مقاله اي كه پيش رو داريد نوشته اي ست نو بهمين نام از [External Link Removed for Guests] كه بنده با رعايت اصل امانتداري اينجا آورده ام. متذكر شوم كه حتما هر آنچه در اين مقاله آمده معرف عقايد بنده نيست و هدف از نقل مطالب گسترش دانستي ميباشد.
درآمد
2-1-در دوره 55-1332 دولت بيش از پيش سياست را منحصر به شخص اولمملكت كرد و به خواص و عوام اجازه نداد كه در حوزه سياسي فعاليتكنند. بسياري از انديشمندان و كارگزاران سياسي اقدام به ساختمانايدئولوژي كردند. بازرگان يكي از آنان بود. بحثهاي مبسوطي درزمينههاي مختلف انديشه سياسي ارائه داد و تلاش كرد اين مفاهيم راهمراه كند و خط سياسي تفكر ديني را مشخص نمايد. در اين فصل پنجعنصر اساسي دستگاه فكري او را انتخاب كردهايم. هر يك را جداگانهبررسي ميكنيم تا موقعيتش را در آن شرايط ببينيم.
قانون طبيعي از ديدگاه بازرگان
2-2-اولين اصل ايدئولوژي اسلامي بازرگان اصل قانون طبيعي است كه براساس آن طبيعت را نظم مشخصي است. (1) نظم و قانون توسط «ناظم»حاكم شده و قبول آن معناي دقيق دين اسلام يعني «تسليم» بهقوانين است. هدف سياسي بازرگان را طرح اين اصل ظاهراً دو چيزاست. اول آنكه ادعاي رهبر مملكت را به حق حكومت مطلق مورد ترديدقرار دهد. دوم آنكه در برابر جريانهاي فكري تجدد طلب و چپ جبههبگيرد. توضيح داديم كه بازرگان پس از كودتاي 1332 مسائل «تكاملاجتماعي» و «حاكميت قانون در جامعه» را مطرح كرد. (2) مسئله اولاين معنا را القاء ميكرد كه مذهب به وسيله وحي پيامبران خدا بهتدريج تكامل پيدا كرده است. انسان بايد همان راه تكاملي را طيكند ولي براي وفق با قوانين مذهب و اجتماع، متكي به عقل باشد.مسئله دوم اين معنا را القاء ميكرد كه اجتماع يك پديده طبيعياست و قوانين مشخصي ماهيت كلي و جزئي آن را تعيين ميكنند. اينقوانين (كه در طبيعت پديدهها وجود دارند) بايد به شكل قوانيناجتماعي جاري و رعايت شوند.
همچنين تذكر داديم بازرگان ظاهراًگرفتار يك آشفتگي فكري در اين مورد است چرا كه ميان قوانينفيزيكي و اخلاقي تفاوتي قائل نميشود و ميان جنبههاي خبري -تعريفي و تجويزي تميز نميگذارد. دو مسئله را كه اشاره كرديمبازرگان براي اعتراض و مبارزه با استبداد حكومتي و دفاع از حقوقاجتماعي افراد عنوان كرده بود. با اين زمينه قبلي است كه بازرگانموضوع قانون طبيعي را در كتاب «تاريخ نظريات سياسي» ساباينميخواند و سپس آن را سنگ اول زيربناي ساختار ايدئولوژيكي خود قرارميدهد و در كتاب بعثت و ايدئولوژي ميآورد.
بازرگان در تعريفآنچه كه خود قانون طبيعي و يا واقعيت ميخواند مينويسد «اين همانفرضيه اوليه است كه در قرن 17 به وسيله اروپاييها موردنظر قرارگرفت و كليه ايدئولوژيها به نحوي از انحاء بر محور آن ميگردند ومتكي هستند. به عبارت ديگر همه متفكرين مدعي هستند كه مكتبشانمبتني بر قوانين طبيعي حاكم بر جهان و بر انسان است.» (3)
بازرگانعميقاً تحت تأثير اهميت بالقوه معني قانون طبيعي در حوزه سياسيقرار گرفت. آن را زمينه مناسبي دانست براي حمايت از نظرش در موردقانون اساسي. البته از قبل هم بر اين نظر بود كه تاريخ و جامعهقوانين خاص خود را دارند اما پس از مطالعه كتاب ساباين و آشنايي بامعني قانون طبيعي آن را زيربناي مجموعه فكري خود قرار داد.
بهنظر بازرگان قانون طبيعي به اين معناست كه جهان را نظمي و نظامياست و خلاف نظر طبيعيون، آفريننده و آقايي دارد. مينويسد: «درطبيعت يك نمونه واحد يا يك قانون تكامل وجود دارد كه مراحل لازمتكامل اخلاقي و اجتماعي را نشان ميدهد اما ما براي طبيعت حاكميتقائل نيستيم بلكه خالق اراده كننده طبيعت را حاكم ميشماريم.»(4) استدلال ميكند كه اگر بپذيريم كه قانونگذار اولي وجود داردبايد ضرورت رعايت قوانين وحي الهي را بپذيريم. چرا كه رعايتقوانين الهي به معناي همراهي با طبيعت و استفاده از منابع آناست. به عبارتي ديگر بر پايه اين فرض كه خدا طبيعت را نظم دادهاست قوانين مذهبي عين قوانين طبيعي هستند و اينجاست كه معنيدقيق اسلام (به مفهوم تسليم) روشن ميشود. تسليم اسلام همانتسليم به قانون طبيعت است و پذيرش قانون طبيعي عين پرستش خداستو قبول قانون الهي عين واقعيتگرايي است.
براي اثبات ايننظر كه اسلام حاكميت و حكم خدا را در قانون طبيعت تأييد كرده استبازرگان به برخي آيات قرآن رجوع ميكند و آنها را شاهد ميآورد. (مابعداً به روش استفادهاش از قرآن اشاره خواهيم كرد.)
تا اينجامنطق بازرگان روشن است. تصريح دارد كه قانون بر زندگي حاكم استو اين قوانين را خداوند به وجود آورده و انسان بايد قوانين الهي -طبيعي را محترم شمارد. اما اينجا بازرگان عنصري را وارد بحث خودميكند كه از نظر سياسي ميتواند با اهميت تلقي شود چرا كه ميتواندمبناي تناقضهاي علمي باشد. ميگويد چون خدا قانونگذار اولي و ازلياست هيچكس حق قانونگذاري ندارد و همه بايد قوانين الهي را اجراكنند. به عبارت ديگر تصريح دارد كه انسان قادر نيست تا با تكيهصرف بر امكانات عقلي خود اصول مقررات رفتار اجتماعي را تنظيمكند.
در ايدئولوژي الهي قانونگذار اولي و ازلي خداست.احدي را، چه سلطان و چه مردم و يا طبقات آن، از طريق مجالس شيوخو شوري و رفراندم و غيره، حق وضع قانون و تعيين تكليف نيست.منظور ما از قانون كه در اينجا ميگوييم اصول كلي سازنده ايدئولوژيو قوانين اساسي است كه مسير و مسئوليتهاي عمومي راتعيينمينمايد... نه قوانين فرعي تفصيلي و اداري و اجرايي كه معمولاً درمجالس مقننه تصويب مينمايند. (5)
از نظر سياسي، فرض وجودقانونگذار اول ماننند شمشير دو دم است. چرا كه از يكسو به حاكماجازه نميدهد هوا و هوس خود را ميزان حكومت قرار دهد اما از سويديگر به افراد جامعه هم اين حق را نميدهد كه نگارنده مطلقسرنوشت خود باشند. البته بايد تذكر داد، همان طور كه بازرگان ميدهد،انسان ميتواند در چارچوب كلي قوانين الهي، مقررات اجتماعي خود راتنظيم كند و مهمتر از آن ميتواند قوانين الهي را تفسير نمايد و چونمسئول تفسير قوانين الهي شد هيچ قدرتي حق پيدا نميكند انتخابش رامحدود و يا انكار كند. بدينسان حق تفسير قانون الهي خود مبناي حكومتعامه و مردمي ميشود. اما كليد مسئله در حق تفسير قانون الهي وقانون طبيعي است و اينكه آيا عوام جامعه قادر به فهم و دركقانون خداوندي هستند يا خير؟
اين مسئله و برداشتهاي مختلف ازآن چند سال بعد ابعاد بيسابقهاي به خود گرفت، چرا كه روحانيون،به عنوان عناصر رهبري انقلاب 1357، قوانين الهي را همان سنتشرعنويسي دانستند و حق تفسير قانون الهي، و بر مبناي آن حق حكومترا از آن خود دانستند. ميدانيم كه تنظيم قوانين مذهبي وشريعتنويسي از قديمترين و وسيعترين سنن اسلامي است كه ابعادمختلف زندگي مؤمنين را تعيين ميكرد. اما به تدريج از قرن 13 هجريكه به بعد و با نفوذ قوانين غربي، و همچنين تحولات سريع اجتماعياز جمله كاهش نفوذ روحانيون و شكلگيري نهادهاي غير مذهبي، شريعتنيز به تدريج كماهميت و گاه بيمورد شد. به حدي كه كساني ميانروحانيون و مسلمانان غيرروحاني خواستار اصلاح اساسي دستگاه ديني وبازسازي انديشه ديني شدند. بازرگان در واقع به اين جريان تاريخيتعلق دارد. يعني به شريعتنويسي انتقاد دارد و آن را يكي از علل وپيامدهاي عقبماندگي ملل اسلامي ميداند. سنت شرع را براي جامعهمدرن مسلمانان كافي نميداند. (6)
ساباين در كتاب تاريخنظريات سياسي به موضوع قانون طبيعي، شايد بيشتر از هر موضوع ديگرياشاره كرده است. و اين شايد يكي از عللي باشد كه توجه بازرگانبه اين موضوع تا به اين حد جلب شده بود. در سير تاريخي انديشهسياسي در غرب، موضوع قانون طبيعي (و متعاقباً حقوق طبيعي) برمبناي عدالت اجتماعي آمده است. به عبارت ديگر گفته ميشود كهقانون طبيعي مجموعهاي از مقرراتي است كه افراد را بر اساس طبيعتذاتي و نه قرارداد اجتماعي گرد هم ميآورد و حفظ ميكند. وجهممتازي كه در طبيعت ذاتي انسان مشخص ميشود عقل و منطق اوست.قانون طبيعي نخست هنگامي مطرح شد كه حكومت رم به خاطر گسترشسريع امپراتوريش در اروپا قادر به اجرا قوانين سنتي رومي نبود ومجموعهاي از قوانين «طبيعي» را براي اقوام مختلف تحت سلطه بهتحرير درآورد. چند نظريه متفاوت درباره قانون طبيعي وجود دارد اما دونظريه بيش از نظريات ديگر مورد توجه قرار گرفته است. نظريه اولمتعلق به فلاسفه قرون وسطا و از جمله توماس آكويناس است كه درصدد بودند قانون طبيعي را از قانون مافوق طبيعي، يعني الهي،استخراج كنند و آن را تجلي اراده الهي بدانند. فلاسفهي دوران بعداز رنسانس (كه با گروتيوس آغاز و به امانوئل كانت ختم شدند) براين عقيده بودند كه استناد به قانون الهي قانعكننده نيست چرا كهقانون طبيعي را به قانون ايجابي و اثباتي تقليل ميدهد. اين دوگروه فلاسفه به طور كلي از دو نظر با هم اختلاف داشتند اول اينكهدر خداشناسي مباني نظري متفاوتي داشتند و دوم اينكه اساسي را كهبراي تشريح قانون طبيعي ارائه ميدادند متفاوت بود.
هدفسياسي و مشخصاً پلميكي بازرگان از طرح موضوع قانون طبيعي دوگانهاست: هم ميخواهد مبناي استدلالي حكومت استبداد را نفي كند و همميخواهد ادعاي اصالت مطلقه عقل را مردود شمارد. اتحاد اين دو موضعحاكي از آن است كه هدف تهاجم سياسي بازرگان مدافعين دستگاهحاكم و متجددين بودهاند. در نفي اصالت مطلقه عقل، كه به عقيدهبازرگان زيربناي جريان غير مذهبي تجددطلب است، وي اشاره بهتحريرات ساباين در مورد انتقاد روسو از منطقيون و تناقضات فلسفي آنهاميكند. مينويسد: «فلسفه عقلي، راسيوناليسم را در برداشت، و دعويعلم لايتناهي ميكرد و مبتلا به بيماري افراط در ساده شمردن مسائلبود و تا درجهاي به همين دليل سبب شكار اصل توسل به احساساتگرديد كه روسو مهمترين فيلسوف قرن 18 آن را بنا نهاده بود.» (7)ميافزايد: «چراغ عقل و افزار علم هميشه بايد همراه و مورد استفادهانسان باشد... ولي اكتفاء و اتكاء به آنها... چيزي جز گمراهي ببارنميآورد.» (8) ظاهراً گمراهي از قانون طبيعي است كه از عقل انسانمستقل است.
بازرگان در رد نظر مدافعين دستگاه حاكمميگويد اگر واقعيت قانون طبيعي را بپذيريم و اگر خدا را قانونگذاراول بدانيم «ديگر، از نظر ديني هرگونه سلطنت و فاعل مايشائي وصاحب اختياري و مالكالرقابي بر مردم به منزله مشاركت در شئونخاصه ربوبيت و داعيه الوهيت است و قبول و اطاعت از چنين حكام،كه در زبان قرآن و ائمهاطهار طاغوت ناميده ميشوند، شرك به خدااست.» (9) چنين بحثي تقريباً صددرصد از بحث نائيني كپي برداري شدهكه ما قبلاً به آن اشاره كرديم.
در ادامه بحث، بازرگانميگويد حاكميت خداوند بر جهان نبايد به معناي عدم مشروعيت حكومت ودر نتيجه هرج و مرج و فردگرايي مطلق تفسير شود. برعكس ضروري استكه ضوابط و مقررات جامعه حفظ شود. اين بحث از مباحثي است كه درمتون سنتي اسلامي آمده و طي آن بر ضرورت وجود حكومت و نفي هرج ومرج تأكيد شده است. بازرگان در تأييد نظر خود به تاريخ صدر اسلام ومخالفت با اولين امام شيعيان رجوع ميكند. مخالفتي كه به يكي ازاولين جنگهاي داخلي مسلمانان (در نهروان به سال 37 هجري شمسي)انجاميد. اختلاف هنگامي رخ داد كه عدهاي از سپاهيان علي به وياعتراض كردند كه در اختلافش با معاويه تن به ميانجيگري دادهاست. خوارج پس از خروج بر علي خود را عامل پيكار در راه خدا ومبارزه با شيطان دانستند و به اعتقادشان مؤمنين بايد در قيام عليهظلم شركت كنند و هر يك، حتي برده، حق رهبري جامعه ديني را داشتهباشند. بازرگان در تفسير اين وقايع، سخنان علي را نقل قول ميكند:«بلي فرمان فقط براي خداست ولكن اينها ميگويند امارات و دستگاهدولت نبايد وجود داشته باشد و حال آنكه ناگزير است كه براي مردماميري باشد، خواه خوب و خواه بد كه به وسيله او ماليات جمعآوريشود، با دشمن جنگ شود، راهها امن باشد و حق ضعيف از قوي گرفتهشود.» (10)
آزادي از ديدگاه بازرگان
2-3-دومين موضوعي كه در كتاب بازرگان مورد بحث و بررسي مبسوط قرارگرفته مسئله آزادي است. (11) به ياد داريم كه بازرگان در دادگاهنظامي از حق آزادي افراد دفاع و حكومت استبدادي را محكوم كرده وبر سه موضوع تأكيد كرده بود:
1) استبداد موجب بيثباتي اجتماعي است،
2) استبداد موجب فساد اخلاقي فردي و نفي ايمان مذهبي است،
3) استبداد موجب عقبماندگي اجتماعي و اقتصادي است.
دردوران پس از زندان و در كتاب بعثت و ايدئولوژي، بازرگان اين بحثهارا تكرار ميكند. اما تغييراتي در شكل و محتوا ميدهد. از جمله براصطلاحات و سمبلهاي مذهبي تأكيد بيشتر ميكند. قبلاً هم از منطقديني در دفاع از آزادي استفاده كرده بود. اما در دوران پس اززندان بحث او تماماً ديني است. قبلاً بازرگان در جناح مذهبي نهضتملي (با تأكيد بر ايدئولوژي ضداستبدادي و ضداستعماري) قرار ميگرفت.اكنون جنبه ديني بر جوانب ديگر فايق است و محور اصلي ايدئولوژيسياسي وي محسوب ميشود. محتواي بحث بيش از پيش ديني شده و طرحمسائل بيشتر با ارجاع به منابع ديني است.
شايد مهمترين تغييردر موقعيت بازرگان، مخاطبان اوست. قبلاً بازرگان اقشار تحصيل كردهمتجدد و احتمالاً غير مذهبي را مدنظر داشت. اكنون مخاطب وي جامعهمذهبي است، به طور مشخص، به نظر ميرسد بحث بازرگان در كتاب بعثتو ايدئولوژي، در قبال انديشههاي آيتاللّه سيدمحمد طباطبائي است.علامه طباطبائي (1361-1279) يكي از اساتيد عالي مقام حوزوي، صاحبآثاري بسيار از جمله 20 جلد تفسير الميزان، پنج جلد اصول فلسفه وروش رئاليسم، هفت جلد مقالات فلسفي و دهها جلد تفسير دربارهموضوعات مختلف اسلامي است. آيتاللّه طباطبائي بر حوزه تحقيقاتيخود تسلط چشمگير داشت. به گفته سيدحسين نصر، علامه شخصيت بر جستهمحافل فقه، تفسير قرآن، فلسفه، عرفان و تصوف بود و كسي در مقامنقد وي برنخاست. نفوذش در محافل سنتي و متجدد قابل توجه بود. (12)به اضافه علامه استاد آيتاللّه مرتضي مطهري بود كه به نوبه خودتأثير فوقالعادهاي بر امور سياسي دهه داشت. سخنگوي رسمي (كه شايدنه عملي) انقلاب اسلامي 1357 شد.
در اوايل دهه 40علامه طباطبائي به همراه پانزده نفر ديگر از انديشمندان اسلامي(كه بازرگان تنها عضو غير معمم آن بود) در انجمن ماهيانه مذهبيشركت داشتند. انجمن تعدادي مجله و يك كتاب با عنوان بحثي دربارهمرجعيت و روحانيت به چاپ رساند كه عنوان كتاب برگزيده سال 1341را به دست آورد. (13) انجمين تأثير بسزايي در محافل سنتي و تجددطلبديني به جاي گذاشت. از اولين نهضتهاي اصلاحطلب روحاني بود.زمينه را براي بحثهاي بعدي باز كرد. (14) همچنين خواستار برخياصلاحات شد. مهمترينشان اصلاح دستگاه روحاني، به خصوص شكل دادنبه يك رهبري دسته جمعي به جاي رهبري سنتي تك نفري بود. اينپيشنهاد با مخالفت دو جناح روبهرو شد: يكي رهبران محافظهكار و سنتيديني و ديگري دستگاه حكومت. هر دو چنين تحولي را به ضرر موقعيتاجتماعي و نفوذ سياسي خود ميدانستند. با اينكه اصلاحطلبان طرحمشخص سياسي پيشنهاد نكردند اما تركيب مفاهيم سياسي با مفاهيم دينيبه خودي خود ماهيت تند پلميكي به نظرياتشان داد.
درمباحث انجمن، بازرگان و طباطبائي اختلاف نظر داشتند. جزئيات گفتگوهاو اختلاف نظرها براي ما روشن نيست. ميتوان حدس زد كه اختلاف بيشاز هر چيز درباره معناي حكومت بود. مقاله علامه در كتاب بحثيدرباره مرجعيت و روحانيت، تجانس اسلام و دموكراسي را نفي ميكند،بر زمينههاي اختلاف انگشت ميگذارد. بازرگان در مقام دفاعبرميآيد. خواهان رعايت افكار عمومي از طرف مقامات ديني است. اينمقام دفاع را ميتوان به مفهوم دفاع از حكومت مشروط به قانون،متكي به مشاركت عمومي و مبني بر قانون طبيعي تفسير كرد. اختلافميان دو نيز آمده است. من جمله علامه در كتاب اسلام شيعه كهاندكي بعد در نيمه دوم دهه 1340 نوشته شد (تا نظريات اساسي شيعيانرا براي خوانندگان غربي مطرح كند) مسائل فوق را مورد اشاره قرارميدهد: بازرگان نيز نظريات خود را در كتاب بعثت و ايدئولوژي مطرحكرده است.
در كتاب اسلام شيعه، علامه اين نظر سنتي را مطرحميكند كه انتخاب خليفه مسلمين از طريق آراء عمومي قابل قبولنيست چرا كه ميتواند به حكومت عوام و نقض دين بينجامد. به اضافهحكومت اسلامي تنها توسط معصومين قابل اجراء است. علامه حكومتاسلامي را مسئول اجراي احكام الهي و برقراركننده آزاديهاي فردي واجتماعي در حدود مشخص، و مجري عدالت اجتماعي معرفي ميكند. تصميماتآن را به شور در حدود احكام شرع و مصالح وقت محدود مينمايد. (15)ضرورت معصوميت رهبري حكومت (كه علامه به آن اشاره دارد) ازويژگيهايي است كه در طول تاريخ، انديشه سياسي شيعه را از انديشهسياسي اهل سنت متمايز كرده است. در دستگاه فكري شيعه، حق حكومتحضرت علي و ديگر مقامات اهل بيت به معصوميت آنهاست. معصوميتي كهوجود نوعي درك عارفانه و فرا عقلي را در آنها پيش فرض قرار ميدهد.اين وجه فوق طبيعي فرزندان پيامبر با شرايط طبيعي و ناقص انسانعادي در تضاد است. و اين شرايط دست نيافتني از دلايلي است كه بهطور كلي به دوري علماي شيعه (در 13 قرن تاريخ اسلام) از حوزهحكومت، سياست و قدرت كمك كرده است.
در پاسخ به اينمواضع ملاحظه كار و سنتي است كه بازرگان بحث كتاب بعثت وايدئولوژي را مطرح ميكند. به خصوص اسلام و دموكراسي را همخوانميداند. (16) قصد متقاعد كردن حوزه سنتي انديشه ديني را دارد.ميخواهد دو سنت گفتار سياسي را كنار هم آورد. اگر هم نتواند آنها راهمساز كند حداقل اشاره كند كه ميانشان ضرورتاً تضاد عملي نيست.
بهياد داريم كه در دهههاي 1320 و 1330 بازرگان روحانيون را به خاطراتخاذ مواضع محافظه كار و سكوت در مسائل اجتماعي و سياسي موردانتقاد قرار داده بود. اما در دهه 1340 انتقاد بازرگان از جامعه سنتيديني به خاطر استنباط آنها از موضوع حكومت است (كه حق حاكميت رابراي امام معصوم و يا خبرگان محفوظ ميداند). بازرگان در خطاب بهجامعه سنتي ديني اعلام ميكند روحانيون عليرغم انگيزههايمحترمشان موضعي افراطي دارند كه آنها را در زمره مخالفين آزاديهايسياسي قرار ميدهد. اين را غير قابل قبول ميخواند. مينويسد «حساسيتبرخي رهبران مذهبي به كلمه آزادي» به چند علت است. مهمتر ازهمه آنكه آن را با راه و روش مذهب در تضاد ميبينند. مينويسدمخالفت روحانيون با دموكراسي يا به خاطر عدم اطلاع آنهاست و يااينكه مسئله را غلط فهميدهاند دموكراسي را به مفهوم فساد جوامعغربي و بيعدالتي دولتهايشان فرض كردهاند. و يا اينكه دموكراسي راآزادي مطلق فردي و تسليم مطلق به اراده اكثريت در تمامي موارد،دانستهاند. اخلاق سياسي خود روحانيون را مورد بحث قرار ميدهد.اينكه ضمانتي وجود ندارد حكومت خبرگان ديني بهتر از حكومت عوامباشد. با آيندهنگري ميپرسد: «چه ضمانت اجرايي داده خواهد شد كه دراثر جلوگيري از ايراد و انتقاد و مصونيتي كه براي خود فراهممينمايند كارشان به سركشي و خودخواهي و خيانت نگرايد؟» به آيهقرآن رجوع ميدهد كه «انسان همين كه خود را بينياز ببيند حتماًطغيان خواهد كرد.» (17) منظور اينكه حكومت بايد تحت نظر باشد و اينكار مسئوليت مردم است.
در تأييد سنت دموكراسي و تشريح آزادي مشروط به قانون، بازرگان به چهار دسته آيات قرآن اشاره دارد.
