودند.
ناگهان خبري تلخ شهر را غمگين تر مي کند آموزش پروش آبادان بمباران مي شود و چندين تن از فرهنگيان به شهادت مي رسند...از خرمشهر نيز خبر تعرض به دختران خرمشهري مردم ناموس پرست را به شدت خشمگين مي کند و فضا را براي ماندن نا امن تر.
با اشکهايي که از سر عشق خاک پاک و مقدس آبادان از گونه هاي هزاران آباداني سرازير مي شود همه شهر را ترک مي گويند.
سپاه مي ماند و ژاندارمري و ارتش و بسيجيان...
خانواده پدري من که دو سال قبل در 28 مرداد 57 فرزند رشيد و ارشد خود را در فاجعه آتش سوزي سينما رکس آبادان از دست دادند و پيکر سوخته و جزغاله آن شهيد را هنگامي که دفن مي کردند از هم گسسته ديدند و مجبور به جمع کردن و تجديد مراسم تدفين شدند با غمي سترگ باز هم داغديده شهر عزيزشان شدند.
زندگي و اسباب و اثاثيه غير ضرور را رها کرده و راه شيراز در پيش گرفتند ...شيراز که رفتند جايي براي سکونت نبود..به شاهچراغ رفتند و توسط عده اي ناجوانمرد آب زير پاي صدها آباداني پناه گرفته در شاهچراغ ريخته شد و آنها را مسخره کردند که چرا از جنگ فرار کرده ايد.
غم و گزندگي اين حرفها و دوري از ديار انها را مجبور به ترک شيراز و رفتن به... کرد.من هرگاه اين موضوع را از دهان آبادانيها مي شنوم اندکي از هموطنان شيرازي دلخور مي شوم که چگونه دلتان امد با جنگزده ها اينطور رفتار کنيد.
به هر حال غم ان روزها بسيار است و بستگانم دوست نداشتند بيش از اين بدانم ولي ميدانم چه روزهاي سختي داشته اند.
حال 28 سال از ان دوران گذشته است و ايران ما آرام و امن در ميان درياي متلاطم خاورميانه قرار دارد.
اميد که ديگر مثل ان روزها را نبينيم.جنگ چيز کثيف و بدي است و جز جراحت و زخم خوردگي يک نسل از يک مملکت چيز ديگري ندارد.
گلچيني از خاطرات خانواده جنگزده ام و تعداي از دوستان رزمنده
ياد شهداي جنگ بخير
ناگهان سر صداهاي مهيب سکوت شهر را شکست...مردم تيزهوش آبادان از چند روز قبل متوجه رفتار مشکوک عراقيها در آن سوي مرز بودند..خصوصا خرمشهريها
ناگهان سکوت شهر شکسته ميشود ميگهاي عراقي بر فراز شهر ظاهر ميشوند و پالايشگاه و منطقه تانکفارم(مخازن نفت) را بمباران ميکنند.آتشي عظيم به ارتفاع ده ها متر از جاي جاي شهر ديده مي شود.گلوله باران و خمپاره باران شهر به شدت ادامه دارد.صداي جيغ و فرياد و شيون زنان به هوا براخاسته است.گريه هاي مادراني که فرزندان خود را از دست داده اند.پدري که در سرکار شاهد تکه تکه شدن همکارش با خمسه خمسه است.جنازه هاي پاره پاره شده از ترکشها...مردم بي هدف بي اين سو و ان سو مي دوند.هرکس دنبال يک وانت است تا اثاثيه اش را بار کند و برود...خروجي شهر به سمت شيراز شلوغ است.همه مي گوشند جنگ سريع تمام مي شود..
همه مبهوتند کسی اصلا نمیدانست جنگ چیست فقط در داستانها خوانده بودند.
ناگهان خبري تلخ شهر را غمگين تر مي کند آموزش پروش آبادان بمباران مي شود و چندين تن از فرهنگيان به شهادت مي رسند...از خرمشهر نيز خبر تعرض به دختران خرمشهري مردم ناموس پرست را به شدت خشمگين مي کند و فضا را براي ماندن نا امن تر.