از جمله آياتي كه خلقت انسان را تعريف كردهاند:
«وچون پروردگارت به فرشتگان گفت من در زمين جانشيني پديد ميكنم،گفتند: در آنجا مخلوقي پدپد ميكند كه تباهي كند و خونها بريزد و ماترا به پاكي ميستاييم و ترا تقدس گويانيم. گفت من چيزي ميدانمكه شما نميدانيد. و خدا همه نامها را به آدم آموخت. پس از آن،چيزها را بر فرشتگان عرضه كرد و گفت اگر راست ميگوييد مرا از ناماينها خبر دهيد. گفتند ترا تنزيه ميكنيم دانشي جز آنچه به ماآموختي نداريم كه داناي فرزانه تويي. گفت: اي آدم فرشتگان را ازنام چيزها آگاه كن و چون از نام آنها آگاهشان كرد گفت: مگر به شمانگفتم كه من نهفته آسمان و زمين را ميدانم و آنچه كه آشكاركرديد و آنچه نهان ميداشتيد ميدانم و فرشتگان را گفتيم: به آدمسجده كنيد! همه سجده كردند مگر ابليس كه سرپيچي و بزرگي كرد و ازكافران شد. و گفتيم: اي آدم، تو و همسرت در بهشت آرام بگيريد و ازآن به فراواني، از هر كجا خواهيد، بخوريد و نزديك اين درخت مشويدكه از ستمگران ميشويد. و شيطان از بهشت بينداختشان و از آن نعمتكه بودند بيرونشان كرد، گفتيم: چنين، كه دشمن يكديگرند پايين رويدكه تا مدتي در زمين قرارگاه و بهره داريد.» (18)
در تفسير اينآيات، بازرگان ميگويد خداوند با علم اينكه آدمي زاد در زمين فسادميكند و خون ميريزد ولي عالم (بر اسماء و اسرار) خواهد شد او را خلقكرد. به شيطان اجازه داد آدم را به راه منحرف وسوسه كند پسانسان اجباراً مختار و آزاد است. آزادي هديه و رحمت الهي است وحالتي طبيعي دارد. انسان در سايه اختيار و آزادي موجودي هوشيار،دانشمند و آفريننده است.
به آيه امر به معروف و نهي از منكراشاره دارد: «بهترين دستهاي كه بر اين مردم نمودار شدهاند شمابودهايد، به نيكي وا ميداريد و بدي باز ميداريد.» (19) برخيمحققين، اين آيه را به ثقل نظر سياسي مذهب شيعه تفسير كردهاند.كه اگر اين آيه به معني مسئوليت اجتماعي و سياسي تفسير شود مبنايحركت اجتماعي و بعضاً اعتراضي را به دست ميدهد. اين آيه ظاهراًيك مشق معنوي است تا مردم را به انجام نيكي و بازداشتن از بديتشويق كند. اما اگر مبناي رفتار اجتماعي توده مردم واقع شودميتواند به سرعت رنگ تند سياسي به خود بگيرد. اساس جنبشهاياجتماعي شود. در اوايل دهه 1340 هم كه تعدادي از روحانيوناصلاحطلب بحثهايي را در مورد مرجعيت آغاز كردند بر مفهوم «امر بهمعروف و نهي از منكر» تأكيد داشتند. آن آيه شعارشان بود.
درمورد معنا و تفسير «امر به معروف و نهي از منكر» بازرگان تا قسمتي ازراه با روحانيون اصلاحطلب همراه است. يعني به اوضاع هيئت حاكمهمعترض است و ميخواهد آن را اصلاح كند. اما حوزه تفسيرش را وسيعترميكند. ميگويد امر به معروف و نهي از منكر اصولاً به معناي حقانتقاد مردم از نهاد قدرت است. قدرت نبايد در انحصار باشد چه در نهادحكومتي و چه در نهاد ديني. در واقع بازرگان دين را با جامعه و بهخصوص دولت يك واحد معرفي ميكند. امر به معروف و نهي از منكر را،از حيطه اخلاقي صرف به حوزه مسئوليت اجتماعي منتقل ميسازد. آنرا اساس نقد اجتماعي قرار ميدهد. چنين تفسيري در شرايط روز، بهنوبه خود، قابل توجه است.
در تأييد نظر خود و دفاع ازدموكراسي، شيوه حكومت پيامبر و حضرت علي را پيش ميكشد. روشهايحكومتشان را «دموكراتيك» توصيف ميكند. ميگويد اين دو رهبر بهاعضاي جامعه خود اجازه ميدادند تا نظريات خود را بيان كنند و ازروش حكومت انتقاد نمايند، و عليرغم مخالفت در امنيت و آرامش زندگيكنند. مشكلي در راه مخالفين سياسي خود ايجاد نكردند.
انتخابعلي را با انتخاب سه خليفه ديگر، ابوبكر، عمر و عثمان مقايسهميكند. مينويسد انتخاب آنها براساس اجماع، مشورت عمومي يا بيعتآزادانه نبود. برعكس در مورد حضرت علي «اصحاب رسول خدا از مهاجر وانصار در مشورت و بيعت شركت داشتهاند و سپس حضرت انتخاب خود را بهساكنين بلاد و ايالات اسلام عرضه كرده، آزادانه بيعت گرفته است.»(20)
به اعتقاد بازرگان روش حكومت پيامبر هم دموكراتيك بود.البته اذعان دارد كه انتخاب حضرت محمد به مقام پيامبري (همپيامرساني و هم رهبري جامعه مسلمانان) از طرف خداوند تبارك وتعالي بود و نه مردم، اما روش حكومت بر مبناي رأي و مشورت مردمصورت گرفت. به دو نمونه از روش «دموكراتيك» حكومت پيامبر اشارهدارد: در جنگ احد و مذاكرات جنگ احزاب (يا خندق).
جنگ احد نهسال قبل از هجرت، ميان مسلمانان و ساكنان مكه رخ داد. در آنمسلمانان گرفتار شكست سنگيني شدند. جنگ احزاب سه سال بعد به وقوعپيوست و در آن سپاه مكي براي دو هفته مسلمانان را به محاصره درآورد. اما اختلافنظر در صف سپاهيان مكه و تغيير آب و هوا موجبتفرقه آنها شد. مسلمانان فرصت يافتند تا دست به تعرض بزنند. ظاهراًاشاره بازرگان به مشورتي است كه پيامبر در مورد تعيين مشي جنگداشت. مشي را براساس نظر اكثريت تعيين كرد.
حضرت رسولاكرم ] ص [ هميشه و در تصميمات اصلي (جز در مقام وحي و احكامقطعي شريعت) با مشورت و بر طبق نظر اكثريت مؤمنين عمل نمودند.مواردي پيش آمده است كه خودشان آگاهي و عقيده مخالف داشتهاندولي تسليم اكثريت شدهاند. مانند خروج از مدينه در جنگ احد، مذاكرهو قرار معاملهاي كه حضرت رسول در غزوه احزاب گذاشته بود و صرفنظرفرمود. (21)
در تأييد اين نظر كه اسلام و دموكراسي نه تنهاتناقضي ندارند كه همسو و تأييدكنندهي يكديگرند مسئله شورا را پيشميكشد. قرآن را نقل ميكند: «اگر خشن و سختدل بودي از دور توپراكنده ميشدند، آنها را ببخش و براي ايشان آمرزش بخواه و در كارجنگ با آنها مشورت كن. (22) كساني كه پروردگارشان را اجابتكردهاند و نماز بپا دارند و كار مابينشان به مشورت است.» (23) درتفسير اين آيات ميگويد مديريت امور جامعه اسلامي بايستي براساسمشورت ميان اعضاي آن باشد. اعضاي جامعه نسبت به همكاري در اموراجتماعي مسئولند. «وقتي پيغمبر خدا، كه دريافتكننده وحي است اموررا با مشورت و جلب نظر همراهان انجام دهد، زمامداران معمولينميتوانند بينياز از مشورت باشند.» (24) حكومت بر اساس فلسفه سياسياسلامي نه حكومت افاضل (اريستوكراسي ديني و اخلاقي) است و نهحكومت زور. بلكه متكي به آراء اكثريت مردم است.
البته بايدتوجه كرد كه بازرگان آزادي مطلق را همسنگ دموكراسي نميداند.تأكيدش بر اين نكته به خاطر انتقاداتي است كه از حكومت مبتني برآراء، به عنوان عامل ويراني اخلاق و مذهب، ميشد. اين انتقاد بهخصوص توسط قشرهاي سنتيتر جامعه مذهبي ابراز ميشد. بازرگان درمقام دفاع بر ميآيد. آنها را به اغراق در معنا متهم ميكند: «بعضيهاراه افراط پيش گرفته، نرسيدهاند كه آزاد گذاردن افكار و گفتارها وبازكردن درهاي ايراد، به نفع شيطان تمام شده، سبب گمراهي مردمشود.» (25) اين ترس را بيمورد ميداند. تأكيد دارد كه آزادي بهمعني رهايي از بيعدالتي و تجاوز و برقراري قانون، نجات از صاحبانزر و زور است. آزادي به معني برقراري قانون، اصول مستحكم اجتماعيو برقراري مسئوليت فردي است، نه آزادي از قانون و اصول ومسئوليت.
به اضافه، قانون اساسي بايد به وسيله قانونالهي تعيين شود. نظرش به قانون اساسي بعد از انقلاب مشروطه استكه در چند مورد ضوابط اسلامي را مدنظر داشت. ميدانيم كه قانوناساسي مشروطه را برخي رهبران اصلاحطلب كه با فرهنگ اروپا آشنابودند، در اقتباس از قانون اساسي بلژيك نوشتند. قانون اساسي نخستمورد تأييد اكثريت علما قرار گرفت. شركت فعال آنها در مجلس اول مؤيداين نكته است. اما بخشي از روحانيون، كه تنها شخصيت مهم آن شيخفضلاللّه نوري بود، متوجه آثار عملي تشكيل بنيادهاي انتخابي وغيرديني شدند. آن را تهديدي جدي به مرجعيت عرفي روحانيون از جملهدر امور قضا دانستند. بناي مخالفت گذاردند. قانون متممي كه يك سالبعد گذرانده شد موقعيت مذهب را به طور كلي و روحانيون را به طورمشخص در قوانين اساسي تقويت كرد. قانون متمم بر تابعيت قوانينكشوري از شرع اسلام و تشكيل يك هيئت پنج نفره از علما و فقهايطراز اول، به پيشنهاد روحانيون و تأييد مجلس، براي نظارت بر كارقانونگذاري و اعمال حق وتو در موارد خلاف شرع تصريح داشت. اما پساز مشروطه، قدرت اجتماعي و سياسي روحانيت رو به كاهش گذاشت. متممقانوناساسي عملاً تعطيل شد.
با توجه به اين زمينه،بازرگان دولت را «ولايت يعني سرپرستي و توليت در اموال و امور»معرفي ميكند كه «مردم به صورت امانت» در اختيار حاكم گذاشتهاند.به اضافه حكومت حق تعيين سرنوشت و وظايف و اعطاء و سلب حقوقافراد و يا قوانين اصلي را ندارد. تمام اينها مربوط به امور الهياست و به وسيله قوانين الهي تعيين ميشود. مسئوليت دولت سرپرستيكارها به وكالت و مأموريت از طرف ملت و با نظارت ملت و در چارچوبدستورات الهي است. (26)
(مقايسه تفسير بازرگان ازمسئله ولايت با تفسيري كه بعدها آيتاللّه خميني(ره) از اينمسئله كرد قابل توجه است. آيتاللّه خميني (ره) با استفاده ازهمين اصل ولايت، نظر ولايت فقيه يا حق فقيه را در حكومت مطلقهارائه نمودند. در كتاب حكومت اسلامي (1350) اين نظر را پيشنهادميكنند كه تفاوت حكومت اسلامي با حكومت دموكراسي يا حكومت مشروطهاين است كه در حكومت اسلامي نيازي به قانونگذاري نيست چرا كهتمام قوانين اساسي به وسيله پيامبر و معصومين مشخص شدهاند.مسئوليت هر نوع مجلس (چه مشورتي و چه انتخابي) تعيين و تشخيصقانون نخواهد بود بلكه تبيين روش اجراي قوانين الهي است.)
تفسيريكه بازرگان از مسئله آزادي ارائه ميدهد به اصطلاح تفسير مثبتآزادي و نه تفسير منفي از آن است. به عبارت ديگر آزادي را حركتبلامانع شخص نميداند بلكه آن را ساختمان مثبت محيط اجتماعي واجراي قانون در جهت شكوفا كردن طبيعت بالقوه سالم انسان معرفيميكند.
همچنين آگاه است كه مسئوليت نميتواند بدون آزاديمعنا داشته باشد. اگر فرد نتواند ولو به طور نسبي آزاد و مختار باشد وبرنامه زندگي خود را اختيار نمايد ديگر مسئله مسئوليت مورد نخواهدداشت. حتي دين كه مسئوليت اخلاقي و حق انتخاب نيكي و بدي را برعهد فرد ميگذارد بي معنا خواهد شد. به قول خودش «اگر غير از اين بودو آزادي و اختياري وجود نداشت مسئوليت و وظيفهاي در كار نميآمد وهرگونه ايدئولوژي و تبليغ و تعليم يا اميد تغيير، بيهوده و منتفيبود.» (27)
در تفسير و توضيح برداشت خود از آزادي بهاين نكته اشاره دارد كه بين آزادي ميان انسان - خدا و آزاديميان افراد بشر تفاوت است. آزادي ميان انسان و خدا محدوده ندارد.خدا محدوديتي براي انسان قائل نميشود. اما آزادي ميان افراد بشرمنوط و محدود به قانون است. حد آن خدشه و آزادي ديگران است. (28)در واقع از تفكر سنتي فاصله ميگيرد. در پي اين نظر نيست كه خداونداز طريق «شرع» و به تفصيل قوانين مورد نياز جامعه بشري را بهرشته تحرير درآورده است.
نوشتههاي بازرگان دربارهمسئله آزادي و حكومت عامه در دوره بعد از 1342 با نوشتههاي مشابهاو در دوره قبل، از نظر محتواي بحث، تفاوت اندكي دارد. اما بهوضوح مشخص است كه مخاطبان بحث تغيير كردهاند. در حالي كهمخاطبين بحث آزادي در كتاب بعثت و ايدئولوژي اساساً سنتيون مذهبي(و معتقدان به حكومت خواص) هستند، مخاطبين قبلي روشنفكرانتجددطلب، به خصوص دستاندركاران حكومتي دولتي بودند. البته هر دوبحث براي پيشبرد آرمان دموكراسي يا به قول خودش حكومت عاعه ياحكومت عوام است. تنها روش كار تغيير ميكند. در بحث با متجددانحاكم، بازرگان از انديشه حاكم بر دولت انتقاد دارد. در بحث بامذهبيون، طرز تفكر كساني را مورد نقد قرار ميدهد كه متحدين خودش درمبارزه با حكومت هستند. ظاهراً ميخواهد مواضع اين قشر مذهبيضددولتي را از يك تفكر ضددموكراتيك به نوعي تفكر دموكراتيك و ياحداقل مشروط بهرأي اكثريت تغيير دهد. براي انجام اينكار منابعسنتيِ اسلامي يعنيقرآن، حديث و تاريخ اسلام را به كار ميگيرد.مفاهيم قرآني و سنت پيامبري و وقايع تاريخي را به نفع حكومتدموكراتيك تفسير ميكند.
قبل از پايان بحث آزادي اشاره بهموضع بازرگان در قبال ماركسيسم و كمونيسم در دوره 56-1342 ميكنيم.ديديم كه در دوره 32-1320 بازرگان ميزان قابل ملاحظهاي از گفتارشرا درباره كمونيسم تنظيم كرد. به رقابت و مبارزه با كمونيسم و حزبتوده برخاست. اين موضع در دهههاي 1330 و 1340 تغيير كرد. بيشتر بهانديشه حاكم تجددطلب و انديشه سنتي مذهبي توجه كرد و كمتر بهماركسيسم پرداخت. اما «مسئله» ماركسيسم در اوايل دهه 1350 و بهخصوص پس از كودتاي عناصر ماركسيست در سازمان مجاهدين خلق ايرانحاد شد. در اين كودتا عناصر ماركسيست عناصر مسلمان را تصفيه كردند. باانتشار «بيانيه تغيير مواضع ايدئولوژيكي سازمان مجاهدين خلق ايران»اعلام كردند پوسته خرده بورژوازي مذهبي سازماني را انداختهماركسيست لنينيست شدهاند. در واكنش به اوجگيري چنين جوي،بازرگان دو كتاب علمي بودن ماركسيسم و بررسي نظريه فروم را بهرشته تحرير در آورد. كتاب اول همراه عزتاللّه سحابي تهيه و تنظيمشد. به عللي نام هيچ يك، چه آن زمان و چه بعد، به روي جلدنيامد. در هر دو كتاب تلاش شد تا به نحوي ساختمان منطق ماركسيسم ونئوماركسيسم مورد ترديد و شبهه قرار بگيرد و بدين وسيله از تأثير آنبر حوزه روشنفكري به خصوص ميان جوانان بكاهد. در هر دو كتاب،بازرگان دعاوي اصول ماركسيسم را مورد نقد و بررسي قرار ميدهد. بهاين نتيجه ميرسد كه سرانجام تناقضات دروني اين ايدئولوژي ويرانيخواهد بود. سرانجامي كه حقيقت آزادي انسان و حقانيت دين را ثابتخواهد كرد.
اطاعت و عصيان اجتماعي
2-4-سومين اصل ايدئولوژي الهي بازرگان مسئله اطاعت و عصيان اجتماعي،مبنا و معيارهاي آنهاست. توجه بازرگان به مسئله پراهميت ضرورتاطاعت و حق عصيان افراد در جامعه به خاطر مباحثي است كه درچارچوب جنبش اصلاحطلب ديني علماي متشخص حوزه علميه قم در اوايلدهه 1340 انجام گرفت. به آن اشاره كرديم. گفتيم اين جنبش باحضور علماي معتبري چون آيتاللّه طباطبائي و مرتضي مطهري صورتگرفت و مسئله مرجعيت را مورد بررسي قرار داد و پيشنهادهايي از جملهتشكيل شوراي رهبري را مطرح كرد. چند عامل در شكل گرفتن اين مباحثنقش داشتند. اولاً مرجع تقليد وقت، آيتاللّه العظمي بروجردي درگذشته بود و خلا ناشي از فقدان ايشان موجب تشويق اقداماتاصلاحطلب شده بود. به عبارت ديگر شرايط تغيير و تحول در سطحرهبري به عناصر اصلاحطلب در جامعه مذهبي فرصت داد تا نظريه شورايرهبري را مطرح كنند. ثانياً بازشدن جو سياسي كشور در چند سال اولدهه 1340 به روحانيون فرصت داد تا مواضع فعالتر و در عين حالاصلاحطلبانهتري اتخاذ كنند. در واقع ميتوان تصور كرد كه اگر بهخاطر جو نسبتاً باز سياسي مملكت نبود رهبري جامعه مذهبي زودتر ازآنچه واقع شد به دست رهبران مبارزهجو از جمله آيتاللّهخميني(ره) ميافتاد. انتقال رهبري جامعه مذهبي از عناصر محافظهكارو ميانهرو و اصلاحطلب به عناصر تندرو، پس از قيام و سركوب 15 خرداد1342 ظهور رهبري انقلابي آيتاللّه خميني به وقوع پيوست و ميتوانتصور كرد اگر حوادث 15 خرداد رخ نميداد و اگر جو باز سياسي مملكت درهمان حد آن روز، كم و بيش، ادامه داشت شايد نظريه شوراي رهبريموفقتر بود و احتمالاً عناصر ميانهرو و سنتي و محافظهكارتر در دستگاهرهبري جامعه مذهبي قدرت بيشتري پيدا ميكردند.
بهدنبال چنين اوضاع و احوالي و در واكنش به اين تحولات بود كهبازرگان پس از تحولات 1342 از اين نظر استقبال كرد كه يك «هيئتعالي روحاني» تشكيل شود تا در مسائل مربوط به رهبري جامعه مذهبيفعال باشد. اين پيشنهاد در واقع انعكاس مفاد متمم قانون اساسيانقلاب مشروطه مبني بر ضرورت نظارت هيئت پنج نفره فقها بر روندقانونگذاري بود و هدفش تأكيد بر آن جنبه از قانون اساسي بود كهموقعيت جامعه مذهبي را تحكيم ميكرد.
پيشنهاد بازرگان برايتشكيل هيئت عالي روحاني در چارچوب بحث اطاعت و عصيان اجتماعي ويا به قول خودش «اطاعت و حفظ جماعت»، ميآيد و استدلالش اين استكه برخورد عقايد و منافع طبيعي ولي نامطلوب است و بايستي آنها رابا استفاده از معيارهاي اسلامي حل و فصل كرد. ميگويد: تجلي عاليعيني اين معيارهاي اسلامي همانا هيئت عالي روحاني است كه تركيبيدارد از «علماي عادل مورد وثوق و مطلع در امور دين و دنيا كه قهراًو نهايتاً منتخب مستقيم يا غيرمستقيم مردم» هستند و به طور دائموجود دارند تا «هر زمان مسائل مختلف مهم ايدئولوژي پيش آيد يامابين ملت و حكومت و حتي مابين مقامات مختلف دولت (مثلاً قضايي واجرايي) و در تشخيص و تطبيق احكام تضاد نظري رخ داد آن هيئتبراساس قرآن و سنت و عقل رسيدگي و صدور رأي نمايد و چنين هيئتيحتي حق وتو و نسخ قوانين مصوب مجلس را» داشته باشد. (29) در واقعبازرگان پيشنهاد دارد كه هيئت فقهاي قانون اساسي با قدرت بيشتريبه كار گرفته شود و در امور جاري مملكتي نظارت كند.
مااين بحث را آن طور كه بازرگان بيان داشته ميشكافيم و دنبالميكنيم. (30) نخست ميپذيرد كه قهراً اختلافنظر در جامعه، چهاسلامي و چه غير، وجود دارد و ميپرسد در صورت بروز اختلاف، تكليفطرفين چيست؟ آيا فرد موظف با انظباط و اطاعت از جماعت است؟ يااينكه آزاد است به آنچه به عقل خود درست تشخيص ميدهد عمل نمايد؟و حتي با هيئت حاكمه درافتد و به محالفت و مبارزه پردازد؟ (31) بهاضافه روش حل اختلاف نظر و تعارض چيست؟
در پاسخ بهاين سؤالها، بازرگان توجيهي ديني دارد. ميگويد چون به جز يك خدا ويك دين وجود ندارد به نفع مردم است كه يك امت واحد تشكيل دهند واز تفرقه بپرهيزند. بايد به ريسمان الهي چنگ بزنند، جمعيت واحدباشند و از نزاع كه سبب پراكندگي ميشود بپرهيزند. مسلمانان بايدمنضبط شوند و جز به نيكوترين شكل جدال و بحث نكنند. بدانند كهجدايي و درگيري خلاف اسلام است. اميدوار است وحدت اجتماعي براساساسلام به وجود آيد و حفظ شود. نكته قابل توجه اينكه اين مسئله رابه دو شكل مطرح ميكند، يعني آن را هم درباره «جامعه ايران»تعميم ميدهد (كه در آن برخي گروههاي مسلمان دستگاه حاكمه را بهمبارزه ميطلبند) و هم به «جامعه مذهبي» كشور مربوط ميكند (كه درآن مسئله رهبري مذهبي جنبه حياتي به خود گرفته بود). اما در موردهر يك از اين دو، يعني «جامعه ايران» و «جامعه مذهبي»، تفسيرمتفاوتي از وحدت ارائه ميدهد. راهحل جداگانه و چه بسا متضادپيشنهاد ميكند. اين را توضيح خواهيم داد.
در قبال «جامعهمذهبي» اطاعت از امام و زمامداران مسلمين را واجب و خروج از جماعترا حرام ميداند. (32) به عبارتي ميخواهد ضرورت رهبري نيرومند ومقتدر را در جامعه مسلمانان گوشزد و تبديل به واقعيت كند. به قرآناستناد دارد: «و خدا و پيغمبر را فرمانبردار باشيد و صاحب منصبان واولياي امور را» (33) وقايع تاريخي صدر اسلام، از جمله خانهنشينياولين امام شيعيان و صلح امام دوم، را هم به معني انعطاف برايحفظ وحدت جامعه اسلامي تفسير ميكند.
بازرگان درگيري و اختلافرا «طبيعي» ميداند و آن را با وضع مطلوب يعني هماهنگي و همزيستي،در تعارض ميبيند. صاحب منصبان و اولياي امور ديني (و در درجه اولپيامبر) را مفسرين قانون و هواخواهان حل و فصل مسالمتآميز اختلافمعرفي ميكند. و چون پيامبر حضور ندارد و بايد با مراجعه به قرآن وسنت رسول مسائل را حل و فصل كرد كساني را صاحب صلاحيت معرفيميكند كه عالم به قرآن و سنت و صالحِ و عادل در قضاوتند، يعنيعلما. اما فوراً تأكيد دارد كه اين علما «قهراً و نهايتاً منتخبمستقيم و يا غيرمستقيم مردمند» و «منتخب و مورد قبول واقع شدهاند.»يعني مستبد و ديكتاتور نيستند. حضورشان منوط و مشروط به مقبوليتعامه است. آنگاه شرايطي را فرض ميكند كه بين مفسرين قانون وسنت الهي اختلافنظر شده و بايد راه حل يافت. اين مشكلي اساسياست كه بازرگان و ديگر انديشمندان ديني با آن روبهرو بودند، چراكه با توسعه و تجدد ايران در قرن بيستم، جامعه با شرايطي روبهروشد كه در مسائل شرعي سابقه نداشت. قوانين شرع و فقه اصولاً قادربه برخورد و حل و فصل آنها نبودند. بازرگان براي حل اين مشكل،رأي را به اكثريت مي دهد. ت ميدهد. استدلالش اين است كه بر حسب سنتپيامبر، رأي جمع بر رأي فرد برتري و ارجحيّت دارد، د، بايد نصبالعين واقع شود. اشارهاش بهمعيارهاي سنتي فقهي يعني رأي، استحسان، قياس و اجماع است. آخري(كه به لحاظ تاريخي محدود به حوزه قضايي ميشد) مهار راي فرد رابه عهده رأي جمع ميگذارد.
درواقع بازرگان ميخواهد يك بحث سنتي را در زمينهاي جديد پيش ببرد.يعني ميپذيرد كه علماي دين مفسرين و قاضيان نهايي هستند اماميافزايد كه اين افراد بايد توسط مردم انتخاب شوند و مورد قبولآنها باشند. تشكيل هيئت عالي روحاني را هم بر اين مبنا پيشنهادميكند. اميد دارد با تشكيل آن، جامعه ديني رهبري مقتدر و كارا پيداكند. به خصوص در برابر دولت نيرومند شود و در عين حال مشروط و منوطبه مقبوليت عامه باشد.
پس از رسيدگي به مسئله «جامعهمذهبي»، بازرگان توجهش را به «جامعه ايران» معطوف ميكند. قدرتدولت را مدنظر قرار ميدهد. مسئله اين است: اگر حكومت از حق وعدالت عدول كرد، و بدتر از آن اگر منتخب صحيح جمع مردم نبود و ياتن به حكم خدا و رسول نداد، تكليف و وظيفهي مردم چيست؟ (34) درواقع به حق عصيان مردم بر حكومت و زير و بمهاي اين مسئله اشارهدارد. اما در حالي كه از مردم خواسته بود در برابر رهبران «جامعهمذهبي» حرف شنوي و اطاعت در جهت تحكيم اين جامعه داشته باشند دربرابر رهبران «جامعه ايران» مسئله عصيان را پيش ميكشد. براي اينكار به سنت غني سياسي شيعه متوسل ميشود. سنتي كه در آن وجوداقليت محكوم شيعه در برابر اكثريت حاكم سني تفسير شده است وبنيان مكتب شيعه را تشكيل ميدهد.
در تبيين وظيفه فرددر اطاعت و يا عصيان در برابر حكومت، بازرگان اصل «امر به معروف ونهي از منكر» را به پيش ميكشد و بر اين محور، فلسفه خود را طرحميكند. ميدانيم كه اصل «امر به معروف و نهي از منكر» از مهمترينمفاهيم سياسي اسلامي شناخته ميشود كه دخالت در امور اجتماعي را برمسلمانان واجب ميكند. چنانچه در زمينهي سياسي مطرح شود ميتواندمبناي نقد حكومت بد و دفاع از روش حكومت نيك باشد. بازرگان ايناصل را براي دفاع از حق انتقاد از دولت به كار برده بود. اكنونهمان را براي توجيه حق مشورت و شركت عوام در حكومت به كارميبندد. آن را روش مسالمتآميز در سياست معرفي ميكند. به قولخودش «كليه افراد ملزم به نصيحت، دلالت، ملامت، و در صورت امكانبه راه درست آوردن متصديان هستند و اين خود جهاد بزرگي است.» (35)بعد از آن هم فراتر ميرود و ميگويد چون حكومت از تعهدّات بيعت(يعني سنت خلفاي راشدين در همراهي با رأي مردم) خارج شد و ازاحكام خدا سرپيچي كرد بر افراد تمرد و عصيان واجب ميشود.
بازرگانشرايط تمرد و عصيان را در قبال حكومت غيرعادل ميشمارد. نخستميگويد افراد، به خصوص مأمورين و كارگزاران دولت وظيفه و اجازهندارند به خلاف كاري و اجراي اوامر شيطاني رؤساي خود تن بدهند وتحت عنوان «بي معني و غيرمسموع المأمور معذور مجري فجايع و مظالمو اوامر» باشند. (36) تأكيد دارد مراقبت از حكومت و امر به معروف ونهي از منكر «خشونت و گردنكشي» نيست بلكه با نصيحت، دلالت، مشورتو ملامت شروع ميشود. اگر نتيجه نداد قيام عليه حكومت «غاصب فاسق»جائز ميشود. اما اين شرايط دارد. از جمله بايد به دعوت و درخواستمردم باشد. بايد با مشورت عمومي صورت بگيرد. با اين حال از پيامدخشونتبار عصيان نگران است و تأكيد دارد «يافتن و پيمودن راهاعتدال هميشه عمل دقيق مشكلي است و جمع شرايط متعدد و غالباًمتضاد را ايجاب مينمايد.» (37)
در جمعبندي بحث بازرگان درقبالمسئله اطاعت و عصيان ميتوان گفت كه وي با استفادهاز اين بحثميخواهد يك رهبري نيرومند گروهي در جامعه مذهبي به وجود آورد و ازطرف ديگر جامعه مذهبي را در برابر دولت قراردهد و حق عصيان را دربرابر حكومتي كه از قوانين الهي خارج شده و حقوق مردم را پايمالكرده بنيان گذارد.
صلح و جنگ از ديدگاه بازرگان
2-5-روند بحث فوق طبيعتاً به شرايط مشخصتر درگيري، يعني مبارزه مهلكو جنگ ميرسد. طي اين روند بازرگان شرايط وقوع جنگ و برقراري صلحرا مطرح و بررسي ميكند. ميدانيم كه جنگ در تاريخ اسلام، بخصوصدر دوران نخست آن، نقش مهمي داشت. پيامبر در 23 سال بعثت، خودفرمانده لشكر مسلمانان در سه جنگ بزرگ (بدر در سال سوم هجري، احددر سال چهارم و خندق در سال ششم) و بيش از 70 درگيري كوچكتر بود.خلفاي راشدين هم در طول 29 سال حكومت در دهها جنگ بزرگ و كوچكشركت داشتند. اين جنگها براي جامعه تازه پاي مسلمانان حياتيبودند. مؤمنين نسبت به موفقيت در آن تعهد مطلق داشتند. در بيش از6000 آيه قرآني 35 آيه مشخصاً درباره جهاد آمده است. بعد از خلفايراشدين، جنگ حيطه نفوذ مسلمانان را از منطقه كوچك غرب شبه جزيرهعربستان به امپراتوري عظيمي رساند كه از شرق به هندوستان و ازغرب به منتهياليه آفريقا ميرسيد. در تفسير، توجيه و تبيين اينفعاليت مداوم جنگي، نظريهپردازي درباره جهاد (به معني جنگ مقدسو دفاع از حريم دارالاسلام در برابر دارالحرب) رونق گرفت.
بااين حال در طول 13 قرن گذشته، جهاد به معني متفاوتي تفسير شدهاست. هم شيعيان و هم اهل سنت، جهاد را به معناي تلاشفيسبيلاللّه ولي نه ضرورتاً جنگ مسلحانه تفسير كردهاند، بهعبارت ديگر جهاد في سبيلاللّ'ه را معنايي روانشناسانه و معنويدادهاند. فقط آن هنگام كه مرزهاي ملك اسلامي مورد تهديد قرارگرفته است آن را به معناي جنگ با سلاح گرم تعبير كردهاند. تفسيرغيرجنگي جهاد در حوزههاي اجتماعي، اقتصادي و معنوي به مفهوم دفاعاز شرافت، حقوق شخصي و خانوادگي و قبيلهاي يا برقراري عدالتاجتماعي بوده است. تلاش معنوي در جهت پيشبرد مذهبي تفسير شده وجهاد عارفانه در دست يافتن به مقام انسان كامل بوده است. (38)
بازرگانمسئله صلح و جنگ را از دو نظر بررسي ميكند. يكي در رابطه بادرگيري غير قابل اجتنابي است كه با حكومت در پيش ميبيند. ديگريدر رابطه با تندروهاي جامعه ديني است كه به درگيري و جنگ علاقهخاص نشان ميدهند. در قبال حكومت ميگويد چون جنگ واقعهايغيرقابل اجتناب است مسلمين بايد براي آن آمادگي داشته باشند. درخطاب به تندروهاي جامعه مذهبي ميگويد جنگ آخرين راه حل ممكن وفقط براي امور دفاعي است. درگيري با حكومت و تندروها را غيرقابلاجتناب ميداند و از پيامدهاي آن نگران است. خلاصه گفتارش چنيناست: نخست جنگ را «طبيعي» معرفي ميكند. مقام آن را در تاريخ بشرمحك ميزند. به آرمان صلح در مكتب اسلام اشاره دارد. متذكر ميشودكه اسلام با واقعبيني، ضرورت آمادگي مستمر براي جنگ دفاعي راپذيرفته است. آنگاه ويژگيهاي دشمنان اسلام را ميشمارد. سرانجامشرايط جنگ را معين ميكند. (39) گفتارش را با دقت بيشتر دنبالميكنيم.
اينگونه آغاز ميكند كه صلح و جنگ «واقعياتيهستند كه هيچگاه از انسان پيدا نشدهاند» و ايدئولوژيها و مكاتبي كهنفي هر يك از آن دو را كردهاند مسلماً در عالم تخيل و آرزو هستند.اسلام هر دو را به رسميت شناخته و موقع و مورد هر يك را مشخص كردهاست. البته اسلام تلاش دارد اختلافات را نخست با گذشت، محبت، عفوو احسان حل و فصل كند و خوشبيني را اساس روابط قرار دهد. تساهل وهمزيستي و آزادي فكر را حتي در قبال مشركين و كفار (تا حدي كهمتعرض مسلمين نشدهاند) تجويز ميكند. يكي از مفاهيم اساسي، مطلوبهاو هدفهاي اوليه دين، سلامتي، سلم و صلح است. در برابر تندي و خشمو خطا، تأكيد بر آرامش، گذشت، عفو و احسان دارد. در برابر بدينيكي،در برابر بدي نيكي، در برابر دشمني رحمت و در برابر كينهدوستي تأكيد ميكند. تا شعله جنگ خاموش بماند.برخوشبيني تأكيدميكند آن را پيش درآمد آشتي و صلح ميداند.
ولياگرمزاحمتوتعارضوقصد مال،جان، توطئهوفتنهانگيزي عليه مسلمانانروا شدديگر درنگجايز نيست.«بايد جنگ كرد و آنهارا هرجا هستند كشت و آنقدرپيش رفت تا بساط فتنهبرچيدهوحكمخدايكسره برقرار شود.بااينحالجنگ، جنگدفاعياست.پديدهاي اجتنابناپذير كه قيام به آندر راه حق،تكليف ديني و دريچه آمرزش و رحمت الهي است و يكآزمايش حيات بخش و شرط نجات. در واقع جنگ ناموس طبيعت است.»(40)
در استدلال خود آيههاي جنگي قرآن را ميآورد. به وقايعتاريخي، چه كهن و چه معاصر اشاره دارد. قاطعانه مينويسد: «سرنوشتكليه قيامهاي حق خواهانه و انقلابهاي آزادي و استقلالطلبانه درميدانهاي جنگ تعيين شدهاند. تا قيام كنندگان حاضر به مبارزه پرمخاطره و به كشتهشدن و كشتن نشوند، دست به سلاح نبرند، بهپيروزي نخواهند رسيد.» (41) شواهد تاريخي ميآورد: جنگ استقلال آمريكا(1770 ميلادي) انقلاب فرانسه (1789 م) استقلال ايرلند (1921 م)استقلال «پرشور» هند (1947 م) مبارزه كوبا (1959 م) كنگو (1964 م)الجزاير (1962 م) و جنگ «معجزهآساي» ويتنام (دههي 1960 م).
براين فكر «خام كه بعضيها دارند» كه با منطق و مسالمت و صبر و انتظارميتوان دست غاصبين حقوق و دشمنان آزادي را بالاخره كوتاه كردتمسخر ميكند. ميگويد «همان طور كه گفتهاند حق گرفتني است نهدادني» و بدون قبول رنج و مرگ، نجات و رستگاري محال است درتحليل نهايي، جنگ تجلي مبارزه اراده و رحماني (الهي) با عنصرشيطاني در طبيعت و طبع انساني است.
آنگاه ميپرسد مسلمانانبا چه كساني بايد بجنگند؟ دشمنان كيستند؟ پاسخش را به ظرافت ميدهد.شايد چون امكان ابراز نظر نيست. ميگويد: جنگ با كساني است «اهلباطل، كه به ناحق مقامات و مزايايي براي خود احراز و انحصاركردهاند.» يعني مصدران امور كه حكومتشان ناعادلانه است. به اضافهحاضر به تصحيح و اصلاح امور خود نيستند چرا كه «برنظام موجود، كهتوأم عادات و منافع آنها شده است» پافشاري ميكنند و نيرويشان دراين كار غدار است. (42) اشارهاش به سردمداران حكومت است. چونامكان بيان آزادانه مسائل را ندارد آنها را به ايما و اشاره بيانميكند. در واقع جنگ را با صاحبان قدرت غيرقابل اجتناب ميداند.اردوي خود را براي آن آماده ميكند. پيشنهاد آمادگي جنگي دارد.
امادر قضاوت بايد معتدل بود. به خطا رفتهايم اگر او را «مشوق» جنگبدانيم. درست است كه جنگ را «طبيعي» و حكومت را دشمن مسلمينمعرفي ميكند. اما فوراً صفوف اردوي خودي را مورد خطاب قرار ميدهد.افراط در تعلق خاطر به جنگ را نكوهش ميكند. ميخواهد در نبرداجتنابناپذير آينده افراط و تفريط را از ميان بردارد.
مينويسد:جنگ براي كشورگشايي، انتقامجويي، تفوقطلبي، استعمار و استثمارخلاف اسلام است. جنگ نبايد موجب اعمال خشونت بي مورد، تجاوز،كشتار و آزار غير دفاعي بشود. تجاوز به زنان و تعرض به كودكان وپيران، تخريب محصول و مساكن و معابد خلاف كلام خدا و روايات پيامبرو ائمهاطهار و ممنوع است. آغاز جنگ با مذاهب ديگر، حتي كافرين را،اگر به پيمان صلح وفادار باشند و توطئه نكنند، جايز نميداند.
ازمذهبيون تندرو انتقاد دارد، از آنها كه جهاد و حمله، به قصد اعلام وانتشار دين را «ثواب يا واجب» ميدانند ناراضي است. آنها را متهمميكند كه جنگ را براي قدرتيابي عالم اسلام از طريق استملاكاموال و استفاده از اراضي سايرين تجويز ميكنند. كه اين خلافتعليمات ديني است. يا اينكه ميخواهند تدين را تحميل كنند كه خلافقرآن است كه اكراه در دين را نميپذيرد و ايمان را يك امر قلبي واحساسي و عقلي ميداند. در تفسير تعليمات الهي مينويسد به نظرنميآيد قرآن از مسلمين خواسته باشد براي برقراري عدالت اجتماعي ويا ويراني حاكم ستمگر و يا آزادي انسانهاي در زنجير دست بهكشورگشايي بزنند و بر مسند حكومت سايرين بنشينند، چه بسا كه خلافآياتند. (43)
تأكيد دارد كه ايمان مذهبي را نميتوان بهزور حاكم كرد. حتي پيامبر مسئول اعتقادات مردم نبود، وظيفهاشابلاغ پيام الهي و توصيه و مشورت بود.
در تعديل مفهوم جهاد تاآنجا پيش ميرود كه مفهوم رايج فقهي آن را رد ميكند. ميگويد«اصولاً مسئله جنگهاي تعرضي غيردفاعي كه در زبان فقه جهاد ناميدهشده است عملاً مطرح و مفيد نيست.» (44) اولاً مسلمانان قدرت حمله وتعرض را ندارند حتي اگر بخواهند. ثانياً - و اينجا به مفهوم سنتيفقهي شيعه استناد ميكند و حرف بيسابقهاي ميزند: روش خلفايراشدين در توسعه امپراطوري اسلامي، يعني حمله به ايران و رم وآفريقا مردود بوده و به اضافه عمل آنها براي شيعه و سني حجت نيستكه پيروي شود. آنها معصوم نبودند. بر عكس نمونه خلافت حضرت امير وحضرت امام حسن(ع) را پيش ميكشد كه عليرغم تحرك، روحيه، نفراتو امكانات و اينكه «تعيين فرمانده و صرف فرمان براي حمله كافيبود، دست به جنگ نزدند.» ميگويد خلفاي راشدين عمق تعاليم اسلاميرا نفهميدند. «براي اعراب آن زمان و خلفاي راشدين خيلي مشكل بودهدف عميق اعلاي اسلام و معناي صلح و منظور و مورد جنگ را بفهمند.»بر اين اعتقاد شيعيان، كه جز اهل بيت پيامبر كسي معصوم نيست (وپس جايزالخطا) است اصرار ميورزد. احتمال اشتباه اولين رهبرانمسلمانان را مطرح ميكند. (45)
بر اين نظر شيعه (كهتوسط برخي علما عنوان شده) كه جنگ و جهاد فقط در حضور «امام»امكانپذير است تأكيد دارد. مشخص نميكند (شايد به عمد) كه منظور ازامام، امام زمان است كه به اعتقاد شيعه براي رهبري نبرد نهاييحق عليه باطل و برقراري حكومت عدل الهي جهاني، باز خواهد گشت.به اضافه با دقت تمام و تا حد امكان از كلمهي «جهاد» پرهيز ميكند.به جاي آن كلمه «جنگ» را به كار ميبرد. از قداست مفهوم آنميكاهد.
خلاصه مطلب اينكه بازرگان جنگ را اجتنابناپذيرميداند، دشمن را شناسايي ميكند، تندروي افراطيون اردوي خودي رامشخص مينمايد. آنگاه روند درگيري و جنگ و سازش و صلح را تعيينميكند. به كلام ديگر احساس ميكند احتمال درگيري و جنگ ميان دولتو مخالفين اجتنابناپذير است. به همين خاطر به تعيين قواعد آنميپردازد. نخست بر ضرورت حفظ صلح و مسالمت تأكيد دارد. تا سر حدامكان از درگيري ميپرهيزد. اما وقوع جنگ را هم طبيعي ميشمارد. برلزوم آمادگي مسلمين تأكيد ميكند. شرايط و قانون نبرد را به دفاعمحدود ميكند. اشاره دارد كه حكومتنشينان و غاصبان قدرت، دشمناناصلي مسلمانانند.
اقتصاد اسلامي از ديدگاه بازرگان
2-6-در دهه 1320 حزب توده با قدرت و شتاب بيسابقهاي وارد صحنه سياسي(و به خصوص جو روشنفكري) شد. طي بيست سال بخش قابل توجهي ازجوانان و روشنفكران را براي قبول انديشه چپ آماده كرد. عرض اندامحزب به حدي رسيد كه هم متجددين حاكم و هم مليون مخالف و هممسلمانان ناراضي، حزب توده را به عنوان يك تهديد عمده و خطربالفعل ارزيابي ميكردند. براي درگيري با حزب توده به طور اخص وجريان چپ به طور عامِ، مسلمانان خود را سازمان دادند. پيكان حملهجريان اسلامي تأكيد بر آموزش ايدئولوژيكي و رقابت فكري با جريانچپ بود. اين مسئوليت به عهده افرادي چون آيتاللّه طباطبايي،آيتاللّه مطهري، آيتاللّه طالقاني، و روشنفكران مذهبي چون مهندسبازرگان و دكتر شريعتي افتاد. آنها تعرض فكري و ايدئولوژيكي خود راسازمان منظمي ندادند. ولي بدون ترديد نوعي هماهنگي ميانشان بود.
دربررسي مواضع فكري بازرگان در دوره 32-1320، به انتقادش ازماركسيسم اشاره كرديم. يكي از كتابهايي كه همكار و همرزم بازرگان،آيتاللّه طالقاني، براي مبارزه با نفوذ كمونيسم نوشت و به شكلوسيعي پخش كرد، كتاب مالكيت در اسلام بود. (46) بازرگان و طالقاني،همچون ديگر روشنفكران مسلمان معتقد بودند كه يك راه نفوذ كمونيسماين است كه جوانان را تحت تأثير ايده تفسير اقتصادي از تاريخاجتماعي و ماترياليسم تاريخي و مبارزه طبقاتي و ديالكتيك قرار دهد،و آنها را از «معنويت مذهبي» دور و به «مادهپرستي» نزديك كند. بااين زمينه و براي دفع تهديد نفوذ كمونيسم بود كه طالقاني كتاباسلام و مالكيت را نوشت. عجيب كه در راستاي دفع خطر كمونيسم وليدر اثر مطالعهي افكار ماركسيستي، طالقاني به نوعي همدلي باماركسيستها رسيد. بعد از انقلاب سال 1357، از طرف مخالفين، بهآيتاللّه سرخ معروف شد. پسرش، مجتبي، كه در دهه 1340 عضو جنبشزيرزميني و مسلحانه ضدحكومتي شده بود رسماً ماركسيست شدو در يكنامه جنجالي با عنوان «نامه يك فرزند به پدرش» اعلام كرد كهپوسته خرده بورژوازي سنتي ديني را از تن بدر كرده، به ايدئولوژيانقلابي و پرولتري ماركسيسم - لنينيسم رسيده است. پس از انقلاب1357 آيتاللّه طالقاني از شخصيتهاي درجه يك و پرجاذبه مملكت شد واز جنبههايي حتي با امام خميني همدوشي كرد. اما فعاليتش پس ازانقلاب به درازا نكشيد. در پاييز 1358 از سكته قلبي درگذشت.
مالكيتدر اسلام طالقاني دو جنبه دارد. از يكسو انديشه ماركسيستي را نفيميكند. از طرف ديگر سعي در رد اقتصاد سرمايهداري دارد. به جاي آنهاپيشنهاد «اقتصاد اسلامي» را دارد. طالقاني اين كتاب را در سال 1330به رشته تحرير درآورد. در سالهاي 1333 و 1334 به آن افزود. در آنكتاب مسائل تحول مالكيت، ظهور نيروي كار و عقايد كارل ماركس رابررسي ميكند. سرمايهداري را به خاطر ايجاد بحران اقتصادي و اختلافطبقاتي مورد سرزنش قرار ميدهد. پيشنهاد ميكند يك اقتصاد اسلامي درسايه ايمان شكل گيرد و به جاي اقتصادهاي ماركسيستي و سرمايهداريبنشيند.
افكار اقتصادي كه بازرگان در كتاب بعثت و ايدئولوژيارائه ميدهد در الهام از انديشههاي طالقاني است. خود نيز به اينالهام اشاره دارد. (47) آثار ديگري نيز مورد استفاده بازرگان قرارگرفته است، از جمله المنابع الاشتراكيه محمد غزالي و ماذا تعريفعن الاقتصاد الاسلامي به قلم محمدباقر صدر. اما تأثير طالقاني اساسياست. بازرگان تمام موضوعهاي اصلي را از طالقاني گرفته است.
درارائه بحث، بازرگان نخست به محيط فكري دوران اشاره دارد.مينويسد «بعضي متفكرين و صاحبان ايدئولوژي» مسحور اقتصاد شدهاند و«كليه مظاهر حيات را جلوههاي اقتصاد ديدهاند. انسان را... يك موجوداقتصادي دانستهاند. (48) واضح است كه اشارهاش به جو نيرومندماركسيستي است. از حضور كمونيستها نگران است. لحن كلامش بار و فشارعاطفي محيط را ميرساند. چند موضوع اساسي را از كتابِ طالقاني ومنابع سنتي اسلامي الهام ميگيرد و ميپردازد. به چهار فراز آناشاره ميكنيم: مقام اقتصاد، اصل لاضرر و الاضرار، اكتساب و توليد،اختيارات حكومت اسلامي.