با اشکهايي که از سر عشق خاک پاک و مقدس آبادان از گونه هاي هزاران آباداني سرازير مي شود همه شهر را ترک مي گويند.
سپاه مي ماند و ژاندارمري و ارتش و بسيجيان...
خانواده پدري من که دو سال قبل در 28 مرداد 57 فرزند رشيد و ارشد خود را در فاجعه آتش سوزي سينما رکس آبادان از دست دادند و پيکر سوخته و جزغاله آن شهيد را هنگامي که دفن مي کردند از هم گسسته ديدند و مجبور به جمع کردن و تجديد مراسم تدفين شدند با غمي سترگ باز هم داغديده شهر عزيزشان شدند.
زندگي و اسباب و اثاثيه غير ضرور را رها کرده و راه شيراز در پيش گرفتند ...شيراز که رفتند جايي براي سکونت نبود..به شاهچراغ رفتند و توسط عده اي ناجوانمرد آب زير پاي صدها آباداني پناه گرفته در شاهچراغ ريخته شد و آنها را مسخره کردند که چرا از جنگ فرار کرده ايد.
غم و گزندگي اين حرفها و دوري از ديار انها را مجبور به ترک شيراز و رفتن به... کرد.من هرگاه اين موضوع را از دهان آبادانيها مي شنوم اندکي از هموطنان شيرازي دلخور مي شوم که چگونه دلتان امد با جنگزده ها اينطور رفتار کنيد.
به هر حال غم ان روزها بسيار است و بستگانم دوست نداشتند بيش از اين بدانم ولي ميدانم چه روزهاي سختي داشته اند.
حال 28 سال از ان دوران گذشته است و ايران ما آرام و امن در ميان درياي متلاطم خاورميانه قرار دارد.
اميد که ديگر مثل ان روزها را نبينيم.جنگ چيز کثيف و بدي است و جز جراحت و زخم خوردگي يک نسل از يک مملکت چيز ديگري ندارد.
گلچيني از خاطرات خانواده جنگزده ام و تعداي از دوستان رزمنده
ياد شهداي جنگ بخير
بی

- پست: 3309
- تاریخ عضویت: شنبه ۱۰ آذر ۱۳۸۶, ۵:۵۹ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 3096 بار
- سپاسهای دریافتی: 11996 بار
آزادي خرمشهر
يكي از همرزمامون كه بچه خرمشهر بود تعريف ميكرد: وقتي عراقيها وارد خرمشهر شدن خيلي جنايت كردن، از كشت و كشتار پير و جوان و زن و بچهها تا به تجاوز به دختران و مادران با عفّت، از هيچ عمل وحشيانهاي كم نذاشتن داستان ننه خضیره در خرمشهر که وقتی سربازان عراقی در مقابل چشمان این پیرزن به دختر و عروس اش تجاوز می کنند، ننه خضیره سربازان را برای خوردن غذا دعوت می کند و برای آنان نان آغشته به سم می پزد و تمامی سربازان عراقی متجاوز را به هلاکت می رساند.