الف- نخستين مقام اقتصاد را در دستگاهتفكر اسلامي مشخص ميكند و آن را چون تمام امور ديگر تابعي ازايمان به خدا معرفي ميكند. ميگويد در ايدئولوژي اسلامي ملازمهكامل ما بين اقتصاد با ايمان و اخلاق وجود دارد. و اقتصاد چه آنجاكه مربوط به كسب و توليد است و چه آنجا كه پاي جمعآوري خرج وتوزيع در ميان ميآيد حكم عبادت را دارد و اداي فريضه و رسيدن بهثواب محسوب ميشود.
وضع مالكيت را مشخص ميكند. مطابق سنت،مالك اصلي را خدا ميداند. انسان مالك موقت امانتدار است. مالبايد در جهت اراده و رضاي صاحب اصلي و دهنده مال (خدا) به مصرفبرسد. البته خدا بينياز از مال و انفاق است. اما بايد رضاي او راجلب كرد. بايد از مشيت او پيروي نمود. مشيت خدا را خلاقيت و رحمانيتمعرفي ميكند كه به اعتقادش در زبان اقتصاد «همان توليد» است وسپس تلاش «جهت مساوات» در بهرمندي از نعمات. چنين روش اخلاقي درقبال مالكيت و مصرف موجب ميشود ك افراد بشر، به مثابه بندگانخدا، برابر از مال دنيا بهرمند شوند و از اختلاف طبقاتي بپرهيزند.نگاه بازرگان به مسئله مالكّيت دو جنبه را مدنظر دارد. هم ميخواهدمشروعيت آن را مشخص كند و هم ميخواهد آن را به شكلي مطرح كند كهمايه توزيع عادلانه ثروت و برقراري عدالت اجتماعي شود. دستآويزشمعيار اخلاقي است. (49)
جامعه سنتي ايران را خطاب ميكند. ازآن ميخواهد كه در كار و توليد كوشا شود. همان بحث دوره 1320 راادامه ميدهد. مالكيت و استفاده از مال را ضروري ميشمارد. حديثنبوي را شاهد ميآورد: «نزديك است كه فقر منتهي به كفر شود؛ كسي كهمعاش و تأمين زندگي ندارد، ، معاد و آخرت ندارد.» مفاهيم و مسائلاقتصادنوين را در قالب بحث سنتي ارائه ميدهد. سخن از حل مسئله اقتصاد،توليد، كار و كارگري و استقلال دارد. به تفسير صوفيان، مرتاضان وراهبان در طرد ثمرات آب، خاك، عوايد و تزيينات ميتازد. از تعماتالهي و روزي پاكيزه و ارزاني خداوندي صحبت ميكند. اينان را برايمبارزه با فقر، ضروري و با اهميت فوقالعاده ميداند. از مؤمنينجامعه خود ميخواهد وظيفه واجب و عبادت كسب مال و تحصيل معاش رابراي خود، خانواده و جامعه به عهده گيرند.
درعين حال «به آثار سوء و مفاسد ثروت سرمايهداري» اشاره دارد. اينرا در برابر آن ميآورد. (50) هشدار قرآن را ميدهد. مال اندوزي ومال دوستي و بخلورزي را ملامت ميكند. آنها را از جهاتي عامل«پليدي و كفر» ميشناسد. شواهدش را از آيات قرآن ميآورد. به سنتبياعتنايي بزرگان دين به مال دنيا اشاره دارد. منبع الهامش همانكتاب مالكيت و اسلام طالقاني است. ميگويد از نظر قرآن برخورداريزياد از نعمت فراوان ثروت سبب سركشي صاحب مال و قدرت - و باعثظلم ميشود. مصلحت است كه روزي به اندازه و حساب برسد. مالدارانو افراد مرفه هميشه مقابل انبياء ايستادهاند. مال هدف نيست. آرايشزندگي و آزمايش انسان است. اگر هدف شخص، معبودش شود. حكم شرك راپيدا ميكند. به كساني كه به جمعآوري مال مشغولند وعده جهنمداده شده، همچنين به كساني كه زر و سيم خزينه دارند و در راه خداخرج نميكنند.
مسئله ثروت در اسلام قابل توجه است. پيامبر(ص) همانند بسياري از ساكنان مكه در 13 قرن پيش، بخشي از عمر خودرا به بازرگاني پرداخت. در كاروانهاي شتر كه از اقيانوس هند بهدرياي مديترانه كالا ميبردند شركت داشت. كارفرما و سپس همسرشخديجه از بيوه زنان ثروتمند بود. مكه در آن هنگام از يك جامعهشبه قبيلهاي به يك مركز تجارتي و شهري متحول ميشد و اين تغيير وتحول، مشكلات تازه به همراه داشت. پيامبر پس از آغاز بعثت وتبليغ اسلام، هيئت حاكمه نيرومند و ثروتمند شهر را هدف حمله سياسيقرار داد. از جمله اختلاف ميان ثروتمندان و فقرا را محكوم كرد، بهدفاع از حق يتيمان و فقيران پرداخت و كمك به مستمندان را ازوظايف اغنيا دانست. اشاراتي كه در قرآن به مسئله ثروت شده استدر اين زمينه ميگنجد. از يكسو مزاياي ثروت را تشويق ميكند و ازسوي ديگر (اگر به كار و منافع جامعه مسلمان نيايد) مضار آن رابرميشمارد.
برخي اهل تحقيق در تطبيق اسلام با اوضاع عصر جديد،احكام اسلامي را با نظام سرمايهداري معاصر همسو خواندهاند. به اينمعنا اشاره كردهاند كه قرآن مالكيت را به رسميت ميشناسد. احكامارث را مشخص ميكند. كارگري و مزدبگيري را طبيعي ميداند. برعكسِبرخي مذاهب ديگر، نه تنها با فعاليت اقتصادي مخالفتي ندارد كه آنرا تشويق ميكند. در سنت پيامبر نيز چيزي خلاف اين نيست. البته ربارا حرام و خيرات را ضروري تشخيص داده است. اما فعاليت اقتصادي بهطور اعم، از جمله سودرساني و تجارت و توليد و عرضه در بازار راتشويق كرده است قرآن از مؤمنين نميخواهد كه از دنياي مادي دستبشويند بلكه آنها را به تركيب اخلاق مذهبي با امور مادي (حتيتجارت در حج) تشويق ميكند.
تأثير عملي گفتار بازرگاننيز دوگانه است. از يكسو توليد ثروت و فعاليت اقتصادي را تشويقميكند. از سوي ديگر انباشت سرمايه را مورد نكوهش قرار ميدهد. اينموضوع، به جهاتي، با مواضع اقتصادي و سياسي حوزه سنتي بخشخصوصي، در دهههاي 40 و 50 هماهنگي داشت. آن هنگام دولت اصولاً ازصنايع بزرگ، شهري، پيشرفته و وابسته به خود حمايت ميكرد. توجهكمتري به واحدهاي كوچك، سنتي، غيرشهري و با تكنولوژي ساده داشت.بانكها نيز تحت سياست كلي دولت وام كمتر و سختتري به بخشهايسنتي از جمله بازار ميدادند. اين شرايط زمينه نارضايتي بازاريان ومخالفت آنها را با دولت فراهم كرد، و آنها را بيش از پيش به حاميغيردولتي خود يعني نهاد روحانيت نزديك ساخت. روحانيون نيز به نوبهخود بازار را متحد طبيعي خود در برابر نهاد قدرتمندتر دولت ميديدند.عموماً نارضايتي بازار را منعكس ميكردند. بازار هم از كمك مالي بهروحانيون دريغ نميكرد. اين روابط با ازدواج و برقراري نسبتهايخانوادگي و همكاري مالي تحكيم ميشد. (51)
در قبال مسئلهمالكيت بر زمين (كه اساسيترين نوع مالكيت در طول 13 قرن تاريخاسلام و در امپراتوريهاي اسلامي بوده است) بازرگان موضعي سنتيدارد. نظر خود را بر اين مبنا ميگذارد كه خداوند مالك مطلق است وانسان نقش امانتدار موقت را بازي ميكند. زمين (و ديگر منابعطبيعي كه بر آنها كار نشده) در اختيار عموم گذارده شده، وديعهايالهي است. مالكيت اشخاص بر آن مشروط به استفاده، احياء وبهرهبرداري از آن است. اگر اين شرايط زيرپا گذاشته شوند مالكيتملغي ميشود. مالكيت را سه نوع معرفي ميكند: اول اراضي كه باشرط احياء، ملك خاص احياءكننده ميشود. دوم اراضي كه تحت نظرامام (حاكم) عادل، صرف مصالح عمومي ميشود. سوم اراضي كه در آنمالكيت شخصي نيست (مفتوح عنوه) كه به تصميم امام عادل در ميانمسلمانان تقسيم ميشود. (52) در هر سه مورد امام عادل يا معصوم،تصميمگيرنده نهايي است.
بازرگان بحث فوق را يك جا ازكتاب مالكيت در اسلام طالقاني آورده كه به نوبه خود از متونسنتي فقهي بهره گرفته است. (53) بر ما مشخص نيست طالقاني تا چهحدودي نسبت به منابع خود وفادار مانده و تا چه حد ابتكار و نوآورينشان داده است. متأسفانه مطالعه دقيقي در اين مورد صورت نگرفته،اما به نظر ميرسد كه طالقاني بر جنبه غيرشخصي و مشترك مالكيت (وهمچنين نقش كار در تعيين بهره) آن طور كه در متون سنتي فقه آمدهتأكيد داشته است تا در برابر عدالتخواهي و نظر اشتراكي نيروهاي چپ،مالكيت در اسلام را عادلانه معرفي كند.
كساني كه كتابمالكيت در اسلام طالقاني را بررسي كردهاند اشاره دارند كه اينتحقيق نسبت به ديگر تحقيقات انديشمندان شيعه در 50 سال اخير درجهپايينتري دارد. تا قبل از انقلاب 1357، كارهاي مشابهي توسطآيتاللّه سيدمحمدباقر صدر، ابوالحسن بنيصدر، آيتاللّه محمدحسينيبهشتي و آيتاللّه جواد باهنر به رشته تحرير درآمده بود. همگياين نويسندگان بر اين نكته متفقالقولند كه مالكيت از آن خدا ووديعهاي الهي به خليفهاش در زمين است. (54)
شكل مالكيت درتعيين قدرت حكومتهاي اسلامي نقش مهمي ايفاء كرده است (به خصوصمالكيت بر زمين كه عمدهترين شكل مالكيت بوده است.) حكومتهاعموماً به نوعي ادعاي نمايندگي الهي را ميكردند. سهم بزرگي ازاملاك را در دست داشتند. مالكيت شخصي و فردي بسيار كمتر بود. حتياطمينان به ارث نبود. (55)
ب- اصل ديگر فقهي كه بازرگان بهآن اشاره دارد اصل «لاضرر و لاضرار فياسلام» است. اين اصل در فقهاهل سنت و شيعه پذيرفته شده و به منظور جلوگيري از مالكيت و يامعاملهاي است كه سبب زيان ديگران گردد. اينجا هم بازرگان ازكتاب طالقاني بهره برده است. (56)
در تفسير اين اصل،بازرگان ميگويد هر ملك و صنعت و تجارت و فعاليت كه به نحوي ازانحاء سبب زيان مادي و معنوي جامعه يا تجاوز به حقوق غير بشودشرعاً ممنوع و قابل جلوگيري است. ملي كردن يا وقف يك صنعت وتجارت نيز واجب است اگر جامعه ناگزير از آن باشد و اهل صلاح تشخيصبدهند كه صورت خصوصي مالكيت آن به زيان اجتماع ميباشد و راهاصلاحي هم وجود نداشته باشد. بيربط نرفتهايم اگر بگوييم اينتفسير شالوده فكري است كه چند سال بعد به دنبال انقلاب 1357 درپي ملي كردن بانكها و صنايع بزرگ برآمد. موضوع ملي كردن صنايع دردوره انقلاب را بررسي خواهيم كرد. كافي است اشاره كنيم «زياناجتماعي» صنعت يا تجارت براساس نقض مصالح و منافع كلي جامعهاسلامي ارزيابي شده است.
ج- اصل ديگري كه بازرگان به آناشاره دارد «اكتساب و توليد» است. (57) كلامش اينكه: نصيب و بهرههر كس به كار و اكتساب بستگي دارد. اين بحث خاص را به دو جهتدنبال ميكند. ميخواهد از يكسو مفهوم پيشرفت اقتصادي را كه حكومتپهلوي تبليغ ميكرد مورد انتقاد قرار دهد و از سوي ديگر، چه بسامهمتر از اول، نظريههاي ماركسيستي (رايج در ايران) را مورد ترديدقرار دهد كه انباشت ارزش اضافي مازاد سرمايه را تجلي بهرهكشي واستثمار معرفي ميكرد. اهميت اين بحث در چارجوب كلي شرايط متغييراقتصاد سياسي ايران قابل توجه است.
بازرگان اين بحثرا با انتقاد از اين نظر ماركسيستي آغاز ميكند كه انباشت سرمايهتنها ميتواند از طريق استثمار، چه به صورت بهره و چه ارزش اضافيكار انجام بگيرد. ميگويد ارزش اضافي، به حق مال صاحب سرمايه استو نبايد سرمايهدار را ضرورتاً استثمارگر نيروي كار تلقي كرد. البتهشرايط خاصي براي انباشت و به كارگيري سرمايه ميآورد. جنبهاخلاقي را از نظر ديني مدنظر دارد.
بازرگان معتقد است بحث ارزشاضافي ماركسيسم گرفتار نوعي تناقض است. مثال ميآورد: كارگر سادهروزي 100 ريال و كارگر متخصص روزي 500 ريال اجرت ميگيرد. دستمزداضافي كارگر متخصص در واقع بهره مهارت فني و يا قدرت عضلاني اوستكه طي سالها تعليم و تربيت به وجود آمده است. هيچ مكتب اقتصادينسبت به اين نوع اختلاف درآمد ايرادي ندارد. برعكس آن را منطقي وبه مصلحت جامعه ميداند. سرمايه را نيز بايد به همين شكل تفسيركرد. اگر انباشت ارزش اضافي به شكل قدرت و تخصص فردي اشكال وايرادي ندارد انباشت آن به شكل نقدي هم نبايد اشكالي داشته باشد.چرا «مكاتب اقتصادي و سوسياليستها» حاضرند مكتسبات شخصي را بپذيرنداما اگر اين مكتسبات تبديل به پول شود آن را مورد انتقاد قرارميدهند. در واقع تمتع از سرمايه، چه موروث و چه مكتسب،طبيعيترين و عموميترين حقي است كه بشر از آن استفاده مينمايد.در دفاع از سرمايهداري ميگويد:
اگر در دنيا سرمايه نبود(حتي صورت نقدي و مالي آن) و سرمايهها به كار نميافتاد، مبادلاتكالا و توليدات كشاورزي و صنعتي ابداً به پايه امروزي نميرسيد وبه موازات آن علم و تمدن چنين ترقيات شگرف نمينمود. به يقينقسمت اعظم منابع اقتصادي جامعهها راكد ميماند و كارگران كثيريگرسنه و بيكار ميماندند.
با اين حال، به بانكداري حملهميكند. آن را به عنوان آشيانهاي كه سرمايه و سرمايهدار در آنپناه ميگيرند و ملت را اجحاف و استثمار ميكنند مورد سرزنش قرارميدهد. ميگويد بانك از طريق قرضهاي خصوصي و اعتبارات بازرگاني بهتكثير و توليد ميپردازد و از همان راه در تمام شئون تجارت و صنعت وزراعت رخنه ميكند و اقتصاد و حكومت را قبضه مينمايد. ميگويد درممالك متمدن، بانكها همچون مقر رسمي سلطنتِ «شاه - سرمايه» يا «خدا- سرمايه» هستند. انتقادش از بانك به خاطر مسئله ربا است. منطققرآن را تعقيب ميكند، آنجا كه ميگويد، «شما كه ايمان داريد، ربا رابا فزودنهاي مكرر، مخوريد و از خدا بترسيد.» (58)
ميدانيم پيامبراسلام در ده سال اول بعثت در مكه، اختلافها و بيعدالتيهاي طبقاتيو برخي از سنن كسب و كار از جمله رباخواري و زيرپا گذاشتن تعهدات وبيتوجهي به فقرا را دستمايه مبارزه عقيدتي خود عليه حكام وقتكرده بود. اما مخالفت با ربا به اين معني نبوده است كه در طول 13قرن تاريخ اسلام بهره بر سرمايه متداول نبوده است. آنچه بهوقوع پيوست پيداكردن راه و روشي براي توجيه بهره و تفكيك آن ازربا بود. در اوايل قرن بيستم و افول انديشه مذهبي، مسئله ربا بهتدريج به فراموشي سپرده شد و سيستم بانكداري در كشورهاي اسلاميبدون توجه به آن شكل گرفت و فعال شد.
پيشنهادبازرگان براي حل و فصل «مشكل» بانكداري مطلقاً ايدئاليسم است.ميگويد اگر ايمان و اعتقاد در جامعه برقرار بود ديگر كسي به سراغبانك نميرفت و بهره نميپرداخت و در عوض مردم بر حسب اعتمادمعامله ميكردند. «جنس نسيه و قرضههاي حسنه به هر اندازه كهلازم بود به توليدكننده و پخشكننده و درمانده ميدادند و بعد پسميگرفتند... كارها به سهولت و بركت ميگذشت.» (59) بانكداري ديگربه قصد و شكلرباخواري نخواهد بود بلكه سرمايهداري مشاركتي است كهبهره اخذ شده در حدود حقوق كارمندان و هزينههاي اداري است.
بازرگاناز يك طرف از سرمايهداري دفاع كرده است و از طرف ديگر نظامبانكداري را به عنوان رباخوار محكوم ميكند. اين موضعگيري نشان ازتناقض دارد كه شايد به خاطر موقعيت شخصي خود اوست. ميدانيمبازرگان با بازار رابطه نزديكي داشت. بازاري كه به عنوان بخشسنتي اقتصادي مملكت در دهه 1340، تحت فشار بود. سياست دولت آن بودكه از صنايع بزرگ، سرمايه بر و شهري حمايت كند تا جاي واردات رابگيرد. در نتيجه توجه كمتري به اقتصاد سنتي و از جمله كشاورزي وبازار ميشد. به اعتقاد برخي تحليلگران كمي اعتبار براي بازار وضرورت معامله بازار با منابع غيربانكي و پرداخت بهرههاي سنگين،موقعيت بازار را در مقايسه با بخش صنعتي كه به وام بانكي با بهرهسبكتر دسترسي داشت، سختتر كرده بود. اين موجب برخي دشمنيهايبازار با دستگاه حكومت بود. با اينكه تنها مسئله مورد اختلاف اين دونهاد (يعني بازار و دولت) نبود، اما نكتهاي است كه مورد خطاب وبهرهبرداري مخالفين، از جمله بازرگان قرار گرفت.
«حقو حقوق كارگر و كساني كه نان دسترنج خود را ميخورند» را هم روشنميكند. به سنت صدر اسلام اشاره دارد كه مسلمانان «برادروار»مشاركت داشتند و حتي با بردگان در خوراك و لباس و احترام مانند همبودند. ديگر «معلوم است كه رفتار با كارگر و سطح دستمزد و تمتعهاي اواز مزاياي اجتماعي چه بايد باشد.» (60) پيشنهادش «انفاق و حقوقواجبه» است. يعني برداشت و پرداخت از اموال و عوايد در راه خدا ومخارج عمومي، زكات و خمس. اولي را بر محصول و ديگري را بر درآمدبراي هم سطح كردن طبقات ميداند. به اختصار خواهان نوعي مالياتاسلامي است كه از بروز اختلاف شديد طبقاتي جلوگيري كند و نوعيتعديل اجتماعي به و جود آورد.
د- «اختيارات حكومت اسلامي»آخرين اصلي است كه بازرگان به آن ميپردازد. (61) متأسفانه معنا ومفهوم اسلامي حكومت را به كفايت تعريف نميكند. اما مسئله ازاهميت فراواني برخوردار است. با طرح آن مشروعيت حكومت پهلوي رازير سؤال ميبرد. در شرايطي كه حكومت با قدرت تمام از نفوذ مذهبميكاست و تنها چند سال قبل قيام مذهبي 1342 را به شدت سركوبكرده و يكي از رهبران عالي رتبه مذهبي را دستگير و تبعيد نموده بودبازرگان مسئله «حكومت اسلامي» را به رهبري «امام عادل» مطرحميكند. اين دقيقاً مبارزهطلبي سياسي است كه بازرگان را در برابرحكومت قرار ميدهد. با اينكه معناي «حكومت اسلامي» را توضيح نميدهداما مفهوم آن را با قدرت و به شدت وارد زبان سياسي ميكند.
آنچهكه در تعريف بازرگان بيش از پيش توجه را جلب ميكند قدرتفوقالعادهاي است كه براي زمامدار عالم عادل (امام) قائل ميشود.سه قوه حكومت را در بست در اختيار او قرار ميدهد. دستگاه مقننه رابه يك تشكيلات «فتوايي» تبديل ميكند. ميگويد امام عادل «بهنمايندگي از طرف خدا (كه صاحب اصلي اموال است) و رسول، اختياراتوسيعي در دادن و گرفتن املاك و اموال و در وضع خراجها و مالياتها ودر تعيين حقوق و حدود دارند.» (62)
اينكه بازرگاندستگاه مقننه در حكومت اسلامي را يك تشكيلات صرف «فتوايي» و عاملاجرايي رهبر مذهبي ميداند در تناقض آشكار با نظري است كه قبلاًبيان كرده است. ما به بروز اين تناقض در چند مورد در بحثهايبازرگان اشاره كردهايم. اينجا كافي است. متذكر شويم تناقض آنجااست كه از يكسو خواستار انتقال قدرت سياسي به مردم و ايجادمشروعيت از اين طريق است و از سوي ديگر ميخواهد قانونگذاري راعملاً در دست علماي ديني بگذارد و آنان را مسئول تفسير و تعيينقوانين نمايد. البته به نظر ما، اين تناقض در مقايسه با كليتدفاعي كه بازرگان از حكومت مشروط به قانون و حكومت عوام ميكندفرعي است و بايد تابعي از آن محسوب شود. ولي ناديده گرفتن آن همغلط است.
سرانجام بازرگان اعتراف دارد كه اگر در اسلام راجعبه اقتصاد (مانند حكومت) فرمولهاي قالبي مشخص داده نشده براي ايناست كه اصول و تدابير اقتصادي از موازين مطلق و ثابت نيستند كههمه جا و همه وقت يكسان عمل شوند. اما از آيات قرآن و احاديثپيامبر و ائمه و سنت حكومت اسلامي آنها و خلفاي راشدين آن قدر بهيادگار مانده كه اجازه دهد اصول ايدئولوژي الهي تعيين شود.بازرگان مانند بسياري از ديگر نظريهپردازان معاصر اسلامي كه تاريخو بهخصوص تاريخ صدر اسلام را دستمايه افكار سياسي خود قرار ميدهندو ادعا دارند كه نظام فكري مشخص و منسجمي درباره حكومت اسلاميوجود دارد، اينجا مشخصاً اعتراف ميكند كه اين نظريهپردازي كاملاًجديد است و تشكيل حكومت اسلامي نظريه كاملاً تازهاي است كه بنابر تفسير منابع اسلامي شكل گرفته است و براي تثبيت و ترويج ايننظريه بايد كار و تلاش زياد كرد.
بازرگان براي رهبرحكومت اسلامي قدرت فوقالعاده قائل ميشود (بر اين مبنا كه ويعادل و منتخب مردم است.) و سه قوه دولت و حق اختيار املاك واموال و تعيين مالياتها را در دست دارد. اجازه دولت به داشتن چنينقدرت و تملكي به روي كاغذ و در زمينه نظر باقي نماند. هنگامي كهپس از انقلاب 1357 حكومت اسلامي برپا شد رهبر حكومتي از چنين قدرتفوقالعادهاي برخوردار شد و نظريه ولايت مطلقه فقيه را مطرحكرد.
آراي مهندس مهدي بازرگان
مدیران انجمن: رونین, شوراي نظارت

- پست: 155
- تاریخ عضویت: سهشنبه ۲۸ آبان ۱۳۸۷, ۲:۴۸ ق.ظ
- سپاسهای ارسالی: 446 بار
- سپاسهای دریافتی: 506 بار
- تماس:
آراي مهندس مهدي بازرگان
آخرین ويرايش توسط 2 on The Passenger, ويرايش شده در 0.
از خون جوانان وطن لاله دميده
از ماتم سرو قدشان، سرو خميده
در سايۀ گل، بلبل ازين غصه خزيده
گل نيز چو من، در غمشان جامه دريده
از ماتم سرو قدشان، سرو خميده
در سايۀ گل، بلبل ازين غصه خزيده
گل نيز چو من، در غمشان جامه دريده

- پست: 155
- تاریخ عضویت: سهشنبه ۲۸ آبان ۱۳۸۷, ۲:۴۸ ق.ظ
- سپاسهای ارسالی: 446 بار
- سپاسهای دریافتی: 506 بار
- تماس:
آراي مهندس مهدي بازرگان (ادامه) و پانوشتها
معناي دين از نگاه بازرگان
2-7-مفهوم دين را در ايدئولوژي تجددطلبان اسلامي معاصر بايد در چارچوبتسلط افكار مذهبي بر فرهنگ و استنباطهاي عامه مردم نگريست. به طورمعمول و سنتي، ذهن عامه مردم به فرهنگي اعتقاد داشته كه برتقديرگرايي به عنوان مشيت الهي مبتني بوده وقايع غمانگيز زندگياولياي شيعه بر آن سايه افكنده است. علاوه بر اين ذهن عامهمردم دخالتهاي فوقطبيعي را در زندگي و حوادث روزانه پذيرفته است.گرچه اين تلقي مذهبي نفوذ خود را تا حدودي از دست داده (به ويژهاز زمان مشروطيت به بعد، و از طريق جريانات التقاطي يا تسليم آشكاربه افكار جديد) اما همچنان در بسياري از حوزههاي فكر عمومي تأثيردارد. برخلاف اين گرايش، تفكر غيرمذهبي است كه عمدتاً از اروپاالهام گرفته و دين را به عنوان دژ جامعه سنتي، عامل عقبماندگي ومانعي بر سر راه پيشرفت ميبيند. در نتيجه غيرمذهبيون (سكولاريستها)تلاش كردهاند تا اين فرهنگ و نهادهاي ناشي از عادات را به تدريجضعيف كرده و از نفوذ آنها بكاهند. اقداماتي هم براي تغيير شكل اينعادات جمعي به عمل آمده است، از جمله فرمان پوشيدن لباسمتحدالشكل (1307)، كشف حجاب (1315) و تغيير تقويم اسلامي (1355).
درواكنش به اينگونه مبارزه ميان فرهنگ سنتي (در اشكالمحافظهكارانه و ارتجاعي آن) و افكار غيرمذهبي (در شكل تجددطلبانهتهاجمي آن) بود كه بازرگان افكار خود را در مورد دين آشكار ساخت.وي از يكسو ناچار بود با آنچه كه به نظر وي «اسلام خرافي،انحرافي، تشريفاتي و فردي» است از طريق «اسلام اصلي، اجتماعي،زنده و زندهكننده» مبارزه كند. (63) و از سوي ديگر ميبايست باحركت عنان گسيخته افكار غيرمذهبي كه اخلاقيات سنتي جامعه راتضعيف ميكرد، مواجه شود. بازرگان در تلاشهاي خود براي ساختنديدگاهي مذهبي در مقابله با اين دو موضع، نظريه تكامل دين را بهوجود آورد. در اين نظريه اعتقاد بر اين است كه افكار مذهبي بهناچار بايد يك روند تكاملي را طي كند و در اين روند دو راه وجوددارد: راه اول انبياء است كه رسالت آنها با پيامبري حضرت محمد(ص)خاتمه يافته و راه دوم بشر است كه همچنان در جستجوي حقيقت اشيااست تا زماني كه سرانجام (در زمان نامعيني در آينده) به سطح دركانبياء برسد. پيام پيامبران الهي چنين است: انسان خليفه خداوند برروي زمين است و مأموريت دارد تا از طريق كار و كوشش از طبيعتبهرهبرداري كند تا صفات والاتر خود را تحقق بخشد. (64) بازرگان مدعياست كه اين پيام الهي با تجربهي انسان در طول تاريخ هماهنگاست زيرا انسان تحت تأثير غريزه طبيعي بع بهره برداري از طبيعت دست زده و از طريق كار علمي محيط جديدي خلق كرده است. (65)
لازمبه توضيح است كه فكر «تكامل دين» فرصتي در اختيار آزاديخواهاناسلامي قرار ميدهد تا از طريق آن به اصلاح تفكر سنتي بپردازند وهمچنين براي ايجاد ساختاري كه در آن عناصر سنتي و نوين با همتركيب شده باشند به گردآوري تفكرات نوين اقدام نمايند. اين فرصت،انعطافپذيري چشمگيري براي مفسرين جديد دين فراهم ميآورد و حوزهاستفاده آنها از منابع، روشها، تفسير و نحوهي ارائه وسعت ميبخشد.فكر تكامل دين در مقابل ديدگاههاي غيرمذهبي و سنتي، جايگاهنيرومندي را در اختيار آزاديخواهان اسلامي قرار ميدهد.
يكي ازجنبههاي حيرتآور تفكر مذهبي بازرگان اين است كه وي حاضر نيستبين جهان مادي و جهان معنوي تفاوت قائل شود. در واقع وي نظريهبسيار رايج سنتي را دربارهي وجود روح مستقل و تغييرناپذير انسانبه نام نفس، نميپذيرد. بازرگان براي توجيه روز قيامت و رستاخيز،تا آنجا پيش ميرود كه امكان نوعي انگشتنگاري ژنتيكي را درنظرميگيرد كه در آن اعمال فرد در مولكولهاي او به رمز نوشته ميشود تادر روز قيامت از طريق روندي بينهايت طولاني دوباره ساختهشود.
خلاصه كلام اينكه ديدگاه مذهبي بازرگان اساساً براين پايه استوار است كه انسان به عنوان خليفه خدا به سلاح خرد وعلم مجهز است تا بر محيط مادي خود تأثير گذاشته و صفات الهي خود راتحقق بخشد. اين ديدگاه در مقابل جهانبيني سنتي محافظهكارانهيقضا و قدري و همچنين در رقابت با آنچه كه به عقيده بازرگان مفهومانسان خود محور و در نتيجه فاقد اصول اخلاقي در جهانبيني غيرمذهبيون است، خلق شد.
جايگاه روحانيون در ديدگاه بازرگان
2-8-تا جنگ جهاني دوّم تمامي مفسرين بر جسته دين به اقشار روحانيونتعلق داشتند كه يا در حوزه علميه نجف و يا در مدارس قم (كه نسبتبه حوزه نجف جديدتر بود) تربيتشده بودند. اما پس از سقوط رضاشاه،بازشدن فضاي سياسي و به دنبال آن رونق گرفتن افكار سياسي-اجتماعي، ظهور پديده مفسرين اسلامي غير روحاني را كه بازرگان بهآن تعلق داشت تسهيل كرد. رابطه بين بازرگان به عنوان يكنماينده برجسته اين گروه با روحانيون به چند دليل قابل ذكر است.اول اينكه بازرگان به جامعه روحانيون نزديك شد، با آنان بابگفتگو را گشود و ارتباط با آنان را حفظ كرد. علاوه بر اين وي از نظرارتباطهاي فكري هم با روحانيون محافظهكار سياسي مثل آيتا...سيدكاظم شريعتمداري، و هم با روحانيون فعال و تندرو (كه عمدتاً دردههي 1340 ظهور كردند) در تماس بود.
از نظر كلي بازرگان احترامزيادي براي روحانيون قائل بود و در آثار وي به ندرت ميتوانانتقادمستقيمي از روحانيون مشاهدهكرد.اين موضوع تا انقلاب اسلامي سال1357 در مورد تمامي تجددطلبان اسلامي به استثناي شريعتي كه ازبسياري جهات به شدت ضدروحاني بود صدق ميكند.بنابراين تواناييبازرگان براي نفوذ درجامعه روحانيون و جلب احترام آنها احتمالاً بهدليل اتخاذ شيوه همزيستي با آنان است و ارتباطي به «محتواي» آثاروي (كه مشخصاً با نظرات روحانيون متفاوت است) ندارد. در واقعبازرگان، همراه با ساير مفسران غيرروحاني، سنتي را پايهگذاري كردكه قصد داشت مدعي الگوي اسلامي شود و بحث و گفتگويي شبيه بحث وگفتگوي روحانيون خلق كند. به علاوه، نوآوريهايي كه بازرگان ازلحاظ سمتگيريهاي سياسي-اجتماعي،روش كار،موضوع بحثوساير مطالب بهعملآورد هم برجناحمحافظهكار و هم برجناحتندروي روحانيون تأثيرگذاشت.
روابط بازرگان با روحانيون داراي هفت دوره مشخص است.در دورهي اول (32-1320) بازرگان از روحانيون و همچنين از جامعهمذهبي به طور كلي به دليل روش سياسي محافظهكارانه و درويشمسلكانه آنها به نرمي انتقاد ميكرد. بعد از كودتاي دربار در سال1332 و تا دوره فضاي بازسياسي (42-1340) بازرگان تماسهاي خود را درسطح بالا هم از نظر شخصي و هم از نظر فكري شروع كرد و تبيينموضوعات اسلامي را در حمايت از جنبش ملي طرفدار حاكميتقانون آغازنمود. در دروهي 42-1340، زماني كه بازرگان با ايجاد نهضت آزاديايران تبديل به يك چهره معتبر اسلامي شد، در گفتگوهايي كه درميان روحانيون بلندپايه در مورد مسئله رهبري جامعه مذهبي (مرجعيت)جريان داشت شركت كرد و از فكر تشكيل شوراي رهبري مذهبي و همچنينضرورت حساسيت رهبري نسبت به افكار عمومي حمايت كرد. (66) دردورهي 56-1342 و تحكيم رژيم محمدرضاشاه، بازرگان مباحثات خود رامتوجه روحانيون كرد و بر تعبير اسلامي دموكراتيك و مبتني بر حاكميتقانون از حكومت اصرار ورزيد. اين نگرش برخلاف نظريه روحانيون (و ازجمله محمدحسين طباطبايي) بود كه بر مفهوم حاكميت خبرگان تأكيدداشتند. با فضاي باز سياسي 1356 بازرگان اين مباحثات پلميك را بهويژه با امامخميني ادامه داد اما تماس نزديك خود را با روحانيونحفظ كرد. دولت موقت نه ماهه بازرگان نقطه اوج اين جريان بود ودر اين دوره دو طرف با هم درگير شدند اصرار بازرگان بر دولتدموكراتيك و مبتني بر حاكميت قانون مغلوب حمايت روحانيون از نظريهرهبري خبرگان شد. در تمامي دوران حاكميت جمهوري اسلامي بازرگانبه تلاشهايي براي رد نظريه ولايت مطلقه فقيه (آنگونه كه توسط(امام) خميني مطرح ميشد) و تبليغ نظريه ليبرال خود ادامه داد.(67)
گفتيم كه نكته مهمي كه بازرگان در شرح ساختار ايدئولوژياسلامي خود مطرح ميكند قانون طبيعي است. (68) طبق اين اصل فرضميشود كه طبيعت از قوانيني پيروي ميكند كه خداوند آن را وضعكرده است و تسليمشدن به اين قوانين عين مفهوم اسلام (تسليم)است. اولين نقش سياسي اين استدلال نفي حاكميت خود كامه است كهخود را فراتر از قانون قرار ميدهد. بازرگان از طريق يك روند طولانيبه نظريه قانون طبيعي رسيد: وي در دههي 1330 نظريه تكامل ديني ووجود قوانين مكانيكي جامعه را مطرح كرد. در دههي 1340 و تحت تأثيركتابي از جي.اچ. ساباين، (69) دانشمند آمريكايي علوم سياسي،نظريات خود را گسترش داد و نظريه عامتر قانون طبيعي را به عنوانزيربناي ساختار ايدئولوژيك خود مطرح كرد. در شرح آنچه كه قانونطبيعي و گاهگاهي واقعيت مينامد، ميپذيرد كه مهمترين اصلايدئولوژي وي دقيقاً همان است كه در قرن هفدهم توسط اروپاييانمطرح شده و «زيربناي همه ايدئولوژيها) را تشكيل ميدهد. (70) برمبناي اين مفهوم كه جهان توسط قوانيني كنترل ميشود، بازرگانتأكيد ميكند كه حاكميت غايي نه از آن طبيعت بلكه از آن خداونداست. ادامه ميدهد كه اگر قوانيني بر طبيعت حكومت ميكنند وجود يكقانونگذار و ناظم اول ضروري است و اگر اين موضوع را بپذيريملازمهي آن احترام به قوانين وحي شده از سوي خداوند است. زيرارعايت قوانين الهي به معناي هماهنگي با جهان آفرينش و استفاده ازمنابع طبيعي است. به عبارت ديگر بازرگان بر اين مبنا كه خداوندجهان طبيعي و از جمله قوانين مربوط به انسان را آفريده است،قوانين مذهبي را همان قوانين طبيعت تلقي ميكند. بازرگان معنايواقعي اسلام (تسليمشدن) را در اين نكته ميداند. تسليم در مقابلاسلام عين تسليم به قوانين طبيعت و پذيرش قوانين طبيعت همانپرستش الهي است. پس پذيرش قوانين الهي دقيقاً همان واقعگرايياست.
يادآوري اين نكته جالب است كه از نظر سياسي،نظريه قانونگذار الهي مثل يك شمشير دو لبه عمل ميكند. از يكسو،حق حاكم را در پيروي از اميال خود و تعيين قوانين محدود ميكند. امااز سوي ديگر حق مردم را در تعيين سرنوشت خود انكار مينمايد. اهميتاين تناقض در سالهاي بعد و زماني روشن شد كه روحانيون حق تفسيرقوانين الهي و در نتيجه حق حكومت كردن را در انحصار خود در آوردند.البته اين حقيقت را نبايد ناديده گرفت كه در فلسفهي مذهبي قرونوسطاي اسلامي سنت نوشتن قوانين مذهبي (شريعت) از جملهپذيرفتهترين و گستردهترين سنن بوده است. اما بازرگان هرگز شريعترا به عنوان بيان واقعي دين تلقي نكرد و در واقع نسبت به توسعهبيش از اندازهي شريعت و فقه به شدت انتقاد كرده است. (71)
بازرگان و وجدان حرفهاي در اسلام
2-9-بازرگان در فعاليت خود به عنوان يك نظريهپرداز سياسي، فكر وجدانحرفهاي در اسلام را در نوشتههاي اوليه خود به شكلها و اصطلاحاتمتعدد توضيح داده و در سالهاي بعد بر آن تأكيد كرده است. مطالعهيآثار بازرگان در دهه 1320 نشاندهنده توجه وي به مسئله عقبماندگيعمومي كشور است. بازرگان علت اين مسئله را در فرهنگ عموميميدانست. (72) وي عقيده داشت كه ريشههاي اين مسئله را بايد درفقدان وجدان نوين كار در سطح ملي جستجو كرد و اگر اين خصيصه تغييركند، تغيير لازم دستيابي به پيشرفت اجتماعي و اقتصادي حاصل ميشود.بازرگان براي ايجاد اين تغيير لازم، نظام اخلاقي نوين كار را باعقايد اسلامي ارتباط داد و گفت وجدان حرفهاي از ويژگيهاي اساسيدين اسلام است. وي اميدوار بود كه اين كار در جامعه عقبماندهايران از طريق ايجاد ضوابط نوين كار، بسيج نيروي توليد را تقويتكند.
استدلال بازرگان در اينجا دو وجه دارد. وي عقيده دارد كاردر تعيين جهت و محتواي تكامل انسان نقش اصلي را بر عهده دارد وميافزايد كه در ديدگاه اسلامي كار عاملي اساسي است كه انسان ازطريق آن رفاه مادي و معنوي خود را فراهم ميآورد. استدلال ياد شدهاز اين نظر حائز اهميت است كه مفهوم «كار» متأثر از ماركسيسمتاريخي را در كنار مفهوم «عمل» از نظر اسلام قرار ميدهد. بازرگاناين استدلال را با اصطلاحاتي مبهم كه در آن مداوماً از نظريهماركسيستي «كار» به نظريه اسلامي «عمل» تغيير موضع ميدهد، دنبالميكند. به عبارت ديگر اصطلاحات به شيوهاي دلخواه و بدون آنكهبه متن اصلي آنها اشاره شود مورد استفاده قرار ميگيرند. بدينترتيب بازرگان يك ديدگاه ناقص ماركسيستي پيشنهاد ميكند كه طبقآن كار شيوهي توليد را شكل ميدهد و شيوه توليد به نوبهي خود شكلسازمان اجتماعي را ميسازد. در اينجا براي ايمان الهي يا دينداريشخص مؤمن، جايگاهي پيشبيني نشده است. با وجود اين بازرگان بعد ازنظريهي ياد شده اين مفهوم را كه «عمل» انسان مشخصكننده سرنوشتابدي وي است، مطرح ميكند. بازرگان ظاهراً اميدوار است اين نظريهرا ثابت كند كه كار هم عامل تعيينكننده سرنوشت ابدي معنوي فرد وهم سرنوشت اجتماعي وي است.
دموكراسي از ديدگاه بازرگان
2-10-فكرآزادي انسان عنصري اساسي درايدئولوژي اسلامي بازرگاناست. وياولينبار دردههي 1320 و بعداً دراواخر دهه 1340 و زماني كه دررقابت با ايدئولوژيهاي رقيببه ساختنايدئولوژي خود پرداخت،مسئلهآزادي انسان را با شرح و تفصيل بيشتري مطرح كرد. (73) بعد ازانقلاباسلامي، بازرگان براي دفاع از فكر آزادي انسان، كم وبيشبه همين موضوعات متوسل شد. با وجود اين يادآوري اين نكته جالباست كه در تمام اين دوران و از نظر شكل زبان، گرايشي به استفادههر چه بيشتر از نمادها و اصطلاحات مذهبي وجود دارد. استدلالهايبازرگان در دفاع از آزادي انسان و نتيجتاً ضرورت حكومت دموكراتيكاساساً خطاب به دو گروه متفاوت و متشكل از دو نوع بحث و مجادلهبود. گروه اول موضع سلطنتطلبان غيرمذهبي تجددطلب طرفدار حكومتاستبدادي بود كه بازرگان در دوران حكومت محمدرضاشاه با آنان بهمبارزه برخاست. (74) موضع دوم افكار طرفداران حكومت مطلقه بود كهقبل و بعد از انقلاب اسلامي توسط افرادي در درون جامعه مذهبيمطرح ميشد. (75)
استدلالهاي بازرگان در مورد آزادي انساناساساً مذهبي است. مايه اصلي استدلال وي از داستان آفرينش انساندر قرآن سرچشمه ميگيرد. «زماني كه فرشتگان آسمان از نيّت خداوندبراي ايجاد جانشيني بر زمين آگاه شدند، نسبت به آفرينش كسي كه درزمين شر ايجاد خواهد كرد و خون خواهد ريخت اعتراض كردند. اما خداوندطبيعت همه اشياء را بر آدم آموخت و وي را بالاتر از فرشتگان قرارداد. ابليس از شناسايي برتري آدم سرباز زد و با وسوسه وي را از باغبهشت بيرون راند.» (76) بازرگان اين داستان را بدينگونه تفسيرميكند كه به انسان آگاه، آزادي انتخاب (اختيار) داده شده تا بينوسوسههاي شيطان و رحمت الهي به ميل خود يكي را برگزيند. نتيجهميگيرد كه آزادي بنياد اصلي زندگي و پيشرفت انسان است. اينآزادي است كه انسان را به موجودي آگاه، هوشمند و خلاق مبدلميسازد. (77) آزادي انتخاب براي انسان يا اختيار، در فلسفه سنتياسلام همواره موضوع بحث بوده اما بازرگان موضوع را گسترش ميدهد وبا تفسير اين اصل تا به آنجا كه مردم حق دارند از طريق انتخاب برنهادهاي حكومتي اعمال قدرت كنند، راه خود را از مفسرين سنتي جداميكند.
بازرگان در تأييد نظريه خود به دوران طلايي اسلام وشيوه حكومت در دوران پيامبر و خلفاي اوليه اشاره ميكند. به عقيدهوي حكومت در اين دوران «دموكراتيك» بود زيرا پيامبر و خلفاي اوليهطبق خواستههاي مردم حكومت ميكردند و به مردم اجازه انتقادميدادند و امنيت را براي همه تأمين ميكردند. بازرگان همچنين ازچندين مفهوم قرآني و مهمتر از همه از مفهوم شورا (78) استفادهميكند تا ثابت كند كه امور جامعه بايد از طريق مشورت بين اعضايآن انجام گيرد.
در نتيجه از ديدگاه بازرگان حكومت بهمعناي قيموميت اموال و امور مردم است كه اين قيمومت را مردم بهعنوان امانت در اختيار حكومت قرار ميدهند. (79) با وجود اين حكومتنميتواند بيان مطلق خواسته مردم باشد زيرا ناچار است در محدودهقوانين طبيعي عمل كند. در نتيجه مفهوم و درك بازرگان از آزاديمثبت است. توضيح اينكه بازرگان آزادي را به عنوان آزاديِ عملنامحدود فرد و فقدان هرگونه مخالفت با وي نميبيند بلكه درك وي ازآزادي خلق مثبت يك محيط اجتماعي است كه در آن فرد تحت حفاظتقانون ميتواند طبيعت واقعي و صحيح خود را به منصّه ظهور برساند.(80)
نظر بازرگان در مورد حكومت دموكراتيك ساده است؛ حكومتيكه از طريق انتخابات مردمي انتخاب شود. در مقابل نيازهاي مردممسئول و در قبال مردم پاسخگو باشد و در چارچوب قوانين طبيعيآنگونه كه خداوند معين كرده عمل كند. بهترين استدلالهاي بازرگاندر دفاع اساسي وي از اين نظريه در اوايل دههي 40 (در مقابلحكومت استبدادي شاه) و در اواسط دههي 60 در مقابل نظريه ولايتمطلقه فقيه ابراز شده است. (81) در هر دو مورد بازرگان به چنديناستدلال متوسل ميشود كه ميتوان آنها را به طريق زير دستهبنديكرد؛ محكوميت استبداد به عنوان منشاء بيثباتي اجتماعي، استبداد بهعنوان منبع فساد اخلاقي، استبداد به عنوان طرد دين واقعي، استبدادبه عنوان علت عقب ماندگي و استبداد به عنوان نفي نهادهاي تاريخيتمدن اجتماعي. در حالي كه بعضي از اين استدلالها محتوايي غيرمذهبيدارند (مثل استبداد به عنوان منبع بيثباتيِ تاريخي و سياسي) وليتمام آنها به زباني مذهبي ارائه ميشوند. اين گرايش بعد از انقلاباسلامي و در مجادله با نظر حاكم روحانيون تقويت شد. ما، در اينجا بهبعضي از اين استدلالها اشاره ميكنيم: در بيان اين مطلب كهاستبداد اگر نه تنها علت، حداقل يكي از علتهاي گسستگي اجتماعي وتاريخي است، بازرگان اين استدلال را مطرح ميكند كه استبداد مقيدنيست زيرا بين حكومتكنندهها و حكومتشوندهها شكاف ايجاد ميكند وباعث تضعيف حكومت و نهايتاً انهدام آن ميشود. در اينجا بازرگان يكمفهوم ساده ادواري از تاريخ ارائه ميدهد كه در آن استبداد ريشهيحركت به سوي سقوط است. بازرگان اين نظريه را هنگامي مطرح كردكه در سطح بينالمللي جناح ليبرال حزب دموكرات آمريكا در دولتكندي اين نظريه را تبليغ ميكرد كه رژيمهاي جهان سوم بايدآزاديهاي سياسي بيشتري بدهند تا پايگاه اجتماعي وسيعتري به دستآورند و در نتيجه در مقابل تهديد كمونيستها ثبات بيشتري داشتهباشند.