.ميگفت: من كه اينها رو با چشم خودم ميديدم خيلي ميترسيدم چون خواهرم توي چند تا كوچه پايينتر از ما زندگي ميكرد، و اون هم آدمي نبود كه خيلي راحت زندگيش رو ول كنه و بره. با عجله رفتم سراغش. وقتي به در خونهشون رسيدم با عجله با مشت به در ميكوبيدم كه زودتر در رو باز كنه. وقتي در رو باز كرد بهش گفتم: پس چرا هنوز راه نيفتاديد! دشمن ديگه وارد شهر شده... پس چرا منتظريد! خواهرم گفت: علي رفته. هنوز برنگشته. منتظر اوئيم. علي دامادمون بود. از اون آدمهاي كله شق. گفتم: شما جمع كنيد بريد اون هم مياد. گفت: حالا بعداً ميريم. هر چي اصرار كردم فائده نداشت. من هم بايد با بچه محلامون ميرفتم خط. اين بود كه ولش كردم بحال خودش و رفتم. دشمن وارد شهر شده بود و وحشيانه مياومد جلو. ما هم از صبح تا ظهر مدام با عراقيها در تعقيب و گريز بوديم. ديگه دشمن به محل ما رسيده بود. من خيلي نگران خواهرم بودم. سر محلمون كه رسيدم يه چيز ديدم كه داشتم شاخ در ميآوردم. خواهرم با دو تا كوچولوهاش يه جيپ 106 گير آورده بودن. بچهها گلوله ميآوردن ميدادن مادرشون اون هم چادرش رو بسته بود به كمرش و مدام شليك ميكرد. غرور همه وجودم را گرفته بود. با عجله رفتم و سراغ علي رو گرفتم. خواهرم كه من رو ديد اشكش سرازير شد و گفت: علي هنوز نيومده. بهش گفتم ازش برات خبر ميگيرم. از دوستانش سراغش را گرفتم گفتن كه شهيد شده... يادش بخير
منبع: سايت صبح....سايت مادران صلح
يكي از همرزمامون كه بچه خرمشهر بود تعريف ميكرد: وقتي عراقيها وارد خرمشهر شدن خيلي جنايت كردن، از كشت و كشتار پير و جوان و زن و بچهها تا به تجاوز به دختران و مادران با عفّت، از هيچ عمل وحشيانهاي كم نذاشتن داستان ننه خضیره در خرمشهر که وقتی سربازان عراقی در مقابل چشمان این پیرزن به دختر و عروس اش تجاوز می کنند، ننه خضیره سربازان را برای خوردن غذا دعوت می کند و برای آنان نان آغشته به سم می پزد و تمامی سربازان عراقی متجاوز را به هلاکت می رساند.
.ميگفت: من كه اينها رو با چشم خودم ميديدم خيلي ميترسيدم چون خواهرم توي چند تا كوچه پايينتر از ما زندگي ميكرد، و اون هم آدمي نبود كه خيلي راحت زندگيش رو ول كنه و بره. با عجله رفتم سراغش. وقتي به در خونهشون رسيدم با عجله با مشت به در ميكوبيدم كه زودتر در رو باز كنه. وقتي در رو باز كرد بهش گفتم: پس چرا هنوز راه نيفتاديد! دشمن ديگه وارد شهر شده... پس چرا منتظريد! خواهرم گفت: علي رفته. هنوز برنگشته. منتظر اوئيم. علي دامادمون بود. از اون آدمهاي كله شق. گفتم: شما جمع كنيد بريد اون هم مياد. گفت: حالا بعداً ميريم. هر چي اصرار كردم فائده نداشت. من هم بايد با بچه محلامون ميرفتم خط. اين بود كه ولش كردم بحال خودش و رفتم. دشمن وارد شهر شده بود و وحشيانه مياومد جلو. ما هم از صبح تا ظهر مدام با عراقيها در تعقيب و گريز بوديم. ديگه دشمن به محل ما رسيده بود. من خيلي نگران خواهرم بودم. سر محلمون كه رسيدم يه چيز ديدم كه داشتم شاخ در ميآوردم. خواهرم با دو تا كوچولوهاش يه جيپ 106 گير آورده بودن. بچهها گلوله ميآوردن ميدادن مادرشون اون هم چادرش رو بسته بود به كمرش و مدام شليك ميكرد. غرور همه وجودم را گرفته بود. با عجله رفتم و سراغ علي رو گرفتم. خواهرم كه من رو ديد اشكش سرازير شد و گفت: علي هنوز نيومده. بهش گفتم ازش برات خبر ميگيرم. از دوستانش سراغش را گرفتم گفتن كه شهيد شده... يادش بخير
منبع: سايت صبح....سايت مادران صلح
بی