بازرگان معتقد است بزرگترين صدمه استبداد، صدمهمعنوي است زيرا حكومت خودكامه اخلاقيات فرد را از بين ميبرد. حاكممستبد چارهاي ندارد جز اينكه براي توجيه حكومت خود به حيله و بهويژه به اختيارات الهي متوسل شود. در اينجا فرد يا قرباني ناآگاهدروغگويي ميشود و يا بدتر از آن براي امنيت جان و مال خود فريب راميپذيرد. زماني كه فرد قرباني استبداد شد، آنگاه به تحقير، از دستدادن عزت نفس، مشاركت در فريب و تنزل به صفات حيواني تن درميدهد. استدلالهاي بازرگان مشابه استدلالهايي است كه شيخمحمدحسين نائيني (وفات 1315) در دوران مشروطيت مطرح ميكرد. (82)نائيني استبداد را به عنوان روش خودسرانه حاكم، بدون در نظر گرفتنمصالح ديگران و رفتار با كشور مثل مِلك شخصي توصيف ميكند و ميگويدحاكم مستبد براي توجيه حكومت مطلقهي خود، صفات خداوند را به خودنسبت ميدهد. (83) بازرگان اين استدلال را مكرراً دنبال كرده است.مثلاً بعد از انقلاب اسلامي اصرار دارد كه «پادشاهي مطلق» فقطميتواند متعلق به خداوند باشد و قدرت الهي فقط به روحانيون تفويضنشده بلكه به تمام مردم تعلق دارد. (84) در نتيجه از ديدگاهبازرگان، انسان آزاد زاده ميشود و اين توانايي را دارد كه برايتعيين سرنوشت معنوي خود، بين حق و باطل يكي را انتخاب كند. سلباين حق از انسان با تحميل يك حكومت خود كامه، درست همان نفيصفات الهي وي و در نتيجه نفي دين اسلام است.
هويت اجتماعي انسان از ديدگاه بازرگان
2-11-موضوع هويت اجتماعي - ملي، كانون مهمي از مباحثات ايران معاصربوده است. تمركز قدرت در شكل امروزي دولت و در نتيجه تضعيفمفاهيم سنتي هويت اجتماعي (محلي، قبيلهاي، منطقهاي، مذهبي وغيره) منجر به ظهور بينشهاي جديد اجتماعي درباره هويت انساني و بهدنبال آن رقابت براي بسط اين بينشها شد. در بخش اعظم دوره معاصر،تجددطلبها با شعار ميهنپرستي در تعيين شكل و محتواي هويت اجتماعيحرف اول را زدهاند، كه به نوبه خود نقطه اوج ديگري از رقابتتاريخي بين نظريات «آرمانگرايانه» مذهبي در مورد سازمان اجتماعي(يعني خلافت) و نظريات «واقعگرايانه» سلطنت استبدادي است. (85)متفكران اسلامي در واكنش عليه سلطه نظريات سلطنتطلبانه (كه درقرن بيستم محتوايي غيرمذهبي و ضداسلامي داشت) هويت اسلامياجتماعي را مطرح كردند.
افكار بازرگان در مورد هويت اجتماعيسنگ بناي نظريات وي دربارهي فعاليت سياسي است جزوهي مبارزهيمذهبي، مبارزه سياسي (86) تصويري بالنسبه كامل ارائه ميدهد از فكراو دربارهي آگاهي اجتماعي مذهبي و هويت اسلامي به مثابه يكايدئولوژي كه ميتواند تودههاي مردم را جلب كند. بازرگان در اينجزوه اساساً عقيده دارد در حالي كه هويت «ايراني ملي» مردممفهومي نسبتاً تازه است، هويت «مذهبي اسلامي» آنها تاريخي و فراگيراست. به علاوه براي بسيج سياسي مردم، استفاده از اين عاملمذهبي به عنوان مبناي ساختار ايدئولوژيك ضروري است.
بازرگانعقيده دارد كه هويت ملي (غيرمذهبي) حدوداً زمان انقلاب مشروطيت ودر نتيجه تماس با اروپاييان ظهور كرد كه تقليدي سطحي از مفاهيمغربي (ناسيوناليسم) بود و نتوانست در فرهنگ مردم عميقاً نفوذ كند.(87) بازرگان تا آنجا پيش ميرود كه ميگويد اشارات تاريخي به هويتايراني، حتي در شاهنامه اثر فردوسي (وفات 399) شاعر حماسه سرايايران، چيزي جز افسانه نيست. بازرگان يادآور ميشود كه مردم ايرانتمايل دارند خود را اول مسلمان و بعد «ايراني» ببينند و اين هويتمذهبي از بعد تاريخي و اجتماعي جامع است.
اين نظريه بازرگانبا اشارات وي درباره دموكراسي نسبتاً هماهنگي دارد زيرا فرض را براين ميگذارد كه آگاهي مردم نسبت به خود (به عنوان مسلمان)،گرايش به دموكراسي و وحدت ملي را (در مقابل استبداد سياسي وعقبماندگي) تقويت ميكند. به عبارت ديگر مباحثات بازرگان مقابلهبا هيئت حاكمه و نظريه غيراسلامي آن در مورد هويت اجتماعي ايراناست. بازرگان درصدد است تا از دين يك زيربناي ضروري براي هويتاجتماعي بسازد و به وسيلهي آن تفسير خود را از تحول تاريخي، باتفسير هيئت حاكمه متجدد و مستبد متمايز كند. به عبارت ديگر مسئلهمقابله يك گروه و مورد خطاب قرار دادن و جذب گروهي ديگر عليههيئت حاكمه تجددطلب غير مذهبي بود كه بازرگان را به سمت ايننظريه سوق داد. بسيج مردم هدف اساسي هر گروه سياسي است وبازرگان كه مي خواست به اين بسيج دست يابد عقيده داشت كه بايد در درون زبان، فرهنگ و منطق مردم عمل كند.
كمونيسم از ديدگاه بازرگان
2-12-از جنگ جهاني دوم، ماركسيسم و سوسياليسم تأثير در خور توجهي برتحول تفكر سياسي در ايران گذاشت، هر چند كه اين تأثير گاهگاهي غيرمستقيم و پوشيده بوده است در واقع تمامي مكاتب فكري ايران معاصرتا حدي نشان از تأثيرپذيري از سوسياليسم دارند. حكومت پهلوي دربرنامهريزي متمركز اقتصادي خود تحت تأثير افكار سوسياليستي بود.مكاتب اسلامي افكار جديد مساواتطلبي اجتماعي را به كار بردهاند ومليون از ادبيات ضدامپرياليستي سوسياليستها استفاده زيادي كردهاند وتقريباً تمامي نويسندگان سياسي به نحوي نسبت به خط فكريسوسياليستي - ماركسيستي واكنش نشان دادهاند. (88)
نگرانيعمومي بازرگان در مقابل ماركسيستها، عمدتاً «خطر پيشرفت» ايدئولوژيكمونيستي بود. مباحثش با آنها در دو مورد از اهميت بيشتري برخورداراست: دوره اول در دهه 1320 و زماني كه حزب توده به سرعت در حالگسترش بود و دوره دوم در اواسط دهه 1350 و موقعي كه انشعاب درسازمان مجاهدين خلق منجر به سرنگوني رهبري اسلامي و ظهور يك كادرمركزي ماركسيست در اين سازمان شد.
در دوره اول تجربيات نزديكبازرگان با حزب كمونيست توده در محيط دانشگاهي بود كه وي در آنجابه عنوان استاد و بعداً رئيس دانشكدهي فني شاهد اشاعه سريع افكاركمونيستي بود. واكنش او در مقابل پيشرفت كمونيستها خاص خودش است.يعني مستقيماً از ماركسيستها انتقاد نميكرد و در مسائل سياسي روزمرههم درگير نميشد. در عوض تلاش را معطوف به ايجاد يك بحث و گفتگو وحتي ايجاد يك چارچوب فكري در مقابل افكار كمونيستي كرد. هدفشآوردن رقيبي به صحنه فكري بود تا از جاذبه ايدئولوژي چپ بكاهد.
دراين زمان درك بازرگان از ماركسيسم عوامانه بود و وي اطلاعاتتخصصي در اين زمينه نداشت. مطالعاتش به منابع دست دوم و از جملهكتابهاي تقي اراني و چند مقاله فرانسوي محدود ميشد. محدوديت منابعدر اين زمينه (مثل زمينههاي ديگر) نبايد باعث تعجب شود. بايد درنظر گرفت كه ترجمه منظم فارسي كتابهاي ماركس به ندرت صورتميگرفت و فقط در اواخر دهه 1310 شروع شد. براي مثال بخشهايي ازكتاب كاپيتال ماركس اول بار توسط گروه 53 نفر اراني در زندانترجمه شد. (89)
بازرگان براي رقابت با كمونيستها بر سهنكته تأكيد ميكرد: اول اينكه كار بايد تنها معيار توزيع ارزشافزوده باشد اما مالكيت وسايل توليد را نبايد مبناي استثمار دانست.دوم، تغييرات اجتماعي نه از طريق تحولات انقلابي بلكه از طريقتغييرات و اصلاحات ملايم به دست ميآيد و سوم اينكه برخلاف ادعايكمونيستها، اتّحاد شوروي بر مبناي يك ساختار اقتصادي استثمارگرانهاستوار است.
اشاره به اين نكته جالب است كه بازرگان درتلاشهاي خود براي «تضعيف تدريجي» نفوذ كمونيستها، عملاً به عنوانيك ابزار از افكار ماركسيستي و سوسياليستي و از جمله تاريخگراييماركسيستي و افكار مربوط به كار استفاده كرد تا ساختار مشابه با آنهاايجاد كند. به عبارت ديگر براي مبارزه با ماركسيسم از آن سودميبُرد. از جمله اينكه از اصطلاحات ماركسيستي براي تجزيه و تحليلاستفاده ميكرد و بعضي از اصطلاحات آنها را براي ارائه تحليلتاريخي اقتباس ميكرد.
در جريان اين كار هم تا حديتحت تأثير مباحثات آنها و به ويژه افكار مربوط به تكامل و كار قرارگرفت. آشكار است كه احتمالاً از اين مسئله آگاهي نداشت كه دردرون اصطلاحاتي كه اقتباس ميكرد منطقي نهفته است كه عليرغمميل شخصي به سمت خاصي جهتگيري ميكند. به عبارت ديگر بازرگان درروند مبارزه با ماركسيستها از طريق استفاده از اصطلاحات آنها، بعضيافكار ماركسيستي را وارد نظام فكري خود كرد.
گرچه توجه بازرگاننسبت به مسئله كمونيسم در دهه 1330 و 1340 كاهش يافت، اما ميتوانوجود اين موضوع را در حواشي آثارش آشكار كرد. بسياري از آثارتجديدنظر شده وي كه در دهه 1340 منتشر شدند شاهدي بر اين واقعيتاست. مسئله ماركسيسم به ويژه در اوايل دهه 1350 حاد شد. در اينزمان انشعاب و «كودتا» در سازمان مجاهدين خلق كه تا آن زمان مدعيايدئولوژي اسلام انقلابي بود «پوسته خرده بورژوازي سازمان را كنارزد» و به ماركسيسم - لنينيسم پيوست. بازرگان در واكنش به اينوضعيت و طي يك سال دو كتاب نوشت: علمي بودن ماركسيسم و بررسينظريه اريش فروم. اين دو كتاب به وضوح به قصد رد ساختارهايايدئولوژيك ماركسيسم و نئوماركسيسم و محدود كردن نفوذ آنها بينروشنفكران ايران و به ويژه نسل جوان نوشته شده است. بازرگان درهر دو كتاب به اين نتيجه ميرسد كه تضادهاي دروني اين ايدئولوژيمنجر به رد آن (و در نتيجه اعتراف به حقايق مذهبي) ميشود.
اخلاقيات در ديدگاه بازرگان
2-13-قضيه تجدد (مدرنيسم) در ايران پيچيده و ضد و نقيض است. به طور كليتجدد را ميتوان به معناي روند تحولات چند قرن دانست كه طي آنجوامع مختلف در چهار گوشهي جهان به سوي زندگي اقتصادي تجارتيترروي آوردهاند، نوآوريهاي تكنولوژيك را افزايش دادهاند، بيشترشهرنشين شدهاند، دولتهاي متمركز ايجاد كردهاند و در اين روند تعهدبي چون و چرا به عادات اجتماعي از جمله ايمان مذهبي را ترككردهاند. (90)
ما قبلاً اشاره كرديم كه در بخش اعظم قرنجاري، تجددطلبي ساختار ايدئولوژيك مسلط در جامعه ايران بوده است.تجددطلبي در ايران به چند نكته اساسي توجه داشت كه پيش از همهموضوع پيشرفت و تحول در حوزههاي اقتصادي و اجتماعي بوده اما توجهچنداني به حوزه سياسي نداشته است. به علاوه تجدد متوجه ايننكته بود كه هويت اجتماعي لازم را براي شرايط لازم سياسي فراهمكند و تلاش همه جانبه را به سمت ايجاد يك حكومت متمركز ادامه دهد.اين هويت به ديدگاهي احساساتي در قبال امپراطوريهاي ايرانباستان، نژاد آريايي و برتري قوم ايراني متكي بود. (91) هويت يادشده در مخالفت با سنت و آنچه كه «كهنهپرستي» ميناميد، يك ديدگاهمحكم نيمه غير مذهبي و ضداسلامي را دنبال ميكرد.
بازرگاندر مورد بعضي از عناصر اساسي تجددطلبي نظريات خاص خود را داشت.بهخصوص مانند بسياري از ديگر انديشمندان ايران متوجه فكر پيشرفت وتكامل اجتماعي بود و اين علاقه تا به آن حد پيش رفت كه وي حتيدين را از بعد تكامل تاريخي موردنظر قرار داد. هويت اجتماعي را همبيشتر «مذهبي» تا «ايراني» ميدانست. اما واكنش بازرگان به خطفكري تجددطلبي به خاطر ويژگي غيرمذهبي آن بود. وي در واكنش بههجوم غير مذهبي تجددطلبي به منظور ساختن يك خط دفاعي در برابر آناستدلالهاي مختلفي را ارائه كرد. اين استدلالها متنوع است و چگونگيبيان آنها در زمانهاي مختلف متفاوت است. (92) اما موضوعي كه بيشترتكرار ميشود ضرورت اخلاقيات براي همبستگي و پيشرفت اجتماعي است.يعني بازرگان معتقد است كه دين زيربناي اخلاقيات فردي و اجتماعياست و بدون آن سقوط اخلاقي پيش ميآيد. نظريه بازرگان اساساً برنظريات سنتي اخلاقيات مذهبي متكي است (و بين دين، اسلام، تشيع،جامعهي مؤمنان و جامعه روحانيت احتمالاً به دليل يكپارچگي جامعهسنتي فرقي قائل نيست) در عين حال در بسط مفاهيم جديدي در بدنهياخلاقيات مذهبي دست به نوآوري ميزند. (93)
يك نكتهحائز اهميت و شايد طنزآميز اين است كه استدلالهاي بازرگان در دفاعاز آنچه كه اخلاقگرايي مينامد (در مخالفت با غيرمذهبي بودن ياسكولاريسم) در خود يك ويژگي واضح از نوگرايي در بر دارد زيرا ضمنحمايت از پيشرفت اجتماعي به سمت آن در حركت است. به عبارت ديگربازرگان تلاش ميكند ثابت كند بدون دين (كه ظاهراً وي معتقد استدر ذات خود داراي ساختار اخلاق اجتماعي است) دستيابي به پيشرفتاجتماعي و نوسازي اگر غير ممكن نباشد، دشوار است. استدلال ياد شدهممكن است مايه سردرگمي شود زيرا معلوم نيست بازرگان از اسلامبراي تقويت پيشرفت اجتماعي بهره ميگيرد يا تلاش دارد جناحهايمتجدد جامعه را به اسلام جلب كند. اما مسئله قابل حل است اگرتوجه كنيم كه وي وجود اخلاقيات اجتماعي مذهبي را با پيشرفتاجتماعي يكسان ميداند و پس هيچ يك از اين دو مورد را براي رسيدنبه ديگري مورد استفاده قرار نميدهد و به عبارتديگر ابزارگرا نيست.و در اين چارچوب است كه بازرگان رمز پيشرفت اروپاي جديد را درارزشهاي اجتماعي كه از نظر وي همان اخلاقيات متعالي مسيحيت استميبيند. (94)
دولت از ديدگاه بازرگان
2-14-از اوايل دهه 1320 فعاليت سياسي بازرگان محدود به نوشتههاي نظريو چند مسئوليت تشكيلاتي بود. اما زماني كه به عنوان اوليننخستوزير جمهوري اسلامي منصوب شد اين فرصت را پيدا كرد تا نظراتخود را به واقعيتهاي ملموس تبديل كند. استراتژي بازرگان در زماننخستوزيري تصويري از تفكر كلاسيك آزاديخواهانه (ليبرال) بود. وياز يكسو تلاش ميكرد دخالت حكومت را در جامعه محدود كند و از سويديگر اميدوار بود به فعاليتهاي حكومت از طريق اصلاحات اداري نظمدهد. (95) براي دستيابي به اين اهداف، بازرگان ناچار بود با ميراثرژيم گذشته كه به صورت دستگاه عظيم اداري - نظامي باقي ماندهبود مقابله كند. وي در عين حال مجبور بود با عناصر افراطي راست وچپ كه مدعي حق به دست گرفتن انحصاري قدرت بودند و براي رسيدنبه اين اهداف اراده سياسي داشتند، مقابله كند.
عناصراساسي استراتژي بازرگان در دوران دولت موقت شامل: 1) محدود كردنساختار بوروكراسي و 2) تنظيم آن به نحوي بود كه فعاليتهاي دولت باقانون اساسي موجود و يا قانون اساسيِ در حال تدوين هماهنگي داشتهباشد. هدف وي بر اين بينش استوار بود كه استبداد سياسي اساساً باعثميشود كه جامعه طبيعي نتواند درست كار كند. از نظر بازرگان جامعهدر شكل طبيعي آن در صورتي كه به حال خود رها شود و دولت صرفاً بهعنوان تنظيمكننده و داور بين بخشهاي مختلف عمل كند، بهترين حالتزندگي اجتماعي را عرضه ميكند. بازرگان عقيده داشت كه در ايرانمعاصر دولت بر زندگي اجتماعي مسلظ شده و خود را بر تمام حوزههاياجتماعي تحميل كرده است.
بازرگان در دوران نه ماههدولت خود مكرراً تلاش كرد از طريق سخنرانيهاي خود اين افكار را بيانكند و بر ضرورت كاهش اندازه بوروكراسي و قدرت دولت تأكيد ميكرد.بازرگان به زبان ليبراليسم كلاسيك كه در آن فعاليتهاي بازار آزادو بخش خصوصي به عنوان شرايط لازم براي تضمين حقوق فرد تلقيميشود، از بخش خصوصي دفاع ميكرد و دخالت دولت را در امور اقتصاديبه عنوان توطئهاي توسط دولت براي تحميل خود بر جامعه محكوممينمود. از نظر بازرگان حكومت و دولتي كه كمترين دخالت را در امورداشته باشد دولت خوبي محسوب ميشود و چنين شرايطي، شرايط طبيعيبراي زندگي و فعاليتهاي انسان است. بازرگان عقيده داشت نقش يكحكومت خوب اين است كه تا حد ممكن در حوزه اجتماعي كمتر دخالت كندتا اينكه رويدادها سير طبيعي خود را پيش گيرند.
دومينويژگي استراتژي بازرگان اجراي اصلاحات در دستگاه بوروكراسي دولتبود. بازرگان اعتقاد داشت اين دستگاه كم ثمر است و بايد اصلاح شودتا با نيازهاي جامعه ايران متناسب گردد. انتقاد از بوروكراسي دولتياز اين ديدگاه سرچشمه ميگرفت كه اين دستگاه اساساً به عنوانابزاري جهت اعمال كنترل سياسي ساخته شده است. دستگاه دولتينميتوانست به مردم و جامعه خدمت كند زيرا سازنده نبود و علت عدمسازندگي آن اين بود كه نه درست هدايت شده بود و نه مناسب اجرايسياستها بود.
اما بازرگان در هر دو هدف خود شكست خورد و دورانحكومت وي را ميتوان به حق شكست استراتژيك راهحل آزاديخواه(ليبرال) ناميد. بازرگان و همكاران آزاديخواه وي ممكن است مشكلاتساختاري جامعه ايران را به خوبي درك كرده بودند اما آنها در اتخاذيك استراتژي واقع گرايانه كه از آنها در مقابل مشكلات سياسي ونيازهاي اجتماعي دفاع كند به بيراهه رفتند. محدود كردن قدرت دولت،اصلاح بوروكراسي و تنظيم روابط اجتماعي ممكن است براي تاريخطولاني استبداد سياسي و حكومت خودكامه در ايران راهحلهايي ميبودنداما اين راهحلها نتوانستند نيازهاي فوري نهادهاي سياسي عقب افتادهايران و يك جنبش مردمي را كه وقف خشونت انقلابي شده بود برآورده سازند. حاضرشدن بازرگان براي همكاري با يك جنبش انقلابي بهاين اميد كه قدرت را به دست گيرد و سياستهاي اصلاحطلبانه را بهاجرا درآورد ميتواندچند توضيح داشته باشد. يا بازرگان در تحليلواقعيت اوضاع سياسي (از نظر امكانات و خطرات موجود) دچار اشتباهمحاسبه شده بود و يا اينكه در تحليل نهايي يك آزاديخواه (ليبرال)سياسي به معناي جامع كلمه نبود. به اعتقاد ما توضيح اول صحيحتراست.
جمعبندي
2-15-بازرگان از بنيانگذاران عرف نوين تفسير دين توسط غيرروحانيون درايران است كه مدعي حق تبيين ايمان مذهبي است. اين عرف نوينكه از ضرورت مشاركت اجتماعي - سياسي مؤمنان دفاع ميكند به ويژهبا تأسيس جمهوري اسلامي در ايران، اهميت روزافزون يافته است. دراين چارچوب، بازرگان نيروي محرّك ايدئولوژيك در نهضت آزادي ايرانبوده كه به نوبهي خود دفاع اسلامي از حكومت قانون دموكراسي رامشروعيت بخشيده است. سهم بازرگان در امور سياسي ايران به خاطرآثار مفصلي است كه وي خلق كرده و در آنها بر موضوعات دين برمبناي قوانين طبيعي، اخلاقيات نوين كار، آزادي انسان (به عنوانموجودي فردي و اجتماعي)، هويت مذهبي اجتماعي، اخلاقيات و ضرورتاصلاح دولت و محدود كردن دخالت آن در زندگي مردم تأكيد كرده است.بازرگان اين افكار را در درون اوضاع روشنفكري ايران كه آميزهاياز فرهنگ مذهبي عامه مردم، سنتگرايي، تجددطلبي، طرفداري از حكومتمطلقه بود ارائه كرده است. احتمالاً آنچه بازرگان را در مقاممقايسه از ديگران مشخص ميكند، نوآوريهايي است كه در انديشه دينيپديد آورد و براي مشروعيت بخشيدن به الگوي حكومت دموكراتيك ومبتني بر قانون در صحنه سياست ايران تلاش كرد. (96)
Please Login or Register to see this code
2-7-مفهوم دين را در ايدئولوژي تجددطلبان اسلامي معاصر بايد در چارچوبتسلط افكار مذهبي بر فرهنگ و استنباطهاي عامه مردم نگريست. به طورمعمول و سنتي، ذهن عامه مردم به فرهنگي اعتقاد داشته كه برتقديرگرايي به عنوان مشيت الهي مبتني بوده وقايع غمانگيز زندگياولياي شيعه بر آن سايه افكنده است. علاوه بر اين ذهن عامهمردم دخالتهاي فوقطبيعي را در زندگي و حوادث روزانه پذيرفته است.گرچه اين تلقي مذهبي نفوذ خود را تا حدودي از دست داده (به ويژهاز زمان مشروطيت به بعد، و از طريق جريانات التقاطي يا تسليم آشكاربه افكار جديد) اما همچنان در بسياري از حوزههاي فكر عمومي تأثيردارد. برخلاف اين گرايش، تفكر غيرمذهبي است كه عمدتاً از اروپاالهام گرفته و دين را به عنوان دژ جامعه سنتي، عامل عقبماندگي ومانعي بر سر راه پيشرفت ميبيند. در نتيجه غيرمذهبيون (سكولاريستها)تلاش كردهاند تا اين فرهنگ و نهادهاي ناشي از عادات را به تدريجضعيف كرده و از نفوذ آنها بكاهند. اقداماتي هم براي تغيير شكل اينعادات جمعي به عمل آمده است، از جمله فرمان پوشيدن لباسمتحدالشكل (1307)، كشف حجاب (1315) و تغيير تقويم اسلامي (1355).
درواكنش به اينگونه مبارزه ميان فرهنگ سنتي (در اشكالمحافظهكارانه و ارتجاعي آن) و افكار غيرمذهبي (در شكل تجددطلبانهتهاجمي آن) بود كه بازرگان افكار خود را در مورد دين آشكار ساخت.وي از يكسو ناچار بود با آنچه كه به نظر وي «اسلام خرافي،انحرافي، تشريفاتي و فردي» است از طريق «اسلام اصلي، اجتماعي،زنده و زندهكننده» مبارزه كند. (63) و از سوي ديگر ميبايست باحركت عنان گسيخته افكار غيرمذهبي كه اخلاقيات سنتي جامعه راتضعيف ميكرد، مواجه شود. بازرگان در تلاشهاي خود براي ساختنديدگاهي مذهبي در مقابله با اين دو موضع، نظريه تكامل دين را بهوجود آورد. در اين نظريه اعتقاد بر اين است كه افكار مذهبي بهناچار بايد يك روند تكاملي را طي كند و در اين روند دو راه وجوددارد: راه اول انبياء است كه رسالت آنها با پيامبري حضرت محمد(ص)خاتمه يافته و راه دوم بشر است كه همچنان در جستجوي حقيقت اشيااست تا زماني كه سرانجام (در زمان نامعيني در آينده) به سطح دركانبياء برسد. پيام پيامبران الهي چنين است: انسان خليفه خداوند برروي زمين است و مأموريت دارد تا از طريق كار و كوشش از طبيعتبهرهبرداري كند تا صفات والاتر خود را تحقق بخشد. (64) بازرگان مدعياست كه اين پيام الهي با تجربهي انسان در طول تاريخ هماهنگاست زيرا انسان تحت تأثير غريزه طبيعي بع بهره برداري از طبيعت دست زده و از طريق كار علمي محيط جديدي خلق كرده است. (65)
لازمبه توضيح است كه فكر «تكامل دين» فرصتي در اختيار آزاديخواهاناسلامي قرار ميدهد تا از طريق آن به اصلاح تفكر سنتي بپردازند وهمچنين براي ايجاد ساختاري كه در آن عناصر سنتي و نوين با همتركيب شده باشند به گردآوري تفكرات نوين اقدام نمايند. اين فرصت،انعطافپذيري چشمگيري براي مفسرين جديد دين فراهم ميآورد و حوزهاستفاده آنها از منابع، روشها، تفسير و نحوهي ارائه وسعت ميبخشد.فكر تكامل دين در مقابل ديدگاههاي غيرمذهبي و سنتي، جايگاهنيرومندي را در اختيار آزاديخواهان اسلامي قرار ميدهد.
يكي ازجنبههاي حيرتآور تفكر مذهبي بازرگان اين است كه وي حاضر نيستبين جهان مادي و جهان معنوي تفاوت قائل شود. در واقع وي نظريهبسيار رايج سنتي را دربارهي وجود روح مستقل و تغييرناپذير انسانبه نام نفس، نميپذيرد. بازرگان براي توجيه روز قيامت و رستاخيز،تا آنجا پيش ميرود كه امكان نوعي انگشتنگاري ژنتيكي را درنظرميگيرد كه در آن اعمال فرد در مولكولهاي او به رمز نوشته ميشود تادر روز قيامت از طريق روندي بينهايت طولاني دوباره ساختهشود.
خلاصه كلام اينكه ديدگاه مذهبي بازرگان اساساً براين پايه استوار است كه انسان به عنوان خليفه خدا به سلاح خرد وعلم مجهز است تا بر محيط مادي خود تأثير گذاشته و صفات الهي خود راتحقق بخشد. اين ديدگاه در مقابل جهانبيني سنتي محافظهكارانهيقضا و قدري و همچنين در رقابت با آنچه كه به عقيده بازرگان مفهومانسان خود محور و در نتيجه فاقد اصول اخلاقي در جهانبيني غيرمذهبيون است، خلق شد.
جايگاه روحانيون در ديدگاه بازرگان
2-8-تا جنگ جهاني دوّم تمامي مفسرين بر جسته دين به اقشار روحانيونتعلق داشتند كه يا در حوزه علميه نجف و يا در مدارس قم (كه نسبتبه حوزه نجف جديدتر بود) تربيتشده بودند. اما پس از سقوط رضاشاه،بازشدن فضاي سياسي و به دنبال آن رونق گرفتن افكار سياسي-اجتماعي، ظهور پديده مفسرين اسلامي غير روحاني را كه بازرگان بهآن تعلق داشت تسهيل كرد. رابطه بين بازرگان به عنوان يكنماينده برجسته اين گروه با روحانيون به چند دليل قابل ذكر است.اول اينكه بازرگان به جامعه روحانيون نزديك شد، با آنان بابگفتگو را گشود و ارتباط با آنان را حفظ كرد. علاوه بر اين وي از نظرارتباطهاي فكري هم با روحانيون محافظهكار سياسي مثل آيتا...سيدكاظم شريعتمداري، و هم با روحانيون فعال و تندرو (كه عمدتاً دردههي 1340 ظهور كردند) در تماس بود.
از نظر كلي بازرگان احترامزيادي براي روحانيون قائل بود و در آثار وي به ندرت ميتوانانتقادمستقيمي از روحانيون مشاهدهكرد.اين موضوع تا انقلاب اسلامي سال1357 در مورد تمامي تجددطلبان اسلامي به استثناي شريعتي كه ازبسياري جهات به شدت ضدروحاني بود صدق ميكند.بنابراين تواناييبازرگان براي نفوذ درجامعه روحانيون و جلب احترام آنها احتمالاً بهدليل اتخاذ شيوه همزيستي با آنان است و ارتباطي به «محتواي» آثاروي (كه مشخصاً با نظرات روحانيون متفاوت است) ندارد. در واقعبازرگان، همراه با ساير مفسران غيرروحاني، سنتي را پايهگذاري كردكه قصد داشت مدعي الگوي اسلامي شود و بحث و گفتگويي شبيه بحث وگفتگوي روحانيون خلق كند. به علاوه، نوآوريهايي كه بازرگان ازلحاظ سمتگيريهاي سياسي-اجتماعي،روش كار،موضوع بحثوساير مطالب بهعملآورد هم برجناحمحافظهكار و هم برجناحتندروي روحانيون تأثيرگذاشت.
روابط بازرگان با روحانيون داراي هفت دوره مشخص است.در دورهي اول (32-1320) بازرگان از روحانيون و همچنين از جامعهمذهبي به طور كلي به دليل روش سياسي محافظهكارانه و درويشمسلكانه آنها به نرمي انتقاد ميكرد. بعد از كودتاي دربار در سال1332 و تا دوره فضاي بازسياسي (42-1340) بازرگان تماسهاي خود را درسطح بالا هم از نظر شخصي و هم از نظر فكري شروع كرد و تبيينموضوعات اسلامي را در حمايت از جنبش ملي طرفدار حاكميتقانون آغازنمود. در دروهي 42-1340، زماني كه بازرگان با ايجاد نهضت آزاديايران تبديل به يك چهره معتبر اسلامي شد، در گفتگوهايي كه درميان روحانيون بلندپايه در مورد مسئله رهبري جامعه مذهبي (مرجعيت)جريان داشت شركت كرد و از فكر تشكيل شوراي رهبري مذهبي و همچنينضرورت حساسيت رهبري نسبت به افكار عمومي حمايت كرد. (66) دردورهي 56-1342 و تحكيم رژيم محمدرضاشاه، بازرگان مباحثات خود رامتوجه روحانيون كرد و بر تعبير اسلامي دموكراتيك و مبتني بر حاكميتقانون از حكومت اصرار ورزيد. اين نگرش برخلاف نظريه روحانيون (و ازجمله محمدحسين طباطبايي) بود كه بر مفهوم حاكميت خبرگان تأكيدداشتند. با فضاي باز سياسي 1356 بازرگان اين مباحثات پلميك را بهويژه با امامخميني ادامه داد اما تماس نزديك خود را با روحانيونحفظ كرد. دولت موقت نه ماهه بازرگان نقطه اوج اين جريان بود ودر اين دوره دو طرف با هم درگير شدند اصرار بازرگان بر دولتدموكراتيك و مبتني بر حاكميت قانون مغلوب حمايت روحانيون از نظريهرهبري خبرگان شد. در تمامي دوران حاكميت جمهوري اسلامي بازرگانبه تلاشهايي براي رد نظريه ولايت مطلقه فقيه (آنگونه كه توسط(امام) خميني مطرح ميشد) و تبليغ نظريه ليبرال خود ادامه داد.(67)
گفتيم كه نكته مهمي كه بازرگان در شرح ساختار ايدئولوژياسلامي خود مطرح ميكند قانون طبيعي است. (68) طبق اين اصل فرضميشود كه طبيعت از قوانيني پيروي ميكند كه خداوند آن را وضعكرده است و تسليمشدن به اين قوانين عين مفهوم اسلام (تسليم)است. اولين نقش سياسي اين استدلال نفي حاكميت خود كامه است كهخود را فراتر از قانون قرار ميدهد. بازرگان از طريق يك روند طولانيبه نظريه قانون طبيعي رسيد: وي در دههي 1330 نظريه تكامل ديني ووجود قوانين مكانيكي جامعه را مطرح كرد. در دههي 1340 و تحت تأثيركتابي از جي.اچ. ساباين، (69) دانشمند آمريكايي علوم سياسي،نظريات خود را گسترش داد و نظريه عامتر قانون طبيعي را به عنوانزيربناي ساختار ايدئولوژيك خود مطرح كرد. در شرح آنچه كه قانونطبيعي و گاهگاهي واقعيت مينامد، ميپذيرد كه مهمترين اصلايدئولوژي وي دقيقاً همان است كه در قرن هفدهم توسط اروپاييانمطرح شده و «زيربناي همه ايدئولوژيها) را تشكيل ميدهد. (70) برمبناي اين مفهوم كه جهان توسط قوانيني كنترل ميشود، بازرگانتأكيد ميكند كه حاكميت غايي نه از آن طبيعت بلكه از آن خداونداست. ادامه ميدهد كه اگر قوانيني بر طبيعت حكومت ميكنند وجود يكقانونگذار و ناظم اول ضروري است و اگر اين موضوع را بپذيريملازمهي آن احترام به قوانين وحي شده از سوي خداوند است. زيرارعايت قوانين الهي به معناي هماهنگي با جهان آفرينش و استفاده ازمنابع طبيعي است. به عبارت ديگر بازرگان بر اين مبنا كه خداوندجهان طبيعي و از جمله قوانين مربوط به انسان را آفريده است،قوانين مذهبي را همان قوانين طبيعت تلقي ميكند. بازرگان معنايواقعي اسلام (تسليمشدن) را در اين نكته ميداند. تسليم در مقابلاسلام عين تسليم به قوانين طبيعت و پذيرش قوانين طبيعت همانپرستش الهي است. پس پذيرش قوانين الهي دقيقاً همان واقعگرايياست.
يادآوري اين نكته جالب است كه از نظر سياسي،نظريه قانونگذار الهي مثل يك شمشير دو لبه عمل ميكند. از يكسو،حق حاكم را در پيروي از اميال خود و تعيين قوانين محدود ميكند. امااز سوي ديگر حق مردم را در تعيين سرنوشت خود انكار مينمايد. اهميتاين تناقض در سالهاي بعد و زماني روشن شد كه روحانيون حق تفسيرقوانين الهي و در نتيجه حق حكومت كردن را در انحصار خود در آوردند.البته اين حقيقت را نبايد ناديده گرفت كه در فلسفهي مذهبي قرونوسطاي اسلامي سنت نوشتن قوانين مذهبي (شريعت) از جملهپذيرفتهترين و گستردهترين سنن بوده است. اما بازرگان هرگز شريعترا به عنوان بيان واقعي دين تلقي نكرد و در واقع نسبت به توسعهبيش از اندازهي شريعت و فقه به شدت انتقاد كرده است. (71)
بازرگان و وجدان حرفهاي در اسلام
2-9-بازرگان در فعاليت خود به عنوان يك نظريهپرداز سياسي، فكر وجدانحرفهاي در اسلام را در نوشتههاي اوليه خود به شكلها و اصطلاحاتمتعدد توضيح داده و در سالهاي بعد بر آن تأكيد كرده است. مطالعهيآثار بازرگان در دهه 1320 نشاندهنده توجه وي به مسئله عقبماندگيعمومي كشور است. بازرگان علت اين مسئله را در فرهنگ عموميميدانست. (72) وي عقيده داشت كه ريشههاي اين مسئله را بايد درفقدان وجدان نوين كار در سطح ملي جستجو كرد و اگر اين خصيصه تغييركند، تغيير لازم دستيابي به پيشرفت اجتماعي و اقتصادي حاصل ميشود.بازرگان براي ايجاد اين تغيير لازم، نظام اخلاقي نوين كار را باعقايد اسلامي ارتباط داد و گفت وجدان حرفهاي از ويژگيهاي اساسيدين اسلام است. وي اميدوار بود كه اين كار در جامعه عقبماندهايران از طريق ايجاد ضوابط نوين كار، بسيج نيروي توليد را تقويتكند.
استدلال بازرگان در اينجا دو وجه دارد. وي عقيده دارد كاردر تعيين جهت و محتواي تكامل انسان نقش اصلي را بر عهده دارد وميافزايد كه در ديدگاه اسلامي كار عاملي اساسي است كه انسان ازطريق آن رفاه مادي و معنوي خود را فراهم ميآورد. استدلال ياد شدهاز اين نظر حائز اهميت است كه مفهوم «كار» متأثر از ماركسيسمتاريخي را در كنار مفهوم «عمل» از نظر اسلام قرار ميدهد. بازرگاناين استدلال را با اصطلاحاتي مبهم كه در آن مداوماً از نظريهماركسيستي «كار» به نظريه اسلامي «عمل» تغيير موضع ميدهد، دنبالميكند. به عبارت ديگر اصطلاحات به شيوهاي دلخواه و بدون آنكهبه متن اصلي آنها اشاره شود مورد استفاده قرار ميگيرند. بدينترتيب بازرگان يك ديدگاه ناقص ماركسيستي پيشنهاد ميكند كه طبقآن كار شيوهي توليد را شكل ميدهد و شيوه توليد به نوبهي خود شكلسازمان اجتماعي را ميسازد. در اينجا براي ايمان الهي يا دينداريشخص مؤمن، جايگاهي پيشبيني نشده است. با وجود اين بازرگان بعد ازنظريهي ياد شده اين مفهوم را كه «عمل» انسان مشخصكننده سرنوشتابدي وي است، مطرح ميكند. بازرگان ظاهراً اميدوار است اين نظريهرا ثابت كند كه كار هم عامل تعيينكننده سرنوشت ابدي معنوي فرد وهم سرنوشت اجتماعي وي است.
دموكراسي از ديدگاه بازرگان
2-10-فكرآزادي انسان عنصري اساسي درايدئولوژي اسلامي بازرگاناست. وياولينبار دردههي 1320 و بعداً دراواخر دهه 1340 و زماني كه دررقابت با ايدئولوژيهاي رقيببه ساختنايدئولوژي خود پرداخت،مسئلهآزادي انسان را با شرح و تفصيل بيشتري مطرح كرد. (73) بعد ازانقلاباسلامي، بازرگان براي دفاع از فكر آزادي انسان، كم وبيشبه همين موضوعات متوسل شد. با وجود اين يادآوري اين نكته جالباست كه در تمام اين دوران و از نظر شكل زبان، گرايشي به استفادههر چه بيشتر از نمادها و اصطلاحات مذهبي وجود دارد. استدلالهايبازرگان در دفاع از آزادي انسان و نتيجتاً ضرورت حكومت دموكراتيكاساساً خطاب به دو گروه متفاوت و متشكل از دو نوع بحث و مجادلهبود. گروه اول موضع سلطنتطلبان غيرمذهبي تجددطلب طرفدار حكومتاستبدادي بود كه بازرگان در دوران حكومت محمدرضاشاه با آنان بهمبارزه برخاست. (74) موضع دوم افكار طرفداران حكومت مطلقه بود كهقبل و بعد از انقلاب اسلامي توسط افرادي در درون جامعه مذهبيمطرح ميشد. (75)
استدلالهاي بازرگان در مورد آزادي انساناساساً مذهبي است. مايه اصلي استدلال وي از داستان آفرينش انساندر قرآن سرچشمه ميگيرد. «زماني كه فرشتگان آسمان از نيّت خداوندبراي ايجاد جانشيني بر زمين آگاه شدند، نسبت به آفرينش كسي كه درزمين شر ايجاد خواهد كرد و خون خواهد ريخت اعتراض كردند. اما خداوندطبيعت همه اشياء را بر آدم آموخت و وي را بالاتر از فرشتگان قرارداد. ابليس از شناسايي برتري آدم سرباز زد و با وسوسه وي را از باغبهشت بيرون راند.» (76) بازرگان اين داستان را بدينگونه تفسيرميكند كه به انسان آگاه، آزادي انتخاب (اختيار) داده شده تا بينوسوسههاي شيطان و رحمت الهي به ميل خود يكي را برگزيند. نتيجهميگيرد كه آزادي بنياد اصلي زندگي و پيشرفت انسان است. اينآزادي است كه انسان را به موجودي آگاه، هوشمند و خلاق مبدلميسازد. (77) آزادي انتخاب براي انسان يا اختيار، در فلسفه سنتياسلام همواره موضوع بحث بوده اما بازرگان موضوع را گسترش ميدهد وبا تفسير اين اصل تا به آنجا كه مردم حق دارند از طريق انتخاب برنهادهاي حكومتي اعمال قدرت كنند، راه خود را از مفسرين سنتي جداميكند.
بازرگان در تأييد نظريه خود به دوران طلايي اسلام وشيوه حكومت در دوران پيامبر و خلفاي اوليه اشاره ميكند. به عقيدهوي حكومت در اين دوران «دموكراتيك» بود زيرا پيامبر و خلفاي اوليهطبق خواستههاي مردم حكومت ميكردند و به مردم اجازه انتقادميدادند و امنيت را براي همه تأمين ميكردند. بازرگان همچنين ازچندين مفهوم قرآني و مهمتر از همه از مفهوم شورا (78) استفادهميكند تا ثابت كند كه امور جامعه بايد از طريق مشورت بين اعضايآن انجام گيرد.
در نتيجه از ديدگاه بازرگان حكومت بهمعناي قيموميت اموال و امور مردم است كه اين قيمومت را مردم بهعنوان امانت در اختيار حكومت قرار ميدهند. (79) با وجود اين حكومتنميتواند بيان مطلق خواسته مردم باشد زيرا ناچار است در محدودهقوانين طبيعي عمل كند. در نتيجه مفهوم و درك بازرگان از آزاديمثبت است. توضيح اينكه بازرگان آزادي را به عنوان آزاديِ عملنامحدود فرد و فقدان هرگونه مخالفت با وي نميبيند بلكه درك وي ازآزادي خلق مثبت يك محيط اجتماعي است كه در آن فرد تحت حفاظتقانون ميتواند طبيعت واقعي و صحيح خود را به منصّه ظهور برساند.(80)
نظر بازرگان در مورد حكومت دموكراتيك ساده است؛ حكومتيكه از طريق انتخابات مردمي انتخاب شود. در مقابل نيازهاي مردممسئول و در قبال مردم پاسخگو باشد و در چارچوب قوانين طبيعيآنگونه كه خداوند معين كرده عمل كند. بهترين استدلالهاي بازرگاندر دفاع اساسي وي از اين نظريه در اوايل دههي 40 (در مقابلحكومت استبدادي شاه) و در اواسط دههي 60 در مقابل نظريه ولايتمطلقه فقيه ابراز شده است. (81) در هر دو مورد بازرگان به چنديناستدلال متوسل ميشود كه ميتوان آنها را به طريق زير دستهبنديكرد؛ محكوميت استبداد به عنوان منشاء بيثباتي اجتماعي، استبداد بهعنوان منبع فساد اخلاقي، استبداد به عنوان طرد دين واقعي، استبدادبه عنوان علت عقب ماندگي و استبداد به عنوان نفي نهادهاي تاريخيتمدن اجتماعي. در حالي كه بعضي از اين استدلالها محتوايي غيرمذهبيدارند (مثل استبداد به عنوان منبع بيثباتيِ تاريخي و سياسي) وليتمام آنها به زباني مذهبي ارائه ميشوند. اين گرايش بعد از انقلاباسلامي و در مجادله با نظر حاكم روحانيون تقويت شد. ما، در اينجا بهبعضي از اين استدلالها اشاره ميكنيم: در بيان اين مطلب كهاستبداد اگر نه تنها علت، حداقل يكي از علتهاي گسستگي اجتماعي وتاريخي است، بازرگان اين استدلال را مطرح ميكند كه استبداد مقيدنيست زيرا بين حكومتكنندهها و حكومتشوندهها شكاف ايجاد ميكند وباعث تضعيف حكومت و نهايتاً انهدام آن ميشود. در اينجا بازرگان يكمفهوم ساده ادواري از تاريخ ارائه ميدهد كه در آن استبداد ريشهيحركت به سوي سقوط است. بازرگان اين نظريه را هنگامي مطرح كردكه در سطح بينالمللي جناح ليبرال حزب دموكرات آمريكا در دولتكندي اين نظريه را تبليغ ميكرد كه رژيمهاي جهان سوم بايدآزاديهاي سياسي بيشتري بدهند تا پايگاه اجتماعي وسيعتري به دستآورند و در نتيجه در مقابل تهديد كمونيستها ثبات بيشتري داشتهباشند.
بازرگان معتقد است بزرگترين صدمه استبداد، صدمهمعنوي است زيرا حكومت خودكامه اخلاقيات فرد را از بين ميبرد. حاكممستبد چارهاي ندارد جز اينكه براي توجيه حكومت خود به حيله و بهويژه به اختيارات الهي متوسل شود. در اينجا فرد يا قرباني ناآگاهدروغگويي ميشود و يا بدتر از آن براي امنيت جان و مال خود فريب راميپذيرد. زماني كه فرد قرباني استبداد شد، آنگاه به تحقير، از دستدادن عزت نفس، مشاركت در فريب و تنزل به صفات حيواني تن درميدهد. استدلالهاي بازرگان مشابه استدلالهايي است كه شيخمحمدحسين نائيني (وفات 1315) در دوران مشروطيت مطرح ميكرد. (82)نائيني استبداد را به عنوان روش خودسرانه حاكم، بدون در نظر گرفتنمصالح ديگران و رفتار با كشور مثل مِلك شخصي توصيف ميكند و ميگويدحاكم مستبد براي توجيه حكومت مطلقهي خود، صفات خداوند را به خودنسبت ميدهد. (83) بازرگان اين استدلال را مكرراً دنبال كرده است.مثلاً بعد از انقلاب اسلامي اصرار دارد كه «پادشاهي مطلق» فقطميتواند متعلق به خداوند باشد و قدرت الهي فقط به روحانيون تفويضنشده بلكه به تمام مردم تعلق دارد. (84) در نتيجه از ديدگاهبازرگان، انسان آزاد زاده ميشود و اين توانايي را دارد كه برايتعيين سرنوشت معنوي خود، بين حق و باطل يكي را انتخاب كند. سلباين حق از انسان با تحميل يك حكومت خود كامه، درست همان نفيصفات الهي وي و در نتيجه نفي دين اسلام است.
هويت اجتماعي انسان از ديدگاه بازرگان
2-11-موضوع هويت اجتماعي - ملي، كانون مهمي از مباحثات ايران معاصربوده است. تمركز قدرت در شكل امروزي دولت و در نتيجه تضعيفمفاهيم سنتي هويت اجتماعي (محلي، قبيلهاي، منطقهاي، مذهبي وغيره) منجر به ظهور بينشهاي جديد اجتماعي درباره هويت انساني و بهدنبال آن رقابت براي بسط اين بينشها شد. در بخش اعظم دوره معاصر،تجددطلبها با شعار ميهنپرستي در تعيين شكل و محتواي هويت اجتماعيحرف اول را زدهاند، كه به نوبه خود نقطه اوج ديگري از رقابتتاريخي بين نظريات «آرمانگرايانه» مذهبي در مورد سازمان اجتماعي(يعني خلافت) و نظريات «واقعگرايانه» سلطنت استبدادي است. (85)متفكران اسلامي در واكنش عليه سلطه نظريات سلطنتطلبانه (كه درقرن بيستم محتوايي غيرمذهبي و ضداسلامي داشت) هويت اسلامياجتماعي را مطرح كردند.
افكار بازرگان در مورد هويت اجتماعيسنگ بناي نظريات وي دربارهي فعاليت سياسي است جزوهي مبارزهيمذهبي، مبارزه سياسي (86) تصويري بالنسبه كامل ارائه ميدهد از فكراو دربارهي آگاهي اجتماعي مذهبي و هويت اسلامي به مثابه يكايدئولوژي كه ميتواند تودههاي مردم را جلب كند. بازرگان در اينجزوه اساساً عقيده دارد در حالي كه هويت «ايراني ملي» مردممفهومي نسبتاً تازه است، هويت «مذهبي اسلامي» آنها تاريخي و فراگيراست. به علاوه براي بسيج سياسي مردم، استفاده از اين عاملمذهبي به عنوان مبناي ساختار ايدئولوژيك ضروري است.
بازرگانعقيده دارد كه هويت ملي (غيرمذهبي) حدوداً زمان انقلاب مشروطيت ودر نتيجه تماس با اروپاييان ظهور كرد كه تقليدي سطحي از مفاهيمغربي (ناسيوناليسم) بود و نتوانست در فرهنگ مردم عميقاً نفوذ كند.(87) بازرگان تا آنجا پيش ميرود كه ميگويد اشارات تاريخي به هويتايراني، حتي در شاهنامه اثر فردوسي (وفات 399) شاعر حماسه سرايايران، چيزي جز افسانه نيست. بازرگان يادآور ميشود كه مردم ايرانتمايل دارند خود را اول مسلمان و بعد «ايراني» ببينند و اين هويتمذهبي از بعد تاريخي و اجتماعي جامع است.
اين نظريه بازرگانبا اشارات وي درباره دموكراسي نسبتاً هماهنگي دارد زيرا فرض را براين ميگذارد كه آگاهي مردم نسبت به خود (به عنوان مسلمان)،گرايش به دموكراسي و وحدت ملي را (در مقابل استبداد سياسي وعقبماندگي) تقويت ميكند. به عبارت ديگر مباحثات بازرگان مقابلهبا هيئت حاكمه و نظريه غيراسلامي آن در مورد هويت اجتماعي ايراناست. بازرگان درصدد است تا از دين يك زيربناي ضروري براي هويتاجتماعي بسازد و به وسيلهي آن تفسير خود را از تحول تاريخي، باتفسير هيئت حاكمه متجدد و مستبد متمايز كند. به عبارت ديگر مسئلهمقابله يك گروه و مورد خطاب قرار دادن و جذب گروهي ديگر عليههيئت حاكمه تجددطلب غير مذهبي بود كه بازرگان را به سمت ايننظريه سوق داد. بسيج مردم هدف اساسي هر گروه سياسي است وبازرگان كه مي خواست به اين بسيج دست يابد عقيده داشت كه بايد در درون زبان، فرهنگ و منطق مردم عمل كند.
كمونيسم از ديدگاه بازرگان
2-12-از جنگ جهاني دوم، ماركسيسم و سوسياليسم تأثير در خور توجهي برتحول تفكر سياسي در ايران گذاشت، هر چند كه اين تأثير گاهگاهي غيرمستقيم و پوشيده بوده است در واقع تمامي مكاتب فكري ايران معاصرتا حدي نشان از تأثيرپذيري از سوسياليسم دارند. حكومت پهلوي دربرنامهريزي متمركز اقتصادي خود تحت تأثير افكار سوسياليستي بود.مكاتب اسلامي افكار جديد مساواتطلبي اجتماعي را به كار بردهاند ومليون از ادبيات ضدامپرياليستي سوسياليستها استفاده زيادي كردهاند وتقريباً تمامي نويسندگان سياسي به نحوي نسبت به خط فكريسوسياليستي - ماركسيستي واكنش نشان دادهاند. (88)
نگرانيعمومي بازرگان در مقابل ماركسيستها، عمدتاً «خطر پيشرفت» ايدئولوژيكمونيستي بود. مباحثش با آنها در دو مورد از اهميت بيشتري برخورداراست: دوره اول در دهه 1320 و زماني كه حزب توده به سرعت در حالگسترش بود و دوره دوم در اواسط دهه 1350 و موقعي كه انشعاب درسازمان مجاهدين خلق منجر به سرنگوني رهبري اسلامي و ظهور يك كادرمركزي ماركسيست در اين سازمان شد.
در دوره اول تجربيات نزديكبازرگان با حزب كمونيست توده در محيط دانشگاهي بود كه وي در آنجابه عنوان استاد و بعداً رئيس دانشكدهي فني شاهد اشاعه سريع افكاركمونيستي بود. واكنش او در مقابل پيشرفت كمونيستها خاص خودش است.يعني مستقيماً از ماركسيستها انتقاد نميكرد و در مسائل سياسي روزمرههم درگير نميشد. در عوض تلاش را معطوف به ايجاد يك بحث و گفتگو وحتي ايجاد يك چارچوب فكري در مقابل افكار كمونيستي كرد. هدفشآوردن رقيبي به صحنه فكري بود تا از جاذبه ايدئولوژي چپ بكاهد.
دراين زمان درك بازرگان از ماركسيسم عوامانه بود و وي اطلاعاتتخصصي در اين زمينه نداشت. مطالعاتش به منابع دست دوم و از جملهكتابهاي تقي اراني و چند مقاله فرانسوي محدود ميشد. محدوديت منابعدر اين زمينه (مثل زمينههاي ديگر) نبايد باعث تعجب شود. بايد درنظر گرفت كه ترجمه منظم فارسي كتابهاي ماركس به ندرت صورتميگرفت و فقط در اواخر دهه 1310 شروع شد. براي مثال بخشهايي ازكتاب كاپيتال ماركس اول بار توسط گروه 53 نفر اراني در زندانترجمه شد. (89)
بازرگان براي رقابت با كمونيستها بر سهنكته تأكيد ميكرد: اول اينكه كار بايد تنها معيار توزيع ارزشافزوده باشد اما مالكيت وسايل توليد را نبايد مبناي استثمار دانست.دوم، تغييرات اجتماعي نه از طريق تحولات انقلابي بلكه از طريقتغييرات و اصلاحات ملايم به دست ميآيد و سوم اينكه برخلاف ادعايكمونيستها، اتّحاد شوروي بر مبناي يك ساختار اقتصادي استثمارگرانهاستوار است.
اشاره به اين نكته جالب است كه بازرگان درتلاشهاي خود براي «تضعيف تدريجي» نفوذ كمونيستها، عملاً به عنوانيك ابزار از افكار ماركسيستي و سوسياليستي و از جمله تاريخگراييماركسيستي و افكار مربوط به كار استفاده كرد تا ساختار مشابه با آنهاايجاد كند. به عبارت ديگر براي مبارزه با ماركسيسم از آن سودميبُرد. از جمله اينكه از اصطلاحات ماركسيستي براي تجزيه و تحليلاستفاده ميكرد و بعضي از اصطلاحات آنها را براي ارائه تحليلتاريخي اقتباس ميكرد.
در جريان اين كار هم تا حديتحت تأثير مباحثات آنها و به ويژه افكار مربوط به تكامل و كار قرارگرفت. آشكار است كه احتمالاً از اين مسئله آگاهي نداشت كه دردرون اصطلاحاتي كه اقتباس ميكرد منطقي نهفته است كه عليرغمميل شخصي به سمت خاصي جهتگيري ميكند. به عبارت ديگر بازرگان درروند مبارزه با ماركسيستها از طريق استفاده از اصطلاحات آنها، بعضيافكار ماركسيستي را وارد نظام فكري خود كرد.
گرچه توجه بازرگاننسبت به مسئله كمونيسم در دهه 1330 و 1340 كاهش يافت، اما ميتوانوجود اين موضوع را در حواشي آثارش آشكار كرد. بسياري از آثارتجديدنظر شده وي كه در دهه 1340 منتشر شدند شاهدي بر اين واقعيتاست. مسئله ماركسيسم به ويژه در اوايل دهه 1350 حاد شد. در اينزمان انشعاب و «كودتا» در سازمان مجاهدين خلق كه تا آن زمان مدعيايدئولوژي اسلام انقلابي بود «پوسته خرده بورژوازي سازمان را كنارزد» و به ماركسيسم - لنينيسم پيوست. بازرگان در واكنش به اينوضعيت و طي يك سال دو كتاب نوشت: علمي بودن ماركسيسم و بررسينظريه اريش فروم. اين دو كتاب به وضوح به قصد رد ساختارهايايدئولوژيك ماركسيسم و نئوماركسيسم و محدود كردن نفوذ آنها بينروشنفكران ايران و به ويژه نسل جوان نوشته شده است. بازرگان درهر دو كتاب به اين نتيجه ميرسد كه تضادهاي دروني اين ايدئولوژيمنجر به رد آن (و در نتيجه اعتراف به حقايق مذهبي) ميشود.
اخلاقيات در ديدگاه بازرگان
2-13-قضيه تجدد (مدرنيسم) در ايران پيچيده و ضد و نقيض است. به طور كليتجدد را ميتوان به معناي روند تحولات چند قرن دانست كه طي آنجوامع مختلف در چهار گوشهي جهان به سوي زندگي اقتصادي تجارتيترروي آوردهاند، نوآوريهاي تكنولوژيك را افزايش دادهاند، بيشترشهرنشين شدهاند، دولتهاي متمركز ايجاد كردهاند و در اين روند تعهدبي چون و چرا به عادات اجتماعي از جمله ايمان مذهبي را ترككردهاند. (90)
ما قبلاً اشاره كرديم كه در بخش اعظم قرنجاري، تجددطلبي ساختار ايدئولوژيك مسلط در جامعه ايران بوده است.تجددطلبي در ايران به چند نكته اساسي توجه داشت كه پيش از همهموضوع پيشرفت و تحول در حوزههاي اقتصادي و اجتماعي بوده اما توجهچنداني به حوزه سياسي نداشته است. به علاوه تجدد متوجه ايننكته بود كه هويت اجتماعي لازم را براي شرايط لازم سياسي فراهمكند و تلاش همه جانبه را به سمت ايجاد يك حكومت متمركز ادامه دهد.اين هويت به ديدگاهي احساساتي در قبال امپراطوريهاي ايرانباستان، نژاد آريايي و برتري قوم ايراني متكي بود. (91) هويت يادشده در مخالفت با سنت و آنچه كه «كهنهپرستي» ميناميد، يك ديدگاهمحكم نيمه غير مذهبي و ضداسلامي را دنبال ميكرد.
بازرگاندر مورد بعضي از عناصر اساسي تجددطلبي نظريات خاص خود را داشت.بهخصوص مانند بسياري از ديگر انديشمندان ايران متوجه فكر پيشرفت وتكامل اجتماعي بود و اين علاقه تا به آن حد پيش رفت كه وي حتيدين را از بعد تكامل تاريخي موردنظر قرار داد. هويت اجتماعي را همبيشتر «مذهبي» تا «ايراني» ميدانست. اما واكنش بازرگان به خطفكري تجددطلبي به خاطر ويژگي غيرمذهبي آن بود. وي در واكنش بههجوم غير مذهبي تجددطلبي به منظور ساختن يك خط دفاعي در برابر آناستدلالهاي مختلفي را ارائه كرد. اين استدلالها متنوع است و چگونگيبيان آنها در زمانهاي مختلف متفاوت است. (92) اما موضوعي كه بيشترتكرار ميشود ضرورت اخلاقيات براي همبستگي و پيشرفت اجتماعي است.يعني بازرگان معتقد است كه دين زيربناي اخلاقيات فردي و اجتماعياست و بدون آن سقوط اخلاقي پيش ميآيد. نظريه بازرگان اساساً برنظريات سنتي اخلاقيات مذهبي متكي است (و بين دين، اسلام، تشيع،جامعهي مؤمنان و جامعه روحانيت احتمالاً به دليل يكپارچگي جامعهسنتي فرقي قائل نيست) در عين حال در بسط مفاهيم جديدي در بدنهياخلاقيات مذهبي دست به نوآوري ميزند. (93)
يك نكتهحائز اهميت و شايد طنزآميز اين است كه استدلالهاي بازرگان در دفاعاز آنچه كه اخلاقگرايي مينامد (در مخالفت با غيرمذهبي بودن ياسكولاريسم) در خود يك ويژگي واضح از نوگرايي در بر دارد زيرا ضمنحمايت از پيشرفت اجتماعي به سمت آن در حركت است. به عبارت ديگربازرگان تلاش ميكند ثابت كند بدون دين (كه ظاهراً وي معتقد استدر ذات خود داراي ساختار اخلاق اجتماعي است) دستيابي به پيشرفتاجتماعي و نوسازي اگر غير ممكن نباشد، دشوار است. استدلال ياد شدهممكن است مايه سردرگمي شود زيرا معلوم نيست بازرگان از اسلامبراي تقويت پيشرفت اجتماعي بهره ميگيرد يا تلاش دارد جناحهايمتجدد جامعه را به اسلام جلب كند. اما مسئله قابل حل است اگرتوجه كنيم كه وي وجود اخلاقيات اجتماعي مذهبي را با پيشرفتاجتماعي يكسان ميداند و پس هيچ يك از اين دو مورد را براي رسيدنبه ديگري مورد استفاده قرار نميدهد و به عبارتديگر ابزارگرا نيست.و در اين چارچوب است كه بازرگان رمز پيشرفت اروپاي جديد را درارزشهاي اجتماعي كه از نظر وي همان اخلاقيات متعالي مسيحيت استميبيند. (94)
دولت از ديدگاه بازرگان
2-14-از اوايل دهه 1320 فعاليت سياسي بازرگان محدود به نوشتههاي نظريو چند مسئوليت تشكيلاتي بود. اما زماني كه به عنوان اوليننخستوزير جمهوري اسلامي منصوب شد اين فرصت را پيدا كرد تا نظراتخود را به واقعيتهاي ملموس تبديل كند. استراتژي بازرگان در زماننخستوزيري تصويري از تفكر كلاسيك آزاديخواهانه (ليبرال) بود. وياز يكسو تلاش ميكرد دخالت حكومت را در جامعه محدود كند و از سويديگر اميدوار بود به فعاليتهاي حكومت از طريق اصلاحات اداري نظمدهد. (95) براي دستيابي به اين اهداف، بازرگان ناچار بود با ميراثرژيم گذشته كه به صورت دستگاه عظيم اداري - نظامي باقي ماندهبود مقابله كند. وي در عين حال مجبور بود با عناصر افراطي راست وچپ كه مدعي حق به دست گرفتن انحصاري قدرت بودند و براي رسيدنبه اين اهداف اراده سياسي داشتند، مقابله كند.
عناصراساسي استراتژي بازرگان در دوران دولت موقت شامل: 1) محدود كردنساختار بوروكراسي و 2) تنظيم آن به نحوي بود كه فعاليتهاي دولت باقانون اساسي موجود و يا قانون اساسيِ در حال تدوين هماهنگي داشتهباشد. هدف وي بر اين بينش استوار بود كه استبداد سياسي اساساً باعثميشود كه جامعه طبيعي نتواند درست كار كند. از نظر بازرگان جامعهدر شكل طبيعي آن در صورتي كه به حال خود رها شود و دولت صرفاً بهعنوان تنظيمكننده و داور بين بخشهاي مختلف عمل كند، بهترين حالتزندگي اجتماعي را عرضه ميكند. بازرگان عقيده داشت كه در ايرانمعاصر دولت بر زندگي اجتماعي مسلظ شده و خود را بر تمام حوزههاياجتماعي تحميل كرده است.
بازرگان در دوران نه ماههدولت خود مكرراً تلاش كرد از طريق سخنرانيهاي خود اين افكار را بيانكند و بر ضرورت كاهش اندازه بوروكراسي و قدرت دولت تأكيد ميكرد.بازرگان به زبان ليبراليسم كلاسيك كه در آن فعاليتهاي بازار آزادو بخش خصوصي به عنوان شرايط لازم براي تضمين حقوق فرد تلقيميشود، از بخش خصوصي دفاع ميكرد و دخالت دولت را در امور اقتصاديبه عنوان توطئهاي توسط دولت براي تحميل خود بر جامعه محكوممينمود. از نظر بازرگان حكومت و دولتي كه كمترين دخالت را در امورداشته باشد دولت خوبي محسوب ميشود و چنين شرايطي، شرايط طبيعيبراي زندگي و فعاليتهاي انسان است. بازرگان عقيده داشت نقش يكحكومت خوب اين است كه تا حد ممكن در حوزه اجتماعي كمتر دخالت كندتا اينكه رويدادها سير طبيعي خود را پيش گيرند.
دومينويژگي استراتژي بازرگان اجراي اصلاحات در دستگاه بوروكراسي دولتبود. بازرگان اعتقاد داشت اين دستگاه كم ثمر است و بايد اصلاح شودتا با نيازهاي جامعه ايران متناسب گردد. انتقاد از بوروكراسي دولتياز اين ديدگاه سرچشمه ميگرفت كه اين دستگاه اساساً به عنوانابزاري جهت اعمال كنترل سياسي ساخته شده است. دستگاه دولتينميتوانست به مردم و جامعه خدمت كند زيرا سازنده نبود و علت عدمسازندگي آن اين بود كه نه درست هدايت شده بود و نه مناسب اجرايسياستها بود.
اما بازرگان در هر دو هدف خود شكست خورد و دورانحكومت وي را ميتوان به حق شكست استراتژيك راهحل آزاديخواه(ليبرال) ناميد. بازرگان و همكاران آزاديخواه وي ممكن است مشكلاتساختاري جامعه ايران را به خوبي درك كرده بودند اما آنها در اتخاذيك استراتژي واقع گرايانه كه از آنها در مقابل مشكلات سياسي ونيازهاي اجتماعي دفاع كند به بيراهه رفتند. محدود كردن قدرت دولت،اصلاح بوروكراسي و تنظيم روابط اجتماعي ممكن است براي تاريخطولاني استبداد سياسي و حكومت خودكامه در ايران راهحلهايي ميبودنداما اين راهحلها نتوانستند نيازهاي فوري نهادهاي سياسي عقب افتادهايران و يك جنبش مردمي را كه وقف خشونت انقلابي شده بود برآورده سازند. حاضرشدن بازرگان براي همكاري با يك جنبش انقلابي بهاين اميد كه قدرت را به دست گيرد و سياستهاي اصلاحطلبانه را بهاجرا درآورد ميتواندچند توضيح داشته باشد. يا بازرگان در تحليلواقعيت اوضاع سياسي (از نظر امكانات و خطرات موجود) دچار اشتباهمحاسبه شده بود و يا اينكه در تحليل نهايي يك آزاديخواه (ليبرال)سياسي به معناي جامع كلمه نبود. به اعتقاد ما توضيح اول صحيحتراست.
جمعبندي
2-15-بازرگان از بنيانگذاران عرف نوين تفسير دين توسط غيرروحانيون درايران است كه مدعي حق تبيين ايمان مذهبي است. اين عرف نوينكه از ضرورت مشاركت اجتماعي - سياسي مؤمنان دفاع ميكند به ويژهبا تأسيس جمهوري اسلامي در ايران، اهميت روزافزون يافته است. دراين چارچوب، بازرگان نيروي محرّك ايدئولوژيك در نهضت آزادي ايرانبوده كه به نوبهي خود دفاع اسلامي از حكومت قانون دموكراسي رامشروعيت بخشيده است. سهم بازرگان در امور سياسي ايران به خاطرآثار مفصلي است كه وي خلق كرده و در آنها بر موضوعات دين برمبناي قوانين طبيعي، اخلاقيات نوين كار، آزادي انسان (به عنوانموجودي فردي و اجتماعي)، هويت مذهبي اجتماعي، اخلاقيات و ضرورتاصلاح دولت و محدود كردن دخالت آن در زندگي مردم تأكيد كرده است.بازرگان اين افكار را در درون اوضاع روشنفكري ايران كه آميزهاياز فرهنگ مذهبي عامه مردم، سنتگرايي، تجددطلبي، طرفداري از حكومتمطلقه بود ارائه كرده است. احتمالاً آنچه بازرگان را در مقاممقايسه از ديگران مشخص ميكند، نوآوريهايي است كه در انديشه دينيپديد آورد و براي مشروعيت بخشيدن به الگوي حكومت دموكراتيك ومبتني بر قانون در صحنه سياست ايران تلاش كرد. (96)
Please Login or Register to see this code
از خون جوانان وطن لاله دميده
از ماتم سرو قدشان، سرو خميده
در سايۀ گل، بلبل ازين غصه خزيده
گل نيز چو من، در غمشان جامه دريده
از ماتم سرو قدشان، سرو خميده
در سايۀ گل، بلبل ازين غصه خزيده
گل نيز چو من، در غمشان جامه دريده

-
- پست: 270
- تاریخ عضویت: دوشنبه ۱۵ بهمن ۱۳۸۶, ۹:۴۵ ق.ظ
- سپاسهای ارسالی: 123 بار
- سپاسهای دریافتی: 582 بار
Re: آراي مهندس مهدي بازرگان
سلام
حالا چرا بازرگان؟؟؟؟؟؟؟
بقيه هم اراي سياسي ديني و ........دارند.
حالا چرا بازرگان؟؟؟؟؟؟؟
بقيه هم اراي سياسي ديني و ........دارند.
با كاروان بگوييد از راه كعبه برگرد
من يار رابه مستي بيرون خانه ديدم (امام خامنه اي)
من يار رابه مستي بيرون خانه ديدم (امام خامنه اي)

- پست: 155
- تاریخ عضویت: سهشنبه ۲۸ آبان ۱۳۸۷, ۲:۴۸ ق.ظ
- سپاسهای ارسالی: 446 بار
- سپاسهای دریافتی: 506 بار
- تماس:
Re: آراي مهندس مهدي بازرگان
ebrahim13552000 گرامي
مهندس بازرگان پيرو نظريۀ ترموديناميك بودند. با استفاده از علم به خيلي از چراهاي سياسي و اجتماعي ايران و اسلام بطور منطقي پاسخ گفتند و نقش بسزائي در پيوستن قشر تحصيل كرده ايراني در شكل گيري انقلاب 1357 داشتند. از اولين كساني بودند كه پس از انقلاب 1357 «اسلامي شدن دانشگاه ها» را بمنظور توليد علم مبتني بر رهنمودهاي اسلام مطرح كردند. ايشان يكي از نوادر روزگار و يكي از مهمترين شخصيت هاي علمي-ديني و سياسي-اجتماعي قرن حاضر ايران هستند كه متأسفانه از ايشان درست و بجا استفاده نشد. بنده ديدم عده اي هستند كه دربارۀ ايشان شناخت درستي ندارند، يا اگر دارند، با سوء نيت همراه است، عليه ايشان مينويسند و به ايشان حمله ميكنند. غرض اين بود كه بيطرفانه شناخت كلي و درستي از ايشان ارائه بدهم، ديدم اين مقاله بيطرف است، براي مطالعه دادم به چند نفر مطلع گفتند خوب است. ديگر نيازي به تحقيق شخصي و تهيۀ مقاله نبود. اين است كه اينجا رونوشت كرده ام.
موفق باشيد
مهندس بازرگان پيرو نظريۀ ترموديناميك بودند. با استفاده از علم به خيلي از چراهاي سياسي و اجتماعي ايران و اسلام بطور منطقي پاسخ گفتند و نقش بسزائي در پيوستن قشر تحصيل كرده ايراني در شكل گيري انقلاب 1357 داشتند. از اولين كساني بودند كه پس از انقلاب 1357 «اسلامي شدن دانشگاه ها» را بمنظور توليد علم مبتني بر رهنمودهاي اسلام مطرح كردند. ايشان يكي از نوادر روزگار و يكي از مهمترين شخصيت هاي علمي-ديني و سياسي-اجتماعي قرن حاضر ايران هستند كه متأسفانه از ايشان درست و بجا استفاده نشد. بنده ديدم عده اي هستند كه دربارۀ ايشان شناخت درستي ندارند، يا اگر دارند، با سوء نيت همراه است، عليه ايشان مينويسند و به ايشان حمله ميكنند. غرض اين بود كه بيطرفانه شناخت كلي و درستي از ايشان ارائه بدهم، ديدم اين مقاله بيطرف است، براي مطالعه دادم به چند نفر مطلع گفتند خوب است. ديگر نيازي به تحقيق شخصي و تهيۀ مقاله نبود. اين است كه اينجا رونوشت كرده ام.
موفق باشيد

از خون جوانان وطن لاله دميده
از ماتم سرو قدشان، سرو خميده
در سايۀ گل، بلبل ازين غصه خزيده
گل نيز چو من، در غمشان جامه دريده
از ماتم سرو قدشان، سرو خميده
در سايۀ گل، بلبل ازين غصه خزيده
گل نيز چو من، در غمشان جامه دريده